یک خواننده ...
و...
« همزبانی و بی زبانی » ...
نوشتهء جناب کا ظم کاظمی را خوانده وخوانش آن را برای دوستانم اصرار ورزیده ام . کار ارزشمند آقای کاظمی در خور ستایش است . و از آنجاییکه ، احترام به افکار دموکراتیک مردم ، واجب است و ابراز نظر هم آزاد ، بر آن شدم که طرز دید خودم را اینجا بیان بدارم .
از نوشته احسان طبری در « یاداشت ها و نوشته های فلسفی و اجتماعی » مطلبی درین زمینه خوانده بودم که تا هنوز برهمین باورم
در جهان امروز هیچ زبان « نا ب » وجود ندارد . همه زبان ها ، کم یا بیش از چند زبان دیگر متاثر بوده و هستند . در مورد زبان فارسی به خصوص ، پس از استیلای اعراب و قبول دین اسلام ، بر جسته ترین دانشنمدان خراسان و فارس ، آثار شان را به عربی نگا شتند . و رواج زبان عربی سالها در اموراداوین و آثار نویسنده گان فارسی گوی استیلا یافت و این بیگانه پذیری قرن ها ادامه داشت . در سالیان پسین عده یی از ملی گرایان فارسی زبان به پالایش زبان فارسی از عربی و اروپایی اقدام نمودند که قضاوت نسل امروز، برین سعی دو گروه « زبان بیگانه پذ یری و زبان ستیزی » را بی جا و بی مورد مینمایند... از نگاه طبری ، زمانیکه یک واژه بیگانه در گویش عامه وارد میگردد . مردم با ساختار تشریحی دهان و حلق و زبان خود ، آن واژه را تغییر میدهند . یعنی ، واژه ی وارده در زبان گویش مردم ، تغییر آوا میدهد و پس از گذشت ایام « تذ کره » آن زبان را میگیرد و جزو آن زبان میشود . و این نیزخود و از طرفی سبب غنا مندی زبان نیز میگردد. چه تعداد واژه ها از زبان یونانی و هندی و روسی و اروپایی شامل زبان فارسی گردیده است ؟؟... به قول طبری ، اگر واژه های عربی د خیل در فارسی را جمع نموده و به یک نفر عربی با سواد بگویید ، او اصلا معنی آنها را نمیداند إإإ زیرا این واژه های عربی را ما ، در جریان گویش خود طی سالیان متمادی تغییر آوا داده ایم و دیگر این واژه ها عربی نه ، بلکه فارسی شده اند … به همین گونه واژه های وارده از زبان های دیگر … وآنگهی زبان « وسیله وفاق وتفاهم بین انسانهاست » نه وسیله نفاق و شقاق .
آنچه جناب کاظمی شمار زیاد واژه های فارسی را جمع آورده اند که در گویش مردم بدخشان و کابل وهرات تا مشهد و تهران تغییر گویش داده و حتی ساختمان اناتومیک واژه تغیر نموده است . کاری بوده در حد حوصله جناب کاظمی . مهم این که زبان تاجک و افغان و ایران را فارسی گفته اند و با حسن نظرشان مردمان این سه خطه را با رشته های مشترک دینی و زبانی و فرهنگی با هم پیوند داده است ... که آفرین بر همت و بر نیت شان ...
و ا ما ... ریشه یابی واژه ها و پیگیری اصل و نسب آنها و اینکه از کجا آمده و در کجا تغییر شکل داده و بعد ا « مرده » و جای آنرا واژه د یگر گرفته ... نظیر « لاک پشت » در ایران و « سنگ پشت » در هرات و « سنگ بقه » در کابل و« اتوموبیل » و« خود رو» و« موتر » لاری و تیز رفتار و ده ها و صد ها واژه دیگر ...که اینها کاریست دشوار ونیز کمتر « باهوده » مینماید . میشود پرسید که : مفید یت آن در چیست ؟ دستآورد اینگونه تلاش ، چه تغییر و تحولی در حیات مردم و جامعه پد ید می آورد ؟ دانشمندان امروز، گره های کور و نا گشوده را باز میکنند ، علت بیماری « سرطان » و نحوه غلبه بر ویروس « اید ز » را پی میگیرند و در سیارات دور و اجرام شهابی کاوش و نمونه برداری میکنند تا مواد اولیه جهان هستی را د ر یابند و یا وسیله ی در یابند که آلودگی جو زمین را کاهش دهند و از گرما ی روز افزون زمین بکاهند ، که یخ های قطبی در حا ل ذ وب شد ن است و نیم قرنی دیگر، آب آشامید نی رو به تمام شد ن و تمام با شند گا ن نیم کره جنوبی در خطر نابودی ...
آنچه به نظر این خواننده ، منظور رای آقای کاظمی بوده باشد ، اظهار یک « گله مندی دوستانه » و شکوه آمیز از آنانی است که تا کنون نخواسته اند بفهمند که کشور همسایه شرقی شان به کدام زبان حرف میزنند ؟ واز سابقه تاریخی و فرهنگی شان اطلاع لازم ندارند و هر جا که کتاب فارسی میبینند و شاعر و نویسنده و عالم و دانشمند وفقیه ووو... همه را مال کشور امروزی ایران میدانند وهمانند یک شاخه گل ازبوستان ناشناخته ، می چینند و به یخن شان میزنند و فخر میفروشند .
این د لخوری مرا ، کاظمی ... هرچند گله آمیز انعکاس داده است ولی کاظمی هیچگاه نگفته است که : افغانستان ، شهرستان دیروز ایران بوده است... و یا این پارس دیروز، استان شاهان و کشور گشایان افغانستان بوده است . که به این حساب از زمره در هنگام امپراتوری غزنویان تا درانیان ، ایران کنونی نام نهاد شاه رضا ،قبلا استان فارس بوده وجزو قلمروخراسان بوده است . نام فریدون پادشاه را که به یاد داریم از شاهنامه ... « فریدون فرخ فرشته نبود / زمشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت او فر ه هی / تو داد و دهش کن فریدون تو یی / .... در قلمرو فریدون پادشاه ، وسعت این سر زمین از کجا بود ، تا به کجا ؟ بنا بر تاریخ گردیزی ، و تاریخ سیستان :
فریدون ، جهان را به پسران خویش بخش کرد :
ایرج را سر زمین فارس و عراق و عرب داد و این ولایت را « ایرانشهر » نام کرد ، یعنی شهر ایرج .... و روم و مصر و مغرب ، مر « سلم » را داد .... و چین و ترک تبت ، مر « تور » را داد . و به این سبب او را « توران » گویند . 2 – « اردشیر» پیش از وی « اسپهبد » جهان یکی بودی ، او چهار اسپهبد کرد : نخستین اسپهبد « خراسان » دوم « خربران » به ضم خا ، سوم : نیم روران و چهارم ، آذربایجان . یعنی «ایرانشهر » به چهارایالت یا استان قسمت کرد . ص 65.
و زمانی مرکز یا پایتخت ایرانشهر « بخارا » بوده است و زمانی سمر قند و بلخ . و فارس یعنی« ایران امروزی » و خراسان یعنی« افغانستان امروزی » و ماورالنهریعنی « ترکستان و تاجکستان ازبکستان و... امروزی » ، از جمله ، ایا لت های مهم آن بوده است .
رنجش جناب محترم محمد آصف آهنگ ، تاریخ نگارافغانستان ، که کنون با من همشهراند ، ازین نامگذاری ها ، از جمله اینست که ...
همسایه ما ، در گوشه کشور شان ، یک قسمت را به نام « خراسان » گذاشت و قسمتی دیگر را به نام « سیستان » نام نهاد که گویا ایران امروز ، هنوز هم ایالت خراسان و سیستان و آذربایجان و فارس ، از ایرانشهر باستان را از ایران دارد و رستم که از زابل بوده ، بنا بران یک ولسوالی خود را هم « زابل » گذاشتند ... چه دلاور است دزد یکه به کف چراغ دارد .
و اما ... در یک مورد ، این خواننده با آقای کاظمی دید گاه همگون ندارم و آن تخلص ، علامه « سید جمال الدین الحسینی » است که از سادات کنر افغانستان در اسعد آباد فعلی مرکز آستان کنر ، به دنیا آمده و تا بلوغ یعنی سلطنت امیر شیر علیخان در افغانستان زیسته وبعد ... « گرد جهان گشته » است . آن ابر مرد تاریخ خراسان ، تا پایان عمرش « سید جمال الدین الحسینی » تخلص داشته واگراز نوشته های وابستگان و چیز نویسان محمد زاییان که همه را « افغان » خطاب نموده اند که بگذریم ، از همه آثاری بیرون ازمرز افغانستان ، منجمله کتاب « زندگی ناصر الدین شاه قا جار » را بخوانیم که عمده ترین سال های پر از رنج و درد این بزرگ مرد کشور ما ، در آن کتاب آمده است واو در همه جا « الحسینی » تخلص داشته و دربعضی مواقع خیلی اضطراری و از روی نا گزیری گفته است که : « ... من یک تبعه افغانستان هستم ، با من باییست مطابق یک تبعه خارجی رفتار گردد » . از سید ، نامه های که در ایران مانده و درمهاجرت به لندن و پاریس و روسیه و هندوستان و سر انجام در ترکیه ، همه جا « الحسینی » امضا نموده است .
و اما در مورد واژه ها :
واژه ها نیز مانند انسانها دوچار زایش و بالش و فرسایش میشوند . همچنانیکه در یک لسان تولد میگرد ند و به د نیا ی زبان زندگی میکنند ، به همینگونه به مرور ایام میمیرند و از قلمرو زبان حذف میشوند ... در زبان فارسی ما ، کم نبوده اند واژه های که امروز مورد استعمال ندارند و فراموش شده اند ، یعنی که وجود ندارند و بایست گفت که « آنها مرده اند » و در عوض واژه های « نو» در گویش مردم ، وارد شده و هستی و موجودیت یافته اند . بیشترین اموات واژه گان در زبان رسمی و نوشتاری به ظهور پیوسته تا مکالمات عوامیانه ... از چند صد سال قبل را نمی گویم ، در همین زمان خودم ، وقتیکه صحبت های مادر کلانم را میشنوم و شرح حکایات و قصه های از پدر و مادرش را که مرحوم شده اند ... من واژه های را مییابم که برای من مفهوم نیست ... و در گویش مادر کلان ، تا کنون زنده مانده اند .
از « مرگ واژه گان » اگر بگذریم ، زبان های بوده اند که در قلمرو وسیع ، عمومیت داشته اند و حتی « زبان رسمی » آن روزگار بوده اند که امروز درین قلمرو ها « مرده » اند و تبدیل به زبان های محلی شده اند . نظیر زبان « فارسی در هند » که زمانی زبان رسمی هند بود و تا امیر خسرو دهلوی و اقبال لاهوری و دیگران ... دیوان شعرشان را در زبان فارسی سروده اند ... و کنون صرف ، دسته یی از واژگان فارسی را در گویش مردم هند میتوان یافت ، با تغیر آوا و یا عین آوا .
زبان دیگر « یونانی » بود ، که الحق غنی ترین زبان در جهان بشمار میرفت . البته به مقایسه زبان های دیگر اروپایی و حیف که این زبان غنی ، جایش را به لاتین و انگلیسی و هسپانیولی و... داد ، و کنون ، صرف در یونان ، آنهم متاثر از زبان های دیگر ، وجود دارد . حرف آن دانشمند زبان شناس و دریغا گوی را بیاد آوریم که گفت :
« امروز زبان یونانی ، چون مرده یی شکوهمندی ، در تابوت با عظمت تاریخ خفته است » .
تذکر :
در بخش تلاش آنعده متعصبین زبان عربی که تا کنون اصرار در پالایش زبرن فارسی از واژه های عربی دارند توضیح ذیل را به قول آقای اشراق لقلیی با مورد میدانم .
استفاده از کلمات عربی و تشبهات هندی ، بازی با کلمات نیست چون اینان هریک از سبک های متین فارسی اند . باید پیراهن تعصب از تن بدرآریم و قبول کنیم که بسیاری از کلمات و حتی جملات عربی که وارد زبان فارسی شده واقعا شیرینی این زبان را بحد اعلی رسانده و در بعضی موارد این دو زبان چنان در هم آمیخته که جدا کردن شان نا ممکن می نماید . در واقع یکی حلقه انگشتری شده و دیگری بر روی آن نگین گشته و اگر بخواهیم نگین را از انگشتر جدا کنیم ، جای خالی آن بسیار نا شکیل خواهد بود . با آثار بزرگانمان چه کنیم؟ کلمات عربی را از استاد سخن سعدی برداریم ؟ یا اشعار لسان الغیب حافظ را دستکاری کنیم ؟؟ چه شلم شوربایی خواهد شد. مثلا همین لسان الغیب که که هر دو عربی می باشند چه کلماتی در فارسی می توان یافت که چنین زیبا بیانگر همچو معنای باشد ؟ جالب اینجاست که خود عربها از این کلمات عربی که ما از آنها در فارسی بهره می بریم ، استفاده ای باین صورت نمی کنند چون ما این کلمات را تغییر هویت داده فارسی اش کرده ایم…
عربها خواستند زبان ما را از بین برده عربی را جانشینش کنند ولی ما نه تنها زبانمان را حفظ کردیم ، بلکه مقداری از کلمات آنها را نیز برای خودمان به غنیمت گرفتیم و پرورشش دادیم و زیباترش کردیم و حتی معانی جدید به آنها داده از آنها استفاده نمودیم . خط شان را هم همینطور ، انواع خطوط زیبای عربی را خطاطان هنرمند فارسی زبان بوجود آورده برای آن قواعد تعیین نموده و رسم الخط نوشته اند . پس اگر گاهی از کلمات و واژه های که عربی هستند یا ریشه عربی دارند استفاده کردیم و مثلا بجای زبان « لسان » و یا بجای خانم ها « نسا ، » و بجای مردان « رجال » بکار بردیم ، محزون نشوید و دلخون نگردید . نترسید و نهراسید ، جامه بر تن ندرید و نغمه و واویلا سر ندهید . زبان ما با لسان عربی ممزوج شده و « نسا، » از خانمی بانوان هیچ نمی کاهد و« رجال » به مردانگی آقایان صدمه ای وارد نمی کند . خیلی چیز های واجب تر داریم که نگرانش باشیم . یکی کمک و دلسوزی می خواست که پدرش مرده بود ، گفتند برو پی کارت که آنقدر مادر مرده داریم که به پدر مرده نمی رسیم . جوانی برای اعتراض به نمره کم خواهرش به مکتب رفته بود و به معلم پرخاش کرده و داد و بیداد میکرد . معلم رفته پارچه د یکته خواهرش را به جوان نشان داده و گفت ، برای نمونه ببینید که کلمه « صابون » را با « سین » نوشته . جوان جاهل مشتی محکم بروی میز زد و گفت « اگر صابون با سین باشد مگر کف نمی کند ؟؟؟
سخنی با دوستا ن ....
تو گویی مرض دارم که به مغازه های حرف فروشی بروم و به اصطلاح کامنت یا پیام و سفارش بگذارم . شب د ر یک اشاره کامنت کوچکی گذاشتم با آغاز چنین : کو آنکسی که نرنجد ز حرف راست ... و آفتاب برآمد بود ، دیدم که مبتد ای پیام من فرش زمین شده و با کوبه ندافی باد باد شده بود و جو جو... کاش آن یک مشت رشته همه یکجا پنبه و حلاجی میشد . کنون پایان تنه ی آن پیام را که حلاجی نشده اینجا می آورم ...
« ... مثلا اگر بگویم که طرح یک مسله ساده را در قالب فلسفی بیان کردن با دیگاه من منافات دارد و آنرا نمی پذیرم ، حتم دارم که رخ بر میگیرید و می رنجید که دیگران مسیر سخن شما را بر نمی تابند و میگویید : اهد قومی انهم لا یعلمون ... که باز این نقض احترام به افکار دموکراتیک دیگران است ... به انگریزی میگویند « یک قانون را قضاوت میکنی ، مرد مش را قضاوت کن .
آن کارتونیست تابع قانون کشورش است که برایش اجازه داده اند ، میتواند وزیر کشورش را برهنه رسم کند ، لاکن من که اهل کشور او نیستم به او اجازه نمیدهم کارتون پیغمبر مرا رسم کند و روح و روان مرا بیازارد . من حق دارم دروازه او را بکوبم . اینکه حادثه جویان به شیشه خانه اش سنگ زدند گناه من نیست . من مقدسات اجتماعی ام را از پدر و مادرم به ارث برده ام و این حس شریف احترام در کروموزوم های انساج من انتقال نموده و در حفظ ارزش های اجتماعی ام سخت حساسم . آخر من که دنمارکی نیستم ، آن آقا باید اینرا بداند که چشم های همه آبی نیست ، من سیاه چشمم . »
آن قلم شریف دیگران را به ساده اندیشی و سهل انگاری متهم نموده اند که به عمق نظر نداریم و سطحی فکر میکنیم . این حکایت شخصی را بیاد می آورد که رفت زیر چاه ، از او پرسید ند که آنجا چه کار میکنی ؟ گفت میخواهم عمیق فکر کنم . حال مطلوب اینست که همه بایست برویم زیر چاه و عمیق فکر کنیم که : دیگران چرا به ریش ما میخندند ؟؟ از نگاه آن قلم مبارک که « ... مسایل مهم چون آزادی بیان آنقدر ساده نیست و بایست خود را غرق توضیح پیچیده گی های آن کرد . » ؟إإإ
شاید هر مکتب رفته اینقدر بداند که آزادی در هیچ کشوری مطلق نبوده بلکه محدود است بر اینکه مخل نظم و آسایش دیگران نگردد . یک کشور اروپایی یا هر کجایی ، با سایر کشور های جهان روابط سیاسی دارد و دارای منافع و داد وگرفت است ، و بایست به مقدسات اجتماعی و ارزش های اخلاقی دیگران حرمت بگذارد و رشته مودت محکم نگهدارد . طارق علی پاکستانی و روشنفکر سکولار بنگلادیش هم راضی نیست مقدسات مردمش مورد اهانت قرار گیرد چون بی احترامی به عامه یک کشور شامل همه افراد آن جامعه محسوب میگردد ، اگرچه آن روشنفکر تابع باور مذهبی هم نباشد . مغلق بودن مسله آزادی هم در همینجا است که به حساب علم ریاضی دو جمع دو مساوی به چهار میشود لاکن در علم مغلق سیاست چنین نیست ، حاصل جمع سیاستمد اران نخبه ، همیشه پنج است و برای آنانیکه این علم مغلق سیاست را ریاضی تصور میکنند ، حاصل جمع شان سه ویا کمتر از آن خواهد بود . چنا نکه محاسبه ناقص یک کارتونیست آبرو و منافع کشور دنمارک را به پایینترین سطح در تاریخ کشورش تنزیل داد . و این یک فهم ساده و بی فراز و فرود و سر راسته است نه آنانیکه هر چیز را چپ و راست میبینند و نان را از عقب سر میخورند .
و اما ، د لخوری مزمن این قلم در اینست که ، از روزیکه پشت لب سیاه کردم و کنون که دارم شقیقه سفید میکنم ، خودم را روشنفکر نیافتم . چون یکی از ممیزات روشنفکر بودن این بود که شخص تمام و کمال عاری از تعصب باشد و درقضاوت جانب عدالت نگهدارد و ....
به باور دنیا گرایان دیروز ، توده های مردم خرافه پرست بودند و خرافه های مردم هم دیر پا . بنابران عزم بر این جزم کردند که با یک عمل انقلابی خرافه ها را همه و به یکباره ریشه کن کنند و شاهد بودیم و دیدیم که بیخ و ریشه خود را کند ند و هست و بود مردم را نیز خورد و خمیرفرمودند . نسل نوی تجدد گرای امروز نیز کلیشه گران آزادی های غرب صنعتی اند که انقلاب کبیر را چند قرن پیش پشت سر دارند و کار زمین نکو ساخته و به آسمان پرداخته اند . تفاوت جنسیت و ملیت و عقیدت را از میان برده و تا سر حد تسجیل ازدواج همجنس گرایان رسیده اند ، و عزم برین جزم کرده اند که سرحد ات جغرافیا را نیز از بین ببرند و زیر نام جهان وطنی ، همه را از صافی خویش عبور دهند و دستور فرمایند .
اولین تلاش روشنفکران ما هم در همین اصرار در پذیرش آزادی « به شیوه غربی » است که جانبداری کنونی از آزادی بیان به شیوه دنمارکی و اعلامیه ها به نام روشنفکران صادر کردن و جانب آزادیخواهان دنمارکی را گرفتن وامضا از ورای سرحدات جمع کردن هم ، یک نمونه از آن است ....
شاد روان جلال آل احمد که « غربزده گی » و« کارنامه سه ساله » را نوشت ، د لخوری اش از همین امروز بود که در برابر سیل هجوم غرب ، بایست به چیزی اتکا کنیم و بچسپیم تا آبمان نبرد .
جنجا ل کارتون ها ….
آگاهان سیاسی و آ نانیکه گردانندگان قصر سفید را خوب میشناسند و یکی از آنجمله « نوام چامسکی » میدانند که مضحکه آفرینی های کنونی در سناریوی درامه « جنگ مد نیت ها » قبل از حمله به عراق و افغانستان نوشته شده بوده است . در زمان ، محور شرارت خواندن های عراق وایران و سوریه و کوریای شمالی . در زمان تنظیم پالیسی اقتصادی تیوریسن های امریکا برای صد سال آینده و نقش به دست گرفتن ذخایر کنونی نفت جهان و دریافت نقاط ضعف حریفان آینده اقتصادی آمریکا مانند چین و هند و جاپان که فاقد نفت اند … وکور هم میداند که این منابع عظیم نفت و گاز در شرق میانه و جمهوریت های آسیایی شوروی سابق است و بس . و در استراتژی اقتصادی دراز مدت ، هر آنکه به منابع نفت منطقه دست یافت ، برنده است و دیگران بازنده . حمله و اشغال عراق به بهانه کودکانه قدرت عظیم نظامی و تهدید کننده جهانی صدام حسین ، عملی گردید و عراق مع الخیر اشغال شد و ایران و سوریه هم بعد از یک وقفه دیگر و ... کار تمام است … و اما مشکل عمده ، قانع ساختن جامعه جهانی و ملت امریکا بود . هفتاد سال بهانه ، شوروی و خطر کمونیسم و پیمان وارسا ، وا کنون نغمه تازه ... القا عده و اسلام و تروریزم … و خلق کردن یک دشمن واهی و ایجا د ترس برای جامعه امریکا ، برای دراز مدت... داشتن حمایت هفتاد و پنج ملیون جامعه مسیحیان انجلیک امریکا که بنابر تفسیری از یک آیت انجیل ظهور حضرت مسیح را در جامعه موعود قوم بنی اسراییل انتظار میبرند . گرچه حضرت مسیح در سرزمین فلسطین زاده شده ، لاکن مسیحیان انجلیک او را مربوط به نژاد برتر « یهود » میدانند و به همین مناسبت دست دولت های خود را در ایجاد کشور اسراییل آزاد گذاشتند و از برکت سازمان یهودان امریکا و بخصوص « لابی » یهودی که یک صندوق پول است « به قول آمریکایی ها لابی ، یک ماشین توزیع پول است و بس » کنون کشوری بنام اسراییل ایجا د گردیده و عنقریب حضرت مسیح مع الخیر به زادگاهش بر میگردد . جهانیان شاهد اند که اسراییل بر روی لخته های خون ملت فلسطین ایجاد گردیده و رسمیت یافته است ...
ابر قدرت یکه تازجهانی با در دست داشتن بزرگترین غول خبر پراگنی های جهان سرمایه و قدرت دور از تصور نظامی از برکت نیوتکنالوژی و صرف 400 ملیارد دالر همه ساله در بخش مدرن سازی تسلیحات نظامی .... دیگر برای رفتن به جلوو فتح جهان ، از چه باید تشویش کند ؟؟؟ جنگ مد نیت پیشرو و آزاد در برابر مدنیت تاریخ گذشته و ایستا ... شریر وتروریست خواندن دیگران وبه حق جلوه دادن جهانگشایی امریکا زیر نام صدور دیموکراسی و آزادی برای ملت های که لذت آزادی و دموکراسی را تا هنوز نه چشیده و نمیدانند و حیف است و باید بدانند حتما ....
محمد خاتمی روز جمعه دهم فوریه در کنفرانس « اسلام و غرب » در پایتخت مالیزی تدویر یافته بود هشدار داد که : « اسلام هراسی » و « اسلام ستیزی » یکی ازمظاهر آن است که نه تنها مسلمانان ، بلکه همه نهاد ها و انسان های که به صلح ، عدالت و آزادی و دنیای عاری از خشم و خشونت می اندیشند ، باید در پی محو ریشه ها ، زمینه ها و جلوه های آن باشند . کتمان حقیقت و نفرت برانگیزی سر از انسداد گفتگو ، برخورد فرهنگ ها ، خشونت سیاسی می آورد. این علایمی نگران کننده باید در جهان غرب جدی تلقی و گام های نو در پیشگیری و پیگیری آن برداشته شود . همچنانکه فرصت های همزیستی در عصر ما واقعی است ، تهدید های مخرب در آن نیز جدی است .هتک حرمت و بی احترامی به مقدسات اقوام و ملل ، جامعه را به سوی خشونت و ناسازگاری می کشاند . دنیای اسلام با هر گرایش و هرسیاستی به این اهانت واکنش نشان داده و اگر هتک حرمت ها ادامه یابد ، خشونت ها بیشتر خواهد شد .
آقای بداوی در سخنان خود اظهار داشت که : اسلام و غرب باید از کج فهمی و تلاش برای ادامه چهره های منفی از یکدیگر دست بردارند و بکوشند با حمایت از میانه روی مانع از قدرت گرفتن افراطیون شوند . بداوی گفت که بسیاری از غربی ها مسلمانان را تروریست های مادرزاد تلقی می کنند و در مقابل ، گروهی از مسلمانان ، تمامی غربیان را محکوم و روش انان را مردود می دانند . بداوی به مسلمانان توصیه کرد که از محکومیت تمامی مسیحیان ، یهودیان وجامعه غربی خوداری ورزند ....
توهین در هیچ مکتب و مسلک و مرامی حتی در حد کم روا نیست . آن هم به مقدسات انسان ها . اعتقادات مذهبی پایه و اساسی برای نوع رفتار و شخصیت افراد است . بسیاری از مردم در هر دین و مسلک و فرهنگ ، دینی دارند که در همه زندگی شان نقش دارد و اگر طنز بخواهد این اساس را زیر سوال ببرد ، همیشه مشکل ساز میشود .اگر این دین ، اسلام باشد یا مسیحیت و یا هر دین دیگری . برای کسانیکه پیوسته در زمینه سیاسی فعالیت میکنند ، اظهار نظر در مورد مسایل دینی مشکل است و به همین مناسبت ، سیاستمداران از اظهار نظر دینی طفره میروند ، چون نمی خواهند به کسی بر بخورد و عقیده هر کس را محترم میدارند . اعتقاد به خدا و مسایل دینی جزو مسایل شخصی افراد است .
و جالب و خیلی هم دلچسپ اینست که استعمار پیر انگریز می خواهد که این مسله را درپارلمان به رای بگذارد ؟ در اصل این یک مواجه سخت برای رای دهندگان است که احتمالا مجبور خواهند شد در مقابل مردم اعلام کنند که « آزادی بیان محترم است و احساسات مذهبی هم محترم است ، ولی ما آزادی بیان را ترجیح میدهیم » ...
حقیقت مسلم اینکه درین سناریو لابی های صهیونیست جامعه امریکا اند که از احساسات مذهبی مردم در شرایط خاص استفاده سیاسی مینمایند و تحریک احساسات مذهبی و ایجاد شروشور آنان را جهت فلم پری و دسته دادن به تبر خویش مورد استفاده قرار میدهند. امروز جامعه یهودان امریکا با تسلط بر غول سرمایه مالی آنکشور و با تسلط همه جانبه بر اداره قصر سفیدو سناتوران و گورنران ایالات و رییسان جمهور های امریکا ، همه کلیشه سازان سیاست اسلام ستیزی قصر سفید اند ... امروز « موساد » سازمان جاسوسی اسراییل ، دست همه را از پشت بسته است .و « سی آی ای » و « اف بی آی » را درس میدهد ....
زمینه چینی برای تحریک احساسات غربیان مقابل مسلمانان را میتوان از نمایش فیلم های هواپیما ربایی ها و اختطاف مسافران در تلویزیون های آمریکای شمالی تا کانادا مشاهده کرد که از چند ماه به اینطرف ادامه داردو از صبح تا به شام همان فیلم ها تکرار و باز هم تکرار نمایش داده میشود و میبینی که از داخل هواپیمای که تازه پرواز کرده از بین مسافران چهار جوان مسلمان عرب تبار دستمال های سرخ به سر میبندند و مسافران را به گروگان میگیرند و لحظه ی بعد داخل کا بین شده دستیار پیلوت را به قتل میرسانند و پیلوت راداخل دهلیز میبرند و کنترول طیاره را در دست میگیرند.مسافران وحشت زده با تیلفون های همراه با فامیل های شان تماس میگیرند و ضجه و فریاد خانواده ها و حول وهراس ونمایش چهره های مردمان معصوم و بی گناه و خشونت چهار هواپیما ربای مسلمان عرب تبار و سر انجام سقوط هواپیما در یک مزرعه نزدیک یک جنگل و خاک و خاکستر شدن همه سرنشینان ... دو سه فیلم از این سلسله همه روزه از صبح تا شام مکرا نمایش داده میشود تا جو ضد اسلامی در جامعه بمیان بیاورند و احساسات مردم را علیه مسلمانان تحریک نمایند و همزمان پروگرام کارتون های پیغمبر مسلمانان در یک کشور اروپایی و تحریک احساسات جهان اسلام . کارتون ها قبلا تهیه وانتخاب شده بوده و یکی آن احتما لا از کتاب علی با با و چهل دزد گرفته شده و علی بابا که چهره وحشتناک دارد با چشمان سرمه زده و سیاه ، ابروان پرپشت و صورت پر از پشم سیاه و نا مرتب ، دو انگشتردر انگشت و عمامه سیاه شبیح هندوان سیک و از زیر عمامه فتیله آتش گرفته یک بمب نمایان ...
گر به خود محکم شوی ….
موج را از سینه دریا گسستن می توان
بحر بی پایان به جوی خویش بستن می توان
از نوایی می توان ، یک شهردل در خون نشاند
یک چمن گل ، از نسیمی سینه خستن می توان
می توان جبریل را گنجشک دست آموز کرد
شهپرش با موی آتش دیده بستن می توان
ای سکندر، سلطنت نازکتر از جام جم است
یک جهان آیینه از سنگی شکستن می توان
گر به خود محکم شوی ، سیل بلا انگیز چیست ؟
مثل گوهر، در دل دریا ، نشستن می توان …
من فقیر بی نیازم ، مشربم این است و بس …
مومیایی خواستن نتوان ، شکستن می توان
اقبا ل لاهوری
ا سکندر کبیردر حمله به خراسا ن یعنی افغانستان امروز درگیرنبردی شد طولانی و جانفرسا . مادر اسکندربه فرزندش نوشت که « در خراسان » گور شدی مگر؟؟؟ اسکندر خریطه خاک فرستاد و گفت ، به مادر بگو ... این خاک در زیر فرش مهمان خانه بپاشند ... و مادر اسکندر چنین کرد . و از آن روزبه بعد ، در مهمان خانه هر روز جنگ بود و جنگ ....
کابلشاهان بیست و هفت حمله اعراب را دفع کردند تا خلیفه سپاه عظیم هفتاد هزار از عرب و عجم جمع کرد به قصد فتح الفتوح ، و شنیدیم و خواندیم که در دشت سیستان و لشکرگاه فروماندند وجمله همه مردند و « جیش الفنا » نام گرفتند و شاعر عرب عبدالله از تلفات غم انگیز سپاه عرب یاد میکند که از« رتبیل » شاه کابلیان در یافت داشته است . و بخش ازین سوگنامه چنین است :
این اندوه سوزان در سینه چیست، وچرا سیل اشک فرومی باری؟
" هیچ ازسپاهی شنیده ای که بکلی درهم شکست وبه نگون بختی بسیار گرفتارآمد؟
" درکابل برای ایشان بسیارسخت گرفتند وآنان را واداشتند که ازسربیچارگی،
ازگوشت اسپان نژادهً خویش بخورند ودر بدترین جاها لشکرگاه بسازند.
" هیچ سپاهی درآن سرزمین به چنین سرنوشتی شوم گرفتار نیامده است،
" به زنان نوحه گر بگویید که برای چنان قربانیانی"چنان بگریید که راه گلویتان بگیرد ".
" ازعبیدالله بپرسید : چگونه ازاین مردان ، ازاین بیست هزارمرد که اسپان زرهپوش داشتند
وغرق درسلاح بودند حراست کرده ای ؟
" سپاهیان گزیده که امیری آنان را بخاطرپایداریشان درنبرد برگزیده بود ؟
" سپاهیانی با ارواح شریف از دوشهرنیرومند (کوفه وبصره) پا درراه نها د ند .
" ترا سالاری ایشان داده اند وبرایشان امیرکرده اند ، اما تو نا بودشان کرده ای ، درحالیکه آتش جنگ هنوزبا تندی فروان زبانه میکشد " ....
سه جنگ افغان و انگریز و شکست روس را که همه بخاطر داریم ....
و اينبا ر خد ا خير را پيش کند ....
در حدیث آمده است که « الملک یبقی مع الکفرولا یبقی مع الظلم . » با کفرميتوان ملک را اداره کرد ولیکن با ظلم نه . چگونه ممکن است ملتی تجاوزگران به ناموس وغارتگران « تاراج کبیر » و قا تلین فرزندانش را ببخشد ؟؟؟ اگر حکومت مزدور و دست نشانده اجنبی از کیسه خلیفه میبخشد ، جهان که نباید به ندای وجدانش از روی مصلحت پاسخ دهد و حکومت طالب و قالب و غالب را ، حکومت منتخب از نخبگان جامعه پندارد .
که امروزهمه بی هراس از عدالت ، به باند بین المللی مافیای مواد مخدربدل شده اند . ما فیا ی ثروت و قدرت در حاکمیت ودر کرسی های وزارت ولایت ها و مجلس شورا ها لمیده اند و د یر نخواهد بود که قوای بین المللی را به مصاف طلبند . وآنوقت ، زمستان خواهد رفت و رو سیاهی به ذغال خواهد ماند ... 2.7 میلیارد دالرپول از فروش ترياک و قدرت دولتی و اسلحه و ایتلاف مافیای بین المللی و وضع « خواب خرگوشی » ای چنین ، میتواند به ذات خود دولتی خلق کند که جهان را به مصا ف طلبد ...
خانه از پای بست ویران است ... خواجه در فکر نقش ایوان است .
زمانه ....
هرآنچه بر سر اين شهر خسته مي گذرد
شكسته می رسد از راه گسسته می گذرد
خيال خاطر خوش جلوه بال عنقا ييست
كز آسمان سر ما شكسته می گذرد
ازين ديار ازين يادگار آبايی
زمانه بقچه اميد بسته می گذرد
نه بانگ مهر نه بوی صداقت است اينجا
محبت از بر ما دست شسته می گذرد
عاصی شهید
هنر ، حقیقت و سیاست .
متن سخنرانی هارولد پینتر در مراسم دریافت جایزه ادبیات نوبل 2005
من در سال 1958 نوشتم :
« مرز بین چیز های واقعی و غیر واقعی را ، نمی توان با قاطعیت تمیز داد . آن چنان که بین حقیقت و کذ ب نیز لزوما چیز حقیقی یا مکذوب وجود ندارد . یک چیز میتواند هم واقعی و هم غیر واقعی باشد »
من معتقد م که این اظهارات هنوزمفهوم خود را دارند و هنوز برای جستجوی حقیقت در هنر ، کاربرد دارند . بنابراین به عنوان یک نویسنده من به آن پایبند می باشم اما به عنوان یک شهروند نمی توانم به آن معتقد باشم . من به عنوان یک شهروند باید بپرسم : چه چیزی حقیقی . چه چیزی غیر حقیقی است ؟ حقیقت ، در درام تا ابد مشکل می نشیند . تو هرگز آن را به طور کامل پیدا نخواهی کرد . اما جستجوی آن برای تو اجباری است . به وضوح این جستجوست که مایه پیشرفت در کوشش است . وظیفه تو جستجوست . بیشتراوقات بدون آن که از آن آگاه باشی بر روی حقیقت سکندری می روی ، به آن برخورد می کنی و به تصویری یا شکلی که میتواند درارتباط با حقیقت باشد نگاهی گذرا می کنی . اما حقیقت واقعی این است که هرگز تنها یک حقیقت در هنر نمایشی وجود ندارد . بلکه حقایق واقعی متغیرند . این حقایق یکد یگر را به مبارزه می طلبند . یکدیگر را در هم می پیچند . یکدیگر را منعکس میکنند . از کنار هم می گذرند . یکدیگر را می آزارند و نسبت به هم نابینا هستند . گاهی اوقات فکر می کنی که حقیقت یک لحظه را در دستت داری و لحظه ای بعد از بین انگشتانت می لغزد و گم می شود .
اغلب از من می پرسند که چگونه نمایشنامه هایم خلق میشوند . من نمی توانم پاسخی به این سوال بدهم . آن چنان که نمی توانم نمایشنامه هایم را خلاصه کنم . بجز آن که بگویم این است آن چه که اتفاق افتاد . این است آن چه که آن ها گفتند . و این است آ« چه که آن ها انجام دادند .
بیشتر نمایشنامه ها با یک جماه ، یک کلمه یا یک تصویر آبستن می شوند . معمولا به دنبال کلمه ای که جرقه می زند تصویری می آید . لحظه خلق شخصیت هایی که تا آن لحظه وجود نداشتند لحظه غریبی است . آن چه که به دنبال این لحظه می آید حالتی است متشنج ، مبهم و حتی مالیخولیایی . اما گاهی این حالت میتواند بهمنی باشد که در مسیرش توقف نمی کند .
موقعیت نویسنده وضعیتی است عجیب، که به نحوی برای شخصیتها مهمانی ناخوانده به نظر میرسد. شخصیتها نسبت به نویسنده مقاومت میکنند. با او به راحتی کنار نمیآیند. تعریف آنها غیرممکن است. به طور مشخص نمیتوان به شخصیتها دیکته کرد. تا حدی با آنها یک بازی بیپایان، بازی موش و گربه، بازی کی بود کی بود من نبودم، بازی قایم باشک میکنی. اما سرانجام در دستانت افرادی را مییابی از گوشت و خون، افرادی با اراده و با احساسی منحصر به خود با ترکیبی که به هیچ وجه قادر به عوض کردن، کنترل کردن یا تحریف کردن در آنها نیستی.
بنابراین زبان در هنر سودایی مبهم، استخری با قشری یخ بر روی آن، آبی زیرکاه است که هر آن ممکن است توی نویسنده را در کام خود فرو برد. اما همان طور که پیشتر به آن اشاره کردم جستجوی حقیقت هرگز نمیتواند متوقف شود. نمیتوان آن را به بعد موکول کرد.
باید با آن روبرو شد، همانجا. در همان نقطه.
تأتر سیاسی مجموعهای از صورت مسئلههای دیگری را مطرح میکند. به هر قیمتی باید از شعار دادن و وعظ کردن اجتناب نمود. عینی بودن ضروری است. شخصیتها باید اجازه داشته باشند در هوای خود نفس بکشند. نویسنده نمیتواند شخصیتها را برای اغناء سلیقه متعصب خود محدود و منقبض کند. او باید آماده باشد که به شخصیتها از زوایای مختلف و چشم اندازهای کامل با بُردی بیمانع نگاه کند. آنها را با شگفتی دریافت کند. حتی آن آزادی را به آنها بدهد تا به راه خود بروند. و این همیشه کاربرد ندارد. البته طنز سیاسی با هیچ کدام از این قواعد همخوانی ندارد. نکته بارز طنز سیاسی این است که دقیقا در جهت مخالف این قواعد عمل میکند که این عملکرد اساسا در جوهر آن است.
در نمایشنامه مهمانی تولد فکر میکنم که من به جنگل انبوهی از گزینهها اجازه میدهم که عمل کنند قبل از آن که سرانجام آنها را به اطاعت در آوردم.
زمان کوه وانمود میکند که پیرو این قاعده نیست. نمایشنامه وحشی، کوتاه و زشت باقی میماند. اما سربازان نمایشنامه برای خود سرگرمی جورمیکنند .
بعضیها فراموش میکنند که شکنجه میتواند به سادگی کسل کننده شود. سربازان نیاز به خنده دارند تا به روح خود انرژی بدهند. این وقایع البته در زندان ابوغریب بغداد به تأیید رسیده است.
زبان کوه فقط بیست دقیقه طول میکشد. اما میتواند برای ساعتها و ساعتها، بارها و بارها تکرار شود.
اما در فکر من از خاکستر به خاکستر در زیر آب اتفاق میافتد. یک زن غریق، با دستهائی که تقلا میکنند و بعد گم میشوند. دستهائی که به سوی چیزهایی دراز میشوند و تهی برمیگردند. نه در بالا و نه در زیر آب هیچ چیز به جز سایهها و انعکاسها دستانش را نمیگیرد. غریقی با چهرهای گم شده در یک غرقاب، ناتوان از نجات خود از سرنوشتی که دیگران برای او رقم زدهاند.
اما چون آنان مردهاند، او نیز میمیرد.
زبان سیاسی، آن طور که به وسیله سیاستمداران به کار میرود وارد این محدودهها نمیشود. زیرا با توجه به مدارک مشهود بیشتر سیاستمداران علاقمند به حقیقت نیستند بلکه علاقمند به قدرت و حفظ آنند. برای نگهداری از این قدرت، لازم است که مردم در نادانی بمانند و حتی از حقیقت زندگی خویش آگاه نباشند. بنابراین آن چه که ما را احاطه میکند سفره بزرگ پر نقش و نگاری است که بر آن میچریم. همان طوری که همه این جا میدانند، توجیه تعرض به عراق این بود که صدام حسین دارای سلاحهای بسیار خطرناک کشتار جمعی بود که میتوانست طی چهل و پنج دقیقه انفجاری ایجاد کند که با خود ویرانی مخوفی به بار آورد. به ما اطمینان داده شده بود که این حقیقت دارد. این حقیقت نداشت. به ما گفته بودند که عراق در مسئولیت واقعه بیرحمانه یازده سپتامبر 2001 در نیویورک با القاعده شریک بود. به ما اطمینان داده بودند که این حقیقت دارد. این حقیقت نداشت. به ما گفته بودند که عراق امنیت جهانی را تهدید میکند. به ما اطمینان داده بودند که این حقیقت دارد. این حقیقت نداشت.
حقیقت چیزی کاملا متفاوت از این است. حقیقت در این است که ایالات متحده نقش خود را در جهان میبیند و انتخاب میکند که چگونه این نقش را ایفاء کند.
اما قبل از این که به زمان حال برگردم میخواهم به گذشته اخیر نگاه کنم. منظورم سیاست خارجی امریکا بعد از جنگ جهانی دوم است. من معتقدم که ما موظف هستیم که این دوره را مورد بررسی دقیق قرار دهیم که در این جا وقت کافی برای این بررسی نیست.
همه میدانند بعد از جنگ در اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی چه اتفاق افتاد. بیرحمی سیستماتیک، قساوت گسترده، زیر فشار قرار دادن بیرحمانه افکار مستقل. همه اینها مستند و تأئید شده میباشند.
اما همهی دغدغه من در اینجا این است که در همان زمان جرایم ایالات متحده سرسری انگاشته شده است. چه برسد به این که به عنوان جرم شناخته شوند. من معتقدم که این مورد باید بررسی شود. زیرا که برای دانستن موقعیت امروز ما مهم است. هرچند به خاطر وجود اتحاد جماهیر شوروی عملکرد ایالات متحده در جهان تا حدی سرپوشیده مانده است، و به ایالات متحده مجوز سفید امضاء میدهد که به هر عمل سرپوشیده دلخواه خود دست بیازد. در حقیقت، تعرض مستقیم به یک مملکت مستقل هرگز شیوه مورد علاقه آمریکا نبوده است. بلکه اعمال آمریکا را میتوان به اصطلاح «تضاد کم تنش» توصیف کرد. تضاد کم تنش یعنی هزاران نفر کندتر از آن میمیرند که اگر بمبی را یکباره بر سرشان بریزند. تضاد کم تنش به این معنی است که تو قلب کشوری را عفونی میکنی. یعنی که تو مرض زیانباری میآوری و به رشد و تبدیل آن که به صورت قانقاریا در میآید نگاه میکنی. وقتی که توده مردم را مطیع خود کردی – یا آنها را تا مرز مرگ کتک زدی – فرقی نمیکند – و دوستانت، ارتش و شرکتهای بزرگ، راحت بر صندلی قدرت مینشینند، تو جلوی دوربین میروی و میگویی دموکراسی قالب شده است. این چیزها در سالهائی که به آن اشاره خواهم کرد در سیاست خارجی ایالات متحده متداول بودند.
فاجعه نیکاراگوئه موردی بسیار مهم است. من این مورد را این جا بیان میکنم زیرا که مثالی است بارز از دید آمریکا نسبت به نقش خود در جهان چه در گذشته و چه در امروز.
در اواخر دهه 1980 من در ملاقاتی در سفارت ایالات متحده در لندن حضور داشتم.
کنگره ایالات متحده در حال این تصمیمگیری بود که آیا به مخالفان دولت نیکاراگوئه پول بدهد یا نه. من عضو گروهی بودم که به نمایندگی از نیکاراگوئه صحبت میکرد. اما مهمترین شخصیت در این گروه پدرجان مت گلف بود.
رهبر گروه آمریکایی ریموند ستیز بود (در آن زمان نفر شماره 2 سفارت و بعداً خود سفیر).
پدر مت گلف گفت: «آقا، من مسئول بخشی در شمال نیکاراگوئه هستم. اهالی این بخش یک مدرسه، یک مرکز درمانی و یک مرکز فرهنگی ساختهاند. ما در صلح زندگی کردهایم چند ماه پیش گروهی از مخالفان دولت به بخش ما حمله کردند همه چیز: مدرسه، مرکز درمانی و مرکز فرهنگی را نابود کردند. به پرستاران و معلمان تجاوز کردند. به طرز وحشیانهای پزشکان را سلاخی کردند. آنها مانند حیوانات وحشی بودند. لطفا تقاضا کنید که دولت امریکا حمایت خود را از چنین اعمال تروریستیای سلب کند.»
ریموند ستیز را به عنوان مردی عاقل، مسئول و بسیار خبره میشناختند. او در میان جماعت دیپلماتیک بسیار مورد احترام بود. او گوش میداد، سکوتی میکرد و با جذبه خاصی سخن میگفت. او گفت، «پدر، بگذارید به شما چیزی بگویم. در جنگ، مردمان بی گناه زجر میکشند.» سکوت سردی در فضا پیچید. ما به او زُل زدیم. او حرکتی نکرد.
به راستی مردمان بی گناه همیشه زجر میکشند.
سرانجام کسی گفت: «اما در این مورد «مردمان بیگناه» قربانی اعمال بیرحمانه و نفرتانگیزی هستند که دولت مسبب آن است. اگر کنگره به مخالفان دولت پول بیشتری بدهد اعمال بیرحمانهای مانند این باز هم اتفاق خواهد افتاد. غیراز این است؟ بنابراین دلایل، آیا دولت شما به خاطر حمایتش از قتل و نابودی شهروندان یک کشور مستقل گناهکار نیست؟»
ستیز خونسرد بود. او گفت: «من با شما موافق نیستم که حقایق موجود اظهارات شما را تأیید میکند.
در هنگام خروجمان از سفارت آمریکا یکی از آجودانهای مخصوص به من گفت که از خواندن نمایشنامههایم لذت میبرد. من پاسخی ندادم.
باید یادآور شوم که در همان زمان رئیس جمهور ریگان گفت: «مخالفان دولت [نیکاراگوئه] همانند پدران مؤسس هستند (1).»
ایالات متحده به مدت بیش از چهل سال، دیکتاتوری سوموزا (2) را در امریکا حمایت کرد. در 1979 مردم نیکاراگوئه به رهبری سندنیستها (3) رژیم دیکتاتوری را با انقلابی پرشور سرنگون کردند.
سندنیستها نیز آن چنان کامل نبودند. آنها سهمی از خودبینی و تکبر برده بودند. و فلسفه سیاسی آنها در مواردی متناقض بود. اما آنها هوشمند، عاقل و متمدن بودند. آنها اجتماعی پایدار، آراسته و متشکل از احزاب مختلف را شکل دادند. مجازات اعدام از بین رفت. صدها و هزارها کشاورز فقیر دوباره از مرگ بازگشتند. بیش از صدهزار خانواده صاحب زمین شدند. دوهزار مدرسه ساخته شد. نهضت سوادآموزی با عملکردی فوقالعاده بیسوادی را به کمتر از یک هفتم کاهش داد. تحصیل و سرویس درمانی مجانی شد. میزان مرگ و میر کودکان سه برابر کاهش پیدا کرد. فلج اطفال ریشه کن شد.
ایالات متحده این دستاوردها را به عنوان خرابکاریهای مارکسیست – لنینیست تقبیح کرد. در دید دولت ایالات متحده، نیکاراگوئه مثالی خطرناک برای کشورهای دیگر بود. اگر نیکاراگوئه بنیادهای اجتماعی و عدالت اقتصادی را رعایت کند، اگر نیکاراگوئه استانداردهای سلامتی و تحصیل را بالا ببرد، اگر آن کشور به اتحاد اجتماعی و احترام ملی دست یابد، کشورهای همجوار هم همان تقاضاها را خواهند داشت و همان کاری را که نیکاراگوئه میکند آنان نیز انجام خواهند داد. در آن زمان مقاومتی خشمآلود نسبت به وضعیت موجود در السالوادور وجود داشت.
من قبلا درباره «سفره پرنقش و نگاری از دروغ» که ما را احاطه میکند صحبت کردم. رئیس جمهور ریگان نیکاراگوئه را «سیاهچال حکومت یکه تاز» میخواند. این اصطلاح معمولا توسط رسانهها و به ویژه دولت بریتانیا به عنوان اصطلاحی دقیق و عادلانه به کار برده میشد. هیچ مدرکی از وجود جوخههای مرگ در حکومت سندنیستها وجود نداشت. هیچ مدرکی از شکنجه در آن حکومت وجود نداشت. هیچ مدرکی از بیرحمی سیستماتیک و رسمی ارتش وجود نداشت. هیچ کشیشی هرگز در نیکاراگوئه هرگز به قتل نرسید حتی سه کشیش، دو نفر یسوعیون و یک نفر مبلغ مذهبی کاتولیک مرینال از اعضاء دولت بودند. در واقع سیاهچال حکومت یکه تاز دقیقا در همسایگی نیکاراگوئه یعنی در کشور السالوادور و گواتمالا وجود داشت. ایالات متحده حکومت دموکراتیک گواتمالا را در 1954 سرنگون کرد. (4) برآورد میشود که بیش از دویست هزار نفر قربانی دیکتاتورهای پی در پی ارتشی در این کشور بودهاند.
. . . ادامه دارد
پانویس:
1- پدران مؤسس گروهی هستند که در سال 1787 قانون اساسی آمریکا را نوشتهاند.
2- خانواده سوموزا یک خاندان دیکتاتور بودند که طی چند نسل ریاست جمهوری نیکاراگوئه را عهدهدار بودند.
3- حزب چپهای نیکاراگوئه که از 1979 تا 1990 در نیکاراگوئه حکومت را در دست داشتند.
4- حکومت دموکراتیک گواتمالا دومین حکومت جهان بود که بعد از کودتای 1953 در ایران با کودتای امریکائی سرنگون شد. دولت آیزنهاور در پایان حکومت خود این دو کودتا را به عنوان خدمات برجسته خود به ملت امریکا معرفی نمود.
از من و بوش پیروی کنید .
از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد، سالها است که این عیال مربوطه برای ما آینه دق شدهاست. بارها به این فکر افتاده بودیم که یک جوری شرش را کم کنیم. البته راه حل ما آن راه حلی نیست که فوراً به ذهن شما میرسد: طلاق! نعوذبالله. ما آدمهای بی آبرویی نبودیم، آدم با آبرو هم، زن طلاق نمیشود. به علاوه خدا را خوش نمیآید هرچه باشد والده بچهها است. تصمیم ما سادهتر از این چیزها بود. کشتن او!
البته این راه حل هم مشکلات خودش را دارد. ترس ما از خدا نیست که سالها است با او تصفیه حساب کردهایم. ترسمان از پلیس و کارآگاه و دادگاه و قانون و این دمبک دستکها است تا بالاخره امروز راه حل قضیه را از آقای «هرالد پینتر» انگلیسی که امسال برنده جایزه ادبی نوبل شده است دریافت کردیم. شما هم بشنوید. این راه حل حتما یک روز به درد شما هم خواهد خورد.
هرالد پینتر ضمن سخنرانی خودش در مراسم دریافت جایزه نوبل گفت: «ما برای عراق شکنجه، بمبهای خوشهای، اورانیوم 235 و 234، قتلهای متعدد، بدبختی، نابودی و مرگ به ارمغان آوردیم و نام آن را "آوردن آزادی و دموکراسی به خاورمیانه" گذاشتیم» البته تصور نکنید که این چیزها را امریکا و انگلیس آوردهاند، هرالد پینتر، خودش را میگوید یعنی او آورده است. بعد ادامه میدهد: «چندنفر فکر میکنم برای گرفتن این عنوان، کمتر از این هم کافی باشد» حالا ما که نخواستیم بیشتر از یک نفر را بکشیم. او ادامه میدهد: «بنابراین عادلانه است که بوش و بلر برای این جرایم به دادگاه عادلانه بینالمللی رسیدگی به جنایات کشانده شوند. اما بوش با هوش است (غیب میگوئی!؟) او دادگاه عادلانه بینالمللی رسیدگی به جنایات را به رسمیت نمیشناسد. بنابراین، بوش اخطار کرده است که اگر یکی از سربازان و یا سیاستمداران امریکا را محکوم به زندان کنند، او تفنگداران دریائی را برای نجات آنها خواهد فرستاد. اما تونی بلر این دادگاه را به رسمیت میشناسد بنابراین برای پیگرد قانونی آماده است. ما میتوانیم به دادگاه آدرس او را نیز بدهیم. شماره 10 خیابان داونینگ در لندن»
خوب اگر شما جای من باشید از بوش با هوش پیروی خواهید کرد یا از بلر پخمه.؟
پس این جانب از هم اکنون به دولت متبوع خود اعلام میدارم که هیچ گونه دادگاهی را که به جرایم قتل رسیدگی نماید، به رسمیت نمیشناسم. بگذارید به زبان ساده بگویم که پل مارتین هم شیرفهم شود. دادگاه مادگاه حالیم نیست!
از آن جا که تصمیم این جانب در سطح کشور، نعل به نعل مطابق تصمیم آقای جرج بوش منتهی در سطح جهانی است و رویه قضائی هم که بحثی معتبر از علم حقوق میباشد، همین معنی را تفسیر میکند.
این جانب از هم اکنون، آن چنان که آقای جرج بوش مصون از پیگرد مجازات کشتار جمعی و جنایات جنگی است، مصون از پیگرد قتل میباشم.
شما هم اگر بدخواه دارید. ابتدا به مقتدا بوش سپس به این جانب تأسی فرمائید و با خیال راحت دخل هرچه بدخواه مدخواه خود را در بیاورید!
خا نه خود
بد نبا ل خود م ، اینجا نمی گرد م
هر چند که خود ، د ر همه جا یا فتنی است
لاله و آلاله هم اینجا نمی کا رم
هرچند که گل ، د ر همه جا کا شتنی است
به آتش عشق ، ا ینجا نمی سو ز م
هر چند که د ل ، د ر همه جا سوختنی است
شراب کهنه را دیگر نمی خواهم
گر چه این مستی و می ، خوا ستنی است
جوانی را د ر این وادی نمی با زم
هر چند کاین عمر گران ، باختنی است
د ر ساختن خا نه ِی خود می کو شم
ویرا ن شده ها ، به دست ما ساختنی است
مهین .
داستایوفسکی در تعریف هنر میگوید ، هنر عبارت از سرایت داد ن احساسات شما است بر دیگران .به این تعبیر اگر اثربه طرف مقابل ، احساسی بر انگیخت و حالتی بوجود آورد { شور، شادی ، تاثر، هیجا ن ، خشم ، و دگرگونی... } نام هنربه آن اثر اتلا ق میشود وصاحب اثر هنرمند است . برای توضیح بیشترمثالی میآورد و میگوید :
از دامنه کوهی میروید بالا و از آنجا جریا ن آب رود خا نه یی را تما شا میکنید و میگویید : به ، به ... چی آبی ؟؟؟... همین واژه بیانگر احساسات شما ست . اگر توانستید آنرا به دیگران سرایت دهید ، میشوید هنرمند ، و اگرنتوانستید ... إ خوب که ....
در هفت شهرهنر ، « شعر ، موسیقی ، نقاشی ، نویسندگی ، مجسمه سازی ، تیاتر و سینما » درنگی کوتاه در هنر شعر و نویسندگی ، منظور نظراست ، البته در حد تعریف ونمونه وبس .
دریک رباعی یا یک قطعه نثر کوتاه ، نیزاثری مفهوم بالا را میتوان احساس نمود . نظیرقطعه ذیل ، که ترجمه ی از فرانسوی است . با ذ کر اینکه این قطعه در زمان جنگ ها ی استقلا ل طلبانه الجزایر نوشته شده است :
« درکنارجاده ی غبارآلود ، کود ک مسلما ن ، ژولید ه وژند ه پوش ، د ر میا ن خاکها بازی میکند ... پد رش را کشته اند .... و او چون خواند ن و نوشتن نمی داند ، بر روی خا ک با چوبی که در د ست دارد نقاشی میکند ، عکس یک تفنگ را .... »
د راعتراض بر علیه خشونت با زنان وبه خصوص در تراژدی الم انگیز زنده یاد « نا د یا انجمن » از آثار ارزشمند ی که عمق اندوه و انزجار قلم به د ستا ن هموطن ما را نما یند گی میکرد ، یک نمونه می آوریم وپایان مثا ل و ختم مقا ل .
د خمه سرد
بر سر و گيسو و مو بند ت ، پِترول بريز
بعد آتش زن و در قيرترين شب بگريز
حكم كرد ند كه بر گورت ، آتش بزنند
شب هفتت ، قلم و د فتر و عكست را نيز
خا نه ، زند ا ن سياهت شد و زنجيرت ، اشك
ناله ، د يوار شد و دخمه سرد ت ، دهليز
بيست سال آمد در چشم ترت ، ويراني
بيست سال آمد در خواب سياهت ، چنگيز
ايستادي ، كه چماق آمد و گفتت : بنشين
و نشستي ، كه چماق آمد و گفتت : برخيز
منتظر ماندي در خيز و نشستن هايت
آن قد ر د ير ، كه شد كاسه صبرت لبريز
صبر بيهوده چه كار آيد ، د ر د خمه سرد ؟
بر سر و گيسو و موبند ت ، پترول بريز ....
ش . سعيدی
جاسوس Spy
چه نفرت انگیز است این واژه ؟؟؟ کراهت آور است و زننده ... از شنیدن آن دوچار چند ش میشوی ... دور و برت را میپا لی ... در ذهنت صد ، کو ؟؟؟ کسیت ؟؟؟ کجا ست ؟؟؟ دور
میزند ... اگر به یادت باشد ، میوند وال به همین نام ، سر به نیست شد ، هیچ عکس العمل نشد . دولتمندان سابق حریفان سیاسی شان را زیر این نام بی سر و صدا ، سر به نیست میکردند تا اعتراض خلق نکند . مردم میگفتند ، باز یک مخبره گرفتند . مردم دوچار وحشت میشد ند و هراسان که ... این خانه خراب اگر خبر ها ی ما را بیرون برده ، حتما یک بلایی سرما آمده نیست . روز ها ، حتی شب ها د ل ها بیقرارو نارام میبود . لاکن از بخت بد ، روزی شد که شهر جا سوس خا نه شد ... و ما و تو بین مخبر، گم شد یم ... هر طرف جا سوس ... هر طرف مخبر... هر طرف شیطان . همه وابسته ... اجیر ... خود فروش ... وطنفروش ، ...فروش .
و چه سخت است برای ملتی با عزت و ننگ ... با غیرت و آبرو ... آزاده و سر بلند ، که سر و جان و تن و خونش را داده و به قول شاد روان استاد قاسم که به سفیر انگریزدر دربارامان الله خان ، خواند : « گر ندانی غیرت افغانی ام ... چون به میدان آمدی ، میدانی ام . » ... هرگز سر خم نکرده ... دست کس نبوسیده ... رنگ زرد نبوده ....
حا لا میبینی ؟؟؟ ... میشنویم که میگوید : « از دستبوس ، میل به پا بوس کرده ایم ... خاکم به سر، ترقیی معکوس کرده ایم . » ... چند سال پیش را برایت میگویم ، وختیکه طا لبا ن از بین رفت و این حکومت آمد ... از راه دشت های ترکستان با فامیل ، با هزار مشقت ، از راه زمین در ماسکو آمد یم . آغای کرزی در اولین سفر به ماسکو، یک روز افغان ها را در یک صا لون برای ملاقات دعوت کرد . دو ، سه صد نفر ازفرهنگیان وبلند رتبه گان سابق را ... داکتر عبدالله و چند نفر و اعضای سفارت هم در آن بالا نشسته ... آغای کرزی گفت : « ... بیا درا ، آمدم دیدن شما و پرسان دردای دلتان ... لطفا به نوبت ، یکی یکی بفرمایین که بشنویم . » ... مرزا قلم ، ببخشی .. آغای امان اشکریز، میکروفون را قپید . گفت : « ... صاحب برای تان یک قصه کنم ... روز امدن مجددی صاحب در رادیو، برای خواندن اعلامیه اش به ملت . مه یک کمره عکاسی در گرد نم ، پیش پیش ، عکاسی میکد م . مجددی صاحب در این اطاق و اون اطاق ... آخر مه گفتم : مجددی صاحب إ اینه ... ازی طرف بفرما یین در استد یو... همه چیز آماده است ... مجد د ی صاحب دنبال تیلفون میگشت ... جناب را ، راهنمایی کردیم به تیلفونخانه ... گفت : « پاکستا نه بگیر... نواز شریفه رخ کو... » تیلفون رخ شد . مجددی صاحب با صدای بلند گفت که « ای چی رقم کار است ؟؟؟ ما فیصله کردیم در پشاور که ، مه به شرطی ریاست جمهوری را قبول میکنم که جنرال حمید گل معاون مه با شه ... حالی مه ده چوکی میشینم ، جنرال حمید گل درک نداره ؟؟؟ هر چی زود ترحمید گله روان کو....
امان اشکریز که هنرمند کمیک و خندان است این قصه را به حاضرین به شیوه خودش گفت که همه خند ید ند . کرزی که خود را باخته بود ، به شیوه ی رندی و شوخی گفت که : « مه خو مجددی نیستم ، کرزی هستم ، آغای اشکریز؟ ایره از مه پرسان نکو... از مجددی پرسان کو ... » . بعد ، چند نفر که از مشکلات محیط مهاجرت گفتند ، نوبت یک جنرال سابق رسید . جنرال گفت : « کرزی صاحب شما جهاد کردید ضد کافر و اجنبی ... به نام اینکه وطن را آزاد میکنید و کافر را بیرون میکنید ... حالا روس رفت بیگانه نماند . شما اسلام را آوردید ... حالا ما که میبینیم شما خو امریکا یی ها را همراه تان آوردید ... ما را خو به امریکا فروختید ؟؟؟ » ... اینبار طشت رسوایی از بام افتاد ... همه چشم ها طرف کرزی به شمول داکتر عبدالله و همراهان ... کرزی باز به شیوه ی رندی و ریشخندی گفت : « بیا درا ، ابرانی ها یک مثل دارند که میگن ، یک گردن کلفت باشه ... حالی ما د ید یم که چاره نیست ، دامن همی گردن کلفته گرفتیم . » .... یا للعجب ؟؟؟ تو خود حدیث مفصل بخوان ازین ....
دیروزدر بی بی سی خواندی ؟ که کرزی اعلان کرد که : « دو نفرازمقامات عالی رتبه دولت ، حین جاسوسی برای کشور بیگانه ، با لفعل دستگیر و از مقامات شان سبکدوش و مجازات گردیدند ... کسانیکه در آینده به همچو اعمال ننگین دست بزنند ، مجازات و از طریق رسانه ها به مردم معرفی میشوند . » ... تو، از نظر حقوقی میدانی که هر نوع اختفا ی جرم ، به ذات خود جرم است . از نگاه قانون هیچ شهروندی حق ندارد به اختفای جرم و پنهان داشتن مجرم مبادرت ورزد . اینگونه عمل از جانب هر فرد یکه صورت پذ یرد ، به ضرر ملت و مغایر منافع علیای کشور است ، شریک مجرم است و این ، جرم بزرگ است ... بیاد شما است ؟؟؟ که علی احمد جلالی وزیر داخله سابق یک روز گفت که : « عده یی از مقامات دولت در مافیای مواد مخدرسهیم اند ، که اگر به این عمل ادامه بدهند ، نام های شان را برای مردم افشا خواهد کرد . » ... جلالی تا وقتیکه در مقامش بود ، نام این مقامات را افشا نکرد ، وقتیکه دوباره به امریکا رفت ، درنیو یارک تایمز، صرف نام برادر کرزی را افشا کرد و بس ...
میدانی ؟؟؟ در کابل چند تا دفتر به اصطلاح « خیریه » یا { ان جی او } است ؟؟؟ من هینقدر میدانم که وزیر پلان سابقه گفت که بعد از مطا لعه دقیق اینگونه موسسات ، 2500 موسسه آن غیر ضروری و به ضرر افغانستان است که باید هر چه زودتر از کشور اخراج شوند ... حالا فکر میکنی همه ی اینها برای کار خیریه آمده اند ؟ و بس ؟؟؟ دیگر هیچ وظیفه یی ندارند ؟؟؟ ... خوب به یا د م است که در وختیکه کندی رییس جمهور آمریکا بود ، در یک سفر اروپایی به آلمان غرب رفت . دو روز بعد ضمن دیدارازپایتخت ، او را به یک فابریکه بوت سازی آمریکایی بردند . این فابریکه بزرگترین مرکز « سی آی ای » در اروپای آنوقت بود . رییس فابریکه سالها بعد که تقاعد نموده بود ، درد فتر خاطراتش از با زد ید آنروز جان کندی از فابریکه نوشت که « ... کندی مانند یک بیگانه ، ماشین ها را دید و از بوت ها و کیفیت محصولات پرسید ... و من منتظر بودم که چه وقت از کار اصلی میپرسد ؟ ... دیدم که تا آخر... هیچ نپرسید ورفت ... و من آنوقت دانستم که ، کار های آمرین من ، آنقدر پخته است ، که حتی رییس جمهور هم نمیدانست که در کجا داخل شده است ... »
هموطنا ن پشتون ما ، جا سوس را « سپی » میگفتند ... وقتیکه به یک نفر مشکوک میشد ند ... با نفرت به او میگفتند : « حه ورک شه ، د اجنبی سپیه ... » گو یا این نام که به انگریزی آنرا « اسپا ی » میگویند ، مردم ما وجه تشا به آنرا با سگ معادل میدانستند ... که به خاطریک لقمه نان ، به دنبال هر کس و نا کس دوان است ... راست گفتی که « امروز اینقدر جاسوس است که سگ صاحب خوده گم کده . »
کمال کابلی
جمهوری اسلامی و کا سترو
از : عبد ا لقا د ر بلوچ
رهبران نظام ، کاسترو را به پزیرش اسلام دعوت کرده اند . با توجه به فرمایشات اخیر آیت الله جنتی که فرموده ، غیرمسلما نان ، حیواناتی هستند که روی زمین می چرند و فساد می کنند . احتمالا متن نامه ی که برای رهبر کوبا فرستاده اینطور بوده :
حیوان گرامی إ جناب برادر فیدل کاسترو دامت عمره الدرازالشریف .
در راستای وظیفه ی شرعی ، از آن حیوان معروف می خواهیم که از چریدن روی کره زمین دست برداشته به اسلام مشرف شود . خوشبختانه چون با شما مشکل ریشی نداریم ، تشرفتا ن از سایرحیوانات راحت تر خواهد بود . کافی است به جای کلاه و بلوز شلوار سربازی و پوتینی که هفتاد سال پوشیده اید ، عبا و عمامه و نعلینی را که به پیوست ارسال می شود ، بپوشید . سیاست های ما با تشابهی که قیافه شما با آیات عظام پیدا خواهد کرد آنقدر نزدیک هست که بشود از طریق حوزه ی علمیه قم ، لقب افتخاری « آیت الله فیدل کاسترو » را به شما داد . نگران ختنه سوران خود نباشید ، که آنرا به اصلاح طلبان حکومتی خواهیم سپرد . هوالهادی اند یو ویل بی مهدی .
مثلث تروریزم
شرکت دولت عثمانی در جنگ جهانی اول به طرفداری از آلمان ،شرایط مساعدی را برای پیاده کرد ن پلان دولت بریتانیاکه از سال 1899 به این طرف در جهت سقوط امپراتوری 400 ساله ترکیه عثمانی طرح ریزی میکرد ، به وجود آورد .
در سال 1913 م بریتانیا به طور مخفی با تجهیز و آموزش نظامی خانواده های وهابی و عبدالعزیزبرای تصرف شهر های کوچک حاشیه خلیج فارس موافقت کرد . دولت آنزمان بریتانیا با سیاست دو گانه ی خود ، از یک طرف با شریف حسین ، کلید دار مکه داخل مذاکره و مفاهمه شد و موافقت نامه های را امضا می کرد و از طرف دیگر در عین حال با خانواده های وهابی و عبدالعزیز به امضای موافقت نامه های مخفی می پرداخت . چنانچه لرد کیچیپینر نماینده ی انگلیس به حسین پیشنهاد کرد ، د ر صورتی که با طرح فروپاشی عثمانی ها یاری رساند ، استقلال او در شهر مکه تضمین خواهد شد که آن در سال 1915 م موافقت نامه ی بین شریف حسین و دولت بریتانیا به امضا رسید . طبق این موافقتنامه به شریف حسین اطمینان داده شد که مها جرت یهود یان به فلسطین هرگز مجاز نخواهد بود . بازدر سال های1915-1919 بریتانیا سرهنگ توماس اورنس که به گورنس عربستان » معروف است ، عامل اطلاعاتی خود را مامور جلب دوستی اعراب کرد. لورنس به اعراب اطمینان داد که جنرال ا د مون النبی از ورود یهودیان به سر زمین فلسطین جلوگیری خواهد کرد . شریف حسین بر اسا س موافقتنامه ی فوق الذ کر، نیروی اعراب را برای حمله به ترک ها سازمان داد که در نتیجه ، امپراتوری عثمانی حضور خویش را درفلسطین و مصر از دست داد . اما دولت بریتانیا پلان های گسترده تری داشت، آنهاحتی پیش از پایان توافق با شریف حسین ،از طرف ماموران مخفی خویش ، پنهانی با اعضای خانواده وهابی ها و عبدالعزیز به دیدار های خویش ادامه داده و نحوه ی همکاری بریتانیا را با این دو خانواده برای تشکیل شهر- کشور های عربی مورد گفتگو قرار دادند . هدف اصلی این گفت و شنود ها این بود که نیرو های عبد العزیزو وهابی ها را با تامین آموزش و تجهیزات نظامی و اعتبارات مالی از سوی بریتانیا تمامی کشورها – شهر های عربی را تحت یک فرماندهی در آورند . بعد از ختم جنگ ، بریتانیا به یک تعهد خود وفا کرد و آنهم به قدرت رساندن وهابی ها و خاند ا ن عبدالعزیز در عربستان سعودی بود . اما از ورود مهاجرین یهودی به خاک فلسطین جلوگیری نکرد ،بلکه شریف حسین را با پسرش توسط وهابی ها و خاندان عبدالعزیزطی یک حمله خونین در 14 اکتوبر 1924 م بر شهر مقدس مکه مجبور به فرار از آن شهر نمودند.
به هر صورت ، هدف ما در این مقال مختصر ، در یافت روابط طولانی بریتانیا با دست نشاندگانش ، آل سعود و وهابی ها بود تا در روشنی آن بتوان به دریافت یک جواب منطقی برای بروزالقاعده و تمویل آنها توسط وهابی ها و خاندان عبدالعزیزو بالاخره عملیات تروریست القاعده در نیو یارک « 2001/9 / 11» و لند ن « 2005 /5/5 » برسیم .
خاندان عبدالعزیز و وهابی ها دست پروردگان انگلیس و حافظ منافع انگلیس ها و آمریکایی ها مخصوصا در بخش کنترول ذخایر نفتی از دیر باز بوده و هست . همچنان که کشور پاکستان هم که مخلوق استعمارانگلیس است، در اثر جدا ساختن قسمتی از خاک افغانستان و هندوستان به وجود آمد که هیچگونه ریشه و بنیاد تاریخی ، فرهنگی و اجتماعی ندارد . از آن زمان به بعد پاکستان نیز بالنوبه حامی منافع انگلیس در منطقه بوده و هست . برای هیچکس پوشیده نیست که بعد از جنگ عمومی اول آمریکا رهبری کشور های استعماری را بدست گرفت ، روابط دولت آمریکا با خاندان وهابی ها و عبدالعزیز و پاکستان دقیقا ادامه روابط انگلیسی ها مبنی بر حفظ منافع هر دو کشور آمریکا و انگلیس بود . که البته در مقابل دولت های عبدالعزیز، وهابی ها و پاکستان از حمایت دولت آمریکا و انگلیس برخوردارهستند. عربستان سعودی و پاکستان در خاور میانه و نیم قاره هند منحیث برج کنترول و پایگا ه های نظامی آمریکا در آمده اند . نقش این دو کشوردر جنگ سرد به نفع آمریکا در سطح منطقه و جهان که تبلور آن را در تجاوزشوروی بر افغانستان در سال 1979 م همگان به چشم سر دیدند که عربستان سعودی ، پاکستان و آمریکا در یک کمپاین مشترک چگونه از از اتحاد شوروی انتقام ویتنام را کشیدند. و این کامپاین تا از هم پاشیدن اتحاد شوروی ادامه یافت . قبل ازاشغال افغانستان توسط شوروی ، روابط میان دولت پاکستان ،وهابی ها و خانواده عبدالعزیز تا حدی دو ستانه بود که وهابی ها و آل سعود علاوه بر کمک مالی و بخشش های بی حساب به جنرال ها و مقامات پاکستانی ، بودجه اقتصادی سالانه پاکستان را مطابق پلان پاکستانی ها پرداخته و تا هنوز می پردازند . وهابی ها از طریق بخشش های نقدی پولی به اعضای ای اس ای نه تنها توانست تعداد زیادی از آنها را به وهابیسم باورمند بسازد ، بلکه زمینه ی فعالیتهای آزاد را در سر تا سر پاکستان از طریق متشکل کردن گروپ های امر به معروف و نهی از منکرکه به صورت دوره ای مسجد به مسجد و قریه به قریه به نفع وهابی ها تبلیغ می کردند را نیز مساعد ساخت . چنانچه تاسیس 12000 مدرسه در کراچی ، لاهور و صوبه سرحد ، نتیجه فعالیت های مذکور بود. علاوه بر آن تقریبا 80 % نفوس سنی مذهب پاکستان به وهابیسم گروید ند . تصادفا این فعالیتها همزمان بود با ورود سیل ازمهاجرین افغانستان . فقر و در به دری ، بی خانمانی و ناتوانی اقتصادی افغان های مهاجر ، زمینه سوء استفاده وهابی ها در پاکستان را در بین مهاجرین مساعد ساخت . هزاران طفل و جوان مهاجرافغانستان شامل مدارس و هابی ها شدند . آمریکا که میخواست دشمن نیرومند خویش ، شوروی را شکست بدهد مطابق آرزو های دولت پاکستان و سعودی به کمک خویش ادامه داد . حتی سی آی ای با تربیت تعدادی از وهابی ها و در راس آن بن لاد ن و فرستادن آنها از طریق پاکستان به افغانستان فعالانه شرکت داشت . اما وقتیکه اتحاد شوروی بعد از شکست در افغانستان مجبور به بیرون کشیدن نیرو های خود از این کشور شد ، اسامه بن لاد ن به عربستان سعودی برگشت . ظاهرا بنابر اظهارات بن لاد ن در مصاحبه تلویزیونی اش ،مساله ی فلسطین و وجود نیرو های هوایی و زمینی آمریکا در عربستان سعودی ، زادگاهش برای او قابل قبول نبود . بنابرین وی به مبارزه علیه دولت عربستان سعودی پرداخت . دولت عربستان با احساس خطر از جانب وی ، بعد از مذاکرات طولانی با او به توافق رسید و وی را متقاعد ساخت که به افغانستان بر گردد . مطابق این موافقتنامه که بین پرنس ترکی ، رییس دستگاه جاسوسی عربستان در سال 1991 م و بن لاد ن صورت گرفت ، بن لاد ن ، عربستان را ترک و عربستان تا زمانی که القاعده علیه آن به تحریک بنیادگرایان نپردازد ، به طور مخفی کمک مالی می رساند . بن لاد ن وقتی به افغانستان برگشت ، با دولت پاکستان مخصوصا آی اس آی تماس حاصل کرد و آن زمانی بود که پاکستان در حال متشکل کردن نیرویی به نام طالبان بود که از مدارس وهابی ها در کراچی ، لاهور و صوبه سرحد فارغ شده بودند. نیرویی که کاملا مغز شویی شده و آماده اجرای هر گونه عملی که از طرف آی اس آی و القاعده دستور داده شود ، بودند . در تقویت مالی و نظامی و تشکیلاتی نیروی سیاه طالبان ، آمریکا ، سعودی و پاکستان همه موافق بودند . اما توافقات دیگری در عین زمان بین سه نیروی دیگرمثل القاعده ، پاکستان و سعودی نیز در جریان بود . بر اساس اعترافات ابو زبیده ، طی ملاقاتی در سال 1996 بین ابوزبیده ، مشعف علی میر« عضو نظامی آی اس آی » و بن لاد ن که در پاکستان صورت گرفت، بن لادن با مشعف علی میربه توافقی رسید که بر اساس آن القاعده از حمایت و تقویه نظامی پاکستان برخوردار می گشت . ابو زبیده در اعترا ف به مستنطقین خود گفت که بن لادن شخصا به او گفت که عربستان به این موافقتنامه خوشحال و راضی بود .
دلیل این همه زد وبند ها چه بود ؟ چرا آمریکا با پاکستان به ایجاد نیروی طالبان موافق بودند ؟ و چه وجه مشترکی بین القاعده ، پاکستان و سعودی در رابطه با طالبان و افغانستان وجود دارد ؟ چرا القاعده علیه آمریکا دست به عملیات تروریستی زد ؟ اینها همه سوالاتی هست که ذهن تمام محافل سیاسی جهان را از مدتی به این طرف مشغول خود ساخته است . ما هر چند قادر به پاسخ این سوالها نخواهیم بود ، اما بر اساس شواهد و اسناد محدودی که در دست داریم به ارزیابی مختصر آنها می پردازیم .
آمریکا به خاطر دست یافتن به منابع و ذخایرنفتی ترکمنستان و انتقال آن از راه افغانستان توسط کمپانی یونیکا ل به بندر گوادر پاکستان ، خواستار پایان بخشیدن به جنگ داخلی افغانستان بود . عربستان سعودی به خاطر اختلافات مذهبی با دولت ایران و مساله خلیج فارس از سالها به این سو در تلاش است تا ایران را در محاصره قرار داده و بر آن مسلط شود . پاکستان که به جوجه قدرت اتمی تبدیل شده ، هدفهای اقتصادی و سیاسی خاصی در افغانستان و کشور های آسیای میانه دارد ، که حتی تا هنوز خیال الحاق افغانستان را به پاکستان به سر می پروراند . القاعده اجندای جداگانه ای از خود داشت که با استفاده از کمک مالی ونظامی عربستان و پاکستان می خواست بعد از اشغال افغانستان به کمک وهابی های آنجا ، دولت پاکستان را که نیروی اتمی دارد نیز به دست بگیرد . برای تامین و تحقق این اهداف چهارگانه ، نیروهای طالبان ، برای همه گان نیروی بود که زیر شعار صلح و امنیت داخل افغانستان شده و به جنگ داخلی پایان بخشد . ملت افغانستان که تازه از جهاد علیه ارتش شوروی فارغ شده بود ، با صد ها و هزار ها مصیبت و مشکلات مالی و اقتصادی رو بر روبود . جنگ داخلی به ویرانی و مشکلات بیشتر آنها افزود . نیروی ملت در جریان این دو جنگ از لحاظ روانی ، مالی و جسمی مضمحل شده بود . لذ ا از هر نیروی که بر ایشان صلح و امنیت وعده می داد استقبال می کرد . از این رو ، نیروی طالبان به سرعت در داخل افغانستان به پیشروی خویش ادامه میداد . بن لادن طی مدتی که از دوران جهاد علیه شوروی تا آن زمان در قندهار زندگی میکرد ، با تمام شؤن و رسم و رواجهای منطقه آشنایی حاصل کرده بود . بن لادن به خاطر جلب اعتماد بیشتر مردم به ایجاد روابط خانوادگی پرداخت و از این طریق توانست به نفوذ خویش در بین طالبان توسعه و عمق بخشیده و عملا رهبری آنها را به دست بگیرد . نیروهای طالبان ، ملیشه های پاکستان و آی اس آی و القاعده که هدف شان اشغال افغانستان را که به تل ی ازویرانه مبدل کردند ، آنها می خواستند که هویت ملی و تاریخی را از طریق به آتش کشیدن کتابخانه ها ، آرشیف های وزارت خارجه ، آرشیف ملی ، آرشیف رادیو تلویزیون ، آرشیف افغان فیلم و محو تمام اسناد ، از بین ببرند . این پروژه تخریبی به اینجا پایان نیافت ، بلکه ادامه آن تا منفجر ساختن مجسمه های بودا در بامیان ، تخریب سیستم آبیاری ، حتی نبش حظیره ها و بیرون کردن استخوان های مردگان و انتقال آنها به مرغداری های پاکستان و سوختاند ن جمجمه های مردگان ، همه و همه جزو توطءه بزرگی بود تا با بی هویت ساختن ملت افغانستان آنها را وادار به تسلیم و اطاعت بکند . طالبان مناطق غیر پشتون نشین را از باشند گا ن بومی آنها جبرا تخلیه و زمین و خانه شان را تسلیم اعضای القاعده ، عرب ها و پاکستانی ها می کردند . در صورت اعتراض و مقاومت زیر نام بغاوت علیه اسلام ، دست به کشتار جمعی زده و از کشته ها پشته ها می ساختند . دشتها و دره ها ودیوار های بلند بامیان و دایکند ی و مزار شریف هنوز از خون شهیدان آن رنگین است . در جریان این حوادث القاعده دست به عملیات انتحاری در آمریکا زد . حادثه انفجار دو برج بزرگ نیو یارک و پنتاگون در 11 سپتامبر2001 جهان را تکان داد . باورهیچ کس نمی شد که تربیت یافته سی آی ای اسامه بن لادن یکباره 180 درجه تغیر جهت داده و اکنون در مقابل ولی نعمت قدیم خویش – آنهم با چنین عملیات تخریبی که توانایی سی آی ای و اف بی آی و پنتاگون را زیر سوال برد – اقدام کرده باشد . اما بعد ها اسامه بن لاد ن به شکلی از اشکال در مصاحبه های خود ، مسو لیت این عملیات را به دوش گرفت . مهمتر از آ ن ، نظر به اعترافات ابو زبیده ، حادثه 11/9 هیچ چیزی را در مورد ازدواج مخفی منافع تروریسم ، پاکستان و عربستان سعودی « آنچه پوزنر آنرا مثلث تروریسم می خواند » تغیر نداده است . زیرا پرنس احمد و میرمشعف علی از پلان حمله در آن روز به خاک آمریکا خبر داشتند ، آنها نه این حمله را متوقف کردند ونه آمریکا را از اوضاع خبر دادند ؟إ
بنا بر اظهار پوزنر ، نویسنده آمریکایی در کتابی به نام ، چرا آمریکا « در خانه توکل » به خواب فرو رفته بود ؟ إ بعد از حادثه 11/9 سه شهزاده عربستان سعودی که مسول فرستادن کمک های مالی به اسامه بودند یکی بعد از دیگری در ظرف چند روز به طور مرموزی از بین رفتند . پرنس احمد در جولای 2002 به عمر 43 سالگی ظاهرا در اثر حمله قلبی جان داد . یک روز بعد ، شهزاده سلطان فیض بن ترکی آل سعود به عمر 41 ساله گی در اثر به اصطلاح تیزرانی موتر کشته شد . آخرین عضو این سه کمک رسان به بن لاد ن ، شهزاده فهد بن ترکی بن سعود آل کبیر بعد از یک هفته در سفری در عرض دشت ریاض از تشنگی مرد . بعد از هفت ماه ، مارشال هوایی وقت پاکستان میر مشعف علی دراثرسقوط ناگهانی طیاره درشمال غرب صوبه سرحد پاکستان با اعضای فامیل و همکاران نزدیکش در یک هوای پاک و صاف ، ازبین رفت .
حوادث فوق ، یکی بعد ازدیگری اتفاقی نبوده ، بلکه دولت پاکستان و عربستان سعودی برای گم کردن رد پای شان در اشتراک حادثه 11/9 آنها را از بین بردند .
به گفته ابو زبیده ، هنوز هم پاکستان ، القاعده و سعودی با هم همکاری نزدیک داشته و از منافع و هدف خویش در افغانستان دست بردار نیستند . کمک های عربستان سعودی به پاکستان ومدرسه های وهابی ها ادامه دارد ، هنوز هم القاعده در پاکستان نه تنها حضور دارد ، بلکه به تربیت نظامی افراد خود ادامه میدهد . حادثه بم گزاری درلندن در 5 جولای 2005 شاهد این مدعاست که افراد آن پاکستانی الاصل بوده و در پاکستان تربیت شده اند . تا هنوز طالبان از مرز های پاکستان به حملات خویش بر افغانستان ادامه میدهند .
خلاصه این دو کشور – پاکستان و عربستان – با سیاست دو رویه خویش بدون در نظر داشت نورمهای بین المللی ، جهان را فریب می دهند . ولی متاسفانه دولت آمریکا به مدارا با این دو کشوربر خورد میکند که مورد انتقاد رقبای سیاسی و محافل بین المللی قرار دارد . سیاست مردان پاکستان با تر دستی تمام ، القاعده و طالبان را وسیله ی دوشید ن گاو شیری خویش ،آمریکا را ساخته و از این مدرک نه تنها بیلیونها دالر به جنرال های پاکستانی سرازیرمیشود ، بلکه پاکستان دارای اقتصاد ور شکسته ی دیروز و بیلیون ها دالر قرضدار ، امروز 15 بیلیون دالراضافه بودجه دارد . پاکستان امروز یکی از مهمترین مراکز تربیه تروریسم بین المللی در جهان بوده و تا زمانی که از این ناحیه پول به پاکستان سرازیر میشود ، پاکستان ظاهرا عاجز از جلوگیری فعالیت های القاعده بوده و قادر به دستگیری اعضای القاعده نمی باشد . ترس آن میرود که اگر بن لادن روزی به مرگ طبیعی خود بمیرد – تا وقتی که آمریکا به پاکستان پول میدهد – وی زنده خواهد بود . و این مثلث تروریسم که بر اساس منافع سه گانه بوجود آمده به این زودی از بین نخواهد رفت .
منابع :
1- - سیاست پردازی و نیرنگ ، ص 41 ، 52 و112 ... اثر دکتر جان کو لمن .1
2- 2 – تا یم ، 8 دسامبر 2003 ، راپور مخصوص ، ص 32 – 33 .
ا ز هیبت قلم ، فرعون اگر به تخت نلرزد ، د یگر جهان به چه ارزد .
ا حسا س میکنم ، چه شا د یی بزرگیست ... زنده بود ن و زند ه د ید ن انسا نها ... د ید ن تلا ش شا ن ، حرکت شا ن ، د ر جهت سا ختن فردایی بهتر ... و چه غم عظیمی است از د ست د ا د ن آنها ... و د ید ن ی متوقف کردن و از بین برد ن مغز و قلب شا ن ...
حکو مت جبا ران مسجد و ا ما ما ن جمعه :
د ر زما ن حکومت ملا یا ن مسجد ، چپا ولگران اروپا یی ، برادروار معا د ن سمت شما ل را به طور مسا ویا نه میا ن خود تقسیم کرد ه بودند ... نه اعتنا یی به ملت بیچاره افغانستان داشتند و نه برای نوکران خود که بر مسند حکومت نشانده بودند اعتباری قایل بودند ... ملای بد خشی که از قعر ذ لت و فقر و بد بختی ، د فعتا به بالا ترین مقام دولتی که اربا با ن ترسیم و تنظیم کرده بودند رسیده بود ، نه اعتنا یی به ملت داشت و نه برای غارتیکه بیگا نگا ن میکرد ند ، کوچکترین دلسوزی ... فقط خود ش را مید ید ، در اوج رویا های باور نکردنی ...ما نند خلیفه هارون الرشید ... هر یک ازین تیکه داران اسلام که به حساب سیا ست ، فیل را از د یگ نمیتوانستند تشخیص بدهند ، نه کا ری به اربا با ن غا رتگر خا رجی داشت ، نه کاری به ساختا ر پوسیده قد رت . با زیرکی میدانستند که ... « چند روز نوبت اوست ... » و میخواستند در ا ین چند روزه به تمام عقده های درونی ، خواست و آرزوی دور و درازیکه دیده و شنیده بودند پاسخ کافی و وافی و مفصل بدهند . چه در لبا س رییس جمهور ، چه در لباس وزیر و معین و رییس . فقط د نبا ل این خواست خود بودند و اگر روزگار اجازه میداد روی عامه خود تا جی هم بگذ ا رند و اوضاع و احوال شاها ن عبا سی و صفوی را تکرار کنند ... جمعی اوباش و ارازل ، که از راه رسیده بودند و لباس و درجاتی به آنها داده شده بود ، باور نمی کردند . اما کم کم د ید ند ، خیر ...إإإ واقعا مملکت بی صاحب است . مردم سر در گریبان خود دارند و ا ربا با ن خارجی و داخلی با هم مسابقه غارت گذاشته اند . آنها نبز وارد صحنه شد ند . خا صه این که این گروه اسلحه هم در اختیار داشتند ، مشغول غارت شد ند و سهم خود برد ند .... پس ا ز سر کوب طا لبان مردم منتظر انفجار نور بودند و آنچه پی آمد این تغیر بود ، تصویر فریبنده و دروغ بود برای انحراف اذهان مردم ... زما نی پبر استعمار گفته بود « برای حکمروایی در شرق به دو چیز نیاز است ، « وسیله » و « افزار » ... افزار ملایا ن اند ووسیله ، پول ...... پول در ا ختیار ملایان بگذارید ، عزل و نصب شاهان و امیران و زمامداران کار ساده ی بیش نیست . در تاریخ دو صد و پنجاه سا له ما ازین عزل و نصب ها و فتوا ها مردم ما زیاد دیده و در حافظه دارند . حرف ما کیا و ل که گفته بود : « همه انسان ها قا بل خرید هستند ، صرف قیمت ها فرق میکند . » تا ریخ دیده است که با ، رشوه میشود سر ا ما م حسین را برید ... پول در بیار ، فتوا هر نوع میخواهی بگیر... در اوضاع و احوال کنونی که شریعت نه تنها قانون حاکم کشور، بلکه جا ی تعقل و عقلانیت را هم گرفته و عا لم که از تمام علوم اسلامی فقط یک عد د ریش دارد ، و همه انسان های پیر فرتوت با مغز های کرم خورده و پو سیده اند ... اما ما ن مسا جد شهر کهنه ، که از پول صد قه زندگی میکرده اند ، کنون در قرن بیست و یک برای طهارت پا یا ن تنه ، حد یث می اورند و در با ب غسل و استنجاء از امام بخاری نسخه میدهند ... ببین که مردم چگونه از هول حلوا در د یگ حلیم ا فتا د ند و با ا ین وضع چگونه بسازند ؟؟؟ ... « ترقی های عا لم رو به بالاست . ما از بالا به پا یان .... » ؟؟؟.
د ین سیا سی در خد مت سیا ست استعماری :
نا تور رحما نی :
د ین خد متگزاری و پیوند تنکا تنگ از همان صبح رحلت پیا مبر اسلام بصورت فعا ل و کارکن زمینه داشته است . در پسین دوران آنگاه که چهار ستون سریر خلافت برای حفظ و بقای چهار رکن عمده زوایای این اورنگ ، قدرن ، شهرت ، ثروت و صولت اندیشه ستیز با مخالفین داشتند ، حتی میان خود هم ، بنا ء در صدد آن شدند تا شمشیر برنده بیا بند . سوا از شمشیر از نیام بر کشیده ی جنگ های « بدر ، احد و خند ق » . این شمشیر باید تکیه گاه مطمینی میبود برای مصو نیت زمام خلافت تا با نشان دادن آن به بهانه ی تهدید و ارعا ب ، بند بند بندگان خدای را که اگر در مقام اتتقاد ، سوا ل ، شک و یا تردید هر نوع عملکرد خلیفه روزگار برایند ، بلرزاند و زبان شان را در دهان بخشکاند .
بلی ، این « شمشیر د مو کلس » را به تد بیرو تر فند فقیها ، مجتهد ین ،مراجع د ینی ، علمای دیده بین و یرداران طریقت ابداع نموده با تفاسیر و تعا بیر من دراوردی و مطابق میل زوراوران دوران « خلاف آیات مبارکه قرآن مجید » کتاب مقدس مسلمانان و احادیث نبوی صیقل نموده هر دو لبه ی تیز این تیغ را با حدیث و روایت از مرجع تقلید بر مفاد استعمار و استبداد دارالخلافه ها آبدیده کردند و فراز گردن مظلومین یا مخا لفین اندیشه خود و یا دگر اندیشان آزادی نگر ، آویختند .
این شمشیر کهن آهن کهنه کار در بیشتر از هزار سا ل خط قرمز خون از خود به یادگار مانده است ... این دستا ویز چون حلقه دار ، گرد ن بر افراشته ی هر آزادی خواه را در پهنه جهان اسلام تنگتر میفشارد . جوخه اعدام از تیپ همان ملا های روز نگر زور پرست بوده که به دستور سیا سیون مستبد و استعمار جها نی ، دگر اند یش مخا لف را با چوب تکفیر زده ، به کفن استعارات ، اشارات و هر انچه مرام استعمار جهانی است ، میپیچا نند . این عجوزه های مومیا یی شده این کار را به نوع احسن اجرا میکنند ...
فقر ، مرض ، جهل ، خرافات ، ترس ، سکوت و قناعت را نعمت الهی شمرده با تعریف از بهشت و نشان دادن جواز سفر به آ نجا ، بندگان خدا رابه هر قسم که مطلوب خاطر اربا ب با شد به خموشی باز میدارد تا بپزیرند که این همه فلاکت و ادبار از جا نب خدا ست « نعوذ بالله » ؟؟؟ اگر به ما ستم و تجاوز میشود ، یا در فقر و مرض جان می کنیم چه باک ؟ در عوض در آن دنیا در بهشت وعده داده خدا ، راحت خواهیم بود . آنچه داریم ، هزار خواهیم داشت . در سا یه طوبا خواهیم غنود ، از دست ساقی رضوان جام انگبین خواهیم نوشید و در مصاحبت حوریان بهشتی خواهیم گزرانید ... این راز سر به مهر سلسله ی دراز دارد و تاریخ اسلام مثا ل های زیادی ازین دست دارد .
جیره خواران و ریزه خواران استعمار به هزار ها هزار عنصر آ گاه ، متر قی ، دگر اندیش و آزادیخواه را به ریسمان ارتداد ، الحاد ، زندیق و کفر بسته ، قسما از تیغ کشیده ، به زندان انداخته ، تبعید کرده اند ...
مگر ملای جنوبی ، ملای تگابی ، ملای قندهاری ، ملای شینواری و ده ها شیخ و مولوی از همین قما ش ، مجددی ها ، انصار الله ، محسنی ها ، ربانی ها ، سیاف ها ، گلبدین ها و محمدی ها ، کی ها بودند ؟؟؟ آ نها چگونه از نام دین مبین اسلام سوء استفاده کردند. چگونه مخا لفین خود را با همین بهانه ها سر به نیست نمودند. مگر فراموش میشود ؟... ابدا ...
این مرده های مومیایی شده یوغ بگردن ، ارابه استبداد را مید و ا نند. و شلاق به گرده ی ملت میز نند تا سبب خوشنودی استعمار جهانی و غول سرمایه گردند ... برای سر کوب یک ملت قهرمان ، چه وسیله نازلتر از به خدمت گرفتن قشر به اصطلاح روحا نیون کژ رای ، کژ عمل و کلاش است تا به آهنگ و سمفونی شیطان سرمایه به گونه ی برقصند که وی میخواهد . استعمار جها نی ازین دست د ین به د نیا فروخته های د ین ستیز زیاد دارد . در تمام کشور های اسلامی ، در افغانستان ، پاکستان ، امارات عربی ، مصر، اندونیزیا ، عراق ، فلسطین ، شمال افریقا و کجا و کجای دیگر ...
روز نبود یا عدم این فقیهان ، مجتهد ین ، ملا ها و مولوی های از خدا بی خبر، روز مرگ حتمی جهان سرمایه داری و غول استعمار خواهد بود . زیرا دگرحنا ی آنها رنگ نخواهد داشت و ترفند ارتداد یا جهاد کفر و مسلمان بیکار خواهد شد و این هیولای خونخواربا همان گردباد تجاوز و تعرض ، ستم واستبداد خودش از درون منفجر خواهد گردید و جهان از اسم و رسم وی رستگاری خواهد یافت .
ساختار دولت آقای « کرزی » چون آیینه ی تمام قد مقابل دید هر افغان وطنپرست قرار دارد وقتی آقای کرزی ادعای دموکراسی دارد و از احترام به منشور ملل و قانون اساسی صحبت مینماید ، پس چگونه است که چند ملا و مولوی ، تمام موازین قبول شده ، مصوبات تمام قوانین و اصل دموکراسی را به سخریه میگیرد وبا بزن و ببند ، از هر قاعده تخطی نموده به ریش ملت می خند د ؟
این حلال زاده های تاریخ زده با صلاحیت و صلابت در هر امری تشبث نموده خود را مرجع اصولی و اجرایی هرقا نون میدانند و به فرمان خود ریش و قیچی هر دو را به دست دارند و از هر جای که بخواهند کوتاه میکنند ...
وقتی ملا انصارالله یا ملا شنواری هر عمل انتقادی و هرکنش نوین را جرم می پندارد و به اصطلاح متهم را به پای میز محکمه میکشد و مجازات میکند ، دگر د موکراسی ، قوانین اساسی و بین المللی به مثا به ی خر مهره های رنگین بر گردن افغانستا ن ی برخا سته از زیر آوارجنگ های تحمیل شده و بر باد کن بیشتر از دو دهه ، سخت اضافی و نا زیبا جلوه میکند . که باید و حتما آویز گردن « رفیق برادر یا برادر رفیق » گردد ، زیرا آنها اند که دوسیه های نسبتی جنایات و خیانت شانرا زیر بغل زده ، خون ملت و خاک بربادی وطن را از نکتایی و دستار خویش به زعم خود زدوده اند و با خیال راحت هنوز هم همان میکنند که میکردند ... یعنی آب از آب تکان نخورده واو هما نگونه سر خرمن ایستاده است تا با ل پرواز دموکراسی را در سایه ی ترس شکنا ند ... این سیا ست کژدارو مریز یا این آمیزش و سازش چه معنی دارد جز تمسخر به آرمان ملت .
ماده سی و چهارقانون اساسی چنین حکم میکند :
آزادی بیان از تعرض مصون است . هر افغان حق دارد مطابق به احکام قانون به طبع و نشر مطلب ، بدون ارایه قبلی به مقامات دولتی بپردازد.
پس چگونه شد که مرجعیت دینی نوشته آقای « علی محقق نسب » سر دبیر ماهنامه حقوق زن را کفرگویی پنداشته با حذ ف تمام حقوق حقه وی به صفت یک شهروند افغان با وی به مثابه ی یک مجرم جنایی بر خورد نموده ، تحقیر و توهین و زندانی اش کرده اند ؟؟؟ در حا لیکه اگر خلافی را مرتکب شده باشد آن تخطی از مقرره های مطبوعاتی بوده است . صا حب نظران مطبوعا ت این موضوع را گفتند و ما میگوییم ... ما افغان ها طرفدار د موکراسی و آزادی های مطبوعاتی بصورت عا جل و بدون قید و شرط ، رها یی محترم آقای علی محقق نسب را خواها نیم و انتظار داریم آقای کرزی و دولت کاری وی این ندای بر حق را پزیرفته ، آن کند که خیر ملت ، آبروی دولت و حقا نیت و را ستکا ری حکومت گردد . دگر بنام خدا ، بنا م اسلام و بنا م د ین مبین ، سر بریدن کا فیست ...
این پیر مردان کهنه کار، اکثرا ، نا آگاه از شریعت ، و این مرده های مومیایی شده ی قرون را فرصت ندهید تا با سوء استفاده از نام مقد سا ت ، آب به آسیاب ستم و استعمارجهانی بریزند و با ز تکرار فاجعه ی ملت مصیبت دیده را ، به زنجیر فقر ، عقب ما نی ، جهل ، خرافه پسندی و انتحاربهشت طلبا نه ببند ند ....
تفتیش عقا ید و به دار زدن عنا صر نهضت طلب ، آزادی خواه و دگر اندیش ، به نفع استعمار جهانی و تفنگسالاران منطقه است ، که زنگ زده های مذهبی آنرا به اجرا میگذارند . به آنها دگر موقع ندهید تا بار دگر چنان کنند که کردند ... خداوند بزرگ رب العا لمین است و حافظ دین خود ، چنانچه از کلام اوست « لا اکراه فی الدین » پس جبر و ستم به نام او چرا ؟
ضرب المثل ها ی فا ر سی :
نفهمی مردم ، بیشتر از بدی های آنها ست
حافظ و تیمور.
گویند امیر تیمور کورگانی پس از فتح هر شهر و خطه ی قبل از غارت و قتل عام ، پیشه وران و صنعتگران زبده را دستچین و ردیف کرده به سمرقند اعزام میداشت و بعد به تاراج و غارت امر مینمود . وقتیکه به شهر شیراز رسید از حافظ شیرازی نام بردند . امیر حافظ را به حضور پزیرفت . دید پیر مردی در قبای ساده . امیر تیمور گفت : این تویی که سمرقند و بخارا را به خال هندویی میبخشی ؟ که گفتی :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را ؟؟؟
حافظ گفت که معروض رای مبارک شما گردد که از همین گزاف خرچی ها کردیم که به این روزگار افتا د یم .
امیر تیمور را خوش آمد و گفت : اینکه گفتی ،
ساکنان حرم ستر عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زد ند
درین باره چه میگویی ؟
گویند حافظ توضیح مقنع ی داد که مورد قبول واقع شد و از خطر بجست ....
و بعد ایران را به خاک و خون کشید و در اصفهان کله منار ساخت از هفتاد هزار سر انسان و برگشت ...
فا تح مقهور
امیر تیمور.
امیر کور گا ن ، ا ز آ ن سفر ها ی جها نگیرانه بر میگشت …
ودر دنیا ی اند یشه ، پی فتحی د گر می گشت ..
به نزدیکی « شهر سبز » ، در حا شیه ی صحرا …
کنار جویبا ری دید ، مردی را … که همراه رباب خوشنوایش ، نغمه سر کرده است :
{ دمی با غم به سر بردن ، جهان یکسر نمی ارزد ...
به می بفروش د لق ما ، کزین خوشتر نمی ارزد }…
امیر از شعر حافظ ، وان صدای خوش ، چنان شد مست … که رفتش صبر و دل از دست …
به نزد نغمه خوان ، از اسب زر پوشش فرود آ مد …
سوارانش که از سر کرد گان بودند ، … امیران جهان بود ند ، … به پای « قبله ی عا لم » سر تعظیم خم کرد ند ...
نثارش سجده ها در هر قد م کردند …
د و چشم نغمه خوان در قعر تاریکی …
به هر سو در بدر می گشت …
ازو « صاحبقران » پرسید :
نامت چیست ؟؟؟ ...
پاسخ داد : دولت …
صدای خنده ی « کشور گشا » پیچید در صحرا …
به او گفتا : عجب إإإ
دولت مگر کور است ؟ …
بگفتش مرد نا بینا :
اگر دولت نبودی کور …
نمی شد قسمت یک لنگ د نیا خوار چون تیمور …
ز وحشت چشم ها چون کاسه خون شد …
سر شمشیرها خم شد بسوی او . ..
سپهدار جوان از جرگه بیرون شد …
کشید آن تیغ برا را بروی او .
امیر… آرام گفتش : ایست ..... إ
فضا ی معنویا ت آ نقد ر باز است و رنگا رنگ ….
که حتی هیچ شیا دی
از آن محروم مطلق نیست . ….
امیر گورکان ، یک سکه زر را در رباب انداخت . …
شهان را ما ت کرده ، بازیی فتح جهان را برده ، خود را با خت …..
نه بی بی خا نم و عشق دل انگیزش ….
نه قصر و مسجد افسانه آ میزش ….
نه فتح هند و بغداد و نه پیروزیش در ایران …
منا ره ساختن از کله ی انسان . …
نه سلطان با یزیدی که ا سیرش بود . ..
نه قدرت ها ، نه شهرت ها ، نه ثروتها ی خون آ لود ….
در آن لحظه
نکرد ش شا د ….
سوار اسب خود شد ... فا تح مغرور …
چو با د ی در د ل صحرا
به را ه ا فتا د …
صد ا یی همچنان می آمد از آن دور…
شکوه تا ج سلطا نی که بیم جا ن در او درج است …
کلاهی د لکش است ،
ا ما به د رد سر نمی ارزد….
فقط منافع آمريكا
" گفتگوي يك پدر و پسر آمريكائي "
س:پدر، چرا ما مجبور بوديم به عراق حمله كنيم؟
ج:زيرا آنان سلاح هاي كشتار جمعي داشتند.
س:اما بازرسان هيچ سلاح كشتار جمعي پيدا نكردند.
ج: چون عراقي آنها را مخفي كرده بودند.
س:به همين دليل ما به عراق حمله كرديم؟
ج: بله، تهاجم هميشه بهتر از بازرسي جواب ميدهد.
س: اما بعد از تهاجم،هنوز سلاح هاي كشتار جمعي پيدا نكرده ايم،درست است؟
ج: به اين دليل كه سلاح ها خوب پنهان شده بودند،نگران نباش ما احتمالا درست قبل از انتخابات 2004 چيزي پيدا مي كنيم.
س: چرا عراق به اين سلاحهاي كشتار جمعي نياز داشت؟!
ج: خنگ خدا براي استفاده از آن در جنگ
س: پاك گيج شدم،اگر آنان اين همه سلاح داشتند و نقشه كشيده بودند از آن در جنگ استفاده كنند پس چرا وقتي ما به عراق حمله كرديم از هيچكدامش استفاده نكردند؟
ج: خب معلومه،عراقي ها نمي خواستند كسي بداند سلاح هاي كشتار جمعي دارند، بنابراين آنان پذيرفتند بميرند به جاي آنكه از خود دفاع كنند.
س: بي معناست، اگر آنان سلاحهاي مهيبي داشتند كه مي توانستند از خود دفاع كنند چرا مرگ را انتخاب كردند؟
ج: اين فرهنگ ديگري است، نبايستي معنا داشته باشد.
س: تو را نمي دانم، اما من فكر نميكنم آنان اصولا از آن سلاح ها كه دولت ما مدعي بود،داشتند.
ج: خب، مي داني؟ مهم نيست كه آيا آنان سلاح كشتار جمعي داشتند يا نه ، ما دليل موجه ديگري داشتيم كه به هر حال به آنان حمله كنيم.
س: به چه دليل؟
ج: حتي اگر عراق سلاح كشتار جمعي نداشت، صدام حسين ديكتاتور بي رحمي بود و همين دليل براي حمله به عراق كافي است.
س: چرا؟ مگر يك ديكتاتور بي رحم چه كار ميكند كه باعث حمله به كشورش شود؟
ج: خب، فقط به يك دليل او مردم كشورش را شكنجه مي كرد.
س: مثل كاري كه در چين مي كنند؟
ج: دنبال مقايسه چين و عراق نرو، چين يك همكار اقتصادي خوب داست.جائي كه ميليونها آدم در دخمه ها با دستمزد بخور و نمير جان مي كنند تا مؤسسات ايالات متحده ثروتمندتر شوند.
س: بنابراين اگر كشوري بگذارد مردمش براي منافع مؤسسات آمريكائي استثمار شوند كشور خوبي است؟حتي اگر حكومتش مردم را شكنجه كند؟
ج: درست است.
س: چرا مردم عراق شكنجه مي شدند؟
ج: به خاطر جرم هاي سياسي و غالبا به خاطر انتقاد به دولت.در عراق افرادي كه به دولت انتقاد مي كردند، به زندان مي افتادند و شكنجه مي شدند.
س: دقيقا همان چيزي نيست كه در چين اتفاق مي افتد؟
ج: گفتم كه ؛ چين متفاوت است.
س: فرق چين و عراق در چيست؟
ج: خب ، اولا عراق به وسيله ي حزب بعث قانونگذاري شده حال آنكه چين كمونيست است.
س: يك بار به من گفته بودي كمونيستها بد هستند.
ج: نه ، فقط كمونيستهاي كوبائي بد هستند.
س: چرا كمونيستهاي كوبائي بد هستند؟
ج: خب ، تنها به يك دليل،در كوبا مردمي كه به دولت انتقاد مي كنند به زندان مي افتند و شكنجه مي شوند.
س: مثل عراق؟
ج: دقيقا.
س: و مثل چين؟
ج: من كه قبلا بهت گفتم،چين يك همكار اقتصادي خوب است ولي كوبا نيست.
س: چطور شده كه كوبا همكار اقتصادي خوبي نيست؟
ج: خب،مي داني،اين به اوائل دهه 1960 بر مي گردد،دولت ما قوانيني را تصويب كرد كه براي آمريكائي ها هر گونه رابطه تجاري و كاري را با كوبائي ها تا زماني كه آنان كمونيست هستند و مثل ما سرمايه دار نشده اند ممنوع مي كرد.
س: اما اگر ما از دست اين قوانين خلاص شويم،تجارت با كوبا آغاز مي شود؟و با آنان وارد معاملات اقتصادي مي شويم؟اين باعث نمي شود كوبا سرمايه داري شود؟
ج: انقدر خنگ بازي در نيار.
س: فكر نمي كنم خنگ بازي در آورده باشم.
ج: خب،بگذريم،در كوبا آزادي مذهبي هم وجود ندارد.
س: درست مثل چين و جنبش فالون گنگ؟
ج: همانطور كه قبلا گفتم،از بيان چيزهاي بد درباره چين خودداري كن،با اين همه.صدام حسين از طريق يك كودتاي نظامي به قدرت رسيد.لذا او در واقع يك رهبر قانوني نيست.
س: كودتاي نظامي چيست؟
ج: وقتي يك ژنرال ارتش به زور دولت را در دست مي گيرد،به جاي اينكه انتخابات بگذارد.شبيه انتخابات در آمريكا.
س: آيا قانونگذار پاكستان با حكومت نظامي به قدرت نرسيد؟
ج: منظورت پرويز مشرف است؟اوه، درست است او نيز همينطور به قدرت رسيد.اما پاكستان دوست ماست.
س: چرا پاكستان دوست ماست در حالي كه رهبرش غير قانوني است؟
ج: من اصلا نگفتم پرويز مشرف غير قانوني بود.
س: تو همين الان نگفتي يك ژنرال با سرنگون كردن دولت قانوني يك ملت،قدرت را به زور به دست بگيرد رهبري غير قانوني است.؟
ج: فقط صدام حسين.پرويز مشرف دوست ماست زيرا او در تهاجم به افغانستان به ما كمك كرد.
س: ما چرا به افغانستان حمله كرديم؟
ج: به خاطر آنچه كه آنان در 11 سپتامبر با ما كردند.
س: چه كردند؟
ج: خب در 11 سپتامبر 19 مرد كه 15 نفر آنان اهل عربستان سعودي بودند چهار هواپيما را ربودند و سه تاي آنها را به ساختمان هائي كوبيدند و بيش از 3000 آمريكائي را كشتند.
س: نقش افغانستان در اين ماجراها چه بود؟
ج: آن مردان خبيث در افغانستان تحت شرايط سخت تعليم مي ديدند.
س: طالبان همان مردان اسلام گراي افراطي نيستند كه گردن و دست مردم را مي زدند؟
ج: بله ،دقيقا.آنان نه تنها مردم را زنده تكه تكه مي كردند بلكه زنان را نيز به شدت سركوب مي كردند.
س: مگر بوش نبود كه ترتيبي داد تا كمك 43 ميليون دلاري به طالبان بدهند؟
ج: بله،اما آن پول پاداش كار خوب آنان يعني جنگ مواد مخدر بود.
س: جنگ مواد مخدر؟
ج: بله،طالبان در منع كشت و پرورش خشخاش خيلي كمك كرد.
س: چطور؟
ج: خيلي ساده.اگر مردم خشخاش مي كاشتند طالبان سر و دست آنان را قطع مي كرد.
س: بنابراين اگر طالبان سر و دست مردم را بخاطر گرزهاي خشخاش قطع مي كرد كار درستي بود اما اگر به خاطر چيز ديگري مي كرد نه.
ج: بله،از نظر ما اگر بنياد گرايان افراطي اسلامي دست مردم را بخاطر كشت خشخاش بزنند درست است اما اگر دست مردم را به خاطر دزديدن يك قرص نان ببرند بي رحمانه است.
س: آيا بريدن دست و گردن زدن در عربستان سعودي هم متداول است؟
خيلي فرق مي كند.قانونگذاري افغانستان توسط پدر سالاري ستمگري است كه زنان را سركوب مي كرد و مجبورشان مي كرد در معابر برقع بپوشند و هرگونه تخلف از آن منجر به سنگسار زنان مي شد.
س: آيا زنان سعودي مجبور نيستند در مكان هاي عمومي برقع بپوشند؟
ج: نه زنان عربستان سعودي صرفا پوشش سنتي اسلامي مي پوشند كه بدنشان را مي پوشاند.
س: چه فرقي مي كند؟
ج: پوشش سنتي اسلامي كه زنان سعودي مي پوشند تقريبا لباس مد روزي است كه تمام بدنشان را مي پوشاند به غير از چشمان و دستان اما برقع نشانه سلطه شوم پدر سالاري است كه تمام بدن زن به جز چشم و انگشتان را مي پوشاند.
س: به نظر مي رسد يك چيز با نام هاي متفاوت است.
ج: حالا به دنبال مقايسه افغانستان و سعودي نرو، سعودي ها دوست ما هستند.
س: فكر مي كنم گفتي 15 نفر از 19 نفر هواپيما ربا ، اهل عربستان سعودي بودند.
ج: بله آنها در افغانستان دوره ديده بودند.
س: چه كسي آنها را تعليم داده بود؟
ج: اسامه بن لادن.
س: او اهل افغانستان است؟
ج: نه او هم اهل عربستان سعودي است.اما او مرد بدي است.خيلي بد،
س: به نظرم و تا جائي كه يادم مي آيد او زماني دوست ما بود.
ج: فقط وقتي كه ما به او و مجاهدين كمك كرديم تا تهاجم شوروي به افغانستان را در دهه 1980 دفع كنند.
س: شوروي ها كيستند؟همان امپراطوري كمونيستهاي پليد كه رونالد ريگان در موردشان صحبت كرد؟
ج: شوروي ديگر وجود ندارد.اتحاد شوروي در سال 1990 يا در همان حوالي فروپاشيد و حالا آنان انتخابات و سرمايه داري شبيه ما دارند.اكنون آنان را روسيه مي ناميم.
س: پس شوروي؟منظورم روسيه؟ دوست ماست؟
ج: خب،در واقع نه،مي داني آنها چند سالي بعد از آنكه ديگر شوروي نبودند دوست ما بودند اما بعد تصميم گرفتند تهاجم ما به عراق را حمايت نكنند و ما از دست آنان ديوانه شديم.همچنين از دست فرانسوي ها و آلماني ها هم ديوانه شديم چون براي تهاجم به عراق به ما كمك نكردند.
س: بنابراين فرانسويها و آلمانيها هم شرير هستند؟
ج: نه دقيقا شرير.بلكه آنقدر بدند كه ما مجبور شديم سيب زميني سرخ كرده فرانسوي را سيب زميني آزاد و نان برشته فرانسوي را نان برشته آزاد نامگذاري كنيم.
س: آيا ما هر وقت كه كشورهاي ديگر هرچه مي خواهيم انجام نمي دهند نام غذاها را عوض ميكنيم؟
ج: نه،اين كار را با دوستانمان مي كنيم.به دشمنانمان حمله مي كنيم.
س: اما عراق قبلا و در دهه 80 يكي از دوستان ما نبود؟
ج: خب بله،تا حدودي.
س: در آن دوران صدام حسين قانونگذار عراق نبود؟
ج: بله، اما در آن زمان او عليه ايران مي جنگيد و همين موقتا صدام را دوست ما
مي ساخت.
س: چرا او را دوست ما مي ساخت؟
ج: زيرا در آن دوران ايران دشمن ما بود.
س: همان مقطعي نبود كه او كردها را شيميائي كرد؟
ج: بله،اما تا زماني كه او عليه ايران مي جنگيد ما به او به چشم دوست نگاه مي كرديم.
س: پس هر كس كه بر عليه يكي از دوستان ما بجنگد خود به خود دشمن ماست؟
ج: بعضي اوقات اين هم درست است.اما اگر بنگاه ها بزرگ آمريكائي بتوانند به هر دو طرف جنگ و به طور همزمان اسلحه بفروشند و سود ببرند بهتر است.
س: چرا؟
ج: زيرا جنگ براي اقتصاد خوب است.بدين معنا كه جنگ براي آمريكا خوب است.همچنين تا زماني كه خدا با آمريكاست هركس كه مخالف جنگ است،يك بي خداي ضد آمريكائي كمونيست است.حالا فهميدي چرا ما به عراق حمله كرديم؟
س: فكر مي كنم فهميدم.ما به عراق حمله كرديم زيرا خدا از ما خواست كه حمله كنيم.درسته؟
ج: بله.
س: اما ما چطور مي فهميم خدا از ما خواست به عراق حمله كنيم.؟
ج: خوب،مي داني،خدا شخصا با جورج.دبليو.بوش صحبت مي كند و به او مي گويد چه كند؟
س: بنابر اين در واقع،آنچه تو مي گوئي اين است كه چون جورج.دبليو.بوش صداهائي در سرش مي پيچيد ما به عراق حمله كرديم.
ج: بله، تو بالاخره مي فهمي دنيا دست كيست؟حالا چشمانت را ببند و راحت و آرام بخواب!
مترجم : پروانه قاسمیان - منبع اینترنت
از سايت زنان ايران و جهان
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پي آن كه تا كند خراب
بر دولت آشتيان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت ايام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلوگير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
بادي كه در زمانه بسي شمعها بكشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كاروانسراي بسي كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن
تأثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت ز ناكسان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمل سپر كنيم
تا سختي كمان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده درين خانه مال و جاه
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
اي تور مه سپرده به چوپان گرگ طبع
اين گرگي شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا كه شاه بقا، مات حكم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
سيف فرغاني
چون همیشه همه چیز را سیا ه ومنفی د ید ه ام ، مجبور بوده ام به زندگی بخند م تا به گریه نیا فتم
خا ن و د یگرا ن
تا وقتیکه وزیر د اخله ، علی احمد جلالی و دو وزیر دیگر « د فاع و ما لیه » ا ستعفا ند اده بودند و داستان آنها در روز نامه ها بیرون نیامده بود ، مردم نمی فهمید ند که معاش ماهوار وزیران کابینه به دالر امریکایی و آ نهم 20000 دالر ماهانه است . در یک نشریه داخلی سال قبل آمده بود که معاش سخنگوی حامد کرزی 18000 دالر و رییس دفتر آن 25000 دالر است . 300 نفر محا فظ امریکایی حا مد کرزی و کابینه که از طرف شرکت امریکایی د ا ینا کورپس استخدام گردیده اند ماهانه هریک 10000 دالر دستمزد میگیرند که تا کنون 108 ملیون دالر از پول بازسازی افغانستان درین زمینه به مصرف رسیده است « نشریه آرمان چاپ کابل » ...
در کشوریکه معاش کا رمند ا ن همین وزارت خانه ها و معلمین 2000 افغانی است و کرایه خانه از شهر کهنه تا د شت برچی 1700 تا 2000 افغانی و یک کیلو کچالو 18 افغانی ، حالا ببین تفاوت ره از کجا ست تا به کجا ؟؟؟ کشوریکه رییس جمهور و وزیران کابینه اش با عقل مستعار امور را میگردانند و دور و بر هر یک آنها ده ها مشاور مفت خوار لم داده و هر کدام ده ها هزار دالر امریکایی حق المشوره میگیرند ، چگونه درین خطه برای افراد ممتاز پول به پا رو باد میشود . آنهم پول خیرات جهانیان که برای باز سازی کشور ویران شده ی جنگ زده و سوخته افغانستان ا عا نه داده شده . کشوریکه بیش از دو دهه سرمایه های مادی و معنوی اش در جنگ ابر قدرت های طماع برباد فنا رفت . یک و نیم ملیون نفوس آن کشته و دو ملیون معیوب و معلول ، پنج ملیون آن مهاجر در کشور های همسایه و بهترین کادر های با تجربه و مسلکی آن در کشور های اروپایی محکوم به ظرفشویی و عمله گی و گدایی کلیسا ها و معاش سوسیال ...
یک تعداد به اصطلاح تکنوکرات از غرب بر گشته که سابقه کار مدیریت نداشته و هر کدام بیش از دو دهه در دامان غرب خسپیده و با طری شان از جای دگر چارج میشود ، اداره امور کشور را بد ست گرفته و در پهلوی جنگسا لا ران و جنایت کاران دیروزی بر مسند قدرت تکیه زده و از فرش به عرش نشسته اند ، مردم به کی ؟ و به کجا پناه ببرند ؟؟؟
همه میدانند که روشنفکران و اندیشمندان یک جامعه اند که ملت ها را آ گاه و بیدار میسا زند . زمانی هیتلر گفته بود : « برای فرما نروایی کشوری چه خوشبختی ازین بالاتر که مردم نا توان در اند یشید ن با شند .» در وطن ما آنهاییکه از مهارت لازم برای اداره کشور بر خوردار اند ، بیرون از کشور اند . قدرت یکه تاز جهان که نقشه « خاور میانه بزرگ » را دارد عملی و اجرا میکند ، خود این را نیک میداند . به همین منظور قبل از اشغال افغانستان وضعی را بوجود آورد که همه اند یشمند ان را مجبور به ترک کشور شان نمود ، تا امروز بتواند بی د غد غه نقشه های غارت گرانه اش را در منطقه عملی نما ید ..... میگویند در علم به گفته ببینید و در سیا ست به گو ینده . مردم این زور گویان عوام فریب را خوب میشنا سند . جها نیا ن نیک مید ا نند که امروز در عراق و افغانستان ، این سفارت امریکا است که حکومت میکند . امروز سر نوشت حکومت ها و پرچم ها و مرز های جهان از جانب همین دولت های بزرگ تعین میشود . دفاع از حقوق بشر و صدور دموکراسی امریکایی آنهم از طریق بمبا ردمان هیچ دردی را دوا نمی کند و حرف های پوچ و کودکانه ی بیش نیست . عامل اصلی فقر و بد بختی ، ظلم و ستم ، جنایت و غارتگری ، جنگ های خانمان سوز ، پستی و سقوط انسان ها ، انحطاط اخلاقی گسترده بین انسان ها ، د زدی و هزاران رذالت ضد انسانی ، هما نا ما لکیت خصوصی بر وسا یل تو لید است . گراف همه این اوصاف پست و غیر انسانی در کشور های غربی به اوج خودش رسیده است . فرهنگ کشور ما توام با مقد سات اجتماعی ، ارزش های اخلاقی و انگیزه های عا طفی بوده است . کشوری با تاریخ با شکوه سه هزار ساله که نام هر کوی و برزن آن از بدخشان و پامیر و با میان و کابل و بلخ و هرات ، زبا نزد عام و خاص بوده است . .. د بد به ی کابلی و هلهله ی بلخیان و باغستان کابل و هرات و قندهار و آ بدات تاریخی و هنر معماری و کا شی سازی و میناتوری و ....... با دریغ و درد که همه و همه امروز به ویرانه و تل خاکستر و خاک تبدیل شده و کابل شهر گدایان نام گرفته و بامیان شهر اقوام قبل التاریخ ، که مردم در مغاره های کوه ها پناه برده اند . قرار احصا یه سازمان های معتبر جهانی فقط 20 فیصد مردم به خدمات صحی د سترسی دارند و بقیه 80 فیصد مردم از داکتر و دوا محروم اند . از 56000 نو جوان زیر 18 سا ل که روزانه از فقر و بیماری در جهان میمیرند ، 700 نو جوان آن از افغانستان اند . از 1000 نوزاد که تازه به دنیا میآ یند ، 257 آنها به نا چار جان خود را از د ست مید هند . 90 فیصد خد ما ت اجتماعی وابسته به کمک های خارجی است . از پنج زن حامله دو نفر آنها در اثنای حمل میمیرند . بیش از 90 فیصد ولادت ها توسط زنان پیرکه هیچگونه معلوما ت طبی ندارند ولادت داده میشوند . از پنج طفل دو طفل قبل از پنجسا لگی از فقر و مریضی میمیرند . اوسط عمر افغان ها 45 سال است . اشغال یک کشور اوسط عمر اتباع را به سرعت پایین می آورد . شکسته شدن غرور ملی ، اهانت به هویت ملی ، استرس و فشار های روانی ، عدم امنیت و مصونیت در جامعه ، تماشای عمق شدید بین فقیر و غنی ، سر خوردگی ، د ل مرد گی ....... افراد یک کشور را به امراض روانی ، افسردگی و تشوشات روحی تا سر حد جنون و خود کشئ معروض میدارد . تنها در هرات ظرف یک ماه ، 75 زن و دختر به خودکشی و خود سوزی دست زده اند . 300 هزار زن بیوه 60 هزار طفل یتیم ، کابل را به شهر گدایان مبدل ساخته است . 14000 افسر اخراجی اردوی سا بق ، جز دست فروشی و شاید هم تگدی عا ید ی د یگر ندارند . ميدانيم که افغانستان در جدول فقير ترين کشور های جهان در قعر جدول قرار دارد که بعد از آن هاييتی و کشور افريقايی چاد است .
مردم در نا گزیری عجیبی گیر مانده اند ... زمین سخت و آ سما ن دور ... وقتیکه جمعی از ستمکاران ، سران و سروران قوم گردند و به یغما گری بپر دازند .دولتیان ستمگر و روحا نیا ن طمع کار بصورت قبیح تر حکمرانی کنند ، مردم نا چا رند به قوای اجنبی متوسل گردند که سیا ست اجنبی هم همین آرزو را دارد و حسن استقبال میکند و خود وسایل آن را فراهم میآورد . از گزارشات سیما سمر این قصه را با هم میخوانیم :
« د ختر نه سا له که پدرش را در جنگ از د ست داده است و به گدی با زی علاقه دارد و شب ها با گدیی
که از مادرش گرفته میخوابد . از تنگ د ستی او را به شوهر میدهند ، به مرد پیری ... میگوید : « شب مرا پهلویش خوا با ند و فکر کردم پدرم است با من گدی بازی میکند . میگو ید در خواب بودم که به من تجاوز کرد » روزیکه از خا نه فرار میکند ، خانواده اش او را می را نند ... او به مطبخ میرود و رویش تیل می ریزد و آ تش میزند . در گزارشات سیما سمر ازین قصه ها زیاد است ......
حالا تو عمق فاجعه را حدس بزن ... به قول د ا ستا یو فسکی که گفت : « هر گاه جنا یتی میشود آ نها هم که سا کت اند ، دست شا ن به جنا یت آ لوده است . »
نوای کا بل از سیف فر غا نی
منم یا را بد ینسا ن ا و فتا د ه
منم یا را بد ینسا ن اوفتاده
د لم را سوز د ر جا ن اوفتاده
نها د ه د ین به یکسو و ز هر سو
چو کا فر د ر مسلما ن اوفتاده
ببین د ر نا ی خاق ا ین کژد ما ن را
چو ا ند ر گوشت کرما ن اوفتاده
عوا نا ن ا ند ر و گویی سگا نند
بسا ط قحط د ر نا ن اوفتاده
همه د ر آ رزوی ما ل و جاهند
به چا ه اند ر چو کورا ن اوفتاده
شکم پر کرد ه ا ز خمر و د رین خا ک
همه د ر گل چو مستا ن اوفتاده
تو ا ی بیچا ره آ نگه نا ن خوری سیر
گر از جوعی بد ینسا ن اوفتاده
که بینی ا ز د ها ن ملک بیرون
سگا ن را همچو د ند ا ن اوفتاده
به جا ی عنبر و مشکش کنون بست
گزند ه د ر گریبا ن اوفتاده
بسی مرد م ز سرما بر زمین اند
چو برف اند ر زمستا ن اوفتاده
د ریغا مکنت چند ین توانگر
بد ست ا ین گد ا یا ن اوفتاده
ا ز ا نگشت سلیما ن رفته خا تم
ولی د ر د ست د یوا ن اوفتاده
زنا ن را گوی د ر مید ا ن و چوگان
ز د ست مرد مید ا ن اوفتاده
چو مرغا ن آ مد ه د ر د ا م صیا د
چو د ا نه پیش مرغا ن اوفتاده
رعیت گوسفند ند ا ین سگا ن گرگ
همه د ر گوسفند ا ن اوفتاده
پلنگی چند می خواهیم یا رب
درین د یوا نه گرگا ن اوفتاده
ز د ست و پا ی ا ین گرد ن زنا نست
سرا سر ملک ویران اوفتاده
ا یا مظلوم سر گشته که هستی
چنین محروم و حیرا ن اوفتاده
ز جور ظا لما ن د ر شهر خویشی
به خواری چون غریبا ن اوفتاده
ا گر صبرت بود روزی د و بینی
عوا نا ن کشته سیرا ن اوفتاده
ا میرا نی که بر تو ظلم کرد ند
بخواری چون ا سیرا ن اوفتاده
هر آ ن کو ا ند رین خا نه مقیم ا ست
چو د یوا رش همی د ا ن اوفتاده
جها نجویی ا گر نا گه بخیزد
بسی بینی بزرگا ن اوفتاده
ببینی نا گها ن مرد ا ن د ین را
بر ا ین د نیا پرستا ن اوفتاده
چه مید ا نند کا ر د ولت ا ین قوم
که د ر د ین ا ند نا د ا ن اوفتاده
به فرما ن خد ا و ند ا ز سر تخت
خد ا و ند ا ن فرمان اوفتاده
کلا ه عزت ا ند ر پا ی خواری
ز سر ها ی عزیزا ن اوفتاده
به آ ه چو ن تو مظلوم ا فسر ملک
ز فرق تا جد ا را ن اوفتاده
تو نیز ا ی سیف فرغا نی چرا یی
حزین د ر بیت احزا ن اوفتاده
برین نطع ا ی پیا د ه را ست د ولت
بسی د ید ی سوارا ن اوفتاده
هم آ خر د یگری بر جا ی ا یشا ن
نشسته د ا ن و ا ینا ن اوفتاده
خد ا د رما ن فرستد مرد می را
کزین د رد ا ند نا لان اوفتاده
بنا م خرد
خرد برتر از گو هر آمد پدید
بیا تا جهان را به بد نسپریم
با ید قلم را در جا یی به دست گرفت که خلای محسوسی در آن آشکار با شد . در اخبارآمده است که هم وطن دیگر ما آقای محقق نسب به جرم « ارتداد » به محکمه کشانیده شده است . د ست های بسته و سر تراشیده و لت و کوب خورده .... این قلم به عنوان یک انسان ، این عمل شنیع را اهانت به مقام والای انسانیت دانسته و منحیث وظیفه ی انسانی چند سطر در وبلاگ « د رد های د لم » نوشتم ، تا صد ای اعتراض خود را با دیگر هموطنان آزاده پیوست نمو ده با شم .. .نظر به پیام های عده دوستان که یک « وبلاگ » بگشایم و به مستقل نویسی بپردازم و آن چند سطر را بیا ورم تا نظر دوستان به آدرس اینجانب مواصلت ورزد. نظر را صا یب دیدم و این دریچه را امروز گشودم و ببینم که گرفتاری «غم نان و جفای آسمان » تا چه حد فرصت ادامه این کار را میسر میسازد. اینک سواد آن نامه .
{ با سلام / شاعر نیم و شعرندانم که چه باشد / من مرثیه خوان وطن مرده ی خویشم ... میگویند پشت هر واقعه دسیسه ی نهفته است... . از زما ن تد ویر لویه جرگه انتصخا بی ، هموطناان برون مرز از پنج قاره جهان نظریات و پیشنهادات ارایه دادند ووضع پیش آ مده ی امروز را هشد ار داده بودند . به قول معروف : / آ نچه بیند جوان در آیینه / پیر اندر خشت بیند پیش از او ./ ... با دریغ سناریو از قبل تنظیم گردیده بود که به همان قانون ترجمه شده خارجی و دست پخت اجنبی صحه گذاشته شد . دیروز مهدوی ، امروز محقق نسب ، فردا من و تو و دیگران و دیگران و تیغه ی گیوتین شریعت و سنگسار و چوبه ی دار ... استعمار پیر، این قمار باز ماهر قرن ها مستعمراتش را پس از نصب دکتاتور ها به غارت برده بود و بعدا اینجا و آنجا که دکتاتوران سرنگون گردید ، گزینه دوم نصب بنیادگرایان و جزم اندیشان و واپسگرایان مذهبی بوده و فاشیسم آخرین برگ استعمار و امپریالیزم است . فعلا در کشور ما این قمار باز « سه پته باز » با ورق دوم و سوم بازی میکند . در اوضاع و احوال کنون که از منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد و عقاب جور بال در همه جا گشوده ، جز خود آگاهی و آگاهی دیگران و بیداری و روشنگری ، چاره چیست ؟ برای رهایی از خرافات و تعصبات گوناگون هیچ زمان دیر نیست . 26 سال است که دگر اندیشان کشور همسایه ما ایران با هیولای واپسگرایان ی مردم ستیز در گیر اند . یگانه گزینه ، خرافه زد ایی و روشنگریست . از کتاب « آنسوی سراب » نوشته هوشنگ معین زاده با هم بخوانیم .« آنجا که حکومت مردمی و مردم سالاری است دیگر به نام هیچکس و هیچ عقیده ی به جز مردم و عقیده مردم ، نمیتوان حکومت کرد . هر کجا هم حکومت از مردم ووسیله مردم و برای مردم باشد ، تفاوت نمیکند که مردم چه د ین ی و چه عقیده ی دارند و مجریان حکومت معمم یا مکلا هستند . مردم باید بدانند که خدا و دین هیچگاه حکومت نکرده و حکومت هم نمیکنند. بلکه این افراد هستند که به نام خدا و دین و اید يا لوزی دینی حکومت میکنند . و اگر کسی حاکم شد و حکومت او از سوی مردم نبود به نا چار آن حکومت غیر مردمی است و هیچ کار غیر مردمی نمیتواند خد ا یی و دینی باشد . اگر دین ی مردمی نبود ، خدایی هم نیست . چنین خدا و دینی بی گمان وسیله ای است که قدرت طلبان و منفعت جویان طمع کار وانحصارگران بی دین و بی خدا ، برای هدف های شخصی و گروهی خود ساخته اند و به کار می برند . » با خرافه شویی از ذهنیت ها ، عدم مشروعیت حکومت های دینی زودتر به انجام میرسد . ذ کریای رازی در قرن چهارم هجری گفت : آن چه با عقل سازگار نیست ، اگر به قرآن و پیامبر نسبت مید هند ، درست نیست .... شعر « کاغذ پران » از کاظم کاظمی را بخوانیم و این کتاب ها را نیز : « دو قرن سکوت » ازعبد الحسین زرینکوب... « پس از 1400 سال » و « تولدی دیگر » ازداکتر شجاع الدین شفا ... کتاب های « هوشنگ معین زاده » و « داکتر روشنگر » ... از « الله اکبر » آغاز کنيم .
وارسته تعلق زنار و سبحه ایم
پیوند این دو رشته ند وزد قبای ما
با محبت. کمال کا بلی}
.
