دنبالهء
اندر باب
اخلاقیات برای نوجوانان ....
* برای حصول یک زنده گی ساده ، زیبا ، ساکت ، پر نشاط و سعادتنمند ، اجازه بدهید ذهن شما مورد بی اعتنایی قرار بگیرد و بگذارید قلب جایگاه خود را به عنوان « فرمانده » پیدا کند .
* همه لحظه ها زیبا هستند ، فقط شما باید پذیرای آن باشید و خود را تسلیم کنید ، همه لحظه ها نعمت هستند و تنها شما باید قادر به دیدن آنها باشید ...
* همه لحظه های زنده گی زیبا و شما باید حق شناسی بجا آورید ، راز زنده گی شما در این است که هرگز زنده گی را قربانی چیزی نکنید ، بلکه همه چیز را قربانی زنده گی کنید . زنده گی هدف غایی است ، زنده گی را با عشق آمیخته کنید ، در عشق یک جمع یک مساوی به دو نمی شود ، یک میشود . در عشق ژرف ، دوگانگی محو میشود ، ریاضیات پشت سر گذاشته می شود، نا مربوط میشود ، در عشق ژرف ، دو فرد ، دیگر دو فرد نیستند ، چرا که آنها یکی می شوند .
* بشر تنها موجودی است که هم میخندد و هم گریه میکند ، او تنها موجودی است که تفاوت « آنچه هست » و « آنچه میتوانست باشد » را میداند . گرانبهاترین لحظات زنده گی ما اوقاتی است که خود را آگاهانه در گیر روابط انسانی و ستایش زیبایی ها میکنیم ....
* ستاره بخت هیچکس شوم نیست ، این ما هستیم که آسان را بد تعبیر میکنیم ....
* کمتر از آنجه میپنداشتم دارم ، شاید بیش از آنچه باید ، میپنداشتم .
* دو چیز در زنده گی مایه اندوه است :
ابتدا آنکه به مراد نرسی و دوم آن که برسی .
* گرانبارترین اندوه بشر استقبال از مصیبتی است که هنوز نیامده .
* اگر زنده گی با تو سر سازگاری ندارد تو با او سازش کن .
* فهمیدن همیشه بهتر از آموختن است .
* محبت خرچی ندارد در حا لی که همه چیز را می خرد .
* خود پرستی ، آفت دوستی و باعث تباهی فرد است .
* در زنده گی ثروت حقیقی مهربانی است و بینوایی حقیقی خود خواهی .
* دور اندیشی سرمایه بزرگی است .
*هر اندیشه شاسیته ای به چهره انسان مهر میدهد .
* آنکس که خود را میستاید ، خویش را خوار کرده است .
* دل منطق ی دارد ، که عقل از آن بی خبر است .
* شکست باید انرژی خفته را بیدار کند .
* باید آنچه را که در اختیار داریم ببخشیم ، تا در عوض آنچه را که آرزویش را داریم بدست بیاوریم .
* افراد پیر فکر میکنند به بسیاری از چیز ها باور دارند ، افراد میان سال فکر میکنند به بسیاری از امور مشکوک هستند . ولی جوانها ، فکر میکنند بسیاری از چیز ها را میدانند .
* روز تولد حقیقی ، دارای سالگرد نیست ، بلکه آن روزی است که ما ، دارای بینشی تازه گشته ایم .
* ذهن باید شناخته شود ، ذهنی که بسیارنزدیک و در عین حال ناشناخته است .
ذهن باید دگرگون شود، ذهنی که بسیار لجبازاست و در عین حال بسیار مشتاق تحول .
ذهن باید آزاد شود ، ذهنی که تماما در قید است ، ولی میتواند در همین جا و هم اکنون رها باشد .
نصیحت شنو ، مردم دور بین نپاشند در هیچ دل تخم کین
بسا زورمندان که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت
ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده ، افتاده گی کن چو خاک
حریص و جهانسوز و سرکش مباش ز خاک آفرید ند ت ، آتش مباش
چو گردن کشید آتش هولناک به بیچاره گی تن بینداخت خاک
چو آن سر فرازی نمود ، این کمی از آن دیو کردند ازین آدمی
باید برای همگام شدن با جهان پویا و نا ایستا و هر زمان نو شونده ، اندیشه ای تازه و بینشی تازه و طرحی نو فراز آورد ....
فروغ است جا ن و روان را خرد
ا نوشه کسی کو خرد پرورد
یاد آر ، فتوای خون و جنون را ....
نویسنده :مسعود نقره کار
بر گرفته از شهروند بی سی
شماره 884 جمعه 5 مهرداد 1385
e-mail:info@shahrvandbc.com
با فتوای آیت الله خمینی، در طول دو ماه ، مرداد و شهریور 1367 ، حداقل نزدیک به 5000 زندانی سیاسی وعقیدتی قتل عام شدند. آیت الله خمینی با بهانه قرار دادن حمله ی نظامی سازمان مجاهدین خلق ایران از درون عراق به غرب کشور چنین فتوایی صادر کرد :
« ... کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سر موصع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند ، محارب و محکوم به اعدام می باشند ، و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجت الاسلام نیری ... « قاضی شرع » و جناب آقای اشراقی « دادستان » و نماینده ای از وزارت اطلاعات می باشد ...
در زندان های مرکز : استان کشور رای اکثریت آقایان قاضی شرع ، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع می باشد . رحم بر محاربین ساده اندیشی است ...
آقایانی که تشخیص موضوع به عهدهء آنان است ، وسوسه و شک و تردید نکنند ... و سعی کنند « اشدا علی الکفار » باشند و ... »
با این فتوا هزاران زندانی دگراندیش , و مخالف سیاسی و عقیدتی حکومت اسلامی ، در محاکماتی 2 تا 3 دقیقه ای به اعدام محکوم ، و دسته دسته تیرباران و یا به دار آویخته شدند .....
درباره ی علل سیاسی و ایدئولوژیک (عقیدتی) این کشتاربزرگ نظرات گوناگونی مطرح شده است :
برخی پذیرش پیشنهاد صلح سازمان ملل متحد (قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل) توسط خمینی ، که برای او « نوشیدن جام زهر » بود ، را دلیل فرمان قتل عام زندانیان می دانند . در همین رابطه عده ای می گویند خمینی با این کار می خواست خشم خود را از این شکست فرو نشاند ...
عده ای دیگر ، اما بر این باورند که پایان جنگ ، پایان بهانه تراشی برای مشکلات اجتماعی و اقتصادی بود . این نگرانی که مردم به خاطر مشکلات مذکوردست به اعتراض و شورش بزنند وجود داشت و خمینی بر آن شد تا بازماندگان احزاب و سازمان های سیاسی را از میان بردارد تا سازمان دهندگانی احتمالی برای سامان دادن به اعتراض ها وشورش ها وجود نداشته باشد.
3- برخی حمله ی سازمان مجاهدین خلق ایران به غرب کشور را دلیل صدور فتوای قتل عام زندانیان سیاسی و عقیدتی می دانند. اینان بر این باورند که این حمله ، خمینی و حکومت اسلامی اش را دچار وحشت و سرآسیمگی کرد، و او و یاران اش بر آن شدند تا با کشتار زندانیان سیاسی و عقیدتی هم احتمال همکاری
زندانیان در اعتراض ها و شورش های ناشی از این حمله را از میان بردارند و هم با ایجاد رعب و وحشت آشتی ناپذیری خود را با مخالفین حکومت بنمایانند. متن فتوی خمینی مورد استناد صاحبان چنین نظری است ....
4- عده ای نیز بر این نظرند که پیش از حمله ی مجاهدین خلق، و نیز پیش از پذیرش قطعنامه ی شورای امنیت سازمان ملل، خمینی و یاران اش قصد "پاکسازی" زندان ها را داشتند. اعتصاب ها و مقاومت های درون زندان، بیماری خمینی و احساس این که مرگش به زودی فرا خواهد رسید، و نیز نشان دادن قاطعیتی هراس آور را صاحبان این نظر دلیل قتل عام سال 67 می دانند .
5- برخی دیگر از جمله "یرواند آبراهامیان" بر این نظرند که :
« پاسخ واقعی را در مورد اعدام های جمعی باید در فعل و انفعالات درون رژیم جست وجو کرد. با تحقق یافتن صلح، خمینی ناگهان دریافت که سیمان پربهایی را که به وسیله ی آن گروه های ناهمگون پیروان او، با هم پیوند یافته بودند، از دست داده است. برخی از این پیروان، میانه رو، برخی تندرو، گروهی اصلاح طلب، بعضی جزمی و بنیادگرا، دیگران واقع بین و عامه گرا، بخشی معمم و بخش دیگر افراد غیر معمم بودند که نهانی احساساتی بر ضد طبقه ی روحانی در دل می پروراندند. او همچنین دریافت که با وضع مزاجی متزلزلی که دارد، ممکن است به زودی صحنه را خالی کند و پیروان خود را از وجود یک رهبر بلند پایه محروم سازد . افزوده بر این ، او متوجه این واقعیت نیز بود که ، در درون نظام عناصر منتقدی وجود دارند که آرزو می کنند شکاف پدید آمده بین رژیم و غرب و همچنین با گروه های مخالف میانه رو، از میان برخیزد.............
کوتاه سخن این که، حمام خون با این هدف برپا گردید که هم یک غسل خون باشد و هم یک پاک سازی درونی. این هدف، با مجبور شدن منتظری به استعفا، دقیقاً به تحقق پیوست . » [2]
در آن 2 ماه "هیأت کشتار" با طرح سؤالاتی از زندانیان، آنان را به جوخه اعدام می سپردند. این "حضرات" حتی تلاش می کردند تا زندانی را بفریبند و زندانی سرانجام آن چه را بگوید که اعدام مجازاتش باشد. شیوه ای که حتی مأمورین تفتیش عقاید (انکیزیسیون) قرون وسطی هم پیشه نکرده بودند. آنان به زندانیان اطمینان می دادند که محاکمه ای در کار نیست، و برای اعلام عفو عمومی و جدا کردن زندانیان مسلمان از غیر مسلمان آمده اند. [3]
" هیات کشتار" ابتدا از قربانیان خود می خواستند نام سازمانی را که به آن وابسته بودند، اعلام کنند. اگر در پاسخ گفته می شد "مجاهدین"، بازجویی پایان می یافت، و زندانی اعدام می شد .
اگر نام سازمانی "منافقین" گفته می شد، این سؤال ها را طرح می کردند :
ـ آیا حاضرید دوستان سابق خود را تقبیح کنید؟
- آیا حاضرید این کار را جلوی دوربین (تلویزیون) انجام دهید؟
- آیاحاضرید به ما ، در به دام انداختن دوستان خود کمک کنید ؟
- آیا حاضرید نام کسانی را که پنهانی به سازمان سمپاتی دارند، فاش کنید؟
- آیا حاضرید به جبهه های جنگ ایران و عراق بروید و از میان میدان های مین گذاری شده دشمن عبور کنید ؟
پس از پنجم شهریور ماه (27 آگوست)، کمیسیون، توجه خود را به چپ گرایان متمرکز ساخت. کمیسیون ضمن دادن اطمینان به این که فقط می خواهد مسلمانانی را که به فرایض دینی خود عمل می کنند، از کسانی که این فرایض را به جای نمی آورند، جدا کند، از آن ها خواست که به این پرسش ها پاسخ گویند:
- آیا شما مسلمانید ؟
- آیا به خدا اعتقاد دارید ؟
- آیا به بهشت وجهنم معتقد هستید ؟
- آیا محمد را به عنوان خاتم الانبیا قبول دارید ؟
- آیا در ماه رمضان روزه می گیرید ؟
- آیا قرآن می خوانید ؟
- آیا ترجیح می دهید با یک مسلمان هم بند شوید و یا یک غیرمسلمان ؟
- آیا حاضرین زیر ورقه ای را دایر بر این که به خدا، به پیغمبر و به قرآن و به روز رستاخیز ایمان دارید، امضا کنید ؟
- آیا در خانواده ای بزرگ شده اید که پدر در آن نماز می خواند، روزه می گرفت و قرآن می خواند ؟ " [4]
و به این ترتیب به گونه ای نابا ورانه هزاران زندانی سیاسی و عقیدتی قربانی شدند.
قتل عام زندانیان سیاسی و عقیدتی در مرداد و شهریور سال 1367، زنده ماندگان و شاهدانی دارد. رضا یکی از جان به دربردگان از این قتل عام سخن می گوید:
« طبعاً زندانی ها براساس آخرین خبر وضعیت خود را تحلیل و ارزیابی می کردند. شادی ناشی از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، وضعیت اقتصادی بد رژیم در ادامه جنگ، تظاهرات ضد جنگ و شعارهای ضد جنگ در حمله های موشکی عراق به شهرها، پس گرفتن شعارهای جنگ طلبی رژیم با خوردن جام زهر، مواردی واقعی بودند که به تفکر زندانی ستمگیری مثبت و در ادامه این تفکر دیدن وضعیت بسیار نزدیک برای رهایی از زندان بود. در این شرایط گروه، گروه از صبح زود زندانیان را صدا کرده و از بند بیرون می بردند و به زندانیان این طور القا می کردند که این ها را می خواهند به زندان دیگری منتقل کنند و یا می خواهند بند کسانی را که نماز می خوانند از بند بی نمازها جدا کنند. با توجه به این که این موارد سابقه داشت و از آن جا که هیچ گونه ارتباطی با بیرون نبود که بتوان به صحت یا عدم صحت آن پی برد، این کار برای زندانیان قابل قبول بود. ابتدا نیروهای مجاهدین را از بند خارج کردند، بعد نوبت به نیروهای چپ رسید ....
صبح زود نگهبان بند اسامی 24 نفر از زندانیان را خواند. اسامی برخی از آن ها عبارت بود از کمال صدر، علیرضا تشید، حسین صدرایی، کاظم خوشابی، منوچهرسرحدی زاده، سیف الله غیاثوند، منصور دلال زاده جهانگیری، کامبیز گل چوبیان، حسین قلم بر، علیرضا دریاباری، مصطفی حقیقت، سعید حدادی مقدم، غلامحسین صباغ پور و ...
از همان ابتدا با القا این که می خواهند بند نمازخوان ها را از بی نمازها جدا کنند ما را به صف به داخل بند 209 بردند، جلو بند به صف و با چشم بند ما را نگه داشتند، هنوز اگر نگوییم خوش بینی ولی بدبینی هم وجود نداشت. طوری که هم بندی کنار من که دکتر بند هم بود و می دانست من ناراحتی گوارشی دارم به من گفت : "رضا قرص هایت را آورده ای ؟ ممکن است چند روزی علاف شویم." مأموران زیادی در این محوطه در رفت و آمد بودند و با خشونت مراقب بودند که زندانیان با هم صحبت نکنند. یک به یک افراد را صدا می کردند و بعد از دقایقی برمی گشتند و به امر زندانبان در یک طرف راهرو قرار می گرفتند. هیچ گونه امکان تماس نبود تا بتوانیم بفهمیم که چه می گذرد، تا این که نوبت من شد.
مأموری مرا با خود به نزدیک در اتاقی برد، در را باز کرد و وقتی که من وارد شدم گفت چشم بندت را بردار و بنشین. چشم بند را برداشتم و روی صندلی نشستم، رو به روی من میز "ال" بزرگی قرار داشت، ابتدای میز نیری حاکم شرع و دو پاسدار بالای سرش ایستاده بودند بعد از آن رازینی، بعد از او مسئولان زندان و در ادامه بازجوها و روی میز در مقابل آن ها پر از پرونده. رازینی پرسید: تو مسلمان هستی؟ من پاسخ دادم: بله. بعد پرسید: خدا را قبول داری؟ من گفتم: بله. گفت: نماز می خوانی؟ گفتم: بعضی اوقات. او گفت: می دانی اگر مسلمان باشی و نماز نخوانی تعزیر دارد، در همین زمان که رازینی صحبت می کرد نیری یک ورقه به دست پاسدار کنار میزش داد و گفت: او را ببرید و رو به من کرد و گفت: اتهام... (نام جریان سیاسی که به آن تعلق داشتم را ذکر کرد) و پذیرش خدا؟ و در لحن اوو سؤالش این حس القا می شد که حرف مرا باور نکرده است. دوباره چشم بند زده و از اتاق به اصطلاح دادگاه توسط دو پاسدار به هواخوری های کوچک سربندهای انفرادی هدایت شدم. در آن جا یک صندلی گذاشته بودند، ورقه را به من دادند و گفتند این ورقه را پر کن و رفتند. هواخوری با میله های آهنی مشبک مسدود می شد و آسمان پیدا بود. ورقه را نگاه کردم، دستخطی کپی شده، نوشته بود: این جانب (چند نقطه که متهم اسم خود را بنویسد) در کمال صحت و سلامت اعلام می نمایم که مسلمانم و توحید، معاد و نبوت را قبول دارم و نمازهای (جای خالی که متهم بنویسد) خود را می خوانم.
اسمم را در جای خالی نوشتم ولی جای نماز را پر نکردم. پاسدارها برگشتند. برگه را دیدند گفتند چرا پر نکردی الان وضعیت طوری نیست که بخواهی ادا دربیاوری، لحن آن ها احساس غریبی در من ایجا کرد که نمی توانستم آن را برای خود توضیح دهم. بالاخره گفتند که 5 دقیقه بیشتر فرصت ندارم که برگه را تکمیل کنم. دوباره رفتند و من نوشتم، سعی می کنم نمازهای یومیه خود را بخوانم. پاسدارها برگشتند و برگه را گرفتند و من را با خود به راهرو برگرداندند و در طرف دیگری نشاندند که تعداد کمتری از زندانیان نشسته بودند، و بعد ما را که تعدادمان کمتر بود به اسامی خواندند و به بند دیگری انتقال دادند.
بعد از مدتی هنوز بحث بین زندانیان باقی مانده وجود داشت که دیگر زندانیان را کجا برده اند؟ آن ها در کجا هستند؟ مفهوم این دادگاه و این جا به جایی چیست؟ تا این که ملاقاتی ها دوباره شروع شد و زندانیان باقی مانده در زندان اوین از طرف خانواده هایی که به ملاقات آمده بودند متوجه شدند که رفقا و هم بندی های دیگرشان اعدام شده اند.
تأثیر این روندهای متناقض شدید، تصور عقب نشینی رژیم و آزادی زندانیان و اعدام ناباورانه این همه انسان های شرافتمند موجب در هم ریختگی روحی و روانی بازماندگان شد به طوری که در برخی موارد سقف مقاومت تا پذیرش همکاری با رژیم پایین آمد.» [5]
توفیق عظیمی یکی دیگر از جان به دربردگان از قتل عام سال 1367 می نویسد:
«طی دویست سال گذشته در تاریخ خونبار میهن مان هرگز جنایتی هولناک تر از قتل عام زندانیان سیاسی در آن تابستان سیاه (67) به وقوع نپیوسته است و شاید از این رو نیز باشد، حتی آن ها که از صفت دگراندیش در داخل استفاده می کنند هنوز شهامت طرح کردن آن کشتار وحشیانه هزاران انسان بی دفاع را ندارند ، و شاید این توافقی است که بین اصلاح طلب و محافظه کار صورت گرفته و آن را خط قرمزی قرار داده اند. آن ها به خوبی از دستور امام بزرگوارشان با خبرند و نیک می دانند که چه رخ داده است.
بیست و هشتم تیر ماه سال 67 یک روز پس از پذیرش آتش بس، زندان اوین، بند شش در اضطرابی غیر قابل تصور فرو رفته است، حال چه خواهد شد؟ آیا وقت آن رسیده که مسئله زندانیان سیاسی را رژیم برای همیشه حل کند؟ پس از ظهر با خبر می شویم که دوازده نفر از زندانیان را از سالن سه و پنج بیرون برده اند. به کجا؟ نمی دانیم! ما در سالن شش 375 نفر بودیم اعضا و هواداران تمامی تشکل های سیاسی. با تمامی دقت خود رفتار پاسداران را زیر نظر داشتیم چه وقت آمارگیری و چه وقت آوردن غذا. علائمی که دریافت می کردیم خبر از سری بودن کاری می داد.
همان شب تمامی تلویزیون ها را جمع کردند. به فاصله دو روز پس از آن اسامی زندانیان سالن شش را از بلندگو خواندند و گفتند خوانده شده ها با چشم بند به زیر هشت بیایند. چشم بندها را زدیم و به صف ما را سوار مینی بوس های اوین کردند. هیچ کدام از ما نمی دانستیم به کجا می رویم. با هوشیاری مسیر مینی بوس را پیگیری می کردیم. پس از چندین مرتبه بالا و پایین رفتن محوطه زندان اوین همگی ما را کنار تپه شمالی اوین پیاده کردند و ما در حالت انتظار بیشتر از پنج ساعت را سپری کردیم. حق حرف زدن با یکدیگر را نداشتیم. فضای سنگینی از سکوت و اضطراب وجود تک تک ما را در خود گرفته بود. گاهی با ایما و اشاره می پرسیدیم این وقت شب با زندانی چکار می توانند داشته باشند؟ اما خبری از پاسخ نبود.
صدای کوبیدن پوتین های پاسداران به زمین و فریاد آنان و شعار (خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم) را شنیدیم. می شد حدس زد یک صد نفر هستند و هر لحظه بیشتر به ما نزدیک می شدند. طی این مدت انتظار، صدها بار احساس دریدن قلبم توسط گلوله پاسداران را از سر گذراندم. اول فکر می کردم که تنها من چنین تصویری را در ذهنم ساخته ام اما بعداً متوجه شدم بیشتر زندانیان چنین احساسی را داشته اند. با بستن چشم بند در آن تاریکی تنها قادر بودیم که احساس کنیم حادثه ای در حال شکل گیریست. دوباره همگی ما را سوار مینی بوس کرده و به انفرادی آسایشگاه بردند. در آن جا با خواندن اسامی، ما می بایست رو به دیوار با چشم بند بایستیم و لباس خود را درآورده آماده رفتن به سلول های انفرادی باشیم. هنوز اذان صبح را از بلندگوها پخش نکرده بودند که صدای یکی از شکنجه گران به نام مجید قدوسی را شناختم که فریاد می زد تن هیچ کس زیرپوش نباشد و با ماژیکی که داده می شود نام خودو نام پدرتان را روی بدنتان بنویسید. آن هایی که شهرستانی هستند نام شهرستانشان را هم بنویسند.
نوشتن اجباری بود و نوشتیم. آن گاه به داخل سلول انفرادی رفتیم و در را بستند. ساعت ها صدای باز و بستن درب سلول ها به گوش می رسید. چند روز پس از انتقال به انفرادی اسامی عده ای دیگر خوانده شد باز هم چشم بند زده آماده بودیم برای رفتن به دادگاه ویژه. پشت سر هم راه می رفتیم تا رسیدیم به ساختمان اداری قدیمی اوین. بیشتر از دویست نفر بودیم بعضی از هم بندان را برای چندمین بار بود که به دادگاه ویژه می آوردند و همان ها بودند که اطلاعات جدیدی از نوع برخورد هیئت هفت (سه) نفره خمینی به بقیه می دادند. در طبقه دوم اتاقی را به دادگاه اختصاص داده بودند. در زیرزمین همین ساختمان وسایل دار زدن را مستقر کرده بودند. در دادگاه رئیسی که دادستان تهران بود حکم نهایی را می خواند و مجری آن حاج مجتبی از شکنجه گران قدیمی اوین بود که فریاد می زد زندانی به بند یا زیرزمین برده شود.
از آن صف دویست نفر, سی و پنج نفر بودیم که ما را به بند برگرداندند و دیگر هرگز بقیه را ندیدیم. در همین ایام شبی که دچار تب و لرز شده بودم مرا به بهداری اوین بردند. در بین راه استخر بزرگ اوین که جلو سالن آسایشگاه قرار دارد را، پر از دمپایی و کفش های هم بندان مان دیدم، بیشتر از هزار جفت کفش که روی هم ریخته شده بودند.
اوایل شهریور تعدادی از ما را به سالن 325 منتقل کردند و در آن جا بود که فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده. هر روز اسامی تعدادی را می خواندند. زندانی لباس می پوشید و می رفت. قبل از رفتن آقای عباس امیرانتظام با حالتی از احترام با زندانی از کنار تک تک ما می گذشت. اواسط شهریور 67 حسین زاده که معاون زندان اوین بود به داخل بند آمد از میان زندانیان داریوش کایدپور را مخاطب قرار داد و گفت چکار می کنی داریوش؟ داریوش با استواری فریاد زد باد می کارم تا طوفان درو کنم. فردای آن روزداریوش کایدپور، رضا باقری، علیرضا تشید، علیرضا صمدی، سعید متین، سعید طباطبائی، سعید خواجه نوری، حسین فتحی و... را با کلیه وسایل صدا زدند و بردند. پس از آن نوبت به بند سران حزب توده رسید. اسامی علیرضا زارع، گلاویژ، کیهان، قائم پناه، دکتر بهرام دانش، جودت، که همگی از رهبران حزب توده بودند را خواندند و بردند. [6]
بدون شک سال 67 به نام سالی که یکی از سیاه ترین جنایت ها علیه بشریت رخ داده است، در خاطره ها خواهد ماند. من به نام یکی از بازماندگان آن قتل عام خونین هرگز از آقای سعید حجاریان که در آن زمان در رأس کار بوده انتظار ندارم که با نوشتن و یا گفتن ناگفته ها که تردیدی ندارم ایشان اطلاعات بسیار کاملی از آن واقعه دارند را برای ثبت در تاریخ در اختیار مردم قرار دهند. چون لازمه این کار داشتن وجدان و شرافت انسانیست. دیر یا زود عمر و بقای این نظام ستمگر و قرون وسطایی به سر خواهد رسید و کم نخواهند بود کسانی که به یک دادگاه ملی و عادلانه خوانده شوند، و بایستی پاسخگوی این سکوت سنگین شوند. ما هر سال در چنین روزی فریاد برخواهیم آورد که "داد می خواهیم، داد".» [7]
صدور فتوا های جنون آمیز از سوی آیت الله خمینی و و آخوند های مشابه اش ادامه یافت.
آیت الله خمینی پس از کشتار بزرگ زندانیان سیاسی و عقیدتی، فتوای قتل سلمان رشدی، نویسنده ی انگلیسی هندی تبار را به خاطر نوشتن کتاب "آیات شیطانی" صادر کرد (25 بهمن ماه 1367، 29 فوریه 1989). [8]
آیت الله خمینی در اطلاعیه ای تأکید کرد:
«اگر نویسنده ی کتاب آیات شیطانی توبه کند و زاهد زمان هم گردد بر مسلمان واجب است با جان و دل تمامی هم٦#39; خود را به کار گیرد تا او را به درک واصل کند.»
این فتوا اگر چه سیاست بازی هایی را دنبال می کرد۳ اما نماد دگراندیش کشی ی تفکر و رفتار آیت الله خمینی نیز بود. آیت الله خمینی مرگ را پاسخ توهین سلمان رشدی به اسلام می دانست حال آن که بدترین توهین ها به اسلام و پیامبرش را پیش از سلمان رشدی در کتاب "23 سال" می شد خواند، و البته «نویسنده 23 سال در زندان جمهوری اسلامی اعدام نشد؛ آن هم زمانی که صدها نفر را هر روز اعدام می کردند. مرحوم ناصر یگانه می گفت در زندان علی دشتی به او گفته بود که به حکم شخص آیت الله خمینی است که او را اعدام نمی کنند.» [9]
پس از کشتار بزرگ و فتوای جنجالی قتل سلمان رشدی [10] آیت الله خامنه ای، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی، آیت الله جنتی، آیت الله مصباح یزدی، آیت الله محمد یزدی، و ده ها معمم و غیر معمم،سیاست گزار موج جدید ی از کشتارآزاداندیشان و آزادی خواهان میهن مان شدند. سپاه پاسداران , وزارت اطلاعات، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، رادیو و تلویزیون، سازمان تبلیغات اسلامی، برنامه ریزان برنامه "هویت" , "چراغ" و... در رادیو تلویزیون، جناح بازار"هیئت مؤتلفه اسلامی"، و... و روزنامه های کیهان، رسالت، جمهوری اسلامی، هفته نامه کیهان هوایی، صبح و... ارگان های تبلیغاتی و اجرایی توطئه علیه دگراندیشان و مخالفان سیاسی وعقیدتی، و کشتار آنان شدند.
این " حضرات " در ادامه کشتاردگراندیشان و مخالفین در زندان ها ,از طریق سازمان دهی "گروه های فشار و کشتار" فاجعه ی قتل های زنجیره ای و فجایعی دیگر بوجود آورد ند , فجایعی که به اشکال مختلف هنوز ادامه دارد.
در این میان آنچه چشمگیر است تلاش رهبران حکومت اسلامی در لاپوشانی جنایت هولناک سال 67 است. پس از گذشت 18 سال از آن " سال سیاه " هنوزدر ایران سخن گفتن ازفاجعه ی کشتار سال 67 عبور از خط قرمزی ست که آنسوی اش ورود و پا گذاشتن به شکنجه گاه ها و زندان های حکومت اسلامی معنا می دهد.
درایران اما خانواده های قربانیان این فاجعه بی هراس از تهدید و شکنجه و زندان ، داد خواه این بیداد بزرگ اند. دو روز نامه نگار شجاع نیزازاین بیداد سخن گفته اند , آرش سیگارچی , که هنوز تاوان سخن گفتن از کشتارسال 67 را می پردازد و به 14 سال حبس محکوم شده است و دیگری اکبر گنجی ,که می دانیم بر او چه گذشته است.
برخی ازنیروها وچهره های مخالف حکومت اسلامی نیز در خارج از کشور در افشای این جنایت بزرگ نقش ایفا کرده اند اما نه آنگونه شایسته و بایسته , و کار ساز.
بهر گونه , 18 سال از کشتار بزرگ سال 67 گذشت, این کشتار اگرچه بزرگترین اما تنها کشتار دگر اندیشان و مخالفین سیاسی و عقیدتی توسط حکومت اسلامی نبود , و نخواهد بود.
تا به امروز نزدیک به 28 سال است که درهای "هولوکاست " های حکومت اسلامی به روی بازماندگان قربانیان , مردم ایران و جهانیان بسته است, در پس این درها شریعت مداران همچنان به جنایت مشغول اند. فاجعه کشتار بزرگ سال 67 یک نمونه ی افشا شده است , فاجعه ای هولناک که نباید اجازه داد فراموشی به آن نزدیک شود.
[1] - تاکنون نام 4481 تن از قربانیان این قتل عام اعلام شده است. ر. ک. به سایت اینترنتی عصر نو، ب. آزاده، و ب. آذرکلاه , مرداد سال 1385.
[2] - آبراهامیان، یرواند: کشتار تابستان 67، سال 1372، برگرفته از سایت اخبار روز، دهم شهریور ماه 1383.
[3] - بقایی، غلامرضا: زندان یونسکو "دزفول" و آن تابستان سیاه، سایت اینترنتی "اخبار روز"، شهریور 1382 (بخشی از این مطلب در "اتحاد کار" شماره 112 چاپ شده است.)
[4] - آبراهامیان، یرواند: کشتار تابستان ۶۷........
[5] - به یاد آن همه جان های بی قرار، سخنرانی رضا در مراسم بزرگداشت خاطره اعدام شدگان تابستان 67، دانشگاه تورنتو (کانادا)، سپتامبر 2003، (شهروند، شماره 635، جمعه 28 شهریور 1382).
[6] - ر ک به: کتاب 4 جلدی "نه زیستن، نه مرگ" ،از ایرج مصداقی، توسط نشر آلفابت سوئد منتشر شد. در این اثر 4 جلدی روزشمار کشتار 67 در جلدی مستقل (جلد سوم) توسط مصداقی روایت شده است.
[7] - عظیمی، توفیق: تابستان سیاه 67، سایت اینترنتی اخبار روز، بیست و سوم مرداد ماه سال 1383.
[8] - ر. ک. به: بولتن آغازی نو، ویژه سلمان رشدی، سال چهارم، فروردین 1372
۳- آبراهامیان، یرواند ، کشتار تابستان ۶۷...............
[9] - برقعی، محمد: ایران در پرتو جهان اسلام (1)، شهروند، شماره 651، جمعه 19 دی ماه 1382.
[10] - "سلمان رشدی"، اعلام کرد که از گرویدن به اسلام پشیمان شده است، سخنرانی در امریکا، ایران تایمز، شماره 1064، جمعه 14 فروردین 1371.
صف مرده ها را کوتاه تر کنیم ....
کافکا میگوید :
« نوشتن بیرون جهیدن ازصف مردگان است .
با درک هستی شناسی کافکا و شخصیت منحصر به فرد ادبی او، از ورای آثارش ، پرداخت چنین جمله و عبارتی را نمی توان چیزی از سر اتفاق یا تفنن تلقی کرد . کافکا با چنین رویکردی به نوشتن ، نظر به ابعادی از آن دارد ، که خلاقیت « خداوندی » یکی از آن هاست . « نوشتتن » خلاقیت است . آفرینشی به قصد آفرینش است و از سر نیاز.
هر گونه تاویل مذهبی از اسباب افزایش ، همیشه دچار سردر گمی است و از ان جا که با پیش آگهی عدم نیار خداوند « خالق » به آفرینش ، سراغ از متن آفریده می گیرد .اما در تاویلی اسطوره ای ، آفرینش ، به قصد آفریدن است و نمایش بزرگواری و عظمت برای دیگری که خود ریشه در نیاز اهورا دارد.
و آن جا که نیز مرگ او اعلام می گردد، گویا دیگر متنی برای نوشتن باقی نمانده است .
استعاره « خدا مرده است » ، از نگاهی ، به عدم توانایی او در نوشتن پاره ای نو از هستی نظر دارد. او دیگر قادربه افریدن متن تازه نیست ... و پوچی پشت در زمان به کمین نشسته است إ
هر اندیشه و تفکر در خود و برای خود هیچ است . هر اندیشه ای در هر مقیاسی ، چه آنجا که بخواهد گره از مشکلی خرد بکشاید وچه هنگام که درگیرودار هستی و درک ماهیت آن است .
اندیشه ، تنها زمانی وجود دارد، که خود را وارد منطق مکالمه و معرکهء گفت و شنید میکند . هیچ تفکری در خارج از دایرهء مکالمه قابل تصور نیست .
« میخاییل باختین » در بارهء زایش و چگونگی زندگی فکر چنین می گوید : « فکر در شعور منفرد مجرد یک شخص زندگی نمی کند ، در این محدوده اگربماند تباهی می پذیرد و میمیرد . فکر در قالب گفت وگو با دیگری است که زنده گی آغاز می کند . اندیشه انسانی فقط در صورت داشتن برخورد زنده با اندیشه ای دیگر ، اندیشه ای بیگانه ، اندیشهء جان گرفته در صدای دیگری ، یعنی درآگاهی به بیان درآمدهء شخصی دیگر در جریان مکالمه ، به اندیشه واقعی، یعنی فکر مبدل می شود . در این نقطه از رابطهء میان صدا و شعور، فکر زاده شده و زندگی آغاز میکند »
نوشتن ، منطق مکالمه با هستی است ، و از راه گفت و گوست که آفریننده را از صف مردگانی که حرف نمی زنند ، بیرون می جهاند . چرا که زنده را در صف مرده جایی نیست . نسبت متن با مخاطب ، نسبتی پیچیده است ، به پیچیده گی رابطهء مولف با متن و متن با زبان . در هر دورهء تاریخی – ادبی ، تفسیر این رابطه ها با یکدیگرمتفاوت بوده و نسبت ها تحت تاثیر مولفه و نظریه های مختلف تعریف شده اند . البته باید توجه داشت که هر کدام از این نسبت ها نیز در هر دوره ای و در ساختاری کلی بر روی همدیگرتاثیر گذاشته اند. برای نمونه ، نسبت مخاطب با متن در هر دوره ای ارتباط مستقیم با درک و چگونگی برآورد رابطهء مولف با متن داشته است . در دوره که عموما با عنوان دورهء کلاسیک ادبیات و نظریه های ادبی از آن یاد می کنم . مخاطب همیشه مرید متن قلمداد می شود .از چنین منظری ، متن در خود هر چیزی را و نیز کلام آخررا گفته است . مخاطب درچنین موقعیتی بندهء نوشته و متن است . همان گونه که متن نیز به تمامی بندهء مولف انگاشته شده و گویا او فارغ از تاریخ ، فرهنگ و ناخود آگاه فردی و جمعی ، توانسته است آن جنان « خود » باشد ، که متن اش را به تمامی از آن خود انگارد .
ریشه و منشا چنین برداشت و نگاهی را ، باید در چگونگی رابطه فرد و« کتاب مقدس » جستجو کرد . چرا که در چنین رابطه ای کتب مقدس ، متونی بی خد شه و کامل هستند و افراد به عنوان مخاطب در جریان خوانش ، همیشه باید در جایگاهی مفعولانه قرار بگیرد .
با عبور ازدوران کلاسیک و آغاز عصر نوزایی ، با مرکز زدایی از زمین توسط کپرنیک و متعاقب آن با به لرزه در آمدن جایگاه انسان به عنوان « فاعل شنا سا » و ویرانی « سوژه » درروانشناسی فروید ، دوره ای دیگر آغاز می شود . دوره ای که مولف خدای تمام و کمال متن نیست و یک متن در جریان متون دیگر و دربینابین آن ها در بستر تاریخ ، شکل می گیرد. « در واقع هر متنی ، یک بینا متن است » .
مولف متن را می آفریند ، اما به علت عدم وقوف کامل او به خود و نیز جهان پیرامون می توان در پرداختن زبان شناسانه نشان داد که متن به تمامی از آن او نبوده و از سویی دیگرهر گز کامل نیست . در واقع موءلف را خدای بی کم و کاست متن پنداشتن و متن را اثری کامل تصور کردن، توهمی ما قبل فرویدی است . مولف برای آفریدن به متونی دیگر و متن برای کامل شدن به مخاطب نیاز دارد. چرا که معنا درمتن هرگز به پایان نرسیده وآن که این پروژه ناتمام را به اتمام می رساند ، مخاطب است . امروزه ، مخاطب شریک نویسنده در آفرینش متن است . او علاوه بر خواندن ، قسمتی از باقی ماندهء متن را نیز مینویسد .
و این همه گفتیم تا به این نکته برسیم ، که هر مخاطبی خود یک مولف است . هر خواننده ای ، خود نویسنده ای است . و اگر از آن گونه که کافکا می گوید ، نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان باشد ، و اگر « خواندن » خود « نوشتن » است ، پس ، خواندن نیز بیرون جهیدن از صف مردگان است .
بخوانیم ، بخوانیم ، بخوانیم و صف مردگان را کوتاهتر کنیم .
ابراهیم رزم آرا - ونکوور
نگاهی از یک ذهن ....
میگویند : رفیق تو کیست تا بگویم تو کیستی ، بگو ببینم کی به تو رای میدهد تا بگویم تو چیستی ؟
در ابراز نظر آقای سخیداد هاتف بر یک نوشته گمنام در سایت آقای کاظم کاظمی ، اظهارات گونه گونه آمده است . اگر چه جناب میر حسین مهدوی آن را با صراحت و جسارت تام مورد نقد و تجزیه تحلیل قرار داده است . آنچه از دید این قلم خنثی نویسی و ابریشم نفسی مینمود ، موضع جناب سخیداد هاتف بود ، که به حساب نه سیخ بسوزد نه کباب ، قسمی موضوع را ما ست ما لی میکند که ، هم لعل بد ست آید و هم د لی یار نرنجد .
این به اصطلاح عوام « هم به میخ میزند و هم به نعل » ومیرساند که نقد کننده جرات لازم را ندارد که مقابل باطل بایستد و از حق دفاع نماید . ارادت مفرطش به جناب کاظمی که ادیب و شاعر و روشنفکر است ، مانع این میشود که موضع گیری و خط جنگ طلب و آشوبگر آخوند های ایرانی را که آقای کاظمی هوادار آن است ، مورد نقد و بررسی قرار دهد وآنرا ناصواب وعمل غیر اصولی قلمداد کند . نمی خواهد با جسارت و قاطعیت ، رو در روی آن بیاستد ، ضمن اینکه ، ارزش آن اعلام نظر و نوشته را معادل « یک پول سیاه » میداند . اگر آن سیاه مشق ما ل آقای کاظمی نیست یا هست ؟ این مستدل مینماید که جناب کاظمی به نشر و اشاعه آن تن داده و با رضایت خاطر آن را به نشر سپرده و مبلغ دید یک جوان ایرانی آشوب طلب و احساساتی قرار گرفته و رضایت سردمداران رژیم ایران را حاصل نموده وبه پای آن مهر تایید گذاشته است . این میرساند که :
خط وبیان آن ایرانی بچهء دلسوختهء شهادت ، مورد تایید آغای کاظمی بوده و است . چون جناب کاظمی در جو جنگ و شهادت طلبی ایران احمدی نژاد و دیگرقبا له دهندگان جنت ، به سر میبرند ، حیف . بنابران از همچو فضا متا ثر است . در نقد و ارزیابی موضعگیری چنین ؛ بایست دید که :
کدام موضع مطابق عقل و خرد است و کدام احساسات انتزاعی محض و مجرد ؟
مطلب دیگری که برای راقم این سطور در ارزیابی آقای ها تف مفهوم نیست ، تکرار مکرر « انسان مدرن » است . من ندانستم که تلقی ایشان ازین مصطلح چیست ؟ به باور من خلط سیویلایزیشن و مدرنایزیشن است که در نوشته آقای رهنورد زریاب نیز این دو همگون پنداشته شده بوده زمانی .
انسان با فرهنگ و انسان متجدد ، متغایر اند نه مترادف ، تمدن چیزی است و تجدد چیزی دیگر . اگر منظور جناب هاتف انسان مدرن اروپایی - آمریکایی باشد ، از دید من تجدد امریکایی ، محصول جامعه لجام گسیخته و بی فرهنگ است .
مدرن است ، البته با فقر شدید جماعت روشنفکر و روشنگر . به قول نوام چامسکی درین جامعه زود باور گوسفندی ، تعداد روشنفکران آن کمتر از انگشتان دست است ....
مطلب دیگر مغا لطه در تعریف روشنفکر درین نوشتار محسوس است .
عا د ت بر آن بوده که هر شاعر و هنر مند وتحصیل کرده ی دیپلومدار را ، روشنفکر خطاب کنیم . کنون این خطا عام شده و بیشتر به خاطر یک رشوه ایدیولوژیک این اصطلاح را به هر ملا و صاحب کلاه و استاد دانشگاه و .. یکسان خطاب مینماییم . به باور نگارنده هر با سواد و دیپلومدار ، روشنفکر نیست ، همچنانیکه روشنفکرانی هستند که خط خوان نیستند . امروز به هاشم آغاجری و شریعتمداری و حتی کریم سروش و شریعتی ، واژه روشنفکر را در کلیت دیدگاه شان بکار نمی برند بلکه اینان را ، نواندیشان دینی واصلاح طلبان میدانند که همان معادل پروتستا ن های آیین کا تولیک ها اند در اروپای دیروز ...
پس روشنفکر کیست ؟
ژان پل سارتر معتقد بود که « روشنفکر کسی است که در آنچه به او مربوط نمیشود ، مداخله میکند . زیرا او مدعی است که به نام برداشت جامعی از انسان و جامعه سخن میگوید » ....
بر جسته ترین عنصر روشنفکری ، عنصر اعتراض است . روشنفکر کسی است که دغدغهء قدرت ندارد و در جستجوی پست و مقام نیست . روشنفکر حتی در جستجوی مقبولیت عام هم نیست ، بلکه از حقیقت و آزادی دفاع میکند و چشم به افق های آینده دارد . ازینرو روشنفکر هیچ الزامی ندارد که همیشه بین بد و بد تر یکی را انتخاب کند .
اکبر گنجی یک روشنفکر است . او در « مجمع الجزایر زندان گونه » با شهامت دین را از گردونه دموکراسی حذ ف میکند . و اذعان میدارد که :
دموکراسی دینی وجود ندارد و نمیتواند داشته باشد . « میتوان نو اند یش دینی بود » ولی روشنفکر دینی نمی تواند وجود داشته با شد . زیرا روشنفکر به عقلانیت است و عقلانیت با تعهد به کس یا کسان یا متون خاص منا فا ت دارد . در کشوری که هنوز اندیشه گناه است ، گنجی روشنفکر را به بحث و نقد و بررسی فرا میخواند و آن را ضروری و عاجل میداند . ص114 .
تولستوی ، این بزرگمرد پهنه انسانیت ، سخنی دارد با این مضمون :
باید از گفتنی های گفت که احتمالا بسیاری آن را میدانند ولی جرات ابراز آن را ، حتی برای خود شان ندارند .
شریعتی در جلد دوم « آگاهی ، مذهب و هنر » آنجا که میگوید :
مسولیت انسان که فرد را به فداکاری خویش به دیگران فرامیخواند و نثار آزادی ، رفاه ، لذت و حتی زنده گی خود را در راه آزادی ، رفاه ، لذت و زنده گی بشریت ، ملت ، طبقه محکوم و یا سرنوشت نسل های فردا قرار میدهد . این « فضیلت » تلقی میشود . میخواستم بگویم که اصولا از همه محدوده های فرقه ای و مذهبی بیرون بیاییم و به بررسی جهانی که الان در آن زنده گی میکنیم و طبیعت و هم انسانی که در این طبیعت زنده گی میکند بپردازیم . زنده گی را چون سوسمار در سوراخ خود خزیدن و مشغول سعادت خانوادگی بودن بد است . تلاش در جستجوی حقیقت و کسب آزادی و فلاح انسان نفس زنده گی و عین سعادت است ...
درین بستر شریعتی یک روشنفکر است به معنی واقعی آن .
انشتاین پدر تیوری نسبیت و بمب ذروی است . و یک عالم ودانشمند قرن بیست در ریاضی و فزیک اتمی . لاکن آنجا که او تا آخر عمرش گریبان رهبران حریص جهان را میگیرد تا ازین دستاوردش برای نابودی جامعه بشری استفاده نگردد و برای هشدار از خطرات این دستاورد ، شب و روز تلاش میورزید ، یک روشنفکر بوده است که به همین لحاظ از زادگاهش تبعید شد و تا آخر عمر درمهاجرت و هجران بسر برد .
تو ماس پین ، که سخنگوی انقلاب امریکا نامیده میشد ، یک روشنگر بود که گفت :
« من به خدا معتقد ام ، و نه بیش از آن ، و به سعادت در ورای این زنده گی امیدوارم . من به کیش و آیینی که کلیسای یهودی ، کلیسای رومی ، یونانی ، ترکی ، کلیسای پروتستانت ، یا هر کلیسای دیگری که من از آن با خبرم ، اعتقاد ندارم . ذهن من کلیسای من است .... همهء نهاد های کلیسایی ملی – چه یهودی ، چه مسیحی ، و چه ترکی – از نظر من چیزی جز ابداعات بشر برای ترساندن و به برده گی کشیدن نوع انسان و به انحصار در آوردن قدرت و ثروت نیست . منظورم از این اظهارات محکوم ساختن کسانی که اعتقاد دیگری دارند نیست . آن ها به همان اندازه محق اند که من . اما برای سعادت انسان لازم است که او به لحاظ ذهنی به خودش ایمان داشته باشد . »
بیشترین روشنفکران جامعه اروپایی از بین دانشمندان و فیلسوفان بودند . که هر یک به سهم خویش و در زمانی که میزیستند ، سهم و نقش خویش را در تغیر جامعه اروپایی ، بطور شایسته ی انجام دادند .
ولتر نمایش نامه نویس و فیلسوف که ادعایی چون معجزات و وحی الهی را رد میکرد و آنها را نقض قانون طبیعی میدانست . قصص کتب مقدس ، چون آدم وحوا و رستاخیز مسیح را افسانهء صرف میدانست و گفت که دعا نیز هیچ کمکی نمیکند ، چرا که خدا ، به عنوان وجودی بدون ماهیت انسانی ، که عالم را به حرکت در آورده بود ، در کار دستگاه خود دخالت نمی کند .
بارون هولباخ که گفت :
عقل ، ونه دین ، آن چیزی است که برای زندگی شرافتمندانه لازم است . بیایید انسان ها را تشویق کنیم که درستکار ، نیکو کار ، معتدل و اجتماعی باشند ، نه به این دلیل که خدایان چنین می خواهند ، بلکه بدین سبب که باعث خوشنودی انسان ها می شود . بیایید به آدم ها توصیه کنیم از جرم و شرارت دوری گزینند ، نه به این دلیل که در دنیای دیگر مجازات خواهند شد ، بلکه بدین سبب که در همین دنیا به خاطر آن رنج خواهند کشید ... به باور او که اخلاق موضوعی عملی است ، اگر همه از قواعد جامعه تبعیت کنند ، جهان جای دلپزیرتری خواهد بود .
ژان ژاک روسو که بزرگترین خیر را در دوچیز نهفته میدانست ، آزادی و برابری . میگفت ، انسان آزاد به دنیا می آید ، اما همه جا در زنجیر است .
بودند شاهان روشنگر ، چون فردریک کبیر پادشاه پروس که کار برد شکنجه را از بین برد ، قوانین پروس را اصلاح کرد و مطبوعات آزاد را مجاز شمرد .
کاترین کبیر امپراتریس روسیه که کلیسای قدرتمند ارتدکس روسیه را مجبور ساخت که مطیع حکومت باشد.
اگر چه « دیدرو » زمانی نوشت ،
بیا یید : با رودهء آخرین کشیش ، آخرین پا د شاه را خفه کنیم ....
بیشترین روشنگران و روشنفکرانی که امروز غربیان همه دستاورد های شان را مدیون آنان اند ، از همین عا لما ن و شاعران و هنرمندان برخاسته بودند ....
اینکه د ستا ر بندان تازی پرست ایرانی و کا سبا ن دین ، که عقل و خرد را کشتند و سیه روز مان کردند ، کنون انقلاب و تروریست به جهان صادر مینمایند و از طریق روزنهء یک شاعر بلند آوازه ما ، در محیط هجرت ، ابلاغیه و اعلان جهاد صادر مینمایند ، جای حیف و افسوس است ....
و نمیدانم که آقای هاتف این ملغمه را زیر کدام عنوان ، روشنفکری و روشنگری مینامند ؟
آنهم در مقطع کنونی که اگر این صاحبان کانون های صلوات گوی و دعا پرست ، ارواح امامان مرده ء شان را هم به مد د گیرند ، از دید عقل و خرد اند یشی با غول جهان سرمایه و قوم قدرتمند یهود ، توان برابری نظامی حتی یک هفته را ندارند ....
لطفا ، این هیچ نیارزنده و دماغ به خاک ما لیده را ، بخاطر این که عقیده ام را بیان میدارم ببخشید .
هیچ کس بی دامن تر نیست پیش خلق
با ز میپوشند و ما بر آفتاب افگنده ایم
صهیونیسم مسیحی در آمریکا
فصلنامه منتظران
رهبران ديني و سياسي پروتستان در انگليس و آمريكا در حقيقت بانيان اصلي صهيونيسم ميباشند. بعد از اين كه«جان داربي» كشيشمعروف كليساي انگليسي، نظريه صهيونيسم مسيحي را كه براي اولين بار به عنوان "عملي نمودن خواستههاي مسيح" و تحقق پيشگويي هاي انجيل ترويج كرد ، دو نفر از كشيشان برجسته ي پروتستانِ مقيم آمريكا به نامهاي "دي. ال. مودي" و "ويليام بلاكستون" صهيونيسم مسيحي را در اين كشور تبليغ كردند .
بلاكستون در دهه 1880 براي مهاجرت يهوديان از سراسر جهان به سرزمين فلسطين با رهبران سياسي و ديني و سرمايه داران بزرگ مسيحي در ايالات متحده آمريكا ملاقات كرد و آنها را متقاعد نمود كه از دولت واشنگتن بخواهند براي بوجود آوردن كشور اسرائيل درفلسطين كوشش نمايد .
در سال 1891 ويليام بلاكستون نامهاي را كه بعداً به نام بلاكستون معروف گرديد تقديم رئيس جمهوري وقت آمريكا "بنجامين هاريسون" نمود. در اين نامه 413 نفر از رهبران ارشد سياسي و ديني و سرمايهداران بزرگ آن زمان در آمريكا از دولت خود درخواست كرده بودند كه دولت واشینگتن به وظيفه الهي و ملي خود عمل كند و در فلسطين كشوري براي يهوديان بوجود آورد و براي بازگشت يهوديان به فلسطين بايد كمكهاي ما لي، سياسي و نظامي خود را در اختيار نهضت صهيونيسم بگذارد. اين نامه را حتي اسقف اعظم آن زمانِ كاتوليكهاي ايالات متحده "كاردينال گيبن" امضا كرده بود.
كشيش ويليام بلاكستون به عنوان پدر صهيونيسم مسيحي در ايالات متحده آمريكا معروف گرديد صهيونيسم يهودي بعد از اين جريان قوت گرفت و آنها با ترغيب و حمايت رهبران سياسي و ديني مسيحي از انگليس و ايالات متحده آمريكا در سال 1897 ميلادي به رهبري " تئودور هرزل" در شهر با ل سوئيس، اولين كنگره صهيونيستهاي يهودي را تشكيل دادند و اهداف خود براي بوجود آوردن كشور اسرائيل رادر فلسطين اعلام كردند.
در سال 1908م . بلاكستون كتا بي با عنوان " مسيح ميآيد " را تا ليف كرد. در اين كتاب نويسنده به مسيحيان جهان وعده داده بود در سا لي كه در فلسطين كشور صهيونيستي اسرايل تاسيس گردد مسيح دوباره ظهور خواهد كرد . براي رسيدن به اين هدف دولت لند ن با تها جمهاي فرهنگي و نظامي ، خلافت عثماني تركيه را متلاشي نمود و در جنگ جهاني اول ، ارتش انگليس سرزمين فلسطين را تصرف كرد . در سال1917م . هم "آرتوربالفور" وزير امور خارجه وقت انگليس در بيانيهاي تعهد نمود دولت لندن به يهوديان سراسر جهان براي مهاجرت به فلسطين كمك كند و در تشكيل كشور اسرائيل در فلسطين فعاليت نمايد.
پروتستا نيسم در خدمت صهيونيسم
در سال 1809م. در لندن كليساي انگليس « جامعهي خدمات روحاني كليسا براي يهوديان » را تاسيس كرد كه اهداف ا ين جامعه به قرار زير مي باشد :
1- تبليغ نمودن ريشههاي يهودي دين مسيحيت در بين مسيحيان جهان .
2- كوشش براي مهاجرت يهوديان از سراسر جهان به سرزمين فلسطين و تاسيس كشوري به نام اسرائيل در فلسطين .
يكي ديگر از موسسات فعال پروتستانها كه براي مهاجرت يهوديان به فلسطين فعاليت گسترده انجام ميدهد سفارت بينالمللي مسيحيت در بيتالمقدس مي باش د. در اين موسسه تمام كليساهاي پروتستانها عضويت دارند و براي ا نتقال يهوديان به فلسطين كمكهاي ما لي زيادي به يهوديان و دولت اسرائيل مي نمايند.
ديگر موسسا ت فعا ل پروتستا نها كه براي ا نتقا ل يهود يا ن به فلسطين كوشش مينمايند از اين قرار مي باشند:
1- د وستان مسيحي اسرا ئيل .
2- دوستا ن نيا يش مسيحيت براي اسرائيل .
3- پل هاي صلح
اين موسسا ت با دريافت كمكهاي مالي از دولتهاي مسيحي آمريكا و اروپا و مسيحيان سراسر جهان هزينه مهاجرت يهوديان به سرزمينهاي فلسطين اشغالي را مي پردازند .
برنامه كنوني اين موسسات ا نتقا ل بيش از يك ميليون يهودي از كشورهاي مختلف مخصوصاً از شوروي سا بق و اروپاي شرقي به فلسطين است و اخيراً نخست وزير اسرائيل نيز طرحهاي عملي براي اجراي اين طرح را رسماً اعلام داشته است .
ا حد ا ث معبد بزرگ در بيت ا لمقد س ....
براساس اعتقادات صهيونيسم مسيحي بعد از سال 2000م و قبل از 2007م يهوديان مقيم فلسطين بايد دو مسجد ا قصي و صخره را منهدم كنند و به جاي آنها معبد بزرگ را بنا نما يند . روزي كه يهوديان مسجداقصي و مسجد صخره در بيتالمقدس را منهدم كنند ، " جنگ آرما گد و ن " آغاز خواهد شد. در اين زمينه رهبران و نويسندگان پيرو مكتب صهيونيسم مسيحي كتابهاي متعددي به چاپ رسانده و نام آنهارا " كتابهاي آرماگدون" گذاشتهاند . عنا وين اين كتا بها درباره انهدام مسجد اقصي و مسجد صخره و احداث معبد بزرك به جاي آن به اين قرارميباشد:
1- جنگ براي بيتالمقدس ، نوشته جان هاگي.
2- معبد روزهاي آخرالزمان .
3- معبد مسيح كه ميآيد، نوشته جان شيمت و كارل لاني.
يك نويسنده آمريكايي در سال 1997 كتابي با عنوان "خيانت به بيتالمقدس" را تاليف نمود كه در آن هر نوع مذاكره صلح با فلسطينيان راخيانت به تعليمات انجيل و خواستههاي مسيح ميداند و اين مطلب را به خوانندگان القا مينمايد كه مسيح با آغاز هزاره سوم و قبل ازسال 2007م ظهور خواهد كرد و ا سرائيل بزرگ را از نيل تا فرات به وجود خواهد آورد.
در اين كتابها تبليغ ميگردد كه براي تعجيل ظهور مسيح مسيحيان بايد كشور با بل را كه عراق كنوني مي باشد – نا بود كنند و رود خ انه فرات بايد كاملاً خشك گردد ... گفتني است كه آنها جنگ آرماگدون را جنگ فرات نيز مينامند.
پيروان اين مكتب اعلام كردهاند كه در آزمايشگاه دامپزشكي شهر تگزاس گوساله ماده با كره سرخ رنگ بدون لكهاي را دارند پرورشميدهند و آن را در معبد بزرگ كه در جاي مسجد اقصي و مسجد صخره ساخته خواهد شد قربا ني خواهند كرد.
رهبران ديني صهيونيسم مسيحي تبليغات گستردهاي در اين باره انجام دادهاند در يك نظرسنجي كه توسط خبرگزاري آسوشيتد پرس درسال 1997 انجام شد، اعلام گرديد 25 درصد جمعيت آمريكا اعتقاد راسخ دارند كه با آغاز هزاره سوم جنگ نهايي آرماگدون در محل فلسطين آغاز خواهد شد و اين جنگ تا مدت هفت سال ادامه خواهد داشت.
در اثر اين جنگ دنيا نابود ميشود و در پايان اين جنگ هفت ساله كه آنها آن را "مصيبت بزرگ براي كليسا و مسيحيان" ميدانند مسيح همراه " مسيحيان دوباره تولد يافته " ظهور خواهد كرد و دجال را شكست ميدهد و حكومت جهاني خود را با مركزيت بيتالمقدس تشكيلخواهد داد. به همين منظور آنها معبد بزرگ را كه موجب جنگ آرماگدون مي شود، " معبد مصيبت بزرگ " مي نامند. مطا بق اعتقادات صهيونيسم مسيحي، غير از معتقدان به "خواسته هاي مسيح"، تمامي مردم جهان، چه مسيحي و چه غير مسيحي، به دست دجال كشته خواهند شد.
ارتش صهيونيستي در سال 1967 بخش شرقي ِ بيت المقدس را تصرف كرد و مسجد اقصي و مسجد صخره به دست صهيونيستها ي يهودي اشغال گرديد. بعد از آن، رژيم تل آويو همواره اعلام كرد كه بيت المقدس پايتخت ابدي اسرائيل است.به همين منظور صهيونيستها 87 درصد بخش شرقي بيتالمقدس را تصرف كردهاند و مردم فلسطين حق ندارند در بخش شرقي اين شهر خانه سازي كنند و حتي خانههاي فلسطينيها در اين بخش شهر، مرتب تخريب ميگردد و يهوديان در آنجا ساكن ميشوند. صهيونيستها زير محوطه مسجداقصي و مسجد صخره را كاملاً حفاري كردهاند. صهيونيستهاي مسيحي و يهودي ِ مقيم فلسطين اشغالي و آمريكا اعلامنمودهاند كه آنها سقف و ستونهاي معبد بزرگ را آماده كردهاند و ميتوانند در كوتاهترين مدت معبد بزرگ را در جاي مسجد اقصي ومسجد صخره احداث نمايد. آنها نقشه معبد بزرگ را در روي جلد كتابهايي كه در اين موضوع نوشته شده است، چاپ كردهاند. رهبران صهيونيسم مسيحي و يهودي، خود اعلام كردهاند؛ مطابق تفسير "مكاشفه يوحنا" در انجيل، صهيونيسم، رسالت الهي دارد و براي تاسيسدولت اسرائيل بزرگ حق دارند علاوه بر سلب مالكيت فلسطينيان حتي نسل كشي فلسطينيان و اعراب را انجام دهند.
خلسه روحا ني ....
پروتستا نها اعتقاد دارند قبل از آغاز جنگ آرماگدون، مسيح خود را مقابل مسيحيان دوباره تولد يافته ظاهر خواهد كرد و آنها با ديدارمسيح، خلسه روحاني را تجربه خواهند كرد و از ميان صهيونيستهاي يهودي كه معبد بزرگ را بنا خواهند نمود، 144000 يهودي با زيارتمسيح و خلسه روحاني به مسيح ايمان خواهند آورد و آنگاه همراه مسيحيان دوباره تولد يافته بوسيله يك سفينه از دنيا به بهشت منتقلخواهند شد و از آنجا نظاره گر نابودي جهان به دست د جا ل خواهند بود سپس مسيح همراه پيروانش دوباره به زمين باز خواهند گشت ودر پايان جنگ آرماگدون د جا ل شكست خواهد خورد و حكومت يك هزار سال مسيح آغاز مي شود.
رهبران ديني پروتستان مبلغان انجيل را از مسيحي كردن يهوديان منع ميكنند چرا كه مطابق اعتقادات آنان يهوديان از سراسر جهان بايدبه فلسطين مهاجرت نمايند و اسرائيل بزرگ را تشكيل دهند و اقدام به ساخت معبد بزرگ نمايند. بيشتر مطلق يهوديان در جنگآرماگدون توسط ضد مسيح كشته خواهد شد و تعداد اندكي زنده خواهند ماند و با ظهور حضرت مسيح به وي ايمان خواهند آورد.
تروريسم مقد س و مبلغا ن جنگجوي ا نجيل .....
مكتب صهيونيسم مسيحي در كشورهاي پروتستان مخصوصاً در ايالات متحده آمريكا و انگليس توسط مبلغا ن انجيل در سطح گسترده ترويج ميشود. مبلغان انجيل با عنوان " ا يوا نجيليست " معروف هستند و تبليغ انجيل در سراسر جهان را به عنوان جنگ صليبي ا نجا م مي دهند . تبليغ كردن ا نجيل با روحيه جنگهاي صليبي ، از خصوصيا ت ممتاز مبلغان ا نجيل در آمريكا و انگليس مي باش . آ نها در دهه ي گذشته با دامن زدن به تبليغا ت گسترده درباره تفا سيري از پيشگویي هاي انجيل و تبليغ نابودي حتمي جهان در آغاز هزاره سوم توسط شبكه گسترده تلويزيون و روزنامههاي خود وحشت و اضطراب را در ميان مردم آمريكا گستردند. آنها همچنين با فروش كتاب ، نوار ويد يو و وسا يل نجات ِدوران جنگ آرماگدون ، بازار يك ميليارد دلاري در اين باره در آمريكا بوجود آورند. آنها تفسير انجيل از سوي "سايرساسكوفيلد" را با عنوان " ا نجيل آخرالزمان " تبليغ مينما يند . آ نها مجموعه اي را تحت عنوان " دايرةالمعارف پيشگوييهاي ا نجيل درباره آخرالزمان " در سه جلد در سال 1999 بچاپ رساندهاند. يكي از دانشمندان مسيحي آمريكا به نام "ام. ماك. آيور" در سال 1999 " كتا بشنا سي تو صيفي " را درباره 3500 كتاب كه درباره مسائل و حوادث آخرالزمان در جهان غرب به چاپ رسيده است، منتشر كرد. در آمريكا 8 حوزه ي علوم ديني بزرگ، متعلق به پروتستانها فعاليت دارد كه مسائل مربوط به آغاز جنگ آرماگدون و حوادث آخرالزمان را به دانشجويان علوم د يني آموزش ميدهند و اين مراكز در آمريكا به " مراكز آموزش ديني خواستههاي مسيح " معروف مي باشند .
مركز سينما يي هاليوود در اين زمينه نقش خود را ايفا كرده است. در سال 1998 هم هاليوود فيلمي سينمايي با عنوان " آرماگدون " را توليدكرد كه در آن ارتش ايالات متحده آمريكا حملات سفينههاي هوايي ديگر سيارات را شكست ميدهند. در همين سال از سوي هاليوود فيلم سينمايي ديگري با عنوان "محاصره" ساخته شد كه در آن نيروهاي امنيتي سازمان اف. بي. آي در مقابله و پيشگيري از حملات تروريستي اعراب ِمقيم آمريكا به مراكز حساس شهر نيويورك پيروز ميشوند. نمايش اين فيلم با اعتراض شديد مسلمانان مقيم آمريكاروبرو شد.
نويسنده معروف آمريكايي به نام" گريس هالسل" در دو كتاب معروف خود برنامههاي مبلغان جنگجوي انجيل مقيم آمريكا را به خوبيافشا كرده بود. نويسنده در اين دو كتاب با عنوان "پيشگويي و سياست" و "مبلغان جنگجوي انجيل در بستر جنگ هستهاي"، برنامههايمشترك دولت آمريكا، انگلستان و اسرائيل با همكاري مبلغان انجيل را براي بوجود آوردن اسرائيل بزرگ تشريح ميكند.
ها لسل كه از كارمندان برجسته دفتر رياست جمهوري آمريكا بود، اتحاد محرما نه بين مبلغان انجيل در آمريكا و انگليس با اسرايل راآشكار مينمايد.
تاثير تبليغات گسترده دستگاههاي ارتباط جمعي آمريكا كه كاملاً تحت كنترل صهيونيستها ميباشند، مردم آمريكا را به زود با ورترين مردم جهان تبديل كرده و حادثه 11 سپتامبر هم كينه و نفرت مردم آمريكا و جهان غرب را به خاطر تبليغات هدايت شده عليه اعراب ومسلمانان برانگيخته است.
صهيونيستها و طرفداران آنها كه سالها يك سلسله برنامههاي ديني فرهنگي اجتماعي و سياسي خود را تبليغ ميكردند با حادثه 11سپتامبر 2001 بهترين فرصت را به دست آوردند تا برنامههايشان را با سرعت بيشتري به مردم آمريكا و اروپا بقبولانند و در حال حاضرميكوشند برنامههاي خود را عملي نمايند. در دوران جنگ سرد آمريكا اتحاد جماهير شوروي سابق را "امپراطوري شر" معرفي ميكرد وبعد از جنگ سرد دستگاههاي ارتباط جمعي آمريكا ترس از مسلمانان را تبليغ كردند و بعد از حادثه 11 سپتامبر اين تبليغات عليه اسلام و مسلمانان جهان در دنياي غرب به اوج خود رسيده است.
گروههاي مسيحي پيرو اعتقاد خواستههاي مسيح در آمريكا 100 ميليون پيرو دارند و آنها در هر دو حزب بزرگ آمريكا يعني جمهوريخواه و دمكرات صاحب نفوذ ميباشند و همراه صهيونيستهاي يهودي دولت واشنگتن را كاملاً در اختيار دارند.
آمريكا و ديگر كشورهاي پروتستان در جهان 1500 فرقه مسيحي حامل اين اعتقاد در سطح جهان، براي جنگ آرماگدون تبليغات گستردهانجام ميدهند و براي تسريع در ظهور مسيح كوشش مينمايند وضعيتي را پيش آورند كه سراسر جهان نابود شود.
نويسندگان غربي اين اعتقادات را به عنوان " تروريسم مقدس " معرفي مي كنند. اين گروههاي مسلح مسيحي در آمريكا بعد از حادثه 11سپتامبر از سوي اف. بي. آي متهم شدهاند كه در پخش سياه زخم كه يك اسلحه بيولوژيكي ميباشد در آمريكا نقش داشتهاند.
سياست دولت آمريكا نيز بر نبرد تمد نها استوار است و آنها خود را كد خداي دهكده جهاني اعلام كردهاند و به بهانه مبارزه با تروريسم مي كوشند سلطه خود را بر سراسر جهان گسترش دهند ولي آمريكا در حال فروپا شي از داخل ميباشد و ريشه حوادث 11 سپتامبر درداخل خود آمريكا وجود دارد. گروههاي صهيونيست مسيحي و يهودي در داخل آمريكا روز بروز قدرتمند تر ميشوند و اكنون در واقع دولت و مردم ايالات متحده آمريكا در دست اين گروهها گروگان ميباشند.
به نظر ميرسد دولت واشنگتن در حا ل حاضر به بيماري جنون و سوءظن شديد همراه با هذ يا ن گويي و اختلال در رفتار د چار شدهاست.
آمريكا تنها كشور جهان است كه براي خود اسم ندارد و تعصبهاي مذهبي، نژادي و اختلافات تاريخي بين ايالات شمال و جنوب اينكشور رو به گسترش است. تبعيضها و ناهنجاريهاي اجتماعي در اين كشور به اوج خود رسيده است و اين ناهنجاريهاي اجتماعي براياين كشور عذاب شديد محسوب ميشود. در اين كشور 65 درصد ازدواجها قبل از پايان يكسا ل به طلا ق مي ا نجا مد و سا ليا نه در اين كشور 40 ميليون سقط جنين ا نجام ميشود . ايالات متحده آمريكا در ارتكا ب همجنس با زي ، تجا وز به عنف ، كودك آزاري ، كتك زدن ز ن ها ، قتل ، دزدي و استعما ل مواد مخدر صاحب مقام اول در جها ن مي با شد . امروز كشور آمريكا در عمل به سوي مرگ طبيعي و تدريجيو حتمي خود گام بر ميدارد و در آينده نزديك، جهان، فروپاشي ايالات متحده آمريكا را نظاره خواهد كرد چرا كه اين يك سنت الهي است و خا لق كا ئنا ت در طول تاريخ قدرتهاي مستكبر را هميشه نا بود كرده است ....
یهود و آمريك ....
آيا آمريكا در دست يهود است ؟ (1) اين سؤال پس ازجنگ اخير 1967م مسلمانان و اسرائيل و پس از آنكه آمريكا جانب يهود را گرفت، زياد بر سر زبانها آمده است.
ولى قبل از هر چيز خوب است خلاصهاى از كتاب (يهود يگانه مشكله جهان) را نقل كنيم.
در حدود400 سال است يعنى از همان اوائل ورود (كلمبس) كه يهود وارد آمريكا شدهاند و از همان روز تا بحال زحمات زيادى كشيده تا بالاخره توانستند اين كشورى را كه امروز بزرگترين و ثروتمندترين كشورهاى جهان محسوب مىشود تحت نفوذ خود درآورند. و با آنكه (سويفيسات) حاكم آن روز به نيويورك كه يكى از مستعمرات هلند بود، اعلاميهاى صادر كرد و در آن از يهود درخواست نمود از نيويورك خارج شوند، ولى در اثر سهامهاى زيادى كه يهود در شركتهاى هلندى داشتند، مديران آنها از (ستويفيسات) خواهش كردند كه از اين امر صرف نظر كند.
آنچه را كه اين حاكم توانست انجام دهد اين بود كه به آنها اجازه نداد دكانهاى خود را بر سر چهار راهها و محلهاى عمومى و پرجمعيّت قرار دهند. ولى همان نيويورك، امروز بصورت محلهاى از محلّههاى يهود در آمده است. و بطور كلّى نيويورك بزرگترين مركز يهود بشمار مىرود، زيرا همه تجارتخانهها، كارخانهها، صنايع و زمينها، ملك يهود است، هرگز به كسى اجازه نخواهند داد تجارت كند و يا ثروتى بهم رساند. بنا براين آمريكائيها نبايد تعجب كنند هنگامى كه خاخامهاى يهودى ادعا مىكنند كه آمريكا همان ميعاد گاهى است كه پيامبران آنها وعده دادهاند و نيويـورك، اورشليم آنها و سلـسله جبـال راكى كوههاى (صهيون) است(2).
در ايّام (جورج واشنگتن) تعداد يهود بيش از چهار هزار نفر نبوده آنها در زمان جنگ استقلال، جانب آمريكا را گرفتند و حتّى به اهالى مستعمرات، كمكهاى زيادى كردند.ولى پنجاه سال از اين تاريخ نمىگذشت، كه تعداد آنها از3300000 نفر بيشتر شده، امّا امروز تعداد آنها براى هيچكس معلوم نيست و اين خود يكى از سياستهاى يهود است زيرا سرشمارى آمريكا بدست آنهاست.
شما اگر تعداد فرانسوىها، آفريقائىهاى ساكن آمريكا را از دولت بپرسيد، فورا به شما اطلاع خواهند داد، تعداد آسيائىها هم همه معلوم است، ولى آنچه معلوم نيست و همچنان در مخفى بودن آن كوشش بسيارى مىشود تعداد يهود است و شايد خود دولت هم آن را نداند زيرا پروندههاى راجع به اين موضوع هميشه مفقود و مجهول است(3).
معمولاً سينماها، تآترها، تجارت شكر، تجارت گندم، تنباكو، فولاد و پنجاه درصد از تجارت گوشت و بيش از 60? از تجارت كفش و اغلب صنايع، ادوات موسيقى و جواهرات و تمام مشروبات الكلى و صندوقهاى وام جهانى در دست يهود است(4).
بطور قطع مىتوانيم بگوئيم كه ملّت آمريكا راضى نبوده و نخواهد بود كه يهود بازارهاى تجارتى خود را در اين كشور متمركز سازند، زيرا تاريخ چنين نشان داده كه هركشورى كه يهود در آن تمركز داشته باشد عوامل فساد در آن زياد شده و در نتيجه كشورهاى ديگر نسبت به آن بدبين خواهند شد، چنانچه اين امر نسبت به اسپانيا، آلمان و بريتانيا اتفاق افتاده است.
بسيار مىشنويم كه بريتانيا چنين كرده است و آلمان چنان نموده است، ولى در واقع يهود آن را انجام داده و هيچ ارتباطى به دولت بريتانيا و آلمان ندارد.
امروز آمريكا بهمين درد مبتلاست و هر كارى را كه يهود انجام مىدهند به نام ملّت آمريكا تمام مىشود، در صورتى كه ملّت آمريكا از آن مبرّا مىباشد(5).
امروز ملّت آمريكا فقط با عينكهائى كه يهود بر چشم آنها نهادهاند به دنيا مىنگرد و اين بدبختى ديگرى است كه نصيب ما مىشود.
يهود در هرگوشه و كنارى نفوذ كردهاند و حتّى كليساهاى مسيحى در آمريكا تحت نفوذ آنهاست و در حقيقت منبرهاى كليساها وسيلهاى از وسائل تبليغات يهودى مىباشد.
به عقيده من اگر كشيشها و كاردينالها به حرفهاى خود رسيدگى كنند، خواهند ديد كه % 70 از حرفهاى آنها از افكار يهودى سرچشمه گرفته است (6) .
برنامههاى اقتصادى آمريكا فقط بدست يهود اجرا مىشود.
شايد افكار عمومى مردم و سرمقالههاى روزنامههاى آمريكا، از افكار خود يهود، يهودىتر است.
اگر در دنيا مكانى وجود داشته باشد كه افكار يهودى را به مردم تزريق كند، همان كنيسههاى آمريكا است (7).
اگر يهود در اعماق كليساها دست يافتهاند، آيا ممكن است در دانشگاهها دست نداشته باشند؟
تمام دانشگاههاى آمريكا از نفوذ يهود و افكار و عقائد آنها رنج مىبرند(8).
در آمريكا دو سازمان يهودى وجود دارد يكى به نام (كهيلا نيويورك) و ديگرى به نام (كابينه يهودى آمريكا).
(كهيلا) امروز به صورت يك حكومت مستقلى در آمده است، تمام قراردادهاى او قانون حساب مىشود و شايد اين سازمان قويترين اتّحاديّههاى يهودى را تشكيل مىدهد.
علّت هجرت كردن روزافزون يهود به نيويورك، وجود همين سازمان است. (كهيلا) نسبت به يهود حكم رفم نسبت به نصارى و مكّه نسبت به مسلمانان را دارد(9).
وجود كهيلا دليل بسيار محكمى است بر عليه كسانى كه مىگويند: (يهود يك عنصر منقسم برخود و متنافرى را تشكيل مىدهد)، زيرا در اين سازمان امپرياليستها و تودهئيها و خاخامهاى يهودى چون برادر بر سر يك ميز نشسته و زير پرچم (يهوذا) براى مقاصد خود نقشه ريزى مىكنند(10).
هر فرد يهودى در آمريكا دست كم در يك سازمان مخفى اسم نويسى كرده است(11).
كهيلا نام خود را تغيير داده و نام (كنفرانس يهودى جهانى) را براى خود نهاده است و تقريبا تمام آرمانهاى خود را به تحقّق رسانده است(12).
هزاران سازمان مخفى تابع كهيلا وجود دارد.
خوب است از اين آقايان يهود كه هميشه سعى كردهاند خود را وطن پرست قلم داد كنند، سؤال كنيم: اين سازمانها براى چيست؟ و بر عليه كيست؟ و آنها چرا اينقدر تلاش مىكنند تا نيويورك را از هر عنصر مخا لفى جدا سازند؟ و اگر فرض كنيم آنها وطن پرست هستند هيچ احتياجى به سازمان نخواهند داشت(13).
كهيلا درس عبرتى است كه دنيا بايد آن را به خوبى فرا گيرد تا از سرعت نفوذ يهود باخبر بوده و صورت جهانى كه به فرمان يهود حكم مىكند در نظر بياورد(14).حزب جمهورى آمريكا دامن گرمى براى يهود بوده است و لذا هميشه اين حزب در انتخابات پيروز مىشود و در حقيقت اين حزب را همان سازمان كهيلا مىچرخا ند.
تعيين رئيس جمهورى آمريكا جز به دستور يهود، بدستور و فرمان كس ديگرى نيست، ولى بيچاره ملّت آمريكا گمان مىكند كه خود آنها رئيس جمهورى را تعيين مىكنند، چنانچه رئيس جمهور پس از انتخابات با آنها كج رفتارى كند، آنقدر در باره او دزدى كشف خواهد شد! كه بالاخره يا تسليم مىشود و يا از صحنه بيرون مىرود.
هنوز يهود همان سياست قديمى خود را در پيش گرفته است مبنى بر اين كه نبايد يهودى را جلو انداخت، بلكه بايد بيگانگان را صورت قرار داده و يهود در پشت صحنه باشند. فايده اين كار اين است كه آنها با سركاربودن بيگانگان بيش از ظاهر بودن يهود مىتوانند اغراض خود را اعمال كنند، زيرا اگر يهودى رئيس باشد و علنا به اهداف يهود كمك كند، مردم او را متهم كرده و شا يد از يهود متنفر شوند، در صورتى كه اگر آنها همچنان زير پرده باشند هيچگاه مورد اتهام قرار نخواهند گرفت و در اين صورت هم از انتقاد، سالم مىمانند و هم خواستههاى خود را جامه عمل مىپوشانند(15).
در آمريكا سازمان ديگرى وجود دارد به نام (سازمان تامانى). گرچه اين سازمان در ظاهر از صحنههاى سياسى خارج شده ولى در واقع اگر قوىتر و با نفوذ تر نشده باشد ضعيفتر نشده است. سرمايه اين سازمان را از تجارت جنس ظريف (زنان و دختران) و مواد مخدر تأمين مىكنند!.
چندى پيش دولت آمريكا تحقيقاتى در اين باره بعمل آورده و مردم بدترين نوع جنايت (يعنى تجارت جنس ظريف) را به چشمهاى خود مشاهده كردند و آنقدر رسوائى اين عمل زشت، بالا بود كه بسيارى از اين بازرگانان بشردوست يهودى، مجبور شدند كه نام و فاميلى خود را عوض كنند! و اينك بهترين و معروفترين فاميلهاى يهودى در نيويورك اسمهاى مستعار دارند(16).
تیا تر و سينما
ديرزمانى است كه يهود مىكوشد تا هرچه وسائل تبليغاتى است مانند تآتر و سينما را منحصرا تحت تصرف خود در آورد. و معمولاً چون تآتر تأثير شگرفى در مغز و تفكّر افراد جامعه مىگذارد، يهود كارى كرده است كه برنامه تآتر دست آنها باشد تا هيچ نمايشى بر عليه آنها اجرا نشود(17).
سيطره يهود، منحصر به تآتر نيست بلكه از يك طرف تمام سينماها از مال يهود است و از طرف ديگر صاحب امتياز آنها مىباشند و همچنين است شركتهاى فيلم بردارى كه همه يهودى مىباشند.
مشكل اينجاست كه هرجا يهودى باشد مشكلات و انحرافات فراوان است، هر يهودى به سهم خود مىكوشد تا اخلاق ملّتها را فاسد كند و از اين راه بر مغز و روح مردم پيروز شود.
اين مشكل بصورت رسوائى بزرگى در تآترها و سينماهاى آمريكا به وضوح ديده مىشود(18).
موسيقى و يهود
مردم از آنكه خانههايشان محل رقص و غنا و موسيقى شده است بستوه آمدهاند ولى آنها نمىدانند كه موسيقى و غنا جزو احتكارات يهود است، اين يهود هستند كه جوانهاى ما را يك مشت افراد نادان و كماطلاع به بار آوردهاند.
و همين موسيقى (جاز) كه امروز درهر محفلى صورت وحشتناك خود را ظاهر مىكند يكى از اختراعات خطرناك يهود است كه آن را براى فساد اخلاق جوانان ساختهاند(19).
معمولاً اگر كسى در فساد هائيكه جامعه امروز را تهديد مىكند تحقيقى بعمل آورد بدون شك خواهد يافت كه دست يهود در تمام آنها دخالت دارد و حتى جنگهاى خونينى كه تا به حال هزاران انسان را به كشتن داده است بدست مرموز يهود برپا شده است(20).
شراب و يهود
جون فوستر فريزر در كتاب (يهودى فاتح) كه در سال1916 چاپ شده است مىنويسد: تجارت ويسكى در آمريكا، منحصر به يهود است. و %80 از اعضاى كابينه بازرگانان شراب، يـهودى هستند چنانچه تجارت انـواع سيگار هم منحصر به يهود است(21).
يگانه كسيكه از شراب تبليغ مىكند يهود هستند زيرا شما هيچ نمايش، كتاب قصّه، فيلم و غيره را خا لى از اسم شراب نخواهيد يافت. مىدانيد چرا؟ براى اين كه اين تجارت آنها است و آن هم تبليغات آنها(22)! آيا پس از همه اين تبليغات نمىتوان گفت كه يهود به قسمتى از آرما نهاى خود رسيدهاند؟
پي نوشت:
1 ـ تأليف هنرى فورد ميليونر مشهور، در اين كتاب بحثهائى پيرامون تاريخ يهود در آمريكا،
گوشههائى از نفوذ يهود، قربانيان يا جبّاران، آيا يهود امّتى را تشكيل مىدهند؟ برنامههاى سياسى يهود، مقدمهاى بر كتاب پروتكلها، چگونه يهود از سلطه خود استفاده مىكنند، نفوذ يهود در سياست آمريكا، بفلشفيكها و صهيونيستها، سيطره يهود بر تآتر و سينما، شراب، قمار، فساد، مشكله بزرگ جهان، مد و جزر در سلطان مالى يهود، سيطره بر روزنامهها، دولت جامعه (يهوذا) و غيره مىباشد. يكى از كتابهاى سودمندى است كه اخيرا در كشورهاى عربى انتشار يافته است. و اين كتاب در سال1921 از طرف شركت ماشين سازى مشهور (فورد) منتشر گرديد و بلافاصله يهود نسخههاى آن را جمع كرده و آتش زدند. فورد پس از تأليف اين كتاب آنقدر مورد انتقاد محافل آمريكائى قرار گرفت كه بالاخره مجبور شد معذرت نامهاى را كه روزنامهها از طرف او چاپ كرده بودند امضاء كند، هر نسخهاى از اين كتاب در آمريكا800 دلار بفروش رسيد!
2 ـ (يهود يگانه مشكله جهان)، صفحه19.
3 ـ (يهود يگانه مشكله جهان)، صفحه58.
بر گرفته از : سایت موعود
نفوذ فراماسونهای یهود در دولت بوش
پيش از جنگ های آمريکا در منطقه که با حمله به عراق شروع شد، برخی از عرب ها نسبت به اين که تعداد اعضای يهودی در دولت جورج بوش کمتر از عهد دولت کلينتون است ابراز خوشنودی می کردند. (در زمان کلينتون ديويد کوهين وزير دفاع و مادلين آلبرايت وزير امور خارجه از يهودی فراماسونهای سرشناس بودند). اما مدتی نگذشت که همه چيز آشکار شد و همه دانستند که اين دولت بازيگران پشت پرده بسياری دارد که در مقايسه با تاريخ دولت آمريکا بی سابقه است. بسياری از اين بازيگران يهودی فراماسونهایی هستند که روابط بسيار مستحکمی با جنبش جهانی صهيونيسم به ويژه لابی يهودی فراماسونری آمريکا دارند. آنان از حوادث 11 سپتامبر برای فراهم کردن زمينه جهت سيطره آمريکا بر جهان بهره بردند. جنگ بر ضد افغانستان و عراق تنها "پوسته" طرح هايی بود که آنان برای ايجاد خاورميانه جديد به رهبری "اسرائيل" به اجرا درآوردند.
نشانه های اين "رهبران در سايه" در همه گفته های بوش و
اقدامات وی قابل رديابی است. برای نمونه پل ولفوويتز همان کسی است که انظار عمومی را از حل مسئله فلسطينيان و اسراییلی ها به حمله به عراق منصرف کرد، بدون آن که جهت سياست آمريکا در مورد خاورميانه را که تهيه آن بر عهده خود او بوده است از جنگ "صد ساله" بر ضد اسلام تغيير دهد. داگلاس فايث (سردمدار محافل يهودی فراماسونی ) معاون وزير دفاع آمريکا همچنان عرب ها را جزئی از گروه های شر مطلق می داند که در برابر گروه های خير مطلق از جمله "اسرائيل" قرار گرفته اند! "اسرائيل" نيز فکر می کند که تنها راه درست، جنگ با دشمنان عربش تا شکست کامل آنهاست و نبايد با آنها وارد مذاکرات صلح شد. از جمله طرح های وايث، طرح راهبردی حمله آمريکا به لبنان به منظور اخراج سوری ها مانند اشغال کويت به بهانه آزادسازی آن در جنگ دوم خليج است. نويسنده سخنرانی های رئيس جمهور در امور اقتصادی که ديويد فورم نام دارد در پشت بازیهای تندروی پنتاگون قرار دارد. او عبارت "محور شرارت" را که بوش در سخنرانی خود در مورد عراق و ايران و کره شمالی بر زبان آورد، اختراع کرد. اين طرح زمينه را برای ايجاد امپراتوری و يا سلطنت آمريکا در منطقه مانند امپراتوری روم، فراهم می کند. اليوت آبرامز "قهرمان ماجرای رسوايی ايران ـ کنترا" حلقه يهودی فراماسونی پيرامون بوش را کامل می کند. آبرامز مسئول امور خاورميانه در شورای امنيت ملی آمريکاست. او از کسانی است که مخالفت خود را با روند صلح در خاورميانه پنهان نمی کند. او استراتژی "افزايش توان نظامی اسرائيل" برای کنترل معادله زمين در برابر صلح را پيگيری می کند. ولفوويتز طراح جنگ صد ساله بر ضد اسلام در انتظار فاجعه ای مانند پرل هاربر برای سلطه بر جهانپل ولفوويتز : جنگ آمريکا بر ضد عراق مقدمه اجرای طرحی است که يکی از بازیهای محافظه کار عاشق جنگ در آمريکا مدت های زيادی در انتظار آن بود. او پل ولفوويتز معاون وزير دفاع آمريکاست. او هميشه تلاش کرده است که گزارش های نظامی خود را به بوش تحويل دهد تا به وسيله تمرکز و تأکيد بر مسئله از ميان برداشتن حکومت صدام حسين، او را از توجه به يافتن راه حل عادلانه برای مسئله فلسطين باز دارد. ولفوويتز به شدت علاقه مند است آمريکا را به چندين بحران بين المللی مشغول سازد و در پی آن وقت کافی را برای اسراییلی ها به منظور تحميل سلطه خود بر فلسطينيان، فراهم کند. برخی از ناظران در آمريکا اکنون خطر مرد دوم پنتاگون برای کشورشان را احساس کرده اند. کار به جايی رسيده است که برخی از محافظه کاران نيز او را خطرناک ترين چهره در دولت کنونی آمريکا معرفی می کنند، زيرا او مواضع تندی دارد و علاوه بر آن می تواند با لفاظی از نقشه های خود دفاع و به راحتی ديگران را توجيه کند. يکی از اين ناظران پل ولفوويتز و دار و دسته وی را "امپرياليست های دمکرات" می نامد. آنان اخيراً از دخالت نظامی آمريکا در سوريه و ايران برای ايجاد تغييرات در اين کشورها پس از اشغال عراق سخن گفته اند. در اکتبر سال 2002م روزنامه نيويورک تايمز اخباری را در مورد ولفوويتز و دار و دسته وی منتشر کرد که در آن از فشار اين افراد بر دولت بوش برای آغاز جنگ فوری بر ضد عراق سخن گفته شده است، زيرا حمله به افغانستان (سرزمين خشک و فقير) نمی تواند جنگ جهانيی را که آنان درصدد شعله ور کردن آن هستند، آغاز کند، اما از نظر آنان عراق پله ديگری برای "جنگ بر ضد تروريسم" و "برخورد تمدن ها"ست. در اين طرح دين اسلام "دشمن" معرفی شده است و بايد جنگی "صد ساله" بر ضد آن آغاز شود. پس از انتشار اين طرح، اين افراد " گروه ولفوويتز" لقب گرفتند. اين گروه در حال حاضر ايالات متحده را در همان مسيری هدايت می کنند که سياست تندرو و افراطی و بسيار خطرناک فراماسونهای یهودی به آن سو در حال حرکت است. در اين تفکر همه دولت های اسلامی که "اسرائيل" از آنها می ترسد، دشمن تلقی شده اند و شايد اگر دولت بوش نبود اين ايده های ولفوويتز تنها يک رؤيا باقی می ماند. روزنامه نيويورک تايمز می افزايد، يکی از بخش های اصلی نفوذ اين گروه شورای سياست دفاعی پنتاگون است. 18 عضو اين شورا روابط بين المللی گسترده ای به ويژه با "اسرائيل" دارند و اين مسئله برای آنان اين امکان را فراهم می کند که از طريق اقدامات پنهان و مانورهايی که دولت آمريکا از آن ناآگاه است تغييراتی را بر سياست اين کشور تحميل کنند. هنگامی که ولفوويتز پسر يک ديپلمات يهودی و استاد رياضی دانشگاه پس از جنگ 1973م به پنتاگون پيوست، اقدامات خود را که اکنون سياست آمريکا در خاورميانه نمونه بارز آن شمرده می شود، آغاز کرد. پل ولفوويتز در سال 1992م پيش نويس طرحی را تحت عنوان " تأثير گذاری بر ديدگاه های جهانيان در قرن آينده" تهيه کرد. اين طرح اکنون اساس سياست خارجی بوش پسر قرار گرفته است. در اين طرح از پنتاگون خواسته شده است، "سازمان جديدی برای جهان بنا نهد که در زير سلطه کامل آمريکا باشد (نظم نوين جهانی يا نظام تک قطبی به رهبری مطلق آمريکا). گروه ولفوويتز پس از آن به نام گروه "طرح قرن جديد آمريکايی" شهرت يافت. در اين گروه ديک چنی معاون رئيس جمهور آمريکا و يکی ديگر از دوستان ولفوويتز يعنی ريچارد پرل که "رهبر در سايه" لقب گرفته است، نيز حضور دارند. بوش در ژوئن 2002 ميلادی در سخنرانی خود در "وست پوينت" با توجه به طرح ولفوويتز، تأکيد کرد، آمريکا قصد دارد قدرت نظامی خود را حفظ و با چالش ها مقابله کند. به گفته يکی از کارشناسان مسائل آمريکا "گروه ولفوويتز" به شدت تلاش می کند که ايالات متحده آمريکا را به حرکت در مسير سياست های جناح راست تندروی " اسرائيل" که از مهم ترين هدف های آن حمايت از " تهاجم هسته ای احتمالی رژيم اسراییل به کشورهای عرب" است، سوق دهد. اگر هم نتوان ولفوويتز را مزدور تمام عيار "اسرائيل" ناميد، شارون و جنبش شهرک نشينان صهيونيستی که خواستار کشتن ياسر عرفات رئيس تشکيلات خودگردان و اخراج فلسطينيان از سرزمين های اشغالی بودند، اميدهای زيادی به او دارند. پل ولفوويتز معاون وزير دفاع آمريکا يکی از 23 شخصيت يهودی فراماسونی حاضر در دولت جورج بوش پسر محسوب می شود. اين 23 نفر عبارتند از: 1. پل ولفوويتز معاون وزير دفاع 2. ريچارد پرل رئيس شورای سياست گذاری و برنامه ريزی پنتاگون (او اکنون از اين سمت استعفا داده است) 3. آری فليشر سخنگوی کاخ سفيد (مستعفی) 4. کين ميلمان مدير سياست گذاری کاخ سفيد5. جی ليفکوويتز دستيار معاون رئيس جمهور6. ديويد فورم نويسنده سخنرانی های بوش (مستعفی) او عبارت محور شرارت را اختراع کرد7. براد بلايکمان سرپرست تشريفات کاخ سفيد8. داو زاکهايم معاون وزير دفاع و بازرس هزينه ها9. لويس ليپی سرپرست کارگزينی اداره معاون رئيس جمهور آمريکا10. آدم گلدمان مسئول ارتباط با انجمن يهوديان در کاخ سفيد11. کريس گرستين دستيار معاون وزير امور خانواده12. اليوت آبرامز سرپرست گروه امور خاورميانه و مسئول امور حقوق بشر شورای امنيت ملی آمريکا (قهرمان ماجرای رسوايی ايران ـ کنترا ) 13. مارک وينبرگ معاون وزير دفاع در امور سياسی 14. داگلاس فايث معاون وزير دفاع در امور سياسی 15. مايکل چرتوف رئيس بخش جنايی وزارت دادگستری 16. دانيال کيرتزر سفير آمريکا در تل آويو17. کليف سوبل سفير آمريکا در هلند18. استيوات برنشتاين سفير آمريکا در دانمارک19. خانم نانسی برينکير سفير آمريکا در مجارستان20. فرانک لافين سفير آمريکا در سنگاپور21. رون وايزر سفير آمريکا در اسلواکی 22. ميل سامبلر سفير آمريکا در ايتاليا23. مارتين سيلور اشتاين سفير آمريکا در اروگوئه ، به راحتی می توان دید و پی برد که آمریکا مستعمره فراماسونهای اسراییلی است و این قدرت ویرانگر یهودی فراماسونی است که به تمام دنیا چنگ افشانده است .
سازمان پارس – شورای براندازی
بررسی ریشه های بحران اخیر خاور میانه
مصاحبه امی گودمن ، با نوام چامسکی
ترجمه : اکرم پدرام
از نشریه دموکراسی نو
امي گودمن: . . . نوام چامسکي در ماه مي گذشته به بيروت سفر کرده و با
افراد بسياري از قبيل سيد حسن نصرالله، رهبر حزب الله لبنان ملاقات داشته است. . . آقاي چامسکي! آيا مي توانيد درباره اتفاقات کنوني لبنان و غزه صحبت کنيد؟
نوام چامسکي: خب، البته بجز اطلاعاتي که در اختيار شما و شنوندگان شماست، من هيچ گونه خبري از بطن آن نواحي ندارم. بحران کنوني غزه از پايان ماه ژانويه و درست بعد از پيروزي حماس در انتخابات شروع شد. اسرائيل و ايالات متحده بلافاصله پس از انتخابات اعلام کردند که مردم فلسطين را به خاطر انتخاب نادرست خود در اين انتخابات آزاد تنبيه خواهند کرد و تاکنون تنبيه شان شديد بوده است.
به طور همزمان بخشي از اين مجازات در غزه و بخش شديد آن که به نوعي از نظرها پنهان مانده در كرانه غربي پياده شده است، جايي که "المرت"، نخست وزير اسرائيل برنامه الحاق خود را اعلام کرد، برنامه اي که از روي حسن تعبير "همگرايي" ناميده مي شود و در اينجا به عنوان عقب نشيني از نوار غزه معرفي شده است، اما در حقيقت رسميت بخشيدن به برنامه الحاق سرزمين هاي با ارزش و بيشتر منابع كرانه غربي از قبيل آب و بلوکه و حفظ بقيه اماکن است، زيرا وي همچنين اعلام کرد که اسرائيل دره اردن را اشغال خواهد کرد که البته بدون خشونت بيش از حد يا بحث و مشاجره زياد به اين اهداف دست يافتند.
در واقع اتفاقات خود غزه، به عنوان آخرين مرحله در بيست و چهارم ماه جون شروع شد. زماني که اسرائيل دو برادر غيرنظامي فلسطيني را که يکي از آنها پزشک بود، ربود. ما اسامي آنها را نمي دانيم و در حقيقت، هيچ کس نام اين قربانيان را نمي داند. احتمالا آنها را به اسرائيل بردند و کسي از سرنوشت شان خبري ندارد. روز بعد حادثه اي رخ داد که درباره آن بسيار مي دانيم و آن دستگيري سرجوخه گيلاد شليت بود (که توسط فلسطيني ها ربوده شد). اين اتفاق را همه مي دانند؛ اما آدم ربايي اول ناگفته و پنهان ماند. سپس بعد از ربودن گيلاد شليت حمله هاي اسرائيل به نوار غزه بالا گرفت که به دفعات متعدد گفته شده و لزومي به تکرار من نيست.
مرحله بعد، ربودن دو سرباز اسرائيلي از طرف حزب الله بود که به قول آنها اين اتفاق در مرز رخ داده است. توجيه علني حزب الله براي اين عمل، آزاد کردن زندانياني است که کسي از تعداد واقعي آنها خبر ندارد. گفته مي شود که چند صد نفري ربوده شده اند. آيا چه کسي مي داند که آنها کجا هستند؟
اما به نظر من و به نظر بيشتر تحليل گران، دليل اصلي چيز ديگري است؛ که از تايمز مالي که اتفاقا هم اينک پيش روي من است، برايتان مي خوانم. "زمان و ميزان حمله ها نشان مي دهد که هدف اصلي تا حدودي کاهش فشار وارده بر فلسطيني هاست که اين از طريق وادار کردن اسرائيل به جنگيدن همزمان در دو جبهه متفاوت انجام پذيراست." ديويد هرست که به خوبي بر اين نواحي اشراف دارد، اين گونه شرح مي دهد: به نظر من اين به عنوان نمايش همبستگي با مردم در حال رنج است، انگيزه اي براي درگيري.
در نظر داشته باشيد که اين يک حرکت غير مسئولانه است و مردم لبنان را به وحشتي بي انتها مي اندازد و احتمالا به مصيبتي بزرگ مبتلا مي سازد. حال آيا در ارتباط با هدف ثانويه خود، يعني آزادسازي زندانيان يا هدف اوليه شان و نوعي همبستگي با مردم غزه، به هيچ نتيجه اي خواهند رسيد، معلوم نيست. اميدوارم برسند، اما احتمال آن ضعيف است.
رسانه هاي تجاري اينجا اصرار دارند که دو کشور ايران و سوريه از طراحان اصلي قيام ناگهاني لبنان هستند. عقيده شما درباره اينگونه تحليل ها که به نظر مي آيد به نوعي به منظور کاهش اهميت جنبش واقعي مقاومت است و اين بار نيز بدين منظور ره به ايران باز مي کند، چيست؟
نوام چامسکي: حقيقت اين است که ما هيچ گونه اطلاعي در اين زمينه نداريم و ترديد دارم که آنهايي هم که اينها را مي نويسند خود اطلاعي داشته باشند. صراحتا شک دارم که حتي سازمان اطلاعات آمريکا هم اطلاعي از اين موضوع داشته باشد. البته محتمل است. يعني ترديدي نيست که حزب الله لبنان با سوريه و ايران ارتباطاتي قوي داشته باشد، اما اينکه آيا اين ارتباطات عامل محرک عمليات اخير بوده، نمي توانيم به صراحت بگوييم. شما مي توانيد هر چه که دوست داشته باشيد حدس بزنيد. البته پيش بيني مذکور محتمل است. در واقع حتي يک امر ممکن است. اما از سوي ديگر دلايل بسياري هست که نشان مي دهد حزب الله انگيزه هايي از آن خود دارد، شايد همان انگيزه هايي باشند که هرست، تايمز مالي و سايرين بدان اشاره کردند. اين انگيزه ها نيز ممکن است عامل محرک عمليات اخير باشند و در واقع به مراتب ممکن تر از آنهايي که شما اشاره کرديد، هستند.
اسرائيل عملا مدعي است که دلايل متقني دارد که حزب الله درصدد ارسال دو سرباز گروگان گرفته شده اسرائيلي به ايران بوده و به همين دليل برآن شده که هردو راه دريايي و هوايي را از طريق بمباران ببندد.
نوام چامسکي: آنها اين چنين ادعا مي کنند. درست است اما باز هم تکرار مي
کنم که هيچ گونه شواهدي در دست نيست. ادعاهاي يک دولتي که دست به حمله هاي نظامي مي زند، داراي اعتبار چنداني نيست. اگر شواهدي براي عرضه دارند، براي ما نيز جالب است که بشنويم و ببينيم. در واقع اين نيز ممکن است اتفاق بيفتد ولي باز هم هيچ چيز را ثابت نمي کند. اگر حزب الله سربازان زنداني را در اختيار دارد و فکر مي کند که به دليل ميزان حملات اسرائيل نمي تواند آنها را در لبنان نگه دارد، ممکن است آنها را به جاي ديگري بفرستد. اما اينکه سوريه يا ايران در اين زمان آنها را بپذيرند، من ترديد دارم، حتي به اين فرضيه که آنها بتوانند سربازان را به آنجا بفرستند هم شک دارم، البته شايد حزب الله بخواهد اين کار را بکند.
سوال من از شما درباره نقطه نظر دان گيلرمن، نماينده اسرائيل در سازمان ملل است که مي گويد:
"در حالي که ما در اين روزهاي بسيار دشوار اينجا نشسته ايم، من از شما و همکارانم خواهش مي کنم که از خود اين سئوال را بپرسيد: اگر کشور شما زير چنين حملاتي قرار مي گرفت، اگر کشورهاي همسايه شما از مرزهايتان به داخل نفوذ کنند تا مردم شما را بدزدند، و اگر صدها راکت بر سر شهرهاي کوچک و دهکده هاي شما فرود آيد، شما چکار مي کنيد؟ آيا فقط در جاي خود مي نشينيد و تحمل مي کنيد يا دقيقا همان کاري را مي کنيد که اسرائيل در حال حاضر انجام مي دهد؟"
نوام چامسکي: او به لبنان اشاره مي کند نه غزه.
بله، درست است.
نوام چامسکي: بله. خب، از اين نظر که صدها راکت پرتاب شده، درست مي گويد و طبيعتا بايد پرتاب راکتها قطع شود. اما وي اشاره نکرد (يا حداقل در اين بخش از نقطه نظرات خود اشاره نکرد) که راکتها پس از حملات سنگين اسرائيل عليه لبنان که منجر به کشته شدن شايد 60 نفر از مردم و تخريب سازمانهاي
بسياري شد، پرتاب شدند. باز هم چون هميشه اين حوادث پيش زمينه هايي دارند وشما بايد تصميم بگيريد که حادثه محرک اوليه کدام است. به نظر من در اين مورد حوادث محرک همان هايي هستند که بدانها اشاره کردم- فشارهاي مستمر سرکوبگرانه؛ آدم ربايي هاي متعدد؛ بيرحمي و شقاوتهاي بسيار در غزه؛ اشغال پياپي كرانه غربي، که در واقع اگر ادامه يابد، مساوي با نابودي يک ملت است، مساوي با پايان يافتن فلسطين است؛ ربودن دو غير نظامي در غزه در 24 جون؛ و سپس واکنش به ربودن سرجوخه شليت. ضمنا قوانين در برابر ربودن غيرنظاميان و سربازان متفاوت عمل مي کند. حتي قانون بشردوستانه بين الملل بين اين دو تمايزي قائل است. در حين يک کشمکش... اگر سربازي دستگير شد، بايد با او با روش هاي انساني رفتار شود. اما جرم دستگيري يک سرباز به اندازه دستگيري يک غيرنظامي و عبور دادن او از مرز به کشور خود بزرگ نيست. دستگيري غيرنظاميان جرم مهمي است. اين همان جرمي است که گزارش نمي شود. لزومي به تکرار نيست که پي درپي به غزه حمله مي شود و شهر را به يک زندان بزرگ تبديل کرده، زنداني که زير حمله هايي بي امان از قبيل: فشار اقتصادي، حمله نظامي، آدم کشي و غيره است. در مقايسه با اينها، ربودن يک سرباز، هر چقدر که مهم، در مقياس با اين ستمگري ها جايگاه بالايي ندارد.
در حال حاضر سران کشورهاي صنعتي در سن پيترزبورگ براي جلسه کشورهاي عضو گروه 8 گردهم آمده اند. نقش آمريکا در اين اجلاس در مورد خاورميانه چيست؟
نوام چامسکي: به نظر من احتمالا بيشتر به نتيجه قطعنامه سازمان ملل شبيه خواهد بود. اين قطعنامه که چند دهه قبل صادر شد، بلافاصله وتو شد و وتوي قطعنامه سازمان ملل استاندارد است. آمريکا عملا به تنهايي احتمال استقرار سياسي، محکوم کردن جرائم و شقاوتهاي اسرائيل را مسدود کرده است.
زماني که اسرائيل در سال 1982 به لبنان حمله کرد، ايالات متحده بي درنگ چندين قطعنامه را وتو کرد، قطعنامه هايي که به منظور پايان دادن به يورشهاي اسرائيل که از مهيب ترين يورشها در نوع خود بودند، صادر شده بود. عملا اين روند توسط هر دولتي که در آمريکا روي کار مي آيد، ادامه مي يابد. بنابراين به گمان من اجلاس کشورهاي عضو گروه 8 نيز به همين نتيجه خواهد رسيد.
آمريکا در واقع اسرائيل را به عنوان يک شعبه پيشاهنگي نظامي مي داند و از او در برابر هر گونه انتقاد يا عملکردي حمايت مي کند و مخفيانه يا در واقع آشکارا از توسعه اين کشور، از حملاتش به فلسطين، از پيشبرد آن در اشغال مناطق باقيمانده فلسطين و از عملکردش که اجراي سفارش موشه دايان در دهه 70 مي باشد،( زماني که او مسئول مناطق اشغالي بود) پشتيباني مي کند. موشه دايان به همکاران کابينه خود گفت: "بايد به فلسطيني ها بگوييم که ما براي شما هيچ گونه راه حلي نداريم و شما مثل سگها زندگي خواهيد کرد، هر کس بخواهد مي تواند برود و خواهيم ديد که به کجا مي انجامد." اين سياست اصلي آنهاست و به نظر من آمريکا براي ادامه پيشبرد اين سياست از هر روشي استفاده خواهد کرد.
تازه ترين اثر نوام چامسکي "آمريکاي شکست خورده" توسط همين مترجم در شرف ترجمه است.

