خدای من خوب است ، خدای بن لادن بد ....
|
| |
|
|
http://www.roshangari.net/
هارولد پينتر بيمار و در بيمارستان بستری است و نمی تواند برای دريافت جايزه نوبل ادبيات که امسال به او داده شده، در مراسم حضور پيدا کند. ولی سخنرانی خود را در يک نوار ويديويی ضبط کرده که روز 7 دسامبر در مراسم مقدماتی در آکادمی نوبل به نمايش گذاشته شد. پينتر در اين سخنرانی نخست شاخه های مختلف نمايشنامه نويسی: درام، نمايش سياسی و طنز سياسی را با مثال هايی از نمايش های خود شرح ميدهد. در همه آن ها جستجوی حقيقت مساله اصلی است، حقايقی که لغزنده تر از آن هستند که دست يافتنی باشند. اما نمايش سياستمداران هيچ ربطی به هيچ يک از اين شاخه ها ندارد. از نوع ديگری است ...
آنچه می خوانيد چکيده کوتاهی از سخنرانی است که به شيوه تند نويسی ترجمه و خلاصه شده است. متن اصلی سخنرانی هنرمندانه و با ظرافت خاصی تنظيم شده که متاسفانه در اين چکيده ی شتاب زده قربانی شده است. با اينکه در فاصله کوتاهی که از انتشار سخنرانی ميگذرد، انتقاد های کوبنده او عليه دولت های بوش و بلر و جنگ ، مرتب در رسانه های جهان بازتاب يافت، ولی خطر سرخی که سخنرانی را از ابتدا تا انتها به هم وصل می کند يادآوری ماموريت قلم است و کسی که قلم را در دست می گيرد، حتی اگر آن کس کارمندی باشد که سخنرانی بوش را می نويسد .
گاهی آينه را بايد شکست
هنر ، حقيقت و سياست
متن سخنرانی هارولد پينتر به مناسبت اهدای جايزه نوبل ادبيات به او
« خط فاصل قاطعی بين آن چه واقعی است و آن چه غير واقعی است، بين حقيقت و دروغ وجود ندارد . ضروری نيست چيزی يا درست و يا نادرست باشد، ميتواند هم درست و هم نادرست باشد .
من هنوز باور دارم اين نظر درست است و هنوز بر مبنای آن ميتوان از راه هنر به کشف حقيقت پرداخت. بنابراين به عنوان يک نويسنده ، بر اين نظر ايستاده ام .. ولی به عنوان يک شهروند ؟ نه ....
به عنوان يک شهروند بايد بپرسم :
حقيقت چيست ؟
دروغ کدام است ؟
حقيقت در درام گريزنده است . شما هرگز نمی توانيد آن را بطور کامل دريابيد ، ولی از جستجوی آن گريزی نيست . جستجو مشخصا انگيزه اين تلاش است . جستجو وظيفه شماست . بيشتر اوقات از روی حقيقت در تاريکی سکندری می خوريد ، با آن تصادم می کنيد، يا فقط تصوير يا انگاره ای به نظرتان می آيد به حقيقت ارتباط دارد ، و بيشتر از آن اغلب ، حتی تشخيص نمی دهيد که ، با حقيقت برخورد کرده ايد . ولی حقيقت بزرگ اين است که ، در درام چيزی به نام حقيقت واحد وجود ندارد . حقايق متعدد وجود دارند . اين حقايق به چالش با يکديگر بر می خيزند، در هم فرو می روند ، يک ديگر را بازتاب می دهند، يک ديگر را ناديده می گيرند، يک ديگر رابه استهزاء می کشند ، به هم ديگر پيوسته اند . گاهی فکر می کنيد حقيقت ، يک لحظه در دست شماست، بعد از دستان می گريزد ، و گم می شود ....
تئاترسياسی تماما از نوعی ديگر است .
از موعظه بايد به هر قيمتی خودداری کرد . نگاه عينی نگر اساسی است . به کاراکترها بايد اجازه داد در هوای خود نفس بکشند ...
نويسنده نمی تواند آن ها را طوری تعريف يا محدود کند ، که با سليقه يا نظر يا پيشداوری خود او جور در بيايند . نويسنده بايد آماده باشد ، کاراکترها را اززوايای متفاوت بگيرد، در گسترده ترين شعاع نظری و گاه شايد آن ها را غافلگير کند، معهذا هرگز نمی گذارد آن ها به هر راهی که دل شان می خواهد بروند. اين کار هميشه ممکن نيست .
طنز سياسی البته ، پای بند هيچيک از اين نقطه نظر ها نيست، در واقع درست برعکس آن است . و کارکرد درست آن هم ....
زبان سياسی که توسط سياستمداران ما برگزيده ميشود ، خطر پذيرش هيچيک از قلمروهای فوق را تقبل نمی کند ، زيرا بيشتر سياستمداران ما بر اساس شواهدی که در دست داريم ، نه به حقيقت ، بلکه به قدرت و حفظ قدرت علاقه دارند . برای حفظ قدرت ، مردم بايد ،
« در بی خبری بمانند ، بايد در بی خبری از حقيقت زندگی کنند، حتی از حقيقت زندگی خودشان بی خبر بمانند. »
به همين جهت آن چه ما را احاطه کرده است « پرده بزرگی است از دروغ » که آن را به ما می خورانند.
همانطور که فرد به فرد آدم ها دراين جا ميدانند ، توجيه حمله به عراق اين بود که ، صدام حسين در مقياس خطرناکی سلاح کشتار جمعی دارد، که تعدادی از آن ها ميتواند در عرض 45 دقيقه آتش شود و انهدام وحشت انگيزی به بار آورد. اين حقيقت نداشت. به ما گفتند عراق با القاعده رابطه دارد و شريک جرم آن در جنايت عظيم 11 سپتامبر است. به ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نبود . به ما گفته شد عراق امنيت جهان را تهديد می کند . به ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نداشت.
حقيقت به طور کامل متفاوت است. حقيقت به درکی که ايالات متحده از نقش خود در جهان دارد مربوط است و به شيوه ای که اين نقش را تحقق می بخشد ...
قبل از اين که به زمان حاضر برگردم ، می خواهم به گذشته نزديک نگاهی بيندازيم، به سياست خارجی ايالات متحده بعد از جنگ دوم.به باور من ما ناگزيريم اين دوره را تا حدی که مجال آن در اين جا هست مورد موشکافی قرار بدهيم .
همه ميدانند در اتحاد شوروی و سراسر اروپای شرقی در دوران بعد از جنگ چه روی داد : خشونت سيستماتيک، جنايات گسترده، سرکوب خشن تفکر مستقل . همه اين ها به طور کامل ثبت و مستند شده است.
ولی جنايات آمريکا در همان دوره فقط بطور سطحی ثبت شده، چه رسد به برسميت شناختن آن ها، بگذريم از پذيرش نفس جنايت بودن آن ها. من فکر می کنم اين مساله بايد مورد توجه قرار بگيرد. اين حقيقت نقش مهمی در رسيدن ما به وضعيت کنونی دارد. کارهايی که ايالات متحده در سراسر جهان انجام داده است، نشان ميدهد اين کشوراگرچه، به خاطر وجود اتحاد شوروی محدوديت ها يی داشت، به اين نتيجه رسيده بود که کارت سفيد دارد که هرکاری که دلش می خواهد بکند.
حمله مستقيم به واقع هرگز روش مورد علاقه آمريکا نبود. عمدتا چيزی را ترجيح ميداد که ,درگيری کم شتاب, خوانده شده است. درگيری کم شتاب به اين معناست که هزارها نفر بميرند، اما کندتر از وقتی که يک بمب بر سرشان رها کنيد. به معنای آن است که قلب يک کشور را به عفونت بيالاييد، به اين معناست که شما يک نطفه بدخيم بکاريد و به تماشای آن بنشينيد که غده عفونی شکوفا شد. به اين معناست که کمر مردم را تا می کنيد، يا آن هارا تا سرحد مرگ می زنيد، در حالی که دوستان خود شما، نظاميان و شرکت های بزرگ ، راحت در قدرت نشسته اند، و شما جلوی دوربين می رويد و ميگوييد :
دموکراسی استقرار يافت . اين عملکرد عمومی سياست خارجی ايالات متحده در دوره ای بود که من به آن اشار ه میکنم .
ايالات متحده ديکتاتوری خشن سوموزا در نيکاراگوا را بيش از 40 سال مورد حمايت قرارداد. مردم نيکاراگوا به رهبری سانديست ها رژيم را در يک انقلاب درخشان توده ای در سال 1979 سرنگون کردند.
ساندينيست ها کامل نبودند. آن ها هم ازخيره سری سهم خودشان را داشتند و فلسفه سياسی آن ها عناصر متناقضی را دربرداشت. ولی آن ها هوشمند، معقول و متمدن بودند. آن ها يک جامعه با ثبات، شريف و پلوراليستی را پی ريزی کردند. مجازات اعدام را لغو کردند. صدها هزار دهقان فقر زده را از مرگ نجات دادند. به بيش از 100000 خانواده زمين داده شد. دوهزار مدرسه ساختند. يک کارزار مبارزه با بيسوادی قابل ستايش به راه انداختند که بيسوادی رادر کشور به کمتر از يک در هفت تقليل داد. آموزش و بهداشت رايگان را برقرار کردند. مرگ و مير نوزادان را يک سوم تقليل دادند. فلج اطفال ريشه کن شد.
ايالات متحده همه اين دستاوردها را به عنوان سرکوب مارکسيستی لنينيستی محکوم کرد. از ديد ايالات متحده اين يک سرمشق خطرناک بود. اگر به نيکاراگوا اجازه داده می شدهنجارهای اجتماعی و عدالت اقتصای خود را مستقر کند، اگر اجازه داده ميشد که استاندارد بهداشت اجتماعی و آموزش خود را بالا ببرد و به وحدت اجتماعی و اتکاء به نفس ملی دست يابد کشورهای همسايه همان کار را ميکردند ...
من قبلا از پرده ی دروغ صحبت کردم که دور ما را احاطه کرده است. پرزيدنت ريگان هميشه نيکاراگوا را معبد تماميت گرايی معرفی می کرد رسانه ها همين را بازتاب می دادند و دولت بريتانيا با قطعيت براين صحه می گذاشت ولی به واقع هيچ نشانه ای از جوخه های مرگ در نيکاراگوا تحت حکومت ساندينيست ها وجود نداشت. هيچ موردی از شکنجه اتفاق نيفتاد. هيچ موردی از خشونت سيستماتيک يا رسمی نظامی وجود نداشت. هيچ کشيشی را در نيکاراگوا نکشتند. در واقع سه کشيش هم در حکومت بودند. دو کشيش ژزوئيت و يک ميسيونر مريکنول. معبدتماميت گرايی در همان همسايگی بود. در السالوادو و گواتمالا . ايالات متحده دولت آن را که به طور دمکراتيک انتخاب شده بود سرنگون کرد و 200000 نفر قربانی ديکتاتوری های نظامی شدند که در پی آن آمد.
6 نفر از برجسته ترين کشيش های جهان در سال 1989 در سن سالوادور توسط باتليون هايی که در جورجيا تعليم ديده بودند به قتل رسيدند.اسقف رومرو دلير را هنگام سخنرانی در مراسم به قتل رساندند. 75000 نفر را کشتند. چرا آن ها را می کشتند. چون آن ها باور داشتند می توان زندگی بهتری داشت. فقط همين باور برای کمونيست شمردن آن ها کافی بود. آن ها مردند چون شجاعت آن را داشتند که وضع موجود، فقر گسترده، بيماري، تحقير و سرکوبی را که در دامن آن زاده شدند زير سوال ببرند.
اين سياست فقط به آمريکای مرکزی محدود نبود...
ايالات متحده دانه به دانه ديکتاتوری های نظامی را که بعد از جنگ دوم جهانی ، خودشان يا توسط ايالات متحده به حکومت رسيدند حمايت کرده است. اندونزي، يونان، اوروگوئه، برازيل، پاراگوا، هائيتي، ترکيه، فيليپين، گواتمالا، السالوادور،و البته شيلی...
صدها هزار نفر را در اين کشورها کشتند. آيا اين ها صورت گرفته است؟ و آيا اين ها به سياست خارجی آمريکا مربوط است ؟؟؟
پاسخ مثبت است . وآن ها به سياست خارجی آمريکا مربوط بودند.
ولی شما نبايد بدانيد .
هيچ کدام روی نداده اند . هرگز روی نداده اند . وقتی که داشتند روی ميدادند، روی ندادند . مهم نبودند . اهميت ندارد . جنايات آمريکا سيستماتيک، مداوم، بيرحمانه و شريرانه بوده است، ولی عده کمی از مردم آمريکا از آن اطلاع دارند ...
من به شما می گويم :
آمريکا بی ترديد بزرگ ترين نمايش جهان است .
ممکن است خشن، خونسرد، موهن و بی رحم باشد، ولی بهترين کالا ی فروش است و بهترين کالايش خود شيفتگی است. هميشه برنده است. به سخنرانی ها ی روسای جمهوری آمريکا در تلويزيون گوش بدهيد که اين کلمات: ,مردم آمريکا, را در جملاتی مشابه اين ميگويند :
« من به مردم آمريکا می گويم وقت آن است که دعا کنيم و از حقوق مردم آمريکا دفاع کنيم و از مردم آمريکا بخواهيم به رئيس جمهور خود در کاری که به نفع مردم آمريکا می کند اعتماد کنند ....
کلمات « مردم آمريکا » مثل يک پشتی برای شما اطمينا ن می آورد. نياز نداريد فکر کنيد. فقط پشت تان را به آن بدهيد. اين پشتی ممکن است هوش و تفکر انتقادی را در شما بکشد، ولی خيلی راحتی بخش است. اين البته برای 40 ميليون انسانی که زير خط فقر زندگی می کنند صادق نيست. و برای دو ميليون زن و مردی ساکن گولاگ های گسترده در پهنه آمريکا صادق نيست .
ايالات متحده ديگر به درگيری کم شتاب علاقه ای ندارد . ديگر فايده ای در محتاط بودن نمی بيند . حال کارت هايش را بدون رودربايستی روی ميز گذاشته است. ديگر يک جو هم برای سازمان ملل، قوانين بين المللی و نقد مخالفان ارزش قايل نيست و پشت سرش هم « يک بره سربه راه ، رقت آور و زنگوله به گردن يعنی بريتانيای کبير به راه افتاده است . »
بر حساسيت اخلاقی ما چه رفته است ؟؟؟
آيا هرگز آن را داشته ايم ؟
اين کلمات به چه معناست ؟
آيا به کلمه ای که امروز به ندرت به کار ميرود يعنی « وجدان »ارتباط دارد ؟ ...
تجاوز به عراق يک عمل راهزنانه بود ، تروريسم عريان دولتی بود که بطور کامل قوانين بين المللی را به چالش کشيد. اين تجاوز، يک اقدام نظامی تعمدی بود که با انباشتن ، دروغ بروی دروغ ، و تحريف گسترده خبری در رسانه ها و بنابراين فريب عموم بر پا شد...
مابرای مردم عراق شکنجه، بمب خوشه اي، اورانيوم تخليه شده، جنايات توده ای بی شمار، بدبختي، تحقير و مرگ به ارمغان برديم و نام آن را گذاشتيم « آوردن دموکراسی و آزادی به خاورميانه »
چند نفر آدم را بايد بکشيد تا بتوان شمار را يک جنايتکار توده ای و جنگی خواند ؟؟؟
صد هزار ؟
لابد بايد اين تعداد کافی باشد . بنابراین ، بوش و بلر را بايد به دادگاه جنايات جنگی تحويل داد . ولی بوش باهوش بوده است ...
او حاضر نشد دادگاه عدالت بين المللی را تصويب کند ...
بنابرین ، هيچ سرباز آمريکايی و يا سياستمدار آمريکايی رانمی توانيد به دادگاه ببريد ...
بوش گفت :
« نيروی دريايی خود را سراغ شما خواهم فرستاد . »
ولی تونی بلر قرارداد دادگاه بين المللی را امضاء کرده است .
بنابراين قابل محاکمه است . ميتوانيم آدرس او را به دادگاه بدهيم .
خانه شماره 10 داونينيگ استريت درلندن ...
در اوايل حمله به عراق عکسی در صفحه اول يکی از نشريات انگليسی به چاپ رسيد ، بلر را نشان ميداد که گونه يک پسربچه عراقی را می بوسد . روی آن نوشته بود « يک کودک سپاسگزار »چند روز بعد مطلبی با يک عکس در صفحات داخلي، به چاپ رسيد از يک کودک چهار ساله که دست نداشت . خانواده او با يک موشک به هوا رفته بودند...
او تنها کسی بود که زنده مانده بود. می پرسيد :
« دست هايم را کی پس می گيرم ؟ »
تونی بلر او را در آغوش نگرفته بود ....
تونی بلر هرگز ،
« پيکر بی دست هيچ بچه ای را بغل نکرده است، و هرگز پيکر خون آلودی را در آغوش نگرفته است »
خون کثيف است . پيراهن و کراوات شما را وقتی که داريد حرف های محبت آميز در تلويزيون ميزنيد کثيف می کند .
ميدانم پرزيدنت بوش سخنرانی نويس های ماهری دارد ولی می خواهم خودم را برای اين کار داوطلب کنم ....
سخنرانی کوتاه زير را می نويسم ، که خطاب به ملت ايراد کند ...
او را می بينم که ، موقر ، با موهايی که به دقت شانه زده ، جدي ، پيروزمند ، صميمي ، غالبا فريبنده ، گاهی با يک لبخند کج و جذاب ؛ مردی برای مردها :
« خدا خوب است . خدا بزرگ است . خدا خوب است . خدای من خوب است . خدای بن لادن بد است . خدای او بد است . خدای صدام بد است، اصلا او خدا ندارد . او يک وحشی است . ما وحشی نيستيم. ما سر مردم را از بدن جدا نمی کنيم . ما به آزادی باور داريم . خدا هم باور دارد . من وحشی نيستم . من رهبر يک دموکراسی عاشق آزادی هستم که آزادانه انتخاب شده است . ما يک جامعه مهربان داريم . ما با صندلی های مهربان الکتريکی و آمپول های مهربان می کشيم . ما ملت بزرگی هستيم . من ديکتاتور نيستم . او هست . من وحشی نيستم . او هست . و او هست . همه شان هستند . قدرت اخلاقی متعلق به من است . اين مشت را می بينيد ؟ اين قدرت اخلاقی من است . و اين را فراموش نکنيد ....
زندگی يک نويسنده به شدت آسيب پذير است، عريان و بی حفاظ . ما نبايد به خاطر اين ناله کنيم. نويسنده انتخاب می کند. و بايد پای انتخابش بماند. ولی اين هم حقيقتی است که شما در معرض وزش توفان ها قرار داريد. و بعضی از آن ها واقعا منجمد کننده هستند. شما خودتان هستيد و خودتان. عريان، بی پناهگاه، هيچ حمايتی نيست مگر اين که دروغ بگوئيد که در اين صورت برای خودتان حفاظی ايجاد کرده ايد. ميتوان گفت: سياستمدار شده ايد .
وقتی به آينه نگاه می کنيم ،
تصور می کنيم تصوير ما را بازتاب ميدهد ....
ولی ، يک ميلی متر عقب برويد ،
تصوير تغيير می کند .
آن چه ما می بينيم ، در واقع طيف پايان ناپذيری از بازتاب هاست . ولی گاهی ،
نويسنده بايد آينه را بشکند ...
زيرا ،
در آن سوی آينه است که :
حقيقت به ما نگاه می کند .
من به عنوان يک شهروند ، بر اين باوردم .
« توضيح حقيقت زندگی مان و جامعه های مان وظيفه مهمی است ،
که بر گردن همه ی ماست . »
اين در واقع يک ماموريت است .
اگر اين از « ديدگاه سياسی ما » رخت بربندد ؟
اميدی به بازسازی آن چيز نيست که ،
تقريبا ،
در حال از دست رفتن است ?
حرمت انسان .

