تبليغاتX
کمال کابلی

خاور میانه در کوران بنیادگرایی ....

 

نویسنده : داکتر مصطفی دانش .

چاپ شرکت کتاب .

 

مصطفی دانش از دانشگاه کلن جرمنی ، دکترا در رشته علوم سیاسی گرفت . از سال 1354 به کار خبرنگاری پرداخت و بعنوان خبرنگار جنگی به مناطق مختلف دنیا از جمله ویتنام ، کامبوج ، انگولا ، اتیوپی ، لیبی ، افغانستان ، افریقای جنوبی ، نیکاراگوا ، ایران ، عراق سفر کرده و با بیش از بیست رییس جمهور ، رهبران سیاسی و سیاستمداران دنیا مصاحبه داشته از جمله : نلسون ماندلا ، سرهنگ قزافی ، نجیب الله ، خمینی ، رفسنجانی و رهبران نیکاراگوا ، انگولا ، نامیبیا و ....

صدها مقاله از مصطفی دانش در مطبوعات آلمان ، سویس ، هالند و اتریش به چاپ رسیده است . فیلم های متعددی از داکتر دانش در تلویزیون های آلمان ، سویس ، هالند و اتریش به نمایش در آمده است . او هم اکنون در شهر کلن آلمان بسر میبرد و مشغول نگارش کتاب بعدی در ارتباط با سیاست خارجی امریکا در خاور میانه است .

با آغاز آشوبها و کشمکشهای خشونت بار در افغانستان از اوایل دههء 1980 داکتر مصطفی دانش سرگذشت این کشور را از نزدیک دنبال نموده و حدود هفتاد بار به افغانستان سفر کرده است . درین سالها هیچ تحول یا رویداد مهم در این کشور از نگاه او دور نمانده و هیچ چهرهء برجسته ای در قلمرو سیاست افغانستان نیست که از میدان دید او بیرون افتاده باشد . او با بازیگران اصلی این تحولات مانند ببرک کارمل ، داکتر نجیب الله ، برهان الدین ربانی ، جنرال دوستم ، احمدشاه مسعود ، گلب الدین حکمت یار و قوماندان های ردیف اول و دوم مجاهدین ، دیدار داشته است . به یمن این تلاش و تجارب پربار ، داکتر دانش یکی از معتبر ترین کارشناس امور افغانستان به شمار می رود که با سازمان های امنیتی و شیوهء کار دوایر جاسوسی آشنایی نزدیک دارد .

کتاب او در زمینه رشد بنیادگرایی و زمینه های فعالیت های تروریستی در منطقه اختصاص دارد . دکتر دانش چند بار به عراق سفر کرده است و در خلال اولین جنگ خلیج فارس او تنها مخبری بوده که از درون خاک عراق برای رسانه های غربی گزارش تهیه نموده و تحولات این کشور را از نزدیک دنبال نموده است . او پیش از هرچیز بر مشاهدات و تجربیات دست اول خود ، که چه بسا با برداشتها و پنداشتهای رایج در محافل غربی تفاوت دارد ، تکیه نموده است . سرنوشت کشور های نفت خیز منطقه در پرتو نظم نوین جهانی و چشم انداز رشد دموکراسی در این کشورها مسایلی هستند که در کتاب او به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است .

داکتر مصطفی دانش برادر دکتر احمد دانش است که پس از انقلاب نامزد عضویت مجلس خبرگان بود ، تخصص در بیماری های کلیوی از آلمان گرفت و در سال 1357  اولین پیوند کلیه را در ایران انجام داد .  بعد ها رژیم آخوندی ، او را در ردیف دگراندیشان به زندان افگند و پس از گذراندن پنج سال و چند ماه در زندان اوین ، در یک نیمه شب 1367 در زمرهء هزاران دگراندیش در تهران اعدام گردیدند . روانش شاد باد ....

راقم این سطور را منظور نظر معرفی کتاب مصطفی دانش بود و توصیه خوانش آن برای علاقمندان کتاب های خوب ، در ضمن رخصت میخواهم ازینکه به شرح یک مطلبی جنبی از چگونگی شکنجه و شهادت داکتر احمد دانش در بیداد گاه رژیم آخوندی ایران میپردازم .

 در قسمتی ازاین کتاب بریده ای از یک نامه دکتر احمد دانش که در سال 1366 از زندان اوین با خارج زندان رسیده است با هم میخوانیم :

« ... من از زیر چشم بندم ، زندانیانی را می دیدم که پس از شکنجه قادر به راه رفتن نبودند و روی زمین می خزیدند . با دیدن این صحنه ها درد های خودم را فراموش می کردم . اغلب از خود می پرسیدم  :

این کی بود ؟

 و همیشه به یک جواب می رسیدم :

چه اهمیت دارد که او که باشد و چه عقایدی داشته باشد ... او سراسر انسانیت بود که چنین خوار و زبون و تحقیر شده بر زمین کشیده می شد . »

روحانیت که صدور انقلابش به شکست انجامیده بود ، دق دل خود را بر سر بقایای اپوزیسیون خالی کرد . در زندان ده ها هزار نفر به خاطر « رفتار غیر اسلامی » زندانی بودند . جرم اصلی آنها مخالفت با ادامه جنگ بیهوده با عراق بود . پس میتوان گناه شکست در جنگ را به گردن آنها انداخت . گویی نظام نه در جبهه جنگ ، بلکه از پشت ضربه خورده است ، دشمنان اسلام ، از مجاهد و کمونیست و لیبرال ، مانع پیروزی جمهوری اسلامی شده بودند . دژخیمان به زندان ها فرستاده شدند :

 هر زندانی که به « اسلام واقعی » ایمان نداشته باشد ، باید کشته شود . به دنبال این رهنمون ، طی چند روز تنها در تهران هزاران نفر به دست حاکمان شرع اعدام شدند . حاکمانی که خودرا مجری اوامر پروردگار می دانند ، و بنابرین خطاناپزیر هستند . بر تمام امور عرفی و شرعی اشراف دارند . طبق عقیدهء آنان هر کسی می تواند بر مسند قضاوت بنشیند ، به شرط آنکه از هفت مزیت برخوردار باشد :

عاقل و بالغ و عادل و با ایمان و اسلام شناس باشد ، زن یا حرامزاده نباشد ....

و طبق اصول فقهی ، آسان گیری با مجرمان به معنای نقض قوانین الهی است . کسی که از چنین اعتماد و اطمینانی برخوردار است ، می تواند به سرعت حکم صادر کند . اگر احیانا قاضی مرتکب اشتباهی شود ، مشکلی پیش نمی آید ، زیرا به استدلال آیت الله خلخالی استناد کند که اعلان کرده بود :

 « کسانی که اشتباهی محکوم به مرگ بشوند ، نباید نگران باشند ، چون شهید به حساب می آیند و یکراست به بهشت می روند . »

داکتر مصطفی دانش مینویسد :

... هم زندانی برادرم برایم نقل کرد که زندانیان را یکایک احضار کردند . « از سلول ما اول نوبت من بود . راستش من شجاعت احمد را انداشتم . تصمیم گرفته بودم هرچه دلشان می خواهد بشنوند ، برایشان بگویم . » دو نگهبان او را وارد اتاق کردند . جلسهء تفتیش عقاید زیر تمثال خمینی برگزار می شد . سه آخوند با قیافه های عبوس منتظرش بودند . اول جرات نکرده بود جلو آنها بنشیند . « من می دانستم با کمترین خطایی سرم به باد می رود . » او هم مثل برادرم پزشک بود و مذهبی نبود . اما از مدتی قبل چنین روزی را پیش بینی کرده بود . در چند ماه گذشته کوشیده بود از زندانیان اصول واحکام شرعی نماز و عبادت یاد بگیرد . اولین سوال این بود : « نماز بلدید ؟ » جواب مثبت داده بود . « در سلول تان نماز می خوانید ؟ » حالا باید بهانه ای پیدا می کرد . چون حتما به آنها گزارش داده بودند که او نماز نمی خواند . گفته بود : « در سلول ما یک بهایی هست ، و چون با حضور او تمام سلول نجس شده ، من نمی توانم نماز بخوانم . » یکی از آقایان به او توضیح داده بود که این توجیه درست نیست ، زیرا یک مسلمان در هر شرایطی باید نماز بخواند . او گفته بود که این موضوع را نمی دانسته و از این تذکر تشکر کرده بود . از او خواسته بودند که اگر مسلمان است ، « شهادتین » را ادا کند ، و او اطاعت کرده بود و چند دقیقه بعد کارش تمام شده بود . دو نگهبان خواسته بودند او را به بند برگردانند ، که ناگهان صدای آذان بلند شده بود . سه روحانی برای ادای نماز از جا برخاسته بودند . او به آنها گفته بود که مایل است به همراه آنها نماز جماعت بخواند و پشت سر آنها در نماز خانهء زندان به رکوع و سجود رفته بود . بدین ترتیب با حقه و کلک جان خود را نجات داده بود .

حس می کردم از نقل این ماجرا اندکی سرافگنده است ، اما چه کسی حق دارد به او خرده بگیرد ؟ او تصمیم گرفته بود زنده بماند . پس از نماز او را به حیاط زندان بردند ، محوطه ای بسیار وسیع که دور آن ساختمان ها و بند های زندان قرار گرفته است . درینجا دوصف تشکیل شده بود : در یک صف زندانیانی بودند که این بار از خطر مرگ جسته بودند ، و به سلول هایشان بر می گشتند ، و صف دوم مال کسانی بود که به طرف چوبه های داری می رفتند که در باغ زندان برپا شده بود . صف کاندید های مرگ آهسته پیش می رفت . « ما با شرمساری سر پایین انداخته بودیم ، و تنها از گوشهء چشم نگاهشان می کردیم . بعضی از آنها حالتی مصمم داشتند ، برخی دیگر از ترس می لرزیدند . یکی ورقه ای به دست داشت امیدوار بود که یکی از نگهبانان به رحم بیاید و آخرین نامهء او را به خانواده اش برساند . پسری که حداکثر شانزده سال داشت ، گریه می کرد و رفقایش او را دلداری می دادند . »

وقتی او به سلول برگشت دیگر برادرم را ندید .  صرف همین قدرگفت  :

 موقعی که او را می بردند ، به هم زنجیرانش گفته بود :

« سرها بالا ... »

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Mon 20 Nov 2006 و ساعت 22:14 |

 

در اوراق تاریخ ....

پیدا شدن راه هند از جنوب افریقا :

جنگ های صلیبی بلاخره بفتح مسیحیان تمام نشد ، باین معنی که فلسطین در دست ترکهای مسلمان باقی ماند و قسطنطنیه را هم در سال 1453 فتح کردند .

ترکها راه تجارتی شمال مدیترانه یعنی راهی را که از شهر ژن « از بندر های ایتالیا » میآمد و از دریای سیاه میگذشت ، بستند اما چون در سال 1516 مصر را هم فتح کردند « بدست سلطان محمد فاتح » تجارت جنوب مدیترانه دوباره رونق یافت و راه دریای احمر و اسکندریه دوباره دایر شد . چون تجارت شمال مدیترانه از رونق افتاد و ایتالیا که شهر مهم تجارتی آن « ونیز » بود ، با شرق نزدیک تقریبا قطع رابطه نمود . ممالکی که با « ونیز » و سایر شهر های مشرق تجارت میکردند ، در صدد برآمدند که شاید راه جدیدی غیر از راه قسطنطنیه بسمت هندوستان پیدا کنند . چونکه تجارت عمدهء آنها از فلفل و زنجبیل و سایر ادویهء کمیابی بود که از هندوستان بدست میآمد .

پرتقالیها باین خیال که مسلمانهای مراکش را از سمت جنوب مورد حمله قرار بدهند و خودشان را بکشور های مشرق برسانند در نیمه اول قرن 15 از سواحل غربی افریقا شروع کردند بپایین آمدن . در اول چون دریا را نمی شناختند پیشرفت شان کند بود . اما کم کم سرعت پیدا کردند بطوری که در سال 1460 به دماغهء آبی رسیدند و چون فهمیدند که در این نواحی هم  جمعیت هست و از آنجا ها میتوانند غلام و طلا بدست بیاورند تشویق شدند و یکی از دریانورد های آنها در سال 1485 از دماغهء امیدواری که در راس افریقا قرار گرفته ، گذشت و خبر آورد که ساحل افریقا بسمت شمال بالا میآید . این خبر امید موفقیت را زیاد کرد و پرتقالیها بلاخره در سال 1498 موفق شدند هندوستان را که روبروی افریقا واقع شده است ، از راه جنوب افریقا پیدا کنند .

پرتقالیها جزیرهء هرمز را در جنوب ایران در سال 1507 گرفتند و دریای احمر و خلیج فارس را که دو مبداء تجارتی مصر و سوریه بود بخود شان اختصاص دادند . بعدا عدن را گرفتند و کشتیهای مصری را مورد حمله قرار دادند . وقتیکه پرتقالیها بر راه های دریایی مسلط شدند ، با تجار مسلمانان به زدوخورد پرداختند و جنگهای آنها در حقیقت « جنگ صلیبی تجار فلفل و زنجبیل » بود . درین جنگها وحشیگریهای عجیبی بظهور رسید و هرگونه عملی علیه مسلمانها جایز شمرده شد . حریق ، قتل عام ، محاصره ، ویران کردن شهر های آباد ، سوزاندن کشتی ها با کارکنان آنها ، سربریدن اسیران و فرستادن دستها و دماغ و گوش و بینی آنها به نزد پادشاهان « بربر » . این عملیات کسانیکه خودشان را شوالیه های مسیح اسم گذاشته بودند .

کشف امریکا ....

شش سال پیش از اینکه این راه کشف شود ، یعنی در سال 1492 کریستف کلمب که او هم برای پیدا کردن راه هندوستان در بحر پیمایی بود ، امریکا را کشف کرد . این شخص از اهالی بندر « ژن » بود و مطالعه میکرد تا راه هندوستان را از سمت مغرب پیدا کند و برای اینکه وسایل این کار را فراهم بیاورد به پرتغال رفت . اما در آنجا موفق نشد و به اسپانیا مسافرت کرد . پادشاه اسپانیا با او موفقت نمود و سه کشتی باو داد . کلمب بسمت جنوب غربی اسپانیا براه افتاد و در همان سال به جزایر نزدیک امریکا رسید . کلمب چهار مرتبه دیگر هم مسافرت کرد و تا 1506 که مرد ، تصور میکرد که هندوستان را کشف کرده و نمیدانست که آنجا سرزمین جدیدی است . وقتیکه کلمب اولین جزیره های امریکا را کشف کرد همه او را سرزنش کردند که برای کشف مملکت هند راه بدی انتخاب کرده و حال آنکه پرتقالیها راه خوبی یافته اند . اورا ملامت کردند که راه او کم طلا دارد . ازینجهت حرص طلا جانشینان کلمب را وادار کرد که بسمت نواحی مغرب پیش بروند .

قارهء وسیعی که راه هند را بر دریانورد ها سد میکرد ، دنیایی بود واقعا جدید و پر از عجایب . بطور کلی امریکای قبل از کرستف کلمب از جهت تمدن از سایر نواحی کرهء زمین عقب تر بود . ملتهای زیادی در آنجا در زندگانی قبل از تاریخ بسر میبردند . درین سرزمین جدید آنچه بیشتر از همه توجه اروپاییها را جلب کرد ، طلا ، نقره و مروارید و مرجان بیحساب امریکا بود که تجارت ادویهء هند را از خاطره ها برد . تجارت دیگری که سود فراوان داشت ، تجارت مردمان این سرزمین بود که آنها را شکار میکردند و به اروپا آورده بنام غلام میفروختند . اصولا بعد از آنکه امریکا کشف شد ، روحانیون تا مدتی با هم بحث میکردند که آیا مردمان این سرزمین دارای روح هستند یا نه ؟

نمونه ای از رفتار اروپاییها با بومیان امریکا .

آنچه اروپاییان را به امریکا جلب میکرد ، طلا و نقرهء آن بود . ازین جهت روز بروز بر عدهء ماجراجویانی که در پی طلا میدویدند زیاد شد و اینها با آنکه رنگ مذهب نیز بخودشان میدادند و میگفتند برای مسیحی کردن وحشیها و جهت رضای خدا ، بآن سرزمین میروند . از هیچگونه درندگی خوداری نمی نمودند .

 اینک چند نمونه از رفتار آنها :

اسپانیولیها مکزیک را فتح کردند . آخرین پادشاه بومی مکزیک را که خیلی مقاومت نشان میداد ، بلاخره دستگیر شد و او را دار زدند ، اما پیش از آنکه دار زده شود ، او را روی آتش خواباندند تا گنجینه های خودش را نشان بدهد . معروف است که وزیرش را هم بهمین شکنجه مبتلا کرده بودند و او با نگاه تضرع آمیز از پادشاه تقاضا میکرد که اینقدر در شکنجه نماند ، گنجینه را بروز بدهد . پادشاه به او روی آورده گفت :

« آیا من در روی برگ گل خوابیده ام ؟ »

مورخین نوشته اند : در فتح مکزیک 670000 نفر از بومی ها در جنگ و 500000 نفر آنها در اثر بیماری به هلاکت رسیدند .

هنگام فتح « پرو » هم اسپانیولیها 100000 از اهالی را کشتند ، در حالیکه خودشان بیش از یکنفر مجروح نداشتند ، زیرا که آنها با اسلحهء آتشین با کسانیکه هیچ وسیلهء برای دفاع نداشتند روبرو می شدند .

میزان طلای امریکا .

ونیزویلا سرزمین طلا بود و بقدری طلا داشت که افزار های خانگی را هم از طلای ضخیم می ساختند . وحشی گری کسانیکه باین سرزمین رفتند ، بقدری بود که آنجا را از جمعیت خالی کرد و بیک بازار غلام مبدل گردانید .

مینویسند که از سال 1533 ببعد از « پرو » متجاوز از صدملیون فرانک طلا و دو برابر آن نقره خارج کردند .

محصولات امریکا و اسپانیا را قبل ازین جمعا 17 ملیون فرانک تخمین زده اند .

انگلستان چگونه ثروتمند شد ؟

چنین بنظر می رسد که قدرت تجارتی و مالی اسپانیا و پرتقال مغلوب نشدنی است و طلای امریکا مخصوص آنها است و تجار سایر ممالک و از جمله انگلستان باید از دور از این سفره فقط بو بکشند . یگانه امید آنها این بود که چون اسپانیاییها از سمت جنوب غربی و پرتقالی ها از سمت جنوب شرقی رهسپار هندوستان شده اند ، شاید راهی هم از شمال شرقی یا شمال غربی موجود باشد. ازین جهت سیاحان انگلیسی از دو طرف به تکاپو افتادند ولی بجایی نرسیدند .

البته پادشاه انگلستان جرات نمی کرد با اسپانیا بهم بزند ولی تجار انگلستان هیچ صرفه ای نداشتند در اینکه این اتحادیه را محترم بشمارند و بنواحی ثروتمند دنیا نروند . راهزنی دریایی انگلستان در قرن 15 مشهور بود و در قرن 16 به حدود وطن پرستی رسید . بین تجار و راهزنی دریایی حد فاصل معینی نبود و بعضی از اقسام راهزنی دریایی اصولا قانونی محسوب می شد . مثلا اگر یک ناخدایی بوسیلهء یک کشتی خارجی غارت میشد ، حق داشت که تلافی آن را بر سر هر کشتی که از آن ملت باشد ، درآورد . ملاحان انگلیسی که دارای کشتی های مجهز به توپ بودند ، شغل خودشان را رسما غارت کشتیهای پرتقالی که از هندوستان بر می گشتند قرار دادند .

جون هاوگینس ، اولین کسی بود که کوشید تا با مستعمرات اسپانیا تجارت منظم دایر نماید و چون تاجر و هم ملاح بود ، در 1562 عده ای غلام از جزایر گینه برداشته ، آنها را در مستعمرات اسپانیا با زنجبیل و قند معاوضه کرد . این اولین مسافرت باعث شد که جون هاوگینس ثروتمندترین مرد انگلیسی شود و دیگران به تقلید او بپردازند .

« فرانسیس دراک » یکی از ملاحان پر جرات انگلستان بود . این شخص بکلی به کار های غیر قانونی پرداخت و مثلا با دوکشتی و پنجاه نفر در سواحل « پرو » پیاده شد و قطار قاطری را که بار طلا بود ، زد . و آن طلا ها را در کشتی گذاشته به انگلستان آورد ، و الیزابت ملکهء انگلستان در باطن از این دزدی مشعوف شد .

« دراک » در سال 1577 مسافرت طویلی پیش گرفت و می خواست دور دنیا بگردد . این مسافرت با پول چندین شریک که یکی از آنها الیزابت ملکهء انگلستان بود انجام گرفت . ملکهء انگلستان رسما این عملیات را مورد ملامت قرار میداد اما باطنا خودش در آنها شرکت می کرد .

این دفعه کشتی « دراک » که مجهز به توپ بود چندین صد نفر آدم داشت ، در هر کجا که کشتی دراک لنگر میانداخت ، حاکم شهر متوحش میشد و اگر حاضر نبود که پیشکش بیاورد ، شهر او را زیر آتش توپخانه میگرفت . اما دراک باین پیشکش ها قناعت نداشت و غنیمت اصلی اش این بود که کشتی های حامل طلا را گیر بیاورد . اتفاقا در نزدیکی « پانامه » یک نفر از اهالی بومی که فرقی میان انگلیسی و اسپانیولی نمیدانست ، خیال کرد که دراک یکی از ارباب های اوست . او را بطرف خلیجی برد که کشتی پر از طلا در آنجا لنگر انداخته بود . دراک هم معطل نشد ، صندوق ها را بار کرد و به انگلستان آورد . الیزابت ملکهء انگلستان از این غنیمت سهم بزرگی داشت و می گویند سایر شرکا هم تا حدودی 4700 در صد سهم خودشان نفع بردند .

وقتی این خبر به اسپانیا رسید ، تولید خشم و غضب زیاد نمود . سفیر اسپانیا در لندن مامور شد که به این عمل اعتراض کند . الیزابت جواب داد که هیچ از این عمل آگاهی ندارد و قول داد که این آخرین تجاوزی خواهد بود که به مستملکات اسپانیا وارد میشود . اما معذالک به تجهیز نیروی دریایی مشغول شد و اسلحه خریداری کرد و به دراک لقب اعیانی « سر » داد . ازین جهت مسلم بود که باید میان انگلستان و اسپانیا جنگ شروع شود و این یکی از مواردی است که میرساند که جنگ میان دولتها عموما علت اقتصادی دارد و کسانی آن را برپا میکنند که میخواهند منافع نا مشروع خود شان را حفظ کنند ولی چون نمیتوانند این نیات پست را بروز بدهند ، رنگ های پر آب و تابی از احساسات وطن پرستی به آنها میزنند تا بتوانند افراد ملت را که هیچ نفعی در این جنگهای حریصانه ندارند آسانتر به کشتارگاه بکشانند .

سر فرانیس دراک ، در راس جهازات جنگی انگلستان قرار گرفت و شروع کرد به ویران کردن مستعمرات اسپانیا و نشان داد که ناوهای انگلیسی حق دارند در آنجاها آزادانه رفت و آمد کنند . بلاخره پیروزی اسپانیا خاتمه یافت . اسپانیا رو به زوال رفت و سیادت انگلستان به این طریق آغاز گردید .

ترقی اقتصاد سرمایه داری :

ادامه دارد .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Wed 15 Nov 2006 و ساعت 20:30 |

نگاهی به سخنان هوگو چاوز در فوروم اجتماعی جهان
 ضرورت فراروی از سرمایه داری



آلن وودز
ترجمه: بهروز صفری
behrouz.safari@gmail.com

"روز به روز من بیشتر متقاعد می شوم. تردیدی در من باقی نمانده، همچنان که بسیاری از روشنفکران گفته اند، باید از سرمایه داری فرارفت. اما سرمایه داری را نمی توان ار درون خود که با سوسیالیسم می توان پشت سر گذاشت، سوسیالیسم راستین، همراه با برابری و عدالت. اما من همچنین متقاعد شده ام که این امر می تواند در قالب دموکراسی رخ دهد، اما نه آن نوع از دموکراسی که از سوی واشینگتن تحمیل میشود."(هوگو چاوز)

اشاره : متن زیر مقاله ای است از آلن وودز راجع به سخنرانی هوگو چاوز در استادیوم
Gigantinho در نشست اختتامیه فوروم اجتماعی جهان (پورتوآلگره). دراین سخنرانی چاوز چشم اندازها و مسیری را که انقلاب باید طی کند بررسی کرده است که به سبب گرایشات رادیکالتر اخیر حائز اهمیت فراوان است. (م)

انقلاب بولیوار به عنوان یک انقلاب دموکراتیک ملی با هدف آزاد کردن مردم ونزوئلا از حاکمیت اولیگارشی فاسد و تباهی که به عنوان بنگاه محلی امپریالیسم عمل میکرد، آغاز گشت. گرایش مارکسیستی در انقلاب به طور محکم و استوار در دفاع از انقلاب بولیوار در مقابل دشمنان دوگانه اش یعنی اولیگارشی و امپریالیسم ایستادگی کرد اما دائماً متذکر می شد که تنها راه حفظ انقلاب و پیش بردن آن به پیروزی نهایی، برچیدن بساط نظام ارباب- رعیتی و سرمایه داری است.
ملی کردن اخیر کارخانه و نپال، و فرمان اصلاحات ارضی حکایت از چرخش مسیر انقلاب به سوی مقابله قاطع در برابر دشمنان دارد. کارگران و دهقانان در هر کجا مشتاقانه از این معیارهای انقلابی استقبال می کنند. اگرچه، این امر خشم ارتجاع را از واشینگتن تا لندن برانگیخته است. دشمنان انقلاب درحال تدارک دسیسه و تعرض به آن هستند. تنها راه شکست دادن آنها ضربه های جدید و قاطعی است علیه آنها.
اما در اینجا یک مشکل سر برمی آورد. کاملاً مشخص است که برخی اشخاص در رهبری جنبش بولیوار، در شور و اشتیاق رئیس جمهور برای انقلاب شریک نیستند و بعضی از مشاوران او از لحن ثابت و انتقادات رک او علیه امپریالیسم آمریکا برآشفته اند. رئیس جمهور تحت تاثیر این حرفها قرار نگرفته. او با اشاره به توصیه های برخی از مشاوران نزدیکش گفت: "برخی از مردم می گویند که ما نمی توانیم چیزی بگوییم یا کاری بکنیم که باعث برانگیختن خشم آنها که در واشینگتن اند گردد." او سخنان قهرمان استقلال آرژانتین خوزه د سان مارتین را تکرار کرد: "بیایید آزاد باشیم، بگذارید هر کس هر چه می خواهد بگوید."
این کلمات به درستی نمایانگر ویژگی های این مرد است. هوگو چاوز مردی است با شجاعت و راستی بسیار. او خود را در برخورد با امپریالیسم آمریکا سنگدل نشان داده. چاوز روابط سیاسی نادرست میان ایالات متحده امریکا و ونزوئلا یا (به تعبیر چاوز) "حمله دائمی از سوی آنان" را مورد انتقاد قرار دارد. او اظهارات اخیر کوندولیزا رایس را مبنی بر اینکه چاوز "یک نیروی منفی در منطقه" است، نکوهش کرد. او گفت که آن روابط مادام که ایالات متحده به سیاستهای پرخاشگرانه خود ادامه دهد، ناسالم باقی خواهد ماند. چاوز اعلام کرد: "
منفی ترین نیرو در جهان امروز، دولت ایالات متحده است."
رئیس جمهور، حکومت امریکا را بخاطر درخواست از سایر کشورها برای فشار آوردن روی ونزوئلا در بحران مربوط به کلمبیا در مساله ربودن فعال چریک کلمبیایی در دسامبر گذشته در کاراکاس مورد انتقاد قرار داد. "هیچکس به خواسته آنها پاسخ نداد...آنها روز به روز تنهاتر می شوند." چاوز افزود که امپریالیسم شکست ناپذیر نیست. "به ویتنام نگاه کنید، به عراق نگاه کنید و به مقاومت کوبا، و اکنون ونزوئلا را بنگرید."
رهبر جنبش بولیوار به این نکته اشاره کرد که ونزوئلا برای دفاع از خود در برابر هر تهاجمی، سلاح در دست، آماده شده است، و افزود که نیروهای نظامی این کشور شاهد مدرنیزاسیون در منابع و سیستمهای تسلیحاتی می باشند، اما افزود که این به منظور دفاع از حق حاکمیت این کشور است. "ونزوئلا به هیچ کجا حمله نخواهد کرد، اما به ونزوئلا حمله نکنید، زیرا ما را در دفاع از خود و طرحی که در حال پیشبرد آن هستیم آماده خواهید یافت."
همچون سیمون بولیوار، دیگر رهبر بزرگ انقلاب دموکراتیک ملی در آمریکای لاتین، هوگو چاوز فهمیده است که انقلاب در صورتی که در یک کشور مجزا باشد، پیروز نخواهد شد. او آشکارا گفته است که دلایل تروتسکی در برابر استالین، هنگامی که استدلال می کرد که انقلاب نمی تواند در یک کشور مجزا نهایتاً پیروز گردد. او علناً بیان کرده است که هدف انقلاب بولیوارین گسترش یافتن به همه کشورهای آمریکای لاتین -و فراتر از آن- است.
چاوز در سخنان خود به اقدام اخیر ایجاد شبکه تلویزیونی ماهواره ای
TeleSur در آمریکای لاتین اشاره کرد، "که به ما اجازه خواهد داد تا حقایق را به مردممان به زبان خودمان بگوییم." او افزود TeleSur در اختیار مردم خواهد بود نه حکومتها. رئیس جمهور ونزوئلا از زیستگاه زراعی Lagoa do Junco در Tapes
که توسط جنبش بی زمینهای برزیل ایجاد شده بود دیدن کرد، پس از آن یک کنفرانس مطبوعاتی با بیش از 120 رسانه برگزار کرد و در آنجا به انتقاد از حکومت آمریکا پرداخت که ادعای رهبری مبارزه علیه تروریسم را دارد، در حالی که مشغول از بین بردن دموکراسی در ونزوئلا است. این کارها به نظر نمی رسد که تحسین واشینگتن را نسبت به وی برانگیزد!

گرایش انترناسیونالیستی :
علیرغم تحریکات مکرر و رهبری تهاجمی امپریالیسم، رئیس جمهور ونزوئلا به دقت میان مردم و حاکمان ایالات متحده تمایز قائل است. بدین نکته معتقد است که همه امپراتوری ها پایانی دارند، او می گوید: "روزی تباهی امپریالیسم امریکا، آن را واژگون خواهد کرد، و مردمان بزرگ مارتین لوتر کینگ آزاد خواهند گشت. مردم بزرگ ایالات متحده برادران ما هستند، درود من بر آنها."
رئیس جمهور ادامه می دهد:
ما باید دوباره از صحبت کردن از برابری را آغاز کنیم.
حکومت ایالات متحده از آزادی سخن می گوید، اما هرگز چیزی درباره برابری نمی گوید. آنان به برابری علاقه مند نیستند. این یک مفهوم انحرافی از آزادی است
. مردم امریکا، آنها که در آرمانها و آرزوها با ما شریکند، باید خود را آزاد و رها سازند... کشوری از قهرمانان، آرمانگرایان، و مبارزان، مردمان مارتین لوتر کینگ، و سزار چاوز."
او همچنین گفت: "ما نمی توانیم منتظر رشد اتقصادی ریاضت کشانه دهساله باشیم تا فقر از طریق تاثیر تورم رو به کاهش رود، همچنان که تئوریهای نئولیبرال وعده می دهند." رئیس جمهور به موافقت نامه تجارت آزاد آمریکاها (
FTAA) حمله کرد و خطاب به نشست اختتامیه گفت: " FTAA مرده، آنچه می گویند مینی FTAA است، چرا که امپریالیسم ایالات متحده توان تحمیل مدل نئوکلونیالی FTAA
را ندارد."
او از همکاری با کوبا با تمجید سخن گفت، کوبا در کنار چندین کشور از امریکای مرکزی، نفت ونزوئلا را زیر قیمت بازار دریافت می کند، در قبال همیاری در زمینه های مراقبت بهداشتی، آموزش و پرورش، کشاورزی و سایر زمینه ها. وی تشریح کرد که حدود
000/20 پزشک کوبایی در کلینیکهای رایگان در نواحی فقیر نشین ونزوئلا مشغول به کارند، همچنین ونزوئلا از یک متد سوادآموزی کوبایی را با موفقت یونسکو بکار گرفته که به بیش از 3/1 میلیون نفر ونزوئلایی خواندن و نوشتن می آموزد. چاوز گفت ونزوئلا در حال استفاده از واکسنهای کوبایی است، که هم اکنون به کودکان فقیر این امکان را می دهد که در مقابل بیماریهایی چون هپاتیت واکسینه شوند.
رئیس جمهور داستانسرایی های رسانه های غربی درباره او و فیدل را که به گفته آنان نقشه گسترش کمونیسم در کشورهای آمریکایی، و براندازی رژیمهایشان و به قدرت رساندن چریکها را دارند، به سخره گرفت و گفت: "پس از 10 سال به نظر می رسد که چندان موفق نبوده ایم." او گفت:
"کوبا نمودار خود را دارد و ونزوئلا نمودار دیگری، اما ما به نفع مردمان خود با هم همپیمان هستیم." او گفت که هر تهاجمی علیه یک کشور مقابله دیگری را سبب خواهد شد، زیرا ما از مکزیک تا پاتاگونیا در یک روح متحدیم."
"هنگامی که امپریالیسم احساس ضعف می کند، به نیروهای سبوعانه متوسل می شود. حمله ها علیه ونزوئلا نشانه ضعف است، ضعف ایدئولوژیک. امروزه تقریباً هیچ کس از نئولیبرالیسم دفاع نمی کند. تا سه سال پیش تنها فیدل [کاسترو] و من این نقدها را در جلسات انتخاباتی خود مطرح می کردیم. در آن هنگام ما احساسا تنهایی می کردیم. او ادامه داد:
"تنها به سرکوب داخلی در ایالات متحده نگاه کنید، قانون وطن پرستانه، که یک قانون سرکوبگرانه علیه شهروندان آمریکایی است. آنها گروهی از روزنامه نگاران را بخاطر ذکر نکردن منبع در زندان انداخته اند. آ«ها به آنان اجازه نمی دهند که از اجساد سربازان کشته شده عکس بگیرند، اینها علائم ضعف غول قدرت آنهاست."
او گفت: "جنوب نیز وجود دارد... آینده شمال بستگی به جنوب دارد. اگر ما از آ« دنیای بهتری نسازیم، اگر شکست بخوریم، و از طریق تسلیحات ناوگان های آمریکایی و بمبهای کشنده آقای بوش، اگر توافق و سازمان لازم در جنوب برای مقاومت در برابر نئولیبرالیسم وجود ندارد، و دکترین بوش به جهان تحمیل می شود، دیری نخواهد گذشت که جهان نابود خواهد شد."
چاوز هشدار داد که با توجه به فعالیتهای صنعتی کنترل نشده و با محدودیتهای قانونی ناچیز، پدیده گرم شدن جهان در صورتی که سریعاً اقدامی انجام نشود، وقایع فاجعه باری به بار خواهد آورد. چاوز افزود که شاید پیش از آنکه این تغییرات موثر صورت پذیرد، شاید شاهد شورشهایی در همه جا باشیم: "زیرا مردمان تحمیل شدن اجحافاتی چون نئولیبرالیسم و کولونیالیسم را به صورت صلح آمیز نخواهند پذیرفت."

باید از سرمایه داری فرارویم :
با این وجود، جالب ترین بخش سخنرانی او آنجا بود که لزوم عبور از وظایف دموکراتیک ملی به انتقال سوسیالیستی جامعه را مطرح ساخت:
"روز به روز من بیشتر متقاعد می شوم و تردیدی در من باقی نمانده ، همچنان که بسیاری از روشنفکران گفته اند ، باید از سرمایه داری فراتر رفت . اما سرمایه داری را نمی توان از درون خود که با سوسیالیسم می توان پشت سر گذاشت،
سوسیالیسم راستین، همراه با برابری و عدالت. اما من همچنین متقاعد شده ام که این امر می تواند در قالب دموکراسی رخ دهد، اما نه آن نوع از دموکراسی که از سوی واشینگتن تحمیل می شود."

این سخنان، نخستین نشان آشکار از یک جهت گیری قاطع در انقلاب بولیوار است. تا پیش از این چاوز بحث فرارفتن از مرزهای سرمایه داری را مطرح نساخته بود. اما زنجیره حوادث واقعی این سوال را حتا با وضوح بیشتری مطرح کرده است: آیا ممکن است که یک انقلاب دموکراتیک ملی جز با یورشی ژرف به مالکیت خصوصی و جز با سلب مالکیت از ملاکین بزرگ زمین، بانکداران و سرمایه داران پیروز شود؟
تنها چشمه امید به انقلاب ونزوئلا انتقال آن به یک انقلاب سوسیالیستی است. اما مدل باصطلاح "سوسیالیسم واقعی" که در اتحاد شوروی فروپاشید هیچ جذبه ای در میان توده های مردم ونزوئلا که روح خود را با دمکراسی پالوده اند ، ندارد. . آنچه ضروری است ، بازگشت به سنتهای دموکراتیک انقلاب اکتبر یعنی برنامه لنین و تروتسکی است. تنها این راه می تواند پیروزی را تضمین کند. در این رابطه هوگو چاوز گفت :

 "ما باید دوباره به بازآفرینی سوسیالیسم بپردازیم. نه آن نوع سوسیالیسم که در اتحاد شوروی شاهد بودیم، بلکه نوعی که با سیستمهای جدید مبتنی بر مشارکت و نه رقابت بنا شود."
رئیس جمهور تشریح کرد ونزوئلا در حال پیش بردن یک "اقتصاد جامعه گرا" است. وی گفت: "در چارچوب نظام سرمایه داری امکان حل مشکلات وخیم فقر اکثریت جمعیت جهان وجود ندارد. ما باید از سرمایه داری فرا رویم. اما
نمی توانیم به سرمایه داری دولتی انحرافی نوع اتحاد شوروی متوسل شویم. ما باید سوسیالیسم را به عنوان یک اصل احیا کنیم، یک پروژه و یک مسیر، به شکلی انسانگرا، آنچنانکه انسان را بجای ماشین و دولت در راس همه چیز قرار دهد. این گفتمانی است که باید در سراسر جهان آن را رواج دهیم، و فوروم اجتماعی جهان مکان خوبی برای انجام این امر است.
سوسیالیسم یا دموکراتیک است و یا هیچ نیست . کنترل و مدیریت صنایع ، جامعه و دولت از آغاز باید در دست خود طبقه کارگر باشد. این تنها راه جلوگیری از شکل گیری یک بوروکراسی –این سرطان وحشتناک روی بدن دولت کارگران- و اطمینان از شناخت فعالانه توده ها از آغاز با انقلاب است. مشارکت فعال توده ها اولین اصل سوسیالیسم است.
رئیس جمهور افزود ارنستو چه گوارا، انقلابی آرژانتینی را تحسین می کنم. اما علی رغم آن روشهای "چه" قابل کاربرد نیستند. "تزهای یک، دو، یا سه ویتنام کارا نبود، به ویژه در مورد ونزوئلا." این مساله کاملاً درست است. هدف "چه" در انتشار انقلاب به سراسر آمریکای لاتین لازم و درست بود. اما متاسفانه تاکتیکی که انتخاب کرد نادرست بود. این اشتباه به مرگ تراژیک او و بی نصیب ماندن انقلاب از یک رهبر برجسته منجر شد.
باید سنجیده و واضح بیان کرد: در طی چندین دهه تاکتیک جنگ چریکی در آمریکای لاتین به شکست پشت شکست منجر شده است. انقلاب کوبا امپریالیستها را شگفت زده کرد. اما آنان درس گرفتند و آن را به کار بردند. نتیجتاً
هر بار یک قهرمان پیدا شد، و بلافاصله پیش از اینکه بتواند کارش را گسترش دهد، او را از بین بردند- آنچنانکه در مورد سرنوشت غم انگیز چه گوارا در بولیوی دیدیم.
جنگ چریکی برای انقلاب پرولتاریایی در کشورهایی چون روسیه تزاری یا چین که جمعیت دهقانی زیاد است، یک عمل جنبی ضروری است، اما در آمریکای لاتین که اکثریت جمعیت در شهرها زندگی می کنند، اثر چندانی ندارد. آنچه جنگ چریکی شهری خوانده می شود، تنها نوعی تروریسم فردگرا با نامی دیگر است.
این تاکتیک همواره از سوی مارکسیستها مردود شمرده شده بود –بویژه از سوی مارکسیستهای روسیه. این تاکتیک در واقع دستور العملی برای شکست است، همچنانکه مردم ونزوئلا، آرژانتین، اروگوئه و کلمبیا با تجربه بدان پی بردند.
مزیت بزرگ انقلاب ونزوئلا آن است که این انقلاب اساساً انقلابی شهری (علیرغم حمایت پر اهمیت دهقانان) مبتنی بر جنبش فعال توده ها بویژه طبقه کارگر و متحدانش، فقرای شهری، بیکاران، جوانان انقلابی، زنان و روشنفکران پیشرو است.

مبارزه پارلمانی و فراپارلمانی :
دگراندیشان مایوس گمان می کنند که مبارزه پارلمانی نمی تواند هیچ نقشی در انقلاب ایفا کند. این امر نشان می دهد که آنان هیچ فهمی از انقلاب ندارند –بلشویکهای روسیه توجه خاصی به مبارزه پارلمانی نشان می دادند. آنان با مهارت شعارهای دموکراتیک را با خواستهای اقتصادی و اجتماعی پرولتاریا پیوند زده، آن را به در دست گرفتن قدرت مرتبط ساختند. این تنها راه برای ایجاد یک پایه توده ای، برای بسیج توده ها و نتیجتاً ایجاد شرایط عینی برای انقلاب است.
انقلاب بولیوار بر پایه انتخابات شروع شده و یکی پس از دیگری به ضدانقلاب ضربه زده است که منجر به پیروزیش در رفراندوم آگوست 2004 شد. مردم با این ابزار سازماندهی شدند. این یک قانون دیالکتیکی است که مبارزه  پارلمانی باید سرانجام در خارج از پارلمان حل شود. . اصلاح طلبان و ساده اندیشان پارلمانتاریست این را نمی فهمند. این دلیل آن است که آنها همیشه جنبش را به شکست می کشانند –مانند شیلی . اگر جناح اصلاح طلب طرفدار بورژوازی در جنبش بولیوار پیروز شود، سرنوشت مشابهی در انتظار مردم ونزوئلا خواهد بود.
با این وجود، طرفداران بورژوازی و عناصر اصلاح طلب تاکنون پیروز نشده اند. توده ها در حال فشار از پایین هستند. آنها خواستار پیشرفت انقلاب، ضربه زدن به دشمنانش و قدرت گرفتن آنند. کارگران خواستار ملی کردن کارخانه ها هستند و دهقانان خواستار پایان بخشیدن به نظام ارباب-رعیتی اند. این یک واقعیت قطعی است ! انقلاب آنچنانکه اصلاح طلبان مدعی اند، پایان نیافته است. تازه شروع شده است!
علیرغم محدودیتهای جنبش بولیوار، نوسانات و تضادهای آن، ابهام و محرومیت آن از یک برنامه مشخص، این جنبش شایستگی برانگیختن توده ها برای نبرد، بسیج شدن، الهام بخشیدن و سازماندهی میلیونها مردم سرکوب شده ای که پیش از این هرگز سازماندهی نشده بودند را داشت. این یک پیروزی شگرف است. و مردی که به این جنبش شکوهمند جان دمید و آن را از یک رهبری و برجستگی بهره مند ساخت، هوگو چاوز بود.
آنها که تلاش می کنند چاوز را بدنام کنند و نقش او را تنزل دهند، و به مارکسیستهای واقعی بخاطر حمایت از او (ضمن حفظ استقلال سازمانی و سیاسی خودشان) حمله می کنند، ناتوانی کاملشان را در درک انقلاب و نقش مارکسیستها در آن نشان می دهند. آنچه ضروری است اینست که با پرهیز از خرده گیری و نق زدن از همه طرف، فعالانه مشارکت کرد، شانه به شانه پیشروترین کارگران و جوانان انقلابی، و در حالی که بردبارانه ضرورتها را شرح می دهیم، در عین حال،جنبش را به جلو حرکت دهیم. هر چیزی جز این نشانه ناتوانی در اثر تعصب و کوته بینی است.
مارکس می گفت برای توده ها یک قدم به جلو برداشتن جنبش واقعی از صد برنامه درست ارزشمندتر است (و مارکس خیلی خوب اهمیت یک برنامه درست را می دانست). لنین می گفت که یک اونس پراتیک (کنش)، از یک تن تئوری ارزشمندتر است (و لنین هرگز اهمیت تئوری را دست کم نمی گرفت!). توده های مردم ونزوئلا از تجربه های چند سال اخیر درسهای بزرگی آموخته اند. اعتماد به نفس آنان در اثر جهش ها و موانع رشد کرده است. فراتر از همه، آنها درکی عمیق و ظریف از دموکراسی بدست آورده اند. آنها بوروکراسی و روشهای اتوکراتیک را تحمل نخواهند کرد. این بزرگترین ضمانت در مقابل خطر شکل گیری حکومت توتالیتر در آینده است. غیر ممکن _یا حداقل بسیار مشکل) خواهد بود که یک دیکتاتوری استالینیستی در چنین شرایط به آنان تحمیل شود.
آنچه امروز اولویت دارد، استقرار یک حکومت سالم و دموکراتیک کارگری است –همانند حکومت شوروی اولیه که در سال 1917 توسط لنین و تروتسکی مستقر شد.

به سوی فدراسیون سوسیالیستی آمریکای لاتین :
چاوز در سخنانش به این عبارت مارکس که توسط انقلابی بزرگ روسی، لئون تروتسکی بازگو شده است اشاره کرد که "هر انقلابی برای پیشرفت به تازیانه ضدانقلاب نیازمند است." او به ذکر اقدامات انجام شده از سوی اپوزیسیون و دولت ایالات متحده برای برکناریش از قدرت پرداخت و افزود: "اما ما مقاومت کردیم، و هم اکنون در حالت برتری قرار گرفته ایم. به عنوان نمونه، صنعت نفتمان را دوباره احیا کردیم... در سال 2004 چهار میلیارد دلار از بودجه نفت را صرف توسعه اجتماعی، آموزش و پرورش، بهداشت، اعتبارات خرد، بورسیه ها، و مسکن کردیم، برای فقیرترین فقیرها، انچه نئولیبرالها آن را دور ریختن پول می دانند. اما این دور ریختن پول نیست زیرا به منظور قدرت بخشیدن به فقراست تا بتوانند بر فقر فائق آیند." چاوز افزود: "این پول پیش از این یا خارج از ونزوئلا می ماند یا تنها به سود ثروتمندان مصرف می شد." او انتقادش را به خصوصی سازی چنین بیان کرد: "
خصوصی سازی یک طرح نئولیبرالی و امپریالیستی است. بهداشت نمی تواند خصوصی شود زیرا یکی از بنیادی ترین حقوق بشر است، همچنین آموزش و پرورش، آب، برق و سایر خدمات عمومی. آنها نمی توانند تحت سرمایه خصوصی که حقوق مردم را از آنان سلب می کند درآیند." همه این مسائل کاملاً درست است. باید با خصوصی سازی مبارزه کرد. اما راه حل واقعی استقرار یک طرح سوسیالیستی ناب تولید تحت کنترل و مدیریت طبقه کارگر است.
البته برخی مسائل در سخنان چاوز دیده می شد که مارکسیستها با آن مخالف بودند. او از لوییس لولا دا سیلوا، رئیس جمهور برزیل که از سوی چپگرایان آمریکای لاتین به باد انتقاد گرفته شده و در طی سخنرانی اش در فوروم اجتماعی جهان هو شده بود دفاع کرد. جدا از بی میلی طبیعی میهمان به خرده گیری از میزبانش، چاوز به طور طبیعی رهبرانی چون لولا در برزیل یا کرچنر در آرژانتین، یا رهبر جدید اروگوئه را همچون متحدان خود در مبارزه با امپریالیسم آمریکا می بیند. این مساله دلیل علاقه اش به رابطه داشتن با پوتین، رئیس جمهور روسیه است.
تلاش برای استفاده از هر دریچه ای در امور دیپلماتیک، که بتواند دیوار ایزوله ای را که واشینگتن درصدد است دور ونزوئلا بنا کند، تخریب نماید اشتباه نیست. برعکس، انقلاب بولیوار مجبور است چنین کند. انقلاب تا زمانی که ایزوله شده است، باید به دنبال روابط دیپلماتیک و تجاری با دولتهای دوست برود.
اما نمی توان به این نقاط اتکای دیپلماتیکی پشت گرمی داشت. تصور اینکه انقلاب بولیواری می تواند به این امر امید بندد (چنانکه برخی می پندارند)، همچون تکیه دادن به گیاه نی بریده است. این نقاط اتکا از بین رفتنی هستند یا حتی در عرض 24 ساعت به جبهه مقابل می پیوندند.
تنها نقطه اتکای مطمئن برای انقلاب بولیوار ، میلیونها کارگر و برزگر سرکوب شده آمریکای لاتین و جنبش کارگری سراسر جهان است. انقلاب بولیوار بر روی همسازی و دوستی میلیونی مردم حساب می کند.
اگر آشکار شود که انقلاب توانایی برداشتن قدمهای قاطع را برای شکستن زندان سرمایه و پایان بخشیدن به بردگی در نظام سرمایه داری را یک بار و برای همیشه دارد، آن همسازی و دوستی آرام به سرعت تبدیل به اقدام مسلحانه خواهد شد. امپریالیسم ایالات متحده فلج شده و قادر به مداخله نخواهد بود زیرا با قیامهایی در همه جا مواجه خواهد شد – و از جمله یک جنبش توده ای درون مرزهای خود. .
بورژوازی آمریکای لاتین 200 سال است که به آرمانهای انقلابی سیمون بولیوار خیانت کرده است. این آرمانها تنها زمانی به واقعیت بدل خواهند شد که کارگران ونزوئلا و همه آمریکای لاتین قدرت را در دست گیرند. آنچه لازم است یک رهبری قوی است. مسلح به سیاست و برنامه درست، ونزوئلا می تواند آن را داشته باشد.

منبع:
handsoffvenezuela.org



 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sun 12 Nov 2006 و ساعت 0:43 |

 

 

پیرامون سوسیالیسم مشارکتی
ح . ریاحی

 

جامعه خودگردان جامعه ایست که درآن نهادهای گوناگون به طورداوطلبانه جامعه مدنی راپایه می ریزند وبردولت واقتصاد نظارت می کنند. در جامعه خودگردان درمفهوم اقتصادی نه فقط تولید کنندگان بلکه شهروندان آزادانه باهم رابطه دارند ودرباره نحوه ی استفاده ازتوانایی های تولیدی، سرمایه گذاری وسرمایه برداری تصمیم می گیرند وتصمیم گیری آنها تحت قهردولت یانیروهای کوربازار قرار ندارد.
سرآغازی برای بحث وتبادل اندیشه
  :
پس ازفروپاشی اردوگاه کشورهای " سوسیالیستی" سابق بسیاری ازشیفتگان این اردوگاه یا مایوس شدند یا از آنجا که هرگز نخواسته بودند ونمی خواستند بااین پدیده برخوردی علمی وانتقادی داشته باشند به اردوگاه لیبرالیسم یا سوسیال دمکراسی پیوستند وبه کرامات سرمایه داری بسنده کردند. اما کمونیست ها وسوسیالیست هایی که همواره مستقل می اندیشیند وبه آموزهای مارکس وانگلس واساسا به نگرشی انتقادی مجهزند درمقابل این سوال قرار گرفتند: ازاین تجربه شکست خورده چه باید آموخت وبرمخروبه های آن چه باید بنا کرد؟ البته برای این میارزین راه آزادی و برابری اجتماعی واقتصادی رودررویی بامبلغین نئولیبرالیسم وهمه کسانی که" پایان تاریخ " را سرداده بودند کار آسانی نبوده ونیست. درافتادن با خزانه اندیشه، پول، زرادخانه نظامی وقساوت وسنگ دلی جهان گستران سرمایه داری اندیشه آبدیده ، ایمانی پولادین واراده ای آهنین می طلبد. یک امر، اما، برای عاشقان آزادی وعدالت اجتماعی روشن شد وآن اینکه نه تنها باید پروژه وبرنامه سوسیالیستی خود را صیقل دهند بلکه در پشبرد وتبلیغ آن ازهرزمان دیگری پی گیر ترباشند.
سوسیالیسم واقعا موجود چه بود؟

بدون اینکه بخواهیم شرایط آنزمان کشوری چون اتحاد جماهیرشوروی را نادیده بگیریم وفداکاریهای کارگران وزحمتکشان را دربخاک مالیدن پوزه فاشیسم و دیگر دشمنان داخلی وخارجی فراموش کنیم، میدانیم که درآنجا:
به لحاظ سیاسی :
1- از دمکراسی اثری درکارنبود زیرا :
2- حزب بردولت سروری میکرد ودرواقع آنچه امروزه به عنوان حزب- دولت معروف است را با قبضه کردن تدریجی همه نهادها، اتحادیه ها، سازمانهای کارگری و غیر دولتی پایه ریزی کرده بود.
3- اداره امورجامعه زیر کنترل حزب بود ودرنتیجه مردم تنها ازطریق حزب میتوانستند درمسایل جامعه شرکت داشته باشند.
4- احزاب وتشکل ها نه تنها نمی توانستند باحزب حاکم مخالف باشند بلکه تا آنجا مجازبودند که مواضع رسمی حزب حاکم را بپذیرند .
5- راه یافتن به حزب کار آسانی نبود ( فقط ده درصد جمعیت عضو حزب بود) ( 1) وبدنه نظارت فعالی بررهبری نداشت .
6- اعضاء حزب ازامتیازات ومزایای فراوانی برخورداربودند وحزب عملا پاسدارسیستمی ازتبعیضات اجتماعی واقتصادی بود .
7- حزب باتحمیل سهمیه معینی به ترکیب اجتماعی نمایندگان درانتخابات امتیازات ویژه خود را نهادینه کرده بود.(2 )

به لحاظ اقتصادی :
1- مدیریت هرمی فرصت مداخله و مشارکت درتصمیم گیری راازکارگران ومصرف کنندگان می گرفت.
2- تصمیم گیری درخصوص تولید وتخصیص ارزش مازاد که باید یک کارجمعی باشد تنها بدست صاحب امتیازان حزبی انجام می گرفت.
3- تولید کنندگان مستقیم نه تنها بر وسایل تولید کنترلی نداشتند بلکه حتی نمی توانستند درتعیین سیاست های اقتصادی نقش درخوری بازی کنند.
4- تخصیص سرمایه نه برمبنای نیازهای عمومی وبخصوص نیازهای مصرفی جامعه بلکه براساس الویت های راس هرم حکومتی درنظر گرفته می شد. مثلا دردوزمینه صنایع نظامی وفضایی از آنجا که دولت علاقمند به سرمایه گذاری بود پیشرفت های چشم گیری حاصل شد. اما مثلا تاهمین اواخر وقبل ازفروپاشی شوروی کارگران معادن منطقه کوزباخ هرشش ماه یک قالب صابون دراختیارداشتند وابزارکارشان اغلب زنگ زده بود وحدود یک دهه باآن کارکرده بودند.
5- وجود یک بخش اقتصاد غیر رسمی به دلیل شکاف بارزبین نیازها وتقاضاهای روزمره مردم بازارسیاهی رابوجودآورد بود که برای سازماندهندگان آن درآمدهای بالا داشت ، اما فساد را نیز نهادینه کرده بود.( 3)
درعین حال باید اشاره کرد که ایراداتی که مکتب اطریش به سرکردگی فردریک فن هایک ولودویک فن میزس به شوروی سابق می گیرند ومثلا برنامه ریزی مرکزی یا سیستم قیمت گذاری را علت اصلی شکست شوروی میدانند بی اساس است. این سیستم باهمین برنامه ریزی مرکزی وتقسیم کاری پیچیده توانست ربع میلیارد جمعیت را تامین کند و پس ازسا ل 1945 به مدت چهل سال بطورمداوم رشد اقتصادی داشته باشد.( 4 ) حتی تاکید بسیاربرکمبود کالاهای مصرفی نیزنادرست است چراکه اگرمثلا استاندارد زندگی را درنظربگیریم می بینیم که دستمزد واقعی درسال 1989 درایالات متحده ازدستمزد واقعی 1973 شوروی پایین تر بود. ( 5 ) واگرطبق نظربسیاری ازمتخصصان استراتژی، امریکا توانست باجنگ ستارگان وافزایش بودجه نظامی شوروی راشکست دهد باید علتش را دربسیج نیرو، سطح تولیدونیروی مولده بیشتر ومازاد تولیدی بیشترجهت نیازهای رقابتی جستجوکرد.

آیا سوسیالیسم بازار بدیل اردوگاه کشورهای سوسیالیستی سابق است؟
اساس این سوسیالیسم بر خودانگیختگی بازاربدون انباشت سرمایه، مالکیت جمعی بردارایی ها و توزیع مساوات طلبانه است. اما تصمیم گیری درسرمایه گذاری وسرمایه برداری همانند بازار وروابط اقتصاد سرمایه داری است. این سیستم سازشی بود که سوسیال دمکراتهای اولیه میخواستند بین ایدهای خود وبازاربوجود آورند.این سوسیالیسم را مارکس وانگلس و پس از آنها کائوتسکی، بوخارین، بالامی، پرابرژینسکی ، نویرات وبسیاری ازمارکسیست های معاصر آنان قبول نداشتند.
وقتی کشورهای اروپای شرقی روبه فروپاشی گذاشت، بخشهایی از روشن فکران تعبیر جدیدی ازسوسیالیسم بازارارائه دادند: نوعی اصلاحات درنظام موجود استالینیستی ازطریق بکارگرفتن پول، حسابداری سودوزیان وغیر ملی اعلام کردن بخش های غیر مولد اقتصاد. بافروپاشی شوروی بسیاری از طرفداران این بلوک به این نتیجه رسیدند که سوسیالیسم شکست خورده وباید بازار حفظ شود ودیری نپایید که آنها که پیش تردرشرق ازسوسیالیسم بازارحمایت کرده بودند آنرانیز شکست خورده دانستند و به این نتیجه رسیدند که تنها سرمایه داری تمام عیارامکان دارد!
اما بسیاری ، ازجمله مارکس وانگلس درپروژهای سوسیالیستی خود فراتررفتن ازبازارراپیش بینی کرده بودند، بعدها تروتسکی وپری اوبراژینسکی نیز گفتند که سوسیالیسم وبازاربا یکدیگر درستیزند ویکی باید بردیگری پیروز شود. اشکالات سوسیالیسم بازار چیست؟
1- پی ریزی جامعه سوسیالیستی وهم زمان حفظ بازاربه مثابه ابزار عمده ی توزیع امکان ناپذیر است.
2- درسوسیالیسم بازارتضاد عمده ی سرمایه داری ، بین تولید اجتماعی وبرداشت خصوصی ادامه خواهد یافت ودرنتیجه بخش عمده ی مسایل جامعه سرمایداری، ازجمله بحران های اقتصادی ادواری بجا خواهد ماند.
3- سوسیالیسم بازاردرصورتی که کارکردی هم داشته باشد، باعملکرد استفاده از پول برای دریافت کالا، بسیاری از نابرابری های نظام کنونی راحفظ خواهد کرد.
4- پیشبرد سوسیالیسم بازارازطریق سازش باسرمایه داری ناممکن است زیرا سرمایه داری دراین روند اصلاح گرایانه خواهد باخت وبه همین دلیل باآن مبارزه خواهد کرد.( 6 )
بسیارعجیب است که طرفداران سوسیالیسم بازار ( دیوید شوایکارت و.... ) بیشتر برمسایل اقتصادی این سیستم تاکید دارند ، به بود یا نبود دمکراسی درآن چندان علاقه ایی نشان نمی دهند. مثلا دیوید شوایکارت درعین به دست دادن نمونه چین بعنوان کشوری بانظام سوسیالیسم بازاروتکیه برموفقیت های اقتصادی آن اشاره می کند : " دراین کشور اعدام ، نقض حقوق بشر، فقدان دمکراسی، استثمارکارگران، زن ستیزی، تنزل شرایط زیست محیطی وفساد سیاسی وجود دارد." ( 7 ) و بسیارخونسرد ازکناردمکراسی که اساسی ترین بسترلازم جهت پیشبرد سوسیالیسم است وبدون کوچکتری موضع گیری انسانی می گذرد. . پرسیدنی است این چه سوسیالیسمی است که باید قلمرو آزادی سیاسیش رافراموش کرد وبه قلمرواقتصادی آن دل خوش داشت؟ آیا این مدافعین سوسیالیسم بازارهدفی بیش ازآنچه درشوروی سابق انجام شد رادنبال می کنند؟
درمقابل این دونظام که یکی به تاریخ پیوست ودیگری ( چین ) چهار اسبه مسیر سرمایه داری را می پیماید، امپریالیسم کهنه کاراز اختاپوس سازمان تجارت جهانی، بانک جهانی، آی ام اف، گت، نفتا، مقررات زدایی، نابودی یارانه های کشاورزان، نابودی جامعه رفاه دفاع وآنهارا نجات دهنده جامعه بشری معرفی می کنند.
اخیرا پلیس بنگلادش یکی ازکارخانه های نساجی را شبانه محاصره وسیزده هزارکارگررا به دستوربانک جهانی بدون کوچک ترین پاداش یابازخریدی اخراج کرد. ( 8 ) دربنکلادش شش ونیم میلیون کودک ازشش سالکی درخانه ها ورستورانها تحت ناانسانی ترین شرایط کار وتا سن ده سالگی نه دستمزد که روزانه فقط یک وعده غذا دریافت می کنند واغلب باید کتک ازکارفرما ها ورفتار غیرانسانی آنها رانیر تحمل کنند. بیکاری درآنجا چهل وهفت درصد است. ( 9 )
سرمایه داری برای کسب سود دست به هرجنایتی میزند. اکنون مشخص شده است که منشاء فاجعه غذایی دربریتانیا موسوم به جنون گاوی مقررات زدایی بوده است. " دولت به شرکت های فرآوری غذایی اجازه داده است تا درجه ی حرارت کارخانه را کاهش و حلال ها را که کارشان جلوگیری ازورود سموم به زنجیره ی غذایی انسانی است، حذف کنند. درنتیجه جنون گاوی به دام ها سرایت کرد وبیماری ازآنجا به انسان منتقل شد. دولت هم چنین شماربازرسان کشتارگاها ومزارع راکاهش داد تااز این طریق هزینه های خودرا تقلیل دهد وازحمایت کشاورزان دست شوید." ( 10 )
بررسی این نمونه ها نیازبه مقاله ای مجزادارد ولی آنچه لازم به یادآوری است اینکه سرمایه داری جهانی باکنترل وسایل ارتباط جمعی وسانسوراخبا ر ودروغپردازی سعی می کند این شرایط رابهترین ومطلوب معرفی کند وتبلیغ کند که بدیلی درمقابل آن وجود ندارد.
سوسیالیسم مشارکتی بدیلی ممکن ؟

دررویارویی باشرایط ناانسانی جوامع کنونی، همه ستمدیدگان ولگدمال شدگان و همه ی طرفداران حقوق آنان بخصوص سوسیالیست ها وکمونیست ها معتقداند که جهانی دیگر وبهتری ممکن است وباید برای دست یابی به آن تلاش کرد.
آنچه وضعییت فاجعه بارکنونی جهان را بوجود آورده است تصاحب ارزش اضافه و غارت ثروت های جامعه بدست حکومتهای سرمایه داری ونهادهای مالی داخلی وبین المللی آنها وشیوه استفاده ازاین دارایی ها به نفع اقلییت استثمارگر و به ضرراکثریت ستمدیده واستثمارشونده جامعه است .
دگرگونی سوسیالیستی جامعه، نخستین تلاش بشرجهت هدایت آگاهانه تاریخ درراستاهایی ازپیش تعیین شده وبراساس بازسازی آگاهانه اقتصاد ودولت به منظوردستیابی به جامعه بی طبقه است. اساس ایده ی مارکس این بود که ضروری است کارگران ارزش اضافی را کنترل کنند واین به معنی کنترل آنها برمحیط کاروروند تولید وکنترل دمکراتیک عمومی بردولت است ونه فقط رای دادن هرازگاهی به نمایندگانی که دولت تعیین کرده است. بنابراین بنیاد سیاسی سوسیالیسم همانطورکه مارکس درمانیفست گفته است " پیروزی درنبرد دمکراسی است" ومنظورپیروزی دریک انقلاب سیاسی است برای دمکراتیزه کردن ساختاردولت درجهت استقرار حاکمیت کارگران وزحمتکشان. سوسیالیست ها تنها نیرویی هستند که به فراتررفتن از مناسبات سرمایه داری برای کاهش نابرابری های اجتماعی وازیین بردن شکاف عمق یابنده بین فقر وغنا به نفع اکثریت جامعه باوردارند واین امررا تنها با طرحی نوممکن میدانند. بخشی ازسوسیالیست ها ومارکسیست های معاصراین طرح نورا سوسیالیسم مشارکتی براساس اقتصاد مشارکتی تدوین کرده اند. منظورازاقتصاد مشارکتی اینست که مردم زندگی اقتصادی خود را بر زمینه ی همکاری برابری طلبانه بایکدیگر کنترل کنند. هرکس باید فرصت داشته باشد درتصمیم گیری های اقتصادی تا آنجا که بر اواثر می گذارد شرکت داشته باشد. برای پیشبرد این طرح، اما، آنها ابتدا بر ایجاد جنبش سوسیالیستی درکناردیگرجنبش های اجتماعی باور دارند و بر ضرورت شکل گیری هرچه سریعترآن وتعامل رشد یابنده باآن پای می فشارند. آنها برای این جنبش هدف های کوتاه مدت وبلاواسطه ای راتعیین کرده اند که درصورت دستیابی به آنها نیل به هدف دراز مدت که استقرارسوسیالیسم است ممکن میشود.
چه موئلفه هایی دراین اقتصاد اهمیت دارند ؟ چرا؟
بسیاری از تدوین کنندگان سوسیالیسم واقتصاد مشارکتی ( پت دوین، مایکل آلبرت، پال کاک شات، روبن هانل، جان اونیل ووو) درعین بازگشت به ریشه ها و ملزم بودن به مارکسیسم تلاش کرده اند با درنظرداشت شرایط جهان گستری نئولیبرالی سرمایه داری ، پروژه سوسیالیستی ای ارائه دهند که ضمن پاسخ گویی به شرایط جاری فقروفلاکت تودها، ازیکسوبتواند با آنچه درگذشته به خطا به نام سوسیالیسم رقم خورده است مرزبندی روشنی داشته باشد، وازدیگرسو، حد اقل درکشورهای سرمایه داری پیشرفته ودارای نهادهای دمکراتیک، طرحی معقول برای ایجاد وشکوفایی جنبش سوسیالیستی پایه ریزی کنند که ازسویی درراستای خواستهای اکثریت توده های زیر خط فقرباشد وازدیگرسو، اقداماتش نه محکم کننده پایه های ستم کنونی که فاصله گرفتن با آنها برهمان زمینه هایی باشد که فردیک انگلس درپیش نویس اولیه " مانیفست" نوشت، هدف کمونیست ها "
سازمان دادن جامعه ایست که هرعضوآن بتواند توانایی ها وظرفیت های خود را درآزادی کامل وبدون آسیب رساندن به شرایط پایه ایی این جامعه رشد دهد وازآنها استفاده کند." ومارکس درآخرین نسخه " مانیفست " بر بخش ناپذیری این هدف تاکید ورزید وخواهان جامعه ای شد که درآن " رشد آزاد فرد شرط رشد آزاد همگان باشد."
ازهمین روست کار عمقی ومداوم مارکسیست های معاصرروی مقوله های اساسی ایی که مارکس وانگلس درنوشته های گوناگون خود مطرح وتجزیه وتحلیل کردند، مقوله هایی چون: جامعه خودگردان، مالکیت اجتماعی، برنامه ریزی اقتصادی دمکراتیک، دمکراسی اقتصادی یاخودمدیریتی، تصمیم گیری متمرکز وغیرمتمرکز، عدالت اقتصادی یابرابری ، دستمزد عادلانه ،همبستگی، مسائل مربوط به وضعیت زنان ،محیط زیست، وابزارهای دمکراتیک دستیابی به این اهداف.
جامعه خودگردان جامعه ایست که درآن نهادهای گوناگون به طورداوطلبانه جامعه مدنی راپایه می ریزند وبردولت واقتصاد نظارت می کنند. در جامعه خودگردان درمفهوم اقتصادی نه فقط تولید کنندگان بلکه شهروندان آزادانه باهم رابطه دارند ودرباره نحوه ی استفاده ازتوانایی های تولیدی، سرمایه گذاری وسرمایه برداری تصمیم می گیرند وتصمیم گیری آنها تحت قهردولت یانیروهای کوربازار قرار ندارد. همه کسانی که درفعالیت معینی به کارمشغولند وکسانیکه ازچنین فعالیت هایی متاثرند به طور مساوی درتصمیم گیری هاشرکت می کنند وهمه به طوربرابربه منابع جامعه دسترسی دارند. نهادهای پیش برنده ی این فعالیت ها عبارتند از: شورای کارگران، شورای مصرف کنندگان، فدراسیون کارگران وفدراسیون مصرف کنندگان وهیات های تصحیح پی درپی ارزیابی هزینه های ضروری، کالاها، مقولات کاری وذخیرهای سرمایه ایی .
مالکیت اجتماعی : مالکان اجتماعی همه کسانی هستند که دراستفاده ازدارایی ها منافع مشخصی دارند وکسانی که تحت تاثیر این دارایی ها قرار می گیرند. مالکان اجتماعی برحسب حوزه ودامنه فعالیت یاتصمیمی که گرفته میشود متفاوتند. دراین نوع مالکیت سرمایه گذاری وسرمایه برداری پیشاپیش همآهنگ وبامشورت تعیین می شود بنابراین نه شباهتی به نظام سرمایه داری دارد که هرکس بدون اطلاع ازدیگری وتنها باهدایت دست نامرعی بازار سرمایه گذاری می کند ونه کشورهای سوسیالستی سابق که همه تصمیم گیری های مربوط به دارایی ها درمرکزصورت می گرفت وبقییه جامعه تنها عاملان اجرایی صرف به حسا ب می آمدند. بازاردراین مدل نقش هم آهنگ کننده دارد. مزیت این مالکیت بردیگرشکل های مالکیت ( خصوصی، دولتی و یا کارگری ) این است که ازدانش محلی ونانوشته همه ی آحاد جامعه میتوان استفاده کرد
.
برنامه ریزی اقتصادی دمکراتیک
: دراین اقتصاد برنامه ریزی نه برپایه رقابت وآزمندی سرمایه داران ویا براساس تصمیم گیری مرکزیت حزبی بدون ارتباط با سایر نهادهای جامعه مدنی ( همچون اردوگاه سوسیالیستی سابق ) که براساس نیازهای طبقات واقشارجامعه وبه شیوه ایی دمکراتیک، کارا وبرابری طلبانه صورت میگیرد.
تصمیم گیری متمرکزوغیرمتمرکز:
برنامه ریزی اقتصادی غیر متمرکزاست. رابطه برنامه ریزی های غیرمتمرکزبا مرکزرابطه ایی سازمند است وهریک دیگری را تکمیل می کند. تصمیم هایی که نیازبه همآهنگی گسترده سراسری دارد درمرکزوتصمیماتی که نیازبه اطلاعات گسترده ومفصل محلی دارد به طورغیر متمرکزگرفته میشود. استقلال وابتکارعمل نهادهای غیرمتمرکزبرای همآهنگی هدفمند درمرکزجنبه اساسی دارند. بدون اطلاعات قابل اتکاء محلی نمی توان شاخص های همآهنگ کننده مرکزی را تعیین کرد. باشکل گرفتن چنین شاخص هایی است که مرکزمیتواند پیش بینی کند وثبات عمومی راتضمین نماید.
دمکراسی اقتصادی یاخود مدیریتی
: خود مدیریتی به معنی آن است که افراد متناسب بامیزان مشارکتشان درتصمیم گیری ها قدرت تصمیم گیری دارند." باواگذاری تصمیم گیری های اقتصادی به شهروندان ونه نخبگان، آزادی انتخاب ، میزان مصرف، انتخاب شغل ، حرفه، محل سکونت وزندگی خصوصی دراقتصاد مشارکتی مورد حمایت قرار می گیرد. "(11)
عدالت اقتصادی یا برابری بنابه تعریف مایکل آلبرت ورابین هانل عبارت است از" پاداش اقتصادی متناسب بافداکاری وتلاش." همبستگی یعنی علاقه مند بودن به رفاه دیگران.
دستمزد عادلانه : طرفداران اقتصاد مشارکتی، بخصوص مایکل آلبرت ورابین هانل معتقدند دستمزد عادلانه باید طبق تلاش وکوشش فرد باشد نه به ازاء مالکیت یاقدرت . زیرا دستمزد طبق مالکیت نتیجه اش بوجود آمدن ثروتمندانی چون ییل گیت است که ثروت 475 میلیاردی اوبیشترازمجموع ثروت کشورهای زیمبابوه، غنا، ایسلند، پاناما، کاستاریکا، کنیا، السالوادود وجمهوری دومینیکن است.
دستمزد به ازاء قدرت نیززمینه سازقدرت گیری عاملان اقتصادی ایی میشود که باداشتن مشی مشخصی ازنژادپرستی یاجنسیت گرایی یاانحصاربرخی دارایی ها دم می زنند." بطورقطع دراقتصادی که درآن زوروتهدید امری متداول تلقی می شود، باید به اتحادیه های کارگری اجازه داده شود تا
برای کسب دستمزد بالاتردربرابر مالکان ایستاده واعمال قدرت کنند." ( 12 ) دستمزد درازاء حاصل کارنیزاین اشکال
رادارد که فردی که ازبهره هوشی بیشتری برخورداراست را بیشترپاداش میدهد آنهم بخاطر بک شانس ویک اتفاق ژنتیکی.
متوسط دستمزد دریک درصد بالایی درایالات متحده بیش ازسی برابر متوسط دستمزد درچهل درصد پائینی است. درسال 1996 متوسط دستمزد یک مدیرعامل دراین کشوردویست ونه براب