خاور میانه در کوران بنیادگرایی ....
نویسنده : داکتر مصطفی دانش .
چاپ شرکت کتاب .
مصطفی دانش از دانشگاه کلن جرمنی ، دکترا در رشته علوم سیاسی گرفت . از سال 1354 به کار خبرنگاری پرداخت و بعنوان خبرنگار جنگی به مناطق مختلف دنیا از جمله ویتنام ، کامبوج ، انگولا ، اتیوپی ، لیبی ، افغانستان ، افریقای جنوبی ، نیکاراگوا ، ایران ، عراق سفر کرده و با بیش از بیست رییس جمهور ، رهبران سیاسی و سیاستمداران دنیا مصاحبه داشته از جمله : نلسون ماندلا ، سرهنگ قزافی ، نجیب الله ، خمینی ، رفسنجانی و رهبران نیکاراگوا ، انگولا ، نامیبیا و ....
صدها مقاله از مصطفی دانش در مطبوعات آلمان ، سویس ، هالند و اتریش به چاپ رسیده است . فیلم های متعددی از داکتر دانش در تلویزیون های آلمان ، سویس ، هالند و اتریش به نمایش در آمده است . او هم اکنون در شهر کلن آلمان بسر میبرد و مشغول نگارش کتاب بعدی در ارتباط با سیاست خارجی امریکا در خاور میانه است .
با آغاز آشوبها و کشمکشهای خشونت بار در افغانستان از اوایل دههء 1980 داکتر مصطفی دانش سرگذشت این کشور را از نزدیک دنبال نموده و حدود هفتاد بار به افغانستان سفر کرده است . درین سالها هیچ تحول یا رویداد مهم در این کشور از نگاه او دور نمانده و هیچ چهرهء برجسته ای در قلمرو سیاست افغانستان نیست که از میدان دید او بیرون افتاده باشد . او با بازیگران اصلی این تحولات مانند ببرک کارمل ، داکتر نجیب الله ، برهان الدین ربانی ، جنرال دوستم ، احمدشاه مسعود ، گلب الدین حکمت یار و قوماندان های ردیف اول و دوم مجاهدین ، دیدار داشته است . به یمن این تلاش و تجارب پربار ، داکتر دانش یکی از معتبر ترین کارشناس امور افغانستان به شمار می رود که با سازمان های امنیتی و شیوهء کار دوایر جاسوسی آشنایی نزدیک دارد .
کتاب او در زمینه رشد بنیادگرایی و زمینه های فعالیت های تروریستی در منطقه اختصاص دارد . دکتر دانش چند بار به عراق سفر کرده است و در خلال اولین جنگ خلیج فارس او تنها مخبری بوده که از درون خاک عراق برای رسانه های غربی گزارش تهیه نموده و تحولات این کشور را از نزدیک دنبال نموده است . او پیش از هرچیز بر مشاهدات و تجربیات دست اول خود ، که چه بسا با برداشتها و پنداشتهای رایج در محافل غربی تفاوت دارد ، تکیه نموده است . سرنوشت کشور های نفت خیز منطقه در پرتو نظم نوین جهانی و چشم انداز رشد دموکراسی در این کشورها مسایلی هستند که در کتاب او به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است .
داکتر مصطفی دانش برادر دکتر احمد دانش است که پس از انقلاب نامزد عضویت مجلس خبرگان بود ، تخصص در بیماری های کلیوی از آلمان گرفت و در سال 1357 اولین پیوند کلیه را در ایران انجام داد . بعد ها رژیم آخوندی ، او را در ردیف دگراندیشان به زندان افگند و پس از گذراندن پنج سال و چند ماه در زندان اوین ، در یک نیمه شب 1367 در زمرهء هزاران دگراندیش در تهران اعدام گردیدند . روانش شاد باد ....
راقم این سطور را منظور نظر معرفی کتاب مصطفی دانش بود و توصیه خوانش آن برای علاقمندان کتاب های خوب ، در ضمن رخصت میخواهم ازینکه به شرح یک مطلبی جنبی از چگونگی شکنجه و شهادت داکتر احمد دانش در بیداد گاه رژیم آخوندی ایران میپردازم .
در قسمتی ازاین کتاب بریده ای از یک نامه دکتر احمد دانش که در سال 1366 از زندان اوین با خارج زندان رسیده است با هم میخوانیم :
« ... من از زیر چشم بندم ، زندانیانی را می دیدم که پس از شکنجه قادر به راه رفتن نبودند و روی زمین می خزیدند . با دیدن این صحنه ها درد های خودم را فراموش می کردم . اغلب از خود می پرسیدم :
این کی بود ؟
و همیشه به یک جواب می رسیدم :
چه اهمیت دارد که او که باشد و چه عقایدی داشته باشد ... او سراسر انسانیت بود که چنین خوار و زبون و تحقیر شده بر زمین کشیده می شد . »
روحانیت که صدور انقلابش به شکست انجامیده بود ، دق دل خود را بر سر بقایای اپوزیسیون خالی کرد . در زندان ده ها هزار نفر به خاطر « رفتار غیر اسلامی » زندانی بودند . جرم اصلی آنها مخالفت با ادامه جنگ بیهوده با عراق بود . پس میتوان گناه شکست در جنگ را به گردن آنها انداخت . گویی نظام نه در جبهه جنگ ، بلکه از پشت ضربه خورده است ، دشمنان اسلام ، از مجاهد و کمونیست و لیبرال ، مانع پیروزی جمهوری اسلامی شده بودند . دژخیمان به زندان ها فرستاده شدند :
هر زندانی که به « اسلام واقعی » ایمان نداشته باشد ، باید کشته شود . به دنبال این رهنمون ، طی چند روز تنها در تهران هزاران نفر به دست حاکمان شرع اعدام شدند . حاکمانی که خودرا مجری اوامر پروردگار می دانند ، و بنابرین خطاناپزیر هستند . بر تمام امور عرفی و شرعی اشراف دارند . طبق عقیدهء آنان هر کسی می تواند بر مسند قضاوت بنشیند ، به شرط آنکه از هفت مزیت برخوردار باشد :
عاقل و بالغ و عادل و با ایمان و اسلام شناس باشد ، زن یا حرامزاده نباشد ....
و طبق اصول فقهی ، آسان گیری با مجرمان به معنای نقض قوانین الهی است . کسی که از چنین اعتماد و اطمینانی برخوردار است ، می تواند به سرعت حکم صادر کند . اگر احیانا قاضی مرتکب اشتباهی شود ، مشکلی پیش نمی آید ، زیرا به استدلال آیت الله خلخالی استناد کند که اعلان کرده بود :
« کسانی که اشتباهی محکوم به مرگ بشوند ، نباید نگران باشند ، چون شهید به حساب می آیند و یکراست به بهشت می روند . »
داکتر مصطفی دانش مینویسد :
... هم زندانی برادرم برایم نقل کرد که زندانیان را یکایک احضار کردند . « از سلول ما اول نوبت من بود . راستش من شجاعت احمد را انداشتم . تصمیم گرفته بودم هرچه دلشان می خواهد بشنوند ، برایشان بگویم . » دو نگهبان او را وارد اتاق کردند . جلسهء تفتیش عقاید زیر تمثال خمینی برگزار می شد . سه آخوند با قیافه های عبوس منتظرش بودند . اول جرات نکرده بود جلو آنها بنشیند . « من می دانستم با کمترین خطایی سرم به باد می رود . » او هم مثل برادرم پزشک بود و مذهبی نبود . اما از مدتی قبل چنین روزی را پیش بینی کرده بود . در چند ماه گذشته کوشیده بود از زندانیان اصول واحکام شرعی نماز و عبادت یاد بگیرد . اولین سوال این بود : « نماز بلدید ؟ » جواب مثبت داده بود . « در سلول تان نماز می خوانید ؟ » حالا باید بهانه ای پیدا می کرد . چون حتما به آنها گزارش داده بودند که او نماز نمی خواند . گفته بود : « در سلول ما یک بهایی هست ، و چون با حضور او تمام سلول نجس شده ، من نمی توانم نماز بخوانم . » یکی از آقایان به او توضیح داده بود که این توجیه درست نیست ، زیرا یک مسلمان در هر شرایطی باید نماز بخواند . او گفته بود که این موضوع را نمی دانسته و از این تذکر تشکر کرده بود . از او خواسته بودند که اگر مسلمان است ، « شهادتین » را ادا کند ، و او اطاعت کرده بود و چند دقیقه بعد کارش تمام شده بود . دو نگهبان خواسته بودند او را به بند برگردانند ، که ناگهان صدای آذان بلند شده بود . سه روحانی برای ادای نماز از جا برخاسته بودند . او به آنها گفته بود که مایل است به همراه آنها نماز جماعت بخواند و پشت سر آنها در نماز خانهء زندان به رکوع و سجود رفته بود . بدین ترتیب با حقه و کلک جان خود را نجات داده بود .
حس می کردم از نقل این ماجرا اندکی سرافگنده است ، اما چه کسی حق دارد به او خرده بگیرد ؟ او تصمیم گرفته بود زنده بماند . پس از نماز او را به حیاط زندان بردند ، محوطه ای بسیار وسیع که دور آن ساختمان ها و بند های زندان قرار گرفته است . درینجا دوصف تشکیل شده بود : در یک صف زندانیانی بودند که این بار از خطر مرگ جسته بودند ، و به سلول هایشان بر می گشتند ، و صف دوم مال کسانی بود که به طرف چوبه های داری می رفتند که در باغ زندان برپا شده بود . صف کاندید های مرگ آهسته پیش می رفت . « ما با شرمساری سر پایین انداخته بودیم ، و تنها از گوشهء چشم نگاهشان می کردیم . بعضی از آنها حالتی مصمم داشتند ، برخی دیگر از ترس می لرزیدند . یکی ورقه ای به دست داشت امیدوار بود که یکی از نگهبانان به رحم بیاید و آخرین نامهء او را به خانواده اش برساند . پسری که حداکثر شانزده سال داشت ، گریه می کرد و رفقایش او را دلداری می دادند . »
وقتی او به سلول برگشت دیگر برادرم را ندید . صرف همین قدرگفت :
موقعی که او را می بردند ، به هم زنجیرانش گفته بود :
« سرها بالا ... »
