تبليغاتX
کمال کابلی

 

معرفی کتاب

 

تولدی دیگر ....

 

 

 

نقل از دیباچه کتاب  .

 

کتاب در آخرین سال یک سده و در آخرین سال یک هزاره نوشته شده است ، هزاره ای که با شاهنامه فردوسی آغاز شده و با توضیح المسایل خمینی پایان یافته است ، وقرنی که با انقلاب مشروطیت شروع شده و با استقرار فاشیستی مذهبی بسررسیده است . وارثان آن مردمی که در آغاز این هزاره استقلال و آزاده گی خویش را بدنبال مبارزه ای مردانه باز ستانده بودند ، در پایان همین هزاره محکوم بدان شده اند که در مقام صغیرانی شرعی – و صغیرانی عرفی – پا به سده و به هزاره ای تازه بگذارند . میان 188 کشور جهان امروز ، جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری است که در قانون اساسی آن برولایت فقیه ، یعنی بر حق قیمومیت معدود بر اکثریتی فراگیر صحه گذاشته شده است ، و خود قیم در « ولایت فقیه » خویش تصریح کرده است که  :

« این قیمومیت ، قیمومیت شرعی قیم بر صغیر است و قیم ملت با قیم صغار از لحاظ وظیفه و موقعیت فرقی ندارد » .

سه قرن پیش ، دنیای غرب به راهگشایی اندیشمندانی که قرن خود را شایستهء عنوان « قرن فروغ » و « عصر روشنگری » کردند ، بر رژیم قرون وسطایی « قیم و صغیر » کلیسای مسیحیت و دیوان تفتیش عقاید آن خط بطلان کشید و از این راه آغازگر تحولی شد که برتری همه جانبه کنونی جهان مسیحیت را در صحنه تمدن بشری بدنبال آورده است . این جهان برتر مسیحیت که در حال حاضر 90 کشور و دو میلیارد نفر جمعیت دارد ، به استثنای کشور تشریفاتی واتیکان ، در هیچیک از کشور های خود نه یک رییس جمهور کشیش دارد ، نه یک نخست وزیر کشیش ، نه یک رییس پارلمان کشیش ، نه یک رییس قوه قضاییه کشیش . قوانین جاری آن نیز کلا قوانینی هستند که توسط خود ملتها وضع و توسط خود ملتها تعدیل میشوند ، ونه آن مقررات « ابدی » کتاب مقدس انجیل که در جهان امروز مطلقا قابل اجرا نیستند .

... و درست در چنین شرایطی ، در سرزمین کشوری که در دوران سه هزار ساله تمدن خود ، سه آیین بزرگ آریایی را بر مبنای اصالت و نه عبودیت انسانها به جهان بشریت عرضه داشته است ، بنام اجرای وظیفه شرعی از وارثان همین فرهنگ سه هزار ساله خواسته میشود که صغیران بلاعزل کسانی باشند که افق آگاهی خودشان از واقعیتهای جهان دانش غالبا از حد رساله های قرون وسطایی فقه و حدیث حجره هایشان فراتر نمیرود . چنین صغیرانی اگر میتوانند ادامه سروری صغیرپروران و ادامه حقارت زده گی یک ایران جهان سومی را تضمین کنند ، مسلما نمیتوانند سازندگان سرفراز ایران فردا باشند ، زیرا کسانی که بر صغارت خود صحه گذاشته باشند الزاما بر حقارت خود نیز صحه گذاشته اند .

ایران کهن برای بازیابی اصالت خود باید نخست اصالت فرهنگی خویش را بازیابد ، و چنین بازیابی مستلزم یک خانه تکانی فکری در مقیاسی هزاره ای است .

آنچه امروز واقعا مورد نیاز ملت ماست ، جراحی پلاستیکی نیست ، تولدی دیگر است . انتشار کتاب حاضر تلاش کوچکی است که در راه این خانه تکانی بزرگ انجام می گیرد .

 

شجاع الدین شفا .

برای اینکه بت پرست نباشی ، کافی نیست که بت ها را شکسته باشی ، باید خوی بت پرستی را ترک  گفته باشی .

نیچه .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 22:14 | Mon 15 Jan 2007

کانادا در افغانستان ، دنباله رو امریکا است ....

 رسانه های خبری کانادا چشم شان را بر مطالبه خروج کامل کانادا از افغانستان و اعتراض جهانی به کشتار مردم عادی آن می بندند  

روز یک شنبه هفتم جنوری 2007 پیتر مک کی, وزیر امور خارجه کانادا وارد افغانستان شد تا در طول سفر دو روزه خود با سربازان و دیپلمات های کانادا در افغانستان و همچنین با مقامات افغانستان ملاقات نماید. سی بی سی با تیتر بزرگ « مک کی از افغانستان دیدار میکند, پیشرفت ها را می بیند » این خبر را در اختیار مردم کانادا گذاشت و از زبان مک کی نقل کرد که  «  وی پیشرفتی را در اطراف کابل دیده است که تا چند سال قبل حتی قابل فکر نبوده است. » و سپس عکس وی را در حالیکه دست یک زن افغانستانی را میفشارد, در سایت خود به چاپ رساند تا سندی بر  « پیشرفت »  ادعایی خود ارائه دهد. این در حالی است که این رسانه و دیگر رسانه های خبری سرتاسری کانادا خود را بر نابسامانی ای که اشغال افغانستان توسط ایالات متحده و یارانش و از جمله کانادا, مضافا بر شرایط اسفبار دوران طالبان, برای مردم افغانستان و بخصوص زنان آن بوجود آورده است, به کوری میزنند تا به توجیه سیاست های ضد انسانی کانادا در افغانستان بپردازند.  از فشارهای اقتصادی  سیاسی بر مردم نمیگویند. از روستائیان افغانی که پس از خشکسالی محصولاتشان را از دست داده و به ناچار دختربچه های خود را در ازای دریافت پول ناچیزی برای خرید آذوقه میفروشند, حرفی نمیزنند.  نمیگویند که اگر زنان افغانستان در زمان طالبان از تحصیل و اشتغال و بسیاری از حقوق های اجتماعی دیگر محروم بودند, این محرومیت ها در طول دوران 5 سال  « پیشرفت » همچنان پابرجاست و حتی افزایش یافته است. تحصیل دختران که بعنوان یکی از دستاوردهای  «دموکراسی » در بوق و کرنای رسانه های مدافع اشغال کرده شده و بعنوان یک  « موفقیت  » بی چون و چرای آن جا زده میشود, هیچ تغییر اساسی ای را در زندگی زنان و اذیت و آزار آنها توسط گروهای نظامی وابسته به دولت و جنگ سالاران ایجاد نکرده است و زنان و دختران همچنیان در افغانستان هیچ امنیتی ندارند و خانواده ها از ترس  ربوده شدن  و مورد تجاوز و آزار روحی روانی و جنسی قرار گرفتن دخترانشان, از فرستادن فرزندان خود به مکاتب جلوگیری میکنند.  به دنیا نمی گویند که از هر 10 نفر افغان, هنوز هفت تن آنها همچنان بیسواد نگهداشته شده اند. در هیچ یک از رسانه های کانادا از60 تا 70 درصد ازدواج های اجباری, از جمله ازدواج دختران شش ساله, 5 هزار حادثه جنایی مربوط به برخوردهای مجازاتی ناموسی, 197 مورد اقدام به خودکشی در میان زنان و دختران جوان و... نشانی نیست.  با این امر که 92 درصد هروئین دنیا اکنون از افغانستان می آید, مشکلی ندارند تا خبرش را درج کنند. برای آنها همکاری جنگ سالاران با دولت دست نشانده کرزی امری است که باید به "پیشرفت" و استقرار "دمکراسی"  وارداتی خدمت نماید و شهامت ندارند که بگویند متأسفانه با آنچه که اشغالگران بر سر افغانستان آورده اند, اکنون شاید 70 درصد مردم افغانستان بازگشت طالبان را ترجیح میدهند. از آزار زندانیان را توسط نیروهای اشغال گر گزارش نمیکنند و اگر خبری هم درز کرد, آن رسانه مورد توبیخ قرار میگیرد و به گفته رامسفلد  « باید مراقب باشند که چه میگویند » .  این  « مراقبت » تا بدانجا می کشد که این رسانه ها از جنایات نیروهای اشغالگر و از کشتارهای آنها در افغانستان و به قربانی گرفتن مردم اسیر در جنگ, سخنی نمیگویند.  در همین رابطه  مطلب زیر را میگذارم تا وجوه کوری رسانه های اصلی کانادا, که یک کوری حساب شده است, بیش از پیش روشن گردد.

نوشته  Dave Markland

شاید کسی انتظار داشته باشد که رسانه های اصلی کشور ما خود را از طریق دادن پوشش خبری به جنگ درعمق خود, و به همراه درج نظرات منتقدانه و تند و تیز سردبیر, در یک چنین بحثی درگیر کنند.  برعکس,  محترم ترین رسانه های ما, از به تصویر کشیدن نقش نظامی منفی ما و متحدین ناتوی ما, تا مدت های طولانی بطور قابل ملاحظه ای اجتناب ورزیدند تا جائیکه برخی از اتفاقات تکان دهنده و هولناک, که برای فهمیدن نقش نیروی نظامی ما در افغانستان و تأثیرات آن بر مردم آن کشور, اهمیت حیاتی دارد را کاملا نادیده گرفتند

پرسنل نظامی کانادا مستقر در استان  قندهار در افغانستان, عملیات ناتو بنام مدوسا را, که مقرهای طالبان در مناطق پنجوایی این استان را مورد هدف داشت, در اوایل ماه سپتامبر 2006رهبری کرد. رسانه های کانادا, به همراه خبر کشته شدن صدها تن از جنگجویان دشمن  در حمله مدوسا, خبر از تلفاتی مبنی بر کشته شدن 5 سرباز کانادایی نیز دادند.  اما از گزارش اینکه تعداد 80 هزار نفر مردم عادی  خانه های خود را ترک نموده  و فرار کرده اند, هیچ نشانی نیست. ضمن اینکه " حداقل 50 نفر از مردم عادی در اثر چندین هفته بمب باران کشته شدند" (نیویورک تایمر, 27 نوامبر 2006)

نگرانی های مردم در کانادا منجر به سیلی از مناظرات عمومی و عکس العمل مردم در برنامه های رادیویی و ابراز نظر در همه پرسی ها گردید.  همه این اقدامات , به تلاش های متداوم در سرتاسر کشور, مبنی بر ادامه مطالبه خروج کانادا از افغانستان کمک رساند.

شاید کسی انتظار داشته باشد که رسانه های اصلی کشور ما خود را از طریق دادن پوشش خبری به جنگ درعمق خود, و به همراه درج نظرات منتقدانه و تند و تیز سردبیر, در یک چنین بحثی درگیرکنند.  برعکس,  محترم ترین رسانه های ما, از به تصویر کشیدن نقش نظامی منفی ما و متحدین ناتوی ما, تا مدت های طولانی بطور قابل ملاحظه ای اجتناب ورزیدند تا جائیکه برخی از اتفاقات تکان دهنده و هولناک, که برای فهمیدن نقش نیروی نظامی ما درافغانستان وتأثیرات آن بر مردم آن کشور, اهمیت حیاتی دارد را کاملا نادیده گرفتند.
این مقاله, چندین مورد کشته شدن مردم عادی افغانستان توسط نیروهای ناتو را مورد بررسی قرار میدهد.  مواردی که پس از عملیات مدوسا اتفاق افتاد و چگونگی پوششی که رسانه های انگلیسی زبان کشور ما در چهارچوب برنامه کشور, به این واقعه دادند.  از جمله روزنامه های Toronto Star  و Globe and Mail .

تراژدی مضاعف
حدود ساعت 2 صبح روز 18 اکتبر 2006, هلیکوپترهای ناتو بر روی خانه های مردم در روستای آشوگو در قندهار آتش گشودند و بین 9 تا 13 تن از مردم عادی, از جمله زنان و کودکان را به قتل رساندند. تقریبا در همین زمان, در استان مجاور, یعنی هلمند نیز حملات هوایی دیگری توسط ناتو, 13 نفر از مردم عادی را به قتل رساند.  علاوه بر این, ناتو برملا ساخت که فقط یک شورشی منتسب به طالبان در این حملات کشته شد. بنا به گفته مقامات محلی, در طول حمله به آشوگه ,  در واقع هیچ فردی از طالبان در روستا نبود. ناتو تقصیر این حملات ویران کننده را به گردن اطلاعات نادرست انداخت.

اخبار این دو تراژدی توسط Kathy Gannon  , خبرنگار خبره در افغانستان, گزارش شد.  مقاله وی در آسوشیتد پرس وسیعا پخش شد. تورنتو استار گزارش او را در روز 19 اکتبر با سر تیتر  « ضربات ناتو روستائیان را کشت » به چاپ رسانداین در واقع پایانی بود بر پوشش دادن به این واقعه در تورنتو استار.  از نوشته سردبیر در این مورد و یا نظرات دیگری که در رابطه با کشتارها اهمیت داشت, خبری نبود.  سه روز بعد, یعنی در روز 22 اکتبر, تورنتو استار در یک مطلب خبری, بطور کوتاهی به این واقعه پرداخت و آن گزارشی بود از اتهام یک پدر افغانی مبنی بر اینکه نیروهای ناتو بهنگام ورود به خانه او, پسر زخمی وی را اعدام کردند.  « ناتو بعدا در این رابطه گفت که آنها خود را از این اتهام مبرا میدانند.  رجوع کنید به نوشته Bill Graveland " ناتو : هیچ شواهدی برای تأیید ادعای کشتن نوجوان افغانی از طریق اعدام وجود ندارد." که در روز 21 نوامبر در Canadian Press به چاپ رسید »

در رابطه با روزنامه  « گلوب اند میل » باید گفت که این روزنامه, زمانیکه تراژدی مضاعف  آشکار شد, آنرا کاملا نادیده گرفت.  فقط زمانی که ضربات ناتو مردم عادی بیشتری را در هفته بعد از این واقعه به قتل رساند, « گلوب اند میل » به ذکر حتی موارد قبلی پرداخت. با این وجود, گلوب اند میل وقتی که واقعه را  «با تأخیر  » گزارش کرد, کشته شدن 20 نفر مردم عادی در یک روز توسط حملات ناتو را در 18 اکتبر بیان داشت تا روز دیگر را, که 9 نفر مردم کشته شدند, خبر بدهد.  « گلوب اند میل »  در واقع انتخاب کرد که واقعه استان هلمند را در اخبار خود از قلم بیاندازد و سپس تصمیم گرفت که به ذکر کمترین تعداد مرگ در قندهار بپردازد.  بعدا سازمان دیده بان حقوق بشر در رابطه با این حملات تخمین زد که  « حداقل 22 تن از مردم عادی در اثر عملیات هوایی ناتو در قندهار و استان هلماند به قتل رسیدند. »

تکرار ...
کمتر از یک هفته بعد از این دو تراژدی در تاریخ 18 اکتبر, یک اتفاق وحشتناک تر رخ داد. پیش از سپیده دم در روز 24 اکتبر, حملات هوایی ناتو به پنجوایی یکی از مناطق قندهار, جان تعدادی از مردم عادی بیگناه را گرفت. در آن زمان تخمین زده شد که بین 30 تا 90 تن از روستائیان کشته شدند. ناتو در ابتدا مدعی شد که فقط 11 نفر از کشته شدگان در زمره مردم عادی  و 48 نفرآنها از جمله شورشیان بودند. بازماندگان این حمله, در باره بمباران خانه های خود و فرار با خانواده خود به اطراف مزارع به هنگام رگبار هواپیماهای ناتو به سوی آنها, سخن گفتند. بنا به گزارش های مکرر, 50 خانه کاملا داغان شد.

هم « تورنتو استار »  و هم  « گلوب اند میل » در روز 26 اکتبر خبر کوتاهی از این واقعه دادند که با مطلب دیگری در روز بعد دنبال شد.  مطلبی که تأییدیه ناتو را مبنی بر 11 کشته از مردم عادی  به همراه قول پرزیدنت افغانستان در مورد کمیسیون تحقیق در زمینه این واقعه, به نمایش گذاشت. هر چهارتای این مطالب را میشد در وسط صفحات روزنامه پیدا کرد و البته ارزشی نداشت که سه تای آنها در سرتیترهای صفحه اول جای بگیرند, جایی که خلاف های ناتو را برجسته میکرد.  درهیچکدام از این دو روزنامه, هیچ مطلبی از سوی سردبیر آن در مورد تراژدی اکتبر به چاپ نرسید و هیچ ستون نگاری در این زمینه مهم در این روزنامه ها قلم نزد, علیرغم این واقعیت که اعتراضات سرتاسری در رابطه با نقش کانادا در افغانستان, درست دو روز بعد از اینکه خبر بمباران پنجوایی به گوش همگان رسید, در حال رخ دادن بود.
 گلوب اند میل افشاگری درز کرده  یک مقام ناشناس ناتو را نقل کرد مبنی بر اینکه تحقیق مشترک از سوی ناتو و دولت افغانستان کشف کرد که 31 تن از مردم عادی در حمله ناتو به قتل رسیدند.

محکومیت
به دنبال واقعه 24 اکتبر, سازمان دیده بان حقوق بشر پاسخی را به ناتو صادر کرد. این سازمان جهانی حقوق بشر در یک نامه سرگشاده مطبوعاتی منتشره در 30 اکتبر تحت عنوان  «  ناتو باید بیشتر مردم عادی را حفاظت کند » , از عملیات نظامی ناتو که " به مرگ چندین دوجین از مردم عادی در سرتاسر کشور منجر شد", انتقاد کرد. مسئول بخش آسیای سازمان دیده بان حقوق بشر, Sam Zarifi  اشاره کرد که  «  تاکتیک های ناتو, از طریق استفاده از تسلیحاتی که قدرت تخریب بسیار بالایی دارند, مردم عادی افغانستان را بطور روزافزونی در خطر می اندازد. » اما در روزنامه  «گلوب اند میل » و  « تورنتو استار » از محکوم کردن ناتو توسط Zarifi و دیگر افراد سازمان او,  هیچ گزارشی نیامد و همچنین تلاش های انتقادی دیگر از ناتو, توسط صلیب سرخ و فرستاده سازمان ملل به افغانستان نیز بطور مشابهی از قلم افتادند.
هنگامیکه سازمان عفو بین الملل دو بیانه متمایز در این رابطه انتشار داد, این مدل برخورد از سوی این دو روزنامه همچنان در ماه بعد ادامه یافت.  سازمان عفو بین اللمل ضمن گفتارهایی که نشست ناتو در ریگا در اواخر نوامبر را مورد نظر داشت,  اظهار نمود که عملیات ناتو در افغانستان در جابجایی 90 هزار تن از مردم نقش داشته و حملات ناتو " از فرق قائل شدن بین مردم عادی و هدف های نظامی قصور ورزیده است.  نامه سرگشاده, 27 نوامبر, افغانستان : «  ناتو باید عدالت را در مورد مردم عادی قربانی مرگ و شکنجه, تأمین نماید. » اگر چه هر دو روزنامه گلوب اند میل و تورنتو استار معمولا اشاره های سازمان عفو بین الملل به برخی از موضوعات را نقل میکنند, اما در این مورد, نظر سازمان عفو بین الملل در هیچیک از آنها درج نشد.

نوبت کانادا
اگرچه ناتو در مورد اینکه سربازهای کدام کشور چه مسئولیت هایی را بعهده دارند, روشن نیست, مقامات بیان کرده اند که نیروهای کانادا در حملات مرگ آور در قندهار در 18 اکتبر دست داشتند. اما میزان آن (ظاهرا محدود به عملیات زمینی) توضیح داده نشده بود.  این واقعیت ممکن است به توجیه عدم گسترش گزارش (و عدم بحث) در مورد این وقایع وحشتناک در رسانه های کانادایی کشیده شود.  اما چه اتفاقی می افتاد اگرچنانچه معلوم میشد که سربازهای کانادایی مردم عادی را در افغانستان کشته اند؟  آیا گلوب اند میل و تورنتو استار احتمالا در مورد آن واقعه گزارش داده و اظهار نظر میکردند؟ متأسفانه این سئوال اکنون ممکن است بصورت منفی جواب داده شود.

در 12 دسامبر یک سرباز کانادایی در سر کشیک, یک مرد مسن افغانی را در قندهار به قتل رساند. حاجی عبدل الرحمان 90 ساله با موتورسیکلت خود به طرف قصر استاندار قندهار میرفت. وی معلم قدیمی پیری بود که برای دیدار شاگرد قدیمی خود ،« حمید کرزی» میرفت. سربازان افغانی مسئول در پست بازرسی, که با این فرد محلی معروف آشنا بودند, به وی بدون اینکه مورد سئوال و جواب قرار گیرد, اجازه عبور دادند. سرباز کانادایی به محض دیدن این امر, مظنون و گوش بزنگ گشته و به مرد پیر موتورسیکلت سوار اخطار داد. بنا به گفته سخنگوی نیروهای کانادا, وقتیکه این علامت دادن نتیجه دلخواه را برای سرباز نداشت, وی برروی مرد آتش اخطاری گشود که کمانه کرده و مرد را کشت.  مراجعه شود به ونکوور سان , 14 دسامبر, صفحه 15

این وقایع تکان دهنده  در رسانه های شناخته شده کانادا بدون گزارش ماند.  تورنتو استار, بسادگی اصلا گزارشی نداد.  در گلوب اند میل هم تنها ذکری که از آن رفت توسط Rick Salutin , ستون نگار آن در 15 دسامبر بود. ضمنا چنانچه در وب سایت سی بی سی هم جستجویی شود, نشانی از ذکر قربانی تیراندازی سرباز کانادایی در آن نیست.
از این تحقیق کوتاه بدیهی است که رسانه های اصلی کانادا زیان های قابل توجهی به عموم کانادایی ها و همچنین به مردم افغانستان که مورد حمله قرار گرفته اند, وارد کرده اند. این امر واقعا حیاتی است که رسانه های خارج از رسانه های اصلی, به کار خود جهت اطلاع رسانی به مردم در مورد این موضوع ادامه بدهند, موضوعی که بنظر میرسد رسانه های اصلی ما, عدم آگاهی عموم را در مورد آن, ترجیح میدهند.

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 8:6 | Mon 15 Jan 2007

 

  داستانی کوتاه ، از کشور همسایه .

شهر کوچک ....

 

صبح که شد ،آفتاب که زد ،یک سرد صبحگاهی که شکست ...خروس آمد ،و دانه به دانه ،دانه ها را چید .معلوم نبود ،که کدام شیر پاک خورده ای ،رفته بود ،و « لو » داده بود ؟

پدرم را که بردند ،و خواج توفیق را که بردند ،مادرم دوید ،منزل یدالله رومزی .آفاق ،شب که رفته بود ،هنوز نیامده بود . یدالله رومزی را برده بودند نظمیه ، همانطور که خواج توفیق را برده بودند ،

و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و بابا خان را ... و هنوز پیشین نشده بود ، که نور محمد آمد ، با پوزه ی باریکش و نینی چشمانش . و مادرم : اشکش رو گونه هاش بود ، که حرف نور محمد را شنید .

- خواهر به خواج توفیق ، یا اگه نیس ، به بچه هاش بگین : که بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن .

- جسد آفاق ؟

- آری خواهر .

دیشب ، پشت نخلستون تیر خورده ... بانو ، که تو چرت بود ، جیغ کشید ، مادرم جیغ کشید  و نور محمد ؟ مثل توره گریخت ... خواج توفیق صبح فرصت نکرده بود، که دودش را بگیرد ، و یقین حالا تو نظمیه خمار بود . من رفتم سراغ کبوتر هام  . بوی فضله ی کبوتر ها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو کبوتر خانه ، گرم بود و ماده ی « حبشی » خوابیده بود . یقین تخم گذاشته بود .

با سر چوب کوتاهی زدم ، به پرش که کنار رود ، تا اگر تخم کرده است ببینم . کبوتر ، بالش را تکان داد ، و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش ، به چوب حمله کرد .خصمانه حمله کرد .

صدای کفش چوبی زن ناصر دوانی آمد . از در کوتاه کبوتر خانه ، ساقهای سبزه و گرفته اش را دیدم . یقین ، چادرش را به کمر بسته بود . گودی پشت زانوهاش ؟ پر میشد و خالی میشد ، و کفش چوبیاش صدا میداد . از در کوتاه کبوتر خانه ، ساقهای گرفته اش را دیدم که : مثل قیچی ، باز و بسته میشدند ، که گودال وسط حیاط را دور زدند ، و رفتند تا ایوان روبه رو . حالا صدایش هم میآمد :

- خواهر چه خاکی به سرم کنم ؟ ...

اومدن کلبچه زدن دستش و بردنش .... مادرم گریه میکرد ، آرام اشک میریخت . خواج توفیق را برده بودند ، پدرم را برده بودند ، و معلوم نبود ، که جسد آفاق کجا افتاده است ؟ و یدالله و فتح الله رفته بودند سرکار ، که وقتی شب بر گشتند ، و اگر خواج توفیق آمد ، بفرستد مرا شعبه . باز ، به ماده ی حبشی ور رفتم . مثل سرب نشسته بود سر جا ش . تکان نمیخورد . بگمانم تخم گذاشته بود .

باز صدای پا آمد . این بار ، پاچه های زیر شلواری « بلور » زن موسی سرمیدانی بود ، که رو خاک کف حیاط ، کشیده میشد . زانوهام را به زمین زدم ، دستها را ستون کردم ، و سرم را از کبوتر خانه کشیدم بیرون ، که ببینم کجا نشسته اند . تو ایوان بودند ، بانو نبود . بگمانم ، مادرم فرستاده بودش ، که به یدالله و فتح الله خبر بدهد . انگار مادرم حرف میزد ،لبهاش که تکان میخورد . غرش دستگاه مخلوط کننده ، صداش را خفه میکرد . خزیدم تو کبوتر خانه ، و اینبار ، با ماده ی « دم سفید » ور رفتم ... و هنوز سرگرم کبوتر هام بودم ، که نا گهان ، جیغ مادرم فضا را شکافت ، و بعد ؟ جیغ زنها بود که با هم قاطی شد . از کبوتر خانه پریدم بیرون . پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فکر کمرم بودم که دیدم ، یدالله و فتح الله جسدی را گذاشته اند رو نردبان سبکی ، و گریه کنان ، گودال وسط حیاط را دور میزنند . دویدم . یک رشته موی شبق مانند ، از زیر عبای روی جسد ، بیرون افتاده بود و میلرزید . عبای سیاه آفاق بود . موی آفاق بود که برق میزد ، که نرم و مواج بود . نردبان را گذاشتند تو ایوان ، مادرم به سینه اش کوفت . بعد : زنها بودند و بچه ها بودند ، که از در خانه ما هجوم آوردند تو، و تا بجنبم ، که از ترس بچه ها در کبوتر خانه را ببندم ، خانه ی ما پر شده بود . آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق ، و به سروسینه میکوفتند .

حالا آفتاب آمده بود بالا . سایه ی دگل میدانگاهی شکسته بود ، روچینه ی خانه ی ما ، و بعد : شکسته بود رو سرجماعت ، و انتهاش ؟ افتاده بود ، رو سر علفهای خودروی گودال ،وسط خانه ، و صدای دستگاه مخلوط کننده بود که گاه اوج میگرفت ، و گاه فرو می افتاد . حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون میریختند . ظهر که شد ، پدرم آمد . ازش التزام گرفته بودند ، که تا آخر هفته ، خانه را خالی کند ، و تا آخر هفته ؟ دو روز دیگر باقی مانده بود . کبوتر هام را برده بودم ، و پر شان را بسته بودم ، و گذاشته بودمشان ، زیر سبد ، تا براشان لانه ای درست کنم . از وقتی که آفتاب زده بود ، تا حالا که ظهر سر میرسید ، ده راه ، بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم ، و اسباب کشی کرده بودیم . و حالا راه آخر بود ، که پدرم داشت ، خرت و پرتها را تو گونی میکرد ، که یکی را خودش به دوش بگیرد و یکی را من . یکهو ، صدای بولدزر بلند شد ، و من دیدم : که چینه ی گلی خانه ی ما ، به جلو رانده شد ، لرزید ، از هم پاشید وفرو هم ریخت .

پدرم زیر لب غر زد :

- بی ایمانا : نمیذارن تا خالی کنیم .

پوزه بولدوزر ، که بالای تیغه ی پهن و بران بود ، به جلو رانده شد و از روی خرابه ی دیوار کشیده شد تو خانه . پدرم گونی را به دوش کشید و گفت :

- یالا پسرم ... یالا راه بیفت .

گونی سنگین بود ، به زحمت ، بلندش کردم . و پشتم را زیرش خم کردم ، وهنوز ، از در خانه بیرون نرانده بودم که ، لانه ی کبوتر هام ، مثل حباب کف صابون ، رو تیغه ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید . تو کوچه بودم ، که نگاهم به آسمان رفت . نمیدانم ؟ نر سفید ، چطور پرش را باز کرده بود ؟ و از زیر سبد بیرون زده بود ؟ و پر کشیده بود ، تا بالای خانه ی ما ؟که زنجیر های پهن بولدوزر ، میکوبیدش . گونی را گذاشتم زمین ، و کبوتر را نگاه کردم ، که بالهاش راخوابانده ، و قیقاج آمد ، تا بالای خرابه های خانه ی ما ، بعد اوج گرفت ، و دور زد و دور زد .

انگار که خانه را نمی شناخت ، و انگار که سرگردان بود ...سوت کشیدم .. صفیر صوتم را شناخت ،

آمد پایین ، گردن کشید ، پرپر کرد و بعد ، ناگهان اوج گرفت و رفت : بالا ، بالاتر ... تا آنجا ،

که با آبی آسمان درهم شد . ته کوچه را نگاه کردم ، پدرم را ندیدم . او رفته بود و من مانده بودم

با بار سنگینی که بایستی به دوش میکشیدم .

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 21:43 | Fri 12 Jan 2007

اعدام صدام حسین ....

فرستادن صدام حسین به پای چوبه دار ، نه یک تصمیم حقوقی  ، بلکه سیاسی بود .
روند محاکمه دربغداد شبیه دادگاه  نمایشی استالین یا  نازیها  بود .
دادگاهی با قاضی دست نشانده  و حکم و مجازات از قبل تعیین شده که در سکوت شب به اجرا در آمد  ...
در دنیایی زندگی می کنیم که اخلاق و سیاست بر مبنای منافع اقتصادی دنیای بازار می چرخد. بر اساس همین سیاست است که "دوستان" و "دشمنان" تعیین میشوند.  یک بار بن لادن در مبارزه با شوروی سابق " قهرمان " میگردد ، و بار دیگر به شکل هیولایی به تصویر کشیده میشود.  یک بار صدام حسین از دوستان و یاران بارگاه به حساب می آید ، و بار دیگر دیکتاتوری خون آشام نمایانده میشود. یک بار جنایتکارانی که دستشان بخون حدود یک میلیون عراقی از سال های 2003, یعنی زمان حمله به عراق و اشغال آن ، آغشته است ، بشارت دهندگان  «  دمکراسی  »  قلمداد میشوند ، و بار دیگر اعدام بربرگونه صدام حسین بعنوان تقویت همین بشارت جا زده میشود . بیهوده نیست که جورج بوش ، رئیس جمهور  « مهد دمکراسی »  برای توجیه این بربریت میگوید : 

 «  آوردن صدام به پیشگاه عدالت ، نقطه عطفی در روند پیشرفت عراق بسوی حکومت دمکراتیک است . اعدام صدام ، اجرای همان عدالتی است که وی از مردم خود دریغ کرد » ...
اتحادیه اروپا نیزکه در قانون اساسی اش مخالف هرگونه اعدام است ، منفعت را در این دیده که دوچهره گی اروپای "متمدن" را به نمایش بگذارد.  بیهوده نیست که دولت بریتانیای  « ضد اعدام » از اینکه صدام در دادگاه به سزای اعمالش رسیده ، ابراز خرسندی کرد.
حال باید این فلسفه را بیشتر مورد کنکاش قرار داد که چه ربطی بین دمکراسی وعدالت که نماد بشریت متمدن است ، با اعدام که نشانه بربریت و وحشیگری است ، وجود دارد ؟ 

اعدام صدام حسین  ، رئیس جمهور سابق عراق نه تنها عدالت را تأمین نمیکند ، بلکه به مقاصد سیاسی دولت بوش و دست نشاندگان عراقی آن ، خدمت مینماید . شیوه ای که اعدام با آن صورت گرفت  «  عجولانه ، مخفیانه ، در پناه تاریکی شب ، با یک روند مضحک بظاهر حقوقی  »  فقط بر خصلت بی قانونی و ارتجاعی کل اقدامات آمریکا درعراق ، تأکید مینماید.
در طول روز جمعه ، 29 دسامبر 2006 ، بیانیه های ضد و نقیضی در مورد اینکه چگونه و تحت چه وضعیتی حکم مرگ صدام حسین ، انجام میگیرد ، انتشار یافت. این حکم توسط دادگاه دولت عراق در روز 26 دسامبر تأیید شده بود .  گفتگوهای بسیاری بین نخست وزیر دولت عراق ، نوری المالکی که اسما پروسه قضایی را کنترل میکند و مقامات نظامی آمریکا که کنترل واقعی زندانی و انتقال آن به محل اعدام در منطقه سبز تحت کنترل آمریکا را بعهده دارد ، انجام گرفت .
فرستادن صدام حسین به پای چوبه دار نه یک تصمیم حقوقی ، بلکه سیاسی بود. این امرقبلا از سوی المالکی بهنگام اعلام حکم مرگ توسط دادگاه در 5 نوامبر اشاره شده بود.  وی اظهار کرده بود که حسین قبل از سال جدید اعدام خواهد شد. برای تعجیل در اجرای حکم اعدام در زمان موعود ، مقامات عراقی هم اصول پایه ای منصافانه قضایی و هم قانون اساسی خود را زیر پا نهادند .  طبق قانون اساسی عراق ، امضاء رئیس جمهور کنونی عراق ، جلال طالبانی ، جهت اجرای حکم اعدام لازم می باشد .
به گفته Richard Dicker مسئول بخش بین المللی دیده بان حقوق بشر در روز جمعه 29 دسامبر 2006 در روزنامه گاردین ،  روند حقوقی این اعدام یک مضحکه بود .
وی نوشت : «  هنگامیکه رأی هیئت منصفه و حکم مجازات در تاریخ 5 نوامبر اعلام شد ، دادرسی هنوز بپایان نرسیده بود . مدارک فقط در تاریخ 22 نوامبر در دسترس وکلای مدافع قرار گرفت .  بر طبق قانون دادگاه ، وکلای مدافع باید در تاریخ 5 دسامبر فرجام میخواستندیعنی آنها کمتر از دو هفته فرصت داشتند که به پرونده 300 صفحه ای تصمیم گیری دادگاه پاسخ بگویند . دادگاه فرجام هیچگاه جلسه ای را برای بررسی دلایل حقوقی وکلای مدافع تشکیل نداد .  بررسی ای که قانون عراق آنرا مجاز میداند . این قانون مبتنی بر این است که دادگاه فرجام میتواند پرونده 300 صفحه ای تصمیم گیری را بهمراه مراسلات تحویل شده توسط وکلای مدافع و همه موضوعات مربوطه ، در طول کمتر از 3 هفته بطور منصفانه ای بررسی نماید  »  .  
رهبران بازمانده نازی دردادگاه نورمبرگ ، حقوق بیشتری نسبت به حقوقی که به صدام حسین داده شده بود ، داشتند .  روند محاکمه دربغداد شبیه دادگاه  نمایشی استالین یا نازی ها بود .  دادگاهی با قاضی دست نشانده ، حکم و مجازات از قبل تعیین شده که در سکوت شب به اجرا در آمد.

انگیزه های سیاسی
اساسی ترین انگیزه سیاسی دولت بوش ، تمایل وی به این است که یک مخالف اصلی خود را بطور آشکار و در مقابل چشمان جهانیان به قتل برساند ، تا بطور ساده  توانایی و تمایل خود را برای انجام این عمل به نمایش بگذارد. از دیدگاه کاخ سفید ، صدام درس عبرتی است برای هر مخالف امپریالیسم آمریکا در آینده . هر کسی که  خواسته های واشنگتن را به چالش بطلبد ، به سرنوشت وی دچار خواهد شد  .
این اعدام همچنین وضعیتی را برای دولت بوش تدارک می بیند که بتواند آن را بعنوان محکی در "موفقیت" ایالات متحده در عراق ادعا نماید تا افکار عمومی را از کشتار وحشتناک روزانه عراقی ها و قتل آمریکایی ها منحرف ساز  .پوشش رسانه ای در مورد اعدام ، گذارش های مرگ سربازان ایالات متحده را که در ماه دسامبر به 100 نفر بالغ شد ، کاملا تحت الشعاع قرار داد. تعداد سربازان کشته شده آمریکا در طول جنگ  ،  پیش از اینکه ماه دسامبر به پایان برسد ، به بیش از 3000 نفر رسیده است.
این قتل دولتی ، قرار است که رژیم شکست خورده المالکی را حداقل برای یک دوره کوتاه سیاسی ، تقویت کند .  رژیمی که بطور روزافرونی غیرمحبوب و بی ثبات است.  دولت بوش به المالکی فشار آورده است که از روحانی رادیکال شیعه ، یعنی مقتدا صدر که یکی از متحدین سیاسی اصلی وی است ، دست بکشد و از ارتش بسرکردگی ایالات متحده ، برای درهم شکستن ارتش مهدی که به مقتدا صدر وفادار است ، پشتیبانی نماید .
اعدام  صدام حسین ، زمینه ای را برای المالکی فراهم میکند که اعتبار خود را در میان اکثریت شیعه ، که بیشترین لطمات را در زمان حکومت صدام خوردند ، تقویت بخشد . ضمن اینکه نقشه های خود را برای تشدید خشونت بر علیه طبقه کارگر ساکن حومه های شرقی بغداد (شهر صدر) به پیش ببرد.  این شهر مرکز شیعیان مخالف اشغال ایالات متحده میباشد.
نکته دیگر این است که اعدام حسین ، نقطه پایانی بر روند حقوقی بر علیه رهبر پیشین عراق میگذارد پیش از آنکه جنایاتی که دولت های پیشین ایالات متحده در آن نقش اصلی ای را بازی کردند ، مورد بررسی مفصل قرار گیرد .  پرداختن به پرونده اعدام 148نفر شیعه در منطقه دوجیل در سال 1982  ،  بخاطر این اول از همه  انتخاب شد که قربانیان آن مربوط به حزب الدعوه میشدند.  یعنی حزب المالکی و ابراهیم جعفری نخست وزیر قبلی که از پشتیبانی ایالات متحده برخوردار بود.  و همچنین بخاطر اینکه ایالات متحده در آن اعدام ها دخالت مستقیمی نداشته است
این پرونده ، خونین ترین پرونده در زمان صدام حسین نبوده است .  پرونده دوم ، با نام  انفال ، که به کمپین کشتار کردها در سال 1987 الی 88 در انتهای جنگ ایران ، عراق مربوط است ، قرار بود در تاریخ 8 ژانویه 2007 مورد بررسی قرار گیرد. هر تحقیق جدی از این کشتار جمعی که با استفاده از گاز شیمیایی بر علیه کردها در حلبچه صورت گرفت ،  نقش دولت های پیشین ایالات متحده را آشکار میسازد.
صدام حسین ، جنگ با ایران را در سپتامبر 1980 با پشتیبانی ضمنی دولت کارتر آغاز کرد.  رابطه دولت کارتر با ایران ، در منازعه برسر تسخیر سفارت ایالات متحده در تهران و به گروگان گرفتن مقامات آن بهم خورده بود. دولت ریگان  به صدام حسین در طول جنگ 8 ساله کمک های بیشماری نمود. از آن جمله تأمین اطلاعات نظامی تاکتیکی در استفاده از تسلیحات شیمیایی بر علیه نیروهای ایران و فروش اسلحه به عراق از طریق متحدین اروپایی ایالات متحده همچون بریتانیا ، فرانسه و آلمان . دونالد رامسفلد  ، دو بار ، یعنی سال 1983 و 1984 با یک گروه ویژه به عراق فرستاده شد تا به صدام حسین اطمینان بدهد که علیرغم سروصدا پیرامون تجاوز عراق به حقوق بشر ، ایالات متحده تعهد خود را د ر پشتیبانی از عراق در جنگ ، حفظ خواهد نمود .
مورد اصلی دیگر برعلیه  صدام حسین ، یعنی مسئله سرکوب خونین شورش کردها و شیعیان در سال 1991 ، برای دولت بوش حتی بیشتر مسئله ساز بود.  زیرا دولت بوش پدر ، پرزیدنت بوش اول ، ابتدا شورش های پایان جنگ خلیج فارس را تقویت کرد ، سپس به این تصمیم خونین رسید که ادامه دیکتاتوری صدام حسین را ، به سرنگون شدن دولت عراق ترجیح بدهد ، زیرا رژیم ایران از این سرنگونی نفع خواهد برد ، امری که طراحان جنگی ایالات متحده  اصولا نگران آن بودند
مخالفت ورزیدن با دادگاه نمایشی صدام حسین و محکوم کردن اعدام وی ، بهیچوجه دال بر دفاع از حاکم پیشین عراق و یا سیاست وی نمی باشد . صدام حسین نمونه ای بود از نمایندگی بورژوازی ملی در یک کشور عقب مانده و تحت فشار " گاها با امپریالیسم در نزاع قرار میگیرد " که بطور ظالمانه ای متعهد به دفاع از قشر ممتاز و منافع بورژوازی عراق برعلیه طبقه کارگر عراق بود.
اولین اقدام بزرگ سرکوب توده ای  صدام حسین در اواخر سال های 1970 یعنی در اوج قدرت وی صورت گرفت  . یعنی زمانی که حزب بعث د ست به کشتار رهبران حزب کمونیست زد و جنبش میلیتانت طبقه کارگر را که در بغداد و مناطق نفتی متمرکز بود ، در هم کوبید. تقسیم بندی کنونی عراق به خطوط مذهبی سکتاریسیتی ، یکی از نتایج پایدار این سرکوب بیرحمانه طبقه کارگر است که در آن زمان توسط ایالات متحده مورد تشویق قرار گرفت.
بهرحال ، رهبرعراق در یک دادگاه مورد حمایت طبقه کارگر ، محاکمه و مجازات نشد.  وی در یک دادگاه قلابی  توسط یک رژیم اشغالگر که پس از تجاوز و فتح عراق توسط ایالات متحده بوجود آمده است ، محاکمه شد. به عبارت دیگر، جنایات وی توسط کسانی مورد قضاوت و مجازات قرارگرفت که خود مقصرین جنایات حتی بزرگتری هستند.

اعدام صدام در روز عید قربان مسلمانان ، همراه با پی آمد های خونین نزاع سنی و شیعه ، بزرگترین خطری است که امریکا و انگلیس ، آگاهانه به آن دامن می زنند و با اصرار نیز اجرای حکم اعدام را به گردن دولت عراق و مالکی می اندازند . در شرایطی که در افغانستان ، جنگ سالاران و قاتلین مردم به کمک ایالات متحده ، وکیل پارلمان و سناتور میشوند ، دیکتاتور های همانند پینوشه ، تا پایان عمر خود به دور دنیا سفر کرد و مصون از پیگرد قانونی باقی ماند و آن دیگری ، میلوسویچ که دادگاهش چندین سال ادامه یافت و سرانجام با مرگش در زندان ناتمام ماند .

 مرگ شتابزده صدام ، نمایشی بود دراماتیک ، جهت تداوم قدرت و سلطه در خاور میانه .
جورج بوش باعث شد که تعداد بیشتری عراقی نسبت به زمان حسین کشته شوند " از زمان اشغال عراق در مارچ 2003 , برطبق مطالعات Johns Hopkins School of Public Health , حدود 655000 نفر کشته شده اند و هنوز دوسال دیگر به پایان دوره دولت بوش باقی مانده است. این رقم هنوز شامل کشته شدگان ناشی از همدستی آمریکا با صدام حسین در جنگ ایران - عراق, و ناشی از تحریم اقتصادی عراق به سرکردگی ایالات متحده  توسط روئسای جمهور پیشین ایالات متحده " بوش پدر ، کلینتون ، خود بوش "  که مرگ بیش از یک و نیم میلیون عراقی را از سال 1991 تا 2003 سبب شد ، نمیشود .
عدالت واقعی برای مردم شکنجه شده و سرکوب شده عراق ، همچنین برای مردم آمریکا ، بریتانیا و دیگر قربانیان جنگ بسرکردگی ایالات متحده ، فقط آن زمان جامه عمل بخود می پوشد که مسئولان تجاوز و اشغال «  بوش ، چینی و همدستان آنها  »  بخاطر ایجاد جنگ غیرقانونی و تجاوز به عراق ،  به محاکمه کشانده شوند.   

منبع : wsws

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 17:31 | Tue 9 Jan 2007

 

تمام پیشرفت انسان در طول تاریخ ، از آغاز تا امروز ، حرکتی است از تیر و کمان به موشک ...

 

سال 2006 ، سال سیاهی بود ...

 

-         در سالی که گذشت شش میلیون کودک زیر پنج سال از گرسنگی جان دادند . در هر پنج ثانیه یک کودک .

-         در هر روزی از سال 2006 سه صد زن باردار به دلیل کمبود آهن ، در حین زایمان مردند .

-         در سالی که گذشت 852 میلیون انسان غذای کافی نداشتند و این تعداد افراد گرسنه ، بیش از مجموع جمعیت امریکا ، کانادا و اروپا است .

-         هنوز در میان کشور های در حال توسعه ، عامل درجه اول مرگ و میر انسان ها ، سوء تغذی است .

-         روزی نبود که در آن سخنی و خبری از کشته شدن عده ای به دست عده ای دیگر درمیان نباشد. عراق و کشته هایش آن قدر تیتر روزنامه های خبری شدند که دیگر همه عادت کردیم . جنگ اسراییل و لبنان ، دهشتی دیگر بود که در برابر چشمان جهانیان ، کودکان و زنان در زیر خرابه ها جان دادند و به گور شدند، بی هیچ بهانه ای و سببی ، جز نمایش قدرت و ایجاد رعب . قربانیان مناسبت ها و روابط سیاسی ...

-         افغانستان همچنان بزرگترین تولید کننده تریاک در جهان بود و کانون وحشت ، بی عدالتی و فساد . مردمان خسته از جنگ سه دهه ، منتظر امنیت و نان ، که غرب مدرن برایش وعده داده و به ارمغان خواهد آورد که نیاورد . بناء طالبان برگشتند و گرسنگان را اجیر کردند چون گفته شده که مردمان بیکار لشکر شیطان اند .

-         جنایتکاران و جنگ سالاران که از فرش برعرش نشسته و در پارلمان لانه گزیده اند ، در امنیت عام و تام بسر میبرند و امریکاییان با دستان باز در کشور بی صاحب و بی پرسان ، مشغول بمباردمان خانه ها و کاشانه های مردمان اند و کما فی السابق ، انسان های بیگناه را از روی جاده ها اختطاف میکنند و در زندان های مخوف بگرام و قندهار شکنجه میدهند و القاعده میجویند .

-         در میان غوغا های خبری و نفیر تبلیغات و سکس و سینما ، جورج بوش و شرکا یش ، کانون خبر های داغ دنیا بودند و دیکتاتورها نیز ، همچنان ایام به کام شان بود .

-         سال 2006 چون سال گذشته ، سال از خودبیگانگی انسان بود . هرچند در لابلای رسانه ها و زرق و برق تکنولوژی و پیشرفت و در وانموده ای از واژه های دموکراسی و آزادی پنهان بود و انسان هم چنان مستعمره ی سرمایه بود .

-          نمیتوان با لبخندی برلب ، نقش یک امیدوار را در میان تباهی بازی کرد . باید کاملا اعتراف کرد که سال 2006 ، سال سیاهی بود .  سال 2007 که می آید ، بایست بیش از پیش بیاندیشیم تا سالی که گذشت را به تکرار ننشینیم .

 

ارقام از سایت :    www.wfp.org

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:42 | Wed 3 Jan 2007

 

بنیادگرائی مذهبی

یا

 بازی شیطانی

نوشته روبرت دریفوس

ترجمه فروزنده فرزاد

(1)

 

 

پیشگفتار- در تاریخ جنگ سرد و نظم نوین جهانی فصلی نانوشته وجود دارد. این فصل، داستان حمایت مادی و معنوی- گاه آشکار و گاه پنهان- ایالت متحده ی آمریکا از فعالیت اسلامگرایان واپسگرا و ارتجاعی اندیش است. کتاب "بازی شیطان" می کوشد پیوند گمشده ی حیاتی میان این دو را نشان دهد.

شناخت این پیوند از این رو مساله ای حیاتی است، که سیاست کمتر شناخته شده ی شش دهه ی گذشته ایالات متحده ی آمریکا در حمایت از این اسلام، تا حدی در پیدایش "تروریسم اسلامی" به عنوان پدیده ای جهانی، موثر بوده است. گذشته از این، طراحان استراتژی بر پایی امپراتوری آمریکا در خاورمیانه، شمال آفریقا و آسیای جنوبی و مرکزی، امیدوار بودند که تا حدی با تکیه بر اسلام سیاسی، این پروژه را پیش ببرند؛ اما خیلی دیر و پس از رخداد واقعه ی 11 سپتامبر 2001، نتیجه ی این بازی شیطانی آشکار شد. در چندین دهه ی متمادی، ایالات متحده با اسلامگرایان طرح دوستی ریخت، آنان را اینجا و آنجا و با روش های گوناگون از آنها استفاده کرد، از آنها بعنوان متحد خویش، در جنگ سرد استفاده کرد و حتی در مقاطعی به آنان خیانت نیز کرد. این شیوه ی برخورد با اسلامگرایان در نهایت زمینه ی رشد تروریسم اسلامی و پشت کردنشان به حامی خود را تقویت کرد. به این ترتیب روحانیون مذهبی در هیات شیاطینی انتقام جو نه تنها لبه ی تیز شمشیر خود را به سمت ایالات متحده برگرداندند، که تهدیدی برای دموکراسی، سکولاریسم، ناسیونالیسم، جنبش چپ و حقوق زنان نیز شدند. بخش تقریبا کوچکی از اسلامگرایان در زمره ی تروریست ها قرار گرفتند، و بخش عظیمی از این دسته، با افکار قرون وسطایی خویش می خواهند چرخ تاریخ را به قرن هفتم میلادی بازگردانند.

در دوران جنگ سرد از 1945 تا 1991 از نظرگاه غرب، تنها اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی دشمن به حساب نمی آمد و ایالات متحده، رهبران کشورهای خاورمیانه، شمال آفریقا، آسیا و بطور کلی جهان سوم را هم چنانچه صمیمانه مهر تاییدی بر پروژه ی سیاسی او نمی زدند و یا هژمونی غرب و به ویژه آمریکا را به چالش می کشیدند، تحت فشار می گذاشت. آنچه ایالات متحده را نسبت به رهبران این کشورها ظنین می کرد تمایل به ناسیونالیسم اومانیستی، سکولاریسم و سوسیالیسم بود. اینها از نگاه امریکا "ایدئولوژی هایی مخرب" بودند که بنیادگرایی اسلامی در حال ظهور را نیز به هراس می انداخت. در این منطقه از جهان اسلامگرایان واپسگرا نه تنها در گستره ی فکر و اندیشه، که در پهنه ی کارزار عملی نیز وارد میدان مبارزه ای تمام عیار و خشونت آمیز با عاملان اندیشه های مترقی شدند. در دهه های متمادی، ایالات متحده، همدستی با اسلامگرایان افراطی را ضد ناسیونالیسم عرب- و همزمان، ناسیونالیسم ایران و ترکیه و هند- در سیاست خود گنجاند و آن را مفید یافت.

با نگاه در مقیاسی وسیع تر، آشکار است که ایالات متحده ی آمریکا سال های زیادی سعی در ایجاد سدی دفاعی در مرزهای جنوبی اتحاد شوروی داشت. از یونان تا چین زنجیر کشورهای اسلامی القا کننده ی ایده ی تقویت پدافندی ماژینو[1] توسط این کشورها بود. بتدریج ایده ی "کمربند سبز" در مرزهای جنوبی اتحاد شوروی شکل گرفت. تنها جنبه ی تدافعی چنین ایده ای مطرح نبود، بلکه گذشته از این، با توجه به خصلت سرکش و تهاجمی بنیادگرایی اسلامی، طراحان این سیاست های ستیزه جویانه در آمریکا، سودای تحریک مسلمانان جمهوری های آسیای مرکزی اتحاد شوروی و از درون فروپاشاندن آن را نیز در سر داشتند.

ایالات متحده نه تنها با اسلام به عنوان مذهبی متشکل از باورهای سنتی و چهار چوب اندیشه ایی خاص که میلیون ها مسلمان بدان معتقدند استفاده ی ابزاری کرد، که اسلام واپسگرا را بیشتر به خدمت گرفت. بر خلاف ایمان اسلامی که ریشه در 14 قرن گذشته دارد، باید ریشه های این اسلام گرایی، بعنوان آئینی سیاسی را در اواخر قرن 19 میلادی جستجو کرد. انگاره های اسلام گرایی ستیزه جوی امروز با ویژگی نظری جهانشمول در نظر مسلمانان با تفکرات سنتی و متفکران مسلمان، چیزی غریب و در واقع تحریف اسلام می نماید. به هر حال چنین پدیده ای خواه پان اسلامیسم نامیده شود، خواه بنیاد گرایی اسلامی و یا اسلام سیاسی، آنچه نمی توان در آن شکی داشت، ماهیت کاملا متفاوت آن با باورهای مذهبی سنتی اسلام و به عبارت دیگر پنج رکن اصلی دین اسلام است. آشکارا اسلام گرایی تحریفی از باورهای سنتی اسلام و ایدئولوژی دگرگون شده ای است که ایالات متحده ی آمریکا چه مالی و چه معنوی، با سازماندهی، از آن حمایت همه سویه کرد. مصادیق پشتیبانی آمریکا را اینجا و آنجا در کشورهای جهان سوم می توان دید. "الاخوان المسلمین" در مصر، انجمن حجتیه در ایران، وهابیون راست آیین در عرستان سعودی، حماس و حزب الله در فلسطین، مجاهدین در افغانستان و دست آخر اسامه بن لادن.

 

(2)

 

ایالات متحده ی آمریکا بکار گرفتن اسلام سیاسی در خاورمیانه را موثرترین و در عین حال سهل ترین شیوه در روند پیاده کردن پروژه ی امپراتوری خویش یافت. از آغاز نفوذ در منطقه تا دست اندازی ها و مداخلات نظامی، و سرانجام حضور مستقیم نظامی در جریان اشغال عراق و افغانستان، همواره اسلام سیاسی ابزاری در خدمت این هدف بوده است. در سال های دهه 50 میلادی آمریکا نه تنها اتحاد شوروی را دشمن خود می پنداشت که ناسیونالیسم در حال ظهور جهان سوم، از جمال عبدالناصر گرفته تا مصدق را نیز دشمن خود می پنداشت. آمریکا و بریتانیا می بایست به شیوه ای مانع رشد فزاینده ی شخصیت محبوب و مردمی ناصر به عنوان رهبر ناسیونالیسم عربی شوند و برای این کار "الاخوان المسلمین" بهترین گزینه بود. در ایران نیز در جریان کودتای 28 مرداد 1332 حمایت مالی آمریکا از رهبری "فداییان اسلام" که گروهی افراطی مذهبی و نسخه ایرانی "الاخوان المسلمین" مصر بودند، نقش مهمی بازی کرد. بعدها در دهه ی 50 میلادی، آمریکا از اسلام گرایان عربستان سعودی به عنوان سدی در برابر پیشروی ناسیونالیسم چپ در این کشور بهره گرفت.

علیرغم همه تلاش آمریکا، جناح چپ ناسیونالیسم عربی و سوسیالیسم عربی در دهه ی 60 میلادی از مصر و الجزایر تا سوریه، عراق و فلسطین گسترش یافت و آمریکا به منظور مقابله با خطر گسترش بیشتر این جنبش ها؛ عربستان را متحد خود در منطقه کرد؛ با این هدف که بتواند از بنیادگرایی وهابی در عرصه ی سیاست خارجی عربستان استفاده کند.

بستن پیمان با ملک سعود و شاهزاده فیصل (ملک فیصل بعدی) در راستای تشکیل بلوک اسلامی از شمال آفریقا تا پاکستان و افغانستان انجام گرفت، و حکومت عربستان سعودی دست بکار برپایی انجمن ها و موسساتی برای تجهیز و سازماندهی جناح راست وهابیون و "اخوان المسلمین" شد. فعالان سعودی که به کشور بازگشته بودندIslamic Center Geneva (1961)، " وحدت جهان مسلمین" (1962)، سازمان کنفرانس اسلامی (1969) و سازمان های دیگری را بنیاد نهادند، که در حقیقت هسته ی نخستین جنبش جهانی اسلامی شدند. در دهه ی 1970 با مرگ ناصر و ضعیف شدن ناسیونالیسم عربی، فرصت برای حرکت های نوین اسلام واپسگرا به عنوان تکیه گاه حکومت های وابسته به ایالات متحده فراهم شد. به دنبال آن و با روی کار آمدن "انور سادات" در مصر و حمایت او از اسلام گرایان مرتجع این کشور، به عنوان نیرویی بر ضد ناصریسم، کودتای ژنرال "ضیاء الحق" در پاکستان و تشکیل دولت اسلامی در این کشور، و عروج "حسن الترابی" رهبر "الاخوان المسلمین" سودان برای کسب قدرت در این کشور، آمریکا متحدان خویش را یافت. همزمان ایالات متحده بنیادگرایی اسلامی را سلاحی مفید و موثر بر ضد اتحاد شوروی یافت، بویژه در افغانستان و آسیای مرکزی، جایی که نقطه ضعف بالقوه ی اتحاد شوروی بود. با تسریع روند شکل گیری انقلاب ایران، توافق آمریکا با اسلامگرایی و ناآگاهی وسیع سران آمریکایی از تمایلات اسلامگرایان ایرانی، زمینه رشد آیت الله خمینی شد. اعتبار و سابقه ی ضد کمونیستی او را فورا به رسمیت شناخت، نتیجه اینکه آثار بالقوه ی حرکت او در ایران ناچیز شمرده شد. حتی پس از انقلاب بهمن 57 نیز هنوز آمریکاییان و متحدان آن درک نکرده بودنند که اسلام گرایی نوین می تواند به نیرویی خطرناک و غیر قابل کنترل مبدل شود.

ایالات متحده ی آمریکا میلیاردها دلار برای حمایت از مجاهدان افغانستان که بوسیله گروه های متحد با "الاخوان المسلمین" هدایت می شدند هزینه کرد. زمانی که اسرائیل و اردن پنهانی تروریست های "الاخوان المسلمین" را در جنگ داخلی این کشور پشتیبانی می کردند و یا در جریان ترویج اسلام گرایی در مناطق اشغالی فلسطین بوسیله ی اسرائیل، و کمک این کشور به پایه ریزی حماس، آمریکا خیلی عادی از کنار این مسائل گذشت. همچنین، زمانی که نومحافظه کاران به کمک سیا و شخص "بیل کازی"[2] وارد معاملات پنهان با سران رژیم ایران شدند، آمریکا به عواقب ناشی از آن توجهی نداشت.

با آغاز دهه 90 میلادی جنگ سرد دیگر پایان یافته بود و کارکرد اسلام سیاسی مانند گذشته به عنوان ابزاری در خدمت جنگ سرد مشکوک می نمود. اینگونه، برخی استراتژیست ها "ایسم" جدید (اسلامیسم سیاسی) را بجای کمونیسم، دشمن جهانی ایالات متحده قلمداد کردند.

هر چند که این امر، درباره ی قدرت جنبش اسلامی که به کشورهای فقیر و توسعه نیافته محدود بود، گزافه می نمود، اما این جنبش اسلامی که از مراکش تا اندونزی نیرویی بشمار می آمد ایالات متحده را ناچار به کنار آمدن با آن کرد. پاسخ آمریکا به این مساله گنگ بود. در دهه ی 1990 ایالات متحده با زنجیره ای از بحران ها در این زمینه مواجه شد؛ برای نمونه الجزایر از قدرت گرفتن اسلام گرایان پشتیبانی کرد. این کار صرفا ایجاد فرصتی به منظور فروش تسلیحات و حمایت مالی از ارتش در برابر اسلام گرایان واپس اندیش بود، اما در عین حال آمریکا باب گفتگو با اسلام گرایان الجزایر را که آشکارا به تروریسم روی آورده بودند گشود. در مصر در حالی که "الاخوان المسلمین" و شعبات آن از جمله سازمان زیر زمینی تروریستی وابسته به آن برای رژیم "حسنی مبارک" تهدید جدی بشمار می آمدند؛ آمریکا به پشتیبانی خود از "الاخوان المسلمین" ادامه داد. و دست آخر در افغانستان ویران از چند دهه جنگ، طالبان با حمایت آمریکا به قدرت رسید. حتی زمانی که القاعده ی اسامه بن لادن شکل می گرفت، آمریکا متحد جناح راست اسلام گرایی در پاکستان، عربستان سعودی و کشورهای حوزه خلیج فارس باقی ماند.

11 سپتامبر رخ داد.

پس از واقعه ی 11 سپتامبر دولت بوش با پذیرش نظریه نومحافظه کاران مبنی بر اینکه جهان امروز جهانی است که با تز "برخورد تمدن ها" تعریف می شود، دست بکار آغاز جنگ همه جانبه ای با تروریسم شد. قاعدتا لبه ی تیز حمله، متوجه القاعده بود؛ ویروس زهرآگینی که ایالات متحده آمریکا بیش از همه در پدید آوردنش نقش داشت. حتی هنوز هم ایالات متحده چه پیشتر و چه در هنگام یورش به عراق- کشوری سوسیالیست و سکولار که سالیان متمادی بر ضد بنیادگرایی اسلامی مبارزه کرده بود- از جناح راست شیعیان این کشور از "آیت الله سیستانی" تا احزاب اسلام گرای افراطی چون "مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق" و"حزب الدعوة" که هر دو از سوی رژیم تهران حمایت می شوند، فعالانه پشتیبانی می کند و آنان را در قدرت سهیم می کند.

 

(3)

 

گزافه ی برخورد تمدن ها یا تصادم ساختاری میان تمدن غرب و تمدن اسلامی پدیده ی شومی است که با ورود آمریکا در جنگ دوم جهانی به خاورمیانه، یعنی جایی که کمترین آگاهی را نسبت بدان داشت آغاز شد. در واقع اشتباهات ایالات متحده در نیمه ی دوم قرن بیستم در جریان بازی با کارت اسلام از شناخت بسیار سطحی او از این پدیده ناشی شد.

تا پیش از 1941 خاورمیانه برای آمریکاییان مکانی هراسناک و وهم آلود بود. سرزمینی خیال انگیز از شیوخ  و حرمسراهایشان، سلاطین دستاربند و گرمابه های شرم آور، بیابان های پر از نخل و اهرام و سرانجام سرزمین مقدس (فلسطین). در متون ادبی کهن از جمله در اشعار، رمان ها و سفر نامه ها، این قسمت از جهان در هاله ای مرموز و وسوسه آمیز از اصول غیر اخلاقی و غیر مذهبی توصیف شده است. در تصاویر نقاشی، مردمان این سرزمین ها در شکل مسلمان هائی شمشیر بدست که از فرهنگ و تمدن به دورند ترسیم می شدند. این سرزمین از دید غربیان مکان امن دزدان دریایی و ترکان عثمانی بود. واژه ی "ترک" هنوز هم در معنای منفی بکار می رود.

کتاب "ساده لوحان خارج رفته"[3] (1969) نوشته ی "مارک تواین" نویسنده ی آمریکایی، خود بیانگر ساده لوحی و خوشباوری آمریکایی درباره ی خاورمیانه است. هنوز عده ی بسیار کمی از این موضوع اطلاع دارند که مارک تواین - شاید تیز بین ترین و نکته سنج ترین طنز پرداز آمریکایی- تنها با اقامتی کوتاه در خاورمیانه و کشورهای مدیترانه، چنین برداشتی از مردمان این سرزمین ها را در کتابش آورده است. این کتاب عمیقا بر خوانندگان قرن نوزده تاثیر گذار بوده است. اما متاسفانه خود تواین نیز در تکوین این نگاه متعصبانه نسبت به اسلام و مسائل مرتبط با آن دخیل بود و از آن بهره نیز گرفت. در سفر ترکیه، سوریه، لبنان و فلسطین تواین با بیزاری نسبت به بربریتی که شاهد آن بوده است می نویسد: "استراحتگاه ها با نقوشی بر دیوارها از بالا تا پایین پوشیده شده است و تاپاله ی شترها را می بینی که بر روی هم گذاشته شده اند تا خشک شوند." اما دمشق، "ساکنان این شهر چقدر از مسیحیان متنفرند!"، جهنمی از مسلمانان متعصب در سرزمین های عربی است. او می افزاید: "مردمان دمشق زشت ترین و شریر ترین چهره هایی هستند که تا به حال دیده ایم."....

در طلیعه ی سده ی بیستم، با آغاز جنگ جهانی یکم و فروپاشی امپراتوری عثمانی، که به "جنبش بیداری عرب" با حمایت بریتانیا و هدایت کسانی چون "وینستون چرچیل"[4]، "توماس ادوارد لورنس"[5](لورنس عربستان) و "گرترود بل"[6] انجامید، فکر خاورمیانه ی مدرن در اذهان آمریکاییان وجه غالب یافته بود. اما این تصور، هنوز رنگی رمانتیک داشت و در هاله  ناآگاهی از منطقه بود. نوشته های لورنس در کتاب مشهورش "Seven Pillars of Wisdom” درباره ی داستان های رمانتیک و عشقی خاورمیانه و نیز خاطرات او پیرامون مسائل بیابانگردی، پرفروش ترین داستان ها در ایالات متحده بود. این، خود بیانگر نگاه آمریکائیان به خاورمیانه بود. برای  آنها خاورمیانه به آنچه در فیلم ها و ترانه ها می دیدند و می شنیدند خلاصه می شد. فیلم "شیخ"(1921) اثر "رودولف والنتینو"[7] و به دنبال آن ترانه  "شیخ عربی"(1921) که شعر در آن حالتی وهم انگیز را القا می کند، به خوبی شیوه ی نگاه آمریکایی به اعراب را نشان می دهد. در قطعه ای از این ترانه چنین آمده است: "و شب هنگام، آن دم که تو خفته ای، آرام آرام به سراپرده ات می آیم..." نتیجه ی چنین آثاری سال ها باقی بود؛ چنانکه "بنی گودمن"[8] در 1937 و بار دیگر "گروه بیتلز"[9] در 1962 و "لئون ردبون"[10] به سال 1977، این ترانه را ضبط کرده اند.

در سال هایی که به جنگ دوم جهانی انجامید؛ آمریکائیان آشنا به مسائل خاورمیانه کم بودند. از قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم تنها مبلغان مسیحی، پزشکان و معلمان با اختیار خود و بیشتر برای تبلیغات مذهبی در امپراتوری عثمانی و بویژه سوریه و لبنان، به خاورمیانه سفر کرده بودند. پیشگامانی چون "دانیل بلیس"[11]، پسرش "هاروارد بلیس"[12] و "برادران داج"[13] که کالج پروتستان ها را تاسیس کردند و "مری ادی"[14] دختر یک مبلغ مذهبی که کلینیکی در لبنان ساخت؛ اولین کسانی بودند که به ولایات عرب نشین امپراتوری عثمانی رفتند. اینان در واقع، نیاکان عرب شناسان پس از جنگ دوم جهانی بودند.

 

(4)

 

در 1945، فرانکلین روزولت در جستجوی نفت به شرق روی آورد اما اسلام را یافت؛ چیزی بهتر از نفت. او وارد مواجهه ای پر افت و خیز با شاه عربستان سعودی "ابن سعود" گردید و این، سرآغاز نفوذ سیاسی- نظامی ایالات متحده ی آمریکا در منطقه شد.

آمریکا، سرمست از پیروزی در جنگ دوم خود را ابر قدرتی جهانی می دانست. نسل رهبران آمریکایی پس از جنگ دوم جهانی قلبا معتقد بودند که روح آمریکایی همگان را تسخیر خواهد کرد و اگر لازم باشد در پهنه ی زندگی حقیقی نیز.

پس از آن خاورمیانه پر اهمیت ترین منطقه ی استراتژیک جهان آنسوی دنیای صنعتی غرب و ژاپن شد. گرچه آشنایی زبانی و فرهنگی و تخصصی آمریکا با تمدن های پیچیده ی خاورمیانه بسیار کم بود، اما قدرت فائقه ی ایالات متحده مانع از تحقق سودای امپراتوریش نمی شد. در کتاب ”The Naked and the Dead” نوشته ی "نورمان مایلر"[15]، "ژنرال کامینگز"[16] پیشگویانه رها شدن قدرت آمریکای پس از جنگ دوم جهانی را توصیف می کند:

"مایلم این را گونه ای رها شدن انرژی تاریخی بنامم. کشورهایی با نیرویی نهان از منابع طبیعی و سرشار از پتانسیل بالا. پیامد تاریخی جنگ دوم جهانی، تبدیل توانمندی و پتانسیل بالقوه ی ایالات متحده به خیزشی بالفعل است...زمانی که کشوری قدرت مادی و نظامی برتر دارد، این توانایی بخودی خود هدر نمی رود. خلا ما بعنوان یک ملت با گسترش این توانایی پر می شود. میتوانم بگویم که اینک ما فراتر از مرداب های ایستای تاریخ هستیم..."

اما با حضور هر چه بیشتر در منطقه، کاستی شناخت عقلانی آمریکا از نیروهایی که در تعامل با آنها بود نمایانتر میشد.

شناخت آمریکا از خاورمیانه تا اندکی پس از جنگ دوم جهانی، عملا ناچیز و محدود به زیر مجموعه ی الهیات بود. پس از تاسیس مرکز مطالعات خاور نزدیک بوسیله ی دانشگاه پرینستون، با حمایت دولت در سال 1947، مراکز دیگری برای مطالعات مسائل خاورمیانه پدید آمد. اما سالها پائید تا کادری از کارشناسان متخصص در امور سیاست، فرهنگ و مذهب اسلامی سر برآورد.

از دوره ی ریاست جمهوری فرانکلین روزولت، اکثر سیاستمداران آمریکایی اسیر درکی نادرست و کلیشه ای و نگاهی فانتزی و سرسری پیرامون اعراب بودند. گویی مسحور شمایل آنجهانی همتایان عرب خویش بوده اند. پس از بازگشت فرانکلین روزولت به واشنگتن به دنبال دیدار وی با ابن سعود، از زبان او چنین می شنویم: "من نمیتوانم تصویر پر هیبت پادشاه سعودی را که بر تختی از تلا نشسته بود و شش برده او را در بر گرفته بودند فراموش کنم". یا دو سال بعد از قول "هری ترومن" در توصیف وی از دیدارش با یکی از سران سعودی می خوانیم: "او سیمای عرب توصیف شده در انجیل قدیم را داشت، با ریشی بر چانه، ردایی بلند و سفید و موهایی بهم بافته. همه چیز او شبیه همان توصیفات بود." و "آیزنهاور" از آنرو که آنها را "نامطمئن و بسیار متعصب" می یابد، آنها را به حساب نمی آورد. در مستندات رسمی موارد بسیار زیادی از این تلقی کلیشه وار و تهی از اطلاعات کافی شخصیت های آمریکایی از اعراب میتوان یافت. بدرازای 60 سال بعد، اندک عرب شناسان برجسته تلاش زیادی برای تغییر این نگاه شخصیت های آمریکایی داشتند، اما موفق نبودند.

(5)

 

هنگامی که آمریکا به خاورمیانه راه یافت، و وارد ارتباطات سیاسی و نظامی با منطقه شد، این نگاه فانتزی و رمانتیک آمریکایی به زندگی اعراب، همراه با افکار نژادپرستانه و تحقیر مذهبی اعراب، در روند این ارتباطات تاثیر بسیار خطرناکی داشت. شاید چنین نگاهی، نادرست و کلیشه ای، این پندار را در آمریکاییان پدید آورده است که اعراب جنگجویانی درنده خویند. شاید تعصب و جزم اندیشی مذهبی اعراب را عاملی برای مقابله در برابر کمونیسم یافتند و چه بسا پنداشتند که استمرار حضور مذهب همچون مجموعه ای از باورهای سنتی در آسیای جنوب غربی همچنان چگونگی این منطقه را آنگونه که هست، دگرگونی ناپذیر نگاه می دارد. اما به مغز آمریکاییان نیز خطور نکرد که ایدئولوژیهای سازمانهای چون "الاخوان المسلمین" پدیده ای کیفیتا متفاوت از باورهای مذهبی است و شرایط، همچنان نخواهد ماند. بی گمان هر چه بیشتر از جنگ سرد می گذشت، اتحاد شوروی، متحدان آن و ناسیونالیسم عرب دشمن مشترکی در مقابل خود می یافتند: "اسلام".

در واقع جنگ سرد به نوعی از خاورمیانه آغاز شد. در سال 1947 ترومن یونان و ترکیه را در گستره ی قلمرو خود برشمرد و آمریکا جایگزین بریتانیا در این دو کشور شد. آمریکا در مقابل اتحاد شوروی، که در آذربایجان ایران نفوذ داشت ایستاد. امپراتوری بریتانیا در حال اضمحلال بود و دوره ی عقب نشینی از کشورهای زیر سلطه و مستعمرات فرارسیده بود. بریتانیا از ترکیه و یونان چشم پوشید و نیز مجبور به ترک هند و فلسطین شد. کم کم قدرت جدید آمریکا خلا ناشی از ضعف بریتانیا را پر می کرد؛ قدرتی فریبنده در مقابل گسترش نفوذ اتحاد شوروی. (پژوهشهای بعدی نشان داد که نه استالین و نه خروشچف هیچکدام قصد تسلط یا توانایی سلطه بر خلیج فارس را نداشتند.)

اهمیت استراتژیک خاورمیانه بر کسی پوشیده نیست. این منطقه از جهان برای متحدان آمریکا یعنی اروپا و ژاپن به دلیل منابع انرژی نفتی آن ارزش حیاتی داشته و دارد. در سالهای پس از جنگ دوم جهانی، ایالات متحده عمده ی انرژی نفت مورد نیاز خویش را در خارج، از ونزوئلا و در داخل، از تگزاس، لوییزیانا و اوکلاهما تهیه می کرد و به نفت خلیج فارس وابسته نبود. اما حیات اروپا و ژاپن ناچار وابسته به ذخایر نفتی خلیج فارس بود. بی مبالغه استراتژیست های آمریکایی دفاع از اروپای غربی در جریان جنگ سرد را بدون طرح و نقشه ای برای کنترل ذخایر نفتی خلیج فارس ناممکن می دانستند. با وجود تنش ها و تضادهای درونی قدرتهای غربی، آنها یک سلسله پیمان ها در منطقه بستند. از جمله پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و پیمان نظامی بغداد[17] که عملا کمترین اثری نداشت و بعدها به "سنتو" تغییر نام یافت. همه ی این معاهدات برای مقابله با اتحاد شوروی بسته می شد. همزمان و آرام آرام واشنگتن و لندن برای مقابله با جنبش های چپ، دست به حمایت جناح راست اسلامگرا در کشورهای مختلف زدند و مشوق پیدایش "بلوک اسلامی" در این کشورها شدند. روسای جمهور، وزرای امور خارجه و گردانندگان سازمان سیا به دلیل آگاهی اندکی که نسبت به فرهنگ و مذهب در خاورمیانه داشتند، بر این گمان بودند که می توانند به آسانی اسب سواری از اسلام استفاده کنند. آنها می پنداشتند، می توانند با مردمانی که عمیقا تحت تاثیر باورهای مذهبی هستند همدردی کنند، حتی اگر این باورها از مذهبی به کلی متفاوت و بیگانه با آنچه آنها می شناسند بر خاسته باشد. به نظر آمریکا، راست اسلامی نسبت به سکولارهای چپ گزینه یی بهتر به عنوان متحد او بود؛ زیرا سکولارهای با تمایلات چپ را ابزار سیاست های مسکو می پنداشتند و طیف میانه رو تر آنها نیز شدیدا بر ضد رژیم های سلطنتی منطقه بودند. پس از تراژدی جنگ دوم جهانی رژیم سلطنتی، محدود به کشورهای عربستان سعودی و اردن نبود، که مصر، عراق، ایران و لیبی نیز در این جرگه بودند.

در دهه ی 1950 موسسات علمی و نظامی دانشگاهی به منظور تحقیق و پژوهش درباره ی مسائل خاورمیانه تشکیل شد. از این موسسات، عرب شناسان و شرق شناسانی بیرون آمدند که طرف مشورت سیاستگذاران آمریکایی برای تصمیم گیری درباره ی منطقه بودند. سیا و وزارت امور خارجه ی آمریکا دانش آموختگان مرکز "آیوی لیگ"[18] را به استخدام خود در آوردند. اینان به زبانهای عربی، ترکی، فارسی، اردو و سایر زبانهای خاورمیانه تسلط داشتند و اینگونه، هسته یی از عرب شناسان و شرق شناسان مطلع نسبت به مسائل منطقه پدید آمد. اما به اقرار خود این شرق شناسان، شمار کمی از آنان اطلاعات کافی از اسلام و اسلامگرایی داشتند و بیشترشان در مسائل اساسی اقتصادی و سیاسی مطالعه داشتند. بیشتر این عرب شناسان سکولار بودند و درکی از بنیاد گرایی اسلامی نداشتند. در واقع بیشتر آنان با ناسیونالیسم عربی احساس همدردی داشتند و اسلام را تنها سمبلی از گذشته ی منطقه به شمار می آوردند.

با این همه و با دامنه دار شدن جنگ سرد، آندسته ازماموران سیا و وزارت امور خارجه ی آمریکا که از ناسیونالیسم عرب پشتیبانی می کردند به مرور زمان حذف شدند. نظرات این افراد از سوی هدایت کنندگان جنگ سرد و حامیان اسرائیل که هر نوع هواداری از اعراب را تضعیف می کردند، مورد حمله قرار می گرفت. تا سالهای دهه ی 1970 دیگر واژه ی "عربیست" آنچنان بار منفی یافته و مذموم جلوه داده شده بود، که به سختی اعتبار آن قابل بازگشت بود. از آن پس فعالان هوادار صهیونیسم در آکادمی ها و ارگان های دولتی آمریکا چون سیا و وزارت امور خارجه قدرت را در دست داشتند و به شدت به هواداران اعراب در این سازمانها می تاختند. کتاب مغرضانه و طعنه آمیز "رابرت کاپلن"[19] با نام "اعراب: عشق نخبگان آمریکایی" نمونه ی نمایان و اوج تلاشهای این گروهها بر ضد هواداران اعراب بود. از آن پس کارخانه ی حمله به روشنفکران هوادار اعراب به شدت و بی وقفه کار می کرد.  اینگونه، تا پیش از طرح نقشه ی حمله به عراق، اکثر روشنفکران از این دست، از ارگانهای دولتی حذف شده بودند. بیشتر این افراد به شدت با تز "حمله ی پیشگیرانه" مخالف بودند؛ اما با حذف آنها، دولت بوش دیگر مطمئن بود که با تشویق و حمایت همکاران کم اطلاع خود می تواند طرح حمله را اجرا کند.

(6)

 

شاید گفته شود که آمریکا نه در پدید آمدن اسلام و نه در ظهور نوع بنیادگرایانه ی آن نقشی نداشته است. البته این گفته صحیح است، ولی در اینجا باید به تشابه بنیادگرایی اسلامی و گرایشات راست مسیحی در آمریکا نیز اشاره کنیم. در ایالات متحده شمار زیادی از محافظه کاران و مبلغان مذهبی بوده اند، اما ظهور بنیادگرایی مسیحی در آمریکا به اواخر دهه ی 70 میلادی باز میگردد؛ زمانی که "تیموتی لاهی"[20]، "انجمن کلیساهای کالیفرنیا" را بنیاد نهاد یا در تشکیل جنبش "اکثریت اخلاقگرا"[21] همراه "جری فال ول"[22] فعالیت می کرد. ایندو و دیگران نیز، در ارتقا سازمانهایی همچون "شورایی برای سیاست ملی" و نیز " وحدت مسیحیان" نقش داشتند. سازمانهایی چون امپراتوری رسانه ای "پت رابرتسون"[23] نیز در همین زمان پدید آمدند. تا پیش از این، محافظه کاران مسیحی نیرویی به لحاظ سیاسی نو ظهور بودند؛ اما در خلال سه دهه ی گذشته، رشد و سازماندهی بی وقفه یی داشتند چنانکه اکنون از نظر سیاسی به جنبشی نیرومند و خودآگاه بدل شده است.

همین سمت گیری درباره ی راست اسلامی نیز صادق است. تمایلات واپسگرایانه ی اسلام به 13 قرن پیش و دوره ی صدر اسلام باز می گردد. یعنی هنگامی که بخش ضد اصلاح دینی با تمایلات خرد ستیزانه و تفسیر سطحی از آیات قرآن در مقابل بخش میانه رو با تمایلات مترقی تر و نگرشی روشن بینانه رقابت داشتند. اکنون واپسگرایی مسلمانان رنگ ضد مدرنیته، ضد آموزش و پرورش مترقی و ضد آزادیخواهی و حقوق بشر یافته است. اما این تمایلات تنها با آغاز جنبش "امت واحد اسلامی" سید جمال الدین افغانی(اسدآبادی) در اواخر دهه ی 1800 میلادی، تاسیس سازمان "الاخوان ال مسلمین" مصر بوسیله ی "حسن البناء" در 1928 و تشکیل "انجمن اسلامی" پاکستان بوسیله ی "ابو الأعلی مودودی" در 1940 همانند بنیادگرایی نوع مسیحی شکلی سازمان یافته و تشکیلاتی یافت. این نسل اول اسلامگرایان، دقیقا به همان دلایلی که بنیادگرایان مسیحی در ایالات متحده فرهنگ ستیزه جویی را ترویج میکردند، به این کار مشغول شدند.

درست همانگونه که راستگرایان مسیحی حمایت مالی صاحبان نفت در تگزاس و "مید وست" را جلب کردند، راستگرایان اسلامی نیز از حمایت قدرتهای نفتی خاورمیانه و در رأس همه خاندان سلطنتی عربستان سعودی و شیخ نشین های خلیج فارس برخوردار شدند. همزمان با بسط پیوند میان راستگرایان مسیحی و جناح راست جمهوری خواهان آمریکا، راستگرایان اسلامی نیز به استراتژیست های سیاست خارجی آمریکا نزدیک شدند. حمایت و پشتیبانی از راست مسیحی و اسلامی بویژه در دوره ی ریاست جمهوری ریگان، که مایل به اتحاد با هر دو جریان بود، بیشتر شد. آمریکائیان آنقدر درگیر جنگ سرد شده بودند که از دیدن کمک های فعالان دست راستی مسیحی و پارتیزانهای صهیونیست اسرائیلی به افراطیون مسلمان ناتوان بودند.

بنیادگرایان مسیحی و اسلامی همانندی های دیگری نیز دارند؛ از جمله تعصب در باورها و عقایدشان، که کوچکترین انتقادی را بر نمی تابند و از دین خارج شدگان و باصطلاح مرتدان را مهدور الدم می شمارند. هر دو گروه بر وحدت سیاست و مذهب باور دارند. بنیادگرایی مسیحی، آمریکا را نماد "امت مسیحی" می داند و نسخه ی اسلامی آن خواهان برپایی "امت واحد اسلامی" تحت حکومتی قدرتمند به شیوه ی خلافت اسلامی یا سلسله یی از "جمهوریهای اسلامی" تحت قوانین شریعت اسلامی است. هر دو گروه تعصب و اطاعت کورکورانه یی را در میان هواداران خود تبلیغ می کنند. هیچ شگفت آور نیست که هم بنیاد گرایی مسیحی و هم نوع اسلامی آن، جهان امروز را جهان "برخورد تمدن ها" می انگارند.

 

(7)

 

جنگ با تروریسم شیوه ی غلطی از برخورد با ستیزه جویی اسلامی است. ستیزه جویی اسلامی در دو شکل ظاهر شده است: اول و بطور خاص تهدید امنیت داخلی آمریکائیان از سوی القاعده و دوم مشکلات عمده ی سیاسی در خاورمیانه و آسیا ناشی از رشد اسلامگرایی افراطی.

در رابطه با القاعده دولت بوش تعمدا تهدید ناشی از این گروه را بیش از آنچه که هست جلوه داده است. این گروه سازمانی نیرومند که بتواند برای دولت آمریکا تهدید جدی بشمار آید و یا ایالات متحده را مغلوب سازد نیست. این سازمان ممکن است دست به اقدامات تروریستی بزند و جان مردم آمریکا را به خطر اندازد، اما هیچگاه نتوانسته و نخواهد توانست به سلاح های کشتار جمعی دست یابد. این سازمان نفرات زیادی در ایالات متحده ندارد و نیز سرمایه ی محدودی دارد. گرچه پس از واقعه ی 11 سپتامبر دادستان کل ایالات متحده مدعی شد که بیش از 5000 جاسوس القاعده در این کشور وجود دارند؛ اما هیچکدام از صدها مسلمانی که در آمریکا پس از 11 سپتامبر دستگیر یا بازداشت شدند پیوندی با القاعده نداشتند. در طول سه سال و نیمی که از 11 سپتامبر می گذرد هیچ حمله ی تروریستی یی از سوی القاعده یا هر گروه تروریستی اسلامی در خاک آمریکا اتفاق نیفتاده است. هیچ هواپیماربایی، بمب گذاری یا حتی ترور شخصی روی نداده است. هیچگاه ثابت نشد که عراق یا هر کدام از کشورهای مسلمان منطقه از جمله سوریه، عربستان سعودی و ایران با القاعده پیوندی دارند. در واقع تهدید القاعده مهار شدنی است.

جنگ قهر آمیز نظامی بر ضد القاعده نه تنها راه حل نیست، که خود مانع تقویت اجرای قانون و اطلاع رسانی است. حمله به افغانستان نیز اشتباه بود. این حمله نه تنها نتوانست رهبری القاعده یا طالبان را از بین ببرد، که باعث پراکندن طالبان در منطقه نیز شد. همچنین نتوانست ثبات را با تشکیل حکومت مرکزی موقت و ضعیف به عنوان مقابله با جنگجویان طالبان، به این کشور جنگ زده بازگرداند. بدتر از جنگ افغانستان حمله به عراق بود. کشوری که هیچ ارتباطی با القاعده یا بن لادن نداشت. به قول یک ناظر سیاسی، این همانند اشتباه فرانکلین روزولت در حمله به مکزیک در پاسخ حمله به "پرل هاربر" بود. استفاده از نیروی نظامی به شیوه یی ناکارآمد بر ضد القاعده، یعنی نیرویی که هیچ مکان معلومی ندارد، تنها اتلاف هزینه و به زیان خود آمریکا است. با این شیوه، یعنی استفاده از موشک های هدایت شونده ی لیزر، حملات دریایی به استحکامات اسلامگرایان، یا چون اسرائیل یورش با هلی کوپتر به پناهگاه های حماس و حزب الله  و استفاده از موشک های کروز برای تخریب تاسیسات نظامی، تنها باعث گسترش تروریسم اسلامی خواهد شد.

اما، داستان چیز دیگریست. حمله به افغانستان و عراق در راستای تز "حملات پیشگیرانه" چیزیست که دولت بوش برای پیاده کردن امپراتوری آمریکا در شکل قدرت نظامی- صنعتی گسترده ی جهانی از شرق آفریقا تا آسیای مرکزی بدان نیاز دارد. مساله ی القاعده که میتوانست به شیوه یی عقلانی حل شود، با بزرگ نمایی خطر آن از سوی دولت بوش و تلاش او برای جلب توافق جهانی ضد القاعده و سرانجام استفاده ازنیروی نظامی علیه آن، اکنون به مشکل وخیم تری تبدیل شده است.

هنوز میتوان با القاعده مقابله کرد.

مشکل عمده ی ناشی از رشد اسلامگرایی در خاورمیانه و آسیا بسی پیچیده تر است. مشکل اول نیز خود از مشکل عمده تر ناشی از رشد بنیادگرایی پدید می آید. تا زمانی که رشد بنیادگرایی اسلامی متوقف نشود، القاعده میتواند به شیوه های گوناگون خود را بازسازی کند؛ همانند عراق که خشم و انزجار ناشی از اشغال این کشور، باعث پدید آمدن سازمانهای تروریستی با سبک و سیاق القاعده شده، یا دامنه ی فعالیت سازمانهای تروریست اسلامی چون حماس و حزب الله که محدود به منطقه ی خاصی میشد را گسترده تر سازد. چنین است که گروههای مستعد اقدامات تروریستی از سایر سازمان های منظم و دارای تشکیلات منسجم، کمک مالی، نظامی و حمایت معنوی دریافت می کنند و به حملات تروریستی روی می آورند. نیروهایی که در منطقه، خط مشی اسلام سیاسی دارند، درست مانند کتری آب جوشی که در حال جوشیدن، که تنها بخار آن قابل مشاهده است، در شرف طغیان هستند و پیوسته بر شمار افراطیونی که به سازمانهای تروریستی متمایل می شوند افزوده می گردد.

آمریکا برای خاموش کردن این آتش در حال گسترش چه می تواند بکند؟ چه اقدامی برای کاستن از گرمای سیاسی جنبش اسلامی می تواند انجام دهد؟

اولاً و پیش از هر چیز، آمریکا می بایست از عوامل نارضایتی مسلمانان که موجب روی آوردن آنان به سازمان هایی چون "الاخوان المسلمین" می شود بکاهد. بی گمان همه ی عوامل نارضایتی مسلمانان ناشی از اقدامات آمریکا نیست و ایالات متحده نیز نمی تواند شرایط را از هر جهت بهتر کند. با وجود این، دست کم ایالات متحده می تواند گامهای موثر و مهمی در جهت تضعیف جناح راست اسلامگرایی در یارگیری بردارد. آمریکا با همگامی و همکاری سازمان ملل متحد، اروپا و روسیه می تواند برای کاهش اختلاف میان فلسطین و اسرائیل با تشکیل دولت فلسطینی مستقل با اقتصادی موفق، ضمن عقب نشینی اسرائیل از سرزمین های اشغالی به آنسوی مرزهای مورد توافق 1967 اقدام کند. اینگونه، یکی از عوامل مناقشه انگیز از دید جناح راست اسلامگرایی از میان میرود. ثانیاً، ایالات متحده باید از داعیه ی تسلط بر جهان و برپایی امپراتوری جهانی اش در خاورمیانه دست بردارد. این مساله مستلزم عقب نشینی نیروهای نظامی آمریکایی از خاک افغانستان و عراق، برچیدن پایگاههای نظامی آمریکا در خلیج فارس و عربستان، کاهش قابل توجه شمار ناوگان دریایی و دیگر تاسیسات نظامی، ماموریت های آموزشی و فروش تسلیحات است که دید جهانیان را به خود جلب می کند. بسیاری از دیپلمات های ایالات متحده به این امر که حضور آمریکا در منطقه باعث خشم و انزجار عمومی می شود آگاهند. ایالات متحده نمی تواند نسبت به این مساله که سرنوشت اقتصادی  و سیاسی خاورمیانه تنها بوسیله ی رهبری کشورهای منطقه می بایست تعیین شود ادعایی داشته باشد؛ حتی اگر به زیان منافع آمریکا در منطقه باشد.

ثالثاً، ایالات متحده باید از تحمیل نظرات و خواست های خویش در خاورمیانه خودداری ورزد. از سال 2001 آمریکا با اقدامات خود و بدلیل اینکه به زعم خود "خاورمیانه ی بزرگ" با دموکراسی آمریکایی همخوانی دارد، لطمات بیشماری وارد آورده است. بی گمان، از نقطه نظر دولتمردان تندرو کابینه ی بوش، اعلان وی برای صدور دموکراسی به کشورهای عربی و ایران صرفاً بهانه ای برای نفوذ و دست اندازی بیشتر در منطقه است. با نگاهی به ظاهر قضیه، مداخله ی آمریکا این واقعیت را که کشورهای خاورمیانه خود باید دموکراسی را به شیوه ی خویش و در زمان مناسب آن بیابند نادیده می گیرد. تحمیل اصلاحات از سوی آمریکا در حکم توهین به شعور جمعی مردم منطقه و محکوم به شکست خواهد بود. ممکن است برخی از کشورهای خاورمیانه آمادگی اصلاحات ساختاری را داشته باشند، اما برخی دیگر در چنین شرایطی نباشند. تحمیل تغییرات دموکراتیک به منظور جلوگیری از قدرت گیری جناح راست اسلامگرائی و کسب قدرت سیاسی از سوی "الاخوان المسلمین" در قاهره، دمشق، ریاض و الجزیره تنها کشورهای بیشتری را به دام اسلامگرایی افراطی می کشاند. ایالات متحده باید سیاست عدم مداخله را در جهان اسلام بپذیرد.

رابعاً، ایالات متحده میباید از اعمال سیاستهای خصمانه و ستیزه جویانه علیه کشورهای خاورمیانه، مانند ایران و سودان که هنوز تحت حکومت های اسلامی هستند خودداری کند. موج اسلامگرایی، هنوز به اوج خود نرسیده است. محتمل است کشورهای دیگری نیز پیش از افول اسلامگرایی اسیر آن شوند. ایالات متحده باید این واقعیت را بپذیرد که دیکته کردن سیاست های امپریالیستی مساله را وخیم تر کرده و موجب گسترش اسلامگرایی افراطی خواهد شد.

راه نجات ملت های خاورمیانه رشد جنبش های سکولار برای بالا بردن سطح آگاهی، آموزش مردم و مدرن کردن دیدگاه مردم کشورهای اسیر در چنبره ی اسلامگرایی است. این، کوششی است که چندین دهه خواهد پایید و همین امروز باید بدان آنرا آغاز کرد. هرگز منطقی نیست که اسلام با باورهای قرآنی متعلق به قرن هفتم بر همه ی شئون زندگی، از قبیل سیاست، آموزش و پرورش، علوم و فرهنگ حاکمیت داشته باشد. این بدان معنی است که جنبش سکولار باید بتواند این تلقی را که پاسخ مسائل قرن بیست ویکم را در نگاه واپسگرایانه و بنیادگرایانه می جوید تغییر دهد. بنیادگرایی در هر شکل و شیوه یی، چه در نوع افراطی اسلامی یا مسیحی آن، و یا نوع راست آیینی افراطی یهودی حرکتی واپسگرایانه است. دهها میلیون از مومنان جهان چون مسلمانان و مسیحیان و یهودیان ایالات متحده می توانند مذهب را امری خصوصی و جدا از سیاست بدانند. این، وظیفه ی اکثریت خاموش است که ابتکار عمل را از بنیادگرایان بگیرد و در این راستا از حمایت جوامع غربی، سازمانهای غیر دولتی، دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی و سازمانهای پژوهشی و غیره یاری بخواهد.

مردم خاورمیانه نه تنها باید در راه ساختن کشور خود بکوشند بلکه باید دست به "نوسازی دینی" نیز بزنند. با فروکش کردن آتش تنش ها و منازعات سیاسی در خاورمیانه، محققان و فیلسوفان و پژوهشگران دین اسلام با همکاری متقابل و از خلال مباحثه و مناظره خواهند توانست اسلامی مدرن ارائه کنند و آنرا از انحصار روحانیون واپسگرا درآورند. این چنین، "خرد جمعی" یی پدید خواهد آمد، که با تفسیری دیگرگونه از متون و کتب سنتی دینی، جهانبینی روشن بینانه و مترقی تری را پدید آرد. این "خرد جمعی" می تواند با آغاز از شهرهای بزرگ- استانبول، قاهره، بغداد، کراچی، جاکارتا- به هر روستا و ده کوره یی گسترش یابد. بی گمان، چنین نوسازی یی با انجام اصلاحاتی در سیستم آموزشی و کاستن از مدارس مذهبی و حوزه های علمیه در کشورهای اسلامی همراه خواهد بود و این خود نیازمند جایگزینی با رسانه های ارتباط جمعی از قبیل رادیو، کانال های ماهواره یی و اینترنت برای دسترسی همگان و درهر مکان ممکن است. چنین زیرساختی سال ها بطول خواهد انجامید و این ممکن نخواهد شد، مگر اینکه پیش از هرگامی، ابتدا به حضور نیروهای نظامی و هر نیرویی که در خاوزمیانه تنش زا است پایان داده شود و اقتصاد سیر بهبود و ترقی پیوسته پیدا کند. نوسازی دینی نیز، همچون بازسازی ملی زمان می خواهد .

......................................................

 [1]  برگرفته از نام وزیر دفاع فرانسه در جنگ اول جهانی و نام دیواری دفاعی از استحکامات در مرزهای شرقی فرانسه برای مقابله با آلمان ها که در حمله ی 1940 آلمان به فرانسه شکسته شد.(م)

2-رییس سازمان اطلاعات آمریکا- سیا- در سال های 1981 تا 1987، او در مبارزات انتخاباتی رونالد ریگان در سال 1980 نقش مهمی ایفا کرد. پس از به قدرت رسیدن ریگان از سوی او به سمت رئیس سازمان سیا منصوب شد."کازی" در دوران تصدی سیا نقشی اساسی در سیاست خارجی دولت ریگان و بویژه فروپاشی اتحاد شوروی داشت. او از طراحان اصلی معامله "سلاح در مقابل گروگان ها" بود که به رسوایی ایران کانترا(ایران گیت) معروف شد. او همچنین در جریان کمک به مجاهدان افغانستان همکاری نزدیکی با "اختر عبدالرحمان" رئیس سازمان امنیت پاکستان (ISI) داشت. سازماندهی شمار زیادی از کودتاهای ایالات متحده ی آمریکا در آمریکای لاتین و آمریکای مرکزی در زمان ریاست او انجام گرفت. وی در سال 1987 درگذشت.(م)

[3] The Innocents Abroad

[4] Winston Churchill

[5] T.E. Lawrence

[6] Gertrude Bell

[7] Rudolf Valentino

[8] Benny Goodman

[9] Beatles

[10] Leon Redbone

[11] Daniel Bliss

[12] Howard Bliss

[13] Dodge brothers

[14] Mary Eddy

[15] Norman Mailer

 

[17]  پس از کودتای 1958 عبدالکریم قاسم و اعلام جمهوری عراق به جای نظام سلطنتی، این کشور از پیمان بغداد، که بعدها "سنتو" نام گرفت، خارج شد.(م)

[18] Ivy League انجمنی که حاصل همکاری هشت دانشگاه و کالج در شمال شرقی ایالات متحده ی آمریکا است. این دانشگاهها عبارتند از "کامپرایزینگ براون"، "کلمبیا"، "کرنل"، "دارت موث"، "هاروارد"، "پرینستون"، "پنسیلوانیا" و "ییل" است. (م)

[19] Robert D. Kaplan

[20] Timothy LaHaye

[21] Moral Majority

[22] Jerry Falwell

[23] Par Robertson

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 15:41 | Sat 30 Dec 2006

تأملى برموج چپ در آمريکاى لاتين !


موج نوينى ازچپ در کشورهاى حوزه آمريکاى لاتين سربرداشته است . مارادونا و کاسترو به فاتحين قلوب مردم اين قاره فراموش شده تبديل شده‌اند . افکار چه گوارا و رئيس جمهور پوپوليست ونزوئلا ، هوگو چاوز ، الگوهاى واقعى آرمان‌هاى مردم اين منطقه شده‌اند .
مردم کماکان چون گذشته از آمريکا نفرت داشته ودرنظر آنان صفت ليبرال يکى از تحقيرآميزترين القاب تلقى مى شود. آنها به حد يث  تبليغاتى پيشرفت‌هاى اقتصادى شيلى که در چارچوب رشد سرمايه‌دارى ليبرال و "گلوباليزاسيون" حاصل شده است وقعى ننهاده و از اين واژه يعنى جهانى شدن نفرت دارند. درهر کشور بعد از کشورى ديگر رهبرانى به قدرت ميرسند که وعده مبارزه آشتى ناپذير برعليه "قدرت هاى بازار آزاد" و استقرار سوسياليزم را به مردم ميدهند. به بيان ساده آمريکاى لا تين گام درراهى گذاشته است که چيزى به جز تکرار تراژدى شکست خورده قرن گذشته نيست. بوليوى، ونزوئلا، مکزيک، پاراگوئه، اروگوئه، شيلى برزيل درتب چپ مى سوزند.
به‌راستى چرا بايد اوضاع آمريکاى لاتين درشرايطى که مديحه‌گران سرمايه‌دارى ليبرال مدرن و حاميان سينه چاک گلوباليزاسيون شبانه‌روز با دميدن در بوق وکرناى خود وعده" نظم نوين جهانى“ و جهانى آرام ، رفاه عمومى همراه با دمکراسى تحميلى درسايه توپ و تانک و هلیکوپترهاى خود را به مردم اين کره خاکى مى‌دهند ، نداى مخالف‌ خوانى و فرياد نفرت از بيخ گوش و حياط خلوت سردمداران اصلى گلوباليزاسيون و سهامداران اصلى صادرکننده دمکراسى تحميلى به‌ گوش برسد ؟
پرسيدنى است که چگونه منطقه‌اى به اين وسعت به ناگهان مفتون شعارهاى انقلابى پوپوليست‌هائى شده است که به‌قدرت رسيدن آنها به‌خودى خود ودرنهايت به نوع ديگرى ازديکتاتورى وستم ختم مى شود؟ آيا اين روند در کليت قرينه‌اى از آنچه که درپاره‌اى از کشورهاى آسيا وخاورميانه درحال شکل‌گيرى است نيست؟ آيا اين پديده ما به ازاى يک نوع سياست و يک نوع اعمال قدرت در سطح جهان نسبت به کشورهاى جنوب نيست؟ ما بايد چه درسى از رو نما شدن اين پديده در کشورهاى آمريکاى لاتين و به نوعى ديگر درپاره‌اى از کشورهاى آسيائى و خاورميانه بياموزيم؟
گرايش به بازگشت به افکار وآرمان هاى دهه‌ها وبعضا سده‌هاى گذشته با آرزوى دست يابى به دمکراسى و رفاه ريشه در کدامين معضل اجتماعى و سياسى دارد؟ وجه مشترک اين دو پديده چيست؟ به‌عقيده من علل اصلى آن ريشه در فقر وبى‌عدالتى دارد که بيش از دويست ميليون سکنه اين منطقه با آن دست به گريبان هستند. علت آن شکاف عميقى است که بين توده‌هاى ميليونى مردم بومى که ريشه غير اروپائى داشته وفاقد حداقل حقوق اجتماعى و مدنى و نازلترين امکانات رفاهى بوده از يک طرف و ثروتمندانى که دارائى‌هاى افسانه‌اى دارند از طرف ديگر مى‌باشد. نفرت عميق اين مردم ريشه درچند دهه رکود اقتصادى دارد که درست درجهت مقابل رشد اقتصادى پاره‌اى ازکشورهاى آسيائى از جمله چين وهند قرار داشته است.

خلاصه میتوان ريشه اصلى چنين گرايشى را نااميدى توده هاى ميليونى اين منطقه از دست‌آوردهاى "زندگى‌بخش"، "جهانى شدن" دانست. و نتيجه آن همانا گرايش شتابان آنها به سمت جرياناتى است که وعده بهشت برين درکوتاه‌ترين زمان ممکن را به آنها مى‌دهند، خواهد بود. چنين جرياناتى تا آنجا که به آمريکاى لاتين مربوط مى‌شود چيزى نيست به جز همان "چپ انقلابى“ و قطعا در کشورهاى خاورميانه و عربى حکومت عدل الهى ...
آرى مسئوليت چنين تحولى را نمى توان به گرده گروه هاى شبه نظامى ونيروهاى چپ پوپوليست و رهبران آنها که همواره تلاش دارند با بهره‌گيرى از ناخرسندى مردم ودادن وعده‌هاى فريبنده بهشت برين ورفاه ، مردم را به ‌سمت خود جذ ب کنند ، انداخت . مسئوليت اصلى بر گردن حاکم سنتى منطقه ، ايالات متحده آمريکا وسرمايه دارى ليبرال حاکم برکشورهاى اين حوزه است .
عملکرد سرمايه ‌داران سنتى که وابستگان محلى آمريکا هستند، حمايت سرسختانه آمريکا از ديکتاتورها ومافياى قدرت دراين کشورها باعث شده است که بخش قابل توجهى از مردم آمريکاى لاتين نجات خود را از فقر و تهيدستى در رو کردن به آرمان‌هاى شخصيت‌هائى چون کاسترو، چه گورا وچاوز بيا بند .
سرمايه ‌دارى در آمريکاى لاتين ، همواره کاريکاتور خشنى از سرمايه‌دارى بوده که روزگارى باعث رشد وتوسعه اروپا و امروز در پاره‌اى از کشورهاى درحال رشد مانند چين و هند مى‌باشد .
بزرگ ‌مالکان و صاحبان صنايع در آمريکاى لاتين همواره با توسل به رشوه و خريدن سياستمداران، سياست را نيز خريده‌اند ، تا بتوانند منافع خودرا تامين کرده وحداکثر سودممکن را ببرند. آنها به خواست آمريکا راه هرگونه رقابت آزاد را بسته‌اند تا با ملت خويش آن کنند که خود مى‌خواهند . و اين چيزى به جز خشن‌ترين شکل سرکوب وآزارمردم نبوده است . بديهى است که آنان دراين رهگذر همواره ازحمايت کامل آمريکا برخوردار بوده‌اند. بنابراين سرمايه‌دارى در نظر توده‌هاى آمريکاى لاتين حرف رمزى است مترادف با ستم ، فقر وبى‌عدالتى و سلطه آمريکا .
ايالات متحده آمريکا درسمتگيرى تراژيک افکارمردم درکشورهاى اين حوزه مسئوليت اصلى را به‌عهده دارد. مسئوليت آمريکا نه به‌خاطرسرمايه‌گذارى آن درغارت مواد اوليه ومنابع طبيعى منطقه ، بلکه بيشتربه دليل بى‌توجهى آگاهانه به ابتدائى‌ترين حقوق طبيعى مردم اين منطقه و پيشبرد سياست خارج کردن حداکثر سود از اين کشورها مى‌باشد.
ايالات متحده که داعيه آزادى ودمکراسى رادرجهان در شيپور مى دمد ، درآمريکاى لاتين و بعضا خاورميانه به مثابه سمبل خشن ترين نوع ديکتاتورى وغاصب اصلى دمکراسى ورفاه خود را نشان داده است.
ديکتاتوربودن فيدل کاستروی ضدآمريکائى ديگر درنظر مردم آمريکاى لاتين در مقايسه با عملکرد آمريکا که شيرين‌ترين ماه‌عسل‌ها را با ديکتاتورهاى رنگارنگ حاکم بر اين کشورها داشته است ، شوخى بيش نيست. حتى ليبرال‌هاى شيلى که خود را مبشرين آزادى و توسعه مى‌ناميدند ، نيز پس از کثافت‌کارى‌هاى اقتصادى بعد از برکنارى پينوشه اعتبار خود را از دست داده‌اند. دراين ميان تنها اين مردم آمريکاى لاتين هستند که بازندگان اصلى اين تراژدى بازگشت به گذشته خواهند بود.آمريکاى لاتين قاره
صد سا ل  تنها ئيست
.
آمريکاى لاتين سرزمين غارت شده‌اى است که سالها حياط خلوت غير قابل تعرض آمريکا بوده است. منطقه‌اى که آمريکا آن را به‌عنوان منطقه منافع استراتژيک خود عنوان مى‌کرده است. خوابى که امروز براى منطقه خاورميانه وکشورما ديده است. دل خوش کردن به کمک هاى اين اختاپوس چپاول وستم براى سروسامان بخشيدن به اوضاع نابسامان کشورمان ميوه‌اى بجز آنچه که در اين کشورها به برنشسته است براى ما دربرنخواهد داشت. آيا وقت آن نرسيده است که با نگاهى معقولانه‌تربه تجربيات چين وهند به آينده کشورمان فکرکنيم؟
دل خوش کردن به دمکراسى وارداتى شايد درکوتاه‌مدت و بظاهر التيام بخش زخمهاى تن رنجوروشکنجه شده ميهنمان باشد. ولى قدرمسلم اين است که در بلند مدت کشورما را به ويرانه‌اى بدتر ازآنچه که هست تبديل خواهد کرد. نگاهى واقع‌بينانه به تحولات فلسطين وعراق وافغانستان هرکدام به سهم وبه نوع خود بس آموزنده وهشداردهنده است. دوره حساسى را پشت سرمى‌گذاريم وجا دارد که خطاهاى گذشته را تکرار نکنيم. توجه وتاکيد صرف بر امردموکراسى وبى‌توجهى به خواسته‌هاى اجتماعى و اقتصادى مردم مى‌تواند همان نتايجى را به‌همراه داشته باشد که در انتخابات اخيرکشورمان ونيز فلسطين شاهد آن بوديم و يا اينکه اسير چرخه چپ افراطى گذشته بشويم.

 

بر گرفته از سایت کار

محمود حسينى شوشترى

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 11:6 | Thu 28 Dec 2006

بوش : معمار جنگ در عراق ...

در مرحله مقدماتی گزینش کاندیدای حزب جمهوری خواه برای انتخابات سال 2000 ، از جورج بوش سوالی به این مضمون شد :

کدام فیلسوفی برزنده گی شما بیشترین تاثیررا داشته است و چرا ؟

وی در پاسخ گفت :

 عیسی مسیح . او تنها فیلسوفی ست که به من روح تازه ای بخشید. چنین اظهاراتی در کلیسا های امریکا بازتاب بسیار مثبتی دارد. امریکا کشوری است که 40 فیصد جمعیت اش را معتقدین به مذهب اوانجلی تشکیل می دهد. بوش نیز یکی از همین معتقدان است .

در سال 1986 جورج بوش بعد از سال ها اعتیاد به الکل به راه راست هدایت شد و بوتل شراب را با کتاب مقدس «انجیل » عوض کرد. این تغییر مسیر، جاه طلبی او را به شدت افزایش داد و در سال های بعد ،  به ترتیب ، زمام امور ایالت تکزاس و سپس ایالات متحده ی امریکا را به دست او سپرد...  بوش گمان می کند که وظیفه ای الهی بر دوش دارد و به همین دلیل در جریان مبارزات انتخاباتی سال 2000 از مقامات روحانی خواست ،  تا با لمس وی، او را در راهی که در پیش گرفته یاری کنند ....

بوش برای گرفتن رهنمود ،  به انجیل مراجعه می کند ... و به جای منطق ، از حس ششم سود می جوید  ...

 پیتر سینگر، استاد شیمی دانشگاه پرینستون ، فعل و انفعالات شیمیایی در ذهن بوش را ،  با این فعل و انفعالات در ذهن یک نوجوان 13 ساله قابل مقایسه می داند ....

 درک او از جهان بسیار ساده انگارانه و مبتنی بر نبرد خیر علیه شر است . در این نبرد او نیز، مانند بسیاری از اصحاب کلیسا ، به حضور غیر متافوریک ، و حقیقی شیطان در جهان باور دارد .

مخاطبین اصلی رییس جمهور را ،  مسیحیان دست راستی تشکیل می دهند . یکی از راه های راضی نگهداشتن اینان ،  حمایت بی دریغ از اسراییل است . بسیاری از مسیحیان امریکایی  ، به این دلیل از اسراییل حمایت می کنند ،  که در دوران دبستان ،  چشم و گوششان  ، با داستان های مربوط به اسراییلی های باستان ، و این اسطوره ، که قوم برگزیده ی خدا بوده اند، پر شده است ....

 این مسیحیان بین داستان های انجیل  ، و دولت مدرن اسراییل ، فرقی نمی بینند .  و به همین دلیل ، بی اعتنا ، از کنار ظلمی که به فلسطینی ها می شود ، می گذرند ...

 خطرناک ترین گروه در میان اینان ، دسته ای موسوم به « مسیحیان صهیونیست »  هستند. اعضای این گروه معتقد اند که  ، بازگشت مسیح  ، منوط به کنترول کامل سرزمین مقدس ،  بوسیله یهودیان ،  و اخراج فلسطینی ها  ، از سرزمین های اشغالی است.

جری فالول ، از رهبران این گروه می گوید :

 قطعی ترین نشانه ی بازگشت حضرت مسیح ، تولد دوباره ی ملت اسراییل است . اسراییلی های دست راستی ، از این که در میان مسیحیان ، چنین دوستان و یارانی دارند، بسیار خرسندند . هرچند که درپشت باور های اینان ،  یهودی ستیزی عمیقی نهفته باشد، بر پایه ی اعتقاد مسیحیان صهیونیست ، بعد از بازگشت مسیح به زمین ، برای یهودیان تنها دو راه وجود دارد،

 یا مسیحسیت بیاورند و یا هلاک شوند إ

بوش هیچگاه رسما با مسیحیان صهیونیست ، موافقت یا مخالفت نکرده است . اما آنچه مسلم است اینست که مسیحیان صهیونیست از سیاست های خاورمیانه ی او، وحمایت بی قید و شرط اش از دولت اسراییل پشتیبانی می کنند .

آنچه این به اصطلاح مسیحیان به آن نیاز دارند، قانع کردن بوش به بمباران مسجد قدس در اورشلم است . تا کار بازسازی پرستشگاه یهودیان ،  در آن شهر هر چه سریع تر و بی دغدغه تر انجام شود. آنگاه مردم جهان میتوانند با امیدواری بیشتر و البته در میان جنگ و خونریزی بی سابقه ای ، بازگشت دوباره ی مسیح به زمین را انتظار بکشند إ

 

به به چه پنیری ...

 

میخواند میان تله ای موش – به به چه پنیری

نالید دریغا که فتادم به چه گیری – به به چه پنیری

ای موش بمیرم که از آن چیز نخوردی – توی تله مردی

آمرزت ای کاش خداوند قدیری – به به چه پنیری

گر موشی و گر بوشی و آگه نه ای از کار – پس بگذر و بگذار

این از برای چه ؟ خصوصا تو که سیری – به به چه پنیری

ما هم سخن از خوبی صاحب تله گفتیم – روزی بله گفتیم

رفتیم جوان در تله ی آدم پیری – به به چه پنیری

قومی ز ره آمد ، مغول از او شده بر حق – چنگگ سر بیرق

بر پرچمشان هیچ نه خورشید و نه شیری – به به چه پنیری

بنشسته سر هر سمتی شیخ حریصی – در حکم رییسی

هر لات وکیلی شده ، هر ارقه وزیری – به به چه پنیری

آدم که درین دام بیفتد به فلاکت – کافیست ملاکت

دیگر چه توقع کنی از موش حقیری – به به چه پنیری

خواهی که پنیری بکنی کوفت به شادی- حسرت زده هادی

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 19:53 | Sat 23 Dec 2006

بخوانیم و بدانیم  ....

 معلومات طبی برای خانواده ها .

 

احتیاط کنید ، نوجوان در حال ساخته شدن است ...

 

تحقیقات در مورد تغییرات جسمانی و روانی در دوران نوجوانی همچنان ادامه دارد. در حالیکه استدلالات کارشناسان مختلف در ارتباط با تحولات دوران بلوغ به طور عمومی بر محور تغییرات هورمونی می چرخد، بررسی های تازه تر عوامل دیگری را نیز در این روند موثر دیده اند .

هنگام بلوغ ، وقتی ترشح هورمونها به ناگهان افزایش می یابد، بچه ها ، این موجودات شیرین و دوست داشتنی، یکشبه به  موجوداتی پیش بینی ناپذیر تبدیل می شوند ، که وجودشان ترکیب انفجارآمیزی از تکبر و قلدری است و دل شان می خواهد که بزرگترها ، آنها را به حال خود رها کنند . دم به دم حالات شان تغییر می کند و حتی برای دو دقیقه هم نمی توانند حواس شان را جمع کنند .

در عین حال که خیلی نسبت به خودشان کنجکاو می شوند ، خیلی از چیز ها و از جمله پدر و مادر شان را مایه آبروریزی و خجالت می دانند . اما این تغییرات، رویه تاریکی هم دارد . رقم مرگ و میر در میان نوجوانان بالا می رود . سه چهارم مرگ ها به علت حادثه یا بدبیاری ، سوء استفاده از مواد مخدر و الکل و رفتار جنسی مخاطره آمیزاتفاق می افتد . و همه اینها نخستین نشانه های اختلالات عاطفی هستند که ممکن است یک عمر ادامه داشته باشند . آیا هورمونها باعث این همه دگرگونی ها هستند ؟

بی تردید بلوغ یک حادثه هورمونی استثنایی است . خوشبختی آدمیزاد در این است که تنها یک بار تجربه بلوغ را از سر می گذراند ، در حالیکه بسیاری از حیوانات سالی یکبار در فصل جفتگیری همه این تغییرات را تجربه می کنند . اولین رویداد هورمونی بطور نامحسوس و در سنین 6 تا 8 سالگی اتفاق می افتد . غدد فوق کلیوی فعال می شوند .

ترشح این غدد ، ماده اولیه هورمونهای دیگر را تولید می کند . این تغییرات باعث رشد موی در نواحی خاصی از بدن و همینطور باعث چرب شدن پوست می شوند . تغییر بعدی موقعی اتفاق می افتد که مغز شروع به ترشح ماده ای به نام « گونادوتروفین » می کند . این آغاز واقعی دوران بلوغ است . آدمها در سنین مختلفی بالغ می شوند، بنابرین ، سن تنها عامل تعیین کننده در بلوغ نیست . عوامل دیگری از جمله تغذیه هم مهم اند . بعد از این مرحله، غده های دیگر ترشحاتی می کنند که با تاثیر بر تخمدانهای دختران و بیضه های پسران باعث تولید اسپرم و تخمک می شوند . تغییر چشمگیری رخ می دهد . پسر ها حالا پنجاه بار بیش از دوران قبل از بلوغ ، « تستوسترون » ترشح می کنند . استخوان بندی و ماهیچه های شان رشد می کند و دست کم هردو دقیقه یک بار به سکس فکر می کنند . «  بلی ... هر دو دقیقه یک بار  » .

در دختران ، « استروژن » باعث تغییراتی در زمینه چربی ها می شود و باعث تحریک و آغاز رشد رحم و پستانها می شود . عادت ماهوار و تولید تخمک – ابتدا بصورت نامرتب – آغاز می شود . در همین سن است که به علت حساسیت پوست به هورمونها ، گاهی بخارها ، یا جوش صورت روی پوست دیده می شود .

ترشح هورمونها باعث افزایش اشتها و هجوم آوردن زود به زود نوجوانان به یخچال می شود. دیر بیدار شدن و به اصطلاح تا ظهر خوابیدن هم ناشی از ترشح هورمون « متالولین » است .

این تنها نمونه هایی از تاثیر هورمون بر رفتار انسانهاست . هورمونها همیشه بر رفتار آدمیزاد تاثیر گذاشته اند اما بنظر می رسد که توضیح میزان تاثیر هورمونها بر رفتارهای پیچیده دشوار باشد .

تغییرات در مغز ...

روزنامه تایمز، چاپ لندن ، چندی پیش گزارشی در مورد تغییرات روحی و جسمانی نوجوانان منتشر کرد . دکتر ساراجین، از پژوهشگران انستیتوت علوم عصب شناسی دانشگاه لندن ، گفته است که : نه تنها مغز نوجوانان در دوران بلوغ دستخوش تغییراتی می شود، بلکه مغز انسان تا سالهای اولیهء دومین دهه عمر او همچنان در حال رشد و گسترش است. در دوران بلوغ دو اتفاق عمده در مغز روی می دهد : اول اینکه فعالیت مغز بشدت افزایش می یابد ، و دیگر اینکه در این دوران ، مغز عکس العمل خود نسبت به محرک های محیطی را با ظرافت بسیار تنظیم می کند. این امر بخصوص در قسمت جلوی مغز صورت می گیرد. یعنی قسمتی که مسول اقدامات اجرایی، شامل برنامه ریزی، و الویت بندی است .

تغییراتی که در مغز نوجوان صورت می گیرد، در وحله اول بر انگیزه ها و عواطف او تاثیر می گذارد. همین موضوع باعث تغییرات حالات نوجوان می شود. ترکیب این تغییرات و تغییرات هورمونی، حالتی انفجارآمیز پدید می آورد که باعث پیدا شدن احساس شجاعت و کاهش قدرت استدلال می شود. مجموعه این تغییرات، قدرت تشخیص شرایط اجتماعی را در نوجوان کاهش می دهد ، و باعث می شود که او به اصطلاح نداند ، چه موقعی زمین زیرپایش لغزنده و بی ثبات است .

دیگر مطالعات نشان می دهد که نوجوان ، درک کمتری از شرایط دیگران دارد و به سختی می تواند خود را به جای آنها بگذارند . یک ویژه گی مغزی نوجوان این است که، آنها راحت تر و شدید تر تحت تاثیر نکوتین و الکل قرار می گیرند. در نتیجه کسانی که باده نوشی را در سن کمتر از 15 سال شروع می کنند، بیشتر احتمال دارد که به الکل وابستگی و اعتیاد پیدا کنند.

 شخصیت نوجوان گاهی دیوانه کننده و گاهی شکوهمند و پرجلال است .

آنها بین کودکی و بزرگسالی ، سرگردانند .

 این ،

 ما بزرگسالان هستیم که باید آنها را درک کنیم .

 و مغز شان را در مورد اعمال شان مقصر بدانیم ،

 نه خودشان را ...

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 16:30 | Fri 22 Dec 2006

RSS