نا له را هر چند میخواهم که پنهانی کشم ... سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن

غلا می ….
گر غلا می طوق ا لما س ا ست ، بند بنده گیست
بشکنش د ر زیر پا ، چون کرد ی از گرد ن برون
گر قلم شد نا توا ن ، شور جنونم زنده با د
میکنم فریا د حق ا ز چا ک پیراهن برون
کسا نی نشسته اند و میخند ند ... کسا نی نظا ره گراند ... یا ایستا ده میگریند . میترسند قد م
بردارند . ولو ، کوچک ...
آ نا نیکه از قد مها ی کوچک ، میروند طرف گام های بزرگ ، زنده با د .
آورد بوی زلف تو ا م با د ، زنده باد
ز آشفتگی نمود مرا شاد زنده باد
جست ارچه در وصال تو خسرو حیات خویش
مرد ارچه از فراق تو فرها د زنده باد
هرگز نمیرد آن پدری کو تو فرزند پرورید
وآن مادری که چون تو پسر زاد ، زنده باد
د لخوش نیم زخضر که خورد آب زنده گی
آن کو به خضر، آب بقا داد زنده باد
نا بود با د ظلم ضحا ک ما ر د وش
تا بوده است کاوهء حداد ، زنده باد
بر خا ک عا شقا ن وطن گر کند عبور
عا رف هر آن کسی که کند یا د ، زنده باد
از خون جوانان وطن لاله د میده
از ما تم سرو قد شان سرو خمیده
در سا یهء گل ، بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشا ن جا مه دریده
از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست بسر کن
غیرت کن و اند یشه ایا م بتر کن
ا ند ر جلو تیر عدو سینه سپر کن
از د ست عدو نا لهء من از سر درد ا ست
اند یشه هرآنکس کند از مرگ ، نه مرد ا ست
جا ن با زی عشا ق ، نه چون با زی نرد ا ست
مرد ی ا گرت هست ؟ کنون وقت نبرد است
نا لهء مرغ اسیر این همه بهر وطن است
مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است
همت از باد سحرمی طلبم گر ببرد
خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است
فکری ای هموطنان إ در ره آزادی خویش
بنما یید که هر کس نکند ، مثل من است
خا نه ای کو شود ا ز د ست ا جا نب آباد
زاشک ویران کنش آن خا نه که بیت الحزن است
جا مه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطن
بد ر آن جا مه که ننگ تن و کم از کفن است
سوگواران را مجال بازدید و دید نیست
باز گرد ای عید از زند ا ن ، که ما را عید نیست
گفتن لفظ مبا رکبا د طوطی در قفس
شاهد آیینه دل داند ، که جز تقلید نیست
عید نوروزی که از بیداد ضحا کی عزاست
هر که شا د ی میکند از دودهء جمشید نیست
سر بزیر پر از آن دارم که د یگر ا ین زما ن
با من آن مرغ غزلخوانی که مینا لید نیست
بیکناهی گر به زند ا ن مرد با حا ل تباه
ظا لم مظلوم کش هم ، تا ا بد جا وید نیست
هر چه عریا نتر شد م گردید با من گرمتر
هیچ یاری مهربانی بهتر از خورشید نیست
همین بس است زآزاده گی نشا نهء ما
که زیر با ر فلک هم نرفت شا نهء ما
زد ست حا د ثه پا ما ل شد به صد خواری
هرآن سری که نشد خاک آستا نهء ما
میا ن این همه مرغا ن بسته پر ما ییم
که داده جور تو بربا د آشیا نهء ما
هزار عقدهء چین را یک انقلاب گشود
ولی به چین دو ز لفت شکست شا نهء ما
اگر میان دو همسایه کشمکش نشود
رود بنام گرو ، بی قبا له خانهء ما
به کنج دل زغم دوست گنجها داریم
تهی مباد ازین گنج ها خزانه ما
آیینه حق نما د ل خستهء ما ست
برهان حقیقت دهن بستهء ما ست
آنکس که درست حق و با طل بنوشت
نوک قلم و خا نهء بشکستهء ما ست
رها ....
مجو ...
مجو ای هموطن از ایزد تقدیر بخت خود
طلب کن بخت را ، از جنبش با زوی سخت خود
جهان میدان پیکا ر است ، بی رحم اند بد خواها ن
طریق رزم نا هموار، غدار اند همراهان
نیا ید زآسما نها هدیه یی ،
نی قد رت غیبی برارد ، سفره یی گسترده اند ر خا نه د ر چیند .
به خواب است آنکه راه و رسم هستی را نمی بیند
کلید گنج عالم ، رنج انسانیست ، آگه شو
دو ره در پیش ، یا تسلیم ، یا پیکار جانفرسا
از آن راه خطا برگرد و با همت درین ره شو
ارانی گفت ، در شطی که آن جنبنده تا ریخ است
مشو زان قطره ها ، کا ند ر لجنها ، بر کران ما ند
بشو امواج جوشانی که دایم در میان ما ند
ظا لم آن قومی که چشمان دوختند
وز سخن ها عا لمی را سوختند
من مسلما نم :
قبله ام ، یک گل سرخ
جا نما زم چشمه
مهر م نو ر
د شت
سجا د هء من


