خدای من خوب است ، خدای بن لادن بد ....
|
| |
|
|
http://www.roshangari.net/
هارولد پينتر بيمار و در بيمارستان بستری است و نمی تواند برای دريافت جايزه نوبل ادبيات که امسال به او داده شده، در مراسم حضور پيدا کند. ولی سخنرانی خود را در يک نوار ويديويی ضبط کرده که روز 7 دسامبر در مراسم مقدماتی در آکادمی نوبل به نمايش گذاشته شد. پينتر در اين سخنرانی نخست شاخه های مختلف نمايشنامه نويسی: درام، نمايش سياسی و طنز سياسی را با مثال هايی از نمايش های خود شرح ميدهد. در همه آن ها جستجوی حقيقت مساله اصلی است، حقايقی که لغزنده تر از آن هستند که دست يافتنی باشند. اما نمايش سياستمداران هيچ ربطی به هيچ يک از اين شاخه ها ندارد. از نوع ديگری است ...
آنچه می خوانيد چکيده کوتاهی از سخنرانی است که به شيوه تند نويسی ترجمه و خلاصه شده است. متن اصلی سخنرانی هنرمندانه و با ظرافت خاصی تنظيم شده که متاسفانه در اين چکيده ی شتاب زده قربانی شده است. با اينکه در فاصله کوتاهی که از انتشار سخنرانی ميگذرد، انتقاد های کوبنده او عليه دولت های بوش و بلر و جنگ ، مرتب در رسانه های جهان بازتاب يافت، ولی خطر سرخی که سخنرانی را از ابتدا تا انتها به هم وصل می کند يادآوری ماموريت قلم است و کسی که قلم را در دست می گيرد، حتی اگر آن کس کارمندی باشد که سخنرانی بوش را می نويسد .
گاهی آينه را بايد شکست
هنر ، حقيقت و سياست
متن سخنرانی هارولد پينتر به مناسبت اهدای جايزه نوبل ادبيات به او
« خط فاصل قاطعی بين آن چه واقعی است و آن چه غير واقعی است، بين حقيقت و دروغ وجود ندارد . ضروری نيست چيزی يا درست و يا نادرست باشد، ميتواند هم درست و هم نادرست باشد .
من هنوز باور دارم اين نظر درست است و هنوز بر مبنای آن ميتوان از راه هنر به کشف حقيقت پرداخت. بنابراين به عنوان يک نويسنده ، بر اين نظر ايستاده ام .. ولی به عنوان يک شهروند ؟ نه ....
به عنوان يک شهروند بايد بپرسم :
حقيقت چيست ؟
دروغ کدام است ؟
حقيقت در درام گريزنده است . شما هرگز نمی توانيد آن را بطور کامل دريابيد ، ولی از جستجوی آن گريزی نيست . جستجو مشخصا انگيزه اين تلاش است . جستجو وظيفه شماست . بيشتر اوقات از روی حقيقت در تاريکی سکندری می خوريد ، با آن تصادم می کنيد، يا فقط تصوير يا انگاره ای به نظرتان می آيد به حقيقت ارتباط دارد ، و بيشتر از آن اغلب ، حتی تشخيص نمی دهيد که ، با حقيقت برخورد کرده ايد . ولی حقيقت بزرگ اين است که ، در درام چيزی به نام حقيقت واحد وجود ندارد . حقايق متعدد وجود دارند . اين حقايق به چالش با يکديگر بر می خيزند، در هم فرو می روند ، يک ديگر را بازتاب می دهند، يک ديگر را ناديده می گيرند، يک ديگر رابه استهزاء می کشند ، به هم ديگر پيوسته اند . گاهی فکر می کنيد حقيقت ، يک لحظه در دست شماست، بعد از دستان می گريزد ، و گم می شود ....
تئاترسياسی تماما از نوعی ديگر است .
از موعظه بايد به هر قيمتی خودداری کرد . نگاه عينی نگر اساسی است . به کاراکترها بايد اجازه داد در هوای خود نفس بکشند ...
نويسنده نمی تواند آن ها را طوری تعريف يا محدود کند ، که با سليقه يا نظر يا پيشداوری خود او جور در بيايند . نويسنده بايد آماده باشد ، کاراکترها را اززوايای متفاوت بگيرد، در گسترده ترين شعاع نظری و گاه شايد آن ها را غافلگير کند، معهذا هرگز نمی گذارد آن ها به هر راهی که دل شان می خواهد بروند. اين کار هميشه ممکن نيست .
طنز سياسی البته ، پای بند هيچيک از اين نقطه نظر ها نيست، در واقع درست برعکس آن است . و کارکرد درست آن هم ....
زبان سياسی که توسط سياستمداران ما برگزيده ميشود ، خطر پذيرش هيچيک از قلمروهای فوق را تقبل نمی کند ، زيرا بيشتر سياستمداران ما بر اساس شواهدی که در دست داريم ، نه به حقيقت ، بلکه به قدرت و حفظ قدرت علاقه دارند . برای حفظ قدرت ، مردم بايد ،
« در بی خبری بمانند ، بايد در بی خبری از حقيقت زندگی کنند، حتی از حقيقت زندگی خودشان بی خبر بمانند. »
به همين جهت آن چه ما را احاطه کرده است « پرده بزرگی است از دروغ » که آن را به ما می خورانند.
همانطور که فرد به فرد آدم ها دراين جا ميدانند ، توجيه حمله به عراق اين بود که ، صدام حسين در مقياس خطرناکی سلاح کشتار جمعی دارد، که تعدادی از آن ها ميتواند در عرض 45 دقيقه آتش شود و انهدام وحشت انگيزی به بار آورد. اين حقيقت نداشت. به ما گفتند عراق با القاعده رابطه دارد و شريک جرم آن در جنايت عظيم 11 سپتامبر است. به ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نبود . به ما گفته شد عراق امنيت جهان را تهديد می کند . به ما اطمينان داده شد اين حقيقت است. اين حقيقت نداشت.
حقيقت به طور کامل متفاوت است. حقيقت به درکی که ايالات متحده از نقش خود در جهان دارد مربوط است و به شيوه ای که اين نقش را تحقق می بخشد ...
قبل از اين که به زمان حاضر برگردم ، می خواهم به گذشته نزديک نگاهی بيندازيم، به سياست خارجی ايالات متحده بعد از جنگ دوم.به باور من ما ناگزيريم اين دوره را تا حدی که مجال آن در اين جا هست مورد موشکافی قرار بدهيم .
همه ميدانند در اتحاد شوروی و سراسر اروپای شرقی در دوران بعد از جنگ چه روی داد : خشونت سيستماتيک، جنايات گسترده، سرکوب خشن تفکر مستقل . همه اين ها به طور کامل ثبت و مستند شده است.
ولی جنايات آمريکا در همان دوره فقط بطور سطحی ثبت شده، چه رسد به برسميت شناختن آن ها، بگذريم از پذيرش نفس جنايت بودن آن ها. من فکر می کنم اين مساله بايد مورد توجه قرار بگيرد. اين حقيقت نقش مهمی در رسيدن ما به وضعيت کنونی دارد. کارهايی که ايالات متحده در سراسر جهان انجام داده است، نشان ميدهد اين کشوراگرچه، به خاطر وجود اتحاد شوروی محدوديت ها يی داشت، به اين نتيجه رسيده بود که کارت سفيد دارد که هرکاری که دلش می خواهد بکند.
حمله مستقيم به واقع هرگز روش مورد علاقه آمريکا نبود. عمدتا چيزی را ترجيح ميداد که ,درگيری کم شتاب, خوانده شده است. درگيری کم شتاب به اين معناست که هزارها نفر بميرند، اما کندتر از وقتی که يک بمب بر سرشان رها کنيد. به معنای آن است که قلب يک کشور را به عفونت بيالاييد، به اين معناست که شما يک نطفه بدخيم بکاريد و به تماشای آن بنشينيد که غده عفونی شکوفا شد. به اين معناست که کمر مردم را تا می کنيد، يا آن هارا تا سرحد مرگ می زنيد، در حالی که دوستان خود شما، نظاميان و شرکت های بزرگ ، راحت در قدرت نشسته اند، و شما جلوی دوربين می رويد و ميگوييد :
دموکراسی استقرار يافت . اين عملکرد عمومی سياست خارجی ايالات متحده در دوره ای بود که من به آن اشار ه میکنم .
ايالات متحده ديکتاتوری خشن سوموزا در نيکاراگوا را بيش از 40 سال مورد حمايت قرارداد. مردم نيکاراگوا به رهبری سانديست ها رژيم را در يک انقلاب درخشان توده ای در سال 1979 سرنگون کردند.
ساندينيست ها کامل نبودند. آن ها هم ازخيره سری سهم خودشان را داشتند و فلسفه سياسی آن ها عناصر متناقضی را دربرداشت. ولی آن ها هوشمند، معقول و متمدن بودند. آن ها يک جامعه با ثبات، شريف و پلوراليستی را پی ريزی کردند. مجازات اعدام را لغو کردند. صدها هزار دهقان فقر زده را از مرگ نجات دادند. به بيش از 100000 خانواده زمين داده شد. دوهزار مدرسه ساختند. يک کارزار مبارزه با بيسوادی قابل ستايش به راه انداختند که بيسوادی رادر کشور به کمتر از يک در هفت تقليل داد. آموزش و بهداشت رايگان را برقرار کردند. مرگ و مير نوزادان را يک سوم تقليل دادند. فلج اطفال ريشه کن شد.
ايالات متحده همه اين دستاوردها را به عنوان سرکوب مارکسيستی لنينيستی محکوم کرد. از ديد ايالات متحده اين يک سرمشق خطرناک بود. اگر به نيکاراگوا اجازه داده می شدهنجارهای اجتماعی و عدالت اقتصای خود را مستقر کند، اگر اجازه داده ميشد که استاندارد بهداشت اجتماعی و آموزش خود را بالا ببرد و به وحدت اجتماعی و اتکاء به نفس ملی دست يابد کشورهای همسايه همان کار را ميکردند ...
من قبلا از پرده ی دروغ صحبت کردم که دور ما را احاطه کرده است. پرزيدنت ريگان هميشه نيکاراگوا را معبد تماميت گرايی معرفی می کرد رسانه ها همين را بازتاب می دادند و دولت بريتانيا با قطعيت براين صحه می گذاشت ولی به واقع هيچ نشانه ای از جوخه های مرگ در نيکاراگوا تحت حکومت ساندينيست ها وجود نداشت. هيچ موردی از شکنجه اتفاق نيفتاد. هيچ موردی از خشونت سيستماتيک يا رسمی نظامی وجود نداشت. هيچ کشيشی را در نيکاراگوا نکشتند. در واقع سه کشيش هم در حکومت بودند. دو کشيش ژزوئيت و يک ميسيونر مريکنول. معبدتماميت گرايی در همان همسايگی بود. در السالوادو و گواتمالا . ايالات متحده دولت آن را که به طور دمکراتيک انتخاب شده بود سرنگون کرد و 200000 نفر قربانی ديکتاتوری های نظامی شدند که در پی آن آمد.
6 نفر از برجسته ترين کشيش های جهان در سال 1989 در سن سالوادور توسط باتليون هايی که در جورجيا تعليم ديده بودند به قتل رسيدند.اسقف رومرو دلير را هنگام سخنرانی در مراسم به قتل رساندند. 75000 نفر را کشتند. چرا آن ها را می کشتند. چون آن ها باور داشتند می توان زندگی بهتری داشت. فقط همين باور برای کمونيست شمردن آن ها کافی بود. آن ها مردند چون شجاعت آن را داشتند که وضع موجود، فقر گسترده، بيماري، تحقير و سرکوبی را که در دامن آن زاده شدند زير سوال ببرند.
اين سياست فقط به آمريکای مرکزی محدود نبود...
ايالات متحده دانه به دانه ديکتاتوری های نظامی را که بعد از جنگ دوم جهانی ، خودشان يا توسط ايالات متحده به حکومت رسيدند حمايت کرده است. اندونزي، يونان، اوروگوئه، برازيل، پاراگوا، هائيتي، ترکيه، فيليپين، گواتمالا، السالوادور،و البته شيلی...
صدها هزار نفر را در اين کشورها کشتند. آيا اين ها صورت گرفته است؟ و آيا اين ها به سياست خارجی آمريکا مربوط است ؟؟؟
پاسخ مثبت است . وآن ها به سياست خارجی آمريکا مربوط بودند.
ولی شما نبايد بدانيد .
هيچ کدام روی نداده اند . هرگز روی نداده اند . وقتی که داشتند روی ميدادند، روی ندادند . مهم نبودند . اهميت ندارد . جنايات آمريکا سيستماتيک، مداوم، بيرحمانه و شريرانه بوده است، ولی عده کمی از مردم آمريکا از آن اطلاع دارند ...
من به شما می گويم :
آمريکا بی ترديد بزرگ ترين نمايش جهان است .
ممکن است خشن، خونسرد، موهن و بی رحم باشد، ولی بهترين کالا ی فروش است و بهترين کالايش خود شيفتگی است. هميشه برنده است. به سخنرانی ها ی روسای جمهوری آمريکا در تلويزيون گوش بدهيد که اين کلمات: ,مردم آمريکا, را در جملاتی مشابه اين ميگويند :
« من به مردم آمريکا می گويم وقت آن است که دعا کنيم و از حقوق مردم آمريکا دفاع کنيم و از مردم آمريکا بخواهيم به رئيس جمهور خود در کاری که به نفع مردم آمريکا می کند اعتماد کنند ....
کلمات « مردم آمريکا » مثل يک پشتی برای شما اطمينا ن می آورد. نياز نداريد فکر کنيد. فقط پشت تان را به آن بدهيد. اين پشتی ممکن است هوش و تفکر انتقادی را در شما بکشد، ولی خيلی راحتی بخش است. اين البته برای 40 ميليون انسانی که زير خط فقر زندگی می کنند صادق نيست. و برای دو ميليون زن و مردی ساکن گولاگ های گسترده در پهنه آمريکا صادق نيست .
ايالات متحده ديگر به درگيری کم شتاب علاقه ای ندارد . ديگر فايده ای در محتاط بودن نمی بيند . حال کارت هايش را بدون رودربايستی روی ميز گذاشته است. ديگر يک جو هم برای سازمان ملل، قوانين بين المللی و نقد مخالفان ارزش قايل نيست و پشت سرش هم « يک بره سربه راه ، رقت آور و زنگوله به گردن يعنی بريتانيای کبير به راه افتاده است . »
بر حساسيت اخلاقی ما چه رفته است ؟؟؟
آيا هرگز آن را داشته ايم ؟
اين کلمات به چه معناست ؟
آيا به کلمه ای که امروز به ندرت به کار ميرود يعنی « وجدان »ارتباط دارد ؟ ...
تجاوز به عراق يک عمل راهزنانه بود ، تروريسم عريان دولتی بود که بطور کامل قوانين بين المللی را به چالش کشيد. اين تجاوز، يک اقدام نظامی تعمدی بود که با انباشتن ، دروغ بروی دروغ ، و تحريف گسترده خبری در رسانه ها و بنابراين فريب عموم بر پا شد...
مابرای مردم عراق شکنجه، بمب خوشه اي، اورانيوم تخليه شده، جنايات توده ای بی شمار، بدبختي، تحقير و مرگ به ارمغان برديم و نام آن را گذاشتيم « آوردن دموکراسی و آزادی به خاورميانه »
چند نفر آدم را بايد بکشيد تا بتوان شمار را يک جنايتکار توده ای و جنگی خواند ؟؟؟
صد هزار ؟
لابد بايد اين تعداد کافی باشد . بنابراین ، بوش و بلر را بايد به دادگاه جنايات جنگی تحويل داد . ولی بوش باهوش بوده است ...
او حاضر نشد دادگاه عدالت بين المللی را تصويب کند ...
بنابرین ، هيچ سرباز آمريکايی و يا سياستمدار آمريکايی رانمی توانيد به دادگاه ببريد ...
بوش گفت :
« نيروی دريايی خود را سراغ شما خواهم فرستاد . »
ولی تونی بلر قرارداد دادگاه بين المللی را امضاء کرده است .
بنابراين قابل محاکمه است . ميتوانيم آدرس او را به دادگاه بدهيم .
خانه شماره 10 داونينيگ استريت درلندن ...
در اوايل حمله به عراق عکسی در صفحه اول يکی از نشريات انگليسی به چاپ رسيد ، بلر را نشان ميداد که گونه يک پسربچه عراقی را می بوسد . روی آن نوشته بود « يک کودک سپاسگزار »چند روز بعد مطلبی با يک عکس در صفحات داخلي، به چاپ رسيد از يک کودک چهار ساله که دست نداشت . خانواده او با يک موشک به هوا رفته بودند...
او تنها کسی بود که زنده مانده بود. می پرسيد :
« دست هايم را کی پس می گيرم ؟ »
تونی بلر او را در آغوش نگرفته بود ....
تونی بلر هرگز ،
« پيکر بی دست هيچ بچه ای را بغل نکرده است، و هرگز پيکر خون آلودی را در آغوش نگرفته است »
خون کثيف است . پيراهن و کراوات شما را وقتی که داريد حرف های محبت آميز در تلويزيون ميزنيد کثيف می کند .
ميدانم پرزيدنت بوش سخنرانی نويس های ماهری دارد ولی می خواهم خودم را برای اين کار داوطلب کنم ....
سخنرانی کوتاه زير را می نويسم ، که خطاب به ملت ايراد کند ...
او را می بينم که ، موقر ، با موهايی که به دقت شانه زده ، جدي ، پيروزمند ، صميمي ، غالبا فريبنده ، گاهی با يک لبخند کج و جذاب ؛ مردی برای مردها :
« خدا خوب است . خدا بزرگ است . خدا خوب است . خدای من خوب است . خدای بن لادن بد است . خدای او بد است . خدای صدام بد است، اصلا او خدا ندارد . او يک وحشی است . ما وحشی نيستيم. ما سر مردم را از بدن جدا نمی کنيم . ما به آزادی باور داريم . خدا هم باور دارد . من وحشی نيستم . من رهبر يک دموکراسی عاشق آزادی هستم که آزادانه انتخاب شده است . ما يک جامعه مهربان داريم . ما با صندلی های مهربان الکتريکی و آمپول های مهربان می کشيم . ما ملت بزرگی هستيم . من ديکتاتور نيستم . او هست . من وحشی نيستم . او هست . و او هست . همه شان هستند . قدرت اخلاقی متعلق به من است . اين مشت را می بينيد ؟ اين قدرت اخلاقی من است . و اين را فراموش نکنيد ....
زندگی يک نويسنده به شدت آسيب پذير است، عريان و بی حفاظ . ما نبايد به خاطر اين ناله کنيم. نويسنده انتخاب می کند. و بايد پای انتخابش بماند. ولی اين هم حقيقتی است که شما در معرض وزش توفان ها قرار داريد. و بعضی از آن ها واقعا منجمد کننده هستند. شما خودتان هستيد و خودتان. عريان، بی پناهگاه، هيچ حمايتی نيست مگر اين که دروغ بگوئيد که در اين صورت برای خودتان حفاظی ايجاد کرده ايد. ميتوان گفت: سياستمدار شده ايد .
وقتی به آينه نگاه می کنيم ،
تصور می کنيم تصوير ما را بازتاب ميدهد ....
ولی ، يک ميلی متر عقب برويد ،
تصوير تغيير می کند .
آن چه ما می بينيم ، در واقع طيف پايان ناپذيری از بازتاب هاست . ولی گاهی ،
نويسنده بايد آينه را بشکند ...
زيرا ،
در آن سوی آينه است که :
حقيقت به ما نگاه می کند .
من به عنوان يک شهروند ، بر اين باوردم .
« توضيح حقيقت زندگی مان و جامعه های مان وظيفه مهمی است ،
که بر گردن همه ی ماست . »
اين در واقع يک ماموريت است .
اگر اين از « ديدگاه سياسی ما » رخت بربندد ؟
اميدی به بازسازی آن چيز نيست که ،
تقريبا ،
در حال از دست رفتن است ?
حرمت انسان .
بخش دوم اندر باب معرفی کتاب « کمیته 300 مرکز توطءه های جهانی »
دکتر جان کولمن مولف کتاب که خودش یکی از اعضای پیشین M16 سازمان جاسوسی بریتانیا بوده ، در مورد توطءه گرانی که هیچ یک از مرز های ملی را نمی شناسند و خود را فراتر از قوانین همهء کشور ها قرار داده و تمامی ابعاد زندگی سیاسی ، دینی ، بازرگانی ، صنعتی ، معدنی ، بانکداری مردم جهان و حتی قاچاق مواد مخدر را زیر سلطهء خود دارند ، پرده ها را به کناری می زند .
گروهی نخبه ، که خود را در برابر هیچ مرجعی به جز اعضای گروه خود پاسخگو نمی دانند و سر نخ تمامی رخداد های جهان را در دست دارند ، گروهی از توطءه گران جهانی ، که زیر نام کمیتهء 300 فعالیت دارند افزون بر همه ، برخوردار از قدرت کامل در روند تمامی رویداد های جهانی که به وجود آورده اند ...
این کتاب نام های همهء اعضاء ، شرکت ها ، موسسات ، سازمانهای دولتی و جنبشهای گوناگونی را که « آنها » در راستای سلطهء جهانی خویش به وجود آورده اند ، بر ملا می سازد .
قدرت فایقهء این اختاپوت مهیب جهانی را ، با همه سلطه جویی آن بر زوایای زندگی روزمرهء همه مردم دنیا ، درین کتاب ، می توان جستجو کرد .
این « اشخاص غیر قابل دسترس » بعد ازین که بنادری در کشور چین تصاحب کردند مانند هانک کانک و .... کاروانی از محموله های تریاک بنگال را در کشور چین صادر میکردند که بعدا مزارع زرع تریاک توسعه یافت و کشور ترکیه و لبنان ، مثلث طلایی را تشکیل دادند . یکی از راه های ورود هروءین به اروپا از مرکز کشور موناکو است . هروءین در داخل کشتی های که در طول تابستان بین جزیرهء کرت و موناکو در تردد هستند به اروپا می رسد . در مبداء ورود و مقصد خروج کالاهای این کشتیها هیچگونه بازرسی وجود ندارد . کشور افغانستان بعدا به مزرعهء جهانی زرع تریاک تبدیل گردید به خصوص بعد از سال 1992 و سالهای حکومت طالبان که با تولید بالاتر از چهار هزار تن مقام بزرگترین تولید کننده تریاک در جهان را حاصل نمود و عاید سلانه دهقان افغانی حدود یک ملیارد دالر بوده و یک میلیارد و 500 ملیون دالر به جیب قاچاقبران می ریزد و زمانیکه در لابرتورهای اروپایی به هیرویین و مشتقات دیگر آن تبدیل گردید ، مبلغ هفتاد و دو ملیارد دالر در سوپر بانک های لندن و نیویارک و واشنگتن به حساب کمیته 300 واریز میگردد . اکنون هزاران لابراتوار تجزیه تریاک به هیرویین در داخل و خارج پاکستان فعالیت دارند . بیش از 180 لابراتوار تجزیه تریاک مربوط حزب اسلامی در آنسوی سرحد وجود دارد ...
یک مادهء کمیاوی است بنام « اسید انهایدراید » که تریاک را به هرویین تبدیل مینماید . این ماده توسط شرکت دواسازی ساندوز سویس و هافمن روش جرمنی که هر دو کمپنی مذکواعضای کمیته 300 هستند و سالانه ملیون ها بوتل آنرا تولید مینمایند .از اسید انهایدرید قبلا ریجنت لابراتوری برای معاینه خون در لابراتور های تشخیصی استفاده میشد و سالانه بین پنج تا ده بوتل آنرا وزارت صحت عامه برای لابراتور های مربوطه خویش از طریق سازمان صحی جهان وارد میکرد . باری پنج بوتل دونیم لیتره آن از تحویل خانه به سرقت رفت و قسمی که بعدا اطلاع شد که فی بوتل آن به سه ونیم ملیون افغانی به پاکستان فروخته شوده بود . اگر این کمپنی های ساندوز و روش این ماده را تولید نکنند ، تجزیهء هیریین از تریاک قطعا ممکن نیست . کمیته 300 بر تولید ، تجزیه و توزیع ان ، بین جوانان امریکا و اروپا و آسیا نظارت کامل دارند ومیلیارد ها دالر از بابت فروش تریا ک ومشتقات آن تسلیم ابر بانکداران جهانی میگردد که عضویت کمیته 300 را دارند .
علاوتا عزل و نصب رهبران کشورها و نظارت بر آنان از وظایف این کمیته است . از بوریس یلسین تا هلموت کولن صدراعظم سوسیالیست آلمان و دیگران تحت نظارت همین کمیته بوده است . روسای دولت ها و شخصیت های سیاسی جهان که با کمیته در تقابل قرار بگیرند و نافرمانی ورزند با سادگی حذف یا ترور میگردند . نمونه آن قتل الدومورو نخست وزیر فقید ایتالیا از رهبرانی بود که با طرح « رشد صفر »و کاهش جمعیت که پیش از آن برای این کشور پیش بینی شده بود ، مخالفت ورزید و بنابراین ، خشم باشگاه رم را که از طرف « المپیاد » ها ماموریت اجرای این سیاستها را بر عهده گرفته بود برانگیخت . در دهم نوامبر سال 1982 در یک داگاه رم ، یکی از دوستان مورو شهادت داد که او با آنکه هنوز وزیر خارجه بود ، از طرف موسسهء سلطنتی امور بین المللی که آن هم یک از اقمار کمیته 300 است ، مورد تهدید قرار گرفته بود . یادآوری می شود که نخست وزیر الدومورو به وسیله بریگاد سرخ ربوده شد و به طرز بیرحمانه ای به ضرب گلوله به قتل رسید. در جریان محاکمهء اعضای بریگاد سرخ ، چند تن از آنان شهادت دادند که از دست داشتن یک مقام بلند پایهء ایالات متحده در قتل مورو آگاهی داشتند . در هنگام تهدید مورو ، کیسینجر مسولیت سیاست خارجی امریکا را بر عهده نداشت ، بلکه بنابر تصمیماتی که از جانب باشگاه رم وواحد سیاست خارجی کمیتهء 300 دریافت می داشت ، به انجام این وظیفه مبادرت ورزید . سقوط دولت مصدق ، سرنگونی شاه ایران ، قتل جان کندی فقید ، قتل جنرال ضیا الحق همه توسط کمیته 300 صورت گرفته است . بوتو در سال 1979، بوسیلهء ژنرال ضیاء الحق در هنگام رسیدن به قدرت ، گروهی بی سروپا را به آتش زدن سفارت امریک در اسلام آباد تشویق کرد ، کوشش وی نشان داد آشکار استقلال راءی خویش به شورای روابط خارجی ، برای دریافت کمکهای خارجی بیشتر بود . بعدا افشا گردید که وی همچنین در صدد به قتل رساند ریچارد هلمز بوده است . چند سال بعد به علت مداخله در بالا گرفتن جنگ در افغانستان ضیاء الحق جان خویش را از دست داد . هواپیمای سی-130 هرکولس ، کوتاه زمانی پس از بلند شدن از باند ، بوسیله آی ان اف یا « ارتعاشات فوق صوت الکترونیکی » مورد اصابت قرار گرفت و پس از چند بار معلق خوردن ، سرنگون گردید . باشگاه رم به نمایندگی از طرف کمیته 300 ، دستور حذف ضیاء الحق را ، بدون احساس کوچکترین پشیمانی از قربانی کردن تعدادی از خدمهء امریکایی همراه وی ، صادر کرد . یکی از کشته شدگان این حادثه ژنرال هربر واسون سرپرست واحد اطلاعات دفاعی ارتش ایالات متحده بود . سرویس مخفی ترکیه قبلا هشدار لازم را به ضیاء الحق جهت انصراف از سفر با آن هواپیما داده بود . با توجه به این هشدار بود که ضیاء الحق طبق آنچه به مشاوران خود گفته بود ، گروهی از امریکاییان را « به عنوان برگ بیمه » با خود همرا ه ساخته بود .
آدمکشی در آسمانها : کامیون مشکوکی در نزدیکی آشیانهء هواپیمای سی – 130 دیده شده بود با آنکه برج مراقبت در مورد کامیون مذکور به ماموران مخفی پایگاه هشدار داده بود ، ولی هنگامی که اقدامات احتیاطی به انجام رسید ، هواپیما از زمین بلند شده و کامیون نیز ناپدید شده بود . معلق زدن هواپیما در آسمان ، نشانهء مشخص برخورد آن با ارتعاشات مافوق صوت بود .
شوروی سابق مبتکر ساختن وسایل ارتعاشات بسیار بلند رادیویی شناخته شده بود . کشور های غربی از پژوهشهای دانشمندان شوروی که در موسسهء انرژی اتمی کورچاتف – واحد پرتو افگنی متراکم الکترونیکی – مشغول به کار بودند ، از این اختراع آگاهی حاصل کرده بودند .
ساختار کمیته 300 :
کمیته 300 ، بالاترین نهاد پنهانی است که از افراد غیر قابل دسترس طبقهء حاکم ، از جمله ملکهء انگلیس ، ملکهء هالند ، ملکه دانمارک و خانواده سلطنتی اروپا تشکیل یافته است . این اشراف ، در هنگام مرگ ملکه ویکتوریا « زن سالار خانواده گولپس ونیزی » که از اشراف کهن اروپا می باشند ، به منظور سلطه جویی سراسری بر جهان ، بر آن شدند که اعضای اشرافیت با غیر اشرافها وارد داد و ستد شوند. اما این داد و ستد باید با رهبران بسیار قدرتمند موسسات بازرگانی و در مقیاس جهانی صورت گیرد . بدین ترتیب ، بالاترین قدرت ، در های بسته خو د را پس از قرون و اعصار ، به روی آنچه ملکه انگلیس « مردم عادی » مینامید ، گشوند . رهبران کشور های خارجی ، این نهاد بی نهایت قدرتمند را با نام مستعار « شعبده بازان » خطاب می کردند . استالین ، با واژه های ویژه خود ، آنان را « نیرو های تیره » می نامید . آیزنهاور اصطلاح « مجمع صنعتی – نظامی » را بکار میبرد . استالین که به اصطلاح خودش به « خانواده » یا کمیته اعتمادی نداشت ، تلاش کرد برای مقابله با آنان اتحاد شوروی را با سلاحهای سنتی و هسته ای تا دندان مسلح سازد . درستی نظر وی در عدم اعتماد و پرهیز از کمیتهء 300 بعد ها کاملا به اثبات رسید .
اعضای کنونی کمیته : عبارت اند از ، پیمان اتلانیک شمالی « سازمان ناتو » سازمان ناسا ، فامیل سلطنتی عربستان سعودی ، اشرافیت سیاه مقیم اروپا ، مرکز پژوهشی استانفورد ، موسسه روابط انسانی تاویستاک و اقمار آمریکایی آن ، موسسه راند و حد اقل 150 موسسهء دیگر آن ، باشگاه رم و سازمانهای وابسته به آن مانند بانکها ، شرکت های بیمه ، موسسات عظیم ، بنیاد ها ، شبکه های ارتباطی و رسانه ها ، آژانس بین المللی توسعه ، صندوق افریقا ، اتحادیه جهانی اسراییلی ، شورای روابط نژادی امریکا و .... زیر نام صدها بنیاد پژوهش و مرکز مطالعات ، با عضویت ابر بانکداران جهان وابسته به کمیته 300 .
لیست اشخاص و خانواده ها از جمله خانوادهء بوش و ادوارد کارتر ، وینستون چرچیل و چند والاحضرت و علیا حضرت ملکه و دیگران در صفحه 280 مذکور است .
اهداف :
1- به وجود آوردن یک جهان تک حکومتی – نظام نوین ، با نظامهای دینی و پولی یکسان . کلیسای گروه جهان تک حکومتی ها از سال 1920 و 1930 آغاز شده و استقرار یافته است . همچنین تعین نیاز بشریت به باور های دینی و ایجاد یک سازمان « کلیسایی » که اعتقادت مردم را در راستای معین حرکت دهد .
2- تخریب نهایی هویت و عرق ملی در همه کشور ها .
3- قانونی کردن مواد مخدر ، تصاویر وفیلم های جنسی .
4- تخلیه شهر های بزرگ بر اساس برنامه « آزمایشی » که رژیم پل پت در کامبوج به مرحله اجرا در آورد .
5- تقلیل نفوس جهان به یک میلیارد از راه ایجاد جنگهای محدود موضعی ، بوجود آوردن گرسنگی ، امراض و اعتیاد به مواد مخدر . موجبات مرگ سه ملیارد انسانی را که اصطلاحا « مصرف کنندگان بی مصرف » نامیده اند .
6- کشاندن نظامهای اقتصادی جهان به سوی فروپاشی کامل و سوق دادن کشور ها به جانب بحران های سیاسی .
7- تسلط بر تمامی سیاستهای خارجی و داخلی ایالات متحده امریکا .
8- نفوذ و سلطه بر دولتها و تخریب اعتبار حاکمیت آنان از درون و بی اعتبار ساختن هر چه بیشتر مللی که آنها سمت نمایندگی شان را عهده دار می باشند .
9- تسلط مطلق برتمامی منابع جهان .
10- تسلط بر آحاد افراد از راه بکارگیری وسایل کنترول ذهن و آنچه برژژینسکی « فن سالاری الکترونیک » نامیده است .
11- پایان بخشیدن به روند صنعتی شدن و تولید مولد های برق هسته ای ، در جهتی که امکان « رشد برابر صفر دوران فرا صنعتی » فراهم آید .
آدرس مرکز پخش کتاب :
انتشارات فیروزه .
مرکز پخش : انتشارات مروارید ، تهران خیابان انقلاب مقابل دانشگاه تهران .
پست الکترونیک :
Morvarid_pub@yahoo.com
معرفی کتاب ،
« کمیته 300
کانون توطءه های جهانی » ....
دکتر جان کولمن
ترجمه دکتر یحیی شمس
انتشارات فیروزه .
فشردهء از پیشگفتار :
برای بسیاری از ما آشکار است که گردانندگان واقعی حکومت کشور ها ، کسانی که در ظاهر بر اوضاع سیاسی و اقتصادی و امور داخلی و خارجی فرمان می رانند ، نیستند . این نکته ، مرا هم مانند بسیاری از مردم در پی یافتن حقیقت و جستجوی علل نارساییها در ایالات متحده بوده ام ، به مقالات روزنامه ها یا نویسندگان ستونهای خبری متوسل ساخته بود . طبیعی است حقیقت در جای دیگری نهفته است .
در این مورد اصطلاح « جوینده یابنده است » همیشه درست از آب در نمی آید . واقعیتی که ما بدان دست یافتیم این بود که مردم در تاریکی قدم زده و بدون توجه به جهتی که کشور شان در حرکت است ، به سر نوشت آن اهمیتی نداده ولی همواره بر این باورند که بر مسایل کشور خود احاطه دارند . اکثر مردم ، آن چنان تحت تاءثیر چنین اندیشه ای قرار گرفته اند که رفتار شان همسو با نظرات حکومت پنهان ، شکل پذیرفته است .
ما اغلب می شنویم که « آنها » چنین یا چنان کرده اند . اما به نظر می رسد « آنها » به راحتی از مجازات قتلهایی که مرتکب شده اند رهایی یافته ، مالیاتها را افزایش داده و پسران و دختران ما را به سوی جبهه های جنگهای گسیل داشته اند که هیچ نفعی برای کشور ما در بر نداشته است . به نظر میرسد « آنها » بالاتر از دسترسی و دور از چشم اندازمان قرار دارند و هرگاه بخواهیم گامی علیه « شان » برداریم ، به گونه گیچ کننده ای با یاءس و عدم توفیق روبرو می شویم . ظاهرا هیچ کس قادر نیست بگوید « آنها » چه کسانی هستند . این وضعیت ، سالهاست که ادامه داشته است . در جریان مطالب این کتاب کوشش خواهم کرد هویت مرموز « آنها » را افشا کنم . پس از آن بر مردم است که نسبت به اصلاح اوضاع دست به اقدام زنند .
در سی ام آوریل 1981 ، من مقالهء مستندی در باب افشای هویت باشگاه رم به عنوان یکی از اقمار کمیتهء 300 به رشته تحریر در آوردم . این نخستین اشاره به این دو سازمان در ایالات متحده به شمار می آمد . بسیاری از پیشبینی های مقاله 1981، مانند به قدرت رسیدن مرد گمنامی به فیلیپ گونزالس در اسپانیا ، برگشت میتران به صحنهء قدرت در فرانسه ، سقوط ژسکار دستن و هلموت اشمیت و همچنین باز گشت به قدرت اشرافی سویدی و عضو کمیته 300 ، اولاف پالمه ، عقیم شدن ریاست جمهوری ریگان و ... از ابتکارات کمیته 300 می باشد ، به حقیقت پیوسته است .
مشارکت حکومت پنهان جهانی ، در یک توطءه کاملا آشکار علیه خداوند و بشریت که انقیاد و آزار و قتل عام اکثر مردمان باقیمانده بر روی کرهء زمین ، از زمان جنگ را هدف قرار داده ، بر کسی پوشیده نیست . در جامعهء اطلاعاتی مرسوم است که برای پنهان نگاه داشتن یک موضوع محرمانه آن را در معرض دید باز قرار می دهند .
حکومت پنهان جهانی ، موازی با حکومت آشکار در سطح بالا ، بر خلاف انتظار از زیر زمینهای مرطوب و اطاقهای تاریک طبقات پایین ساختمان ها استفاده نمی کنند . بر عکس ، خود را در کاخ سفید و کنگره و در ساختمان شماره 10 خیابان داونینگ و ساختمان های مجلی به نمایش می گذارند . در واقع به آن « موجودات » عجیب الخلقه ووحشت آور فیلمهای داستانی شباهت دارد که با قیافه های ناهنجار و مو های ژولیده و اندامهای دراز ، به روی همه چیز می لولند . در دوران جدید ، هیولای عجیب و موجود وحشت آور بر عکس ، لباسهای خوش دوخت بر تن می کند و در اتومبیلهای کشیده و گران قیمت به دفتر کار زیبای خویش به کاپیتول هیل می رود .
همهء این مردان در معرض دید قرار دارند . اینان بندگان « جهان تک حکومتی نظم نوین جهانی » هستند . به متجاوزین به ناموس شباهت دارند که حتی ممکن است قربانی خود را سوار بر اتومبیل نموده و تا محل تجاوز ، محترمانه و مودبانه راهنمایی نمایند . در چنین حالی ، آنان به هیچ روی عجیب و خطرناک به نظر نمی رسند . چه در غیر اینصورت ، قربانی از وحشت فرار را بر قرار ترجیح خواهد داد . بطور نمونه ، پرزیدنت بوش ، در نگاه اول ، به خادم بدون اردهء حکومت پنهان موازی شباهتی ندارد . ولی هرگز اشتباه نکنید ، او به همان اندازهء موجودات عجیب الخلقهء فیلمهای وحشت آور ، عجیب و خطرناک است .
برای لحظه ای به دستور کشتار بیرحمانهء بوش فکر کنید که چگونه یکصد و پنجاه هزار نفر از سربازان عراقی را که در کامیونها با پرچمهای سفید ، بر طبق مقررات کنوانسیون ژنو در حال برگشت و عقب نشینی به کشور شان بودند ، قتل عام نمود .
وحشت سربازان عراقی را در حالی که به اتکاء پرچمهای سفید خود ، به سوی خانه و کاشانهء خود روان بودند ، ولی ناگهان مورد حملهء هوایی امریکاییان قرار می کیرند ، مجسم نمایید . در قسمت دیگری از جبههء مقدم جنگ ، یکصد و بیست هزار نفر از سربازان عراقی در گودالی که در آن مشغول جنگیدن ، زنده زنده مدفون شدند . آیا در مفهوم واقعی ، این همان روش موجودات وحشت آفرین عجیب الخلقه نیست ؟ آیا پرزیدنت بوش دستور خود را برای چنین اقدام وحشت آوری از کجا دریافت نموده است ؟ بله ، او دستورات خویش را از موسسهء سلطنتی بین المللی که آن نیز به نوبه خود ، زیر فرمان کمیته 300 قرار دارد و به المپین ها معروف می باشد دریافت داشته است ....
کمیته 300 ، از نزدیک به یکصدوپنجاهسال پیش فعالیت خود را آغاز نموده ، اما شکل کنونی خویش را از سال 1897 ، یعنی حدود 95 سال پیش بدست آورده است . کمیته همواره دستورات خود را از مجراهای غیر مستقیمی ، همانند موسسهء سلطنتی روابط بین المللی صادر می کرده است . هنگامی که مقرر گردید یک نیروی برتر، ادارهء امور اروپا را زیر نظر بگیرد ، موسسهء سلطنتی روابط بین المللی ، موسسهء تاویستاک را بوجود آورد که این موسسه هم به نوبه خود ، دست به تشکیل سازمان ناتو زد . اعتبارات سازمان ناتو به مدت پنج سال به وسیلهء صندوق پول آلمانی مارشال تامین می شد ....
تذکر : آنچه در بالا خواندید بخشی از پیشگفتار دکتر جان کولمن بود در آغاز کتاب . دکتر جان کولمن ، زادهء آمریکا تبعه بریتانیا و افسر برجسته سازمان امنیت نظامی بریتانیا بوده که مدت بیست و پنج سال نقش دیده بان از تاریکی را به عهده گرفته و با ارتباطی که از آن زمان ، با عوامل پنهان و آشکار داشته ، توانسته گوشه ای از کوشش های این موجویت عجیب به نام « کمیته 300 » را بر ملا سازد .
مترجم در پیشگفتار کتاب آورده است :
در سال 1992 هنگامی که در یکی از کشور های انگلیسی زبان نسخهء کتاب حاضر را خریداری نمودم ، در راه بازگشت ، برای تغیر پرواز ، در کشور انگلیسی زبان دیگری ، با میزبان خود ضمن سایر مطالب ، دربارهء مضمون کتاب گفتگو نمودم و او را نیز به داشتن نسخه ای از کتاب علاقه مند یافتم . برای خرید کتاب به چند کتاب فروشی بزرگ مراجعه کردیم و در کمال تعجب ، هر چه بیشتر جستجو کردیم کمتر یافتیم . طبیعی بود که بین من و میزبانم بر سر نیافتن کتاب ، آن هم در چنین کشوری ، بحث گرم و طولانی به میان کشیده شود . دست آخر هر دو به این نتیجه رسیدیم که علت نایاب بودن کتاب و احتمالا جلوگیری از توزیع آن ، مسایلی بوده که در متن مورد اشاره قرار گرفته است .
تشکیلات کمیته 300 { افراد ، موسسات و سازمان های معتبر که گسترش جهانی دارند }
نحوه فعالیت و اهداف کمیته در زمان حال و در طویل مدت ، مشتریان و طرف های معامله .
و....
ادامه در آینده .
جنبش بنیادگرای دیوبندی ....
این جنبش در سال 1851 در شهر کوچک دیوبند در استان اوتارپرادش هندوستان پایه گذاری شد . هدف آن جلوگیری از گرایش های غیر دینی بود که با سلطهء استعمار در شبه قاره رواج یافته بود . موسسهء دارالعلوم که در شهر دیوبند قرار دارد، پس از دانشگاه الازهر قاهره بزرگترین مدرسهء جهان اسلام است . مبانی جنبش دیوبندی عبارت است از پاکسازی اسلام از عناصر « ناپاک » . آیین جهاد به عنوان یگانه راه مبارزه با کفر و شرک ، به ویژه در مبازره با مذهب شیعه و اولیای مقدس که در منطقه رواج دارد . آیین دیوبندی در تمام این نکات با وهابی گری مشترک است . درست مثل بنیادگرایان عربستان، دیوبندی ها نیز وظیفهء خود را تبلیغ اسلام می دانند . آنها از زمان گشایش دانشگاه شان تا امروز بیش از چهل هزار مدرسهء مذهبی درهند ، پاکستان ، آسیای میانه و همچنین افغانستان تاسیس کرده اند . تا کنون بیش از شصت هزار طلبه در دارالعلوم آموزش دیده اند که سپس عقاید سخت و خشک خود را به میان صد ها هزار دانش آموز برده اند . امروزه چه در دارالعلوم و چه در سایر مکتب های بیشمار مستقر در پاکستان با یک تصویر روبرو می شویم : طلاب در فضای بسته زندگی سختگیرانه ای می گذرانند . ورود روزنامه و تلویزیون به این مدارس ممنوع است . به جای همه چیز شب و روز مشغول آموزش فقه و شرعیات هستند،به زبان عربی . جنبش دیوبندی که به مثابهء یک حرکت ضد استعماری در برابر سلطهء غیر اسلامی انگلستان پا گرفته بود ، در دوران جدایی پاکستان از هندوستان به سال 1947 رنگ رادیکال تری به خود گرفت . و امروز تبلیغات خود را با شعار جهاد همراه ساخته است . فارغ التحصیلان از دانشگاه دارالعلوم وظیفه دارند که تعلیمات خود را نه تنها در هند و پاکستان ، که قلمرو اصلی نفوذ آنهاست ، بلکه در سراسر جهان گسترش دهند .
هواداران دیوبندی از نظر سیاسی در سازمان « جمعیت العلمای اسلام » که از مهمترین احزاب پاکستان است ، متشکل شده اند . این حزب در سال 1945 یعنی درست پیش از تشکیل دولت مستقل پاکستان از دل « جمعیت العلمای هندوستان » بیرون آمد . پس از قدرت گیری ضیاءالحق ، مهمترین رقیب سیاسی این حزب ، « جمعیت اسلامی » بود که به دستگاه امنیتی رژیم نزدیک بود . پس از در گرفتن جنگ در افغانستان ضیاءالحق که آرزوی رهبری جهان اسلام را در سر می پخت ، سیاست مذهبی شدیدی در پیش گرفت . « جمعیت علمای اسلام » که از نظر سیاسی توان رویارویی با « جمعیت اسلامی » را در خود نمی دید ، سعی خود را بر آن گذاشت که با تاسیس شبکه ای از مدارس مذهبی نفوذ اجتماعی خود را گسترش دهد . در سال 1972 در پاکستان 900 مدرسهء مذهبی وجود داشت ، که حدود 350 تای آنها توسط جنبش دیوبندی اداره می شد . اما این رقم پس از سال 1979 به هزاران مدرسه رسید که بیشتر آنها زیر نفوذ دیوبندی ها قرار داشتند . بسیاری از مجاهدان و رهبران بعدی طالبان ، از جمله شخص ملا عمر ، در این مدارس پاکستان آموزش دیده اند . با قدرت گیری آنها مدارس قرآنی در پاکستان باز هم بیشتر شدند و تعداد شان به نزدیک 25000 رسید .
هزینه سنگین این دم و دستگاه را عربستان سعودی تامین می کند . حکومت وهابی از زمان جنگ افغانستان گروه های پاکستانی را زیر حمایت گرفته و مخارج سنگین آنها را می پردازد . علاوه بر این عربستان با اعزام طلاب دینی زمینهء آمیزش هرچه بیشتر آموزه های وهابی و دیوبندی را فراهم می کند . در جریان جنگ تعداد روزافزونی از جهادگران عرب در پاکستان آموزش دیدند . گفته می شود که حدود صد هزار رزمندهء عرب از راه پاکستان به جبهه های افغانستان رفته اند . بیشتر آنها از صافی مدارس اسلامی گذشته اند .
از زمان ماجرای یازدهم سپتمبر 2001 مدرسه « دارالعلوم حقانی » که در جنوب پیشاور قرار دارد ، توجه افکار عمومی را جلب نموده است . بسیاری از مسوءلان و سران رژیم طالبان در این موسسه آموزش دیده اند . روزنامه نگاری مینویسد : من در اواخر سال 1996 در پاکستان بودم و ازین فرصت برای دیدار از مدرسه حقانی استفاده کردم . ازینکه خودم را روزنامه نگار مسلمان معرفی کرده بودم ، اجازه دادند وارد شوم و از محوطهء وسیع مدرسه دیدن کنم . در این آموزشگاه شبانه روزی تا همین اواخر پیوسته بیش از سه هزار محصل آموزش می دیدند . تنها با اعانات هنگفت عربستان است که کشور فقیری مانند پاکستان می تواند دها هزار از این قبیل موسسات را اداره کند . محصلان که از هشت تا هژده سال سن داشتند ، از رفاه برخوردار نبودند . همانطور که انتظار داشتم زندگی آنها محقر و فقیرانه بود . روی زمین لخت نشسته بودند ، پشت رحل هایی که روی آنها چیز می نوشتند یا قرآن می خواندند . محصلان جوان تر بیشتر از هر چیز درس قرآن می گرفتند . انضباط شدیدی در مدرسه حاکم بود : پسر بچه های نو جوان چنان خمود و دلمرده بودند که اگر از ملای سختگیر شان کتک می خوردند ، صدای شان بر نمی آمد . نیروی طالبان چند ماه قبل پایتخت افغانستان را تصرف کرده بودند . در پاکستان شاهد بودم که کادر های آیندهء طالبان در چه نظامی تربیت می شوند . شاگرد های بزرگتر به جبهه های افغانستان اعزام شده بودند . از آنجا که در این مکتب خانه تنها زبان پشتو رواج داشت ، مترجمی با خود برده بودم که سخنان راهنمای عمامه بر سر را برایم ترجمه می کرد : « جهاد وظیفهء شماست . گمراهان و کافران باید در سراسر جهان نابود شوند » این محصلان پشتون از کودکی در معرض شستشوی مغزی قرار گرفته بودند . راستی شگفت انگیز است که مربیان با شلاق در کلهء بچه های تندرست فرو کرده بودند که تنها مقصد زندگی آنها شهادت است .
در پیشاور مترجم مرا با چند تن از شهیدان آینده که از مکتب « دارالعلوم حقانی » فارغ التحصیل شده بودند آشنا نمود . آنها چنان راحت از شرکت در جنگ داخلی افغانستان صحبت میکردند که نشان میداد از دولت پاکستان هیچ بیم وواهمه ندارند . با جوان بیست ساله ای به نام عبدالرحمان آشنا شدم . والدین روستایی او به خاطر فقر و محرومیت او را به مکتب قرآن فرستاده بودند . و او با هیچ چیز دیگری آشنا نشده بود . با نگاهی اندیشناک می گفت : « نمی دانم اگر اینجا نمی آمدم چه بلایی سرم می آمد . در مکتب سرپناه و خوراک داشتم و توانستم چیزی یاد بگیرم. » آنچه او با ایمان خلل ناپزیر آموخته بود ، چیزی نبود مگر شعار ها و آموزه هایی که مربیان وهابی و دیوبندی در مدارس پاکستان رواج می دهند : جهاد ، شهادت ، و از همه بیشتر نفرتی تسکین ناپزیر نسبت به شیعیان . « برادران ما درافغانستان قدرت را به دست گرفته اند ، اما شیعه ها در شمال هنوز مقاومت می کنند . باید این کفار را نابود کرد . » او همه مخالفان طالبان را شیعه می دانست . در حالیکه در افغانستان غیر از قوم هزاره ، تمام اقوام و نیروهایی که در « اتحاد شمال » شرکت داشتند ، سنی مذهب بودند . اما این جوانان را برای میدان جنگ بار آورده بودند ، نه برای پزیرفتن واقعیات ملموس . عبدالرحمان شش ماه در بخش پاکستانی کشمیر کار با اسلحهء سنگین را فرا گرفته وسپس به جبهه مقدم مبارزه با دشمنان خدا اعزام گشته بود . نخستین تجربهء نظامی او جنگ با ارتش هند بود . امروز پس از ماجرای یازده سپتامبر ناگزیر به عملیات انتحاری جوانان فلسطین فکر میکنیم : این جوانان متعصب ، باروتی هستند مرگبارتر از سلاح های خود . کافی است رهبر شان دستور بدهند : « به جنگ کفار بروید »، آنگاه حاضرند جان خود را برای مبارزه با هر دشمنی قربانی کنند .« جمعیت العلمای اسلام » پس از آنکه با شبکهء مدارس خود در جامعهء پاکستان پایگاه محکمی پیدا کرد ، از سال 1993 با شرکت در دولت بی نظیر بوتو در قدرت سیاسی نیز سهیم شد . این حزب با سازمان امنیت نظامی پاکستان آی اس آی و نصرالله بابر وزیر داخله که از حزب مردم بوتو بود ، پیوند های نزدیکی برقرار کرد . بابر که بعد ها « پدر طالبان » نامور شد، قصد داشت یک سازمان پشتون به نام طالبان تشکیل بدهد تا از منافع پاکستان در افغانستان و آسیای میانه دفاع کند . « جمعیت علمای اسلام » که بسیاری کودکان پشتون را در مدارس خود پرورش داده بود ، بهترین افزار برای پی ریزی چنین جنبشی بود . طالبان که به نواحی عقب ماندهء پاکستان و افغانستان تعلق داشتند ، هر آنچه در مکتب قرآن پاکستان آموخته بودند را با عادات و سنت های عتیق خود آمیختند. آنها در تعصب و سختگیری از عقاید وهابی و دیوبندی نیز فراتر رفتند .
فضل الرحمن رییس پیشین « جمعیت علمای اسلام » در پاکستان یکی از سران اصلی دارالعلوم حقانی بود . او نه تنها پدر روحانی طالبان به شمار می رفت ، بلکه جنگجویان را انتخاب می کرد . آنها را به آموزشگاه نظامی می فرستاد و پس از مشاوره با سازمان امنیت پاکستان به افغانستان اعزام می نمود . مدرسهء او به تربیت رزمندگان عرب نیز می پرداخت . او مسولیت بیش از هشتاد هزار پاکستانی را که به همراه طالبان به افغانستان اعزام شدند ، به عهده داشت . شرایط خطرناکی که شبکهء مدارس مذهبی با همکاری سازمان امنیت پاکستان به وجود آورده بودند ، هزاران مبارز عرب وارد میدان شدند . اسامه بن لادن و اسلام گرایان نامداری از کشور های اردن ، مصر ، الجزایر و عربستان سعودی به طالبان پیوستند . از سال 1998 که طالبان بر شمال افغانستان نیز چیره شدند ، این شبکه بین المللی پایگاه خود را از پاکستان به افغانستان منتقل نمود . شبکه القاعده با رژیم طالبان در آمیخت و به بخشی از نظام تبدیل شد . سازمان امنیت پاکستان در خاک افغانستان پادگان های آموزشی داشت و طلاب مدارس را نه تنها برای حمایت طالبان بلکه برای جنگ در کشمیر آموزش میداد و مدارس پاکستان برای نظارت بر این پادگان ها مربی می فرستاد .
از نظر ایدیولوژیک می توان گفت که طالبان میان عقاید وهابی و دیوبندی با رسوم پشتون ، نوعی پیوند زناشویی بسته بود . و این ازدواج به طور واقعی هم رخ داده بود . بنابر سنت دیرین قبایلی که اتحاد های سیاسی را با پیوندهای خانوادگی محکم میکنند . در افغانستان نیز بن لادن یکی از دختران خود را به همسری ملا عمر در آورد و یکی از پسران بن لادن در افغانستان با دختر یکی از پیروانش ازدواج کرد . اتحادیکه روش تروریستی را برای پیشبرد عقاید خود موجه میداند .
ایدیولوژی ترور اسلامی ....
بنیادگرایی اسلامی که مبنای اصلی آن آیین شهادت ، جهاد و اجرای احکام شرعی است . امروزه بیشتر از سوی چهار مذهب ترویج میگردد . نخستین جریان مذهبی شیعه است . که شاخه کوچکتر دین اسلام به شمار میرود . شیعه گری در آغاز تاریخ اسلام از جریان اصلی که تسنن خوانده می شود ، جدا شد . این آیین با انقلاب اسلامی در ایران در سراسر جهان اسلام جاذبهء فراوانی پیدا کرد .
جریان دوم کیش وهابی است که در نیمهء قرن هجدهم پدید آمد و در پیوند با خانوادهء پادشاهی عربستان سعودی ، در این کشور کسترش یافت . امروزه این جریان در شبه جزیره عربستان رواج دارد و از پاکستان تا آسیای میانه صاحب نفوذ است .
جریان سوم جنبش « اخوان المسلمین » است که در دوران سلطهء استعمار در مصر پا گرفت و هنوز در برخی از کشور های منطقه مانند سودان ، سوریه و اردن نفوذ فراوان دارد .
آخرین جریان آیین « دیوبندی » است که در دوران استعمار در هندوستان شکل گرفت و نفوذ آن با جدایی دولت پاکستان از شبه جزیره به اوج رسید . این جریان امروز به ویژه در پاکستان رواج دارد .
این چهار جنبش در سی سال اخیر نقش برجسته ای در جهان اسلام ایفا کرده اند . همهء آنها با تبلیغ عقاید رادیکال به سازمان های تروریستی مانند طالبان و القاعده یاری رسانده اند . هر چهار جریان بر سر چند نکته اتفاق نظر دارند . هدف اصلی آنها برپایی یک حکومت دینی است که در آن قوانین الهی حاکم باشند . همهء آنها به اصل جهاد یعنی پیکار قهر آمیز با افراد بی ایمان پای بند هستند . نیاز به تاکید نیست که این چهار جریان باهم مرزبندی روشن و قاطعی ندارند . در اسلام نیز مانند هر دین جهانی دیگری ، فرقه ها و گروه های بیشماری وجود دارد و اما در اینجا هدف ما نه ارایهء یک پژوهش دقیق علمی بلکه مطالعهء پیامد های سیاسی برداشت های بنیادگرایانه از اسلام است .
در مصر با فروپاشی حاکمیت عثمانی وورود ارتش انگلیس در پایان قرن نوزدهم گرایش های ملی نیرو گرفته بود . حتی پس از لغو قیمومیت در سال 1922 و استقرار پادشاهی مشروطه در این کشور ، مصر همچنان زیر استعمار انگلیس باقی مانده بود . کشور در شور و تلاطم بود .با استعمار شیوه ها و ارزش های غربی وارد شده بود . این ارزش ها گسترش می یافت و خشم کانون ها ونیرو های سنتی را بر می انگیخت .در همین دوران بحران اقتصادی دههء 1920 با شدت فراوان به مصر سرایت کرد و کشور را با نابسامانی های مانند کوچ روستاییان، بیکاری و تیره روزی توده های گستردهء مردم روبرو ساخت . در فلسطین ، سرزمین همسایه مصرمهاجران یهودی بیشتر و بیشتر می شدند ، و این بر نگرانی مردم دامن می زد .زمان برای پیدایش یک جنبش ملی-مذهبی فراهم بود . در سال 1928 حسن البناجنبش « اخوان المسلمین » یعنی برادران مسلمان را پایه گذاشت که هدف آن تشکیل یک حکومت الهی بود . هسته اندیشهء سیاسی البنا این بود که فساد و انحطاط غرب جامعهء اسلامی را تهدید می کند . در جوامع اسلامی باید قوانین فقه و شریعت حاکم گردند . حکومت اسلامی به احزاب سیاسی نیاز ندارد و همهء مردم عضو حزب الله هستند .این اندیشه ها در تمام جریان های بنیادگرا مشترک هستند . نپذیرفتن جدایی دین از سیاست ، واجب بودن فرمانبرداری از حاکمیت ،که بالاترین مرجع دینی است . خمینی سالها بعد همین اندیشه را چنین بیان نمود : « هر قدرت غیر دینی در هر شکل که باشد ، منشاء آن شر و شیطان رجیم است . » « اخوان المسلمین » که گرایش های ملی و عرب گرایانه داشتند ، علاوه بر انگلستان به کلیمیان نیز دشمنی می ورزیدند و استقرار آنها را در فلسطین خطر بزرگ ارزیابی می کردند . موقعی که خمینی به مسلمانان از خطر سلطهء یهودیان بر جهان هشدار می دهد ، بی گمان از اندیشه های البنا تاثیر گرفته است . هر چند باید پذیرفت که بدبینی به کلیمیان در متون مذهبی اسلام سابقهء دیرین دارد . « اخوان المسلمین » در مصر رشد سریعی داشتند . آنها به فعالیت های اجتماعی نیز توجه نمودند . مدارس ، بنیاد های اجتماعی ، بیمارستان ها و بنگاه های فراوانی پایه گذاری کردند . اما جنبش تنها در میان مردم محروم جامعه گسترش نیافت ، بلکه کاسبکاران ، روشنفکران ، دانشجویان و نظامیان نیز به هواداری از آن پرداختند .
سید قطب نظریه پرداز بزرگ جنبش ، دهقان زاده ای بود که در سالهای دههء 1930 نوشته های انقلابی بسیاری منتشر ساخت. آثار او در سراسر منطقه از سوریه تا ایران خواننده داشت و بعد ها بر خمینی تاثیر گذاشت . در آثار هردوی آنها گرایش ضد سامی آشکاری دیده می شود . سید قطب اسلام را یک نظام کامل می داند که در آن دین و سیاست به هم آمیخته اند . این اندیشه را بعد ها خمینی با این نظر تکمیل نمود که اسلام در جنگ و تضاد دایمی با « دنیای کفر » قرار دارد و جهاد یگانه راه مبارزه با نیرو های شیطانی است . این رویارویی نه با همزیستی و تفاهم بلکه با پیروزی کامل اسلام پایان می گیرد . « اخوان المسلمین » در دههء 1940 تعداد اعضای خود را به نیم ملیون نفر افزایش داده بود . اندیشه های مذهبی و ملی برای قشر های گوناگون جامعه پر کشش بود . اما علاوه بر این ، گروه از ویژگی دیگری برخوردار بود که آن را از بسیاری از جریان های بنیادگرای دیگر متمایز می نمود و آن را به رقیب جدی دولت مصر بدل ساخت : البنا نیز مانند خانوادهء آل سعود عربستان ، بینشی مصلحت گرایانه داشت و آماده بود مزایای زندگی مدرن و پیشرفت فنی را بپزیرد . ملک سعود پادشاه عربستان سعودی گفته بود : ما با دستاورد های اروپا مخالف نیستیم ، بلکه تنها درونمایهء معنوی اروپا را رد می کنیم .
با تشکیل دولت اسراییل در 1948 جنبش اخوان المسلمین سیاست تندتری در پیش گرفت . فعالیت آن دیگر به تشکیل بنیاد های نیکوکاری محدود نمی شد ، بلکه به مسلح کردن افراد خود پرداخت . در جنگ 1948 با اسراییل ، واحد های این جریان نیز شرکت داشتند . ایدء جهاد رفته رفته به اندیشهء اصلی جنبش بدل شد . دولت مصر با تاخیر بسیار متوجه شد که در کشور دولت دیگری در کنار آن تشکیل یافته است . در سال 1948 فعالیت اخوان ممنوع اعلام شد . در سال 1952 جمال ناصر فعالیت آنها را برای مدت کوتاهی آزاد ساخت . اما پس از آنکه یکی از اعضای اخوان در سال 1954 به جان او سوء قصد نمود ، فعالیت جمعیت بار دیگر ممنوع اعلام شد . بعد ها بسیاری از سران آن از جمله سید قطب اعدام شدند . اخوان که مخفیانه به فعالیت ادامه می داد ، کمکم به صورت یک سازمان تروریستی در آمد ، که به ویژه پس از شکست فاجعه بار جنگ شش روزه ، جهاد را محور فعالیت های خود شناخت . ازین پس گروه های پراگندهء بسیاری شکل گرفتند که تا امروز با جامعهء « بی ایمان » مصر سرگرم مبارزه هستند . الگوی دنیاداری آنها دوران حکمرانی پیامبر در صدر اسلام است و دوران های پس از آن را یکسره فاسد و تباه می دانند .
در سال 1978 مصر و اسراییل پیمان آشتی امضا کردند . اسلام گرایان مردم را به پایداری در برابر رژیم « کافر » انورسادات فراخواندند . انورسادات که از نظر آنها خاین به اسلام به شمار می رفت سرانجام به دست آنها کشته شد . « اخوان » که در سالهای بعد با سیاست سخت گیرانهء حسنی مبارک روبرو شده بود ، بسیاری از هواداران میانه روی خود را از دست داد . در عوض گروه هایی مانند « الجهاد » و « الجماعه الاسلامیه » آیین جهاد را رسالت خود اعلام نمودند . با آغاز جنگ در افغانستان 1979 بسیاری از اعضای اخوان و سایر سازمان های اسلامی پیکار در کنار مجاهدان افغان را وظیفهء خود دانستند .
پس از پیروزی مجاهدین در 1992 بسیاری از این مبارزان که در کشور خود مصر تحت تعقیب بودن ، در افغانستان یا پاکستان ماندگار شدند . آنها زیرحمایت طالبان قرار گرفتند که در اکتوبر 1994 وارد افغانستان شدند و در سال 1996 قدرت را در کابل به دست گرفتند . اسامه بن لادن که در سال 1996 از سودان رانده شده بود ، در افغانستان اقامت گزید . بسیاری از مصریان نیز به القاعده پیوستند . در این موقع بن لادن توانسته بود شبکهء تروریستی جهانی خود را سازمان دهد . هدف تشکیلات او نابود کردن کافران در سراسر جهان بود .
جنگ افغانستان اندیشه های بنیادگرا را در سطح بین المللی کسترش داد . در آغاز دهه 1990 سودان نیز به کانون جهاد اسلامی تبدیل شده بود . رژیم اسلامی سودان در سال 1991 مرزهای کشور را به روی تمام ملل مسلمان باز کرد . این تصمیم به مثابهء فراخوان دعوتی بود از تمام گروه های بنیادگرای جهان ، دکتر حسن الترابی نظریه پرداز اصلی دولت خرطوم از اعضای پیشین « اخوان المسلمین » بود . او با تشکیل « کنفرانس خلقی عرب و اسلام » در راس تروریسم قرار گرفت . مبارزان بیشماری از کشور های مصر و الجزایر و اردن در سودان جولان می دادند و پاسداران ایران آموزشگاه نظامی راه انداخته بودند . حسن الترابی در سال 1994 در برابر روزنامه نگاران اظهار داشت : « حال که غرب به دنبال نظم جهانی تازه ایست ، پس ما هم باید نظم خودمان را در برابر آن مستقر کنیم تا نیروی الهی در جهان باقی بماند . » با حمایت او نسل تازه ای از تروریست ها در سودان پرورش یافت . یکی از ملیونر زادهء سعودی اسامه بن لادن بود . او که به خاطر انتقاد از رفتار خانوادهء « فاسد » سعودی از میهن خود رانده شده بود، به سال 1995 نخستین اردوگاه آموزشی خود را در سودان تشکیل داد . یکی دیگر از این افراد پزشک مصری دکتر ایمان الظواهری بود که پیش از این به اخوان وابستگی داشت و بعد به الجهاد پیوسته بود . او با همکاری بن لادن شبکهء القاعده را پایه گذاری کرد . بسیاری عقیده دارند که ظواهری مغز متفکر این شبکه است و بن لادن تنها مسولیت های مالی و تشکیلاتی دارد .
تروریست های مصری که پس از جنگ در افغانستان به میهن خود برگشتند ، در راس سازمان های « الجهاد » و « الجماعه الاسلامیه » قرار گرفتند و به عملیات مسلحانه و ایراد سوء قصد به روشنفکران پرداختند .
مبانی اعتقادی اخوان المسلمین و شیعیان افراطی ایران یکسان است . هر چند که آیین و زبان و خاستگاه های به کلی متفاوتی دارند . خمینی مانند اسلام گرایان مصری باور داشت که تمام حکومت های پس از دوران پیامبر اسلام نا مشروع هستند . او در کتاب « حکومت اسلامی » در سال 1350 چنین می گوید : « مشکل این است که این افراد پس از مرگ حضرت رسول اجازه ندادند که یک دولت اسلامی تشکیل شود . این طور بود که هیچ حاکمیت اسلامی نتوانست مستقر شود . »
بر خلاف جریان سنی مذهب در مصر که تجربهء استعمار ، بازگشت به تفکر اسلامی و میراث گذشته را باعث شد ، اعتقاد به عدم مشروعیت حاکمیت غیر دینی از اصول بنیادین مذهب شیعه است و در بسیاری از موارد برخورد های سیاسی این حکم مذهبی را تقویت کرده اند . تنها چند سال پس از وفات پیامبر ، جماعت مسلمانان بر سر تعین جانشین برای او دچار تفرقه شدند . از آنجا که پیامبر جانشین خود را به صراحت تعین نکرده بود ، روشن نبود که یکی از یارانش باید بر کرسی خلافت بنشیند یا دامادش علی . حدود صدوپنجاه میلیون پیروان مذهب شیعه ، که حدود نیمی از آنها در ایران زندگی میکنند، تنها خلیفهء چهارم امام علی و اعقاب او را از ازدواجش با دختر پیامبر را حاکمان بر حق می دانند . از این رو شیعیان به حقانیت سه خلیفهء نخست اهل تسنن اعتقاد ندارند و سلسلهء خلفای اموی را نیز که پس از خلافت علی زمام امور مسلمانان را به دست گرفتند ، « غاصب » می شمارند . آنها در عوض اخلاف علی را به ترتیب « امام » خود میدانند . دوازدهمین امام مهدی نام دارد که در کودکی به سال 260 هجری به « غیبت » فرو رفت . شهر سامره که جایگاه غیبت امام به شمار می رود ، از زیارتگاه های مقدس شیعیان است . تا ظهرو امام « صاحب الزمان » پیروان او باید جماعت اسلامی را اداره کنند . تنها علما « فقیهان » شیعه هستند که می توانند نایب امام روی زمین باشند .
بر پایهء همین « ولایت فقیه » یا حکومت فقهای اسلام است که « جمهوری اسلامی ایران » به حاکمیت خود مشروعیت می بخشد و در راس این اهرم حکومتی نایب امام قرار دارد که نخست خمینی بود و پس از مرگ او آقای خامنه ای به جای او نشست . مبنای زمامداری او حقوق الهی است که ثابت وواجب الاطاعه می باشد . در چنین ساختاری نه انسان فانی ، بلکه خداوند و قوانین ابدی او پایگاه رژیم را تشکیل می دهند . بالاترین وظیفهء رعایا اطاعت از خداوند و نمایندگان او بر روی زمین ، یعنی روحانیون است . در تاریخ ایران برخی از روحانیون افراطی به این نگرش گرایش داشتند و در برابر حاکمیت مقاومت می کردند . در حالیکه بیشتر روحانیون عالیمقام با رژیم های گوناگون از در سازش در می آمدند و در جامعه به مناصب عالی می رسیدند .
پس از جنگ جهانی دوم که اخوان المسلمین در مصر به عملیات مسلحانه روی آورده بودند ، در ایران نیز به پیروی از آنها گروه هایی پدید آمدند که در اسلام حربه ای برای مبارزه بارژیم محمد رضا شاه پهلوی می جستند . که به یاری متفقین به تخت سلطنت نشسته بود . مهمترین این گروه ها « فداییان اسلام » بود که قایل به حاکمیت علمای دین بودند . آنها درست مثل دوران آقای خمینی ، اعتقاد داشتند که نایب امام نه توسط تودهء « عوام » بلکه از جانب مجلس علمای با صلاحیت تعین می گردد . « فداییان اسلام » نیز درست مثل « اخوان المسلمین » در مصر ، به اقدامات تروریستی دست زدند . در سال 1330 ، رزم آرا ، نخست وزیر را کشتند . در سال 1343 یکی از گروه های افراطی پیرو آنها به نام « هییت موتلفهء اسلامی » حسنعلی منصور نخست وزیر را به قتل رساند . بیشتر اعضای این گروه از بازاریان سنتی بودند و امروز در جمهوری اسلامی مناصب بالایی دارند و نقش تعین کننده در سیاست کشور ایفا می کنند .
در سال 1342 آقای خمینی ، که به هیچ یک از این گروه ها بستگی نداشت اما از جانب آنها تایید می شد ، در راس جنبش مبارزه مذهبی با « انقلاب سفید » قرار گرفت . زیر فشار مردم ناراضی و به خصوص اعتصاب کارگران صنعت نفت ، شاه ناچار شد یک برنامهء اصلاحات اجتماعی اعلان نماید که هدف آن طرد نیروهای سنتی و نو سازی آرام جامعه بود. « هییت موتلفه » در جریان انقلاب ایران نقش مهمی نمود و به خمینی در پیاده کردن اصل « ولایت فقیه » یاری رساند . خمینی اعلام نمود : « امام زمان مسولیت حفظ امت را به روحانیون اعطا فرموده است . حضرت علی به عنوان جانشین پیغمبر این وظیفه را به عهده گرفت . وظیفهء او این نبود که فقط ایمان را حفظ کند ، بلکه او وظیفه داشت که قوانین دین را هم اجرا کند . همانطور که پیغمبر جانشین خداوند بر روی زمین است ، روحانیون هم جانشین امام هستند . تمام امور جامعهء اسلامی باید زیر نظارت آنها باشد » از دیر باز در ایران روحانیون میانه رو به امور دینی و اخلاقی می پرداختند و مایل به دخالت در سیاست نبودند . برخی از آنان با دربار شاه رابطهء نزدیک داشتند ، هرچند که گاه با لحنی ملایم از شاه نیز انتقاد می کردند .
پس از سرنگونی شاه ، ایدهء امامت محملی شد برای مشروعیت بخشیدن به حاکمیت خمینی و روحانیت . رژیم اسلامی با یاری گرفتن از الگوی شهادت امام حسین ، جهاد را بالاترین وظیفهء مردم دانست . این آیین تا زمان ظهور امام زمان ، حاکمیت مطلقهء فقها را توجیه می کند . ازین رو خمینی همواره نه از « ملت » بلکه از « امت » یا « جماعت اسلام » سخن می گفت . او آشکارا اظهار داشت : « جهاد یعنی فتح بلاد غیر اسلامی ، هر مسلمان عاقل و بالغی باید به وظیفهء جهاد عمل کند تا قوانین قرآن در دنیا جاری شود . » بدین سان صدور انقلاب اسلامی توجیه شرعی پیدا کرد . در جنگی که هشت سال تمام از 1359 تا 1367 میان ایران و عراق جریان داشت ، عراق در سال 1362 به پشت مرز های خود برگشت . اما خمینی چند سال دیگر هم به جنگ ادامه داد ، زیرا هدف خود را فتح کربلا و ادامهء مبارزه تا تسخیر بیت المقدس اعلام نموده بود. او جنگ را یک « موهبت الهی » می خواند . میدانیم که امروز پاسداران ایران در کنار حزب الله در راه تشکیل حکومت اسلامی می جنگند . جمهوری اسلامی روی هم نه گروه شورشی برای مبارزه با « کفار » به افغانستان اعزام داشت . این گروه ها با فشار ایران بهم پیوستند و حزبی به نام « وحدت اسلامی » تشکیل دادند. پاسداران ایران تا بوسنی هرزگوین نیز نفوذ کردند و به این مناطق سرباز و جنگ افزار فرستادند . پاسداران تا امروز با بسیاری از گروه های تروریستی در خیلی از کشور ها همکاری دارند ، از جمله با شبکهء القاعده ....
ادامه دو مذهب دیگر تروریستی « وهابی ها و دیوبندی ها » در مطلب آینده خواهد آمد ....
حرف حق ، از هر دهن که برآید ، حق است .
سخنرانی رییس جمهور ایران در مجمع عمومی سازمان ملل ....
آنچه امروز بر بشریت میگذرد، شایستهء كرامت انسانی نیست. خداوند بشر را خلق نكرده است كه بعضی بر بعضی دیگر ظلم و تجاوز روا دارند، عدهای با ایجاد جنگ و درگیری به غارت منابع، ثروتاندوزی و گسترش سلطهء خود مشغول باشند و عدهای در فقر و رنج و مصیبتهای ناشی از آن به سر ببرند، عدهای با تكیه بر سلاح و تهدید بخواهند بر جهان حكمرانی كنند و عدهای دایم در سایهء تهدید و ناامنی زندگی كنند. عدهای در هزاران كیلومتر دورتر از كشور خود سرزمینهای دیگران را اشغال كنند، در امور آنان دخالت نمایند و بر منابع نفتی و غیرنفتی و گذرگاههای حیاتی آنان مسلط شوند و عدهای در خانهء خود روزانه بمباران شوند، بچههای آنان در خیابانها و كوچههای وطن خود كشته شوند و خانههای آنان ویران شود.این گونه رفتارها در شأن بشریت نیست و با حق و عدالت و كرامت انسان مغایرت دارد. سوال اساسی این است كه در این شرایط مظلومان جهان باید به كجا شكایت ببرند؟ چه كسی یا سازمانی از حقوق مظلومان دفاع میكند و ستمگران را به جای خود مینشاند؟ كرسی قضاوت عادلانهء جهانی كجاست؟ با ذكر نمونههایی و مروری كوتاه بر اهم مسایل جهان امروز، موضوع بیشتر روشن میشود.
الف- گسترش بی وقفهء سلاحهای اتمی، میكروبی و شیمیایی
بعضی قدرتها با افتخار از تولید سلاحهای اتمی نسلهای دوم و سوم خبر میدهند. آنان این سلاحها را برای چه میخواهند؟ آیا تولید این سلاحهای مرگبار و انباشت آنان در زرادخانهها برای توسعهء صلح و دموكراسی است؟ یا این كه سلاحهای مذكور ابزار تهدید دولتها و ملتهاست؟ مردم جهان تا كی باید در سایهء تهدید بمبهای اتمی، میكروبی و شیمیایی زندگی كنند؟ قدرتهای مولد چنین بمبهایی به چه چیز متعهد و در برابر جامعهء جهانی چگونه پاسخگو هستند؟ و آیا مردم این كشورها راضیاند سرمایههای آنان صرف تولید این گونه سلاحهای مخرب شود؟ آیا نمیتوان به جای اتكا به سلاحهای مرگبار و بمب، به عدالت، اخلاق و عقل متكی بود؟ آیا عقل و عدالت با صلح و آرامش سازگارتر است یا بمبهای اتمی شیمیایی و میكروبی؟ اگر عقل، اخلاق و عدالت حاكم باشد، ریشههای ظلم و تجاوز میسوزد و تهدیدها از بین میرود و دلیلی برای منازعات باقی نمیماند، زیرا اكثر منازعات دنیا ناشی از قانع نبودن به حق خود و اقدام به تجاوز و بیعدالتی است. عموم ملتها به عدالت عشق میورزند و از آن استقبال میكنند و حاضرند برای قوام آن فداكاری كنند.
ب- اشغال كشورها و توسعهء درگیریها
اشغال كشورها از جمله عراق اتفاق افتاده است و سه سال است كه ادامه دارد. روزی نیست كه صدها نفر به خاك و خون نیفتند. اشغالگران از برقراری امنیت در عراق ناتوان هستند. علیرغم تشكیل دولت و مجلس قانونی، دستهای پنهان و آشكاری در تلاش است تا ناامنی و اختلافات را در جامعهء عراق گسترش دهد و درگیری داخلی ایجاد كند.
شواهدی بر ارادهء اشغالگران برای رفع ناامنیها مشهود نیست. تعداد زیادی از تروریستها توسط دولت عراق دستگیر شدند اما اشغالگران به دلایل گوناگون آنان را آزاد كردند.به نظر میرسد، توسعهء درگیریها و تروریسم توجیهی برای حضور نیروهای خارجی در عراق است.
به سرزمین فلسطین بنگرید.مردم در خانههای خودشان هر روز بمباران میشوند فرزندان آنان در كوچه و خیابان كشته میشوند، اما هیچ مرجع قانونی حتی شورای امنیت قادر به حمایت از آنان نیست. چرا؟ از طرف دیگر دولتی با رای مستقیم مردم و به صورت دموكراتیك در بخش كوچكی از سرزمین فلسطین تشكیل میشود، لیكن به جای حمایت مدعیان دموكراسی از او، وزرا و نمایندگان مجلس آن، جلو چشم جهانیان دستگیر و زندانی میشوند.
چه شورا و سازمانی از این دولت مظلوم حمایت میكند؟ و چرا شورای امنیت نمیتواند قدمی بردارد؟ در همین جا به لبنان اشاره میكنم:
33 روز مردم زیر باران بمبها و گلولهها به سر میبرند و حدود 5/1 میلیون نفر آواره میشوند، برخی از اعضای شورای امنیت عملاً در مسیری حركت میكنند كه فرصت لازم را برای متجاوز فراهم آورند تا اهداف خود را از طریق نظامی محقق كند و دیدیم كه عملائ شورای امنیت سازمان ملل متحد، تحت فشار برخی قدرتها نمیتواند آتشبس را در همان روزهای اول تصویب و برقرار كند. شورای امنیت روزها به تماشای صحنهء فجیع حملات به مردم لبنان مینشیند و فجایع قانا بارها تكرار میشود، چرا؟
در همهء این موارد پاسخ روشن است. مادام كه عامل درگیری خود عضو دایم شورای امنیت باشد، این شورا چگونه میتواند به وظایف خود عمل كند؟
ج- رعایتنكردن حقوق اعضای سازمانهای بینالمللی
در اینجا به بخشی از مظلومیتهای ملت ایران و بیعدالتی كه در حق آنان روا داشته میشود، اشاره میكنم: جمهوری اسلامی ایران عضو آژانس انرژی اتمی و متعهد به معاهدهء NPT است. همهء فعالیتهای اتمی ما آشكار، صلحآمیز و در معرض دید بازرسان آژانس است. چرا با حقوق مصرح ما در قانون مخالفت میشود؟ چه دولتهایی مخالفت میكنند؟ دولتهایی كه خود از چرخهء تولید سوخت و انرژی هستهای استفاده میكنند. بعضی از آنان از دانش هستهای در مقاصد غیرصلح آمیز هم نظیر ساخت بمبهای اتمی استفاده میكنند و حتی در به كارگیری آن علیه بشریت دارای سابقه سوء هستند.بعضی از اعضای دایم شورای امنیت كه در منازعات بینالمللی خودشان یك طرف منازعه هستند به راحتی دیگران را با شورای امنیت تهدید و از قبل، محكومیت طرف مقابل خود توسط آن شورا را اعلام میكنند. سوال این است كه استفادهء ابزاری از شورای امنیت چه توجیهی دارد و آیا شورا را از كارآیی ساقط و حیثیت شورا را مخدوش نمیكند؟ این رفتار تا چه میزان در كارآیی این شورا برای برپایی امنیت موثر است؟
مرور بر واقعیاتی كه اشاره شد ما را به این حقیقت رهنمون میشود كه متاسفانه عدالت قربانی زور و تجاوز میشود.كشورها در استفاده از حقوق مصرح در قوانین بینالمللی مساوی نیستند و برخورداری از این حقوق به ارادهء بعضی قدرتهای بزرگ بستگی دارد.
سوال این است كه اگر دولت آمریكا یا دولت انگلیس كه عضو دایم شواری امنیت هستند، مرتكب تجاوز و اشغال و نقض قوانین بینالمللی شوند چه ركنی از اركان سازمان ملل متحد میتواند به جرم آنان رسیدگی كند؟ آیا شورایی كه خود آنان با امتیاز ویژه در آن عضویت دارند میتواند به جرم آنان رسیدگی كند؟ آیا تاكنون چنین امری اتفاق افتاده است؟ متاسفانه اصرار مداوم برخی كشورهای سلطهطلب برای تحمیل سیاستهای انحصارطلبانهء خود به مراكز تصمیمسازی بینالمللی از جمله شورای امنیت، باعث شده تا بیاعتمادی افكار عمومی جهانی نسبت به سازمان ملل متحد افزایش یابد و اعتبار و كارآمدی این فراگیرترین نهاد نظام امنیت دستهجمعی، بیش از پیش خدشهدار شود.
امروز این واقعیت بر كسی پوشیده نیست كه نیاز حیاتی و فوری شورای امنیت، مشروعیت و كارآمدی است. باید اذعان داشت كه تا وقتی این نهاد نتواند به نمایندگی از كل جامعهء بینالمللی و به طور شفاف، عادلانه و دموكراتیك اقدام كند، نه مشروع خواهد بود و نه كارآمد. از سوی دیگر رابطهء مستقیم سوءاستفاده از حق وتو با كاهش مشروعیت و كارآمدی شورا، اكنون وضوح بیشتری یافته و دیگر غیر قابل انكار شده است.تا زمانی كه این ساختار و آیین كار اصلاح نشود، نمیتوان انتظار داشت كه بیعدالتی، ظلم و زورگویی در جهان ریشهكن شود و یا گسترش نیابد. آیا شایسته است مردم امروز جهان تابع تصمیمات 60 سال پیش باشند؟ و آیا نسل حاضر و نسلهای نو حق ندارند خود برای جهانی كه میخواهند در آن زندگی كنند، تصمیم بگیرند؟
امروز اصلاحات جدی در ساختار و آیین كار شورای امنیت بیش از هر زمان دیگری ضروری است.عدالت و دموكراسی حكم میكند كه نقش مجمع عمومی سازمان ملل متحد به عنوان اصلیترین ركن این سازمان محترم شمرده شده و همین مجمع با تعریف سازوكار مناسبی نسبت به اصلاح ساختارهای سازمان ملل متحد اقدام كند و بهویژه شورای امنیت را از وضعیت موجود نجات دهد. در غیر این صورت و در كوتاهمدت حداقل از جنبش غیرمتعهدها، سازمان كنفرانس اسلامی و قارهء آفریقا هر كدام یك نماینده با امتیاز ویژه وتو به عنوان عضو دایم شورای امنیت انتخاب شوند تا تعادل حاصله مانع از اجحاف به ملتها شود. من با صدای بلند اعلام میكنم، امروز جهان بیش از همیشه نیازمند انسانهای صالح و عدالتخواه و عاشق بشریت و بالاتر از همه نیازمند انسان صالح كامل و منجی حقیقی است كه موعود همه امتها و برپا كنندهء عدالت و صلح و برادری خواهد بود.ای خدای بزرگ! مردم بندگان تو هستند و تو خود بر هدایت و رستگاری آنان تاكید داری. تو خود انسان كامل و موعود امم را بر بشریت تشنهء عدالت ارزانی دار و ما را از رهپویان و تلاشگران برای ظهور و حركتش قرار بده.
ثمرهء جهاد ....
تا جهادی دشمن انسان بود
ذ م او کردن بسی آسان بود
کرده های شان بسی زشت است وناب
از کدامینش بگو یم ای جناب !
با تو میگویم سخن جان برار
گو ، چه داری وز عمل ها انتظار؟
قوم افغان را کجا شد زندگی ؟
از خدا بیزار هم ازبندگی
تو ، به میخ آ هنین اندر سرش
هم زمان دشنام دادی مادرش
گه به کانتینر اسیرش کرده ای
تا حساب مرگ ومیرش کرده ای
بازببریدی تو دست وپای او
واسکت دادی تو برسیمای او
گاز پمپ از اختراع خاص تو
میکند فریاد بر اخلاص تو
درکجا ؟ کی ؟ بشنود فریاد من
وین حکایت کی رود ازیاد من
آخر این آدم نه تایر موتراست !
ناله وزاریش برمن محشر است
از تجاوز برحریم خاص و عام
عار ننمودی بسی دادی دوام
حرمت افغانیت بفروختی
تا به خود سرمایه ها اندوختی
دختر افغان به طعنه هرزمان
کرده ای بهر اطاعت امتحان
سینهء زنها بسی ببریده ای
بچهء اسلام را دزدیده ای
رقص مرده قصهء پیکار تست
چور وغارت گرمی بازار تست
(وند) گفتی با خداوندت چه کار ؟
داشتی تو ازخدا این انتظار ؟
خویشتن را چون هیولا ساختی
تسمهء خونین بدوش انداختی
قتل عام قوم افغان کرده ای
چشم ها را بس به گریان کرده ای
گه به پاکستان وگاهی برعرب
افتخارت بوده است . ای بی نسب
دختر افغان به دالر داده ای
افتخارت این ، که افغان زاده ای
بهر دشمن ، وه چه خدمت کرده ای !؟
جمله دستورش اطاعت کرده ای
با فروش آهن والمونیم
گرم بازار توبوده ازستم
فابریک وکارگاه کردی خراب
تا بناکردی یکی رسم حجاب
بهر تلاشی به منزل های عام
رفته ای هر گه وبیگه صبح وشام
چور وغارت را غنیمت گفته ای
وزچه بر ملحد تو لعنت گفته ای ؟
افتخار اسلام را ازنام تو
آفتابی گشته حالا بام تو
طشت رسوا ئیت ازبام اوفتاد
بس زدی فریاد قانون جهاد
بس شدی مغرور اندر انتها
با پکول وریش ودستار وقبا
آیت قرآن برسم دگران
خوانده ای هرجا ودادی امتحان
حرمت قرآن عجب بگذاشتی
ازکجا ؟ این شیوه رابرداشتی
در نماز ومسجد وتکبیرها
اژدها سان ، فش زدی ، کردی دعا
دیدی آخر حق به حق شد استوار؟
چهره ات گردید آخر آشکار
میکنم در ذم تو کوته سخن
ننگ آدم ، ننگ دین ، ننگ وطن .
از امام زمان و بمب اتم ....
هرکه، چون من، بهانه جو باشد،
آبجو نزدش آبِ جو باشد.
گفتم اين بيت، تا قصيده ي من
صاحبِ مطلعي نکو باشد.
ورنه، حرفم ز دولتِ فعلي ست
و آن چه هايي ش کـآرزو باشد.
دولت احمدي نژاد؛ اگر
راستي دولت آن ِ او باشد،
دولتِ در رهِ امامِ زمان
کارکردن ز چارسو باشد.
آن امامي که قرن هاست که در
چاهي از جمکران فرو باشد.
و نشسته ست تا جهان بشود
ضد هرچيز کان نکو باشد.
روي گردانده از شريعتِ حق،
دينِ اسلام را عدو باشد.
همه چيزش، خلافِ شرعِ مبين،
واژگون يا که پشت و رو باشد.
پرده ي دين دريده، وآن نه چنانک
بازهم قابل رفو باشد.
غرقه گشته، چو لاشه ي کفتار،
در فسادي که تو به تو باشد.
از گناهِ بشر خجل، هر شام
روي خورشيد چون لبو باشد.
موسيقي، ويژه نوع ِ تازه ي آن
همه جا گرمِ هاي و هو باشد.
اين بزه جانورانه دان: به مثَل،
مرگ خواني گناهِ قو باشد؛
يا، گناهِ خروس و کفتر ِ نر
قوقولي قو و بغ بغو باشد.
عالمي کاندر آن به جز باده
نيست چيزي که در سبو باشد.
از فراواني ي شراب و عرق
آبجو گويي آبِ جو باشد.
واندر آن نيست، در مقوله ي سکس
کس که در فکرِ آبرو باشد.
و اندر آن مرد با کراوات و
زنِ او هم برهنه مو باشد:
غافل از آن که اين چنين بانو
خواهش انگيز چون هلو باشد.
و اندر آن، مرد نيز، چون زن، با
يدکه خوش بوي و پاک رو باشد.
نه که چون پاسدارِ دين، محمود
دستِ کم پاش لاشه بو باشد.
در جهاني چنين، امام زمان
مجري ي حکمِ "قاتلوا" باشد.
آيد و با قيامِ او، به دمي،
هر چه هر جاست زير و رو باشد.
خشک و تر، نيک و بد، از او همه را
لبِ شمشير بر گلو باشد.
از بدِ والدين، هر کودک
نيز در خونِ خود فرو باشد.
واي بر شاعري که افکارش
هم چو افکارِ شاملو باشد.
و که از بهر مردمان، او را،
نان و آزادي آرزو باشد.
يا که، چون من، حقيقتِ دين را
بي محابا به پرس و جو باشد؛
و، در اين راه، با تمامِ جهان
آشکارا به گفت و گو باشد.
يا که، چون مادرم، که کمتر کس
دوست دار ِ خدا چنو باشد،
از تعصب رها، به ساحتِ دين،
نرم رفتار و نرم خو باشد
هرکه زينان به خويش گويد: کاش
مرگ پايانِ کار ِ او باشد.
نکشد دست امام از کُشتار
تا که يک تن به پاي و پو باشد.
بر جنازه ي جهان نماز کند
پس از آن که ش به خون وضو باشد.
کس نيابد خدا کزو پرسد
که دگر اين چه بلبشو باشد.
او امامي ست کز هراسش بوش
از هم اکنون پناه جو باشد.
در شگفتم که، پس، به بمبِ اتم
چه نيازي ست، تا که او باشد!

