تبليغاتX
کمال کابلی

 

اسلام  ....

 

از حرف تا عمل .

 

 

 

 

 

اقبال لاهوری و محمد عبده ، باری به فرانسه رفتند و چند ماه بسر بردند برای تفحص در احوال

 

ملل فرنگ  إإإ

 

  و آنگاهی که به مصر بر گشتند . از ایشان  پرسید ند  :

 

فرانسویان چگونه بودند ؟ و حال و روز ایشان را چگونه  د ید ید ؟

 

گفتند :

 

در تمام امور و احوالات ، در رفتار و کردار شان اسلام جاری بود ، در حالیکه آنها هیچکدام

 

 مسلمان نبودند  ....

 

دوست ایرانی ام اسماعییل منصور نژاد ، که با طنز ،  درد مردمش را گریه میکند ، این کامنت

 

 را ، در وبسایت من گذاشته بود دیروز ،  که درد مشترک مان را ، از این دوکانداران و بیضه

 

 داران دین ، که از تمام علوم انسانی و اسلامی ، فقط  یک عد د ریش دارند و بس ، افاده

 

 مینمود ....

 

 و با دریغ و درد ،  که کنون اینان ، چون ابر سیاه ، بر کشور های مان حاکم اند و چون

 

امیرزاده گان سرزمین های فتح شدهء خراسان ، که بیشتر در ظاهر به آیین مسلمانی در آمدند و

 

در نهان همچنان به آیین خویش باقی مانده بودند و در گرد آوری خراج و دوشیدن ضعیفان ،

 

 عرب ها را یاری میکردند ، اینان نیز وابستگان کشور های بیگانه و اجیران فروخته شدهء

 

انگریز و روس وعرب و عجم و غرب جهانخوار ،  و دروازه باز کنان استعمار بوده و هستند ،

 

که طبق نقشه بیگانگان ، وطن و سرزمین ما را به خاک یکسان نمودند و با عده سیاستمدار مردم

 

سوار ، کنون بر گرده مردم به خاک و خون نشسته ما حکومت میکنند ، حیف و دریغ و درد ا .

 

 بقول شمس تبریزی :

 

 این شیوخ راهزنا ن  د ین  محمد  ا ند ،

 

 همه موشا ن ...

 

 خا نهء  د ین  خراب  کننده گا ن ...

 

 کنون  از طفیل این به اصطلاح « حکومت ناب اسلامی » این موشان و خراب کننده گان دین ،

 

 قلم ها همه شکسته ، زنان و قلمزنان همه در بند و زندان ، ده ها هزار تحصیل کرده گان و

 

 منورین ، روشنفکران و نخبگان ، که سرمایه های معنوی کشور های ما بودند ، در غربت و

 

 مهاجرت اند ، از ناگزیری ...  در اوضاع و احوال کنونی که بوی عود از گند سیر فرو ماند و

 

 نغمهء تنبور از غلبه دهل بر نیاید ، تصویر اوضاع را از دید  « ملک الشعرا بهار » ببینیم  :

 

افسوس إ  که  ا فسا نه سرا یا ن  همه خفتند

 

اندوه إ که اندوده گساران هم رفتند

 

فریاد إ که گنجینه طرازان معا نی

 

گنجینه نها د ند  به ما ران ، همه  رفتند

 

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

 

تنها به قفس ما ند . هزاران همه رفتند

 

خون با ر « بهار » از مژه  د ر فرقت احبا ب

 

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند .

 

 

 

 و شا ید هم آ نا نیکه رفتند ، گفته با شند  :

 

 

بهشت آنجا ، که ملایی نباشد

 

ز ملا شور و غوغایی نباشد

 

جهان  خا لی شود از شور ملا

 

ز فتواها ش  پروا یی  نبا شد

 

در آن شهری که ملا خا نه  دارد

 

در آنجا هیچ  د ا نا یی  نبا شد

 

 

  کنون ، در سایه عدالت تیکه داران  د ین ، سنگ ها در بند اند و سگ ها همه رها .  از عدالت

 

 خبری نیست ، آفتابه دزد را میگیرند و خزانه دزد را ،  رها میدارند ...  چون خود ، همه

 

خزانه دزد ها یند  اینا ن  . قا تلا ن و غا رتگران ، در صدر مینشینند و قدر میبینند . و غارت

 

شده گان ، خون جگر میخورند و نظاره گر اند . نی قوت گفتار و نی پای از رفتار . آه در بساط

 

 نمانده تا با غمشان ، سودا نمایند .

 

سیمای شهر پس از حکومت نکبت ، در قصیدهء از جمال الدین اصفهانی .

 

 

 نه با کسی مروت و نه با کسی کرم

 

نه با کسی تواضع و نه با کسی وقا ر

 

مفلوج گشته آتش و معلول گشته با د

 

هم خاک با عفونت و هم آ ب  نا گوا ر

 

از سیل مرگ عرصه عا لم  د ر اضطراب

 

وز رنج  فا قه ،  کا فهء  مرد م  د ر اضطرار

 

نا ن چون مخدرات نهفته ز خلق روی

 

گند م  خلیفه وار ، گران قد ر و تنگبا ر

 

قومی ز تا ب  گرسنگی از وجود سیر

 

قومی ز ضعف ،  تشنه بخون گشته تیغ وار

 

وانکس که از تنعم ،  حلوا نخورد و مرغ

 

مردار خوار گشت و چو مردار ،  گشت خوار

 

عورت برهنه ، عورت پوشی ،  نیا فته

 

آنکس که ز مرصع ، میداشت گوشوار

 

آن از پی گیاهی با خر بگفتگوی

 

واین بهر استخوانی با سگ به کارزار

 

بر شاهراه شهر و زوایای کوچه ها

 

ده ده نهاده مرده ،  ده روزه بر قطا ر

 

آن عجز و آن تضرع  طفلا ن  نا زنین

 

وا ن  لابه و نیا ز جوانان  شا د  خوا ر

 

وانگاه گرگ قحط زده ، در رمه فتاد

 

میکشت هر که یافت اگر فربه ، ار نزار

 

حشو عوام خود نتوان بر شمرد

 

زاهل هنر نما ند ،  کسی ا ند رین  د یا ر ....

 

 

 

کنون ...  تو خود حدیث مفصل بخوان

 

 ازین   ،

 

  ا سلا م  د ر عمل  ....

 

 

وطن ....

 

 

داند خدا که بعد خدا می پرستمت

 

هان ای وطن مپرس چرا می پرستمت

 

ذرات هستیم ز تو بگرفته است جان

 

با صد هزار جان همه جا می پرستمت

 

در نیمه شب که باز کند آسمان درش

 

با صد هزار دست دعا می پرستمت

 

با آنهمه مصیبت و زندان که دیده ام

 

با گونه گونه جور و جفا می پرستمت

 

ارباب جاه در خور تعظیم نیستند

 

از یاد قوم برهنه پا می پرستمت

 

در تنگنای زنده گی و خوابگاه قبر

 

در عا لم  فنا و بقا می پرستمت

 

هم با صریر خامه و هم با زبان دل

 

هم آشکار ، هم به خفا می پرستمت

 

استاد : خلیلی .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Tue 16 May 2006 و ساعت 17:25 |

 

داری ، بر د یوا ر  زندان  ....

 

 

 

 

 

گر تخت دهی ما را ، بر سینه دریا نه

                                   ور دار زنی ما را ، بر گنبد اعظم زن

 

 

وبگرد شدم درین غربت ، گرچه کوچه گرد نبودم هرگز . درسایت « خراسان نو» از هموطن

علی ذ کی ، نوشتهء خواندم زیر عنوان « تصلب و تحجر در دکان خرده فروشان آزادی » به جواب نوشته « آزادی بیان نا آزادی بیان » از جناب میر حسین مهدوی وسا یر« سینه چاکان

 آزادی  ؟إإ » به قول ایشان . گرچه جناب مهدوی از روی حسن اخلاق همیشگی شان به جواب پرداخته ودوستان دیگرنیز کامنت گذاشته اند ، من نظرم را اینجا گذاشتم واز آنها ییکه سریا ل های کهنه دوست ندارند ، پوزش میخواهم .

 

http://www.khorasan-e-now.blogfa.com

 

 

نوبت کهنه فروشا ن  گذ شت

 

نو فروشا نیم و این با زار  ما ست

 

 

دوست عزیز علی ذکی سلام   إ

 

جنجا ل کارتون ها یا کاریکا تور های موهن ، قضیه تاریخ گذشته است کنون ، که چون کوکا کولا ، کف و صدایش در زما نش بود و فعلا خاموش و فراموش شده است ... اینکه خواب بعضی منتقدین ما سنگین است و دیر بیدار میشوند و...  کی بود ؟؟؟ و چی بود ؟؟؟  راه می اندازند ، نمیشود شاهنامه را از سر خواند . بهر حال ، عرضم حضور شما که  در مضمون « تصلب و تحجر مدرن در دکان خرده فروشان آزادی » در جایی آمده است که :

« ...  مجموعه ای که تحت عنوان اسلام معرفی می شود از دو گروه معارف تشکیل یافته است ، ثابتات و متغیرات که گروه اول از آنجاییکه سروکارشان با فرمول های کلی و حقایق تغییر ناپذیر زندگی می باشد در بستر زمانه تغییر نمی پذیرند ولی گروه دوم که متغیرات می باشند با شکل زندگی سروکار دارند و این شکل در بستر زمانه رنگ زمان و مکان به خود می گیرد ولی معارف ثابت دینی متوجه روح زندگی است و نه شکل زندگی و همانها هم به عنوان پایه های اصلی دینی عمل می کنند و با ما سخن می گویند و... »

آیه های آسمانی میبایست همه ازلی و ابدی و حقا یق ثابت و تغییر نا پذ یر باشند ، نازل شده از بارگاه ربا نی ، بی تاخیر و تاویل . اینکه جناب شما این معارف را « ثا بتا ت و متغیرات » تحویل میدهند ، آزاد  ا ند . دلشوره من از همین ثا بتا ت  است .

معرفت بشر امروزی از واقعیت ها اینستکه ، هر واقعیتی نسبی است و واقعیت ثابت وجود ندارد . واقعیت نسبی امروز که عینی و ثابت مینماید ، فردا که معرفت بشر به جلو رفت و دستاورد های حاصل آمد ، واقعیت عینی و ثابت دیروزه ، خود به خود نفی است. تا کنون با همین واقعیت های نسبی در جستجوی حقیقت بوده ایم . جناب شما از حقایق تغییر ناپذیر و کلی جهان هستی و زندگی حرف میزنید که به باور من فهم آن دشوار است ....

معا رف  ثا بت  د ینی  که به نظر شما روح زندگی است ، خود  با شد  به جا یش ....

شرح ا ین احوا ل وا ین خون جگر

یک زما ن بگذار تا وقت  د گر

 معارف متغییرات که بقول شما راجع به شکل زندگی و پایه های اصلی  زندگی است ، پرسش برانگیز است :

زندگی جامعه بشری ، امروزه با دموکراسی و 30 ماده حقوق بشر، تکوین و شکل یافته است  ...

 پرسش از نویسندهء عمده فروش محتر م که حرمت کلام ولینعمت ، حفظ و پاس میدارند و دیگران را به « خردمندانه و عالمانه سخن گفتن » فرا میخوانند ، این است که :

 کجای آیا ت  مد نی کتاب آسما نی با این مواد همخوا نی دارد ؟؟؟

 آیا مقولاتی ما نند : امر به جهاد و قتل و قتا ل مردمان سا یر بلاد و کشتن وتاراج و قطع اندام و سنگسار و برده گی و غلام کنیزی و به غنیمت بردن ما ل دیگران و  تفریق انسان بخاطر جنسیت و سلب حق طلاق از زن وسلب حظا نت طفل از مادر واعدام بیزاران دین و دگر ا ند یشا نیکه ، معنویت را در یک آیین بی خشونت جستجو میکنند و...

ا ینا ن  از ثا بتا ت اند یا متغیرات ؟؟؟

 تغییر پذ یر ا ند  یا  نه  ؟

 با شکل وروح زندگی انسان امروزی سروکار دارد ، یا قطعا ندارد ؟

 

 در بستر زما نه تغییر کنند یا نکنند ؟؟؟ ....

 

لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی .

 

چرا گفته اند ؟؟؟

 

 

فرزا نه  میگوید   :

 

 

 من که بدنیا آمدم ، قرارداد امضا نکرده بودم که وقتیکه ازین گلخن برا یم ، با ید اعدام شوم  .

 

مسلما نی چیست ؟ جز مخا  لفت  با هوای نفس که همه بندهء  آ نند .

 

مدعیا ن  د ین  کیستند ، جز مسلمان برونا ن  کا فر اندرون ؟

 

آزادی در چیست ؟ جز در بی آرزویی ؟ در حا لیکه همگا ن اسیر آرزو ها و قربا نی شهوت

 

های خویش ا ند  إ

 

 خد ا  پرستی  چیست ؟؟؟  جز رها یی از خویشتن پرستی  .

 

 کسب چیست ؟ جز سود جویی یک جا نبه  و کم فروشی و فریب  .

 

سیاست چیست ؟ جز اعما ل  قد رت  مطلق  ؟ جز زهر چشم گیری ؟ جز پا ما ل لطیف ترین

 

عواطف راستین بشری ؟ جز در گذشتن از روی کا لبد  سرد عزیزان ، بخاطر تحکیم مبا نی

 

 قدرت  شخصی ؟

 

 حقیقت امر ها و نهی های سیاسی چیست ؟ جز از دیگران دریغ کردن ها و به خود روا داشتن

 

ها ؟ حکمرانان کیستند ؟ جز خود کامگا نی  بی خبر از رنج زیر د ستا ن . جز خود پرستا نی

 

 تنها در بند بزرگداشت خویشتن ؟ و در حقیقت حکومت چیست ؟ جز تسلط بر نفس خویشتن ،

 

 جز فرما نروایی بر خودخواهی ها ، جز سلطه بر خود کا مگی ها ، جز غلبه بر قهر ها و جز

 

 پیروزی بردیگر آزادی های خویش .

 

در جامعه توحید باز همان چهره های قارونی و فرعونی بوجود آمده که به نام خلافت الله و

 

 خلافت رسول الله ، بر جان بشریت و بر جان ما  تا زیا نه  شرع  بنوازد و ما باز به برده گی

 

ا فتا د یم ، تا معبد بزرگ دمشق را بسازیم . دیگر با ر مبا رزا ت عظیم ، محراب های پر شکوه

 

 و قصر های بزرگ و کاخ سبز دمشق و دارالخلافهء هزار و یکشب بغداد ، که به قیمت خون و

 

 زندگی ما سر بکشد و با ز  ا ینبا ر به  نا م  ا لله  ...

 

طلب خدا ؟؟؟

 

من نگنجم هیچ در بالا و پست

 

در دل مومن بگنجم ای عجب

 

آن خدایی که این آسمان آفرید که در او وهم وعقل گم می شود ، کرمکی که بر سر گین می جنبد

 

 ، خواهد که این خدا بیند و بد ا ند . عمر در تفحص حا ل خود خرج کن ، در تفحص عالم چه

 

خرج میکنی ؟

 

 شناخت خدا عمیق است ؟؟؟

 

  عمیق تویی ، اگر عمیقی هست ، تو یی . خد ا  ثا بت  ا ست . ا ثبا ت  او را د لیلی می  نبا

 

 ید . اگر کاری میکنی خود را بمرتبه و مقا می پیش او ثا بت  کن .  خد ا پرستی آ نست  که

 

خود پرستی را  رها  کنی  ....

 

 لا یسعنی ارضی و لا سما یی و لیکن یسعنی قلب عبدی المومن .

 

 

 

مسلما ن  فا قه ، مست و ژنده پوش است

 

ز کا رش جبرییل اندر خروش است

 

بیا طرح دگر دولت بریزیم

 

که این ملت جهان را با ر دوش است

 

اقبال لاهوری .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Fri 5 May 2006 و ساعت 14:37 |

 

آ سیاب سرمایه داری ....

 

 

مثل شیشه نمک  بود یم ، سخت و سنگ . صخره ... که میشد چار مغز و مغز را شکست .

 

و در فلاخن سوی دشمن پرتاب شد و سرش شکست ...  سرمایه دار زیر میکروسکوپ اش ما

 

 را دید خوب . دو طرح ریخت :

 

یک : محلولش بساز و حلش کن . کثا فا تش  بردار، خا لص اش کن . بعد خشک و پودر

 

کن . روی سفره ات بگذار و بخور .

 

 

دو : از آسیاب خودت عبورش بده و گرد گردش کن ...  آنوقت ذرات بی اتحاد و پراگنده ،

 

سنگ نیست دیگر . نترس ...  نا خا لص اش را بگذار درآن و در تاریکی نگهدار . تا بگند د

 

نمک .

 

سنت گرایی وتعصب و خرافات ، نا  خا لصیت ما بوده و است کنون ...   چگونه میشود آنرا

 

زدود ، بی آنکه گرد گرد شویم ، بی قوت و پراگنده  ؟

 

 چگونه شیشه نمک بما نیم ؟  سنگ ، صخره ؟ چون کرستل ، شفاف و سخت و کوبنده ؟؟؟

  

چه میگویی ؟؟؟

 

 و میدانی  ؟  که ... 

 

 بهترین مزه ، مزهء نمک است . بهترین بوی ، بوی نان . بهترین عشق ، عشق کود کی ....

 

 گل روسی ، شا مپا ین فرانسه ، سیگار کیوبا ... ودکای روسی ، تنباکوی ویرجینیا ، ویسکی

 

سکا تلند ، عطر فرانسوی ، ظرف چینی و ... ناز و کرشمه و رقص هندی و خط روسی ،

 

 مقبول است .

 

و افغانستان سرزمین توت و انگور و خربوزه ....

 

 

وطنداری ....

 

هنوزم ز خردی به خاطر در است

 

که در لانهء ماکیان برده دست

 

به منقارم آنسان بسختی گزید

 

که اشکم ، چو خون از رگ ، آندم جهید

 

پدر خنده بر گریه ام زد که : « هان »

 

وطنداری آموز از ماکیان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Tue 2 May 2006 و ساعت 22:25 |