تبليغاتX
کمال کابلی

 

 یک خواننده ...

 

 و...

 

 « همزبانی و بی زبانی » ...        

 

نوشتهء جناب کا ظم کاظمی را خوانده وخوانش  آن  را برای دوستانم  اصرار ورزیده ام . کار ارزشمند آقای کاظمی در خور ستایش است . و از آنجاییکه ،  احترام به افکار دموکراتیک مردم ، واجب است و ابراز نظر هم  آزاد ، بر آن شدم که طرز دید خودم را اینجا بیان بدارم .

 از نوشته احسان طبری در «  یاداشت ها و نوشته های فلسفی و اجتماعی  »  مطلبی درین زمینه خوانده بودم که تا هنوز برهمین باورم  

  در جهان امروز هیچ زبان « نا ب » وجود ندارد . همه زبان ها ، کم یا بیش از چند زبان دیگر متاثر بوده و هستند . در مورد زبان فارسی به خصوص ، پس از استیلای اعراب و قبول دین اسلام ، بر جسته ترین دانشنمدان  خراسان و فارس ،  آثار شان را به عربی نگا شتند .  و رواج  زبان عربی سالها در اموراداوین و آثار نویسنده گان فارسی گوی استیلا یافت و این بیگانه پذیری قرن ها ادامه داشت . در سالیان پسین عده یی از ملی گرایان فارسی زبان به پالایش زبان فارسی از عربی و اروپایی اقدام نمودند  که قضاوت نسل امروز، برین سعی دو گروه « زبان بیگانه  پذ یری  و زبان ستیزی  » را بی جا و بی مورد مینمایند... از نگاه طبری ، زمانیکه یک واژه بیگانه در گویش عامه وارد میگردد . مردم با ساختار تشریحی دهان و حلق و زبان خود ، آن واژه را تغییر میدهند . یعنی ، واژه ی وارده  در زبان گویش مردم ، تغییر آوا میدهد و پس از گذشت ایام  « تذ کره  » آن زبان را میگیرد و جزو آن زبان میشود . و این نیزخود و از طرفی   سبب  غنا مندی  زبان نیز میگردد. چه تعداد واژه ها از زبان یونانی و هندی و روسی و اروپایی  شامل زبان فارسی گردیده است ؟؟... به قول طبری ، اگر واژه های عربی د خیل در فارسی را جمع نموده و به یک نفر عربی با سواد بگویید ، او اصلا معنی آنها را نمیداند إإإ  زیرا این واژه های عربی را ما  ، در جریان گویش خود  طی سالیان متمادی تغییر آوا داده ایم و دیگر این واژه ها عربی نه ، بلکه فارسی شده اند …  به همین گونه واژه های وارده از زبان های دیگر …  وآنگهی زبان «  وسیله وفاق وتفاهم بین انسانهاست »  نه وسیله نفاق و شقاق .

 آنچه جناب کاظمی شمار زیاد واژه های فارسی را جمع آورده اند که در گویش مردم بدخشان و کابل وهرات تا مشهد و تهران تغییر گویش داده و حتی ساختمان اناتومیک واژه تغیر نموده است . کاری بوده در حد حوصله   جناب کاظمی . مهم این که زبان تاجک و افغان و ایران را فارسی گفته اند و با حسن نظرشان مردمان این سه خطه را با رشته های مشترک دینی و زبانی و فرهنگی با هم پیوند داده است ...  که آفرین بر همت و بر نیت شان ...

و ا ما ... ریشه یابی واژه ها و پیگیری اصل و نسب آنها و اینکه از کجا آمده و در کجا تغییر شکل داده و بعد ا « مرده » و جای آنرا واژه د یگر گرفته ...  نظیر « لاک پشت »  در ایران و « سنگ پشت » در هرات و « سنگ بقه » در کابل و« اتوموبیل » و« خود رو» و« موتر » لاری و تیز رفتار و ده ها و صد ها واژه دیگر ...که اینها کاریست دشوار ونیز کمتر « باهوده » مینماید . میشود پرسید که : مفید یت آن در چیست ؟ دستآورد اینگونه تلاش ، چه تغییر و تحولی در حیات مردم و جامعه پد ید می آورد ؟ دانشمندان امروز، گره های کور و نا گشوده را باز میکنند ، علت بیماری  « سرطان » و نحوه غلبه بر ویروس « اید ز » را پی میگیرند و در سیارات دور و اجرام شهابی کاوش و نمونه برداری میکنند تا مواد اولیه جهان هستی را د ر یابند و یا وسیله ی در یابند که آلودگی جو زمین را کاهش دهند و از گرما ی روز افزون زمین بکاهند  ، که یخ های قطبی در حا ل ذ وب شد ن است و نیم قرنی دیگر، آب آشامید نی رو به تمام شد ن و تمام با شند گا ن نیم کره جنوبی در خطر نابودی ...

 آنچه به نظر این خواننده ، منظور رای آقای کاظمی بوده باشد ، اظهار یک  « گله مندی دوستانه » و شکوه آمیز از آنانی است که تا کنون نخواسته اند بفهمند که کشور همسایه شرقی شان به کدام زبان حرف میزنند ؟ واز سابقه تاریخی و فرهنگی شان اطلاع لازم ندارند و هر جا که کتاب فارسی میبینند و شاعر و نویسنده و عالم و دانشمند وفقیه ووو... همه را مال کشور امروزی ایران میدانند وهمانند یک شاخه گل ازبوستان ناشناخته ، می چینند و به یخن شان میزنند و فخر میفروشند .

این د لخوری مرا ، کاظمی ... هرچند گله آمیز انعکاس داده است ولی کاظمی هیچگاه نگفته است که : افغانستان ، شهرستان دیروز ایران بوده است...  و یا این پارس دیروز، استان شاهان و کشور گشایان افغانستان بوده است . که به این حساب از زمره در هنگام امپراتوری غزنویان تا درانیان ، ایران کنونی نام نهاد شاه رضا  ،قبلا استان فارس بوده وجزو قلمروخراسان بوده است .  نام فریدون پادشاه را که به یاد داریم از شاهنامه ... « فریدون فرخ فرشته نبود / زمشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت او فر ه هی / تو داد و دهش کن فریدون تو یی / .... در قلمرو فریدون پادشاه ، وسعت این سر زمین از کجا بود ، تا به کجا ؟ بنا بر تاریخ گردیزی ، و تاریخ سیستان :

فریدون ، جهان را به پسران خویش بخش کرد :

ایرج را سر زمین فارس و عراق و عرب داد و این ولایت را « ایرانشهر » نام کرد ، یعنی شهر ایرج .... و روم و مصر و مغرب ، مر « سلم » را داد .... و چین و ترک تبت ، مر « تور » را داد . و به این سبب او را « توران » گویند . 2 – « اردشیر» پیش از وی « اسپهبد » جهان یکی بودی ، او چهار اسپهبد کرد : نخستین اسپهبد  « خراسان »  دوم «  خربران » به ضم خا ، سوم  : نیم روران و چهارم ، آذربایجان . یعنی  «ایرانشهر » به چهارایالت یا استان قسمت کرد . ص 65.

و زمانی مرکز یا پایتخت ایرانشهر « بخارا » بوده است و زمانی سمر قند و بلخ . و فارس یعنی« ایران امروزی » و خراسان  یعنی« افغانستان امروزی »  و ماورالنهریعنی « ترکستان و تاجکستان  ازبکستان و... امروزی » ، از جمله ، ایا لت های مهم آن بوده است .

رنجش جناب محترم محمد آصف آهنگ ، تاریخ نگارافغانستان ، که کنون با من همشهراند ، ازین نامگذاری ها ،  از جمله اینست که ...

 همسایه ما ، در گوشه کشور شان ، یک قسمت را به نام « خراسان » گذاشت و قسمتی دیگر را به نام « سیستان »  نام نهاد که گویا ایران امروز ، هنوز هم ایالت خراسان و سیستان و آذربایجان و فارس ، از ایرانشهر باستان را از ایران دارد و رستم که از زابل بوده ، بنا بران یک ولسوالی خود را هم « زابل » گذاشتند ... چه دلاور است دزد یکه به کف چراغ دارد .

و اما ...  در یک مورد ، این خواننده با آقای کاظمی دید گاه همگون ندارم   و آن تخلص ، علامه  « سید جمال الدین الحسینی » است که از سادات کنر افغانستان در اسعد آباد فعلی مرکز آستان کنر ، به دنیا آمده و تا بلوغ یعنی سلطنت امیر شیر علیخان در افغانستان زیسته وبعد ... « گرد جهان گشته » است .  آن ابر مرد تاریخ خراسان ، تا پایان عمرش « سید جمال الدین الحسینی » تخلص داشته واگراز نوشته های وابستگان و چیز نویسان محمد زاییان که همه را « افغان » خطاب نموده اند که بگذریم ، از همه آثاری بیرون ازمرز افغانستان ، منجمله کتاب « زندگی ناصر الدین شاه قا جار » را بخوانیم که عمده ترین سال های پر از رنج و درد این بزرگ مرد کشور ما ، در آن کتاب آمده است واو در همه جا « الحسینی » تخلص داشته و دربعضی مواقع خیلی اضطراری و از روی نا گزیری گفته است که :  « ... من یک تبعه افغانستان هستم ، با من باییست مطابق یک تبعه خارجی رفتار گردد » . از سید ، نامه های که در ایران مانده و درمهاجرت به لندن و پاریس و روسیه و هندوستان و سر انجام در ترکیه ، همه جا « الحسینی » امضا نموده است .

و اما در مورد واژه ها :

واژه ها نیز مانند انسانها دوچار زایش و بالش و فرسایش میشوند . همچنانیکه در یک لسان تولد میگرد ند و به د نیا ی زبان زندگی میکنند ، به همینگونه به مرور ایام میمیرند و از قلمرو زبان حذف میشوند ...  در زبان فارسی ما ، کم نبوده اند واژه های که امروز مورد استعمال ندارند و فراموش شده اند ، یعنی که وجود ندارند و بایست گفت که « آنها مرده اند » و در عوض واژه های «  نو»  در گویش مردم ، وارد شده و هستی و موجودیت یافته اند . بیشترین اموات واژه گان در زبان رسمی و نوشتاری به ظهور پیوسته تا مکالمات عوامیانه ...  از چند صد سال قبل را نمی گویم ، در همین زمان خودم  ، وقتیکه صحبت های مادر کلانم را میشنوم و شرح حکایات و قصه های از پدر و مادرش را که مرحوم شده اند ...  من واژه های را مییابم که برای من مفهوم نیست ...  و در گویش مادر کلان ،  تا کنون زنده مانده اند .

 از « مرگ واژه گان »  اگر بگذریم ، زبان های بوده اند که در قلمرو وسیع ، عمومیت داشته اند و حتی « زبان رسمی »  آن روزگار بوده اند که امروز درین قلمرو ها « مرده  » اند و تبدیل به زبان های محلی شده اند . نظیر زبان « فارسی در هند »  که زمانی زبان رسمی هند بود و تا امیر خسرو دهلوی و اقبال لاهوری و دیگران ...  دیوان  شعرشان را در زبان فارسی سروده اند ...  و کنون صرف ، دسته یی از واژگان فارسی را در گویش مردم هند میتوان یافت ، با تغیر آوا و یا عین آوا .

زبان دیگر « یونانی » بود ،  که الحق غنی ترین زبان در جهان بشمار میرفت . البته به مقایسه زبان های دیگر اروپایی و حیف که این زبان غنی ، جایش را به لاتین و انگلیسی و هسپانیولی و... داد ،  و کنون  ، صرف در یونان ، آنهم متاثر از زبان های دیگر ، وجود دارد . حرف آن دانشمند زبان شناس و دریغا گوی را بیاد آوریم که گفت :

« امروز زبان یونانی ، چون مرده یی شکوهمندی ، در تابوت با عظمت تاریخ خفته است  » .

تذکر :

در بخش تلاش آنعده متعصبین زبان عربی که تا کنون اصرار در پالایش زبرن فارسی از واژه های عربی دارند توضیح ذیل را به قول آقای اشراق لقلیی با مورد میدانم . 

 استفاده از کلمات عربی و تشبهات هندی ، بازی با کلمات نیست چون اینان هریک از سبک های متین فارسی اند . باید پیراهن تعصب از تن بدرآریم و قبول کنیم که بسیاری از کلمات و حتی جملات عربی که وارد زبان فارسی شده واقعا شیرینی این زبان را بحد اعلی رسانده و در بعضی موارد این دو زبان چنان در هم آمیخته که جدا کردن شان نا ممکن می نماید . در واقع یکی حلقه انگشتری شده و دیگری بر روی آن نگین گشته و اگر بخواهیم نگین را از انگشتر جدا کنیم ، جای خالی آن بسیار نا شکیل خواهد بود . با آثار بزرگانمان چه کنیم؟ کلمات عربی را از استاد سخن سعدی برداریم ؟ یا اشعار لسان الغیب حافظ را دستکاری کنیم ؟؟ چه شلم شوربایی خواهد شد. مثلا همین لسان الغیب که که هر دو عربی می باشند چه کلماتی در فارسی می توان یافت که چنین زیبا بیانگر همچو معنای باشد ؟ جالب اینجاست که خود عربها از این کلمات عربی که ما از آنها در فارسی بهره می بریم ، استفاده ای باین صورت نمی کنند چون ما این کلمات را تغییر هویت داده فارسی اش کرده ایم…

عربها خواستند زبان ما را از بین برده عربی را جانشینش کنند ولی ما نه تنها زبانمان را حفظ کردیم ، بلکه مقداری از کلمات آنها را نیز برای خودمان به غنیمت گرفتیم و پرورشش دادیم و زیباترش کردیم و حتی معانی جدید به آنها داده از آنها استفاده نمودیم . خط شان را هم همینطور ، انواع خطوط زیبای عربی را خطاطان هنرمند فارسی زبان بوجود آورده برای آن قواعد تعیین نموده و رسم الخط نوشته اند . پس اگر گاهی از کلمات و واژه های که عربی هستند یا ریشه عربی دارند استفاده کردیم و مثلا بجای زبان « لسان » و یا بجای خانم ها « نسا ، » و بجای مردان « رجال » بکار بردیم ، محزون نشوید و دلخون نگردید . نترسید و نهراسید ، جامه بر تن ندرید و نغمه و واویلا سر ندهید . زبان ما با لسان عربی ممزوج شده و « نسا، » از خانمی بانوان هیچ نمی کاهد و« رجال » به مردانگی آقایان صدمه ای وارد نمی کند . خیلی چیز های واجب تر داریم که نگرانش باشیم . یکی کمک و دلسوزی می خواست که پدرش مرده بود ، گفتند برو پی کارت که آنقدر مادر مرده داریم که به پدر مرده نمی رسیم . جوانی برای اعتراض به نمره کم خواهرش به مکتب رفته بود و به معلم پرخاش کرده و داد و بیداد میکرد . معلم رفته پارچه  د یکته خواهرش  را به جوان نشان داده و گفت ، برای نمونه ببینید که کلمه « صابون » را با « سین » نوشته . جوان جاهل مشتی محکم بروی میز زد و گفت « اگر صابون با سین باشد مگر کف نمی کند ؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sun 19 Feb 2006 و ساعت 15:57 |

 

سخنی با دوستا ن ....

 

تو گویی مرض دارم که به مغازه های حرف فروشی بروم و به اصطلاح کامنت یا پیام و سفارش بگذارم . شب د ر یک اشاره کامنت کوچکی گذاشتم با آغاز چنین : کو آنکسی که نرنجد ز حرف راست ... و آفتاب برآمد بود ،  دیدم که مبتد ای پیام من فرش زمین شده و با کوبه ندافی باد باد شده بود و جو جو... کاش آن یک مشت رشته همه یکجا پنبه و حلاجی میشد . کنون پایان تنه ی  آن پیام را که حلاجی نشده اینجا می آورم ...

« ... مثلا اگر بگویم که طرح یک مسله ساده را در قالب فلسفی بیان کردن با دیگاه من منافات دارد و آنرا نمی پذیرم ، حتم دارم که رخ بر میگیرید و می رنجید که دیگران مسیر سخن شما را بر نمی تابند و میگویید  : اهد قومی انهم لا یعلمون ... که باز این نقض احترام به افکار دموکراتیک دیگران است ... به انگریزی میگویند « یک قانون را قضاوت میکنی ، مرد مش را قضاوت کن .

آن کارتونیست تابع قانون کشورش است که برایش اجازه داده اند ، میتواند وزیر کشورش را برهنه رسم کند ، لاکن من که اهل کشور او نیستم به او اجازه نمیدهم کارتون پیغمبر مرا رسم کند و روح و روان مرا بیازارد . من حق دارم دروازه او را بکوبم . اینکه حادثه جویان به شیشه خانه اش سنگ زدند گناه من نیست . من مقدسات اجتماعی ام را از پدر و مادرم به ارث برده ام و این حس شریف احترام در کروموزوم های انساج من انتقال نموده و در حفظ ارزش های اجتماعی ام سخت حساسم . آخر من که دنمارکی نیستم ، آن آقا باید اینرا بداند که چشم های همه آبی نیست ، من سیاه چشمم . »

آن قلم شریف دیگران را به ساده اندیشی و سهل انگاری متهم نموده اند که به عمق نظر نداریم و سطحی فکر میکنیم . این حکایت شخصی را بیاد می آورد که رفت زیر چاه ، از او پرسید ند که آنجا چه کار میکنی ؟ گفت میخواهم عمیق فکر کنم . حال مطلوب اینست که همه بایست برویم زیر چاه و عمیق فکر کنیم که :  دیگران چرا به ریش ما میخندند ؟؟  از نگاه آن قلم مبارک که « ... مسایل مهم چون آزادی بیان آنقدر ساده نیست و بایست خود را غرق توضیح پیچیده گی های آن کرد . » ؟إإإ

شاید هر مکتب رفته اینقدر بداند که آزادی در هیچ کشوری مطلق نبوده بلکه محدود است بر اینکه مخل نظم و آسایش دیگران نگردد . یک کشور اروپایی یا هر کجایی ، با سایر کشور های جهان روابط سیاسی دارد و دارای منافع و داد وگرفت است ، و بایست به مقدسات اجتماعی و ارزش های اخلاقی دیگران حرمت بگذارد و رشته مودت محکم نگهدارد . طارق علی پاکستانی و روشنفکر سکولار بنگلادیش هم راضی نیست مقدسات مردمش مورد اهانت قرار گیرد چون بی احترامی به عامه یک کشور شامل همه افراد آن جامعه محسوب میگردد ، اگرچه آن روشنفکر تابع باور مذهبی هم نباشد . مغلق بودن مسله آزادی هم در همینجا است که به حساب علم ریاضی دو جمع دو مساوی به چهار میشود لاکن در علم مغلق سیاست چنین نیست ، حاصل جمع  سیاستمد اران نخبه ، همیشه پنج است و برای آنانیکه این علم مغلق سیاست را ریاضی تصور میکنند ، حاصل جمع شان سه ویا کمتر از آن خواهد بود . چنا نکه محاسبه ناقص یک کارتونیست آبرو و منافع کشور دنمارک را به پایینترین سطح در تاریخ کشورش تنزیل داد . و این یک فهم ساده و بی فراز و فرود و سر راسته است نه آنانیکه هر چیز را چپ و راست میبینند و نان را از عقب سر میخورند .

و اما ، د لخوری مزمن این قلم در اینست که ، از روزیکه پشت لب سیاه کردم و کنون که دارم شقیقه سفید میکنم ، خودم را روشنفکر نیافتم . چون یکی از ممیزات روشنفکر بودن این بود که شخص تمام و کمال عاری از تعصب باشد و درقضاوت جانب عدالت نگهدارد و ....

به باور دنیا گرایان دیروز ، توده های مردم خرافه پرست بودند و خرافه های مردم هم دیر پا . بنابران عزم بر این جزم کردند که با یک عمل انقلابی خرافه ها را همه و به یکباره ریشه کن کنند و شاهد بودیم و دیدیم که بیخ و ریشه خود را کند ند و هست و بود مردم را نیز خورد و خمیرفرمودند . نسل نوی تجدد گرای امروز نیز کلیشه گران آزادی های غرب صنعتی اند که انقلاب کبیر را چند قرن پیش پشت سر دارند و کار زمین نکو ساخته و به آسمان پرداخته اند . تفاوت جنسیت و ملیت و عقیدت را از میان برده و تا سر حد تسجیل ازدواج همجنس گرایان رسیده اند ، و عزم برین جزم کرده اند که سرحد ات  جغرافیا را نیز از بین ببرند و زیر نام جهان وطنی ، همه را از صافی خویش عبور دهند و دستور فرمایند .

اولین تلاش روشنفکران ما هم در همین اصرار در پذیرش آزادی « به شیوه غربی » است که جانبداری کنونی از آزادی بیان به شیوه دنمارکی و اعلامیه ها به نام روشنفکران صادر کردن و جانب آزادیخواهان دنمارکی را  گرفتن وامضا از ورای سرحدات جمع کردن هم ، یک نمونه از آن است ....

شاد روان جلال آل احمد که « غربزده گی » و« کارنامه سه ساله » را نوشت ، د لخوری اش از همین امروز بود که در برابر سیل هجوم غرب ، بایست به چیزی اتکا کنیم و بچسپیم تا آبمان نبرد .

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Thu 16 Feb 2006 و ساعت 13:28 |

 

جنجا ل کارتون ها ….

 

آگاهان سیاسی و آ نانیکه گردانندگان قصر سفید را خوب میشناسند  و یکی از آنجمله  « نوام چامسکی » میدانند که مضحکه آفرینی های کنونی در سناریوی درامه « جنگ مد نیت ها » قبل از حمله به عراق و افغانستان نوشته شده بوده است . در زمان ، محور شرارت خواندن های عراق وایران و سوریه و کوریای شمالی . در زمان تنظیم پالیسی اقتصادی تیوریسن های امریکا برای صد سال آینده و نقش به دست  گرفتن ذخایر کنونی نفت جهان و دریافت نقاط ضعف حریفان آینده اقتصادی آمریکا مانند چین و هند و جاپان که فاقد نفت اند … وکور هم میداند که این منابع عظیم نفت و گاز در شرق میانه و جمهوریت های آسیایی شوروی سابق است و بس . و در استراتژی اقتصادی دراز مدت ، هر آنکه به منابع نفت منطقه دست یافت ، برنده است و دیگران بازنده . حمله و اشغال عراق به بهانه کودکانه قدرت عظیم نظامی و تهدید کننده جهانی صدام حسین ، عملی گردید و عراق مع الخیر اشغال شد و ایران و سوریه هم بعد از یک وقفه دیگر و ... کار تمام است … و اما مشکل عمده ، قانع ساختن جامعه جهانی و ملت امریکا بود . هفتاد سال بهانه ، شوروی و خطر کمونیسم و پیمان وارسا ، وا کنون نغمه تازه ... القا عده و اسلام و تروریزم … و خلق کردن یک دشمن واهی و ایجا د ترس برای جامعه امریکا ، برای دراز مدت... داشتن حمایت هفتاد و پنج ملیون جامعه مسیحیان انجلیک امریکا که بنابر تفسیری از یک آیت انجیل ظهور حضرت مسیح را در جامعه موعود قوم بنی اسراییل انتظار میبرند . گرچه حضرت مسیح در سرزمین فلسطین زاده شده ، لاکن مسیحیان انجلیک او را مربوط به نژاد برتر « یهود » میدانند و به همین مناسبت دست دولت های خود را در ایجاد کشور اسراییل آزاد گذاشتند و از برکت سازمان یهودان امریکا و بخصوص « لابی » یهودی که یک صندوق پول است  « به قول آمریکایی ها لابی ، یک ماشین توزیع پول است و بس »  کنون کشوری بنام اسراییل ایجا د گردیده و عنقریب حضرت مسیح مع الخیر به زادگاهش بر میگردد . جهانیان شاهد اند که اسراییل بر روی لخته های خون ملت فلسطین ایجاد گردیده و رسمیت یافته است ...

ابر قدرت  یکه تازجهانی با در دست داشتن بزرگترین غول خبر پراگنی های جهان سرمایه و قدرت دور از تصور نظامی از برکت نیوتکنالوژی و صرف 400 ملیارد دالر همه ساله در بخش مدرن سازی تسلیحات نظامی .... دیگر برای رفتن به جلوو فتح جهان ، از چه باید تشویش کند ؟؟؟ جنگ مد نیت پیشرو و آزاد در برابر مدنیت تاریخ گذشته و ایستا ...  شریر وتروریست خواندن دیگران وبه حق جلوه دادن جهانگشایی امریکا زیر نام صدور دیموکراسی و آزادی برای ملت های که لذت آزادی و دموکراسی  را تا هنوز نه چشیده و نمیدانند و حیف است و باید بدانند حتما ....

محمد خاتمی روز جمعه دهم فوریه در کنفرانس « اسلام و غرب » در پایتخت مالیزی تدویر یافته بود هشدار داد که : « اسلام هراسی » و « اسلام ستیزی » یکی ازمظاهر آن است که نه تنها مسلمانان ، بلکه همه نهاد ها و انسان های که به صلح ، عدالت و آزادی و دنیای عاری از خشم و خشونت می اندیشند ، باید در پی محو ریشه ها ، زمینه ها و جلوه های آن باشند . کتمان حقیقت و نفرت برانگیزی سر از انسداد گفتگو ، برخورد فرهنگ ها  ، خشونت سیاسی می آورد. این علایمی نگران کننده باید در جهان غرب جدی تلقی و گام های نو در پیشگیری و پیگیری آن برداشته شود . همچنانکه فرصت های همزیستی در عصر ما واقعی است ، تهدید های مخرب در آن نیز جدی است .هتک حرمت و بی احترامی به مقدسات اقوام و ملل ، جامعه را به سوی خشونت و ناسازگاری می کشاند . دنیای اسلام با هر گرایش و هرسیاستی به این اهانت واکنش نشان داده و اگر هتک حرمت ها ادامه یابد ، خشونت ها بیشتر خواهد شد .

آقای بداوی در سخنان خود اظهار داشت که : اسلام و غرب باید از کج فهمی و تلاش برای ادامه چهره های منفی از یکدیگر دست بردارند و بکوشند با حمایت از میانه روی مانع از قدرت گرفتن افراطیون شوند . بداوی گفت که بسیاری از غربی ها مسلمانان را تروریست های مادرزاد تلقی می کنند و در مقابل ، گروهی از مسلمانان ، تمامی غربیان را محکوم و روش انان را مردود می دانند . بداوی به مسلمانان توصیه کرد که از محکومیت تمامی مسیحیان ، یهودیان وجامعه غربی خوداری ورزند ....

توهین در هیچ مکتب و مسلک و مرامی حتی در حد کم روا نیست . آن هم به مقدسات انسان ها . اعتقادات مذهبی پایه و اساسی برای نوع رفتار و شخصیت افراد است . بسیاری از مردم در هر دین و مسلک و فرهنگ ، دینی دارند که در همه زندگی شان نقش دارد و اگر طنز بخواهد این اساس را زیر سوال ببرد ، همیشه مشکل ساز میشود .اگر این دین ، اسلام باشد یا مسیحیت و یا هر دین دیگری . برای کسانیکه پیوسته در زمینه سیاسی فعالیت میکنند ، اظهار نظر در مورد مسایل دینی مشکل است و به همین مناسبت ، سیاستمداران از اظهار نظر دینی طفره میروند ، چون نمی خواهند به کسی بر بخورد و عقیده هر کس را محترم میدارند . اعتقاد به خدا و مسایل دینی جزو مسایل شخصی افراد است .

و جالب و خیلی هم دلچسپ اینست که استعمار پیر انگریز می خواهد که این مسله را درپارلمان به رای بگذارد ؟ در اصل این یک مواجه سخت برای رای دهندگان است که احتمالا مجبور خواهند شد در مقابل مردم اعلام کنند که « آزادی بیان محترم است و احساسات مذهبی هم محترم است ، ولی ما آزادی بیان را ترجیح میدهیم » ...

حقیقت مسلم اینکه درین سناریو لابی های صهیونیست جامعه امریکا اند که از احساسات مذهبی مردم در شرایط خاص استفاده سیاسی مینمایند و تحریک احساسات مذهبی و ایجاد شروشور آنان را جهت فلم پری و دسته دادن به تبر خویش مورد استفاده قرار میدهند. امروز جامعه یهودان امریکا با تسلط بر غول سرمایه مالی آنکشور و با تسلط همه جانبه بر اداره قصر سفیدو سناتوران و گورنران ایالات و رییسان جمهور های امریکا ، همه کلیشه سازان سیاست اسلام ستیزی قصر سفید اند ... امروز « موساد » سازمان جاسوسی اسراییل ، دست همه را از پشت بسته است .و  « سی آی ای »  و « اف بی آی »  را درس میدهد ....

زمینه چینی برای تحریک احساسات غربیان مقابل مسلمانان را میتوان از نمایش فیلم های هواپیما ربایی ها و اختطاف مسافران در تلویزیون های آمریکای شمالی تا کانادا مشاهده کرد که از چند ماه به اینطرف ادامه داردو از صبح تا به شام همان فیلم ها تکرار و باز هم تکرار نمایش داده میشود و میبینی که از داخل هواپیمای که تازه پرواز کرده از بین مسافران چهار جوان مسلمان عرب تبار دستمال های سرخ به سر میبندند و مسافران را به گروگان میگیرند و لحظه ی بعد داخل کا بین شده دستیار پیلوت را به قتل میرسانند و پیلوت راداخل دهلیز میبرند و کنترول طیاره را در دست میگیرند.مسافران وحشت زده با تیلفون های همراه با فامیل های شان تماس میگیرند و ضجه و فریاد خانواده ها و حول وهراس ونمایش چهره های مردمان معصوم و بی گناه و خشونت چهار هواپیما ربای مسلمان عرب تبار و سر انجام سقوط هواپیما در یک مزرعه نزدیک یک جنگل و خاک و خاکستر شدن همه سرنشینان ... دو سه فیلم از این سلسله همه روزه از صبح تا شام مکرا نمایش داده میشود تا جو ضد اسلامی در جامعه بمیان بیاورند و احساسات مردم را علیه مسلمانان تحریک نمایند و همزمان پروگرام کارتون های پیغمبر مسلمانان در یک کشور اروپایی و تحریک احساسات جهان اسلام . کارتون ها قبلا تهیه وانتخاب شده بوده و یکی آن احتما لا از کتاب علی با با و چهل دزد گرفته شده و علی بابا که چهره وحشتناک دارد با چشمان سرمه زده و سیاه ، ابروان پرپشت و صورت پر از پشم سیاه و نا مرتب ، دو انگشتردر انگشت و عمامه سیاه شبیح هندوان سیک و از زیر عمامه فتیله آتش گرفته یک بمب نمایان ...

همه میدانند که استعمار پیراینگونه جو سازی ها را قبلا در مستعمرات ومخصوصا بین مسلمانان و هندوان و سیک ها در هند آزموده که قتل عام ها و اغتشاشات و بلاخره تجزیه آن سرزمین را در قبال داشت ...  و اینبار عین سناریو، نه در منطقه بلکه در سطح جهان ... یک جنگ صلیبی دیگر ، برای فتح کره زمین ....
+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sun 12 Feb 2006 و ساعت 16:56 |

 

گر به خود محکم شوی ….

 

موج را از سینه دریا گسستن می توان

بحر بی پایان به جوی خویش بستن می توان

از نوایی می توان ، یک شهردل در خون نشاند

یک چمن گل ، از نسیمی سینه خستن می توان

می توان جبریل را گنجشک دست آموز کرد

شهپرش با موی آتش دیده بستن می توان

ای سکندر، سلطنت نازکتر از جام جم است

یک جهان آیینه از سنگی شکستن می توان

گر به خود محکم شوی ، سیل بلا انگیز چیست ؟

مثل گوهر،  در دل دریا ، نشستن می توان …

من فقیر بی نیازم ، مشربم این است و بس …

مومیایی خواستن نتوان ، شکستن می توان

 

اقبا ل لاهوری

 

 

ا سکندر کبیردر حمله به خراسا ن یعنی افغانستان امروز درگیرنبردی شد طولانی و جانفرسا . مادر اسکندربه فرزندش نوشت که « در خراسان » گور شدی مگر؟؟؟ اسکندر خریطه خاک فرستاد و گفت ، به مادر بگو ... این خاک در زیر فرش مهمان خانه  بپاشند ... و مادر اسکندر چنین کرد . و از آن روزبه بعد ، در مهمان خانه  هر روز جنگ بود و جنگ ....

کابلشاهان بیست و هفت حمله اعراب را دفع کردند تا خلیفه سپاه عظیم هفتاد هزار از عرب و عجم جمع کرد به قصد فتح الفتوح ، و شنیدیم و خواندیم که در دشت سیستان  و لشکرگاه فروماندند وجمله همه مردند  و « جیش الفنا » نام گرفتند و شاعر عرب عبدالله از تلفات غم انگیز سپاه عرب یاد میکند که از« رتبیل » شاه کابلیان در یافت داشته است . و بخش ازین سوگنامه چنین است :

 این اندوه سوزان در سینه چیست، وچرا سیل اشک فرومی باری؟

" هیچ ازسپاهی شنیده ای که بکلی درهم شکست وبه نگون بختی بسیار گرفتارآمد؟

" درکابل برای ایشان بسیارسخت گرفتند وآنان را واداشتند که ازسربیچارگی،

ازگوشت اسپان نژادهً خویش بخورند ودر بدترین جاها لشکرگاه بسازند.

" هیچ سپاهی درآن سرزمین به چنین سرنوشتی شوم گرفتار نیامده است،

" به زنان نوحه گر بگویید که برای چنان قربانیانی"چنان بگریید که راه گلویتان بگیرد ".

" ازعبیدالله بپرسید : چگونه ازاین مردان ، ازاین بیست هزارمرد که اسپان زرهپوش داشتند

وغرق درسلاح بودند حراست کرده ای ؟

" سپاهیان گزیده که امیری آنان را بخاطرپایداریشان درنبرد برگزیده بود ؟

" سپاهیانی با ارواح شریف از دوشهرنیرومند (کوفه وبصره) پا درراه  نها د ند .

" ترا سالاری ایشان داده اند وبرایشان امیرکرده اند ، اما تو  نا بودشان کرده ای ، درحالیکه آتش جنگ هنوزبا تندی فروان زبانه میکشد " ....

سه جنگ افغان و انگریز و شکست روس را که همه بخاطر داریم ....

 و اينبا ر خد ا خير را  پيش کند ....

در حدیث آمده است که « الملک یبقی مع الکفرولا یبقی مع الظلم . » با کفرميتوان ملک را اداره کرد ولیکن با ظلم نه . چگونه ممکن است ملتی تجاوزگران به ناموس وغارتگران  « تاراج کبیر » و  قا تلین فرزندانش را ببخشد ؟؟؟  اگر حکومت مزدور و دست نشانده اجنبی از کیسه خلیفه میبخشد ، جهان که نباید به ندای وجدانش از روی مصلحت پاسخ دهد و حکومت طالب و قالب و غالب را ، حکومت منتخب از نخبگان جامعه پندارد .

که امروزهمه  بی هراس از عدالت ، به باند بین المللی مافیای مواد مخدربدل شده اند . ما فیا ی ثروت و قدرت در حاکمیت ودر کرسی های وزارت ولایت ها و مجلس شورا ها لمیده اند و د یر نخواهد بود که قوای بین المللی را به مصاف طلبند . وآنوقت ، زمستان خواهد رفت و رو سیاهی به ذغال خواهد ماند ... 2.7 میلیارد دالرپول از فروش ترياک و قدرت دولتی و اسلحه و ایتلاف مافیای بین المللی و وضع  « خواب خرگوشی  » ای چنین ، میتواند به ذات خود دولتی خلق کند که جهان را به مصا ف طلبد ...

خانه از پای بست ویران است ... خواجه در فکر نقش ایوان است .

 

زمانه ....

هرآنچه بر سر اين شهر خسته مي گذرد

شكسته می رسد از راه گسسته می گذرد

خيال خاطر خوش جلوه بال عنقا ييست

كز آسمان سر ما شكسته می گذرد

ازين ديار ازين يادگار آبايی

زمانه بقچه اميد بسته می گذرد

نه بانگ مهر نه بوی صداقت است اينجا

محبت از بر ما دست شسته می گذرد

عاصی شهید

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sat 11 Feb 2006 و ساعت 12:53 |

 

هنر ، حقیقت و سیاست .

 

متن سخنرانی هارولد پینتر در مراسم دریافت جایزه ادبیات نوبل 2005

 

من در سال 1958 نوشتم :

 

« مرز بین چیز های واقعی و غیر واقعی را ، نمی توان با قاطعیت تمیز داد . آن چنان که بین حقیقت و کذ ب نیز لزوما چیز حقیقی یا مکذوب وجود ندارد . یک چیز میتواند هم واقعی و هم غیر واقعی باشد »

من معتقد م که این اظهارات هنوزمفهوم خود را دارند و هنوز برای جستجوی حقیقت در هنر ، کاربرد دارند . بنابراین به عنوان یک نویسنده من به آن پایبند می باشم اما به عنوان یک شهروند نمی توانم به آن معتقد باشم . من به عنوان یک شهروند باید بپرسم : چه چیزی حقیقی . چه چیزی غیر حقیقی است ؟ حقیقت ، در درام تا ابد مشکل می نشیند . تو هرگز آن را به طور کامل پیدا نخواهی کرد . اما جستجوی آن برای تو اجباری است . به وضوح این جستجوست که مایه پیشرفت در کوشش است . وظیفه تو جستجوست . بیشتراوقات بدون آن که از آن آگاه باشی بر روی حقیقت سکندری می روی ، به آن برخورد می کنی و به تصویری یا شکلی که میتواند درارتباط با حقیقت باشد نگاهی گذرا می کنی . اما حقیقت واقعی این است که هرگز تنها یک حقیقت در هنر نمایشی وجود ندارد . بلکه حقایق واقعی متغیرند . این حقایق یکد یگر را به مبارزه می طلبند . یکدیگر را در هم می پیچند . یکدیگر را منعکس میکنند . از کنار هم می گذرند . یکدیگر را می آزارند و نسبت به هم نابینا هستند . گاهی اوقات فکر می کنی که حقیقت یک لحظه را در دستت داری و لحظه ای بعد از بین انگشتانت می لغزد و گم می شود .

اغلب از من می پرسند که چگونه نمایشنامه هایم خلق میشوند . من نمی توانم پاسخی به این سوال بدهم . آن چنان که نمی توانم نمایشنامه هایم را خلاصه کنم . بجز آن که بگویم این است آن چه که اتفاق افتاد . این است آن چه که آن ها گفتند . و این است آ« چه که آن ها انجام دادند .

بیشتر نمایشنامه ها با یک جماه ، یک کلمه یا یک تصویر آبستن می شوند . معمولا به دنبال کلمه ای که جرقه می زند تصویری می آید . لحظه خلق شخصیت هایی که تا آن لحظه وجود نداشتند لحظه غریبی است . آن چه که به دنبال این لحظه می آید حالتی است متشنج ، مبهم و حتی مالیخولیایی . اما گاهی این حالت میتواند بهمنی باشد که در مسیرش توقف نمی کند .

موقعیت نویسنده وضعیتی است عجیب، که به نحوی برای شخصیت‌ها مهمانی ناخوانده به نظر می‌رسد. شخصیت‌ها نسبت به نویسنده مقاومت می‌کنند. با او به راحتی کنار نمی‌آیند. تعریف آن‌ها غیرممکن است. به طور مشخص نمی‌توان به شخصیت‌ها دیکته کرد. تا حدی با آن‌ها یک بازی بی‌پایان، بازی موش و گربه، بازی کی بود کی بود من نبودم، بازی قایم باشک می‌کنی. اما سرانجام در دستانت افرادی را می‌یابی از گوشت و خون، افرادی با اراده و با احساسی منحصر به خود با ترکیبی که به هیچ وجه قادر به عوض کردن، کنترل کردن یا تحریف کردن در آن‌ها نیستی.
بنابراین زبان در هنر سودایی مبهم، استخری با قشری یخ بر روی آن، آبی زیرکاه است که هر آن ممکن است توی نویسنده را در کام خود فرو برد. اما همان طور که پیشتر به آن اشاره کردم جستجوی حقیقت هرگز نمی‌تواند متوقف شود. نمی‌توان آن را به بعد موکول کرد.
باید با آن روبرو شد، همانجا. در همان نقطه.
تأتر سیاسی مجموعه‌ای از صورت مسئله‌های دیگری را مطرح می‌کند. به هر قیمتی باید از شعار دادن و وعظ کردن اجتناب نمود. عینی بودن ضروری است. شخصیت‌ها باید اجازه داشته باشند در هوای خود نفس بکشند. نویسنده نمی‌تواند شخصیت‌ها را برای اغناء سلیقه متعصب خود محدود و منقبض کند. او باید آماده باشد که به شخصیت‌ها از زوایای مختلف و چشم اندازهای کامل با بُردی بی‌مانع نگاه کند. آن‌ها را با شگفتی دریافت کند. حتی آن آزادی را به آن‌ها بدهد تا به راه خود بروند. و این همیشه کاربرد ندارد. البته طنز سیاسی با هیچ کدام از این قواعد همخوانی ندارد. نکته بارز طنز سیاسی این است که دقیقا در جهت مخالف این قواعد عمل می‌کند که این عملکرد اساسا در جوهر آن است.
در نمایشنامه مهمانی تولد فکر می‌کنم که من به جنگل انبوهی از گزینه‌ها اجازه می‌دهم که عمل کنند قبل از آن که سرانجام آن‌ها را به اطاعت در آوردم.
زمان کوه وانمود می‌کند که پیرو این قاعده نیست. نمایشنامه وحشی، کوتاه و زشت باقی می‌ماند. اما سربازان نمایشنامه برای خود سرگرمی‌ جورمیکنند .
بعضی‌ها فراموش می‌کنند که شکنجه می‌تواند به سادگی کسل کننده شود. سربازان نیاز به خنده دارند تا به روح خود انرژی بدهند. این وقایع البته در زندان ابوغریب بغداد به تأیید رسیده است.
زبان کوه فقط بیست دقیقه طول می‌کشد. اما می‌تواند برای ساعت‌ها و ساعت‌ها، بارها و بارها تکرار شود.
اما در فکر من از خاکستر به خاکستر در زیر آب اتفاق می‌افتد. یک زن غریق، با دست‌هائی که تقلا می‌کنند و بعد گم می‌شوند. دست‌هائی که به سوی چیزهایی دراز می‌شوند و تهی برمی‌گردند. نه در بالا و نه در زیر آب هیچ چیز به جز سایه‌ها و انعکاس‌ها دستانش را نمی‌گیرد. غریقی با چهره‌ای گم شده در یک غرقاب، ناتوان از نجات خود از سرنوشتی که دیگران برای او رقم زده‌اند.
اما چون آنان مرده‌اند، او نیز می‌میرد.
زبان سیاسی، آن طور که به وسیله سیاستمداران به کار می‌رود وارد این محدوده‌ها نمی‌شود. زیرا با توجه به مدارک مشهود بیشتر سیاست‌مداران علاقمند به حقیقت نیستند بلکه علاقمند به قدرت و حفظ آنند. برای نگهداری از این قدرت، لازم است که مردم در نادانی بمانند و حتی از حقیقت زندگی خویش آگاه نباشند. بنابراین آن چه که ما را احاطه می‌کند سفره بزرگ پر نقش و نگاری است که بر آن می‌چریم. همان طوری که همه این جا می‌دانند، توجیه تعرض به عراق این بود که صدام حسین دارای سلاح‌های بسیار خطرناک کشتار جمعی بود که می‌توانست طی چهل و پنج دقیقه انفجاری ایجاد کند که با خود ویرانی مخوفی به بار آورد. به ما اطمینان داده شده بود که این حقیقت دارد. این حقیقت نداشت. به ما گفته بودند که عراق در مسئولیت واقعه بی‌رحمانه یازده سپتامبر 2001 در نیویورک با القاعده شریک بود. به ما اطمینان داده بودند که این حقیقت دارد. این حقیقت نداشت. به ما گفته بودند که عراق امنیت جهانی را تهدید می‌کند. به ما اطمینان داده بودند که این حقیقت دارد. این حقیقت نداشت.
حقیقت چیزی کاملا متفاوت از این است. حقیقت در این است که ایالات متحده نقش خود را در جهان می‌بیند و انتخاب می‌کند که چگونه این نقش را ایفاء کند.
اما قبل از این که به زمان حال برگردم می‌خواهم به گذشته اخیر نگاه کنم. منظورم سیاست خارجی امریکا بعد از جنگ جهانی دوم است. من معتقدم که ما موظف هستیم که این دوره را مورد بررسی دقیق قرار دهیم که در این جا وقت کافی برای این بررسی نیست
.
همه می‌دانند بعد از جنگ در اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی چه اتفاق افتاد. بی‌رحمی سیستماتیک، قساوت گسترده، زیر فشار قرار دادن بی‌رحمانه افکار مستقل. همه این‌ها مستند و تأئید شده می‌باشند.
اما همه‌ی دغدغه من در این‌جا این است که در همان زمان جرایم ایالات متحده سرسری انگاشته شده است. چه برسد به این که به عنوان جرم شناخته شوند. من معتقدم که این مورد باید بررسی شود. زیرا که برای دانستن موقعیت امروز ما مهم است. هرچند به خاطر وجود اتحاد جماهیر شوروی عملکرد ایالات متحده در جهان تا حدی سرپوشیده مانده است، و به ایالات متحده مجوز سفید امضاء می‌دهد که به هر عمل سرپوشیده دلخواه خود دست بیازد. در حقیقت، تعرض مستقیم به یک مملکت مستقل هرگز شیوه مورد علاقه آمریکا نبوده است. بلکه اعمال آمریکا را می‌توان به اصطلاح «تضاد کم تنش» توصیف کرد. تضاد کم تنش یعنی هزاران نفر کندتر از آن می‌میرند که اگر بمبی را یکباره بر سرشان بریزند. تضاد کم تنش به این معنی است که تو قلب کشوری را عفونی می‌کنی. یعنی که تو مرض زیان‌باری می‌آوری و به رشد و تبدیل آن که به صورت قانقاریا در می‌آید نگاه می‌کنی. وقتی که توده مردم را مطیع خود کردی – یا آن‌ها را تا مرز مرگ کتک زدی – فرقی نمی‌کند – و دوستانت، ارتش و شرکت‌های بزرگ، راحت بر صندلی قدرت می‌نشینند، تو جلوی دوربین می‌روی و می‌گویی دموکراسی قالب شده است. این چیزها در سال‌هائی که به آن اشاره خواهم کرد در سیاست خارجی ایالات متحده متداول بودند.
فاجعه نیکاراگوئه موردی بسیار مهم است. من این مورد را این جا بیان می‌کنم زیرا که مثالی است بارز از دید آمریکا نسبت به نقش خود در جهان چه در گذشته و چه در امروز.
در اواخر دهه 1980 من در ملاقاتی در سفارت ایالات متحده در لندن حضور داشتم.
کنگره ایالات متحده در حال این تصمیم‌گیری بود که آیا به مخالفان دولت نیکاراگوئه پول بدهد یا نه. من عضو گروهی بودم که به نمایندگی از نیکاراگوئه صحبت می‌کرد. اما مهم‌ترین شخصیت در این گروه پدرجان مت گلف بود.
رهبر گروه آمریکایی ریموند ستیز بود (در آن زمان نفر شماره 2 سفارت و بعداً خود سفیر).
پدر مت گلف گفت: «آقا، من مسئول بخشی در شمال نیکاراگوئه هستم. اهالی این بخش یک مدرسه، یک مرکز درمانی و یک مرکز فرهنگی ساخته‌اند. ما در صلح زندگی کرده‌ایم چند ماه پیش گروهی از مخالفان دولت به بخش ما حمله کردند همه چیز: مدرسه، مرکز درمانی و مرکز فرهنگی را نابود کردند. به پرستاران و معلمان تجاوز کردند. به طرز وحشیانه‌ای پزشکان را سلاخی کردند. آن‌ها مانند حیوانات وحشی بودند. لطفا تقاضا کنید که دولت امریکا حمایت خود را از چنین اعمال تروریستی‌