افغانستان پس از پنج سال ....
استفان زونیس ،
پروفیسورعلوم سیاسی
دانشگاه سانفرانسیسکو
در پنجمین سالگرد جنگی که به سرکرده گی ایالات متحده برعلیه افغانستان در گرفته است، طالبان در موضع حمله است. بسیاری از روستا ها دردست جنگ سالاران و قاچاقچیان تریاک می باشند، تلفات ایالات متحده رو به افزایش است و در واقع بسیاری از افغان ها دروضعیت بدتری ازآن چه که بودند، هستند .
آمار و ارقام سازمان ملل، استاندارد زنده گی در افغانستان را در رده بدترین استاندارهای دنیا قرار می دهد. حد متوسط زندگی درافغانستان کمتر از 45 سال می باشد. درآمد سرانه در افغانستان 200 دلار است. درجه مرگ ومیر نوزادان در بالاترین درجه خود در سطح جهان است. اقتصاد افغانستان، با توجه به این که 24 میلیون مردم این کشور به کمک های خارجی، به تجارت تریاک و به پول هایی که از سوی افغان های مهاجر مقیم خارج می رسد وابسته می باشد، هیچ گونه عملکردی ندارد.
دولت پرزیدنت حامدکرزی که از سوی ایالات متحده حمایت می شود، از کمترین اعتباردر سطح کشور برخوردار است، افغان ها به طور عادی از وی به عنوان « شهردارکابل » نام می برند، زیرا اتوریته وی از پایتخت، یعنی کابل فراتر نمی رود و با درنظر گرفتن فقدان اتوریته واقعی وی در رابطه با اشغال نیرو های ایالات متحده، مردم او را با تمسخر « معاون سفیرامریکا» خطاب می کنند. افغان ها از نظر تاریخی به رهبران قدرتمندی که حد اقل تا حدودی بتوانند امنیت و مساعدت های تدریجی اقتصادی را تامین کنند، احترام می گذارند، کرزی اصلا قادر نبوده است هیچ یک از این ها را برای اکثریت مردم کشورش فراهم سازد .
انتخابات ریاست جمهوری افغانستان با مدیریت ایالات متحده و انتخابات پارلمانی سال گذشته که با کمترین نظرخواهی از مردم در رابطه با ساختار و زمان آن سازماندهی شده بود، با تقلبات بسیاری همراه بود، از جمله ریختن آراء اضافی در صندوق ها، خریداری رای، ارعاب و چند بار رای دادن . مقامات امریکایی بر چندین نفر از نامزد های ریاست جمهوری فعالانه فشار آوردند تا نامزدی خود را پس بگیرند و به تضمین انتخابات کرزی کمک کنند. اکثر تصمیمات سیاسی که برزندگی مردم تاثیر می گذارد را جنگ سالارانی که انتخاب نشدند، اتخاذ می نمایند.
بارنت رابین، یکی از بهترین محققین امریکا در زمینه افغانستان، آنرا به مثابه کشوری توصیف می کند که فاقد « نهاد های حکومتی عمل کننده، کشوری که ارتش واقعی و پلیس موءثری ندارد. دولت متزلزل استانی اش، به سختی با دولت مرکزی ارتباط دارد، تا چه برسد به این که فرماندار آن باشد. بیشتر درآمد های ناچیز حاصل از مالیات، بطور غیرقانونی توسط مقامات محلی ای گرفته می شود که با عنوان های رسمی شان دست کمی از جنگ سالار ندارند . »
به نظر رابین، هدف سیاست ایالات متحده در افغانستان « این نبود که یک رژیم بهتری را برای مردم افغانستان برقرار سازد، بلکه این بود که جنگ سالاران را استخدام کند، و آنها را در مقابله بر علیه القاعده قوی سازد . »
اگرچه اکنون زنان اجازه دارند که به مدرسه بروند و بدون همراهی یک مرد فامیل خانه را ترک کنند، اما در بیشتر قسمت های افغانستان، اکثر آنها از ترس دزدیده شدن و مورد تجاوز جنسی قرار گرفتن، از دست زدن به این کار وحشت دارند. دیده بان حقوق بشر گزارش می دهد که علیرغم خلع ید طالبان جاهل، خشونت برعلیه زنان و دختران همچنان پابرجاست .
وضع امنیت در روستا ها آن چنان بد است که گروهای داکتران بدون مرز، مجبور به ترک کامل کشور شدند- این گروهی است که در طول جنگ شوروی و اشغال افغانستان در سال های 1980 در دوره جنگ های داخلی و در دوران هرج ومرج در اوایل تا اواسط سال های 1990 و سرکوب وحشیانه طالبان در سال 2001 در افغانستان باقی مانده بود- .
هنوز دولت بوش به انکار بدترشدن وضعیت در افغانستان ادامه می دهد، اخیرا پریزیدنت بوش مدعی گشت که وضع آنچنان در افغانستان خوب است که« به دیگران الهام می بخشد، آزادی خود را مطالبه کنند... » و معاون رییس جمهور، چینی از زوال سریع جمهوری افغانستان بعنوان « ملت برخاسته » نام می برد. وزیر دفاع، رامسفیلد نیز قبلا افغانستان جدید را به عنوان « فضیلت نفس گیر» و« یک مدل موفق» توصیف کرد ...
سازمان عفو بین الملل گزارش می دهد که در طول سال گذشته « دولت و یاران بین المللی اش، در تامین امنیت مردم افغانستان همچنان ناتوان باقی مانده است. عدم حضور نظم قانون و یک سیستم عمل کننده قضایی در امور جنایی، بسیاری از قربانیان تجاوز به حقوق بشر را بدون هیچ فریادرسی گذاشته است. بخصوص زنان را... بیش از هزار نفر از مردم عادی در حملات ایالات متحده، نیروی ایتلافی و گروه های مسلح کشته شدند. نیروهای ایالات متحده به دستگیری های مستبدانه و بازداشت های نا محدود ادامه می دهند. »
دولت امریکا، از آزار زندانیان و دیگر انواع تجاوز به قوانین بین المللی حقوق بشر گزارشی نمی دهد. سال گذشته هنگامی که تظاهرات ضد آمریکایی مردم خشمگین در شهر های افغانستان در اعتراض به آزار زندانیان افغانی توسط زندانبانان آمریکایی، صورت گرفت، پلیس افغانستان که تحت فرمان ایالات متحده است، برروی جمعیت آتش گشود و 16 کشته به جای گذاشت. هنگامی که مجله نیوزویک از آزار زندانیان افغانی گزارش داد، رامسفیلد این مجله را تقبیح کرده و اخطار داد که « مردم باید مراقب باشند که چه می گویند. » دولت بوش تقاضای پرزیدنت کرزی مبنی بر این که امریکا تاکتیک هایش را بازنگری کند و اجازه بدهند افغان ها بر پلیس و عملیات نظامی کنترول بیشتری داشته باشند را ، رد کرد .
اکنون جنگ سالاران، که شامل جنایتکاران جنگی می باشند وقبل از قدرت گیری طالبان بر مردم ستم میکردند، در چندین استان افغانستان حکومت میکنند، در شمال کشور، آنها در واقع با رهبران قدیمی رژیم مدافع شوروی، که ایالات متحده برعلیه آنها در سال های 1980 جنگ کرد، متحد شده اند.
اکنون تعدادی از جنگ سالاران رسوا ، در کابینه هستند و در رژیم حمایت شده از سوی ایالات متحده، پست های بالایی دارند. کتی گانون، که 18 سال به عنوان خبرنگار آسوشیتدپرس در کابل کار کرد، در کتاب جدید خود می گوید که دولت افغانستان متشکل از « بزرگترین اجتماع قاتلین مردم است که شما می توانید در یک جا جمع کنید. » گانون گزارش می دهد که « شرارت معاون وزیر دفاع افغانستان، عبدالرشید دوستم، افسانوی است .» ایالات متحده که قدرت نفوذ عظیمی بردولت افغانستان دارد،از اینکه بر کابل فشار بیاورد که این جنایت کاران جنگی را به محاکمه بکشد، خودداری کرد. در واقع، مقامات بالای ارتش ایالات متحده با جنایتکاران جنگی عبدالرشید دوستم، در رابطه با مسایل مربوط به امنیت داخلی از نزدیک کار می کنند .
سر برآوردن صاحبان مواد مخدر .
افغانستان در 15 سال پیش 90 درصد هرویینی را که به اروپا وارد میشد، تامین می کرد. هنگامی که طالبان قدرت را در سال 1996 بدست گرفتند، بر بیشترین کاهش تولید تریاک در طول نیم قرن گذشته، فشار آورد، یعنی کاهش تا پایینترین مقدار در طول دهه پیشین خود، درواقع تمام آن محصولاتی که در زمان شروع بمباران های ایالات متحده در5 سال پیش در افغانستان باقی مانده بود، در مناطقی بود که تحت کنترول اتحاد شمال قرار داشت، همان کسانی که بعدا ایالات متحده کمک کرد که به قدرت برسند. فی الواقع دولت بوش در نزدیکی با صاحبان مواد مخدر یک سابقه تاریخی داشته است. حضرت علی و حاجی محمد زمان که به همراه نیروهای ایالات متحده، حمله زمینی افغانستان به متصرفات القاعده در تورابوره را رهبری کرد، مدت هاست که بزرگترین صاحبان موادمخدر و تریاک در مناطق پشتون افغانستان هستند .
افغانستان در سال گذشته بیشترین کشت خشخاش تریاک را در تاریخ خود دیده است. چیزی که یک سوم کامل اقتصاد افغانستان را دربر میگیرد. بیش از 92 در صد هرویین غیرقانونی دنیا اکنون از افغانستان می آید. این امر باعث شده است که نرخ هرویین به طور دراماتیکی کاهش یافته و مصرف آن افزایش یابد. دفتر سازمان ملل در زمینه مواد مخدر و جنایات، در تحقیقات سالانه خود گزارش داد که « کشت تریاک در افغانستان از کنترول خارج است.» و این که « تریاک افغانستان دارد به شورش در آسیای غربی سوخت می دهد و مافیای بین المللی را تغذیه می کند و هرساله باعث صد هزار کشته براثر افراط در مواد می شود.»
دولت بوش مانع فشار آوردن برای اقدام برعلیه صاحبان مواد مخدر گردیده است، از بمباران آزمایشگاهای مواد مخدر خوداری می کند، و به ارتش رهنمود میدهد که در صورتی که با محصولات تریاک و یا هرویین روبرو شدند، هیچ اقدامی نکنند. جیمز رایزن، خبرنگار نیویورک تایمز در کتاب خود تحت عنوان سرزمین جنگ، گزارش می دهد که رامسفیلد شخصا با فرماندهان نظامی افغانستان که مشهور است جزو « پدر خوانده های قاچاق مواد مخدر» می باشند، ملاقات کرد و به آنها اطمینان داد تا زمانی که متحدین ایالات متحده باقی بمانند، دستگاه غیرقانونی آنها تحمل خواهد شد .
صرفنظر از تاثیر افزایش تولید تریاک بر معتادین و جامعه آنها، از سرگیری تولید تریاک در یک مقیاس وسیع در افغانستان، تهدید مهمی است بر ثبات افغانستان، زیرا مواد مخدر یکی از منابع اصلی جنگ سالاریی است که این چنین ویرانی را در کشور بوجود آورده است. طالبان علیرغم کاهش تولید تریاک در دوران قدرت خود، اکنون دارد از مردمی که خشخاش می کارند، مالیات می گیرد تا ارتش تازه بازسازی شده خود را از این طریق تا 70 فیصد تامین مالی نماید. تداوم خشونت از 5 سال پیش که ایالات متحده جنگ اش را آغاز کرد، باعث شده است که تمام طرفین، از تجارت مواد مخدر برای پیش برد قدرت و نفوذ خود استفاده کنند .
ایالات متحده از آوردن نظم به کشور پس از حمله به افغانستان و سرنگونی دولت آن در 5 سال پیش، قصور ورزید، طالبان بطور تراژیکی در حال بازگشت است. فساد بسیار در درون دولت حمایت شده از سوی ایالات متحده و هم چنین کشتار مداوم مردم عادی توسط عملیات نظامی ایالات متحده به خشم عمومی مردم افزوده و به سوخت رسانی برای تجدید حیات طالبان کمک کرد. دیوید ریچاردز ژنرال بریتانیایی فرمانده ناتو در افغانستان در یک مصاحبه گفت که اگر شرایط برای مردم عادی افغان بزودی بهتر نشود، اکثرا ممکن است به حمایت از طالبان بپردازند. ریچاردز گفت، اگرچه افغانی ها از « زندگی تلخ و نامطلوب » در تحت جنبش افراطی اسلامی باخبر هستند، اما 70 در صد جمعیت، بازگشت حکومت طالبان را ترجیح می دهند چنان چه نیروهای اییتلافی به رهبری ایلات متحده درارتقای کنکرت و قابل رویت زندگی شهروندان عادی قصور ورزند .
حملات طالبان در سال گذشته جان بیش از 2800 افغانی و 160 نفر از سربازان اییتلاف را گرفته است. در شش ماه گذشته، تقویت قدرت سربازان ایالات متحده به 15 در صد و به عبارت دیگر 22000 نفر افزایش یافت. و تعداد تلفات سربازان ایالات متحده، حتی نسبت به تعداد تلفات در عراق، بالاتر است.
اولویت های عوضی ایالات متحده .
ایالت متحده تا همین اواخر که فرماندهی عملیات نظامی افغان را به ناتو منتقل کرد وبرای گسیل نیروی بیشتر از کانادا و کشور های مختلف اروپا فشار آورد، از کشور های دیگر بطور فعالی حمایت نخواست، به خاطر این که آشکارا تمایل داشت سمت و سوی سیاسی و اقتصادی بعد از طالبان در افغانستان را خود تعیین کند. در عوض، امنیت قسمت های بسیاری از کشور را با قرارداد بستن با جنگ سالاران، بدست آنها سپرد. یعنی بدست کسانی که در واقع به بی ثبات سازی افغانستان خدمت کردند. اگرچه در ابتدا کرزی سعی کرد که از قدرت جنگ سالاران جلوگیری کند، اما ایالات متحده داوطلبانه قدرت آنها را تقویت کرد، علاوه براین، به دنبال سقوط طالبان، ایالات متحده فراخوان بین المللی استقرار نیروی چند ملیتی با تعداد مناسب برای حفظ نظم، که تعداد بسیاری از سربازان کشورهای اسلامی را شامل می شد، رد کرد. اگر ایالات متحده به استقرار امنیت ورای کابل، اولویت می داد، دولت جدید افغان آسانتر قدرت خود را جمع و جور می کرد و جنگ سالاران و دیگر عناصر قاچاقچی را خلع سلاح می نمود، امنیت مناسب و پروژه های توسعه می توانست دولت را قادر سازد که حمایت بیشتری کسب کند و علاوه برآن قدرت قاچاقچیان مواد مخدر از بین می رفت و کشاورزان بجای کشت خشخاش راه های بهتری برای امرار معاش پیدا می کردند.
پریزدنت کرزی عدم کمک برای توسعه از سوی امریکا را مورد انتقاد قرارداد، بخشا در مقایسه با نیم تریلیون دلاری که ایالات متحده در عراق سرازیر کرد. ایالات متحده دردو سال اخیر 30 درصد از مخارج بازسازی افغانستان را کاهش داد تا برای جنگ در عراق خرج کند و مقدار بسیار کمی از کمک های توسعه که توسط ایالات متحده قول داده شده بود، برای کمک به مردم عادی افغانی صرف شد . 14 درصد کمک های ایالات متحده به افغانستان در واقع صرف پروژه های توسعه میشود. تازه نصف آن هم به مشاوران تکنیکی گرانقیمت مشکوک پرداخت میشود و بخش زیادی از بقیه هم صرف خرید تولیدات امریکایی میشود، تولیداتی که ارزش آنها در رابطه با اولویت های توسعه افغانستان، مورد سوال است. درواقع کمک های اقتصادی امریکا برای بازسازی مملکت، فقط یک بخش از آن مقداری است که ایالات متحده برای بمباران افغانستان خرج کرده است .
کرزی همچنین از ایالات متحده خواست که ارتش خودرا برای متوقف ساختن سیل مردم و اسلحه هایی که از مخفی گاههای پاکستان سرازیر میشود، بکار گیرد، بجای اینکه مناطقی را که مردم درآن ساکن هستند بمباران هوایی نماید و خانه های شخصی مردم را مورد هجوم قراردهد. امری که مردم عادی افغان را از دولت دور میسازد و سمپاتی به طالبان را افزایش میدهد. البته به عنوان یک کشور بطور صوری مستقل، دولت افغانستان هیچ کنترولی برعملیات ارتش ایالات متحده در کشورندارد و سربازان ایالات متحده میتوانند شهروندان افغانی را بدون هیچ اتهامی، بدون اینکه هیچ مجوزی از دولت شان کسب کنند، بطور نامحدودی بازداشت کنند .
درماندگی ایالات متحده درافغانستان، ارتباط نزدیکی با تصمیم آن در اشغال عراق دارد. اگرچه رسانه ها و رهبران حزب دموکرات اشتباهات فجیع سیاست ایالات متحده درعراق را بطور روزافزونی مورد تایید قرار داده اند، اما فقط چند تن از آنها در مورد فجایعی که دولت بوش در افغانستان برای دستگیری اوسامه بنلادن درپایان سال 2001 در توره بوره مرتکب شد، صدای شان را بلند کردند .
یادداشت های برای بزرگسالان ....
پیوست به گذشته .
بخش پنجم .
اسارت مذهبی - اعتقادی :
اسارت مذهبی جامعه هزاره را دردونوع مطالعه کرده می توانیم : یکی اسارت مذهبی در تحت حاکمیت سیاسی و دیگری، اسارت مذهبی در چنگال « تشیع درباری » .
امیرعبدالرحمن در آوان تاسیس اولین حاکمیت متمرکز سیاسی، مواجه با مخالفت نظام های ملوک الطوایفی و جنگ های داخلی شد، جنگ با نظام ملوک الطوایفی جامعه هزاره و رو بنای مذهبی آن، نظام پیری- مریدی، از طریق سرکوب خونین این جامعه، شکل جنگ مذهبی نیز به خود گرفت و امیرعبدالرحمن برای اینکه بتواند مقاومت اجتماعی و پیران مذهبی جامعه هزاره را سرکوب کند، بنابر تعبیر آقای لودویگ آدامک افغانستان شناس امریکایی، « جنگ مقدس مذهبی » را برعلیه این جامعه اعلان کرد . ضرور است فهمیده شود که مذهب حاکمیت سیاسی مجزا از مذهبی است که جامعه بدان اعتقاد دارد، چون مذهب جامعه براساس ایمان و باورهای اعتقادی آن بوده، اما مذهب حاکمیت سیاسی، با ماءدونیت سیاسی، مطابق به منافع قدرت سیاسی حاکمیت، توجیه کننده اهداف سیاسی قشر رهبری کننده آن است، یعنی مذهب جامعه یک ایمان بوده، اما مذهب حاکمیت سیاسی یک سیاست است . به همین علت است که قبل از جنگ و بعد از جنگ، تضاد غیرقابل تصور در باورهای مذهبی امیرعبدالرحمن دربرابر جامعه هزاره به وجود می آید . قبل از جنگ، جامعه هزاره را« مسلمان و پیرو قرآن و امت پیغمبر آخرالزمان » می نامد و به همین علت، تابعیت از خلیفه اسلام را بر هزاره های مسلمان امر شرعی اعلان داشته و آنان را به بیعت سیاسی از سلطنت یا اولین حاکمیت متمرکز سیاسی و اولی الامرمسلمین دعوت می نماید،اما وقتی کلاه مذهبی برای گرفتن بیعت سیاسی برسراین جامعه گذاشته نمی تواند،آن رادشمن دین وولایت « افغان ها » اعلان داشته و درجوارلشکرهای منظم دولتی و لشکرهای قومی، ملایان متعصب مذهبی را نیز یکجا میکند و بدین طریق با مشتعل ساختن « جنگ مذهبی »، به هدف خویش نایل می شود، و از این به بعد است که اسارت سیاسی جامعه هزاره به شکل اسارت مذهبی نیز تبارز می کند .
« طبیعی است که اسارت مذهبی به شکل تحمیل اعتقادات مذهبی خود « امیر » بر جامعه هزاره ناممکن بود، چون این کار حیثیت سیاسی و روابط اولین حاکمیت مرکزی وی را با کشورهای اسلامی به خصوص دولت قوی بنیاد « ناصرالدین شاه قاجار » در همسایگی آن لطمه می زد که آن دولت به نوبه خود، مثل سلطنت «امیر»، مورد توجه سیاست های امپراتوری انگلیس قرار داشت و ثبات سیاسی منطقه منوط به رضایت سیاسی آن دولت نیز می شد. حساسیت مرجع مذهبی تشیع و دولت وقت ایران را در برابر قتل شیعیان در افغانستان از نامه ای درک می توانیم که سه سال بعد از قتل عام آنان برای امیرعبدالرحمن ارسال شده و نگرانی و مخالفت این دولت را در مورد اظهار می دارد .
امیرعبدالرحمن، برای اینکه پاسخی به این نامه اعتراض آمیزداده باشد، جمعی از شیعیان غیر هزاره را جمع نموده و با دست خط و امضای آنان نامه ای برای دولت ایران ارسال می دارد که قتل عام شیعیان را از قول خود این شیعیان قویا تکذیب نموده و از برخورد دوستانه حاکمیت امیرعبدالرحمن در برابر آنان اظهار رضایت می نمایند . « * »
به تاسی از همین سیاست امیرعبدالرحمن، نوع دوم اسارت مذهبی جامعه هزاره آغاز می شود، از یک طرف باید شیعه ها به شکل واقعی احترام شوند و از طرفی دیگر باید هیچگونه امکانی باقی نماند که ضعیف ترین زمینه ای برای داخل شدن جامعه هزاره در روابط ملی، روابط سیاسی، روابط اجتماعی،روابط فرهنگی، روابط مذهبی و روابط اقتصادی ملت افغانستان محسوب گردد. از یک جانب می بایست « جنگ مقدس مذهبی » امیرعبدالرحمن در برابر هزاره ها ادامه می یافت و از جانبی دیگر، اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی و اسارت مذهبی جامعه هزاره به صفت مسلم ترین مقام و موقف ملی وسیاسی آن درافغانستان حفظ می شد، تشیع به عنوان مذهب زیرزمینی در قانون شرعی کشور دفن می گردید، اما« شیعه ها» از آزادی مراسم مذهبی برخوردار می بودند، و اما این شیعه ها کی می بودند ؟
آنانی که سرسپرده دربار اند، آنانی که راه بلدان لشکر « امیر» بودند، آنانی که جنگ شان با « امیر» ، برسر به خطر افتیدن آقایی بر جامعه کنیز و برده مذهبی شان بود، آنانی که فکر می کردند حاکمیت متمرکز سیاسی « امیر» جامعه هزاره را از زیر سلطه مذهبی و از چنگال شیره کشی اقتصادی شان بیرون می کشد و بدین خاطر، رهبری مذهبی قیام را به دست گرفتند و اما وقتی اطمینان حاصل کردند که تمرکز قدرت سیاسی به مفهوم شکست حاکمیت اشرافیت مذهبی آنان برجامعه هزاره نیست، خودشان، راه بلدان لشکر « امیر» شدند و حتی « سید محمد » کسی بود که با طرح مسدود کردن نهر آب بالای مردم « دای فولاد»، نقش مثبت و کاری را برای شکست مقاومت این مردم بازی کرد .
زیرزمینی شدن تشیع و روی کار آمدن « شیعه ها »، پالیسی موفقی بود که می توانست « امیر» را هم در سیاست داخلی وهم درروابط خارجی وی باکشورهای دیگر، ازین بن بست نجات دهد. بدین طریق، «امیر» دشمن « شیعه » نبود، اما ادامه سیاست « بربادی دوستی با هزاره ها » امکان پذیر می گشت. « امیر» می دانست که اگر سرکوب اجتماعی یک جامعه ساده بود؛ اما جلوگیری از ایجاد شدن رهبری و تحرک سیاسی در درون جامعه سرکوب شده ناممکن است. جامعه مذهبی اگر محکوم به اسارت مذهبی توسط مذهب خودش نشود ، بازهم برای « امیر »، با باور به حقانیت اعتقادی خود، می نویسد که « به امیر روحانی خود، یعنی صاحب ذوالفقار مغرورتر » می باشد. جامعه اسیر باید مذهبی بماند، اما غرورش به صاحب ذوالفقار سرکوب شود. این جامعه را نمی توان بی مذهب ساخت، اما احساس مالکیت صاحب ذوالفقار را می توان از آن گرفت. باید مالک « صاحب ذوالفقار»، کسی دیگری شود، کسی که هزاره نباشد، اما مالکیت ذوالفقار حق میراثی آن تلقی شود إ
مفهوم اسارت مذهبی از همین جا خلق می شود، جامعه مذهبی می ماند، اما « صاحب مذهب » آن کسی دیگری است، کسی است که بیشتر از امیران به برده گی و کنیزی این جامعه از لحاظ مذهبی معتقد بوده و در باورغیرانسانیش حیثیت انسانی آن را معادل « ناف سگ » می داند . این کس هم راه بلد امیران است و هم پیر و مرشد هزاره، « امیر » همچون کس را در آسمان نمی یابید، اما او با پای خودش دهن دروازه دربارش سبز می شود، و این است که آشتی « امیر » و « پیر » با روپوش مذهبی « شیعه ها » وسیله مذهبی به دست « امیر » داد که حلقه های زنجیراسارت تاریخی، اسارت ملی، اسارت سیاسی و اسارت اجتماعی جامعه هزاره را از طریق اسارت مذهبی آن به هم وصل کرد .
حاکمیت سیاسی، با جامعه هزاره دشمن می ماند، دفاتر و دیوان هایش خالی از اسم هزاره می شود، دلهره حق تمثیل قدرت سیاسی این جامعه توسط نماینده گان خود آن رفع می شود ووحشت از داخل این جامعه در روابط سیاسی، روابط اجتماعی، روابط اقتصادی، روابط فرهنگی و روابط مذهبی در سطح ملی زایل می شود و بدین طریق، جامعه گمنام ملی و سیاسی و اما جامعه بدنام اجتماعی هزاره، مطابق به دلخواه « امیر » حیثیت انسانی آن، به هویت ملی « بارکش مردم افغانستان » تبدیل می گردد، « تکیه » و « عاشورا» و « عزاداری» برپا می شود و اسارت مذهبی هزاره توسط مذهب خودش به انجام می رسد، « شیعه ها » پاسدار اسارت مذهبی هزاره ها می شوند إ
دقت گردد که این همه مسایل مربوط به تاریخ نیست و همین اکنون نیز با شدت آن وجود دارند، سید محمد حسین مبلغ در 29 اسد 1377 چنین می نویسد :
« ولی » بنده و کنیز همان سید و آقای آنهاست. »
واین را هم به منظور رفع تکلیف « ولایت » از لحاظ شریعت اسلام می نویسد، چون معضله « ولایت » وی ، دربرابر جامعه هزاره از ریشه مناسبات کنیزی و برده گی آب می خورد.« ** »
اسارت شیعه توسط تشیع، تحکیم نمودن و حقانیت بخشیدن دشمنی سیاسی و ملی دربار در برابر جامعه هزاره بوده است .
اسم هزاره را شیعه بگذار و اما شیعه را میر ابوالقاسم، سید مرتضوی، محسنی و اکبری انتخاب کن و بعد شعور مذهبی و سیاسی جامعه هزاره را از طریق منبر و تکیه و محافل عزاداری همین آقایان مطابق به پالیسی حاکمیت سیاسی رهبری کن .
مگر بهتر ازاین سیاست معقول و زیرکانه، سیاست دیگری می تواند جامعه ای را در جهان خلق کند که اسارت های تاریخی، ملی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی، فرهنگی و اقتصادی آن اسارت منحصر به فرد در درون جامعه بشری باشد ؟
گفته شد که یکی از اهداف اسارت مذهبی جامعه هزاره، تحکیم اسارت اجتماعی این جامعه بود، چون اسارت مذهبی اگر از یک جانب جهتدهی فکری، اعتقادی و سیاسی جامعه هزاره را مطابق به پالیسی های خصمانه حاکمیت سیاسی به سر می رسانید، از جانبی دیگر، این جامعه را از لحاظ مذهبی محکوم به تجزیه اجتماعی نیز می کرد . تجزیه اجتماعی، موثرترین سیاست برای حفظ اسارت اجتماعی جامعه اسیر است. با تجزیه اجتماعی جامعه هزاره از طریق مذهب، نه تنها خطر تفکر و حرکت سیاسی این جامعه در سطح ملی رفع می گردید، بلکه این جامعه از لحاظ مذهبی به اجزای متخاصم نیز تبدیل می شد .
تشتت اجتماعیی که درزیربنای آن تضاد مذهبی وجوداشته باشد، یگانه علت برای فروپاشی وحدت سیاسی ووحدت اجتماعی جامعه اسیر تلقی می گردد، جزء اسماعیلیه این جامعه حتی تا سرحد یک کاست نجس در روابط درونی جامعه هزاره عرض وجود کرد. هزاره شیعه، هزاره اسماعیلی را باید نجس می دانست. وقتی اسماعیلیه به دیگ و کوزه اش دست می زد، باید آنها را شکسته و دور می انداخت. رشد روابط اجتماعیی که مبنای آن را رابطه با کاست نجس تشکیل دهد، آیا بهترین امکان برای حفظ تشتت دایمی اجتماعی و فروپاشی ابدی وحدت اجتماعی ووحدت سیاسی جامعه محکوم به اسارت نیست ؟
جامعه ای که خود بر نجاست یک بخش انسانی خویش معتقد شود، آیا این جامعه می تواند از لحاظ تفکر ملی و سیاسی تا حدی رشد کند که با اعتقاد به وحدت اجتماعی ووحدت سیاسی خود، وارد مبارزه برای شکست اسارت های ملی، سیاسی، اجتماعی و مذهبی خود شود ؟
تا وقتی جامعه آرام است و هر « ولی » بر کنیز و برده خویش « ولایت » دارد، دشمنی با هزاره های سنی و اسماعیلی امری مسلم است و به همین شکل، دشمنی هزاره های اسماعیلی و سنی با هزاره های شیعه نیز باید دامن زده شود، چون آنجا نیز ولیانی وجود دارند که با وحدت سیاسی ووحدت اجتماعی جامعه هزاره امکان به خطر افتیدن « ولایت » برکنیزان و برده گان شان محسوس است، ولی زمانی که جامعه برده و کنیز وارد عرصه آگاهی ملی و سیاسی می شود، ولیان با هم آشتی می کنند و سید سرور شیعه، قوماندان نظامی اسماعیلیه نیز تعیین می شود إ
بعد از اسارت شیعه با تشیع ، امیرعبدالرحمن چه ضرورت دارد که بیاید به طور آشکار و مستقیم پالیسی های خصمانه ای را در برابر جامعه هزاره تعقیب کند که حیثیت ملی و منطقوی حاکمیتش را به خطر اندازد ؟
اگر قرار است اسارت اجتماعی این جامعه از طریق مذهب آن عملی شود و پاسدار اسارت مذهبی آن نیز « شیعه » باشد، دیگر چه لازم است که سنی، با حاکمیت مستقیم برشیعه، خود را رسوای عام و خاص در سطح ملی و بین المللی سازد ؟
جامعه ای را که پیرمذهبی خودش « ناف سگ » سازد، جامعه ای را که « شیخ آصف محسنی » رسما « مغول زاده گان » لقب دهد و جامعه ای که پیرمذهبی خودش اورا به کاست نجس تبدیل کند، برای اسارت اجتماعی این جامعه، حاکمان سیاسی به هیچگونه اقدام سیاسی و مذهبی از بیرون ضرورت ندارند ، تنها درباری ساختن « ولیان » و حمایت سیاسی غیر رسمی از « ولایت » مذهبی آنان برجامعه مورد خصومت شان، کافی است، چون « ولیان »، به خودی خود، کارکشته گان تاریخی برای حفظ مناسبات کنیزی و برده گی در قالب رهبری سنتی پیری – مریدی بر جامعه مورد خصومت ملی ودشمنی سیاسی حاکمان مستبد اند.
اگر اسارت اجتماعی و تشتت یا تجزیه اجتماعی جامعه هزاره از طریق اسارت مذهبی آن، معلول سیاست دربار و حمایت سیاسی دربار از « ولایت » پیران مذهبی این جامعه بوده است، اما جنبه اسارت مذهبی جامعه را باید در نحوه بت پرستی مشروعیت یافته مذهبی خود آن نیز درک کرد .
جامعه اگر تجزیه می شود، بشود ، ولی اگر این تجزیه براساس اعتقادات مذهبی خود جامعه حقانیت می یابد و خود جامعه عملا بر حفظ این تجزیه از لحاظ مذهبی اعتقاد پیدا می کند، اینجاست که فاجعه اسارت اعتتقادی جامعه مطابق به منافع « ولیان » مذهبیش خلق می گردد، که البته این حالت بازگوی مسخ شدن اعتقادات مذهبی جامعه نیز است .
مذاهبی که سمبول و استوانه های ناطق فکری و اعتقادی آن را شخصیت های چون عمرفاروق ، امام علی ، امام حسین ، امام ابوحنیفه ، ابوذر ، سلمان ، بلال ، عمار ، فاطمه ، زینب ، سمیه ... به عنوان ستاره گان راه رسالت وحی و شهادت تشکیل دهند که جز مبارزه برای آزادی و جز اعتقاد به رسالت انسان در انتخاب عقیده و درک عملی و جنبه اثباتی عقیده، چیز دیگری را در تاریخ اسلام به میراث نگذاشته اند، همین مذاهب، با تمام الگو ها و استوانه های فکری و اعتقادی آن در راه تحقق عدالت الهی در زمین، به مذاهبی تبدیل می شوند که تکلیف « ولایت » شرعی آن را سید محمد حسین های مبلغ، در چوکات تعیین « سید و آقا » به صفت « ولی » کنیز و برده تعیین می کنند .
اینجاست که اسارت مذهبی معلول مسخ شدن مذهب رهایی بخش و رسالتمند به مذهب کنیز و برده پرور تلقی می شود . بلال با محمد بیگانه می شود، ابوذر به جای علی با معاویه روبروست و سلمان، چون اجنبیی در درون جامعه عرب نگریسته می شود، علی امام راه حق ، به « علوی نژاد » ها می رسد و شخصیت ناطق قرآن، به خط نژادپرستی علوی نژادی تبدیل می گردد، و با تاسف که همین خط نژادپرستی مذهبی، رهبری و جهتدهی اعتقادی و مذهبی جامعه هزاره را به انحصار در می آورد .
ما را با عمر و علی و حسین و ایمه اسلام بیگانه ساختند، ظرفیت درک اعتقادی و مذهبی ما را برای فهمیدن خط وحی و راه رسالت خون و شهادت تا سطحی پایین آوردند که اقتدای اعتقادی و مذهبی ما با بوسیدن دست سید علی بهشتی خلاصه شود و بدین ترتیب، زمینه ای مساعد گردد که سید عالمی بلخابی با باور به اصالت خود در فتوای مذهبیش بنویسد که :
« خوی انسانی ، به نام درهزاره نروییده است » إ
و اما بذر خوی انسانی را کی در ضمیر، وجدان و اعتقاد مذهبی هزاره خشکانیده است ؟ کی این انسان معتقد به بت سید بلخابی را بیگانه با خوی انسانی ساخته است ؟ کی ؟إ آن کسی که عامل اسارت مذهبی جامعه هزاره است، آن کسی که شیعه را با تشیع اسیر کرد، آن کسی که با مالکیت و « ولایت » بر تشیع ، اسارت ملی، اسارت سیاسی و اسارت اجتماعی جامعه هزاره را به گونه اسارت تاریخی آن درآورد، آن کسی که معضله برده گی و کنیزی هنوز هم در « ولایت » شرعیش مطرح است، آن کسی که منافع مذهبیش مجزا از منافع هزاره بوده است، میرابوالقاسم ها، سید بلخابی ها ، میر محمد حسن و شیخ محسنی ها، اکبری ها، کسانی که اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی، اسارت فرهنگی و اسارت اقتصادی جامعه هزاره وابسته به اسارت مذهبی این جامعه درتحت رهبری سنتی پیری – مریدی آنان است.
مسولین اسارت تاریخی دیروز ما معلوم اند، مسولین اسارت امروزی کی هایند ؟ امروز کی ها به ناحق تلاش دارند که حق تمثیل قدرت سیاسی ما را به دست آرند و جلو حضور هزاره را در عرصه روابط ملی، سیاسی، اجتماعی و روابط مذهبی با هزاران ترفند و فتوای مذهبی سد کنند ؟ امروز کی در سطح نشریه اش طعنه « مغول زاده گان » را برای جلوگیری از برحق ترین ادعای ملی و سیاسی فرزندان هزاره ملت افغانستان برای عدالت و برابری و ایجاد حاکمیت با قاعده وسیع اجتماعی می نویسند ؟ شیخ آصف محسنی إ
امروز کی فتوا می دهد که خوی انسانی در وجود هزاره نروییده؟
سید عالمی بلخابی إ
امروز کی منافع هزاره ها را از منافع خود مجزا می سازد ؟
سید سرور إ
امروز کی قیام ملی و سیاسی عدالت خواهانه هزاره را به « سرکشی قوم هود و لوط و ثمود » تشبیه می کند ؟ سید ابوالحسن فاضل إ
امروز کی ولایت لنین را قبول دارد، اما اجتهاد هزاره را نمی پذیرد ؟ سید علی جاوید إ
امروز کی قتل عام افشار را « فتح المبین » لقب می دهد ؟
سید بلیغ إ
... و این به علت اسارت مذهبی هزاره توسط مذهب خودش است . اسارت شیعه در چنگال « شیعه » و به همین خاطر است که جنگ « شیعه » بر علیه شیعه ادامه دارد، اما نه تنها امروز، که از بدو اولین قرن تاریخ سیاسی این ملت .
اگر امیرعبدالرحمن جامعه هزاره را بارکش ملی و سیاسی خود می دانست، اشرافیت مذهبی تشیع، هزاره را مرید بارکش مذهبی و اجتماعی خود می خواهد، و اما نتیجه هردو بارکشی، همانا شیره کشی مادی واعتقادی این جامعه برای تحقق بخشیدن اسارت تاریخی، اسارت ملی، اسارت سیاسی ، اسارت اجتماعی ، مذهبی، اقتصادی وفرهنگی آن است .
این جامعه را « بارکش » می خواهند: یکی بارکش سیاسی و یکی بارکش مذهبی، آن یکی حکمروایی کند و این یکی پرستیده شود، و اما بازده نوع بارکشی، اسارت یک جامعه در تمام ابعادش آن باید باشد : جامعه ای که صرف با شکست آشناست، جامعه ای که تنها با قتل عام مواجه است، جامعه ای که یگانه ملاک حیثیت ملی و سیاسی و اجتماعی آن در حقارت تولد شدن، درحقارت زیستن و در حقارت مردن باید باشد، چون در زیربنای این ملاک حقارت ، مذهب به اسارت رفته اش قرار دارد، مذهبی که حسین گونه نمی گوید که ملاک زنده گی و انسانیت « عقیده و جهاد » است، بلکه مذهب سیدحسین است که می گوید براساس شریعت اسلامی « ولی کنیز و برده ، سید و آقای آنهاست»، مذهب رسالت وآگاهی و جهاد و شهادت ، نه مذهب آقایی و سیادت و کنیز و برده پروری إ
اسارت مذهبی ما واقعیت موجود دیگری است که باید شناخته شود، باید به صفت اسارتی شناخته شود که حلقه وصل زنجیر اسارت تاریخی، اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی و اسارت فرهنگی ما بوده است، چون بعد ازاسارت مذهبی شیعه در چنگال تشیع درباری، هزاره به عنصری گمنام ملی و سیاسی و به پدیده ای بدنام وننگ اجتماعی درعرصه روابط ملی تبارز می کند . جامعه هزاره به نام شیعه قتل عام می شود و اما با تشیع درباری اسارت ملی، اسارت سیاسی و اسارت اجتماعی آن تحقق می یابد، واین محصول اسارت مذهبی ماست که از سرتاپای آن بوی « شیعه » می آید .
برای ما اصل به خطر نیفتیدن « وحدت تشیع » مطرح می شود، اما برای خودشان اصل آشتی سیاسی با هرنوع استبداد سیاسی قداست دارد . آیا این بارزترین نمونه های تاریخی وامروزی برای درک رنگ شیعی اسارت مذهبی جامعه هزاره نیست ؟
اسارت سیاسی :
ادامه دارد .
منبع : فدراسیون آزاد ملی .
...................................................................
«*» در ربیع الاول 1312 میرزا حسن شیرازی مجتهد شیعیان مقیم عراق از ناصرالدین شاه قاجار خواست تا بادولت انگلیس تماس حاصل نموده علت قتل شیعیان افغانستان را که توسط امیرعبدالرحمن انجام می گیرد جویا شود .
ناصرالدین شاه سبب کشتارشیعیان را به واسطه دولت انگلیس از دولت افغانستان جویا شد، امیرعبدالرحمن بزرگان قزلباشیه کابل را که هم مذهب هزاره ها هستند به حضور طلبیده چند جلد کتاب که نسبت طعن به برخی از خلفای راشدین در آن درج بود و در ایران به طبع رسیده بودند، به آنها نشان داد « این کتاب ها از خانه ملامحمد شریف نامی به دست آمده بودند.» آنگاه میرابوالقاسم خان از سادات قزلباش که منصب سردفتری دارالانشاء دربار را داشت، به عرض رسانیده اجازه پاسخ نوشتن را برای بزرگان قزلباش حاصل کرد. روز دیگر قزلباشان انجمن کرده احسان های دولت افغانستان را که از بدو آمدن اجداد شان در این مملکت شنیده و تا این زمان که خود به چشم دیده اند، یک یک را رقم نموده و از اعزازی که از جانب دولت دارند و از امتیازی که از ماموریت افراد شان به امور دولتی از قبیل سردبیری و استفای دیوان اعلا وسپهسالاری وغیره مناصب داشتند، همه را در پاسخ شاه ایران برشمرده خاتم نهاده و به دولت سپردند که به ایران ارسال دارد . »
**- به همین علت است که ماهیت این برده پرستان « شیعه » را در هرسخن و نوشتار شان باید خواند، باید کلمه کلمه و ورق ورق آنان را شنید وخواند، باید مسوولانه وباتعهد به سراغ نشریه ها، سخنرانی ها، مقالات و کتب شان رفت، باید رفت و دید و درک کرد که چگونه اسارت مذهبی جامعه هزاره، رنگ شیعی دارد، باید جنگ شیعه علیه شیعه را از اعتقادات و مفکوره اینان درک کرد. باید خواند و باید مطالعه کرد تا آگاه شد که چگونه کنیزی و آقایی را در معضله « ولایت » به نام اسلام و شریعت ایجاد کرده اند. باید اندیشه آنان را خواند واما ماهیت شان را درعمل وواقعیت اجتماعی شان درک کرد، چون ولو در گفتار و نوشتار، انسانی نیز مطرح کنند، در عمل و کردار ناگذیر اند که مناسبات کنیزی و برده گی را در چوکات « شریعت اسلامی » احترام نمایند .
باید عهد کرد که نشریات این آقایان را برای درک ماهیت اسارت مذهبی خویش در چنگال تشیع کنیز و برده پرست مطالعه نمود .
به تاریخ ضرورت نیست، چون تاریخ ، ماهیت کنیز وبرده پروری « تشیع درباری » را تا عهد وعصرما انتقال داده است. رابطه « پیری- مریدی »، هنوز هم یگانه معیار برای برخورد شرعی و مذهبی دربرابر ماست. علوی نژادی، حسینی نژادی، موسوی نژادی ... بهترین نمونه های بارز نژادپرستی تقدیس شده در برابر جامعه ماست .
نژادپرستی مذهبی شیعی، ظالمانه ترین نوع نژادپرستی بوده که به گونه اسارت مذهبی ما تغیر ماهیت داده است. باید خواند، اما برای درک ماهیت مذهبی خود در چنگال تشیع درباری، تا درک کرد که چگونه امیرعبدالرحمن غایب شد و رهبری پیری- مریدی اهداف وی را در تطبیق اسارت تاریخی، اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی و اسارت مذهبی جامعه هزاره به سر رسانید .
سکوت جامعه بين المللي غيرقابل توجيه است
گفتگوی راديوی دويچه ويله ، با سیدنظام الدین وحدت تحلیلگرامورسیاسی .
دويچه ويله : آقاي وحدت؛ اظهارات اخيرآقاي خورشيد احمد قصوري وزيرخارجه پاکستان درحاشيه اجلاس سران ناتومبني برپيشنهاد به رسميت شناختن طالبان وسهم خواهي براي آنها ؛ به نظرشما چه تعبيري مي تواند براي آن داشته باشد؟
وحدت : دقيقاً همين طوراست متاسفانه باراول نيست که حاکمان نابخرد اسلام آباد با گستاخي تمام وناديده گرفتن عرف وضوابط بين المللي به چنين اظهارات غيرمسوولانه اي دست مي زنند وبخصوص دربرابرملت ودولت افغانستان ؛ بدون شک انگيزه هاي چنين اظهارات ، نه تنها اظهارات بلکه عملکرد خصمانه ي پاکستان ازيک زمان به اين طرف درمساله افغانستان به همگان روشن است. پاکستان به هيچ چيزي کمترازيک دولت ، به گونه يي به اصطلاح دست نشانده يا متاثرازپاکستان درکابل ، راضي نمي شوند . يعني اختلافي که بين افغانستان وپاکستان است اختلاف نيست که راه حل اصولي ومنطقي براي حل داشته باشد وتلاشهاي ملي يابين المللي بتواند اين اختلاف را برطرف کند واين اعتماد في مابين را بوجود بياورد بلکه پاکستان بصورت يک جانبه ، درحال تجاوز وتعرض مکرر وپيهم سياسي- ديپلماتيک وعملي است. بناءً ما دروضع کنوني دربرابراين گونه اقدامات بايد يک مقدارخود را به قول ما افغانها جمع کنيم .
دويچه ويله : آقاي وحدت؛ هميشه پاکستان مورد اتهام دخالت مستقيم ، حمايه نيروهاي شورشي وجنگجويان عليه دولت افغانستان بوده است . اما اين بارچرا با اين صراحت واين گونه اظهارات پاکستان حمايتش را ازدشمن نه تنها افغانستان بلکه ازدشمن تمام جهان اعلام مي کند؟
وحدت: شما اطلاع داريد که شايعات پخش شد در روزها وهفته هاي گذشته مبني براين که آقاي حکمتيارگويا به کابل است ومذاکراتي درپشت پرده درجريان است وهمچنان دعوتي که آقاي کرزي ازملاعمروحکمتياربه عمل آورد ، به نظرمن قسماً اين مذاکرات توسط واسطه ها ، صورت گرفته باشد . وگويا پاکستان آن مطالبه اي را که ازکابل داشت – بعضي شايعات مبني براين بود که چندولايت جنوب را بايد واگذاربکند به طالبان ويا گروههاي که پاکستان آنهارا پيشنهاد مي کنند ويا به گونه يي سهم بدهند . نه تنها طالبان وحکمتيار را بلکه پاکستان را دراداره ودولت افغانستان سهم بدهند - که اين واقعاً گستاخانه است.
چون دولت کابل زيراين بار نرفت واحتمالاً اين مذاکرات به شکست منتهي شده است؛ بناءً پاکستاني ها وريا نت دوم را پيش گرفتند واين که ، جامعه اي بين المللي يا به ناتومراجعه بکنند وبه آنها اين گونه افاده کنند که گويا ، اگردنبال ثبات هستند راهش اين است که : گروههاي را که ما به شما معرفي مي کنيم با اينها کناربياييد ويا حتا قدرت را به اينها انتقال بدهيد. درحالي که درافغانستان با وجود همه ي نارسايي ها وکمبود هاي که دولت موجوده دارد ، دراين جا نظام ودولتي است ومردم افغانستان . حالا اگرصد فيصد نتوانستند اعمال اراده بکنند قسماً اراده مردم درآنجا تجلي پيداکرده ودولت ونظام بوجود آمده است وتسليم کردن يک کشورويک دولت ، همچوتقاضا ازجامعه بين المللي که اين دولت واين کشور را به ما تسليم کنيد ، نهايتاً گستاخانه است.
دويچه ويله : بله ؛ اين عمل پاکستان واقعاً خلاف عرف بين المللي است . اما چرا جامعه جهاني که درحال حاضرکه حامي افغانستان است سکوت مي کنند؟
وحدت : ببنيد؛ سکوت جامعه بين المللي يقيناً غيرقابل توجيه است . با توجه به اظهارات رسمي مقامات ناتو يا سران کشورهاي غربي که هميشه اظهارکرده اند وبا فشاري که دارند مبني براين که ما متعهد به موفقيت پروسه اي هستيم که درافغانستان آغازکرديم ويقيناً خاموشي ويا به اصطلاح بي تفاوتي شان دربرابراعمال مکررپاکستان براي مردم افغانستان جاي سوال دارد. ولي يک نکته ي ديگرهم وجود دارد که منطقه ي جنوب آسيا فعلاً بسيارازنظرسياسي وازنظرژيوپولتيک ،متشنج است . بناءً اقدامات وتدابيرسياسي معمولاً تدابيري است که همه جانبه رويش فکرمي شود. وميزان وموقعيت عملکردها وفشارهاوطرح تزها هميشه بصورت که توقع عام مطرح است صورت گرفته نمي تواند . ولي بدون شک کوتاهي کرده اند واين بارفکرمي کنم اظهارات اخير درحقيقت يک چالش بزرگ سرراه ناتو وجامعه بين المللي است که بايد موقف شان را دربرابر اين گستاخي وجسارتهاي مکرر، روشن کنند ، يا اين که مساله را به گونه اي حل کنند ؛ از راههاي ديپلماتيک . يا اين که متوسل به فشاروتهديد پاکستان شوند وپاکستان رامانع شوند. درغيراين صورت طبيعي است که ضربه ي اساسي را خود آنها خواهند خورد . ناتوشکستش درافغانستان به معناي شکست جامعه بين المللي ازيک طرف – ازنظر سياسي- وشکست نظامي براي ناتوازطرف د يگردرمنطقه خواهد بود . وعامل عمده ي ادامه تشنج درافغانستان هم پاکستان است . اين را همه مي دانند .
دويچه ويله : آقاي وحدت ؛ مقامات دولت افغانستان هم واکنش تندي دربرابراين موضوع ازخود نشان دادند . چنانکه درگذشته ها هم همينطوربوده است. فکرمي کنيد که موقف اصولي را که دولت افغانستان مي تواند درحال حاضراتخاذ کند چه موقفي است ؟
وحدت : من بسيارمتاسفم به حيث يک افغان که سياست انفعالي دولت افغانستان ومقامات افغانستان باعث جسارت روزافزون پاکستان شده است. ببينيد؛ کشورها وملتها هميشه درمناسبات شان با ديگرملل جهان برمبناي منافع شان ، دوستان خود را مشخص مي کنند واين طورشده نمي تواند که هرکشور با کشورديگربصورت يک جانبه مناسبات داشته باشد . بلکه جوانب مختلف منافع هردوملت را ملاحظه کرد. مردم افغانستان ودولت افغانستان بايد بداند که با چنين سياستي کجدارومريز، توانايي حتا مقابله ديپلماتيک را با پاکستان ندارد. حالا وقتي آن رسيده که مابه يک سياست جديد خارجي بخصوص درقبال پاکستان متوسل بشويم . واين سياست را من چند ماه پيش مطرح کردم که سياست بازدارنده است. به اين معنا که ما هم ازاهرمهاي فشارکه دراختيارداريم ، عليه پاکستان استفاده کنيم . پاکستان با عذر و زاري وباخواهش وموعظات که : ما همسايه هستيم ، برادرهستيم ومسلمان هستيم ... من فکرمي کنم که مشکل ماحل نمي شود . مشکل ما راه حل عملي وسياسي دارد .
دويچه ويله : مثلاً به نظرشما دولت افغانستان چه کاري بايد بکند ؟
وحدت : ما ازجريانات که درپاکستان خواهان برگشت دموکراسي به پاکستان هستند ، حمايت سياسي واخلاقي کنيم . ما ازداعيه مردم پشتونستان وبلوچستان که خواهان حق خود هستند ، دربرابرپاکستان ، حمايت فعال سياسي بکنيم . وموقف خودرا دربرابر اسلام آباد روشن کنيم ، تا اسلام آباد تحت فشارعکس العمل هاي ما ، مجبورشود به اين که ازمداخله بيشتردست بکشد . درغيراين صورت من فورمول ديگري را نمي بينم .
دويچه ويله : فکرمي کنيد پاکستان مي خواهد به اين شکل نقش عملي اش را درقضاياي منطقه نشان بدهد ؟
وحدت : بله ، همينطوراست . متاسفانه افغانستان همچنان قرباني رقابت هاي استراتيژيک منطقوي است . ودوباره مي رود به طرف تبديل شدن به مرکزثقل تنشهاي ژيوپولتيک درمنطقه . وپاکستان فکرمي کند که اين امکان را دارد که درصحنه ي افغانستان همچنان باقي بماند . ونقش بسيارمطرح داشته باشد . که هم بتواند کشورهاي غربي را تحت فشاربگذارد که به خواستهاي نامشروع پاکستان تن بدهند وحتا ازافغانستان بحيث ابزاردربرابرهند استفاده مي کند . اينها همه اجزاي عوامل است که پاکستان رابه چنين سياستي به اصطلاح تعرضي واداشته است .
بر گرفته : از سایت آریایی .
بر یاد ازدست رفته دوست ....
امید ، جوانی شد خموش ...
در زیر آسمان قویمی سپدیده دم .
بی شک نبود جان تو ، غافل ز سیر کار
روزی که رشته یی به سپید ، طلب قدم نهاد
قلبی که بود ، منبع الهام و شعر و راز
و جور خصم ،
شد گل پولاد مامن اش .
چشمی که بود ، پر ز نگاهی زمانه سنج
آویخت مرگ ، پرده یی تاری ز روزنش
طوفان به زیر و شاخه یی نوخیز پرشکست
از باغ عمر ، برگ وجود تو ، شد جدا
رفتی بدان دریار کزان ، باز گشت نیست
آن خاندان و خانه ،
تهی شد ز کدخدا
پروانه یی که شیفته ای شمع روشن است
پروا ندارد آنکه بسوزد وجود خویش
شاعر که است عاشق ، انوار زنده گی
تا گاه مرگ ، سر نکشد از سرود خویش
آنکس که « شور بخت » را خوانده
در خطاست .
زیرا نبرد راه سعادت ، سعادت است
زیبایی و ، جوانی و ، رزم تو
شعر توست ،
آن شعر آخرین که سرودی ،
شهادت است
یادداشت های برای بزرگسالان ....
پیوست به گذشته .
بخش چهارم .
اسارت فرهنگی :
فرهنگ را اگر انعکاس معنوی یا خط موازی تکامل معنوی جامعه در جوار تکامل مدنی آن مد نظر بگیریم، به خوبی درک می گردد که جامعه هزاره در چنگال خرافی ترین باورها و سنت های فرهنگی قبیلوی اسیر بوده است. البته این یک جنبه اسارت فرهنگی است که در رابطه علت و معلولی با سطح تکامل مدنی جامعه قرار دارد، اگر جامعه هزاره را به عنوان جامعه ای فراموش کنیم که اسارت تاریخی،اسارت ملی،اسارت سیاسی،
اسارت اجتماعی و اسارت مذهبی بارزترین هویت و مقام آن در تاریخ سیاسی و روابط ملی اجتماعی افغانستان بوده است، جنبه دیگر اسارت فرهنگی این جامعه یعنی اسارت فکری و معنوی آن درک نخواهد گردید که معلول تمام اسارت های آن است .
جامعه ای که در روابط ملی،سیاسی،اجتماعی و مذهبی خود به غیر از خصومت های پنهان و آشکار، شاهد چیزی دیگری نبوده است، این جامعه چگونه توانست شاهد آزادی فکری و معنوی و شاهد رشد و تکامل فرهنگی خود باشد ؟
فرهنگ این جامعه، مشتمل براعتقادات و باور های مذهبیی است که دیگران برایش خلق کرده و خود حقیر بینی های،مذهبی،تاریخی ،ملی،سیاسی،اجتماعی و انسانی آن به شکل خود حقیر بینی فرهنگی نیز تبارز می کند .
فرهنگ جامعه قبیلوی، فرهنگ مذهبی است. در فرهنگ مذهبی، مذهب همان نقشی را در برابر فرهنگ دارد که همین نقش را در برابر آیدیالوژی نیز دارد .
مذهب جزء از آیدیالوژی است، اما به گونه ای تعمیم می یابد که آیدیالوژی را به شکل کامل در درون خود استحاله می کند. برای آنکه درک گردد که مذهب به عنوان جزء آیدیالوژی چگونه قادر می شود روپوشی برای آیدیالوژی گردد و آیدیالوژی را به هسته خویش تبدیل کند، لازم است بدانیم که آیدیالوژی چیست ؟
آیدیالوژی، مجموعه فکری یک انسان، یک گروه و یک طبقه است که مطابق به چگونه گی درک انسان از جهان، وسیله فکریی برای رهبری و بهتر ساختن جهان مطابق به آیدیال های فرد، گروه و طبقه تلقی می شود. این حرف چه معنی دارد ؟
ملاحظه گردد که انسان به عنوان موجودی دارای آگاهی، اراده،انتخاب و قدرت آفریننده گی در طبیعت « جهان » قرار دارد. این انسان در اولین فرصت ناگزیر است روابط خویش را با طبیعت و جهان هستی مطابق به سطح تکامل مدنی و فرهنگی و شناخت خود از جهان برقرار کند. طبیعت بر ذهن و عمل وی اثر می گذارد و انسان به نوبه خود، مطابق به سطح تکامل مدنی و برداشت فکری خود از روابط با طبیعت به اثر گذاری و یا به ساختن طبیعت مطابق به آیدیال های خود می پردازد .
از جنگ سازنده گی انسان با طبیعت، تمدن زاییده می شود. بعدا انسان در جوار رابطه و جنگ با طبیعت، موجودی نیز تصور گردد که وجود آن مملو از ضرورت ها و نیاز های مادی و معنوی است. این موجود، سنگ و چوب و حتی حیوان به مفهموم آن نیست، حیوان است، اما رهنمای عمل آن تنها غریزه حیوانی نیست، این حیوان خداپرست، قدرت تفکر دارد، مذهب ساز است، جامعه ساز است و مطابق به همین ظرفیت های خاص خلقت خویش در جنبه های مادی و معنوی، روابط خویش را نه تنها با طبیعت، بلکه با ماورای طبیعت و جامعه نیز از طریق روابط گونه گون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و مذهبی ایجاد می کند .
از یک جانب، تمام روابط انسان با جامعه و طبیعت و از جانبی دیگر، اراده، قدرت تفکرودرک، استعداد خلاقیت وسازنده گی، ضرورت های مادی و نیاز های معنوی انسان، آیدیالوژی آن را نیز می سازد که مذهب و روابط مذهبی، روابط انسان با طبیعت وماورای طبیعت جزءی ازهمین آیدیالوژی است که گفته شدمعلول تمام روابط انسان با جامعه، طبیعت،اقتصاد،تولید و نیاز های مادی ومعنوی آن است .
اما مذهب که جز از آیدیالوژی است، به گونه ای برآیدیالوژی حاکم می شود که آیدیالوژی را به عنوان هسته خویش در می آورد، یعنی جزء بر کل حاکم می شود و این از خصیصه مذهب است که جزء فطرت انسانی نیز می باشد .
رابطه فرهنگ و مذهب، عین رابطه مذهب و آیدیالوژی است. مذهب جزء از فرهنگ نیز است، اما در زیربنای فرهنگ قرار می گیرد .
مذهب جامعه قبیلوی جزء فرهنگ قبیلوی است، اما این جزء چنان بر کل حاکم می شود که فرهنگ قبیلوی را به عنوان هسته خویش تبدیل نموده و آن را در درون خویش استحاله می کند.
اسارت زن در فرهنگ قبیلوی و زنده به گور کردن زن یا حساسیت شدید در برابر حضور فعال زن در روابط اجتماعی،همه باورها و سنت های فرهنگ قبیلوی اند که در درون مذهب قبیلوی استحاله شده و به شکل اعتقادات کاملا مذهبی عرض وجود می کنند .
فرهنگ قبیلوی دشمن با زن به شکل شریعت ی دشمن با زن تبارز می یابد . دشمنی با علم و تعلیم و تربیه و خصومت با تمدن و تمام نهاد های مدنی، معلول باورهای خرافی و سنتی فرهنگ قبیلوی اند . اما این دشمنی با نهاد های مدنی و تکامل، به گونه دشمنی از عقب اعتقادات مذهبی مطرح می گردد. این است که مذهب جزء فرهنگ است . اما در زیربنای فرهنگ قرار می گیرد وهادی آن می شود .
در هر پدیده فرهنگی جامعه قبیلوی، باور مذهبی قوی تراز باور فرهنگی وجود دارد، به همین علت است که فرهنگ قبیلوی، فرهنگی فرورفته در کام مذهب قبیلوی است .
جامعه قبیلوی که محکوم به اسارت مذهبی باشد، اسارت فرهنگی، مسلم ترین اسارت آن است . در درون ملتی که شیعه به عنوان « رافضی » واجب القتل پنداشته شود، اسارت فرهنگی جامعه وی، به شکل اسارت مذهبی تحقق می یابد، چون فرهنگ تحمیل شده بر جامعه اسیر، عبارت از فرهنگ مذهبی- قبیلوی است. ولی اینجا باید دقت شود که اسارت فرهنگی مجزا از اسارت مذهبی است، چون گفته شد که مذهب جزء از فرهنگ است که بر فرهنگ حاکم می شود . اما این بدان معنی نیست که مفهوم واقعی فرهنگ به عنوان خط موازی تکامل معنوی جامعه در جوار تکامل مدنی آن فراموش گردد .
« آنچه می اندیشد » و « چگونه می اندیشد » جامعه را فرهنگ جامعه بیان می دارد، ولو مذهب بر فرهنگ حاکم نیز شده باشد، اما این باور های فکری و فرهنگی جامعه اند که به گونه اعتقادات مذهبی ارایه می شوند .
خصومت های اجتماعی و فردی، قتل عام، غارت و چپاول و تجاوز به ناموس جامعه دشمن، الگوی های رفتاری فرهنگ قبیلوی اند که از زیر شعار های ناب « انفاذ شریعت »، عمل انفاذگران شریعت را رهبری می کنند . برای « انفاذ شریعت » می روند و اما غارت اموال، نسل کشی،تجاوز به ناموس جامعه و زنای به جبر، عمل معمولی مطابق به سنت های خصمانه فرهنگ قبیلوی است .
اسارت فرهنگی می تواند به گونه اسارت مذهبی عرض وجود کند. اما با اسارت فرهنگی به مفهوم خاص آن، اسارت فکری جامعه به میان می آید .
ملاحظه گردد که در اسارت فکری جامعه، بازهم اسارت فکری – مذهبی مطرح است، اما این بازهم بدین مفهوم نیست که اسارت فکری جامعه با اسارت مذهبی آن فرق نداشته باشد .
برای اینکه منطق، شعور و ظرفیت فکری و معنوی جامعه اسیر را نابود کنند، این جامعه باید محکوم به اسارت فرهنگی شود. اسارت فرهنگی یعنی همین، یعنی ساختن جامعه قلابی، جامعه ای که خودش نیست، تفکرش از خودش نیست، شعورش به دست دیگران است، شخصیتش از خودش نیست، هویت های اصیل اعتقادی و فکریش را از آن گرفته اند و این جامعه حتی با اصالت های انسانی و اجتماعی خویش نیز بیگانه است . « جامعه دیگر » است . خودش نیست . رهبریش به دست دشمنان اجتماعیش است .
یکی از جنبه های بارز اسارت فرهنگی جامعه در محرومیت آن از حق رهبری است .
سیاست این جامعه را کس دیگری رهبری می کند، هویت ملی و سیاسی این جامعه را کس دیگری تمثیل می کند، هویت تاریخی این جامعه مطابق به باور های حاکمان سیاسی جعل می شود . رهبری مذهبی این جامعه را دشمنان این جامعه در انحصار دارند . سید هادی رهبر مذهبی جامعه است . اما نماز جماعت این رهبر مذهبی به امامت ربانی و در صف سیاف « وهابی » خوانده می شود .
سر نوشت ملی، سرنوشت سیاسی و سرنوشت اجتماعی جامعه محکوم به اسارت فرهنگی را اراده رهبرانی تعیین می کند که نه تنها بیگانه با اسارت چند بعدی این جامعه اند، بلکه اصلا منوط بدین جامعه نیز نیستند .
به همین شکل است که بعد از محروم شدن جامعه از حق رهبری، جلو تفکرش به دست دشمنان اسارتگر آن می افتد که جامعه را در هر مرحله ای از تاریخ، برخلاف و برضد منافع ملی و سیاسی، منافع اجتماعی و برضد آرمان های تاریخی و هستی مادی و معنوی آن رهبری می کنند .
جامعه با خود بیگانه می شود و با از خود بیگانه گی، برای اهداف بیگانه گان، خودش را در قربانگاه تاریخ ملی و سیاسی یک ملت، نه یک بار که چندین بار، قربانی نموده و به این قربانی شدن رضایت مذهبی نیز داده است .
با از خود بیگانه گی و اسارت فرهنگی است که سرنوشت یک جامعه در فاصله صد سال به اندازه سر مویی تفاوت نمی کنند ،در آغاز قرن قتل عام و کله منار می شود و بعد با فرورفتن در کام نظام برده گی، محکوم به اسارت تاریخی، اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی، اسارت مذهبی و اسارت فرهنگی می شود، اما صد سال گذشت زمان ، به اندازه سر مویی تکامل را در طرز تفکر سیاسی و مذهبی این جامعه به وجود نمی آورد، چون فرهنگ این جامعه اسیر شده و این جامعه از حق رهبری محروم بوده است، و به همین علت در اخیر قرن باز قتل عام می شود و از مرده هایش پشته ها می سازند، اما باز هم به ارزش نجات فکریش از اعتقادات باطل گذشته پی نمی برد .
تفکر، در جامعه محکوم به اسارت فرهنگی ما، محکومیت نژادی، سیاسی و مذهبی داشته است، چون آزادی تفکر و تفکر آزاد، مفکوره آزادی و رهبری را دردرون جامعه ایجاد می کند . هراسماعیل مبلغ این جامعه ناگزیر بوده است که همچون وی با صراحت بنویسد که :
« در میان دواتهام مغل گرایی وکفرکمونیستی که به وسیله دارودسته ای معلوم الحال اشاعه می یابد، تهمت نخستین خطرناکتر و زیان آورتر است، زیرا تهمت کفر هرچند موقعیت اجتماعی بعضی از جوانان را به مخاطره می اندازد، ولی عجالتا زیان های سیاسی در پی ندارد، اما تهمت نخستین دارای خطرهای نابود کننده است، زیرا دولت به آسانی می تواند روشنفکران هزاره را که از طرف بلندگویان سیدگرایی به مغل گرایی متهم می شوند، به جرم نفاق افگنی ملی به حبس، زجر، شکنجه و حتی مرگ محکوم کند . »
چون «سید گرایی »، معلول حاکم شدن مذهب هزاره ستیز از طریق حمایت دربار و اسارت فرهنگی بر جامعه هزاره بوده است . وقتی اسارت فرهنگی با خشکانیدن تکامل تفکر و نابود کردن آزادی اندیشه و فکر در درون جامعه اسیر به شکل اسارت مذهبی عرض وجود می کند، در اینجا مطلقیت مذهبی بر تمام روابط جامعه حاکم می شود .
مطلقیت مذهبی، عبارت از استحاله شدن تمام ابعاد مادی و معنوی جامعه در درون مذهبی است که مالکیت آن به دست دشمنان جامعه بوده و با همین مذهب هزاره ستیز، اسارت مذهبی جامعه نیز به سررسیده است .
گسترش و یا تعمیم یافتن مذهبی، به گونه استبداد مذهبی مطرح می شود. استبداد مذهبی، مثل استبداد ملی، استبداد سیاسی و استبداد اجتماعی، استبداد است، اما عبارت از آن نوع استبدادی بوده که به شکل دشمنی با تکامل تفکر ومعنویت جامعه زنده گی نموده و پاسدارارتجاعیت و خرافات در تفکر جامعه است .
مطلقیت مذهبی از طریق استبداد مذهبی وارتجاعیت فکری در سطح تفکر جامعه، جامعه ارتجاعی خلق می کند.جامعه ارتجاعی یا عقبگرا، همان جامعه ایست که خودش برضد شخصیت و بر ضد تکامل و تفکر و آزادی فکر و اندیشه اش قرار دارد .
جامعه اگر محکوم به اسارت تاریخی، اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی و اسارت مذهبی باشد، اما اگر این اسارت ها از طریق مطلقیت مذهبی و اسارت فرهنگی نتواند جامعه مرتجع را خلق کنند، جامعه به مفهوم واقعی آن اسیرنشده است، چون جامعه ظرفیت تکامل تفکر و اندیشه آزاد و آزاد اندیشی را در فرهنگش حفظ نموده و طبیعی است که نطفه و بارقه های آزادی جوامع اسیر از تفکر و انقلاب فکری آنان آغاز می شود .
ارتجاعیت مذهبی اگر موفق می شود که جامعه مرتجع، عقبگرا و خرافه پرست را خلق کند، آنگاه است که با پیروزی نه تنها رهبری جامعه را دردست داشته، بلکه جامعه را مطابق به اعتقاد، باورها و اراده خودش برای منافع قشر ارتجاعی - مذهبی رهبری می کند .
« جامعه مرتجع، شایسته رهبری ارتجاعیت مذهبی و ارتجاعیت مذهبی در خور رهبری جامعه مرتجع است که اسارت فرهنگی آن از طریق اسارت فکری و وارد کردن مطلقیت مذهبی در تمام ابعاد مادی و معنوی آن به عمل آمده است . »
محصول اسارت فرهنگی، نا آگاهی است . این نا آگاهی شامل نا آگاهی تاریخی، نا آگاهی ملی، نا آگاهی سیاسی، نا آگاهی مذهبی و حتی نا آگاهی از موقف و موقعیت غیرانسانی جامعه در روابط ملی، روابط سیاسی و روابط اجتماعی آن با دیگران می شود .
جامعه نا آگاه همه را از خود بهتر و برتر می بیند، اما هیچگونه حسیاسیتی در برابر حقارت خود ندارد . همه را می بیند که چگونه ازآزادی برای حق تعیین سرنوشت سیاسی و ملی و اجتماعی خود برخوردار اند و چگونه اراده شان در خدمت منافع ملی و سیاسی شان است، اما اسارت خود را امری ازلی و ابدی پنداشته و آن را چون تقدیرالهی، تغییر ناپذیر می داند، چون خود آگاهی بر اسارت ها و موقعیت غیرانسانی جامعه در روابط آن با دیگران، معلول و محصول ظرفیت تکامل فکری و مبارزه فرهنگی در درون جامعه است، اما جامعه محکوم به اسارت فرهنگی و اسارت مذهبی، چگونه می تواند قدرت خود آگاهی بر ذلالت های ملی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی، اقتصادی و فرهنگی خود را داشته باشد ؟
جامعه ای که از حق رهبری محروم بوده و مکلف باشد که فرهنگ، سیاسی و تفکر خود را قربانی ارتجاعیت مذهبی کند، این جامعه چگونه قادر خواهد بود که ارزش رهبری سیاسی را برای مبارزه غرض شکست اسارت های تاریخی، ملی، سیاسی و اجتماعی خویش درک کند ؟
جامعه از خود بیگانه، شرف، حیثیت انسانی، شخصیت و مذهب خود را مدیون و مرهون رهبری مذهبی می داند که در واقع یگانه پاسدار اسارت مذهبی آن است، چون این جامعه خود را قویا مذهبی می داند و با رهبری مذهبی خود برخورد صادقانه اعتقادی و مذهبی نیز دارد، حاضراست که طفلش را قربانی درگاه پیرش کند، چون مذهبی است و پیرپرستی جزء تفکر و اعتقاد پاک مذهبی آن بوده و به رهبری پیری – مریدی حاکم بر خود به عنوان یک ارزش مقدس مذهبی می بیند .
اگر دست « پیر » را می بوسد و اگر لقمه را از دهن اولاد خود گرفته و به دهن « پیر » می گذارد، به این اعمال ارزش مقدس مذهبی قایل بوده و معتقد است که آبادی دنیای « پیر »، آبادی آخرت « مرید » است. این اعتقاد جزء ایمان جامعه محکوم به اسارت مذهبی است. این اعتقاد مذهبی را به بهای مرگ تفکر، بینش واسارت فرهنگی برایش داده اند، به همین علت است که جامعه محکوم به اسارت فرهنگی و مواجه با مطلقیت مذهبی، بیهوده ترین عمل و سخنش را نیزارزش مذهبی می دهد .
جامعه محکوم به اسارت مذهبی، رفتن به « تکیه » را به مفهوم عمل آگاهانه برای پیوستن به مرکز پخش اعتقاد و تفکر نمی بیند، بلکه آن را به عنوان یک سنت و یک عمل واجب الاجرای مذهبی از جمله واجبات مذهب می داند، از بوسیدن دروازه تکیه آغاز می کند و هنوز کفشش را از پا نکشیده که با اولین احساس بوی تکیه لب می چیند و اشکش جاری می شود، چون این اکت یا عمل مذهبی، ارزش فکری برایش ندارد، جزء سنت تکیه روی جامعه است، اگر مسلمانی و شیعه پاکی، تکیه رفتن باید جزء سنت اعتقادیت باشد، نه اصلی که تکامل تفکر و بلند بردن شعور مذهبیت را باعث شود و اگر دیدی که این تکیه اسیر دشمن شده و از تکیه ات به منظور پاسداری ازاسارت مذهبی واسارت فرهنگیت استفاده می کنند، آگاهانه تحریمش کن که « آقا » بماند و چاردیواری خشک سیاه پوش شده تکیه اش إ
اگر تکیه میعادگاه رسالت فکری برای آزادی اعتقاد مذهبی از اسارت ارتجاعیت و ذلالت های اجتماعی امت نباشد، نه تنها ارزش مذهبی ندارد، بلکه ضد ارزش های مذهبی نیز است. این نوع برخورد آگاهانه با تکیه، محصول سطح بلند شعور مذهبی و آزادی جامعه ایست که برخورد آگاهانه فکری حتی با پدیده های مذهبی را جزء اعتقاد مذهبی خود می داند، اما فرهنگ اسیر و جامعه محکوم با اسارت فرهنگی که تکیه روی را جزء سنت های مذهبی خود می داند، تفکر وآزادی فکری و اعتقادی را به دور می اندازد و تکیه را به مکانی تبدیل می کند که مالکیت آن به دست « پیر » است .
وقتی تکیه از شیخ آصف محسنی باشد، منبرش، کرسی مبارزه فکری و اعتقادی برای شکست ذلالت ها و ارتجاعیت فکری جامعه نیست، منبرش پاسدار اسارت مذهبی واسارت فرهنگی و کرسی اشاعه دهنده ارتجاعیت فکری و اعتقادی مطابق به منافع و نفوذ اجتماعی و سیاسی امیرعبدالرحمن و ربانی است .
منبر پاسدارنده خون حسین، به منبر اشک، تحمیق و شیره کشی اقتصادی جامعه تبدیل می شود. منبری که پایگاه پخش وحی برای عدالت الهی و شکست هرگونه علل بازدارنده تکامل انسان و جامعه است، به منبری طرفدار حفظ اسارت های تاریخی، ملی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی و فرهنگی جامعه تبدیل می شود، چون این منبر، منبر جامعه ایست که اسارت فرهنگی آن به گونه اسارت فکری – مذهبی تغیر شکل یافته است، بنابرین، تکامل تفکر به عنوان یگانه عامل به تحرک درآوردن جامعه برای شکست اسارت های آن می خشکد و مطلقیت مذهبی برتفکر، شعور مذهبی و شعورسیاسی جامعه حاکم می شود .
محصول دیگر اسارت فرهنگی، بیگانه ماندن جامعه با تفکر سیاسی است. تفکر سیاسی، در درون جامعه ای که تفکرواعتقادش به دست رهبری باشد که عامل و حافظ اسارت های آن تلقی شود، عبارت از تفکری مبتنی بر کفر و الحاد تلقی شده که جامعه اسیر را « کافر » می سازد، چون ضمیمه رشد تفکر سیاسی در درون جوامع اسیر، ایجاد شدن رهبری سیاسی است. به همین علت است که شاهد شدیدترین حساسیت های مذهبی در برابر تحریکات سیاسی و اندیشه های سیاسی در درون جامعه هزاره بوده ایم. این حساسیت نه تنها شامل حساسیت حاکمان سیاسی بوده، بلکه حساسیت مذهبی رهبری پیری – مریدی را نیز دربر داشته است .
اگر رهبری پیری – مریدی را معلول و شبکه نفوذ سیاسی حاکمیت در درون جامعه هزاره بپزیریم، آنگاه است که شدت حساسیت بیشتر این رهبری نسبت به حاکمیت سیاسی در برابرایجاد شدن نطفه های تفکر و تحریکات سیاسی در درون این جامعه قابل درک می گردد .
شبکه رهبری پیری- مریدی چشم ناظر و دستگاه کشف حاکمیت سیاسی در درون جامعه هزاره بوده و به همین علت است که شهید اسماعیل مبلغ، حساسیت سیدگرایان را در رابطه مستقیم با حساسیت حاکمان سیاسی دانسته که تکفیر مذهب این یکی، رفتن مغزها و شخصیت های فکری و فرهنگی و سیاسی جامعه هزاره را در کام استبداد حاکمیت سیاسی باعث می شده است .
جامعه که با تفکر بیگانه می شود، جامعه ای که ارتجاعیت فکری و مذهبی را به عنوان یک قاعده عام و مطلق حتی در سطح روابط ملی و سیاسی خود با دیگرجوامع تعمیم و گسترش می دهد، جامعه ای که فاقد حساسیت دربرابرحقارت ها، ذلالت ها و اسارت های ملی و سیاسی و اجتماعی خود است. جامعه ای که به اسارت مذهبی، به عنوان مذهب ایمان می آورد، جامعه ای که با سیاست بیگانه می شود؛ جامعه ای که از حق رهبری محروم است و رهبریش به دست دشمنان شیعی آن است، جامعه ای که شخصیت زدایی و دشمنی با شخصیت سیاسی، شخصیت فکری و شخصیت فرهنگی آن یگانه اصل برای جلوگیری از خودآگاهی در تفکر و اعتقاد آن پذیرفته شده و بدان با شدت تمام عمل نیز می شود، جامعه که محرومیت، ذلالت، حقارت و اسارت های آن باعث عروج شخصیت ملی وسیاسی پیران آن در کشور بوده و این جامعه خود نیز بدین اصل به عنوان اصل مذهبی اعتقاد داشته، این جامعه، جامعه ایست که محکوم به اسارت فرهنگی نیز است، چون از خود بیگانگی، بارزترین معلول اسارت فرهنگی جامعه از خود بیگانه است .
« به همین علت، جامعه ازخودبیگانه هر چیزی را که از خودش باشد حقیر، بیهوده و بی ارزش می داند، اما بیهوده ترین،بی ارزش ترین و حقیر ترین چیز بیگانه را به مثابه ارزش والا احترام می کند، انسان جامعه خودش اگر در سطح رهبری دنیا نیز برسد، برایش کوچک و حقیراست، چون برشخصیت های جامعه خود از عقب حقارت درونی خویش قضاوت می کند، اما کوچکترین وکودن ترین شخصیت بیگانه را « نابغه » نامیده و چون بت و مرجع فکری و اعتقادی عبادتش می کند. این فاجعه شخصیت زدایی جامعه توسط خود جامعه، بازده روانی اسارت فرهنگی جامعه است .
جامعه محکوم به اسارت فرهنگی، جامعه ایست که به خود ایمان ندارد. بی ایمانی به خود، در هرعمل وهرتفکرواعتقاد جامعه اسیر به ملاحظه می رسد.
بی ایمانی به خود، فاجعه بارترین بازده و معلول اسارت فرهنگی جامعه است، چون فرهنگ، عبارت از شخصیت معنوی یک جامعه بوده و جامعه بی ایمان به خود، دشمن شخصیت معنوی خود است. این دشمنی، نه تنها خلق کننده عقده حقارت، بلکه علت بقای اسارت فکری و اعتقادی جامعه نیز است .
یکی از علت های تحمیل شدن سرنوشت واحد و همسان قتل عام و آواره گی و اسارت چند بعدی از آغاز تا انجام یک قرن سیاسی بر جامعه هزاره، دشمنی این جامعه با شخصیت معنوی خود آن است.
دشمنی با شخصیت معنوی، به علت حاکم بودن تفکر و سیطره رهبری سید فاضل ها، محسنی واکبری ها برباورهای فرهنگی و اعتقادی جامعه بوده است، کسانی که در طول تاریخ جامعه هزاره آقا و رهبر مذهبی واما برای دیگران خادم سیاسی بوده اند.
وقتی نتوانستیم همین واقعیت ساده سیاسی را در طول یک قرن درک کنیم، در واقع بقای اسارت فرهنگی خویش را ضمانت کرده ایم، و اینک این واقعیت ساده را بعد از قتل عام ها و اسارت مجدد درک می نماییم که آغازی برای نجات اعتقادی وفکری و شکست اسارت فرهنگی ما خواهد بود .
با سلام و مهر
تا دنباله ای مطلب قبلی ، این سروده ها را بخوانیم .
چقدر ز آتش وخون ، چقدر ز دود گویم
تو بیا که با تو امشب ، غزل و سرود گویم
تو بیا که از گلویم ، غم کهنه را بشویم
به تو زآنچه هست گویم ، نه از آنچه بود گویم
منشان به انتظارم ، بنشین تو در کنارم
که نه عیب کس شمارم ، نه بد حسود گویم
ز تو گر جدا نشینم ، جهد آتش از جبینم
همه را سیاه بینم ، همه را کبود بینم
تو بیا که با حضورت ، رود از دلم کدورت
همه را ستوده خوانم ، همه را درود گویم
چقدر ز خاک خفتن ، چقدر به خاک خفتن
به تو امشب از شگفتن ؛ به تو از سعود گویم
ز فضای تشنهء باغ ، شب و روز قصه گفتم
نفسی ز عورت آب ، به مسیر رود گویم
رازق فانی .
بهار آمد ، اما درخت ، گور گل است
درخت پیر که در بارش گلوله شکست
بهار آمده ، در قریه آب خوردن نیست
و چاه و چشمه و کاریز ها پر از مرده است
بهار آمده ، خورشید گورتاریکی است
که دفن گشته در آن ، هر چه آفتاب پرست
شکنجه گاه سیاه ستارگان شده است
زمین رفته به بالا و آسمان پست
بهار آمده تا دیو ها بگردانند
پیاله های پر از خون ی تازه دست به دست .
شریف سعیدی .
آفتابی مراست در دیدار
هر دمم ساحلی بر انگیزد
هردم از اختری فروزانم
نغمه ها شعله رنگ می خیزد
از تنور درون سوزانم
آفتابی مراست در دیدار
که مکدر نمی شود نگه اش
نور را جویم اندرین شبی تار
سفره بر دی وشم شهید رهش
عمر را گرچه پای لنگ شده
لیک امید می پرد گستاخ
گرچه دل بر حیات تنگ شده
آرزو راست لیک جاده فراخ
راز ، سیار و چاره ام ناچار
لب دراز و نهفته دوختن است
اندرین کلبه ای سیه دیوار
هستی من تمام سوختن است
مرغزاری خوش است گیتی و من
چند گاهی درآن گرازیدم
خواستم عاشق بشر باشم
ره ندانم برآن برازیدم
آز و ناز تو ، مرد میدان نیست
هرزه بادی به خیره رام ترا
هیچ پاداش خوشتر از آن نیست
خلق گر یار خود خوانی
یادداشت های برای بزرگسالان ....
پیوست به گذشته .
بخش سوم :
به همین علت است که مبارزه قبل از هر چیز ، خودآگاهی است . جامعه باید درک می کرد و برایش این شناخت داده می شد که بعد از قتل عام های اجتماعیش به دست امیرعبدالرحمن در آغاز اولین قرن سیاسی ملت افغانستان ، همزمان با قربانی شدن اجتماعی ، اصالت انسانی ، اصالت اجتماعی ، اصالت ملی،اصالت سیاسی ، اصالت اعتقادی ، اصالت فرهنگی و از همه با اهمیت تر اصالت هزاره گی آن را نابود کردند.
اصالت هزاره گی ، یعنی اصالت انسانی جامعه ای که باید از طریق خلق ارزش های فرهنگی ، فکری، ملی، سیاسی واعتقادی درحاکمیت سیاسی سهم بگیرد و از حق تعیین سرنوشت ملی و سیاسی برخوردار شود ، اصالت هزاره گی ، یعنی جامعه ای با هویت انسانی ، فرهنگی و تاریخی آن ، اصالت هزاره گی ، یعنی جامعه ای به نام هزاره در جوار جوامعی با اصالت ازبکی و بلوچی و پشتونی و تاجکی و ترکمنی ... که ناگزیر اند هستی ملی ووحدت ملی خویش را در درون جامعه واحد سیاسی ملت افغانستان و در چوکات حاکمیت فراگیر حفظ کنند ، اصالت هزاره گی یعنی جامعه ای با فرهنگ خودش ، جامعه ای با تاریخ خودش ، جامعه ای با مذهب و اعتقادات خود ش،جامعه ای با سیاست خودش واز همه مهمتر جامعه ای با اراده و شخصیت خود ش . اصالت هزاره گی ، یعنی جامعه ای که هزاره است ، نه پشتوتن است ، نه تاجک و نه چینایی و نه جاپانی . نه امریکایی و نه ایرانی . یعنی جامعه ای که ویژه گی های فرهنگی ، زبانی ، اتنیکی ، اجتماعی ، سیاسی ، ملی و اقتصادی آن تنها با صفت هزاره- حتی در درون کشورش- بیان می گردد، اصالت هزاره گی- مثل اصالت ازبکی و اصالت بلوچی و اصالت پشتونی و اصالت تاجکی و اصالت ترکمن...- یعنی جامعه ای که خودش است و غیر خودش نه کسی است و نه می تواند کسی دیگر باشد و نباید کسی دیگر باشد .
با اصالت زدایی ، جامعه هزاره را « کم اصل » نیز لقب دادند ، هزاره کم اصل یعنی جامعه ای که اصالت ندارد، جامعه ای که اصالت هزاره گیش را از آن گرفته اند واز اصالت محرومش ساخته اند. این جامعه نه تنها از اصالت هزاره گی محروم شد، بلکه هزاره بودنش به ننگ و فحش اجتماعی آن نیزتبدیل گشت، چون امیرعبدالرحمن،بنیانگذار افغانستان کنونی فرمان داده بود که « نامی ازاین قوم مکار وکفردر ملک باقی نمانید » این یک واقعیت غیر قابل انکار در تاریخ ملی و سیاسی افغانستان است،تاریخی که نطفه آن از عقده خونین اصالت زدایی خونین جوامع محروم آبستن است «*» این تاریخ را باید شناخت. اگر مبارزه عبارت از خودآگاهی تاریخی است، باید این تاریخ را شناخت و باید درک کرد که قربانی شدن یک جامعه از لحاظ فزیکی و قتل عام شدن بیشتر از پنجاه فیصدآن، تنها کمبود کمیتی را بر جامعه تحمیل میکند، اما قرارگرفتن در تحت اسارت ملی و اسارت سیاسی و افتیدن در پنجه خصومت های اجتماعی و مذهبی، زدودن اصالت انسانی و شخصیت هزاره گی جامعه را نیز در قبال دارد.
جامعه اسیر رافاقد شخصیت می سازد، برایش تاریخ جعل میکنند، برایش صفت هایی می دهند که از ناموسش گرفته تا حیثیت انسانیش را مسخره و توهین کنند، جامعه اصالت زدایی شده، همان جامعه« هزاره کم اصل» است که اصالت آن را دشمنان ملی و سیاسی آن تعیین میکنند.
اصالت هزاره گی،باید ضد انترناسیونالیزم پرولتری و ضد انترناسیونالیزم ولایت فقیهی تلقی گردد، چون اصالت هزاره گی بر ناسیونالیزم و شخصیت های ملی،سیاسی،فرهنگی و مذهبی جامعه هزاره تاکید دارد، اصالت هزاره گی یک ناسیونالیست است،نه یک انترناسیونالیست، به همین خاطر« تنگ نظر» و«ضد ارزش های ناب شیعی» و « ضد ارزش های جهادی» و« ضد وحدت جامعه تشیع » باید اعلان گردد. اصالت هزاره گی را باید یک کفر سیاسی- فلسفی و یک ارتداد اعتقادی- مذهبی اعلان کنند، چون اصالت هزاره گی تکیه بر خودآگاهی دارد. این اصالت،استحاله فرد در عام بودن نیست، شخصیت جامعه در خاص بودنش است، بازشناسی« خود»است. اصالت هزاره گی، نگرش خاص اجتماعی برای خلق ارزش های اجتماعی خاص در جوار ارزش های خاص اجتماعی جوامع دیگر است .
اصالت هزاره گی قبل از آنکه در اصالت« ملی-افغانی» استحاله شود، انسان هزاره را در شخصیت اجتماعی و سیاسی خودش زنده می سازد تا بعدا با« افغانی» شدن، داخل تاریخ سیاسی ملت افغانستان گردیده و با شخصیت و اصالت خودش در جوار برادر ازبک و بلوچ و پشتون و تاجک و ترکمن ... خویش بایستد .
بعد ازین مرحله است که هزاره از«ننگ بودن» بیرون میشود، از« غالی» و« موش خور» و« رافضی»و«کم اصل» بودن بیرون میشود، حصار ملی و سیاسی«خربارکش»بودن را ویران می کند و با اصالت اجتماعی و اتنیکی خودش داخل روابط ملی و سیاسی با جوامع با هم برادر ملت افغانستان می گردد،یعنی اصالت هزاره گی، به مفهوم اصالت انسانی یک جامعه در خلقت الهی آن است .
خداوند جامعه ای را هزاره خلق کرده است، جامعه ای که با هویت ملی-سیاسی خویش و با هویت اتنیکی خود از جاپانی و چینایی نیز تفکیک می شود.خداوند اصالت انسانی این جامعه را بااصالت هزاره گی آن تعیین کرده است، جامعه ای که هزاره خلق شده است، هزاره بوده، هزاره است و هزاره باقی خواهد ماند و جنگ در برابر اصالت هزاره گی این جامعه، در واقع جنگ با اراده الهی در خلقت هزاره گی آن است، این جامعه باید آگاه شود که برای نابودی اصالت هزاره گی آن، تنها استبداد سیاسی و خود محوری و غرور اجتماعی حاکمان کشورمطرح نبوده، بلکه با نحوه خلقت هزاره گی آن مطابق به اراده الهی و پروردگار خالق بشر نیز بوده است، جامعه ای را به ننگ انسانی تبدیل کردن، توهین به اراده خالق جهان هستی است .
جامعه اگر به مبارزه شروع می کند، باید قبل از همه شناخت فکری و اعتقادی از نحوه مرگ اصالت هزاره گی خویش حاصل کند. قبل از آنکه « انترناسیونالیست پرولتری» و« انتر ناسیونالیست ولایت فقیهی» شود؛ باید ناسیونالیستی باشد که با اصالت هزاره گی خویش داخل تاریخ، سیاست و روابط ملی کشورش شود و بدینگونه است که می تواند « آنچه هست» جامعه را به « آنچه باید باشد» آن تبدیل کند و این هدف ملی مبارزه اش را اولویت فکری و سیاسی دهد .
آیدیالوژی ولایت فقیهی دشمن اصالت هزاره گی- ملی جامعه است . این آیدیالوژی جامعه را « شیعه » می سازد، شیعه مطلقی که حتی روابط ملی سیاسی آن در درون ملت افغانستان باید بر مبنای « تشیع» باشد و آن هم از رنگ ولایت فقیهی سید علی خامنه ای .
و آنگاه که جامعه درک می کند که در سطح روابط ملی وسیاسی کشور « شعار ها مذهبی اند اما عملکرد نژادی»، آنگاه است که پیروان ولایت فقیهی جبرا از اصالت هزاره گی به عنوان پدیده ای حرف می زنند که به ارزش و اصالت آن از لحاظ آیدیالوژی مذهبی هیچگونه اعتقادی ندارند، چون باور آوردن به ارزش و اصالت هزاره گی جامعه، در گام نخست کشیدن خط بطلان بر تفکر و آیدیالوژی است که آقایان بیست سال برای ثبوت حقانیت جنبه اثباتی آن ده ها هزار انسان را در جنگ های داخلی و جنگ های اجتماعی با شعار« حق مذهبی» در سطح ملی، قربانی کردند، چون اولین لازمه اعتقاد به ارزش و اصالت هزاره گی جامعه، احترام به مذاهب اسماعیلیه، تسنن، و تشیع جامعه هزاره است . اما « ولایت فقیه» آیدیالوژی است که جهان و هستی را از عقب مودل نظام مذهبی جمهوری اسلامی ایران می بیند .
جهان ولایت فقیهی، صفحه اول کتاب سیاستش ناگزیر است با عکس خامنه ای آغاز شود، مثل آن جهان مارکسیستی که صفحه نخست کتاب سیاستش با تصویر لنین و ماهو مزین بود . این جهان های آیدیالوژیک برای نجات جامعه از چنگال استبداد ملی و سیاسی به ارزش اصالت خامنه ای و لنینی- ماهویی معتقد بوده و به اصالت هزاره گی یا اصالت انسانی این جامعه از طریق اصالت لنینی و اصالت خامنه ای باور دارند .
ملاحظه می شود که فاجعه آیدیالوژیک اولین فاجعه فکری و اعتقادی جامعه هزاره نیز است، چون آرمان های جامعه ای را که حتی از اصالت شخصیت انسانی- هزاره گی خود در روابط ملی و سیاسی محروم است، با تصویر خامنه ای و لنین بزک می کند .
دقت شود که لنین یا خامنه ای را هزاره نمی سازند، بلکه هزاره را لنین پرست و خامنه ای پرست می خواهند، آن یکی دین و تمام اعتقادات مذهبی جامعه « اسماعیلیه، تسنن، و تشیع» را نفی می کند و بعد بت لنین را به عنوان آیدیالوژی یا مجموعه فکری- اعتقادی وارداتی برای پرستش در مقابلش می گذارد و راه نجات ملی و سیاسی آن را با پیروی و درک سالم تیوریک مرجعیت لنینی مربوط ساخته، و این یکی، دین جامعه را نقض میکند تا یکی از مذاهب آنرا آنقدر مطلق سازد که صرف با بت ولایت فقیهی سید علی خامنه ای حقانیت اعتقادی و آیدیالوژیک آن به اثبات می رسد و اگر نجاتی را برای جامعه میسر می دانند، اقتدای هر حرکت سیاسی و اعتقادی برای این نجات باید با گشودن کتابی باشد که در سر آغاز آن، تصویر « امام » چشم معتقد را روشن سازد، و بدینگونه بود که بر جبین « هزاره کم اصل » این انسان محکوم به اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی، اسارت فرهنگی و اسارت مذهبی، زمینه نوشته شدن جرم بیگانه پرستی و « خیانت ملی » را نیز مساعد ساختند .
بت پرستان ولایت فقیهی وقتی ناگزیر اند که هزاره بنویسند، اما اگر به تعقیب آن قوس معترضه باز نکرده و برای تشریح آیدیالوژیک آن صفت « شیعه ها » را علاوه نکنند، تمام برج و باروی شخصیت مذهبی-سیاسی شان فرو می غلتد و اشرافیت مذهبی از زیر بنای روابط ملی و سیاسی جامعه هزاره در درون ملت افغانستان بیرون می شود . « **»
جامعه ای که نمی تواند به خودآگاهی ملی برسد و به خلق ارزش های فرهنگی و مدنی مطابق به اصالت انسانی- هزاره گی خود در عرصه ملی و سیاسی و اجتماعی نایل شود، جامعه ایست که تفکرش اسیر بت پرستی آیدیالوژیک- چه مذهبی و چه ضد مذهبی- شده است، از اصالت انسانی این جامعه یا ، بوی لنین می آید یا بوی خامنه ای . این جامعه خودش نیست و با خود اعتقادیش بیگانه است، چون«خود اعتقادی» جامعه را انسانیت،تفکر،اعتقاد،ایمان و ارزش های خلق شده مطابق به اصالت هایش خلق می کند . جامعه بیگانه با خود، جامعه ایست که در تفکر و اعتقادش منحط است، باورش را نسبت به خودش از دست داده و هر چیزی را که منسوب به خودش باشد کوچک و ذلیل می بیند، چون به خودش بی باور است و بیرون از « خود» به کس دیگری ایمان دارد . شخصیتش را کس دیگری تمثیل می کند، اراده اش به دست دیگری است، تفکر و اعتقادش صرف با « تقلید» از « مرجع» دشمن با سرنوشت ملی اش بارور می شود، ذلالتش را با اعتقاد به عظمت دیگران صحه می گذارد و برای پنهان ماندن عقده حقارتش، خود را در عظمت دیگران استحاله می کند .
جامعه بیخود، جامعه ای کم اصل است. اصالت انسانیش را باخته، شخصیت فکری و اعتقادی وی را ربوده اند . اراده سیاسی و اجتماعیش را سلب کرده اند و اعتقاد به ارزش ها و اصالت های انسانی-هزاره گیش را به عنوان کفر و ارتداد معرفی کرده اند، مذهبش را به خط امامت بت پرستی تبدیل نموده و برای مذهبش « صاحب» و « آقا » تعیین کرده اند . سید محمد حسین های مبلغ حکمروایان مذهب این جامعه اند که با صراحت می نویسد :
« در شریعت اسلام دوشیزگان،مردان وزنان سفیه، برده گان و کنیزان در ازدواج خود به اجازه ولی نیازمند می باشند. « ولی » بنده و کنیز همان سید و آقای آنهاست .»
دین جامعه از خود بیگانه ، اسلامی است که بلال و ابوذر و سلمان و عمار آن باری دیگربه « برده گان و کنیزان » تبدیل شده اند . اسلام جامعه بیگانه با اصالت های خودش،اسلام توحید و عدالت نیست. اسلام سید محمد های مبلغ است که شریعت آن از « ولی » و « سید » برای کنیز و برده حرف می زند و تلاش دارد که در اخیر قرن بیست، تکلیف « ولایت » را برای برده گان و کنیزان اسلام روشن سازد، این جامعه نه تنها در برابر برده گی و کنیزی بی حساسیت است، بلکه کنیزی و برده گی خود را از ورای اعتقادات مذهبیش تقدیس می کند .
به همین علت است که مبارزه با خودآگاهی آغاز می شود و به خودآگاهی ضرورت دارد، به شناخت ارزش ها و ایمان آوردن به اصالت های انسانی، اجتماعی، سیاسی، ملی و مذهبی خود ، جامعه نیازمند است .
جامعه اگر به مبارزه می آغازد، ولی به اصالت انسانی-هزاره گی خویش بی باور است و به ارزش های مادی و معنوی خویش آگاهی و اعتقاد ندارد، این جامعه شعور سیاسی و مذهبی اش به دست سید علی بهشتی می افتد که بت « آقا » پرستی و ارتجاعیت مذهبی اصول اساسی نظام پیری- مریدی وی بر جامعه کنیزان و برده گا نش است .
و اما اصالت های جامعه چگونه خلق گردیده و چگونه نسبت بدان ها اعتقاد ایجاد می گردد؟ از طریق خلق ارزش های نوین فکری و اعتقادی . نجات جامعه کنیز و برده و اسیر از چنگال نظام پیری_ مریدی، تنها با تفکر و جنگ اعتقادی مطابق به باور های الهی و کلام وحی امکان پذیر است: تفکر و اعتقادی که قبل از همه اصالت انسانی بلال ها را احترام نموده و آنان را از حیثیت برده گی اجتماعی تا مقام موءذن اسلام ارتقا دهد، و این، یعنی ایمان نو، یعنی غلام را در تفکرو اعتقادش زنده ساختن، یعنی انسان را به ظرفیت و اصالت انسانی آن آگاه ساختن، یعنی ایمانی که همزمان با تفکر، سمبول های عینی انسانی و ارزش های اجتماعی خویش را نیز خلق کند .
مسلم است که کنون جامعه ما بیشتر از هرزمانی دیگر به مبارزه ضرورت دارد . این جامعه امروز نه تنها محکوم به اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی و اسارت مذهبی بوده، بلکه محکوم به آواره گی و قتل عام نیز شده است. جامعه خصومت هایی را که به عنوان تاریخ گذشته به حافظه داشت، اکنون این خصومت ها را به عنوان مسلم ترین ماهیت خصمانه حاکمان در روابط ملی و سیاسی آنان با خود شاهد است. قتل عامش مرادف با جشن پیروزی سروران سیاسی کشور است، اسارت ملی و سیاسیش سمبول انحصار و استحکام قدرت سیاسی استبدادی است و اسارت مذهبیش، پیروزی « انفاذ شریعت » تلقی می گردد. ضرورت مبارزه برای این جامعه، بیشتر از ضرورت به آب و نان است، اما این مبارزه چگونه باید باشد ؟ این مبارزه از کجا باید آغاز شود که پس از بیست سال جنگ و دادن ده ها هزار قربانی و با هزاران آرمان و امید برای عدالت و برابری، باری دیگر محکوم به اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی، اسارت فرهنگی و اسارت مذهبی نشود و هست و بود مدنی و فرهنگی آن غارت وچپاول نگردد ؟
فدراسیون آزاد ملی معتقد است که برای مبارزه مطلوب باید از درک و شناخت حالت یا واقعیت های ناهنجار موجود آغاز کرد. شناختن واقعیت های موجود از کشف علت های اساسی اسارت جامعه آغاز می شود، و برای شناخت علت های اساسی اسارت جامعه باید اشکال اسارت جامعه را بررسی نمود، چون گفته شد که ماهیت اسارت جامعه، اشکال مبارزه را برای رهایی جامعه تعیین نموده و رهایی واقعی جامعه از چنگال اسارت های گونه گون، تنها با خلق ارزش های نوین در تمام عرصه های فرهنگی و مدنی جامعه ممکن است .
الف- اسارت تاریخی .
........................................
«*» حالا دیگر باید دلهره دامن زدن عقده های تاریخی مرفوع شده باشد که مبادا«وحدت ملی» را تخریب کند إ باید نابرابری را برادری گفت و باید ظلم را عدالت نامید و مستبدان قتل عام گر را شخصیت های ملی و تاریخی لقب داد و به خاطر مصلحت«وحدت ملی» بر ناروایی های ظالمانه یک قرن چشم پوشید و تاریخ را ورق نزد که زیربنای اسارت ملی و اسارت سیاسی جوامع « کم اصل» روشن نگردد، چون اکنون دیگر به تاریخ و کارنامه های خونین حکمروایان آن ضرورت نداریم، اکنون وارثان این حاکمان، تاریخ نوین را صفحه می بندند، اکنون عطش قدرت سیاسی با سیل خون و تحمل سیاه ترین استبداد و بی خانمانی بر جوامع در سطح ملی رفع میشود، اکنون از تاریخ حرف زدن به جسد مرده گان لگد زدن است، چون تاریخ سازان زنده، میراث خواران صدیق فرهنگ و روابط خصمانه ای در سطح ملی اند که ماهیت فکری وعمل ضد بشری و ضد عدالت آنان در سطح جهان تبارز می یابد . و به راستی هم، اکنون نباید از تاریخ حرف زد و عقده های تاریخی را شوراند، چون تاریخ، در حقیقی ترین چهره و ماهیت آن در زمان حا ل زنده شده است، چون شریف ترین تاریخ سازان خون می ریزانند و تاریخ را از نو رقم می زنند .
«**» توجه شود که سید هاشمی لولنجی « یک شیعه غیر هزاره» چگونه تلقی از ترکیب اجتماعی ملت افغانستان و جامعه هزاره دارد و چگونه هویت اجتماعی جامعه هزاره را در جوار هویت اجتماعی جوامع دیگر با مطلقیت مذهبی معرفی می دارد و چگونه این آقایان تا پای مرگ نیز حاضر نیستند که هزاره را سنی و اسماعیلی نیز بدانند. وی در شماره 29 -162 اسد « فریاد عاشورا» چنین می نویسد :
« انتظار میرود افغانها اعم از پشتون، تاجک، هزاره«شیعیان» و ازبک با یک حرکت شهادت طلبانه متجاوزین امروز را نیز مانند متجاوزین دیروز درس فراموش ناشدنی دهند » .
آیا ضرور نیست از آقای سید لولنجی پرسیده شود که چرا در مقابل اسم جوامع پشتون، تاجک و ازبک قوس های معترضه باز نکرده و میان آنها « سنی ها» نمی نویسد ؟ چرا تنها هویت های ملی، سیاسی و اجتماعی جامعه هزاره را در مطلقیت مذهبی معرفی میدارند ؟ مگر نه اینست که پالیسی مذهبی امیرعبدالرحمن در برابر جامعه هزاره هنوز هم دروجود این آقایان زنده بوده و تنها با داخل کردن عنصر مطلقیت مذهبی در روابط ملی- سیاسی و اجتماعی جامعه هزاره است که می توانند صاحب اقتدار و مقام در حاکمیت سیاسی و صاحب حیثیت و مقام « پیری » در درون جامعه هزاره شوند؟
ادامه دارد ....
منبع : فدراسیون آزاد ملی .
ای آنکه مانده گلو ، پر از صد سرا سخن .
یادداشت های برای بزرگسالان ....
پیوست به گذشته .
بخش سوم :
به همین علت است که مبارزه قبل از هر چیز ، خودآگاهی است . جامعه باید درک می کرد و برایش این شناخت داده می شد که بعد از قتل عام های اجتماعیش به دست امیرعبدالرحمن در آغاز اولین قرن سیاسی ملت افغانستان ، همزمان با قربانی شدن اجتماعی ، اصالت انسانی ، اصالت اجتماعی ، اصالت ملی،اصالت سیاسی ، اصالت اعتقادی ، اصالت فرهنگی و از همه با اهمیت تر اصالت هزاره گی آن را نابود کردند.
اصالت هزاره گی ، یعنی اصالت انسانی جامعه ای که باید از طریق خلق ارزش های فرهنگی ، فکری، ملی، سیاسی واعتقادی درحاکمیت سیاسی سهم بگیرد و از حق تعیین سرنوشت ملی و سیاسی برخوردار شود ، اصالت هزاره گی ، یعنی جامعه ای با هویت انسانی ، فرهنگی و تاریخی آن ، اصالت هزاره گی ، یعنی جامعه ای به نام هزاره در جوار جوامعی با اصالت ازبکی و بلوچی و پشتونی و تاجکی و ترکمنی ... که ناگزیر اند هستی ملی ووحدت ملی خویش را در درون جامعه واحد سیاسی ملت افغانستان و در چوکات حاکمیت فراگیر حفظ کنند ، اصالت هزاره گی یعنی جامعه ای با فرهنگ خودش ، جامعه ای با تاریخ خودش ، جامعه ای با مذهب و اعتقادات خود ش،جامعه ای با سیاست خودش واز همه مهمتر جامعه ای با اراده و شخصیت خود ش . اصالت هزاره گی ، یعنی جامعه ای که هزاره است ، نه پشتوتن است ، نه تاجک و نه چینایی و نه جاپانی . نه امریکایی و نه ایرانی . یعنی جامعه ای که ویژه گی های فرهنگی ، زبانی ، اتنیکی ، اجتماعی ، سیاسی ، ملی و اقتصادی آن تنها با صفت هزاره- حتی در درون کشورش- بیان می گردد، اصالت هزاره گی- مثل اصالت ازبکی و اصالت بلوچی و اصالت پشتونی و اصالت تاجکی و اصالت ترکمن...- یعنی جامعه ای که خودش است و غیر خودش نه کسی است و نه می تواند کسی دیگر باشد و نباید کسی دیگر باشد .
با اصالت زدایی ، جامعه هزاره را « کم اصل » نیز لقب دادند ، هزاره کم اصل یعنی جامعه ای که اصالت ندارد، جامعه ای که اصالت هزاره گیش را از آن گرفته اند واز اصالت محرومش ساخته اند. این جامعه نه تنها از اصالت هزاره گی محروم شد، بلکه هزاره بودنش به ننگ و فحش اجتماعی آن نیزتبدیل گشت، چون امیرعبدالرحمن،بنیانگذار افغانستان کنونی فرمان داده بود که « نامی ازاین قوم مکار وکفردر ملک باقی نمانید » این یک واقعیت غیر قابل انکار در تاریخ ملی و سیاسی افغانستان است،تاریخی که نطفه آن از عقده خونین اصالت زدایی خونین جوامع محروم آبستن است «*» این تاریخ را باید شناخت. اگر مبارزه عبارت از خودآگاهی تاریخی است، باید این تاریخ را شناخت و باید درک کرد که قربانی شدن یک جامعه از لحاظ فزیکی و قتل عام شدن بیشتر از پنجاه فیصدآن، تنها کمبود کمیتی را بر جامعه تحمیل میکند، اما قرارگرفتن در تحت اسارت ملی و اسارت سیاسی و افتیدن در پنجه خصومت های اجتماعی و مذهبی، زدودن اصالت انسانی و شخصیت هزاره گی جامعه را نیز در قبال دارد.
جامعه اسیر رافاقد شخصیت می سازد، برایش تاریخ جعل میکنند، برایش صفت هایی می دهند که از ناموسش گرفته تا حیثیت انسانیش را مسخره و توهین کنند، جامعه اصالت زدایی شده، همان جامعه« هزاره کم اصل» است که اصالت آن را دشمنان ملی و سیاسی آن تعیین میکنند.
اصالت هزاره گی،باید ضد انترناسیونالیزم پرولتری و ضد انترناسیونالیزم ولایت فقیهی تلقی گردد، چون اصالت هزاره گی بر ناسیونالیزم و شخصیت های ملی،سیاسی،فرهنگی و مذهبی جامعه هزاره تاکید دارد، اصالت هزاره گی یک ناسیونالیست است،نه یک انترناسیونالیست، به همین خاطر« تنگ نظر» و«ضد ارزش های ناب شیعی» و « ضد ارزش های جهادی» و« ضد وحدت جامعه تشیع » باید اعلان گردد. اصالت هزاره گی را باید یک کفر سیاسی- فلسفی و یک ارتداد اعتقادی- مذهبی اعلان کنند، چون اصالت هزاره گی تکیه بر خودآگاهی دارد. این اصالت،استحاله فرد در عام بودن نیست، شخصیت جامعه در خاص بودنش است، بازشناسی« خود»است. اصالت هزاره گی، نگرش خاص اجتماعی برای خلق ارزش های اجتماعی خاص در جوار ارزش های خاص اجتماعی جوامع دیگر است .
اصالت هزاره گی قبل از آنکه در اصالت« ملی-افغانی» استحاله شود، انسان هزاره را در شخصیت اجتماعی و سیاسی خودش زنده می سازد تا بعدا با« افغانی» شدن، داخل تاریخ سیاسی ملت افغانستان گردیده و با شخصیت و اصالت خودش در جوار برادر ازبک و بلوچ و پشتون و تاجک و ترکمن ... خویش بایستد .
بعد ازین مرحله است که هزاره از«ننگ بودن» بیرون میشود، از« غالی» و« موش خور» و« رافضی»و«کم اصل» بودن بیرون میشود، حصار ملی و سیاسی«خربارکش»بودن را ویران می کند و با اصالت اجتماعی و اتنیکی خودش داخل روابط ملی و سیاسی با جوامع با هم برادر ملت افغانستان می گردد،یعنی اصالت هزاره گی، به مفهوم اصالت انسانی یک جامعه در خلقت الهی آن است .
خداوند جامعه ای را هزاره خلق کرده است، جامعه ای که با هویت ملی-سیاسی خویش و با هویت اتنیکی خود از جاپانی و چینایی نیز تفکیک می شود.خداوند اصالت انسانی این جامعه را بااصالت هزاره گی آن تعیین کرده است، جامعه ای که هزاره خلق شده است، هزاره بوده، هزاره است و هزاره باقی خواهد ماند و جنگ در برابر اصالت هزاره گی این جامعه، در واقع جنگ با اراده الهی در خلقت هزاره گی آن است، این جامعه باید آگاه شود که برای نابودی اصالت هزاره گی آن، تنها استبداد سیاسی و خود محوری و غرور اجتماعی حاکمان کشورمطرح نبوده، بلکه با نحوه خلقت هزاره گی آن مطابق به اراده الهی و پروردگار خالق بشر نیز بوده است، جامعه ای را به ننگ انسانی تبدیل کردن، توهین به اراده خالق جهان هستی است .
جامعه اگر به مبارزه شروع می کند، باید قبل از همه شناخت فکری و اعتقادی از نحوه مرگ اصالت هزاره گی خویش حاصل کند. قبل از آنکه « انترناسیونالیست پرولتری» و« انتر ناسیونالیست ولایت فقیهی» شود؛ باید ناسیونالیستی باشد که با اصالت هزاره گی خویش داخل تاریخ، سیاست و روابط ملی کشورش شود و بدینگونه است که می تواند « آنچه هست» جامعه را به « آنچه باید باشد» آن تبدیل کند و این هدف ملی مبارزه اش را اولویت فکری و سیاسی دهد .
آیدیالوژی ولایت فقیهی دشمن اصالت هزاره گی- ملی جامعه است . این آیدیالوژی جامعه را « شیعه » می سازد، شیعه مطلقی که حتی روابط ملی سیاسی آن در درون ملت افغانستان باید بر مبنای « تشیع» باشد و آن هم از رنگ ولایت فقیهی سید علی خامنه ای .
و آنگاه که جامعه درک می کند که در سطح روابط ملی وسیاسی کشور « شعار ها مذهبی اند اما عملکرد نژادی»، آنگاه است که پیروان ولایت فقیهی جبرا از اصالت هزاره گی به عنوان پدیده ای حرف می زنند که به ارزش و اصالت آن از لحاظ آیدیالوژی مذهبی هیچگونه اعتقادی ندارند، چون باور آوردن به ارزش و اصالت هزاره گی جامعه، در گام نخست کشیدن خط بطلان بر تفکر و آیدیالوژی است که آقایان بیست سال برای ثبوت حقانیت جنبه اثباتی آن ده ها هزار انسان را در جنگ های داخلی و جنگ های اجتماعی با شعار« حق مذهبی» در سطح ملی، قربانی کردند، چون اولین لازمه اعتقاد به ارزش و اصالت هزاره گی جامعه، احترام به مذاهب اسماعیلیه، تسنن، و تشیع جامعه هزاره است . اما « ولایت فقیه» آیدیالوژی است که جهان و هستی را از عقب مودل نظام مذهبی جمهوری اسلامی ایران می بیند .
جهان ولایت فقیهی، صفحه اول کتاب سیاستش ناگزیر است با عکس خامنه ای آغاز شود، مثل آن جهان مارکسیستی که صفحه نخست کتاب سیاستش با تصویر لنین و ماهو مزین بود . این جهان های آیدیالوژیک برای نجات جامعه از چنگال استبداد ملی و سیاسی به ارزش اصالت خامنه ای و لنینی- ماهویی معتقد بوده و به اصالت هزاره گی یا اصالت انسانی این جامعه از طریق اصالت لنینی و اصالت خامنه ای باور دارند .
ملاحظه می شود که فاجعه آیدیالوژیک اولین فاجعه فکری و اعتقادی جامعه هزاره نیز است، چون آرمان های جامعه ای را که حتی از اصالت شخصیت انسانی- هزاره گی خود در روابط ملی و سیاسی محروم است، با تصویر خامنه ای و لنین بزک می کند .
دقت شود که لنین یا خامنه ای را هزاره نمی سازند، بلکه هزاره را لنین پرست و خامنه ای پرست می خواهند، آن یکی دین و تمام اعتقادات مذهبی جامعه « اسماعیلیه، تسنن، و تشیع» را نفی می کند و بعد بت لنین را به عنوان آیدیالوژی یا مجموعه فکری- اعتقادی وارداتی برای پرستش در مقابلش می گذارد و راه نجات ملی و سیاسی آن را با پیروی و درک سالم تیوریک مرجعیت لنینی مربوط ساخته، و این یکی، دین جامعه را نقض میکند تا یکی از مذاهب آنرا آنقدر مطلق سازد که صرف با بت ولایت فقیهی سید علی خامنه ای حقانیت اعتقادی و آیدیالوژیک آن به اثبات می رسد و اگر نجاتی را برای جامعه میسر می دانند، اقتدای هر حرکت سیاسی و اعتقادی برای این نجات باید با گشودن کتابی باشد که در سر آغاز آن، تصویر « امام » چشم معتقد را روشن سازد، و بدینگونه بود که بر جبین « هزاره کم اصل » این انسان محکوم به اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی، اسارت فرهنگی و اسارت مذهبی، زمینه نوشته شدن جرم بیگانه پرستی و « خیانت ملی » را نیز مساعد ساختند .
بت پرستان ولایت فقیهی وقتی ناگزیر اند که هزاره بنویسند، اما اگر به تعقیب آن قوس معترضه باز نکرده و برای تشریح آیدیالوژیک آن صفت « شیعه ها » را علاوه نکنند، تمام برج و باروی شخصیت مذهبی-سیاسی شان فرو می غلتد و اشرافیت مذهبی از زیر بنای روابط ملی و سیاسی جامعه هزاره در درون ملت افغانستان بیرون می شود . « **»
جامعه ای که نمی تواند به خودآگاهی ملی برسد و به خلق ارزش های فرهنگی و مدنی مطابق به اصالت انسانی- هزاره گی خود در عرصه ملی و سیاسی و اجتماعی نایل شود، جامعه ایست که تفکرش اسیر بت پرستی آیدیالوژیک- چه مذهبی و چه ضد مذهبی- شده است، از اصالت انسانی این جامعه یا ، بوی لنین می آید یا بوی خامنه ای . این جامعه خودش نیست و با خود اعتقادیش بیگانه است، چون«خود اعتقادی» جامعه را انسانیت،تفکر،اعتقاد،ایمان و ارزش های خلق شده مطابق به اصالت هایش خلق می کند . جامعه بیگانه با خود، جامعه ایست که در تفکر و اعتقادش منحط است، باورش را نسبت به خودش از دست داده و هر چیزی را که منسوب به خودش باشد کوچک و ذلیل می بیند، چون به خودش بی باور است و بیرون از « خود» به کس دیگری ایمان دارد . شخصیتش را کس دیگری تمثیل می کند، اراده اش به دست دیگری است، تفکر و اعتقادش صرف با « تقلید» از « مرجع» دشمن با سرنوشت ملی اش بارور می شود، ذلالتش را با اعتقاد به عظمت دیگران صحه می گذارد و برای پنهان ماندن عقده حقارتش، خود را در عظمت دیگران استحاله می کند .
جامعه بیخود، جامعه ای کم اصل است. اصالت انسانیش را باخته، شخصیت فکری و اعتقادی وی را ربوده اند . اراده سیاسی و اجتماعیش را سلب کرده اند و اعتقاد به ارزش ها و اصالت های انسانی-هزاره گیش را به عنوان کفر و ارتداد معرفی کرده اند، مذهبش را به خط امامت بت پرستی تبدیل نموده و برای مذهبش « صاحب» و « آقا » تعیین کرده اند . سید محمد حسین های مبلغ حکمروایان مذهب این جامعه اند که با صراحت می نویسد :
« در شریعت اسلام دوشیزگان،مردان وزنان سفیه، برده گان و کنیزان در ازدواج خود به اجازه ولی نیازمند می باشند. « ولی » بنده و کنیز همان سید و آقای آنهاست .»
دین جامعه از خود بیگانه ، اسلامی است که بلال و ابوذر و سلمان و عمار آن باری دیگربه « برده گان و کنیزان » تبدیل شده اند . اسلام جامعه بیگانه با اصالت های خودش،اسلام توحید و عدالت نیست. اسلام سید محمد های مبلغ است که شریعت آن از « ولی » و « سید » برای کنیز و برده حرف می زند و تلاش دارد که در اخیر قرن بیست، تکلیف « ولایت » را برای برده گان و کنیزان اسلام روشن سازد، این جامعه نه تنها در برابر برده گی و کنیزی بی حساسیت است، بلکه کنیزی و برده گی خود را از ورای اعتقادات مذهبیش تقدیس می کند .
به همین علت است که مبارزه با خودآگاهی آغاز می شود و به خودآگاهی ضرورت دارد، به شناخت ارزش ها و ایمان آوردن به اصالت های انسانی، اجتماعی، سیاسی، ملی و مذهبی خود ، جامعه نیازمند است .
جامعه اگر به مبارزه می آغازد، ولی به اصالت انسانی-هزاره گی خویش بی باور است و به ارزش های مادی و معنوی خویش آگاهی و اعتقاد ندارد، این جامعه شعور سیاسی و مذهبی اش به دست سید علی بهشتی می افتد که بت « آقا » پرستی و ارتجاعیت مذهبی اصول اساسی نظام پیری- مریدی وی بر جامعه کنیزان و برده گا نش است .
و اما اصالت های جامعه چگونه خلق گردیده و چگونه نسبت بدان ها اعتقاد ایجاد می گردد؟ از طریق خلق ارزش های نوین فکری و اعتقادی . نجات جامعه کنیز و برده و اسیر از چنگال نظام پیری_ مریدی، تنها با تفکر و جنگ اعتقادی مطابق به باور های الهی و کلام وحی امکان پذیر است: تفکر و اعتقادی که قبل از همه اصالت انسانی بلال ها را احترام نموده و آنان را از حیثیت برده گی اجتماعی تا مقام موءذن اسلام ارتقا دهد، و این، یعنی ایمان نو، یعنی غلام را در تفکرو اعتقادش زنده ساختن، یعنی انسان را به ظرفیت و اصالت انسانی آن آگاه ساختن، یعنی ایمانی که همزمان با تفکر، سمبول های عینی انسانی و ارزش های اجتماعی خویش را نیز خلق کند .
مسلم است که کنون جامعه ما بیشتر از هرزمانی دیگر به مبارزه ضرورت دارد . این جامعه امروز نه تنها محکوم به اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی و اسارت مذهبی بوده، بلکه محکوم به آواره گی و قتل عام نیز شده است. جامعه خصومت هایی را که به عنوان تاریخ گذشته به حافظه داشت، اکنون این خصومت ها را به عنوان مسلم ترین ماهیت خصمانه حاکمان در روابط ملی و سیاسی آنان با خود شاهد است. قتل عامش مرادف با جشن پیروزی سروران سیاسی کشور است، اسارت ملی و سیاسیش سمبول انحصار و استحکام قدرت سیاسی استبدادی است و اسارت مذهبیش، پیروزی « انفاذ شریعت » تلقی می گردد. ضرورت مبارزه برای این جامعه، بیشتر از ضرورت به آب و نان است، اما این مبارزه چگونه باید باشد ؟ این مبارزه از کجا باید آغاز شود که پس از بیست سال جنگ و دادن ده ها هزار قربانی و با هزاران آرمان و امید برای عدالت و برابری، باری دیگر محکوم به اسارت ملی، اسارت سیاسی، اسارت اجتماعی، اسارت فرهنگی و اسارت مذهبی نشود و هست و بود مدنی و فرهنگی آن غارت وچپاول نگردد ؟
فدراسیون آزاد ملی معتقد است که برای مبارزه مطلوب باید از درک و شناخت حالت یا واقعیت های ناهنجار موجود آغاز کرد. شناختن واقعیت های موجود از کشف علت های اساسی اسارت جامعه آغاز می شود، و برای شناخت علت های اساسی اسارت جامعه باید اشکال اسارت جامعه را بررسی نمود، چون گفته شد که ماهیت اسارت جامعه، اشکال مبارزه را برای رهایی جامعه تعیین نموده و رهایی واقعی جامعه از چنگال اسارت های گونه گون، تنها با خلق ارزش های نوین در تمام عرصه های فرهنگی و مدنی جامعه ممکن است .
الف- اسارت تاریخی .
........................................
«*» حالا دیگر باید دلهره دامن زدن عقده های تاریخی مرفوع شده باشد که مبادا«وحدت ملی» را تخریب کند إ باید نابرابری را برادری گفت و باید ظلم را عدالت نامید و مستبدان قتل عام گر را شخصیت های ملی و تاریخی لقب داد و به خاطر مصلحت«وحدت ملی» بر ناروایی های ظالمانه یک قرن چشم پوشید و تاریخ را ورق نزد که زیربنای اسارت ملی و اسارت سیاسی جوامع « کم اصل» روشن نگردد، چون اکنون دیگر به تاریخ و کارنامه های خونین حکمروایان آن ضرورت نداریم، اکنون وارثان این حاکمان، تاریخ نوین را صفحه می بندند، اکنون عطش قدرت سیاسی با سیل خون و تحمل سیاه ترین استبداد و بی خانمانی بر جوامع در سطح ملی رفع میشود، اکنون از تاریخ حرف زدن به جسد مرده گان لگد زدن است، چون تاریخ سازان زنده، میراث خواران صدیق فرهنگ و روابط خصمانه ای در سطح ملی اند که ماهیت فکری وعمل ضد بشری و ضد عدالت آنان در سطح جهان تبارز می یابد . و به راستی هم، اکنون نباید از تاریخ حرف زد و عقده های تاریخی را شوراند، چون تاریخ، در حقیقی ترین چهره و ماهیت آن در زمان حا ل زنده شده است، چون شریف ترین تاریخ سازان خون می ریزانند و تاریخ را از نو رقم می زنند .
«**» توجه شود که سید هاشمی لولنجی « یک شیعه غیر هزاره» چگونه تلقی از ترکیب اجتماعی ملت افغانستان و جامعه هزاره دارد و چگونه هویت اجتماعی جامعه هزاره را در جوار هویت اجتماعی جوامع دیگر با مطلقیت مذهبی معرفی می دارد و چگونه این آقایان تا پای مرگ نیز حاضر نیستند که هزاره را سنی و اسماعیلی نیز بدانند. وی در شماره 29 -162 اسد « فریاد عاشورا» چنین می نویسد :
« انتظار میرود افغانها اعم از پشتون، تاجک، هزاره«شیعیان» و ازبک با یک حرکت شهادت طلبانه متجاوزین امروز را نیز مانند متجاوزین دیروز درس فراموش ناشدنی دهند » .
آیا ضرور نیست از آقای سید لولنجی پرسیده شود که چرا در مقابل اسم جوامع پشتون، تاجک و ازبک قوس های معترضه باز نکرده و میان آنها « سنی ها» نمی نویسد ؟ چرا تنها هویت های ملی، سیاسی و اجتماعی جامعه هزاره را در مطلقیت مذهبی معرفی میدارند ؟ مگر نه اینست که پالیسی مذهبی امیرعبدالرحمن در برابر جامعه هزاره هنوز هم دروجود این آقایان زنده بوده و تنها با داخل کردن عنصر مطلقیت مذهبی در روابط ملی- سیاسی و اجتماعی جامعه هزاره است که می توانند صاحب اقتدار و مقام در حاکمیت سیاسی و صاحب حیثیت و مقام « پیری » در درون جامعه هزاره شوند؟
ادامه دارد ....
منبع : فدراسیون آزاد ملی .
یادداشت ها ی برای بزرگسالان ....
شناخت اسارت ، خودآگاهی ، اشکال مبارزه ....
بخش اول :
مبارزه ، یعنی بیرون شدن از صف برای پیکار ، اما پیکار برای چی ؟ ملاحظه می گردد که اولین مسله و اولین سوال برای مبارزه ، هدف است .
برای درک هدف مبارزه و تا رسیدن به مرحله ای که صف را برای پیکار ترک گوییم ، باید شاهد مراحل پرورش فکری و اعتقادی باشیم که بدون طی کردن این مراحل ، رسیدن به هدف مطلوب مبارزه نا ممکن است .
مراحل فکری مبارزه ، شامل خلق شدن تفکر جدید یا شکل گیری باورها و اعتقادات نوین است . جامعه ای که نتوانسته است از لحاظ تفکر و عقیده خود را تغیر و تکامل دهد ، نمیتواند از لحاظ فکری به مرحله تضاد با حا لت ناهنجار موجود برسد .
تضاد فکری و اعتقادی با حالت ناهنجار موجود ، به مفهوم خودآگاهی جامعه است . این نوع خودآگاهی عبارت از همان احساسی است که فرد یا جامعه خود را با واقعیت موجود- چه از لحاظ فکری و اعتقادی و چه از لحاظ روابط و مناسبات ظالمانه اجتماعیی که نهاد های سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی جامعه را در انحصار دارند – مخالف می بیند .
خلق شدن احساس مخالف و تضاد ، چگونگی برداشت فکری و اعتقادی و شناخت فرد یا جامعه را در رابطه به حالت ناهنجار موجود نیز آشکار می سازد .
بنابرین ، مبارزه تنها منحصر به بیرون شدن از صف برای پیکار نیست ، بلکه جریانی است که از تغییر و تولد فکری و اعتقادی فرد و جامعه آغاز شده و بعد از خلق اهداف ، ارزش ها و باور های نوین برای فرد و جامعه ، اولا برای تحقق بخشیدن اهداف و ارزش های جدید فکری و اعتقادی صف ایجاد شده و بعدا مرحله بیرون شدن از صف برای غلبه کردن بر حالت ناهنجار موجود و ساختن نظام های جدید فرا می رسد .
با خلق شدن ارزش های نوین فکری و اعتقادی ، به شکل ضمنی از مقوله دیگری نیز حرف زده می شود که عبارت از « شناخت » است .
آنچه در تفکر و اعتقادات باطل جامعه محکوم به اسارت باید رخ دهد ، تنها ایجاد شدن اعتقاد و تفکر نوین نیز نبوده ، بلکه از طریق تفکر و اعتقاد جدید ، رسیدن به شناخت سالم از علل واقعیت های ناهنجار موجود نیز است ، یعنی مبارزه فرد و جامعه تا پشتوانه شناخت سالم و رهایی از چنگ ضابطه های خرافی فکری و اعتقادی برخوردار نگردد ، یک مبارزه کور خواهد بود . این حرف بدین معنی است که هدف مبارزه فکری و اعتقادی متعهد و رسالتمند ، دادن شناخت سالم و دقیق به جامعه است .
نظام های منحط و ظالمانه ای که بر جامعه حاکم اند و تمام روابط و نهاد های آن را در انحصار دارند ، همه واقعیت هایی اند که به شکل نظام های خاص اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی ، مذهبی و اقتصادی تفکر ، اعتقادات ، فرهنگ و سنت های اجتماعی خویش را خلق نموده و جامعه ، به تمام این سنت ها و باور های فکری و فرهنگی اعتقاد نیز دارد ، به عبارتی دیگر ، نظام های منحط – چه سیاسی و مذهبی و چه اقتصادی و فرهنگی – بر اساس افکار ، اعتقادات ، فرهنگ و سنت های اجتماعی و مذهبی و مطابق به سطح تکامل مدنی جامعه زندگی می کنند .
وقتی گفته می شود جامعه منحط یا جامعه ارتجاعی ، این بدان مفهوم است که این جامعه نه تنها از لحاظ فکری و اعتقادی در برابر حا لت ناهنجار موجود حساسیتی ندارد ، بلکه خودش ، بنابر اعتقادات و سنت های فرهنگی ، مذهبی و اجتماعی خود ، مدافع حالت موجود نیز است ، چون میزان سالم بودن شناخت جامعه از حالت موجود در تناسب با سطح تکامل فرهنگی و مدنی آن قرار دارد. جامعه آنچه را می شناسد ، از لحاظ فکری و اعتقادی به حقانیت آن باور دارد ، به همین علت ، مطابق به سطح شناخت و تفکر و اعتقادات خویش نظام شایسته خویش را خلق نموده و مدافع آن می شود .
مقوله شناخت سالم و رابطه آن با سطح تکامل فکری و اعتقادی جامعه ، اساس و بنیاد پیروزی مبارزه را تشکیل می دهد . ممکن است جامعه شاهد تغییر یا تولد جدید فکری و اعتقادی شود و به مبارزه برای خلق ارزش ها و نظام جدید مطابق به تفکر نوین آغاز کند ، اما معقولیت و منطقی بودن این تفکر و اندازه موفقیت مبارزه با این تفکر را ، شناخت سالم از حالت موجود به اثبات می رساند .
اگر جامعه بدون شناخت سالم از حالت موجود و بدون شناخت دقیق از اهداف خویش به مبارزه آغاز می کند ، این مبارزه نه تنها به اهداف و آرمانهای خود بیگانه می شود ، بلکه بعد از شکست ، جامعه را بیشتر از پیش محکوم به اسارت می سازد .
به همین لحاظ است که رسالت و مسوولیت سنگین مبارزه فکری و اعتقادی ، عبارت از انتقال شناخت سالم و دقیق برای جامعه از علل به وجود آورنده نظام های فاسد و قانونمندی های ظالمانه آنهاست .
تا اینجا از مبارزه به عنوان یک مقوله عام حرف زده شد ، اما تمام موارد ذکر شده برای مبارزه به عنوان یک مقوله خا ص نیز صدق می کنند . به عنوان مثال ، پیروزی ملی ، مبارزه سیاسی و مبارزه فرهنگی « به عنوان مقوله خاص » ، همه منوط به شناخت دقیق ملی و سیاسی و فکری و اعتقادی جامعه می باشد ، چون وقتی از جامعه حرف زده می شود ، این بدان مفهوم است که نهاد سیاسی ، نهاد اجتماعی ، نهاد اقتصادی و نهاد فرهنگی در رابطه علت و معلولی با هم قرار داشته و آوردن تغییر بنیادی در یکی ازین نهاد ها به شکل طبیعی تغییر را در تمام نهاد های دیگر جامعه باعث می شود . اما این بدان مفهوم است که اشکال اسارت جامعه باهم فرق نداشته باشند ، به طور مثال یک جامعه بیشتر از آنکه با اسارت مذهبی مواجه باشد ، با اسارت سیاسی و یا اسارت استعماری موجه است ، ولی اسارت های سیاسی و استعماری بدین مفهوم بوده نمی توانند که ضوابط سیاسی و استعماری اثر خویش را بر مذهب این جامعه به جا نگذاشته و مذهب جامعه به نوبه خود عامل تقویت اسارت های سیاسی و استعماری جامعه نشده باشد ، اما آنچه در این مورد قابل دقت است ، شناخت دقیق از علت اساسی اسارت جامعه می باشد .
اسارت سیاسی یا اسارت ملی یک جامعه ممکن است تحت روپوش اسارت مذهبی مطرح شود ، ولی جامعه باید از طریق مبارزه موفق فکری و اعتقادی به شناخت دقیق در مورد هسته یا ماهیت اسارت خویش نایل گردد که در زیر روپوش مذهبی قرار دارد ، یعنی جامعه از لحاظ فکری و اعتقادی به آن مرحله ای برسد که روپوش مذهبی را بردارد و بعدا با شناخت سالم از هسته یا ماهیت اسارت ملی و سیاسی خود ، برای شکست این نوع اسارت مبارزه کند .
جامعه اگر هسته را نمی شناسد و جنگ با روپوش مذهبی اسارت ملی و سیاسی خویش می کند ، در واقع نه تنها نتوانسته اسارت خود را بشکند ، بلکه دشمن را هر چه بیشتر در تقویت بنیاد های استیلاگرانه و استبدادی آن کمک نموده است .
مقوله شناخت سالم ، عبارت از آن مرحله اساسی بیرون شدن از صف برای پیکار است که محک یا وسیله ای برای درک موثریت و منطقی بودن مبارزه فکری و اعتقادی جامعه نیز محسوب می شود ، به هر اندازه که شناخت جامعه از واقعیت های ناهنجار موجود سالم و دقیق باشد ، به همان اندازه صحت و موثریت مبارزه فکری و اعتقادی « فرهنگی » جامعه به اثبات میرسد، یعنی به عبارتی دیگر ، شناخت غلط ، محصول تفکر غلط جامعه است .
بنابرین ، وقتی مبارزه میگوییم ، باید از تفکر و اعتقاد نوین و شناخت سالم از ماهیت و اشکال اسارت جامعه برخوردار شده و هدف مبارزه را به خوبی درک کنیم . جامعه ای که به مرحله قیام رسیده است ، باید قبل از همه تفکر ، شناخت و اهداف قیام خویش را مطرح و عام سازد . جامعه اگر برای عدالت سیاسی می رزمد ، باید تفکر سیاسی ، شناخت سیاسی و اهداف سیاسی خویش را مطرح کند و از این مقوله ها به عنوان زیربنای مبارزه با حا لت ناهنجار موجود ، از لحاظ فکری و منطقی دفاع نیز کرده بتواند .
مبارزه ، عبارت از داشتن تفکر منطقی ، رسیدن به شناخت سالم و معقول از حالت موجود ، مشخص و معین بودن اهداف ، داشتن اخلاق و برخورد سالم و منطقی با فرهنگ عقلانی است . مجزا ساختن مبارزه از این مقوله ها ، در واقع بیرون شدن از صف برای پیکار با چشمان نابینا و تفکر علیل و فلج است ، چون مبارزه عبارت از مرحله حرکت فرد یا جامعه برای خلق ارزش های نوین مطابق به تفکر ، شناخت و اهداف سالم آن است .
شکل مبارزه را ماهیت اسارت جامعه تعین می کند ، مبارزه سیاسی ، مبارزه جامعه ایست که به عدالت سیاسی نیاز دارد .
مبارزه مذهبی ، مبارزه جامعه ایست که تحت اسارت مذهبی می باشد . مبارزه فکری و فرهنگی ، مبارزه ایست که در زیربنای هر نوع مبارزه ای دیگر برای شکست اسارت قرار دارد ، یعنی اگر اشکال خاص مبارزه را ماهیت اسارت جامعه تعیین می کند .
مبارزه فکری و فرهنگی ، به شکل مبارزه ای مستمر و به عنوان یک مقوله عام ، در زیر بنای تمام مراحل مبارزه قرار دارد . باز هم ملاحظه میگردد که شکل مبارزه به شناخت دقیق از ماهیت اسارت جامعه منوط است .
وقتی دیده می شود که احزاب و یا جنبش های سیاسی با یک نوع جهان بینی ، تفکر و آیدیالوژی برای پیکار با حا لت ناهنجار موجود بیرون می شوند ، در واقع قبل از همه این حرف را بیان میدارند که می خواهند نظام های فاسد را مطابق به جهان بینی ، تفکر و آیدیالوژی خویش تغییر شکل داده و مطابق به تفکر ، جهان بینی و اصل های آیدیالوژیک خویش ، نظام های نوین سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی را خلق کنند ، یعنی هر حزب ، ماهیت اسارت جامعه و شکل مبارزه خویش را مطابق به شناخت آیدیالوژی خود تعین می کند .
به طور مثال ، یک حزب با آیدیالوژی کمونیستی می خواهد استبداد ملی و سیاسی را در افغانستان از طریق مبارزه طبقاتی رفع کند . یعنی برای محو استبداد ملی و سیاسی در افغانستان باید از حقوق طبقات محروم جوامع ازبک ، بلوچ ، پشتون ، تاجک ، ترکمن و هزاره .... حرف زد .
از دیدگاه آیدیالوژی مارکسیستی اگر مناسبات و قانونمندی های ظالمانه جامعه طبقاتی درافغانستان از بین بروند و نظام فیودالیته و روبنای سیاسی آن ، نظام سلطنتی – استبدادی خاندانی نابود گردد ، استبداد ملی و سیاسی از بین رفته و دیگر ناممکن است که از درون رژیم دیموکراتیک و نظام سیاسی – اجتماعی آن استبداد سیاسی و غرور خود محوری اجتماعی در سطح روابط ملی و سیاسی جوامع با هم برادر ملت افغانستان بروز کند و کمونستان بدترازسلطنت طلبان ، عامل تشتت خونبار ملی در روابط سیاسی و اجتماعی این جوامع گردند « کارل مارکس ، به عنوان یک فیلسوف جدا از مارکسیزم به عنوان یک نظام سیاسی – ایدیولوژیک است و به علت برداشت غلط از فلسفه اش حتی در زمان خودش بود که گفت : رفقا : من مارکس هستم لاکن مارکسیست نیستم . به همین ترتیب ، اسلام به عنوان دین رهایی بخش اعتقادی مبتنی بر کلام وحی ، مجزا از اسلامیزم است که از طریق باور های قبیلوی – فرهنگی به نام اسلام میخواهد حاکمیت سیاسی را بدست آورد و رهبری آن به دست سیاف ، سید علی خامنه ای و مولوی عمر می افتد . مرجع الهام بخش اسلام قرآن بوده ، اما مرجع الهامبخش اسلامیزم ، فرهنگ قبیلوی و سطح درک سیاسی و اعتقادی متفاوت سیاف و محسنی و سید علی خامنه ای و مولوی عمراز اسلام و معضله استبداد سیاسی و ملی در ایران و افغانستان است . »
به همین ترتیب ، اسلامیزم ، به عنوان یک سیاست آیدیالوژیک مذهبی « * » میخواهد که خود را به شکل یک جهان بینی و ایدیالوژیک مطرح کند که می تواند با خلق و دفاع از ارزش اسلامی ، استبداد ملی و سیاسی را در افغانستان از بین ببرد و در زیر چتر حکومت اسلامی ، هیچ کسی نتواند از طریق استبداد مذهبی ، استبداد ملی و سیاسی و تعصبات نژادی و زبانی ، جلو رشد و تکامل نهاد های مدنی و فرهنگ عقلانی را در این کشور بگیرد و برای اولین بار حکومتی را در عرصه روابط سیاسی و فرهنگی با جامعه بین المللی عرضه دارد که بهترین الگو از یک حاکمیت مترقی ، معتقد به تکامل ، عدالت پسند ، ضد تحجر و تجمد ، ضد استبدادی ، و نسل کشی و استوار بر بنیاد های فرهنگ عقلانی و ساختار های جامعه مدنی باشد که نمونه اولین حاکمیت مبتنی بر ارزش ها و عدالت اسلامی در جهان پذیرفته شود ، چون در اسلام صرف تقوا و فضیلت معیار دین و ایمان است و ازبک و بلوچ و پشتون و تاجک و ترکمن و هزاره بودن نه تنها ملاک برتری نژادی ، سیاسی و زبانی در قلمرو آن پذیرفته نمی شود ، بلکه پروردگار عالم ، بنا بر ارشادات کلام وحی ، با خلق نمودن و فرقه فرقه قرار دادن ملت افغانستان ، صرفا هدف « لتعارفوا » یعنی شناخت یکدیگر آنها را مدنظرداشته و هیچ کسی نمی تواند که همچون زمان امیر عبدالرحمان ، خلاف اخوت اسلامی ، با قتل عام جوامع با هم برادر این ملت و تحمیل آوارگی و کوچ های اجباری بر آنها ، انحصار و استبداد سیاسی را به عمل آرد .
ملاحظه می شود که هر جنبش سیاسی ، با هرگونه جهان بینی و ایدیالوژی ، قبل از مبارزه ، یک تفکر و اعتقاد است که نسخه سیاسی و اعتقادی خویش را برای درد های جوامع بر اساس شناخت خویش از ماهیت اسارت آنها ارایه میدارد .
ازینجاست که می توان کمبود شناخت سالم از رازهای اسارت جوامع را در جهان بینی ها و ایدیالوژی های احزاب و گروه های سیاسی کشور درک نموده و بدین طریق ، با ارزیابی شناخت این احزاب سیاسی از درد های ملت به حقانیت و یا عدم حقانیت مبارزه سیاسی _ ایدیالوژی آنها پی برد .
برای درک شناخت ، ناگزیریم که شناخت را به عنوان یک جریان رو به تکامل فکری و فرهنگی و مدنی جامعه مد نظر بگیریم . آنچه امروز به عنوان ناکامی مبارزات ایدیالوژی احزاب سیاسی _ چه مارکسیستی و چه اسلامی _ میتوانیم ، معلول یک مرحله از جریان رو به تکامل فکری و فرهنگی ما در عرصه های سیاسی و ملی است . این به علت آن است که هر ایدیالوژی قبل از آنکه یک نسخه « مبارزه » فکری و اعتقادی دقیق برای علاج درد های سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، مذهبی و اقتصادی جامعه قبول شود ، باید جنبه اثباتی آیدیالوژیک خویش را در عرصه های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، مذهبی و فرهنگی به اثبات رساند .
جنبه اثباتی ایدیالوژی چه معنی دارد ؟ هر آیدیالوژی مجموعه تلقینات فکریی است که مطابق به نحوه درک و برداشت انسان و جامعه از جهان ، روابط آنان با طبیعت ، ضرورت های مادی ، نیاز های اجتماعی ، روابط اقتصادی ، روابط سیاسی و روابط اجتماعی ، سطح تکامل بنیاد های فرهنگی و مدنی و تاثیرات روحی و روانی تمام اینها ، بر شناخت فرد و جامعه اثر می گذارد .
آیدیالوژی عبارت از مجموعه فکری و اعتقادی فرد یا جامعه است که نهاد های اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی جامعه مطابق به آن ساخته شده و جنبه اثباتی آیدیالوژی عبارت از رهبری سالم فکری و اعتقادی مبارزه برای انسانی و عادلانه ساختن نهاد سیاسی ، نهاد اقتصادی ، نهاد اجتماعی و نهاد فرهنگی جامعه است .
یک بار است ملاحظه می گردد که مارکسیزم به عنوان جهان بینی و آیدیالوژی خاص آن ، به تفکر و منطق یک جنبش سیاسی « یعنی مجموعه از افراد » تبدیل می شود . این ایزم آنقدر رشد می کند که جهان را به دو قطب « سوسیالیستی و امپریالیستی » تقسیم بندی کرده و مطابق به باور اعتقادی و فکری خویش و حتی مطابق به مذهب خویش ، جهانی بدون مذهب را ایجاد نموده و بدین طریق نه تنها سیاسی ، فرهنگ و جامعه مارکسیستی را خلق می کند ، بلکه فزیک ، شیمی ، جغرافیه ، تاریخ و حتی شعر مارکسیستی نیز می سازد ، پیروزی در تمام این عرصه ها و حتی « قا لبی » ساختن انسان مطابق به مارکسیزم ناشی از باور به حقانیت فکری و منطقی بدین مکتب سیاسی _ آیدیالوژیک است .
همین باورمندی ، یک مرحله از جریان تکامل فکری و اعتقادی بشر پنداشته می شود ، البته آن مرحله از جریان تکامل فکری و اعتقادیی که نمی تواند از شناخت دقیق اسارت نوع انسان در چنگال قانونمندی های ظالمانه و غیر عادلانه برخوردار گردد ، یعنی ضعف شناخت و یا شناخت ناقص است که عدم حقانیت جنبه اثباتی آیدیالوژی ها را هویدا می سازد .
هفتاد سال در تحت حاکمیت آیدیالوژی زیستن ، « سرمایه داری دولتی به نام سوسیالیزم ، دیکتاتوری دولتی به نام حکومت پرولتاریا ، استبداد فکری به نام حزب واحد ، تعصب اعتقادی به نام دیالکتیک – ماتریالیزم و بالاخره تکیه بر اصل ماشینیزم و اکونومیزم به نام رسیدن سریع به وفور تولید برای گذر از سوسیالیزم به کمونیزم » را برای قطب سوسیالیستی جهان به ارمغان آورد که نتوانست از طریق حاکمیت سیاسی ایدیالوژیک ، جنبه اثباتی خود را برای مبارزه با نظم های ظالمانه و منحط به اثبات برساند ، و نتیجه همان شد که به عوض نجات واقعی انسان ، « انسان قلابی » در قطب امپریالیستی را به « انسان قالبی » در قطب سوسیالیستی تبدیل کرد .
گفته شد که شناخت دقیق نه تنها معیار یگانه برای ثبوت جنبه اثباتی آیدیالوژی هاست ، بلکه معیاری برای پیروزی مبارزه نیز است و گفته شد که پیروزی مبارزه فکری و اعتقادی ، تنها در اثر گذاری موثر بر شناخت جامعه از حالت ناهنجار موجود است ، چون با شناخت دقیق ، جامعه با حالت ناهنجار موجود خود را مخالف و متضاد احساس می کند .
وقتی جامعه درک کرد که حالت موجود برخلاف باورهای منحط و اعتقادات خرافی آن ، از حقانیت برخوردار نبوده ، بلکه ضد باورهای اصیل اعتقادی نیز است ، از همان زمان به بعد است که مبارزه به گونه حرکت اجتماعی آگاهانه تغییر شکل می یابد .
اسلامیزم ، تنها با ترکیب لفظی از اسلام نمی تواند سیاستی مطابق به اعتقادات اسلام و قرآن باشد . این ایزم سیاسی زمانی می تواند جنبه اثباتی آیدیالوژیک خویش را برای خلق ارزش های اسلامی در نهاد های سیاسی ، فرهنگی ، اعتقادی ، اجتماعی و اقتصادی به اثبات رساند که بعد از به دست آوردن حاکمیت سیاسی به بیدادگرترین مرجع استبداد مذهبی تبدیل نشده و به نام اسلام ، ضد اسلام را حقانیت ندهد و بدین ترتیب ، از خرافی ترین ، ارتجاعی ترین و بازدارنده ترین اصل های فکری منحط برای نابودی تمام نطفه های تکامل فرهنگی و مدنی یک مات دفاع نکند ، در غیر آن ، حاکمیت سیاسی اسلامیستی نیز به عنوان عدم شناخت دقیق از درد های جوامع انسانی به تاریخ اعتقادات و تفکرات ناکام بشر سپرده خواهد شد .
..........................................................
« * » دقت شود که گفته نمیشود سیاست آیدیالوژیک دینی ، چون اسلامیزم تا کنون صرفا در چوکات مذاهب مختلف دین اسلام مطرح شده است . چه اسلامیزم سنی ، چه اسلامیزم شیعی و چه اسلامیزم وهابی ... همه بر حقانیت خط سیاسی _ مذهبی خویش در سطح حاکمیت سیاسی اعتقاد دارند ، به همین علت است که اسلامیزم تنها در چوکات انفاذ شریعت خلاصه شده و اما ماهیت شریعت را تعصب مذهبی و فقهی رهبران احزاب اسلامیست تعین می کند .
جنگ سیاف و محسنی و مولوی عمر و سید علی خامنه ای ، جنگ سطوح مختلف درک سیاسی _ مذهبی از اسلام است . آنجا که یک شیعه در حاکمیت است ، فقه جعفری به شکل استبداد مذهبی بر پیروان سنی اسلام تطبیق می شود و اینجا که سنی در حاکمیت است ، استبداد مذهبی در سطح قتل عام ها و حتی کافر خواندن شیعه و باج و خراج دادن آن به عنوان حق زیست در تحت حکمروایی « امارت اسلامی » تبارز می کند . اسلامیزم بدون فرقه گرایی و تشدید نفاق مذهبی در سطح کشتار ، مرتد خواندن پیروان دیگر مذاهب و تشدید تعصبات کینه توزانه ای که به غیر از قتل عام و خون ریزی نتیجه دیگری ندارد ، تا کنون نتوانسته است که در محدوده مکتب سیاسی _ دینی مطرح شود که در مجموع با راه حل سیاسی معقول برای دادن عدالت سیاسی و اجتماعی برای تمام « اهل قبله » بدون نظر داشت اعتقادات مختلف مذهبی آنان ، در عرصه حاکمیت سیاسی تبارز کند .
ادامه دارد .
منبع : فدراسیون آزاد ملی .
یاد فروهر ها ....
این جانباختگان راه آزادی ایران ، گرامی باد .
اجازه بزرگداشت مراسم فروهر ها حتی در خانه آنها داده نشد ...
قرار بود چهار شنبه 22 نوامبر مراسم بزرگداشت داریوش و پروانه فروهر در هشتمین سالگرد ترور آنها به دعوت فرزندان شان و جمع کثیری از شخصیت های سیاسی اجتماعی و فرهنگی برگزار گردد . بعد از ظهر پنج شنبه خبر رسید به این مراسم که قرار بود در خانه آنها برگزار شود ، اجازه داده نشد ووزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با احضار پرستو فروهر به او ابلاغ کرده که حتی در چهاردیواری خانه خود هم اجازه برگزاری مراسم پدر و مادرش را ندارد .
سروده ای راکه اینجا میخوانیم از این سایت برگرفته شده است :
http://mmehdimoradi.blogfa.com
کنار این همه ویران
برای این همه درد
نمی شود که پریشان نبود و گریه نکرد .
زنده یاد پروانه فروهر.
کنار این همه ویران ....
کنارِ اين همه ويران
برای اين همه درد
نمیشه سينه نسوخت
نمیشه گريه نکرد
نمیشه گريه نکرد
وقتی زندگی سياس
وقتی هرچی حسرته
واسه قلبِ آدماس
چرا تو کوچهی يار
بوی شادی نمیياد
دِلا زيرِ خاکَن و
عاشقی رفته به باد
همهی قلندرا
به قفس تکيه زدن
پدرا بدرقهی
بچّهها نيومدن
میخوام امشب راهَمو
کج کنم سمتِ خدا
بگم: ای دلشُدهسنگ!
بِکَّن از تختِ طلا!
يه شب از شبای تار
بيا آروم تا زمين
رختِ بندگی بپوش
غربتِ ما رُ ببين
شايد اون شب مثِ ما
غمِ دنيا بِکِشی
ديگه نايی نباشه
واسه آفرينشی
يه روزی يه آدمی
شهری از خاطره ساخت
پایِِ آزادیِ عشق
همه زندگيشو باخت
پدرا جنسِ بهار
مادرا باغ شدن
پسرا سروِ بلند
همه از يه روح و تن
دخترای اون ديار
سَراشون گُل میزدن
شب که از راه میرسيد
به سحر پُل میزدن
چی شد اون روزا؟ اَمون
من و ما مونديم و درد
توی بیراهِ وطن
وطنی بدونِ مَرد
کنارِ اين همه ويران
برای اين همه درد
نمیشه سينه نسوخت
نمیشه گريه نکرد
نمیشه گريه نکرد
وقتی زندگی سياس
وقتی هرچی حسرته
واسه قلبِ آدماس
چرا تو کوچهی يار
بوی شادی نمیياد
دِلا زيرِ خاکَن و
عاشقی رفته به باد
همهی قلندرا
به قفس تکيه زدن
پدرا بدرقهی
بچّهها نيومدن
میخوام امشب راهَمو
کج کنم سمتِ خدا
بگم: ای دلشُدهسنگ!
بِکَّن از تختِ طلا!
يه شب از شبای تار
بيا آروم تا زمين
رختِ بندگی بپوش
غربتِ ما رُ ببين
شايد اون شب مثِ ما
غمِ دنيا بِکِشی
ديگه نايی نباشه
واسه آفرينشی
يه روزی يه آدمی
شهری از خاطره ساخت
پایِِ آزادیِ عشق
همه زندگيشو باخت
پدرا جنسِ بهار
مادرا باغ شدن
پسرا سروِ بلند
همه از يه روح و تن
دخترای اون ديار
سَراشون گُل میزدن
شب که از راه میرسيد
به سحر پُل میزدن
چی شد اون روزا؟ اَمون
من و ما مونديم و درد
توی بیراهِ وطن
وطنی بدونِ مَرد
................................................
فروهر گفت : گر اکنون مرا پیکر شود نابود
روان من نمیرد ، به پیکرها شود پیدا
زدالان حلول آیم به جسم مردمی شیدا
بر انگیزم یکی آتش بجان خلق آینده
فروهر شد به گور اما فروهر ها شود زنده
ستمگر بس عبث پنداشت کشتن هست درمانش
ولی تاریخ فردایی فرو گیرد گریبانش
بخواری از فراز تخت بیدادش فرود آرد
سخن در آن نمی رانم که این دم دیر و زود آرد
ولی شک نیست کآخرنیست جز این رای و فرمانش
سپاه پیشرفت اند و تکامل این جوانمردان
سپاهی اینچنین از وادی حرمان گذر دارد
بسوی معبد خورشید پیمودن خطر دارد
ولی هرکس ازین ره رفت ، بخشی شد ز نور او
همآوا گشت با فرو شکوهی او ، غرور او
