تبليغاتX
کمال کابلی

 

 

 

   چرا دین نمی تواند پایۀ دموکراسی باشد ....

 

به سه دليل دين نميتواند پايه دمکراسی باشد .

 اول اينکه نقش دين ايجاد دموکراسی نيست. هيچ دينی وجود ندارد که رسالت خود را ايجاد دموکراسی يا حتا بسط آن اعلام کرده باشد. آيا کسی‌ دينی می‌‌شناسد که پيامبرش وعده دمکراسی به پيروانش داده باشد؟

 اگر چنين نيست، بنا براين اصولا بحث دين و دمکراسی و به طور مشخص تر اسلام و دمکراسی که اين همه کتاب و مقاله راجع به آن نوشته ميشود اصولا موضوعيت ندارد. يعنی‌ بحثی‌ است بدون معنی و عاری از موضوع . بحث جنبی مرتبط با اين بحث ، مساله تضاد يا همسانی اسلام با دموکراسی است. اين بحث هم به جايی‌ نمیرسد ، چون نتيجه بحث موکول به تعريف خود اسلام است. اگر اسلام را قرآن و سنت پيامبر و حکومت مدينه و تاريخ اسلام بگيريم ، از دل‌ هيچ کدام از اينها، نه‌ دمکراسی بيرون ميايد و نه‌ تطابق اسلام با دموکراسی . اصل شورا را پيش ميکشند . نه‌ شورای زمان پيامبرمرکب ازعشره مبشره ، نه‌ `سقيفه بنی ساعده و نه‌ شوراهای بعد ، کوچکترين ربطی‌ به پارلمانتاريسم دمکراتيک ندارد . به همين دليل ساده که پارلمانتاريسم دمکراتيک ، تقنينی است و شورای محمدی ، در بهترين وجه ، مشورتی است.

دوم اينکه ، دين اساسش بر اعتقاد نهاده شده ودمکرسی بر قرارداد. رابطه دين رابطه عمودی است ، رابطه فرد است با موجودی فرا انسانی ‌، در حالی‌ که رابطه دمکراتيک ، رابطه ايست افقی ، يعنی‌ رابطه انسان با انسان . يا به عبارت دقيق تر، رابطه شهروند با شهروند . اين تفاوت ماهوی بين روابط، از حوزه اديان هم بالاتر رفته و اختلاف اساسی‌ بين افلاطون و ارسطو هم هست . بهترين و ساده‌ ترين جلوه اين اختلاف در نقاشی معروف رافائل از فلاسفه نقش بسته است . آنجا ميبينيم که افلاطون کتابی‌ را به طور عمودی در دست گرفته و دست ديگر را بالا برده و با آنگشت چيزی را در آسمان نشان ميدهد . اين چيز، همان مثل معروف افلاطونی است . يعنی‌ جامعه بشری بايد خود را با اصولی‌ که در جايی‌ که بالا تر از اوست تطبيق دهد . ارسطو برعکس ، کتابی‌ را افقی در دست گرفته و دست ديگر را نيز افقی دراز کرده . آن‌هم بی‌ آنکه با انگشت سبابه بخواهد چيزی را نشان دهد . ارسطو ميگويد : مثلی خارج از اجتماع بشری وجود ندارد و انسان‌ها بايد خودشان مثل خود را بسازند. به عبارت ديگر، انسان خود بايد قانون دلخواه خود را وضع کند، نه‌ خدا! اين اساس تفاوت ماهوی دين و دمکراسی هم هست. نتيجه منطقی اين فرضيه آن است که اعتقاد و قرارداد را نمی ‌توان هم عرض يک ديگر قرار داد . برای آنکه ما قرارداد دمکراتيک ببند يم ، نيازی به اعتقاد دينی يا هر اعتقاد ديگر نيست . اما هر معتقدی میتواند به قرار داد دمکرتيک بپيوندد . از اين روست که پهنه دمکراسی از پهنه دينی گسترده تر است. پهنه گسترده دموکراسی ، هم روشنگران اسلامی و هم حکمرانان جمهوری اسلامی را که هر دو از ` مردم سالاری دينی` سخن ميگويند بر انگيخته تا به تسخير آن پهنه بکوشند . نه‌ برای ايجاد دموکراسی ليبرال متعارف ، بلکه برای غصب دمکراسی به سود دين . يعنی‌ به زنجير کشيدن فکر بنيادين دمکراسی و سجود آن در برابر بت حجرالاسود .

سوّم آنکه ، واحد دين ، مومن است و واحد دموکراسی شهروند .

 دين شهروند نميشناسند . مومن آنند که امّت دينند . اينان از حقوقی بر خوردارند که ديگران از آن محرومند . در دمکراسی همه از حقوق يکسان بر خوردارند ، خواه مومن باشند يا کافر يا هر چه ديگر. اين اصل است و حال آنکه اصل در دين ، تبعيض است . فکر میکنم اين مطلب آنقدر واضح است که بسط آن ، اتلاف وقت خواننده ميشود . 

اينجا اگر ادامه بحث را فقط به اديان ابراهيمی محدود کنيم ، بايد بگوييم که هيچيک از اين اديان نه‌ زاينده دموکراسی است و نه منطبق با دموکراسی . زياده خواهی‌ هم نمی‌توان کرد . نه‌ موسی ، نه‌ عيسی و نه‌ محمد ، هيچيک وعده دموکراسی نداده اند که حالا بعضی‌ میخواهند به توليت محمد دمکراسی اسلامی بر قرار کنند . يهوديان و مسيحيان چنين ادعایی ندارند . جريان دموکراسی در اروپا و جريان پر و تستا نتيسم ، جدای از هم عمل کرده اند . در اروپا ، رنسانس کردند.  يعنی ‌، دين را کنار گذ ا شتند و به اصل دموکراسی يونان باستان روی آوردند . موج سکولاريسم آنقدر بالا گرفت که مسيحيت ناچار شد سر فرو آورد و برای ابقا خود با اين موج همراه شد . آنان از اين موج بيم نکردند ، چنانکه آن تدارکچی اصلاح طلب شيرين سخن ما از ’بيم موج’` وحشت کرده بود !

از اين گذشته ، در درون مسيحيت مفاهيمی نهفته بود که رفرماسيون را ياری داد .

دو اصل : يکی‌ تئوری معروف به `ثنويت سياسی` يا ` دو شمشير`. مسيح گفت :

آنچه از آن قيصر است ، به او ده و آنچه از آن خداست به خدا .

اصل دوّم : اصل تثليث است . خدا با سه رويه . نه‌ آن خدای قهار يهودی و نه‌ آن خدای جبّار و رحيم و منتقم و مکار محمد . اين بود که بين اصل تثليث مسيحی‌ و تثليث سياسی منتسکيو اصطکاک ايجاد نشد . بر عکس ، وحدانيت سه بعدی مسيحی‌ با وحدانيت سه گانه سياسی جور شد . آری ، مقننه ، مجريه و قضاييه با هم ، اما جدای ازهم . اين است خداوند سه رويه لاييک . اين گونه همياری‌های مفهومی‌ در اسلام وجود ندارد و کار تطابق اسلام و دموکراسی را دشوار بلکه محال می‌سازد .

در واقع ، مساله اساسی‌ ، نقطه عزيمت است . آيا اسلام و مسلما نی را بايد اصل قرار داد يا شهروندی ، آزادی و برابری تمام شهروندان را ؟ آشکاراست که اولی‌ به دموکراسی نمی‌رسد . در بهترين وجه به نجات ` اسلام عزيز ` می‌‌انجامد . که هنوز هيچ کس نتوانسته به ما بگويد ، اين غريق به ساحل کشيده شده چگونه موجودی خواهد بود. حتما باز ما را به فرمان علی‌ مرتضی ، شير خدا به مالک اشتر ارجاع می‌‌دهند ! برخی‌ از طلايه داران نو انديشی‌ اسلامی استدلال ميکنند ، از اينرو اسلام و مسلمانی را نقطه عزيمت تئوريک قرار داده اند که اکثريت مردم ايران مسلمانند . از اينرو حکومت ايران ناگزيراسلامی خواهد بود . اين استدلال به آن ميماند که بگوييم : چون قريب هفتاد در صد يا بيشتر فرانسويان کاتوليک هستند ، پس بايد رئيس جمهورفرانسه پاپ باشد ! حال آنکه درست ، بّرعکس ، فرانسه لاييک‌ ترين کشور دنيا است. فرانسوی‌ها و ديگر مردمان دمکرات بنا را بر شهروندی نهاده اند که پسوند آن ميتواند کاتوليک بودن يا هر چيز ديگر بنا بر انتخاب آزاد خود شهروند باشد . نو انديشان اسلامی ميخواهند پسوند را به پيشوند تبديل کنند . اسب درشگه را در عقب بسته اند . نقطه عزيمت قرار دادن مسلمانی به شهروندی نمی انجامد . باز به مسلمانی بر ميگردد . از مسلمانی که دموکراسی بر نمی خيزد ، ولی‌ در دموکراسی شهروند آزاد می‌‌تواند مسلمان هم باشد . بنا بّرين ، اگر هدف نو انديشان اسلامی وصول به دموکراسی است ، اينان بايد نقطه عزيمت تئوريک خود را از مسلمانی به شهروندی تغيير دهند . البته اصلاح اسلام حق مسلم ايشان است . هر کار ميخواهند با اسلام عزيزشان بکنند ، بکننند . ولی‌ نميتوانند دموکراسی را آنقدر تحريف کنند و بچرخانند تا بلکه آن دموکراسی مثله شده با چند تا قل هو الله و شعر حافظ و مولانا به کالبد اسلام بزک شده چسبانده شود . 

در اين نوشته کوتاه ، استدلال شد که نميتوان از اديان به طور عام و اسلام به طور خاص انتظار ايجاد دموکراسی داشت . هيچ دينی چنين ادعای نکرده . اما میتوان بر اساس دين ، حکومت ايجاد کرد . هم حکومت مسيحی‌ دراز مدت و هم حکومت‌ های چند رنگ اسلامی داشته ايم . از حکومت پيامبر اسلام گرفته تا راشدين و خلافت های چندگانه . حالا هم که در پرتو انقلاب شکوهمند ، حکومت اسلامی در کشور بقيه الله بر قراراست . پس حکومت دينی جلوه خارجی‌ تاريخی‌ و واقعی‌ دارد. منتهی ، حرف اين است که حکومت دينی دمکرتيک نه‌ وجود خارجی‌ و تاريخی‌ پيدا کرده و نه‌ ميتواند پيدا کند . به عبارت روشنتر، اگر خواستار دموکراسی هستيم ، نه‌ ميتوانيم اعتقاد دينی را نقطه آغازين قراردهيم و نه‌ ميتوانيم دو نقطه حرکت توأماً داشته باشيم ، يعنی‌ هم مسلمانی وهم شهروندی .

انتزاع وانتخاب جوهرمدرنيته است . لاجرم بايد انتخاب کرد .

 يا اين يا آن . اما نه‌ هر دو و نه با هم !   

* پروفسور مهدی مظفری ، رئیس مرکزمطالعات اسلام‌گرایی و افراطی ‌گری ، در بخش علوم سیاسی دانشگاه آرهوس دنمارک است .

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 14:42 | Fri 20 Jan 2012

 

 زمرهٔ عشاق را پایهٔ والاست دار

بر سر کرسی برآ پایهٔ والا طلب

 

راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلب

عزت از آنجا بجوی حرمت از آنجا طلب

دیر خراب جهان بتکده‌ای بیش نیست

دیر به ترسا گذار معبد عیسا طلب

تیره مغاکیست تنگ خانهٔ دلگیر خاک

مرغ مسیحا نه‌ای بزم مسیحا طلب

نکته وحدت مجوی از دل بی معرفت

گوهر یکدانه را در دل دریا طلب

آینه‌ای پیش نه از دل صافی گهر

صورت خود را ببین معنی اشیا طلب

کعبهٔ گل در مزن بر در دل حلقه کوب

زین نگشاید دری مقصد اقصا طلب

زر طلبد طبع تو روی ترش کن بر او

علت صفراست این داروی صفرا طلب

خون جگر نوش کن تا شوی از اهل حال

نشأه هوس کرده‌ای بادهٔ حمرا طلب

لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق

از دل می‌خوارگان لذت صهبا طلب

سالک ره را ببوس پای پر از آبله

گنج گهر بایدت در ته آن پا طلب

درد اگر راحت است پیش مریضان عشق

در مرض از نیشتر راحت اعضا طلب

زمرهٔ عشاق را پایهٔ والاست دار

بر سر کرسی برآ پایهٔ والا طلب

سگ ز پی جیفه رفت در به در و کو به کو

گر به سگی قائلی جیفهٔ دنیا طلب

خیز و چو سبزی مکن جا به سر خوان کس

طعمه اگر بایدت سبزی صحرا طلب

در دل سختست و بس آرزوی سیم و زر

گر طلبی سیم و زر در دل خارا طلب

باطن صافی چو نیست راه حقیقت مپوی

چاه بسی در ره است دیده بینا طلب

کمال الدین بافقی ( وحشی )

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 14:13 | Tue 17 Jan 2012

 

 

 

عربستانی ها ، و پول های باد آورده حاجیان ....

 

 عربستانی ها در کاباره های دبی ، امارات و کویت ، طبق طبق پول حاجی های

  احمق ایران و افغانستان را بر سر فاحشه های رقاصه میریزند .

 

 این کلیپ را اینجا ببینید لطفاً :

 

 

 ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را بدینجا رسید است کار  !!! 

                                 ***

به یزدان که گر ما خرد داشتیم / کجا این سر انجام بد داشتیم

نه دشمن درین بوم و بر لانه داشت / نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آن روز دشمن به ما چیره گشت / که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد / که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به دهکد خدایی کند / کشاورز باید گدایی کند

اگر مایه ی زنده گی بنده گی است /  دو صد باره مردن به از زنده گی است

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:5 | Sun 25 Dec 2011

 

دیو شب از دل تاریکی

خودم هم نمی دانم

بی خبر آمد  طفلکم را برد

شیشه ی پنجره ها میلرزید

تا که نعره زنان

بانگ سر دادم

 کو ....

آن کودک من ؟

شیشه پنجره ها

بشکست

 http://www.youtube.com/watch?v=NZQ8U7WTbfU

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 22:4 | Thu 22 Dec 2011

 

 

مادر بزرگ ....

 

 زهره حاتمی

 

معصومه اشك مي ريخت و پا به پاي مادر از انباري به اتاق و از اتاق به حياط مي رفت. دلش مي خواست بقچه مادر را باز كند، چادر از سرش بگيرد و به او بگويد كه مي تواند هميشه در اين خانه بماند به او بگويد «اين خانه مال توست. چشم من كور بايد عصاي پيري تو باشم.» دلش مي خواست به او بگويد :

 « تا وقتيكه نفس مي كشم كنيز دست به سينه تو هستم، ترا به خدا اينقدر غصه نخور . اينقدر فكر نكن.» به او بگويد......

 معصومه در درگاهي نشسته بود و به آفتاب نگاه مي كرد كه انگار نمي خواست از لبه ديوار پايين بپرد. صداي كشيده شدن پاي مادرش به روي پله ها بريده بريده شنيده مي شد. از پله ها بالا ميرفت، پايين مي آمد، مي ايستاد، نفس نفس مي زد و باز به راه مي افتاد انگار چيزي گم گرده بود.
شايد هنوز شش ماه نگذشته بود. معصومه به خانه برادرش رفته بود تا مادرش را بياورد .  مادر آرام و صبور بساطش را جمع مي كرد. از پله ها بالا و پايين مي رفت. معصومه جلو در خانه منتظر ايستاده بود . كاردش مي زدي خونش در نمي آمد . از همسايه ها شنيده بود كه پروانه، او را چند باز از خانه بيرون انداخته است.  همسايه ها او را به خانه خود برده بودند. فكر مي كرد مادرش هنوز از كار نيفتاده بود . چه آبرودار بود و چقدر از همسايه ها رودربايستي داشت. هميشه ميگفت : آدم آبرومند نبايد سفره دلش پيش همه باز باشد.
مادرش همان طور از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد و معصومه كنار در ايستاده بود . پروانه رفته بود تو اتاق و رو نشان نمي داد. آن روز معصومه بلند بلند گفته بود :

«  تف به غيرت برادرم ! اگه مرد بود مادرشو نمي انداخت زير دست عفريته از خدا بي خبري مثل تو. اون بدبخت زن نگرفته، شوهر كرده   »
و هر چه از دهنش برآمده بود به برادر و زن برادر گفته بود. بعد چنان در خانه را محكم به هم زده بود كه صداش تن خودش را لرزانده بود. مدت ها بعد در حمام لكه هاي كبودي روي تن مادرش ديده بود . پيرزن با من من گفته بود :

« بي وقتي ام شده، ننه » . معصومه سه ماه با زن برادر خود قهر كرده بود و قدم به خانه برادر نگذاشته بود. اما تو حمام زايمان جاري معصومه، چشمشان كه به چشم هم افتاد، اول سرسنگين سلام و عليكي كردند و تا بعدازظهر ديگر همه چيز فراموش شده بود.
حالا مادرش داشت دوباره به همان خانه مي رفت . معصومه چاره اي جز اين نداشت. دلش را غم گرفته بود. مي دانست كه مادرش ديگر نمي تواند در آن خانه بماند. همان شبي كه او را به خانه آورده بود، شوهرش سگرمه هايش را در هم كرده بود. معصومه دلش شور مي زد مواظب همه چيز بود.  غذايي كه شوهرش دوست داشت پخته بود. حوله را مثل هميشه دستش داد. چاي برايش ريخت و لباس هايش را به جارختي آويزان كرد. پتويي به زير پايش پهن كرد و رفت تا شام را حاضر كند. تمام اين كارها را با چنان چاپلوسي اي مي كرد كه مرد را بيشتر به لجبازي مي انداخت. خلق شوهرش تنگ تر بود و هيچ كدام از كارهاي معصومه هم اثر نداشت. مادرش گوشه اتاق نشسته بود و با انگشت، حلوا به دهن نوه هايش
مي گذاشت. شوهرش زير چشمي انگشت خيس او را مي پائيد. معصومه مي دانست كه وقتي شوهرش سر لج بيفتد، تا زهرش را نريزد آرام نمي نشيند. فكر كرد پنج بار «اَمّن يُجيب» بخواند تا دهن شوهرش بسته شود.
« خدايا به خير بگذرون . خدايا خودت كاري كن كه غيظش بخوابه و شري به پا نشه  »
شروع به خواندن دعا كرد. سه بار خواند . بار چهارم را تازه شروع كرده بود كه ليوان آب از دست كوچك « احمد » ليز خورد . معصومه رشته هاي جاري آب را ديد كه به طرف بشقاب شوهرش سرازير شد. دست مرد بالا آمد و محكم پشت دست احمد زد . صداي احمد بلند شد . معصومه به مادرش نگاه كرد . احمد نور چشم او بود . معصومه مي ترسيد مادرش دخالت كند . مادر بلند شد ، دست احمد را گرفت و به طرف سفره كشيد.
« بچه كه نبايد تا باباش دعواش كرد قهر كنه. پاشو بيا ، پاشو بيا ، سر سفره غذاتو بخور وگرنه امشب از قصه خبري نيست . »  
احمد با اخم پيش مادر بزرگ نشست. مادر بزرگ دوباره ليوان را پر از آب كرد و به دست او داد.
« سفت بگير نيفته. هركي از سفره قهر كنه، شيطون مي ره تو جلدش. . »
شوهرش ديگر حرفي نزد و شروع به خوردن غذا كرد. او آدم بد اخلاقي نبود اما دست بزن داشت وقتي عصباني مي شد، معصومه یا بچه ها را به باد كتك مي گرفت . بعد هم پشيمان مي شد و يك گوشه اي كز مي كرد و ساكت مي ماند . فردا هم با بغلي پر از پاكت هاي ميوه به خانه مي آمد. اما از وقتيكه پيرزن به خانه آنها آمده بود ، بدخلقي اش بيشتر شده بود. اصلاً ديگر علت كتك زدنش ، عصبانيت ، خستگي و يا شيطنت بچه ها نبود. بي هيچ بهانه اي بچه ها را به باد كتك مي گرفت. اگر معصومه جلو مي رفت او هم كتك مي خورد. انگار مي خواست مادرش را خون به جگر كند. انگار مي خواست به مادرش بگويد :

« از وقتي تو پا به اين خانه گذاشتي ، همه چيز اين خونه به هم ريخته . »
وقتي مي خواست ميانه را بگيرد ، كارشان به يكي به دو ختم مي شد. شب گذشته بين دعوا، شوهرش از جا پريد

«  آخه به اون چه كه به زندگي ما دخالت مي كنه ؟ من خودم مي دونم بچه مو چه جوري تربيت كنم . اينقدر اين دو تا را لوس كرده كه ديگر نمي شه بشون حرف زد . ديگر نمي شه جلوشونو گرفت. من نمي خوام فردا احمد بشه لنگه پسر لندهورش . اگه اون مي تونست بچه تربيت كنه، پسر خودشو اون طور بار نمي آورد كه غلام حلقه به گوش زنش باشه .  »
معصومه با شوهرش به اتاق خود رفتند . شوهرش داد و فرياد را ادامه داد. معصومه افتاده بود به گريه و گوشه لحاف را جلو دهن گرفته بود و هق هق مي كرد. شوهرش پشت سر هم سيگار مي كشيد و در اتاق راه مي رفت و به برادر و مادرش بد و بيراه مي گفت:
«  مگه من خون كرده ام . پسر گردن كلفتش راس راس راه مي ره، من بايد جور ننه پيرشو بكشم »
معصومه گفت:
«  خب منم دخترشم . چند سال اون نگهش داشته ، يه مدت هم نوبت ماست »
شوهرش داد زد.

«  وقتي گرفتمت، نگفتي يه پير سگم رو قباله ته. ها ، نگفتي كه؟
اشك به پهناي صورت معصومه ريخت.
« پير سگ نيست ، مادر منه. ترو بخدا يواش تر »
«  مادری اون تنه لش بيعار هم هست. وظيفه اونه ، نه من . مردكه بي همه چيز مادرشو از خونه بيرون كرده وبال گردن ما انداخته »
« برادرم تقصير نداره.  خودت مي دوني كه زن بي انصافش همه اين آتيشارو به پا كرده  »
« چه فرقي مي كنه.  اينجا هم كه هست ، ماه به ماه نمياد سر بزنه ببينه ننه اش مرده يا مونده. اون وقت اين پيرزن نمك به حروم ، اونو بيشتر از تو مي خواد. »
« خب پسر بزرگشه. من شونزده سال بيشتر نداشتم كه از خونه اش اومدم بيرون. اون تمام عمر ، پيشش بوده.   »
« حالا ، هاف هافشو آورده واسه من . اگر اينقدر عزيزشه ، خب بره پيشش ، كه پس فردا كه سرشو زمين مي زاره ، همون پسرعزيزش ، چك و چونه اشو ببنده. پيرزن نمك نشناس ، نون منو مي خوره از اون حمايت مي كنه .
معصومه به پاي شوهرش افتاد.
اذان صبح وقتي معصومه براي نماز بلند شد . مادرش را ديد كه سر روي زانو گذاشته و نشسته بود. انگار تمام  شب نخوابيده بود. معصومه حس كرد مادرش حرف ها را شنيده. مي دانست بعد از ماجراي ديشب ، مادرش ديگر سر سفره دامادش نمي نشيند و بي سرو صدا خواهد رفت . صبح بعد از رفتن شوهر، مادرش به كارهاي هر روزه خود مشغول شد. معصومه نگاهش مي كرد. انگار از ديشب تا به حال كمرش خميده تر و چين هاي صورتش بيشتر شده بود. نگاهش را از معصومه مي دزديد و سر راه او قرار نمي گرفت. معصومه خودش را در آشپزخانه مشغول كرده بود اما حواسش پيش مادر بود. مادرش از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد. با پاي عليلش سر حوض مي رفت،  دست هايش را آب مي كشيد. دوباره ازجا بلند مي شد و به طرف پله ها مي رفت. مي دانست كه بايد برود پا به پا مي كرد. انگار دلش مي خواست ، معصومه جلوش را بگيرد و به او بگويد كه هز طور شده او را نگه مي دارد. آخرش رفت گوشه حياط . زير آفتاب نشست و شروع كرد به باز كردن بافته هاي تارهاي موي سپيدش . شانه چوبي اش در كاسه آب كنار دستش تكان مي خورد. آفتاب روي صورتش افتاده بود.
شوهر معصومه گفته بود ، سر راه به مغازه برادر او خواهد رفت. دلش مي خواست تا قبل از آمدن برادرش، مادر آماده شده باشد. اما مادرش انگار فكر رفتن نداشت. نه اسباب هايش را جمع مي كرد، نه بقچه اش را مي بست. از آشپزخانه به جثه استخواني و موهاي سفيد و حنابسته او نگاه مي كرد. مادر بعد از مرگ پدرشان از تمام زندگي خود زده بود تا او و برادرش را بزرگ كند . در سرش گذشت: «مادرم چه عوض شده. خيلي عوض شده.» طاقت نياورد در آشپزخانه بماند. به حياط رفت و روبرويش نشست.

 « مادر »    
پيرزن سر بلند كرد و همان طور كه موهايش را شانه مي زد به چشم هاي دخترش نگاه كرد. معصومه دلش آتش گرفت. نه، او آن مادر نبود.
«  مادر مي خواستم بگم كه.. »  
اما صدايش شكست. مادر همان طور نگاهش مي كرد. بعد نگاهش را از صورت او گرفت و گفت:
« سپيده طفلكم، روزها خيلي تنهاس . بايد برم يه سري بهش بزنم . »
معصومه سرش را به زير انداخت.
« فقط برا يه مدته. جوشش كه خوابيد خودم ميام...  »
هق هق گريه اش بلند شد. مادر يك دسته از موها را كه باز كرده بود و شانه زده بود دوباره بافت و به دسته ديگر دست نزد. چارقدش را به سر كرد. از جا بلند شد و شروع كرد به جمع كردن اسباب و اثاثه خود. سعي مي كرد كه به معصومه نگاه نكند و ناراحتي اش را به رو نياورد. اسكناس ده توماني را كه معصومه به او داده بود، در گوشه چارقدش گره زد و گفت:
« پروانه زياد هم دختر بدي نيست. اگه شب ها ظرف ها را بشورم و نذارم برا صبح..... راستي ننه يادت نره ، از اون شربت سينه بدي ببرم . شب ها ، يه خرده سرفه مي كنم . سرفه كه مي كنم ، پروانه....  »
معصومه گفت:
« شربتت كه تموم شده ، هفته ديگه ميام مي برمت دكتر. شايد يه چيز بهتر بده واسه سينه ات . »
« واي نه مادر، پارسال يه دواي تلخي داده بود مث دُمب مار. همه اش خلط از سينه ام  مي اومد. پروانه بيشتر بدش مي اومد. همين شربت خوبه. از همين برام بگير .  »
« باشه مادر »
صداي زنگ در بلند شد ، رضا بودئ . معصومه از جلو در كنار رفت تا برادر بيايد تو.
« سلام آقا داداش. خوش اومدي . بفرمائين تو.   »
«دستم به دامنت خواهر. الان با پروانه دعوا داشتم. قهر كرد و رفت خونه مادرش. سپيده هم رو دستم مونده. گذاشتمش پيش همسايه ها. گفتم تو يه فكري بكني . اگه مادر، چند هفته ديگه پيشتون بمونه ، تا پروانه رو راضي كنم. »
«  آقا داداش !  به فاطمه زهرا، اگر مي تونستم نگهش مي داشتم . اكبر آقا گفته : اگه بياد ببينه مادر اينحاست ، طلاقنومه مو مي ده دستم . مي دوني كه چه آدم يه دنده ايه  »
«  مي گي من چه كنم ؟ يه عمر من نگهش داشتم . تو و شوهرت ، شش ماه هم نتونستين نگهش دارين؟ »
« آقا داداش ، من كه اختياردار خودم نيستم . ببرش بلكه بعداً اكبر آقا از خر شيطون پايين بياد ، بيام برش گردونم . غصه پروانه رو نخور. اون مادري كه اون داره يه روز هم نگهش نمي داره. »
برادرش روي پله نشست و ديگر چيزي نگفت.
«  بيا بريم تو اتاق. چرا اينجا نشستي خوب نيست »
«  نه همين جا خوبه. مي خوام برم هزار بدبختي دارم . كارمو ول كردم اومدم »
معصومه رفت و با ظرف شيريني برگشت. احمد و مريم به طرف دايي آمدند. او صورتشان رابوسيد و از توي ظرف شيريني برداشت و به دهانشان گذاشت.
احمد گفت : « دايي اومدي مادر بزرگو ببري؟ »
صداي مادرش از درگاه اتاق بلند شد:
« الهي قربون قدو بالات برم. خوب شد اومدي مادر. مي خواستم خودم بيام . »
« سلام مادر، حاضر شدي؟  »
« سلام به روي ماهت ، يه چيزي بخور مادر. دهنت رو شيرين كن.  »
معصومه گفت:
« حالا چه عجله اي داري. ترو خدا يه چيزي بخور، آقا داداش  »
برادرش يك شيريني برداشت و از جا بلند شد.
« پاشو بريم مادر»
مادر به سختي از جا بلند شد. روي پاهاي عليلش تلو تلو خورد. معصومه زير بازويش را گرفت و بقچه اش را به دستش داد.
معصومه كنار در كوچه ايستاد و به آنها نگاه كرد كه در پيچ كوچه از پيش چشمانش گم شدند.
« ديدي ، آخرش قصه ماه پيشونيو تموم نكرد . »
مريم شيريني نيم خورده اش را كه به طرف دهن برده بود برگرداند ، نگاهي به توي ظرف شيريني انداخت و گفت:
« آره ، كاش يه شب ديگه مي موند . »

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:41 | Tue 20 Dec 2011

 

....

 بدین جهت از دیر باز مشایخ قوم و بزرگان ملل مجبور شدند به مداخله ی آسمان متوسل شوند . یعنی خود را مأمور عالم بالا بخوانند و دستورات عالی را که زاییدۀ فکر حکیمانه خود شان بوده ، به خدایان نسبت دهند تا مردم قوانین و دستورات اجتماعی را مانند قوانین طبیعی مورد اطاعت قرار دهند ، همان قدرتی را که خالق انسان است تشکیل دهندۀ  جامعه بدانند و با میل و رغبت به قوانین اطاعت نمایند و باری را که موجب سعادت عمومی است ، بدون چون و چرا تحمل کنند .

به همین دلیل بسیار عالی که از حدود درک عوام خارج است ، قانونگذار تصمیمات خود را از قول خدایان نقل میکند تا نفوذ کلمات آسمانی ، کسانی را که تحت تأثیر واقع نمی شوند ، تکان دهد . اما هرکس این قابلیت را ندارد که به اسم خدایان صحبت نماید و خود را مترجم و نماینده ی آنها بخواند و مردم حرف او را باور کنند . روح بزرگ قانونگذار تنها معجزه ایست که می تواند صدق ماموریت آسمانی او را به خلق ثابت نماید . هر کس میتواند مطالبی بر روی لوحه های سنگی نقش کند ، روابط دروغین خود را با خدایان به رخ مردم بکشد . مرغی را تربیت کند که در گوش او سخن گوید و یا وسایل مزخرف دیگری برای فریب مردم و تحمیل فکر خود جعل نماید . حتی ممکن است چنین شخصی تصادفاً گروهی دیوانه را دور خود جمع کند . ولی هیچوقت نخواهد توانست یک امپراتوری تأسیس نماید و تشکیلات بی سر و ته خود را با خویشتن به گور خواهد برد . عظمت دروغین با عناوین ظاهری ممکن است مردم را فریب دهد و یک رابطه موقتی میان آنها ایجاد نماید . لیکن فقط عقل و حکمت میتواند این رابطه را برقرار نگهدارد . قوانین یهود که تا امروز پابرجاست و شریعت فرزند اسماعیل که از ده قرن پیش بر تمام دنیا حکمفرما میباشد ، هنوز هم از عظمت مردان بزرگی که آنرا تدوین نموده اند ، حکایت دارد .

منظور ما این نیست ادعا کنیم که سیاست و مذهب در میان ما هدف مشترکی دارد . اما می خواهیم بگوییم که هنگام پیدایش ملل ، هر یک از آنها وسیله پیشرفت دیگری بوده است ....

به باور ژان ژاک روسو ، پیامبران از قدرت آسمانی برای اطاعت آدم ها به قوانین خودساخته ی شان استفاده برده ؟ عجب !

 پس لزوم امامان و این امام زمان برای چه ؟

 سیاست و مذهب ، هریک وسیله پیشرفت دیگری ....

بابه بیرم ( حاجی سرخه ) :

مَده ( معده ) ، مثل تفتانیست ،  حسین علی 

وختی گشنه میشه ، دهنش  بازی ، بازه

 لغمۀ اول و دومه ، کته کته مندازوم پایین

سیر میشه

دهنش بسه میشه ، همین بس

دنیا یا خوردویه ، یا بوردو

  حسین علی ( شورنخود فروش ) :

اوملعون ، دنیا پرست ، کافر

 رخ به قبله شو ،  توبه بکش

قسم به چارده معصوم

اگه امام زمان تا همین پیش از نوروز

 ظهور نکنه

 دنیا را جمع می کنیم  باهم

   به خدایی خودش

به یکباره بچه گه کان :

حسین علی !

 بچه ها در بالاجوی  به  (حسن علی ) باچه ی از تو تجاوز کردن ....

شنگله ی انگور از دستش افتاد

مگر نه گفتم ؟

علامت ظهور امام زمانه  ؟

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 0:4 | Thu 15 Dec 2011

 

با خود کج و با ما کج و با خلق خدا کج

آخر قدمی راست بنه ای همه جا کج

 

http://www.youtube.com/watch?v=71xh0KgSbvk

 

 این حیلت بازان فقهایند شما را

ابلیس فقیه است گر این ها فقهایند

گر احمد مرسل پدر امت خویش است

این بی پدران پس همه اولاد زنایند

 

  کمیته امداد ، لانه های جاسوسی .

                      

 

http://www.afghan-german.net/upload/Tahlilha_PDF/razaq_m_kometae_amdad_emam_khomaini_dar_kabul.pdf

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:8 | Thu 1 Dec 2011

 

 

 

شگفتی های بدن انسان ....

 

انسان می تواند حدود چهل روز بدون غذا زنده گی کند اما فقط هفت روز بدون آب ، 6 دقیقه بدون هوا و لحظه ای بدون نیروی حیات طاقت بیاورد .

بیش از نیمی از استخوان های بدن انسان در دست ها و پاها هستند .

بالاترین سرعت ثبت شده عطسه 165 کیلومتر در ساعت است .

قلب سه میلیارد مرتبه در عمر متوسط انسان می تپد .

نوزاد تازه متولد شده 350 استخوان دارد اما این تعداد برای یک بزرگسال 206 عدد است .

خون یک عضو مایع بدن انسان است . بدن حدود 5.6 ليتر خون دارد. اين میزان خون هر دقيقه سه بار در همه بدن به گردش درمي‌آيد. در يك روز اين خون مجموعا حدود 19000 كيلومتر راه را طي مي‌كند.
يك توپ تنيس را محكم بفشاريد. تقريبا نيرويي معادل با همين فشار بر قلبتان وارد مي‌شود تا خون را به سراسر بدن پمپ كند

همه انسانها در زمان تولد کور رنگی دارند .

ریه های ما هر روز بیش از 15000 لیتر هوا را تنفس می کند .

سطح شش ها تقریباً هم اندازه یک زمین تینس است .

غذا حتی اگر روی سرتان ایستاده باشید به معده شما خواهد رسید .

بزرگترین عضو بدن پوست است .

بدن یک انسان بزرگسال از 100 تریلیون سلول تشکیل شده است .

تعداد باکتری های موجود در بدن انسان بیشتر از تعداد سلول های بدن است . در بدن انسان حدود 75 تا 100 تریلیون سلول وجود دارد .

مغز انسان مغلق ترین و نیز متکامل ترین ماده درین سیاره است و از قوی ترین کامپیوتر پیچیده تراست که بیش از 100 میلیارد سلول عصبی دارد .

 می توانیم در حدود 3171 سال به عقب باز گردیم و تمام انسان هایی را که از آن موقع تا کنون بر روی زمین زندگی می کرده اند را نیز در شمارش خود به حساب آوریم، آنوقت شاید تعداد آنها با نرون ها  ( حجرات عصبی )  موجود در مغز برابری کند

هر یک از سلول ها با هزاران سلول دیگر مغزی در ارتباط هستند. هر بخش از مغز مسئول انجام کار مخصوص به خود می باشد (بوییدن، دیدن، صحبت کردن و غیره). ارتباط سلول های مغزی به گونه ای است که در کنار هم یک شبکه عظیم متصل را تشکیل می دهند. اگر شما بتوانید کل ثانیه هایی را که از زمان دایناسورها تا کنون گذشته است را بشمارید، آنوقت می توانید ارتباطاتی را که میان سلول های عصبی مغز وجود دارد را بشمارید.

تعداد گذرگاههای اندیشه ای که مغز می تواند تولید کند عبارت است از عدد 1 که جلوی آن 5/10 میلیون کیلومتر صفر با خط معمولی تایپ شده باشد .

مغز انسان قادر است بیش از تعداد کل اتم های موجود در جهان ما ، ایده در خود داشته باشد و آنها را تجزیه تحلیل نماید .

ظرفیت مغز انشتاین از حالت طبیعی هم کوچک تر بوده. هوش بالای او به واسطه پیوند های ایجاد شده میان سلول های عصبی مغزش ایجاد شده بود. هر زمان که شما چیز جدیدی یاد می گیرید، یک ارتباط جدید میان سلول های مغزتان ایجاد میشود

حافظۀ یک انسان معمولی 123 میگابایت است ، یعنی معادل ذخیره 100 جلد کتاب  .

رشد مغز در سن 18 ساله گی متوقف می شود .

بیهوشی 8 تا 10 ثانیه پس از نرسیدن خون به مغز اتفاق می افتد .

مغز 2  % وزن بدن انسان یعنی  در حدود 1300 تا 1400 گرم است و 75 فیصد آنرا آب تشکیل میدهد .

سرعت انتقال اطلاعات در « نرون » های مغزی متفاوت است. نرخ این انتقال می تواند به کندی 5/0 متر در ثانیه  و یا به تندی 120 متر بر ثانیه باشد . رقم 120 متر در ثانیه معادل عددی نزدیک به 432 کیلومتر در ساعت می باشد .

موی رگ ها آنقدر کوچک هستند که گلوبول های سرخ خون فقط به صورت تک تک میتوانند از آنها عبور کنند .

قرنیه چشم ( بیرونی ترین لایه چشم ) تنها بافت زنده بدن انسان بدون رگ خونی است که مواد غذایی را از اشک و زلالیه می گیرد .

هر سلول در بدن انسان 6 تا 8 فوت DNA دارد .

تحقیقات و مطالعات نشان داده است که گناه و جرم ، سیستم ایمنی بدن را با پایین آوردن ایمونو گلوبولین تخریب می کند .

طول کلی دستگاه گردش خون تا 60000 مایل کشیده می شود . این یعنی دو برابر مسافت دور زمین .

در یک اینچ  مربع پوست ، 4 یارد فیبر عصبی ، 600 حسگر درد ، 1300 سلول عصبی ، 9000 پایانه عصبی ، 36 حسگر گرما ، 75 حسگر فشار ، 100 غدد عرق ، 3 میلیون سلول و 3 یارد رگ خونی وجود دارد .

به استثنای سلول های مغزی بدن ،50000000 از سلول های بدن شما حین خواندن همین جمله مرده و با سلول های دیگر جایگزین می شود .

قلب شما حدود 100000 مرتبه در روز و حدود 40000000 مرتبه در سال می تپد . در یک ساعت قلب آنقدر قوی کار می کند که انرژی لازم برای بالا بردن حدود یک تن وزن به طول یک یارد از زمین را تأمین می کند .

کبد معمولاً کارخانه شیمیایی بدن نامیده می شود . دانشمندان حدود 500 عملکرد کبد را کشف کرده اند .

دستگاه عصبی مرکزی با 43 جفت عصب به همه قسمت های بدن متصل است . 12 جفت به مغز متصل هستند ، 31 جفت به نخاع ، حدود 45 مایل عصب در کل بدن در حرکت است .

پیام ها به شکل تکانه های الکتریکی در عصب ها حرکت می کنند . آنها با سرعت 248 مایل در ساعت در حرکت هستند .

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 13:17 | Tue 29 Nov 2011

 

از : بهار سعید

 

چادر

 

سيه چــــــــــــــــــــــــادر مرا پنهان ندارد

نمای رو مرا عـــــــــــــــــــــــريان ندارد

چـــــــو خورشيدم زپشت پـــــــــــرده تابم

ســــــيـــــــاهی ها نميگردد نـــــقـــــــابــم

نـــــمـــيــــدارد مـــــرا در پرده پنـــــــهان

اگـــــــر عابــــــــــد نباشد سست ايمـــــان

تــــــو کـــــز شهر طــــريقت هـــــا بيايی

بـــــمـــــوی مـــــن چــــرا ره گـــم نمايی

نـــخـــواهــــم نـــاصـــح وارونه کـــــارم

که پای ضعف « تو » « من » سر گذارم

کـــــی انصــــافی درين حکمــــت به بينم

گــــنـــــه از تــــو و مــــن  دوزخ نشيـنم

بــــــجـــــای روی من ای مصلحت ساز!

بـــــروی ضــــــعــــف نفست چادر انداز

 

سیه سر

 

زپايم بگســــــــــلم زولانه ها را

که دردی ميــــکشد در من زبانه

زطاــــــقت سوزی دردم بسوزد

تحمل ها و صبر جاهـــــــــــلانه

دريغ و درد تا گفتم که « هستم »

نوا را از زبان مــــــــن گسستند

چـــو فريادی زدم از دست ظالم

زدند مشت و دهانــم را شکستند

زدم گـــامی که تا خود را نمايم

به کنـــــــج خانه زندانم نمودند

فگنـــــدند بر سرمن تيره چادر

« سيه سر» گفته پنهانم نمودند

 

آرزو

 

چشمـان مــرا به " بــلخ" زیبا ببرید
د ستان مرا به لمــــــس " با با" ببرید

خـا کســـتر قـلـب داغ هـجـرت زده ام
بر سـینـــــه ی داغــدار " بکـوا" ببرید

یا پیکـر مـن روان آمـــــــــو داریــد
یـا روح مــرا بـه جســـــــم دریـا ببرید

ســوز جـگــــر نشــسته در خـونـم را
بــر مــرهــم " قنــــد هار" بی ما ببرید

خشت وگل و سنگ از استخوانم سازید
بـــر ســاخــتــن "کـابــل" فـــردا ببرید

صــد بوســه ی عــاشــقانه از لـبـهـا یـم
برچهــره ی سنگ سنگ کوه ها ببرید

دامـن ، دامـن شــگفـــتـن شــعــرم را
بر جلــوه ی لا له های صـــحرا ببرید

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 12:32 | Thu 24 Nov 2011

 

 

  یک سوم مساحت ایران وقف است ....

 

یکی از مدیران سازمان اوقاف ایران می‌گوید که :

 براساس اسناد موقوفات "یک سوم مساحت ایران وقف" است.

به گزارش خبرگزاری فارس، علی ربیعی، مدیر روابط عمومی این سازمان گفت : 

 که در حال حاضر ۱۲۷ هزار موقوفه در ایران وجود دارد.

وی همچنین گفت که در ایران ۸ هزار و ۵۱ "بقعه متبرکه" وجود دارد که سازمان اوقاف مدیریت آنها را برعهده دارد.

به گفته آقای ربیعی، هم اکنون در ایران ۶۰ هزار مسجد دایر است که تا پایان برنامه توسعه به این تعداد ۲۰ هزار مسجد دیگر نیز اضافه خواهد شد.

تبصره : اگر پنجاه میلیون نفر هم به یک چیزی احمقانه باور دارند ، آن چیز همچنان احمقانه است . در فرهنگ جویدن خرد ، اقلیت های مذهبی « بهاییان و زردشتی ها » مهدورالدم اند و برای میلیون ها سنی مذهب ایرانی ، حتا ( یک مسجد ) وجود ندارد .

 بشوی اوراق اگر همدست مایی

که حرف عشق درین دفتر نباشد

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 14:47 | Wed 9 Nov 2011

RSS