تبليغاتX
کمال کابلی

پاسخ به جناب اسد بودا ...

مرحوم پاسکال عالم هندسه و ریاضی بود ، نه مخترع کامپیوتر . کامپیوتر در سال 1941 بوجود آمد یعنی 279 سال پس از مرگ پاسکال مغفور متوفا در سال ۱۶۶۲ پاریس . تهمت به مرده ها که خوب نیست . مثلث پاسکال و انتی گرال به نام اوست . پاسکال را خواهرش در جوانی ، به « اجبار »  وقف کلیسا کرد ، چون دانش را شهود روانی و شبیه اشتهای جنسی میدانست . پاسکال شیفته علوم بود نه الهیات . باری به خواهرش نوشت « ... گمان نمی کنم ناچار باشم اندیشه ها و حکم های را که از گذشته بما رسیده است بپذیرم ، مگر آن که استدلالی منطقی و بی تردید داشته باشند . و به نظر من نهایت ضعف و نادانی است که ، به حقیقت های روشن و مسلم گردن ننهیم و به اندیشه های کهنه خود باور داشته باشیم . »

و کشف آن جناب که : «  تز و آنتی تز و سنتیز کارل مارکس ، ریشه در معرفت انجیلی ، پدر ، روح القدس و پسر دارد ؟؟إإ » ،  فاعتبروا  یا اولی الابصار . ای والله .

و اما در مورد خدابیامرز « انشتاین » آنچه را که زکریای رازی هزار سال قبل در رد تورات نوشت و کتاب هایش به آتش کشیده شد ، انشتاین در قرن بیست دوباره تکرار کرد . انشتین باور داشت که از عمر زمین چهار میلیارد و هشتصد میلیون سال می گذرد ، نه پنج هزار سال که آمده در تورات . اینکه انشتاین خدا باور بود ، کرام الکاتبین هم میگویند که بود . اما خدای انشتین ، خدای ولتر است نویسنده  « دکسیونر فلسفی » و کانت و هگل و هشت صد سال پیش از فروغ اندیشمندانی چون راوندی ، سرخسی ، بوعلی سینای بلخی ، زکریای رازی و دو قرن بعد خیام . اسپینوزا فیلسوف هالندی ، زیگموند فروید و ... باری انشتین گفت : اصولا دورانی که شمشیر پشتوانه ای برای مذهبی باشد ، سپری شده است . خدای انشتین ، خدای دانش و معرفت بود نه جهالت و خردباختگی . خدایی که این کاینات را آفرید که در او وهم و عقل گم می شود . خدای انتشتاین ، هزاران میلیارد میلیارد آفتاب را در بیلیون ها کهکشان ، بدون قلم و کاغذ در مدار های منظم در گردش در آورده است ، بدون وقوع حادثه ترافیکی ، بی وقفه وعارضه و خللی . انشتین کاشف سیاه چاله ها در کهکشان راه شیری هم بود که از جازبه آن حتی نور با سرعت 300000 کیلومتر در ثانیه ، یک میلیارد و هشتاد میلیون کیلومتر در ساعت ، قدرت گریز ندارد .  حدود گسترش  آن بخش از کاینات را که برای بشر قابل رویت است ، 15 تا 20 میلیارد سال نوری تخمین زد . بقیه کهکشان ها در تاریکی عالم ناپدید اند .

لیکن انشتاین به یهوه ای تورات باور نداشت ، که با یعقوب پیامبر تا فجرصبح ، کشتی گرفت و مساوی کرد و ناگزیر با لگد پای یعقوب را فلج کرد ، با ابراهیم کباب بره خورد و به موسی پیوسته تاکید داشت که اطفال تانرا ختنه کنید، ورنه در جنت راهی نیست .

  « پوستی را که خودش بالای ذکر مردان ، خود رویانده بود » . و نواسه های یعقوب « اونان و عیر » را میراند زیرا که از آنان خوشش نمی آمد . رحم « راحل » زن یعقوب را بست تا یعقوب به خواهر زنش « لیه » در آمد و از او شش فرزند کرد و بعد یهوه ، رحم راحل را در سن 95 سالگی گشود تا یوسف را بزاد ... إإ

و ... نمیدانم چرا عادت کرده ایم تا برای توضیح هر کج فهمی ساده وبی اهمیت ، نظیر استنجا و غسل جنابت هم باید از یک ردیف فیلسوفان نام ببریم و همواره برای یک ارزن واقعیت ، یک سبد واژه را مخلوط کنیم ؟إ

در مورد اینکه امریکا در تکنالوژی جلو است به این مفهوم نیست که همه مردم امریکا روشنفکران و فیلسوفان عالم اند . اگر نوام چامسکی و فوکو یاما را حذف کنی ، امریکا دیگر کی ها را خواهد داشت ؟

 75 میلیون انجلیک های آمریکایی ، تاریک ذهن تر از سیاهان افریقایی اند . رییس جمهور کارتر ، قبل از تصامیم مهم ، دو رکعت نماز نفل میخواند . خداباوری همین مستر بوش کمتر از ملا عمر نیست . در جواب پرسنده که پرسیده بود :  

«  کدام فیلسوف  به نظر شما بهتر است ؟ » ، بوش گفت : عیسا فیلسوف .

در مورد ظریب هوش افراد آنچه نقل قول شده ، نتیجه تحقیقات و مطالعات چندین مرکز علمی و تحقیقاتی معتبر امریکایی بوده نه حرف من . همان ها که در تعریف آخوند گفتند :  که اولین شارلاتانی  بود که با اولین آدم بی مغز و خردباخته مواجه شد .

 وانگهی باور های سنتی یک اختیار عقلانی است ، هر کسی را به سهم هوش و عقل و باور هایش گفته آمده اند .

 به شهر ما چنین بود : که زاهدی رنجور شده بود و او را اشارت کردند به خوردن دارو ،  و او از زهد نخورد و بمرد .

 

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم ، حوری

دختر نابالغ همسایه

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند ...

من مسلمانم

 قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه ، مهرم نور

دشت سجادهء من .

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 12:18 | Mon 19 Feb 2007

ریش نتراشید ،  و شارب* نگذارید « بتراشید » ....

پاداش را از زبان شهید عالیقدر محراب ، آیت الله العظمی سید عبدالحسین دستغیب شیرازی ، پیر شیراز، وضو ساخته از چشمه عشق ، عارف ربانی ، رضوان الله علیه بشنویم .

« قصری است در بهشت مخصوص هر مومن ، از مروارید و یاقوت و زبرجد و سقف طلا ، که هفتاد خانه دارد از یاقوت سرخ ، و در هر غرفه هفتاد حجره است از زمرد سبز ، و در هر حجره هفتاد تخت است ، و بر هر تختی هفتاد فرش ، و بر هر فرشی یک حورالعین « که به حساب ریاضی جمعا 24 میلیون حورالعین برای هر مومن میشود » و در هر حجره ای هفتاد خوان طعام ، و در هر خوانی هفتاد قسم طعام ، که گوشت مرغ از آنچه میل داشته باشید در آن موجود است » و چیز های دیگری در این مورد نیز مومن غالبا از معنی آنها سر در نمی آورد ، سلسبیل ، تسنیم ...

 ضمنا هرشب هفته در خانه یکی از انبیاء مهمانی دایر است . که عموم مومنین در آن دعوت دارند ، و در شب جمعه میزبان این ضیافت خود خداوند عالمین است ....

در مکتب آخوند ، اگر ریش تراشیدی و شارب گذاشتی ، هشدار ....

سکرات موت ، شب اول قبر ، گرزهای آتشین نکیر و منکر ، غرش رعد آسای ملک الموت ، تازیانه های مشتعل ، سیخهای ملایک عذاب ، مطرقه و سندان برای شکستن استخوانها ، آب جوشان برای پاره کردن روده ها ، ماری که از سر تا گردنش هفتاد سال راه است و عقربی که سرش در آسمان هفتم و دمش در زمین هفتم  .  و دهانش از مغرب تا مشرق ، و عمله عذاب که نفسی چون زبانه آتش دارند ، و خوراکی که از چرک و خون عورت زناکارن تهیه شده است ، و لباس هایی از قطران سوزان ، و چیز های دیگری فهم معنی آنها برای مومن دشوار است ، ولی میدانید که بهر حال چیز های بسیار بدی هستند :

  سعیر ، جهیم ، هاویه ، سقر ، حطمه ، ضریع ، حنظل ، حمیم ، حربیش ...

 اما گمان مبرید که چنین کیفری فقط به گناهان کبیره تعلق میگیرد . در مکتب روحانیت مبارز ،

 گناه کبیره و صغیره وجود ندارد .

 فی المثل در کتاب معتبر مجمع المعارف و مخزن العوارف ( عین دوم ، در بیان شداید مرگ و احوال قبر ) تصریح شده است که :

این عاقبت آن بی سعادت است که در این دنیا ریش تراشیده و شارب گذاشته و از این راه خودش را از شفاعت رسول خدا محروم کرد ....

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 22:3 | Fri 16 Feb 2007

خروج از نابالغی ...

 و نا بالغی  ؟

ناتوانی در بکار گرفتن فهم خویش است

 بدون هدایت دیگری .... 

 از منابع ایرانی ....

 

بر اساس تحقیقات و مطالعات گستردهای که از سال 1927 توسط سی- آی - ای و چندین مرکز علمی و تحقیقاتی معتبر در آمریکا به روی اقشار مختلف جامعه صورت گرفت ، مشخص شده که هر چه قدر گرایشات مذهبی درافراد بیشتر باشد ضریب هوشی آنها کمتر است و بالعکس هر چقدر ضریب هوشی بالا میرود میل به دینداری کمتر میشود.  بر طبق آمارهای ثبت شده از همان سال میتوان گفت که :

 میزان علم و دانش در افراد، ارتباط معکوس با دین‌داری دارد بطوری که آمارها نشان میدهند حدود 90% از مردم آمریکا به خدا اعتقاد دارند ولی فقط 40% از تمام کسانی که دارای مدرک لیسانس و 10% از کسانی که دارای مدارک علمی بالاتر هستند پایبند به دین و آئین خاصی هستند و الباقی هیچ نوع گرایش دینی ندارند.  پس با توسل به این تحقیقات میتوان نتیجه گرفت که بهترین راه اسـتعمار و استـحمار برای هر ملتی ایجاد یک حکومت مذهبی رادیکالی در آن کشور است چرا که در آن صورت دانشمندان و متفکران آن جامعه به آغوش باز استعمارگر فرار خواهند کرد.  مخالفین به عنوان مرتدّ دینی توسط سایرین از بین خواهند رفت، و در نهایت آنان که باقی خواهند ماند برده گانی هستند در حصار اصول و فروع دین و آماده اجراء فتواهای رنگارنگ صاحبان منافع .

آری ، از همان نخستین روزهائی که بخاطر بیکفایتی و بی‌درایتی دولت مردان ایران زمین پای جماعت اجنبی به این سرزمین رسید به خوبی پی به قدر و ارزش این آب و خاک و سادگی و صداقت مردمانش بردند و هر از چند گاهی یا به زور جنگ و ستیز و یا با خدعه و نیرنگ برای بدست آوردن این ملک بی همتا تلاش کردند از همان سال‌ها که عرب‌ها به زور شمشیر برای ما اسـلام را به ارمغان آوردند و اولین حکومت استبدادی مذهبی در ایران شکل گرفت، سر سلسلۀ استعمار ایرانیان پایه ریزی شد چرا که حکومتیان برای ابقاء حکومتشان هر مزخرف و خرافه‌ای را از کانال پیشوایان مذهبی و در قالب دین به خورد مردم ساده دل ایران دادند. این سلسله در ادوار مختلف دچار فراز و نشیب های بسیاری شد تا اینکه دوباره در سال 1357 خورشیدی به کمک عوامل غرب با رنگ و لعابی تازه جانی دوباره گرفت و زمانی آن رسید تا با کنار زدن شاه و ایجاد یک حکومت مذهبی وابسته به غرب ، زمینه‌های تسلط مطلق بر ایران زمین را پدید آورند و همانطور که همه ما میدانیم این طرح نه تنها در ایران بلکه در کشورهای زیادی اجرا شد و به ثمر نشست تا جائی که هماکنون22% از مردم جهان مسلمانند ولی کمتر از 5% از تولید ناخالص ملی در جهان به نام آنها ثبت شده و قابل توجه است که این میزان تولید نیز تاکنون سیر نزولی داشته است.  مطابق با گزارش سازمان ملل، نیمی از زنان در کشور های عربی بی‌سوادند و از هر 5 نفر عرب ، یک نفر با کمتر از دو دلار در روز زندگی میکند، تنها یک درصد از جمعیت کشورهای عربی دارای کامپیوتر هستند و فقط نیم درصد از آنها از اینترنت استفاده میکنند.  بطور متوسط 15 درصد ازافرادی که در این کشورها توانائی کار دارند بی‌کارند و پیش بینی میشود که میزان بیکاری تا سال 2010 به دو برابر افزایش پیدا کند.  میانگین رشد درآمد سرانه سالانه طی 20 سال گذشته در کشورهای عربی فقط نیم درصد بوده که این مقدار بجز صحرای آفریقا کمترین میزان رشد در جهان بوده‌است . تولید ناخالص کشورهای عربستان سعودی، امارات متحده عربی، کویت و قطر، که عمدتاً نفت است مجموعاً 430 میلیارد دلار و تولید ناخالص 57 کشور اسلامی در مجموع کمتر از دو تریلیون دلار است در صورتی که کشورهای آمریکا 4.10 ،  چین 7.5 ، ژاپن 5.3 ، هند 3 و آلمان 2.1 تریلیون دلار دارای  تولید ناخالص هستند.

شش تا از فقیرترین کشورهای جهان، اکثر جمعیت‌شان را مسلمانان تشکیل میدهند. اتیوپی ، سریلانکا ، سیرالئون ، افغانستان ، کامبوج ، سومالی ، نیجریه ، موزامبیک و پاکستان از فقیرترین کشورهای جهانند.

در 57 کشور مسلمان بطور میانگین، 10 دانشگاه به ازاء هرکشور وجود دارد یعنی برای 4.1 میلیارد مسلمانی که واجد شرایط تحصیلی میباشند کمتر از 600 دانشگاه موجود است این در حالیست که در هر کدام از کشورهای آمریکا 5785 و در هند 8407 دانشگاه موجود است.

با وجودی‌که مسلمانان 22 درصد از جمعیت جهان را تشکیل میدهند فقط یک درصد از جوایز نوبل را به خود اختصاص داده‌اند یعنی ظرف 105 سال گذشته فقط 8 مسلمان موفق به کسب این جایزه شده‌اند که آخرین آنها عبدالسلام متولد پاکستان بود که تحصیلات و تحقیقات خود را در باب فیزیک در ایتالیا و انگلستان به‌انجام رسانده بود و دیگری احمد زوایلی بود که در باب شیمی تحقیقات خود را در موسسۀ تحقیقاتی تکنولوژی کالیفرنیا به ثمر رساند.  در عین حال در همین زمان یهودیان با جمعیت 14 میلیون نفر یعنی فقط 0.23 درصد از جمعیت جهان،  167 جایزه نوبل یعنی 22 درصد از کل جوایز را از آن خود کرده‌اند.

  از 4.1 میلیون نفر مسلمان، کمتر از 300 هزار محقق و پژوهشگر واجد شرایط شناسائی شده در حالیکه در کشورهای آمریکا 1.1میلیون نفر و ژاپن 700 هزار نفر پژوهشگر فعال هستند، بطور کلی آمارها نشان میدهند از 4.1 میلیارد مسلمان در جهان 800 میلیون نفر آنها کاملاً بی‌سوادند.

با توجه به این آمار و ارقام مستند، هر انسان عاقل و بالغی میتواند دلیل وجود حکومت‌های اسلامی و رادیکالیسم مذهبی را  در کشور های غنی و صاحب انرژی درک کند و نیز واضح و مبرهن است که علت پیدایش جمهوری اسلامی در ایران و همچنین فیلتر شدن اینترنت و شبکه‌های خبری ، کشتن و زندانی کردن اندیشمندان و متفکران، کتمان و گاهاً تحریف اخبار و واقعیات، کشتن و زندانی کردن دهها نویسنده، روزنامه نگار، عکاس خبری و خبرنگار و دهها جنایت دیگر، همگی به جهت وجود منابع انرژی و معادن بی همتا در ایران است. همانطور که قبلاً اشاره شد با بالا رفتن سطح معلومات عمومی در جهان همه میدانند که علم ، لازمۀ صحیح‌تر زیستن و ثروت وسیله‌ای‌ست برای بهتر زیستن است و مذ‌هب مقوله ای‌ست شخصی چرا که هر کس با تحقیق و تفحص در خود و جهان هستی است که می‌تواند راه صحیح رسیدن به کمال را بر گزیند.

امید است تا مردم ایران نیز بتواند هر چه زودتر خرافه‌پرستی و تعصبات کور کورانه مذهبی را که عامل اصلی بی‌سوادی، فقر مالی و فرهنگی و بدبختی مردم در جامعه بوده و هست را، ریشه‌کن کند و با انتخاب دولتی دموکرات و سکولار، ایرانی آباد و آزاد و سربلند بسازد تا همه با هم و در کنار هم از هر قوم و قبیله و با هر فکر وعقیده و اصولاً با تمام تفاوت‌های عقیدتی ، و باورها ... 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:33 | Fri 16 Feb 2007

درینجا ، روز عشاق        

آتش و خون در عراق ....

 

باری جورج بوش گفته بود :

 برای دیگران آنچه را بخواهیم ، که لایق آنند .

  درین روز ، برای عراقی ها ، فلسطینی ها و افغان ها ، به اندازه ی یک ابر دلم می گرید.

 

اگر ظاهر و پوست آدم ها را در نظر نگیریم ، شادی و غم و درد ، عشق و امید و دوستی ،

 در تمام انسان ها مشترک بوده و هست و خواهد بود .

                                   

عساکر امریکایی به فرمان جورج بوش ، سال گذشته 33000 عراقی را به قتل رسانیدند . از آغاز جنگ عراق تا کنون 560000 عراقی جان باخته اند . سرزمین عراق به تنوره ای آتش و خون بدل گردیده است . اخبار انفجار و کشتار روزانه در مطبوعات جهان ، مانند اخبار فلسطین به امر عادی بدل گشته است . یکصد و سی دو هزار عساکر دریایی آمریکا در عراق ، صبح تا شام مصروف ویرانی و کشتار مردم بیگناه عراق اند . و تازه بیست و یک هزار دیگر برای ادامه این جنایت عازم این کشور میگردند . در آغاز بهانه موجودیت سلاح کشتار جمعی و دست داشتن  صدام حسین با القاعده بود که جورج بوش و شرکا ، شتاب زده به عراق هجوم بردند . بی توجه به سازمان ملل متحد و پا گذاشتن بر افکار عامه جهان ، این عملیات را ادامه دادند و نتیجه تفصحات ؟ جز رو سیاهی برای عاملان آن ، چیزی دیگری به بار نیاورد .                                             

 دیروز اداره بازرسی پنتاگون اعلام کرد که : « داگلاس فایت » معاون سیاستگذاری دونالد رامسفیلد وزیر دفاع سابق امریکا ، برآورد های « نادرستی » از ارتباط صدام حسین با شبکه القاعده تهیه کرده بوده است .

به عقیده کارشناسان ، در واشنگتن یک خط بسیار جا افتاده هنوز هم در حال تکرار این مسله است که عراق دارای سلاح کشتار جمعی بود و سازنده گان سیاست ها ، آنرا به عنوان تهدیدی جدی به فکر مردم تزریق میکنند .

با حدس و گمان و تهدید نباید به جلو رفت ، بدون در دست داشتن هیچ گونه دلیلی ، وارد جنگ شدن نشانه عدم مسولیت است . به قول اسکات ریتر سیاستمدار امریکایی :

ما میتوانیم مسایلی جور کنیم تا این جنگ را مورد بررسی قرار دهیم . چهار چوب این جنگ ، اعتقاد آن افرادی بود که ایالات متحده امریکا پس از فروپاشی شوروی می بایست یک قدرت جهانی باشد . این افراد معتقدند که ایالات متحده امریکا باید خلاء قدرت شوروی را پر کند ، تا مبادا در این مابین قدرتی بوجود آید و در مقابل این کشور مقاومت کند . و در اساس ما در جهانی با حوزه های استراتژیکی ای روبرو هستیم که ایالات متحده امریکا به نفوذ در آنها بطور یک طرفه ، جنگ پیشگیرانه نظامی ، استفاده از استثمار اقتصادی و دیپلماتیک و با سرکردگی نظامی ، میخواهد منافع ملی امریکا را برآورده سازد . و عراق یکی از این ملت ها بود که ایالات متحده امریکا میخواست بوسیله آن نشان دهد که ، جهان از نظر این قدرت چگونه باید باشد . با حمایت از عراق و نگهداری از آن ، چنین نقشه ای برای جاهای دیگر هم قابل پیاده شدن خواهد بود . نمونه آن افغانستان و کشورهای بعدی ، ایران ، سوریه و کوریای شمالی است . اگر شما دلایل این ایدیولوگ ها را مورد بررسی دقیقتر قرار بدهید ، متوجه خواهید شد که چین و روسیه بعنوان رژیم های نامطلوب ، که احتیاج به تغییرات بنیادی دارند ، قبل از آنکه بتوانند در مقابل ایالات  متحده امریکا قد بکشند،

 در این برنامه قرار دارند . این آن چیزی است که اتفاق می افتد .

 واین امپراطوری آمریکا است .

 

 

چقدر ز آتش وخون ، چقدر ز دود گویم

تو بیا که با تو امشب ، غزل و سرود گویم

تو بیا که از گلویم ، غم کهنه را بشویم

به تو زآنچه هست گویم ، نه از آنچه بود گویم

منشان به انتظارم ، بنشین تو در کنارم

که نه عیب کس شمارم ، نه بد حسود گویم

ز تو گر جدا نشینم ، جهد آتش از جبینم

همه را سیاه بینم ، همه را کبود بینم

تو بیا که با حضورت ، رود از دلم کدورت

همه را ستوده خوانم ، همه را درود گویم

چقدر ز خاک خفتن ، چقدر به خاک خفتن

به تو امشب از شگفتن ؛ به تو از سعود گویم

ز فضای تشنهء باغ ، شب و روز قصه گفتم

نفسی ز عورت آب ، به مسیر رود گویم

رازق فانی .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:15 | Wed 14 Feb 2007

                           آفتابی مراست در دیدار ....

 

آفتابی مراست در دیدار

هر دمم ساحلی بر انگیزد

هردم از اختری فروزانم

نغمه ها شعله رنگ می خیزد

از تنور درون سوزانم

آفتابی مراست در دیدار

که مکدر نمی شود نگه اش

نور را جویم اندرین شبی تار

سفره بر دی وشم شهید رهش

عمر را گرچه پای لنگ شده

لیک امید می پرد گستاخ

گرچه دل بر حیات تنگ شده

آرزو راست ، لیک جاده فراخ

راز ، سیار و چاره ام ناچار

لب دراز و نهفته دوختن است

اندرین کلبه ای سیه دیوار

هستی من تمام سوختن است

مرغزاری خوش است گیتی و من

چند گاهی درآن گرازیدم

خواستم عاشق بشر باشم

ره ندانم برآن برازیدم

آز و ناز تو ، مرد میدان نیست

هرزه بادی به خیره رام ترا

هیچ پاداش خوشتر از آن نیست

خلق گر یار خود خوانی

 

طنز : از هادی خرسندی .

 

آن خلق که بیست و دوی بهمن حشری شد

از بس هیجان داشت به سرعت کمری شد

افسوس که آن ملت شصت و دو سه میلیون

بازیچه ی یک مشت ، هفشده نفری شد

چپ ، چپه شد و در سمت خادم مسجد

مشغول به جاروکشی و رفتگری شد

وان توده ای سینه زن هیءت مسکو

علاف کیانوری و احسانطبری شد

با پشت خم و بنیه ی کم ، جبهه ی ملی

در خدمت ملا ، سمتش باربری شد

وانکه خبر از آمدن فاجعه میداد

روزش همه با فحش خلایق سپری شد

شیخ آمد و زد خیمه به خرگاه شهنشاه

با آمدنش هجری شمسی ، قمری شد

آخوند به مطبخ زد و با چشم پر از آز

افطار نکرده پی طبخ سحری شد

چون مور و ملخ لشکر غارتگر شیخان

پیش آمد و هر لحظه جری تر ز جری شد

هر بی هنری منصب فرهنگ و هنر برد

هر کور و کری رهبر سمعی بصری شد

ممد جگری شد ز مدیران صنایع

یک تن ز مدیران صنایع جگری شد

وان خلق که امید حقوق بشرش بود

محروم ز هر گونه حقوق بشری شد

هادی  إ ، تو هم آنروز در آن قافله بودی

حالا چه شده لحن تو صاحبنظری شد ؟

 

نصیحت ملک عبدالله به آخوند .

 

ببین پسر جان ، برو به حضرت رهبر بگو ، اسلام را ما به شما صادر کردیم . لازم نیست انقلاب اسلامی را شما به ما صادر کنی . شیعه کردن سنی ها بیفایده است . شیعه ها را فراری ندین .

ما هم مثل شما عبا و قبا و عمامه داریم ، اما سوار خر شیطان نمیشیم . با شیطان بزرگ میسازیم . والله ، به پیر ،  به پبغمبر جنگ نان ندارد . خودتان و ما را از همین چند لقمه نفت نندازید . زیاد به بستن تنگه ی هرمز فکر نکنید . کفار که حمله کردند ، خیلی چیز ها گشاد می شود .

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 15:52 | Tue 13 Feb 2007

گذارشی از زندان های کنونی امریکا ....

اطاق های شکنجه ، قفس های بیشمار با مردمی که به ندرت ، روز روشن و مردم دیگر را می بینند ،  و یا شاید هم اصلا نمی بینند ...

شکنجه های سربازان آمریکایی در زندان ابو غریب عراق که اخیرا بر ملا شد, بخشی از تاریخ طولانی مدت ظلم در اطاق های شکنجه در زندان های آمریکا می باشد. در واقع علاوه بر شکنجه, برخی از گاردهای زندان مستقمیا از زندان های ایالات متحده به زندان هایی فرستاده شده اند که در آن شکنجه های مشابهی بر روی اسیرانشان اعمال می شود.

الیزابت الکساندر که رئیس American Civil Liberties Union’s National Prisoner Project می باشد, دولت های ایالات متحده را به اتخاذ تاکتیک های شکنجه در زندان های آمریکا پیش از اینکه در افغانستان, عراق, گوآنتاناموی کوبا به اجراء در بیاید , متهم نمود. وی به خبرنگاران گفت که " اگر به تصاویر زندان ابوغریب نگاه کنید, میتوانید آنها را با همان آزارهای رخ داده در زندان های آمریکا مقایسه کنید .  تک تک آنها را."

" انتقال" فوق العاده ای هم وجود دارد.  یعنی انتقال مخفیانه باصطلاح مظنونین به زندان های کشور های دیگر – از جمله مصر, اردن و سوریه – جاهایی که شکنجه های جسمی و روانی برای کسب اطلاعات و دور نگهداشتن افراد بازداشتی از هر گونه بازبینی قضایی,  مورد استفاده قرار میگیرد

اطاق های شکنجه آمریکا ضرورتا ، شامل اطاق های مرگ هم میشود مطمئنا ، تهدید به اعدام از طریق سال ها  آویزان کردن یک فرد بطور وارونه , شکنجه محسوب میشود. درست در همین ماه, در San Quentin – جایی که تعداد 650 نفر زندانی در انتظار مرگ هستند –  یکی از زندانیان محکوم به مرگ به خودکشی دست زد. (S.F. Chronicle, 12/2/06)

آمار منتشره از سوی Bureau of Justice Statistics در سال 2003 گزارش داد که از میان 3300 زندانی محکوم شده , محکومت به مرگ 267 تن آنها لغو شد ,60 درصد آنها زندانیان ایلی نویز بودند که فرماندار آن جای همه 155 زندانی محکوم به مرگ را, پس از آنکه از بیگناهی بیش از یک دوجین زندانی که به قتل رسیده بودند باخبر شد, تعویض نمود.

مطابق بررسی سرتاسری که توسطHayes  و Rowan  در سال 1988 بر روی 401 مورد خودکشی در زندان های ایالات متحده در سال 1986 صورت گرفت – یکی از بزرگترین مطالعات در نوع خود – دوتن از هر سه نفری که دست به خودکشی زدند, کسانی بودند که در بخش کنترل نگهداری میشدند. در عرض سال 2005, تعداد 44 نفر فقط در زندان کالیفرنیا خود را کشتند, 70 درصد این خودکشی ها در بخش هایی که زندانیان را بطور انفرادی نگهمیداشتند, اتفاق افتاد (Thompson 2006).

از سال 1995 تا 2000, شماره کسانی که در بخش تنبیهی انفرادی بودند, 68 درصد افزایش یافت. رقمی که دوبرابر تعداد جمعیت زندانیان بطورکلی بود. تعداد عظیمی از حدود 80 هزار نفر زندانی ای که در انتظار دادگاه خود هستند, در بخش هایی که دارای کنترل حفاظتی بالایی است نگهداری میشوند. با زندانیان مانند حیوانات رفتار میشود.
وقایع بی پایان " مقابله با رفتار آزار دهنده در داخل خود زندان های آمریکا" در عرض یک تحقیق 4 ماهه برملا شد که اوج آن در یک گزارش ویدئویی بود به نام " شکنجه در زندان های وحشتناک آمریکا" که برای بی بی سی در بهار گذشته تولید شد.
"
ابوغریب.... بطورساده صدور بدترین اعمال همین سیستم زندان های داخلی است که در تمام مدت صورت می گرفته است."

Deborah Davies  میگوید : " نگاه کردن بعضی از این ویدئوها وحشتناک است. شما متوجه میشوید که نه تنها یک شکنجه در حال انجام , بلکه افراطی ترین مورد آن را می بینید. شما شاهد مرگ یک مرد جوان هستید.... با سگ  ، ترسانده شده,  کثافات حیوانات بر روی آنها ریخته شده و با مواد شیمیایی سوزانده شده اند. آیا این چنین آزارهای بربر گونه در داخل زندان های ایالات متحده, اعمال وحشیانه ای را که در عراق به آن دست زده شده است, توصیف می کند؟

" در یک صحنه ترسناک, یک مرد لخت , بی حرکت , دیده میشود که توسط گارد زندان از سلول خود بیرون آورده میشود.  آنها وی را به یک صندلی با ظاهر قرون وسطایی که چوکی کنترول نامیده میشود, بستند .  16 ساعت بعد وی را رها کردند . و دوساعت بعد از آن , وی بر اثر لخته شدن خون جان سپرد . نوار از ایالت یوتا می آید – اما نوارهای دیگری هم از کنکتیکت, فلوریدا, تگزاس, آریزونا وجود دارندبیش از 20 مورد مرگ زندانیان در چند سال اخیر گزارش شده است که بعد از نگهداری آنها در صندلی کنترل رخ داده است." سازمان عفو بین الملل برای ممنوعیت استفاده از این وسیله و استفاده از اسلحه تیزر که مسئول حداقل افزایش 70 مرگ بیشتر بوده است, فراخوان داد.

Frank Valdes شروع به نوشتن در روزنامه های محلی نمود تا فساد و ظلم مقامات زندان در فلوریدا را افشاء نماید. برای اینکه وی را به خفقان بکشانند,  باندی از گاردهای زندان به داخل سلول وی یورش بردند , تقریبا تمام قبرغه های وی را شکستند و ریه وی را سوراخ کردند, طحال وی را با ضرباتی پاره کردند و سپس وی را به حال خود رها کردند تا بمیرد.

چندین گارد زندان بعدا به قتل وی متهم شدند, اما دادگاه آنها در شهر خودشان تشکیل شد, یعنی شهری که تقریبا همه برای 5 زندان که شهر را در حلقه خود دارد کار میکنند. رئیس هیئت ژوری خود در گذشته یکی از مقامات زندان بود.  همه گاردها مبرا شدند و رئیس زندان ترفیع گرفت.  وی اکنون مسئول همه زندان های فلوریدا میباشد.

Doug Piper کاپیتان زندان کمتر از یکسال پس از آنکه کوشید شورش فیلمبرداری شده در زندان را از طریق بستن در زندان سرکوب کند, دست به خودکشی زد. وی یادداشتی از خود بجای گذاشت که بر روی آن نوشته بود " مرا شغل کشت".

محققیق بریتانیایی نیز عکس های وحشتناکی را که توسط وکلای زندانیان گرفته شده بود, جمع آوری کرده اند.  یکی از آنها پوست ور آمده کمر مردی را نشان می دهد. علت آن استفاده گاردهای زندان از اسپری فلفل به بزرگی کپسول گاز آتش نشانی بود که موجب سوخت درجه دوم در سرتاسر بدن زندانی گردیده بود.

باربارا کریستی در بخش " بحران سال 2006 زندان کالیفرنیا : آیا سیستم دیگر قابل کمک نیست؟" می نویسد: " این روزها فغان های هوشداردهنده ای در سرتاسر ایالت به گوش میرسد: تعداد زندانی بیش از 200 درصد ظرفیت زندان است ! نرخ بازگشت به جرم 70 درصد است ! گزارش های شوکه آور در مورد خشونت , آزار و غفلت ! در واقع هیچ  برنامه تندرست سازی  و آموزشی وجود ندارد ! سیستم زندان ها شامل شرایطی است که زندگی زندانی را تهدید می کند! این سخنان نه تنها فقط از سوی خانواده های زندانیان, بلکه از طرف خبرنگاران, سازمان هایی که زندان ها را زیر نظر دارند, مراکز تحقیقاتی دانشگاه و بسیاری از مدافعین رفورم در سیستم قضایی, زندان و عفو نیز به زبان آورده میشود."

ایالات متحده  با 5000 زندان در سرتاسر کشور, دارای بالاترین رقم زندانی در دنیا است. چین با چهاربرابر جمعیت خود نسبت به ایالات متحده,  500 هزار نفر زندانی کمتر از ایالات متحده دارد. گزارش کاملا جدیدی تعداد زندانیان ایالات متحده را  7 میلیون ذکر می کند, یعنی یک نفر از هر 32 نفر بزرگسال.

گزارش “Confronting Confinement” که از سوی Commission on Safety and Abuse in America’s Prisons  در سال 2006 منتشر شد میگوید " در عرض یک سال 5/13 میلیون نفر وقت خود را در زندان گذراندند و 95 درصد آنها به تدریج به جامعه بازگشتند.... رقم بالای بیماری و مریضی در میان زندانیان, به همراه عدم تأمین مالی برای بهداشت در زندان, زندانیان, کارکنان و مردم  را در خطر انداخته است.  در نتیجه فقر, استفاده از مواد مخدر و سال ها فقر بهداشتی, زندانیان به مثابه یک گروه, بطور متوسط کمتر از یک فرد آمریکایی معمولی سالم هستند. هرساله بیش از 5/1 میلیون نفر که دارای یک بیماری مسری خطرناک هستند, از زندان ها آزاد میشوند. حداقل 350 هزار زندانی دارای بیماری روانی جدی ای هستند."

دکتر Joe Goldenson در رابطه با درجه غفلت در زندان کالیفرنیا نوشت " زندان هایی با چهار یا پنج هزار نفر وجود دارند که دارای فقط  دو و یا سه دکتر هستند." برخی از پزشکان با داشتن مجوزی کار می کنند که آنها را فقط محدود به کار در زندان مینماید, زیرا دارای عدم صلاحیت در فراهم ساختن مراقبت های پزشکی درکامیونیتی هستند.

برنامه رادیویی تمرکز بر زندان اخیرا گزارش داد که در طول 30 سال گذشته جمعیت زندان کالیفرنیا 800 درصد رشد داشته است و سیستم زندان از 12 زندان جرایم کوچک به 33 زندان با 173 هزار زندانی گسترش یافته است – این رقم میتواند با برشمردن آنهایی که در دوره تعلیق و یا در دیگر اشکال کنترل تنبهی هستند, حداقل به دو برابر افزایش یابد که شامل 11600 زن که 80 درصد آن مادر هستند میباشد. در Central California Women’s Facility – CCWF هر 8 نفر زن در یک سلول زندگی می کنند, سلول هایی که برای نگهداری 4 نفر ساخته شده است.  این امر بخودی خود یک شکنجه است.

S.F. Chronicle در مطلبی در ماه مه سال گذشته تحت عنوان " نوزادان پشت میله های زندان" گزارش داد که بیش از 300 نوزاد امسال به دنیا خواهند آمدتقریبا هر روز یک نوزاد – دولت دارد آماده میشود که اولین مهدکودک زندان را بگشاید.

مادر جوانی تجربه زایمان خود را میخکوب شدن به تخت توصیف مینماید. وی به مشاور خود می گوید  " روشن ترین خاطره ام تحقیر است" و " احساس زودگذر به آغوش کشیدن نوزادم" . " به مدت یکماه هر روز گریستم." ما رادوناها کجا هستند که از این نوزادن مراقبت کنند؟

زندانیان زن از نظر آماری کمتر به خشونت گرایش دارند, باحتمال زیاد قربانی آزار جنسی بوده اند و باحتمال بسیار زیادتر تنها والد کودکان خود هستند. آنچه که بر سر کودکان آنها می آید, هنوز حکم دیگری است از این سیستمی که از شکنجه شاد میشود.

برروی هم انباشتن زندانیان بیش از ظرفیت زندان باعث شده است که بسیاری از زندان ها در وضعیت مداوما "محبوس در سلول" گرداننده شوند.  یعنی اینکه درصد " شوکه آور بالایی" از زندانیان در ساعات بخصوصی در سلول های خود محبوس میشوند. در این ساعت ها زندانیان از تداوی , زمان تفریحی , برنامه های آموزشی و دیگر خدمات محروم می شوند و فقط گاهی بخاطر دوش گرفتن آزاد میشوند. زندان های کالیفرنیا با دوبرابر, سه برابر و در برخی موارد با پنج برابر ظرفیت خود اداره میشوند.
در High Desert State Prison at Susanville بیش از 17 هزار زندانی در محل هایی که برای خواب ساخته نشده اند, از جمله در راهروها و سالن های ورزشی میخوابند. 1500 نفر در تخت های سه طبقه میخوابند.

در لوس آنجلس, ACLU طرح دعوایی نمود که یک قاضی ایالات متحده را به اصلاح " شرایط تقریبا غیر قابل صحبت" زندان های این کشور ترغیب کرد. زندان هایی که در آن 60 نفر در سلول هایی که برای 20 نفر ساخته شده بود, نگهداری می شدند و زندانیان باید به نوبت می ایستادند زیرا فضایی برای نشستن و یا خوابیدن در آن نبود. در واقع 62 درصد از زندانیان محکوم به جرمی نشده بودند.

ایالات متحده سالانه بیش از 60 بیلیون دلار برای باصطلاح تأدیب خرج می کند. بین سال های 1995 و 2003 رشد یابنده ترین سن طبقه بندی شده زندانیان ایالتی و فدرال, سن 55 و یا پیرتر بود – با یک هزینه تخمین زده شده سالانه سه برابر بیشتراز هزینه زندانیان جوان تر: 69 هزار دلار در سال در مقایسه با 77/22000 دلاربرطبق آخرین گزارش ها, هزینه سالانه هر زندانی حدود 30000 دلار می باشد که با در نظر گرفتن تقسیم بندی زندانیان بر اساس نژاد و سن و سال, دو و یا سه برابر میشود.

در ماه ژوئن 2005 تعداد زندانیان 55 ساله و یا پیرتر در زندان های کالیفرنیا 6397 نفر بود.  این زندان ها مجهز به برآوردن نیازهای بهداشتی آنها نیستند. اداره The California Legislative Analyst پیش بینی میکند که این رقم تا سال 2022 به تعداد 30200 نفر افزایش خواهد یافت. از آنجائیکه آنها دارای کمترین تعداد دستگیری و نرخ تکرار جنایات می باشند, چرا دولت این سالمندان که تقریبا هیچ خطری برای جامعه ندارند را آزاد نمی کند. دولت با انجام این کار می توانست در سال های 2003 الی 2004 مبلغ 9 میلیون دلار پس انداز کند!

در عوض, فرماندار آرنولد شوارتزنگر برای مقابله با انباشت زندان , قطعنامه ضرب العجلی را صادر کرد تا زندانیان به تأسیساتی در ایالات دیگر که بطور خصوصی اداره میشوند, منتقل شوند.  کالیفرنیا آماده است تا کنترات های 3 تا 5 ساله برای 2200 تخت در زندان های خصوصی اوکلاهاما, ایندیانا, آریزونا و تنسی را امضاء نماید. علاوه بر آن, 19 ایالت دیگر که دارای رقمی در حدود 10000 تخت در بخش خصوصی و تأسیسات دولتی می باشند نیز تمایل خود را به جا دادن بزهکاران کالیفرنیا ابراز داشته اند. بدیهی است که زندانیان به احشامی تبدیل شده اند که هر کدامشان دهها هزار دلار ارزش دارند.

زندانیان دست به نقد صدها مایل از خانه های خود دورتر جا داده شده اند. فرستادن زندانیان به خارج از ایالت خود در واقع ملاقات خانواده ها و دوستان آنها را حذف می کند و آنها را در خطر آزار دوراز چشم قرار میدهد.

در حالیکه سیاستمداران عوامفریب بر پلاتفرم " به بندشان بکشید و کلید را به دور بیاندازید" کمپین می کنند و اکثر زندان ها برای تنبیه هستند, همه پرسی Zogby International  که در ماه آوریل 2006 منتشر شد دریافته است که 87 درصد مردم آمریکا طرفدار خدمات تندرست سازی برای زندانیان هستند و مخالف فقط تنبیه می باشند. اما همانگونه که شما هم متوجه شده اید, سیاستمداران مدیون سرمایه دارانی هستند که کمپین های آنها را تأمین مالی می کنند, نه مردم .

به همین جهت گزارشاتی همچون “Confronting Confinement” از رفورم در سیستم زندان ها دفاع می کنند. همانگونه که جورج جکسون نوشت : " فاشیسم موقتا تحت ماسک رفورم پیروز شده است " من و بسیاری دیگر از بین بردن زندان ها و لغو حکم مرگ را تبلیغ و دفاع می کنیم. طبعتا سئوالی که اول از همه به ذهن میرسد این است : " پس خطر حنایتکاران چه میشود؟"

گذشته از این واقعیت که خطرناک ترین جنایتکاران در کاخ سفید هستند, مشهور است که تأسیسات بهداشت روانی ای وجود دارند که درمان انسانی را برای زندانیان بیماری که خطری برای جامعه محسوب میشوند, فراهم می سازند. ما باید دارو دسته کاپیتول هیل را هرچه زودتر دستگیر کنیم و آنها را در یکی از این تأسیسات نگهداریم.

بعد از غیرجنایی کردن مواد مخدر که بخاطر آن اکثرا مردم عادی به زندان کشیده شده اند, ما میتوانیم زندان ها را به نهادهای متعددی برای تراپی جسمی و روانی , تندرست سازی و آموزش تبدیل کنیم : از آن جمله بیمارستان ها, برنامه های مشاوره  و درمان مواد مخدر , مدارس حرفه ای, کالج ها و دانشگاه ها . البته این امر به انقلاب نیاز دارد. اما همانگونه که جاناتان جکسون نوشت : " اگرکار بزرگی هست که باید انجام گیرد, هر چه زودتر شروع شود, زودتر هم به اتمام میرسد."

Kiilu Nyasha یک خبرنگار انقلابی است. وی در یاداشت خود نوشت : این گزارش فقط آغازی است در باره زندان های ایالات متحده. من مجبورشدم بسیاری از اطلاعاتی را که جمع آوری کرده ام, حذف نمایم.  بنابراین , این نوشته فقط اولین بخش از یک سری از آنهاست که جمع و جور کرده ام. بخش دیگر بر روی تاریخچه زندان های ایالات متحده و طلوع صنعت زندان خواهد بود.  امیدوارم که این سری گزارش , فراخوانی بیدارکننده برای عموم مردم باشد وهمچنین جنبشی باشد بر علیه رشد یک دولت پلیسی  و فاشیسم .

منبع:San Francisco Bay View
اول فوریه 2007

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 16:57 | Mon 12 Feb 2007

 

 

بخش سوم

 پدرخواندگان سني

بنياد پژوهش های

مصباح يزدی در قم

(4)

 

برادر خواندگان بريتانيا- بريتانيا پس از جنگ اول جهاني در تلاش برای حفظ موقعيت خويش با بسياری از شياطين اسلامي[1] وارد معامله شد. از اواخر دهه ی 1920 تا شکست اشغال کانال سوئز در 1956 همداستاني بريتانيا با اسلامگرايي در حمايت از دو سازمان نوظهور اسلامي در مصر و فلسطين رخ نمود.

سال 1928 در مصر عالم اسلامي جواني بنام "حسن البناء" سازمان "اخوان المسلمين" را بنياد نهاد. سازماني که تاريخ سده ی بيستم خاورميانه را تحت الشعاع قرار داد. همدست فلسطيني بريتانيا در اين دوران "حاج امين الحسيني" بود؛ مفتي عوامفريب اورشليم. هم حسن البناء و هم حاج امين الحسيني همچون خانواده ی سلطنتي سعودی نقش مهمي در رشد اسلامگرايي در دهه های پس از جنگ اول جهاني بازی کردند و هر دو آغاز کار خود را مديون حمايت بريتانيا بودند.

حسن البناء "جمعيت اخوان المسلمين" را با کمک های کمپاني بريتانيايي کانال سوئز تاسيس کرد و در جريان ربع قرن بعد، ديپلمات های بريتانيايي، ماموران سرويس مخفي جاسوسي MI6 و "ملک فاروق" شاه انگليسي گرای مصر از اين جمعيت همچون شمشير داموکلس بر بالای سر کمونيست ها و ناسيوناليست های مصر استفاده مي کردند. بعدها نيز عليه پرزيدنت "جمال عبدالناصر" بکار گرفته شد. در فلسطين نيز حاج امين الحسيني، فتنه جوی يهود ستيز نازی گرا با حمايت های آشکار مباشران بريتانيايي تحت الحمايگي فلسطين از دهه ی 1920 بقدرت رسيد. حسن البناء و حاج امين هر دو مسوول گسترش جهاني موج اسلام سياسي هستند. اين دو، راست آييني (اورتدوکس) افراطي وهابي را به ايده ی پان اسلاميسم "سيد جمال الدين افغاني" پيوند زدند و با حمايت مالي عربستان سعودی شرايطي جهاني پديد آوردند که اسلام راديکال و بازوی تروريستي آن ميدان يافت.

روابط لندن با جمعيت اخوان المسلمين پيچيده بود.

اگر چه بريتانيا از تاسيس جمعيت اخوان المسلمين حمايت کرد و احتمالا اين جمعيت در سال های آينده نيز از حمايت اينتليجنس سرويس بريتانيا برخوردار بود، اما در فضای جوش و خروش روزافزون سياسي مصر، و در پهنه ی گسترده تر خاورميانه، اخوان المسلمين (برادر خواندگان مسلمان) تنها نيروی ميدان نبود و بريتانيا و شاه مصر، از گروه حسن البناء بويژه از بازوی شبه نظامي زير زميني تروريست های آن، هرگاه که لازم مي ديدند عليه ديگر نيروهای سياسي استفاده مي کردند. البته، همچنان نيم نگاهي محتاطانه نيز به جمعيت اخوان المسلمين داشتند زيرا گاه ضد آنان نيز عمل مي کرد. اخوان المسلمين پس از آنکه نيرو گرفت و سرانجام مدعي شد که تنها در مصر چند صد هزار عضو و شعباتي در اورشليم، دمشق و عمان دارد، نقش مهمي در سياست مصر يافت و اينگونه برای ساليان دراز توجه شماری از سرويس های جاسوسي خارجي را از نازی ها و ک.گ.ب تا دفتر خدمات استراتژيک ايالات متحده ی آمريکا و سيا به خود جلب کرد.

جمعيت اخوان المسلمين آنگاه بر صحنه ی بازی ظاهر شد که قدرت بريتانيا- هر چند تقريبا جهاني - در خاور نزديک تثبيت شده نبود.

هنگامي که غبار جنگ اول جهاني فرو نشست، بريتانيا حاکم مطلق در خاورميانه بود. اما اين سلطه برای بريتانيا بسادگي ميسر نشده بود. پرچم امپراتوری بريتانيا از کرانه های مديترانه تا هند افراشته بود. نسل جديدی از شاهان و سلاطين خودکامه بر بخشي از پهنه ی استعماری بريتانيا شامل کشورهای مستعمره و نيمه مستعمره ای چون مصر، عراق، اردن، عربستان و ايران حکم مي راندند. چنين حکومت های پادشاهي کم و بيش زير بار منت لندن بودند، اما اين بدان معنا نبود که چنين حکومت هايي گهگاه مدعي قدرتي مستقل برای خود نشوند. شاهان ميان دو نيروی متضاد گرفتار بودند. از سويي در بيشتر اين کشورها جنبش ناسيوناليستي ضد سلطنتي شکل مي گرفت و از سويي دفتر سياست خارجي بريتانيا و ماموران مستعمرات لندن مراقب بودند که شاهان دست از پا خطا نکنند. تلاش بريتانيا، همچون تردستي ماهر، در ميانه ی سال های 1918 تا 1945 ايجاد موازنه در حاکميت شاهان، رهبران قبيله ای، طبقات متوسط نو ظهور، ارتش و روحانيون هر يک از کشورهای خاورميانه با نگاه به حفظ قدرت خويش بود. برای نمونه هنگامي که شاه قدرتش فزوني مي گرفت و در صدد اتحاد با ارتش بر مي آمد، بريتانيا مي کوشيد در مقابل، با حمايت از روسای قبايل چنين اتحادی را بشکند. يا زماني که قبايل و گروه های قومي خود را نيرومند مي يافتند باز بريتانيا ارتش را برای سرکوبي آنان بکار مي گرفت.

اسلامگرايي افراطي در ميانه ی چنين موازنه ای پديد آمد و هماورد حياتي در برابر راسخ ترين انتقام جويان بريتانيا يعني ناسيوناليست ها و چپ های سکولار گرديد.

 

اسلامگرايان ضد ناسيوناليسم

 

اخوان المسلمين که بوسيله ی حسن البناء در 1928 تاسيس شد ثمر مستقيم جنبش پان اسلاميستي سيد جمال و شيخ محمد عبده بود. و "رشيد رضا" ی سوری که در 1897 وارد مصر شد کسي بود که نقش حلقه ی واسط را در اين ميان بازی کرد. رشيد رضا تعليمات مذهبي خويش را در طرابلس که هم اکنون پايگاه سنيان لبناني است، ديده بود. او هوادار مشتاق هفته نامه ي سيد جمال و عبده يعني "العروة الوثقي" بود و زماني که به قاهره رسيد عبده را که بزودي مفتي مصر ميشد، يافت و مريد راستين او شد. رشيد رضا در 1898، نشريه ی "المنار" را منتشر ساخت. "المنار"[1] روزنامه يي 8 صفحه يي بود که هدفش ادامه ي سنت فکري پان اسلاميستي العروة الوثقي بود. او بر خلاف سيد جمال و عبده که از کانال محافل سري و جمعيت هاي زير زميني و ماسوني کار مي کردند، به تاسيس "انجمن اسلامي" علني با مرکزيت مکه و شعباتي در هر يک از کشورهاي مسلمان، معتقد بود.[2]

رشيد رضا هرگز براي برپايي چنين انجمني که مي خواست، تلاشي نکرد و اين حسن البناء بود که چنين ايده يي را عملي ساخت. اما رشيد رضا بنوبه ي خويش "انجمن هدايت و تبليغ" را که پيش درآمد جمعيت اخوان المسلمين بود، بنياد نهاد. در همين هنگام عبده از حمايت لرد کرومر، حاکم مطلق مصر بهره مي برد. بنابراين فعاليت رشيد رضا نمي توانست بدون موافقت بريتانيا باشد. بگفته ي آدامز، هفته نامه ي العروة الوثقي پيوسته جنبش نوپاي ناسيوناليست هاي مصري را که ماهيتي سکولار داشت مي کوبيد و ناسيوناليست ها نيز در مقابل پاسخ مي گفتند. همچنين نشريه ي "المنار" بقدرت رسيدن سعودي ها در عربستان را ستايش ميگفت: "ستاره ي اميدي با قدرت گرفتن خاندان وهابي ابن السعود در عربستان پديدار گشته است. دولت ابن السعود از زمان فروريختن امپراتوري عثماني و روي کار آمدن دولتي غير مذهبي در ترکيه، بزرگترين قدرت مسلمانان در جهان امروز است. اين تنها دولتي است که سنيان را ياري خواهد کرد و بدعت گذاري هاي زيان آور و باورهاي دين ستيز را مردود خواهد شمرد."[3] نيز، رشيد رضا هم در مصر و هم در ترکيه ناسيوناليست ها را "بي خدا و کافر" مي ناميد.[4]

"انجمن هدايت و تبليغ" و موسسات تابعه ي آن در قاهره با حمايت مالي اعراب ثروتمند مقيم هند برپا شد. اعضاي اين موسسات طلابي از مالزي، اندونزي، هند، آسياي مرکزي و نيز شرق آفريقا بودند. اين موسسات موج دوم کادر جهاني براي جنبش اسلاميستي را پس از محافل سري مرتبط با العروة الوثقي شکل دادند. شيوخ برجسته ي مصري و ديگر رهبران مذهبي "حزب المنار" را متشکل از هواداران عبده و رشيد رضا در حوزه ي جامع الازهر بنياد نهادند.  در اين حزب رهبراني از محافل صوفيگري و عارف مسلک نيز شرکت داشتند. آنان به تاسيس تشکيلات سياسي ديگري نيز بنام "حزب مردم" در برابر حزب ناسيوناليست نوظهور ياري رساندند. اين حزب نيز متشکل از هواداران عبده و رشيد رضا بود. حزب مردم که به قول مشهور با حمايت بريتانيا ايجاد شده بود، آشکارا از اشغال مصر بوسيله ي نيروهاي بريتانيايي پشتيباني کرد و مورد تشويق لرد کرومر که اعضاي اين حزب را "گروهي کوچک اما رو به رشد از مصرياني که کمتر درباره ي آنان شنيده شده است" توصيف کرد، قرار گرفت. لرد کرومر در گزارش سالانه اش  در سال 1906 مينويسد: "به عقيده ي من اميد اصلي ناسيوناليسم مصر،در تنها معناي درست و عملي آن، بسته به اراده ي کساني است که در اين حزب(حزب مردم) هستند."[5]

مريد راستين رشيد رضا "حسن البناء" بود.

ميراثي که حسن البناء  از خود بجا گذاشت، بس مهم است. در حقيقت جنگ ضد تروريسم سده ي بيست و يکم جنگ با ميراث بجا مانده از حسن البناء و همفکران اوست. آنان همه جا ديده ميشوند، در دفتر وزير دادگستري در سودان، در جبهه هاي جنگ افغانستان، در شهر "حماه" سوريه، در دانشگاه های عربستان سعودي، در کارگاه هاي بمب سازی غزه، در هيات وزراي دولتي اردن، در مراکز بانکي معتبر شيخ نشين های خليج و در دولت عراق پس از صدام حسين.

بگفته ي "ريچارد ميشل" در کتاب "درون سازمان اخوان المسلمين"[6] براي اينکه جمعيت "اخوان المسلمين" موفق شود، کمپاني کانال سوئز حسن البناء را ياري داد تا مسجدي در اسماعيليه بعنوان مرکز هدايت عملياتي جمعيت اخوان المسلمين بنا کند. اين واقعيت که حسن البناء جمعيت اخوان المسلمين را در اسماعليه پديد آورد بنوبه ي خود با اهميت است. امروز اسماعيليه شهري 200 هزار نفري در انتهاي شمالي کانال سوئز است. اين شهر در 1863 بوسيله ي "فرديناند دولسپس"[2]، سازنده ي کانال، بنا شد. براي انگلستان آبراه سوئز به منزله ي شريان حياتي ارتباطي اش با مستعمرات با ارزش هند بود و به همين دليل شهر مردابي خاموش [سوئز] نه تنها دفاتر شرکت کانال سوئز بلکه پادگان ها و مراکز نظامي اصلي بريتانيا را نيز که در جريان جنگ يکم جهاني ساخته بودند، در خود جاي داده بود.  شهر اسماعيليه در دهه ي 1920 مرکز احساسات هوادار بريتانيا در مصر بود.

ميشل گزارش کرده است که حسن البناء به رشيد رضا بسيار نزديک بود[7] و پدر حسن البناء عالمي با نفوذ و يکي از شاگردان عبده بود. البناء در جواني با شور و حرارت فراوان روزنامه ي "المنار" را دنبال مي کرد و بعدها رشيد رضا را "يکي از بزرگترين خدمتگزاران اسلام در مصر" ناميد.[8] البناء از رابطه ي ميان سيد جمال و عبده و رشيد رضا به عنوان سه گانه ي مقدس ياد مي کند. بگفته ي ميشل: "حسن البناء سيد جمال را هشدار دهنده و رشيد رضا را ثبت کننده يا تاريخدان مي دانست... [به عبارت ديگر] سيد جمال مشکل را در مي يابد و هشدار مي دهد، عبده انديشمند و آموزگار است( عنوان شيخ در زماني که وي در الازهر بعنوان اصلاحگري ديني بوده است بيانگر همين امر است.) و رشيد رضا مي نويسد و ثبت مي کند."[9] انتشار المنار اندک زماني پس از مرگ رشيد رضا در 1935 متوقف شد اما در 1939 حسن البناء انتشار آن را بعنوان تريبوني براي بيان آراء و نظرات خويش از سر گرفت.[10]

جمعيت اخوان المسلمين در ابتداي تاسيس برنامه ي سياسي منسجمي نداشت. حسن البناء بر اين امر تکيه داشت که مسلمانان بايد به دوره ی صدر اسلام در زمان پيامبر و جانشينان بلافصل او بازگردند. او هرگونه تفسير مدرن از قوانين اسلامي و به زعم او افکار غربگرا را که باعث اغفال مسلمانان و بويژه جوانان شده است، رد مي کرد. از ديدگاه البناء تنها قرآن براي همه چيز کافي است. "در برابر ناسيوناليست هاي مصري دهه ي 1920 که خواهان استقلال، خروج نيروهاي بريتانيايي از مصر و قانون اساسي دموکراتيک بودند، اعضاي اخوان المسلمين با اين شعار - که هنوز نيز در جنبش های اسلامي تکرار مي شود- پاسخ مي دادند: " قرآن قانون اساسي ماست."[11] آنها بر اين باور بودند که قرآن و سنت براي هدايت جامعه کافي است و شريعت اسلامي بايد جايگزين قوانين سکولار بشري گردد. تا اين هنگام حسن البناء ديد ناپخته يي از ايده ي "حکومت اسلامي" داشت. ايده يي که بعدها بوسيله  وارثان معنوی اش مانند سيد قطب و ابوالاعلي مودودي(درپاکستان) معنويش تکامل يافت. به گفته ميشل از نظرگاه حسن البناء: "ساختار سياسي حکومت اسلامي بايد بر اساس سه اصل زير استقرار يابد:

1.     قرآن قانون اساسي ماست.

2.     حکومت بر مبناي شورايي اداره مي شود.

3.     حاکم اجرايي (رئيس دولت) براساس تعاليم اسلامي و خواست مردم عمل مي کند."[12]

به نظر حسن البناء اسلام سيستمي آييني و باوري جهاني است. او با  اشاره به سلفي ها، ناب باوران بنيادگرا[3]، صوفي ها و نيز جنبش عرفاني و شبه ماسوني در اسلام، جنبش خويش را چنين توصيف ميکند:

"جنبش ما همزمان پيام سلفيه، شيوه ي سنت، حقيقت صوفي را دارد، نيز سازماني سياسي، گروهي ورزشي، اتحاديه يي فرهنگي-آموزشي، شرکتي اقتصادي و ايده يي اجتماعي است."[13]

سال 1932 البناء به قاهره رفت و اخوان المسلمين را در اين شهر نيز بنياد نهاد. در بيست سال آينده تا انقلاب 1952 جمعيت اخوان المسلمين سمبل راست سياسي در مصر، متحد سلطنت وجناح راست حزب ناسيوناليستي "وفد" و افسران محافظه کار ارتش بود. در 1933 البناء نخستين کنفرانس ملي جمعيت اخوان المسلمين را در قاهره ترتيب داد. چندي بعد، اين جمعيت به باشگاه جوانان و انجمن هاي ورزشي براي تشکيل واحد هاي شبه نظامي که در آغاز در سال 1936 "جَوَّالة" ناميده مي شدند، مجهز شد. اين واحدهاي شبه نظامي آشکارا مدلي از جنبش فاشيستي اروپا بودند. "جَوَّالة" که بعدها "کتائب"[14] ناميده شدند، تا آن هنگام شکل منحصر بفردي در مصر بودند. آنها تابع انضباط سخت، رعب آور و دربست فدايي حسن البناء بودند. در 1937 بهنگام تاجگذاري ملک فاروق از اعضاي اخوان المسلمين بعنوان گارد "حفظ نظم و امنيت" در مراسم استفاده شد.[15]

رقيب اصلي جمعيت اخوان المسلمين در سال های ميان دو جنگ جهاني، حزب ناسيوناليست "وفد" بود. اين حزب در خلال جنگ از جنبش ضد بريتانيايي در ميان سربازان مصري تشکيل يافت. حزب وفد به نمايندگي [از ملت مصر] به رهبري سعد زغلول[در راس يک هيات نمايندگي] در کنفرانس هاي [صلح] پس از جنگ که در آن امپرياليست هاي پيروزمند پيرامون آينده ی منطقه و تشکيل دولت هاي دست نشانده کشورهاي قدرتمند اروپايي تصميم مي گرفتند، شرکت کرد. حزب وفد ائتلافي از سه جناح راست، ميانه و چپ بود و سال ها گاه در توافق و گاه در تقابل با سلطنت و ديگر نيروهاي سياسي مصر قرار مي گرفت. جناح چپ حزب وفد اتحاد با کمونيست های مصری را سودمند يافت در حالي که اقليت جناح راست بيشتر با جمعيت اخوان المسلمين ارتباط داشت.

در دهه هاي بعدي حسن البناء در سياست مصر دست به بازي پيچيده يي زد. او روابط دوستانه و نزديکي با اطرافيان وفادار ملک فاروق داشت و از حمايت مالي و همياري سياسي پادشاه بهره مند نيز ميشد، در ازاي آن اطلاعاتي درباره ي گروه هاي چپ به پادشاه مي داد و افراد خويش را بعنوان نيروهاي ضربت، ضد چپ ها در اختيار پادشاه مي گذاشت. "جول گوردون"[4] پژوهشگر مسائل جمعيت اخوان المسلمين مي گويد: "بي گمان برادران مسلمان-اخوان المسلمين- روابط نزديکي با دربار داشتند و در اين ميان پولهاي زيادي دست بدست مي شد و بريتانيا در جريان آن بود. دربار هر کاري که انجام مي دهد با نظارت بريتانيا است."[16] البناء با دو تن از افسران با نفوذ مصري نيز، يکي "علي ماهر" نخست وزير و مدافع پر شور پان اسلاميسم و ديگري "ژنرال عزيز علي مصري"، فرمانده کل قوا ارتباطاتي داشت. تماسهاي حسن البناء با دربار بيشتر سري و از کانالهاي گوناگون بود. اين امر گاهي بواسطه ي پزشک مخصوص پادشاه يا بواسطه ي شخصيت هاي دولتي و نظامي انجام مي گرفت. او بهنگام انتصاب نخست وزيران نيز طرف مشورت پادشاه بود و دست کم يکبار بشکل رسمي به ضيافتي شاهانه دعوت شده است.

ميشل مي نويسد "جمعيت اخوان المسلمين آشکارا بعنوان آلتي ضد وفدي ها و کمونيست ها نگريسته مي شد.[17] وفدي هاي راستگرا که فئودال هاي بزرگ و سرمايه داران بودند در جمعيت اخوان المسلمين متحدي براي خويش يافتند. در حالي که جريان عمده در حزب وفد اخوان المسلمين را نيرويي واپسگرا مي دانستند."[18]

                                                                                                                   

 

 

توضيحات:

 

[1] نشريه در زبان عربي "المنار" نام دارد.

[2] براي جزئيات آثار رشيد رضا کتاب "اسلام و مدرنيسم در مصر" اثر C.C.Adams ،New York: Russell and Russell, 1933, pp.177-204   را ببينيد.

[3] مرجع در کتاب C.C. Adams صفحه ي 185 آمده است.

[4] همانجا صفحه 186.

[5] همانجا صفحه 222.

[6]Ritchard P. Mitchell, The societ of the Muslim Brothers (London: Oxford University Press, 1969), p. 9. مرجعي که ميشل در کتابش از آن استفاده کرده، اتوبيوگرافي حسن البناء است.

[7] همانجا صفحه 5.

[8] همانجا صفحه 322.

[9] همانجا صفحه 321.

[10] همانجا صفحه 186.

[11]Gilles Kepel, Jihad: The Trail of Political Islam (Cambridge, Mass. : Belknap Press, 2002), p. 27.

[12] کتاب ميشل، صفحه 246.

[13] همانجا صفحه 14.

[14] در عربي کتائب خوانده ميشود. (جالب است که فالانژيست هاي فاشيست مسيحي لبناني برهبري خانواده ي جُميل نيز همين نام را بر خود نهاده اند. اينان نيز همچون بسياری از اسلامگرايان ستايشگران هيتلر هستند.)

[15] کتاب ميشل، صفحه 16-13.

[16] مصاحبه با جول گوردون در جون 2004.

[17] کتاب ميشل، صفحه 42-40.

[18] همانجا صفحه 27.


 


[1]   مقصود سازمانها، جمعيت ها و يا افراد اسلامگراي افراطي با ماهيت خشونت طلبي است.(م)

[2] Ferdinand de Lesseps

[3] back-to-the-basics purists

[4] Joel Gordon

 

 

هاله نوراني

بر سر حاج امين الحسيني

پدرخوانده احمدی نژاد

 

دستگاه سری[1] اخوان المسلمين

(5)

 

در جريان جنگ دوم جهاني جمعيت اخوان المسلمين، نخست سرويس اطلاعاتي خود و نيز واحدي پنهاني و تروريستي بنام "الجهاز السری" را پديد آورد. يکي از تحليلگران دهه ي 1950 مينويسد[19]: "سرويس اطلاعاتي اين جمعيت اخباري از موسسات نظامي، سفارت خانه هاي کشورهاي خارجي و نيز مراکز دولتي گردآوري ميکرد. "همين بازوي تروريستي جمعيت است که دليل شهرت اخوان المسلمين به خشونت طلبي را بخوبي توضيح ميدهد. اين واحد شبه نظامي در 1942 تاسيس شد و از آن پس بمدت 12 سال، تا زماني که جمال عبدالناصر بساط آنان را برچيد، اعضاي آن اقدام به ترور قضات، افسران پليس، شخصيت هاي دولتي و چپاول بازرگانان يهودي مي کرد و نيز در شکل گروههاي فشار به تجمعات اتحاديه هاي کارگري و کمونيست ها حمله ميکردند. در خلال آن سالها آنها بيشتر متحد پادشاه مصر بودند و از نيروي شبه نظامي جمعيت به سود پادشاه و ضد دشمنان سياسي او استفاده مي کردند. هنگامي که ملک فاروق کنترل امور را آرام آرام از کف ميداد، اخوان المسلمين نيز از او دور ميشد ولي همزمان پيوندهاي کمرنگي را با ارتش و سرويس هاي اطلاعاتي و جاسوسي خارجي حفظ کرد. اما هميشه ضد چپ باقي ماند. بگفته ي ريچارد ميشل "الجهاز السري" بشيوه يي چنان حرفه يي عمل مي کرد که گويي در حکم سازماني اطلاعاتي براي مصر بود. او مي افزايد: " سال 1944 الجهاز السري به منظور جاسوسي در جنبش کمونيستي که در جريان جنگ نيرويي تازه گرفته بود و اخوان المسلمين آنرا يکي از دشمنان اصلي خويش ميدانست، نفوذ کرد."[20]

بي گمان اکثريت بدنه ي جمعيت اخوان المسلمين که ستيزه جويانه ضد غرب بودند، مشتاقانه در راستاي تشکيل دولتي اسلامگرا و افراطي مجاهدت مي کردند. اما رهبران آنان سياست را در سطحي عالي بازي مي کردند و با دربار، احزاب سياسي سکولار، ارتش و قدرت هاي امپرياليستي رابطه داشتند. اين امر که رهبران اخوان المسلمين واقعا باورمنداني صادق بودند که با شياطين بزرگ جهاني موقتا معامله ميکردند يا اينکه سياستمداراني کلبي مسلک و حتي ماموران مستقيم قدرتهاي خارجي بودند، به تحقيق روشن نيست. اما بي گمان در حالي که برخي رهبران جمعيت در راه خويش صادق بودند، ديگران مامور و بازيگراني دو جانبه بودند.

بدنه ي اخوان المسلمين در جهنمي سياسي بسر مي برد. شاخه ي علني جمعيت و برجستگان سياسي آن - ­­­بيش از همه حسن البناء - با پادشاهان و ژنرال ها هم پياله ميشدند، در حالي که افراد شاخه هاي مخفي جمعيت در ترور و جاسوسي غرق بودند. تا زماني که خشونت سازمان در برابر دشمنان پادشاه و بريتانيا بکار گرفته ميشد، اين جمعيت تحت مصونيت قضايي فعاليت ميکرد. هنگامي که جمعيت از خطوط قرمز ميگذشت - همانگونه که گاه اتفاق مي افتاد- دولت، فعاليتش را موقتا ممنوع ميکرد، و زماني که فعاليت آن براي دربار و ارتش سودمند بود و يا جمعيت قدرت مي يافت، رژيم آنرا تحمل و حتي حمايت نيز مي کرد. جمعيت اخوان المسلمين در تمام دوران موجوديتش يک برگ برنده در اختيار داشت؛ حمايت مالي و سياسي خاندان سلطنتي سعودي و وهابيون.

تشکيلات اخوان المسلمين به شکل سلولها يا "خانواده"هايي 5 تا 7 نفره از اعضاء بود که " تحت آموزشهاي سيستماتيک و بسته ي مذهبي که گاه به آموزشهاي نظامي در شاخه هاي متعدد بسط مي يافت، بودند. اينچنين آنان به عنوان برادران فعال شناخته مي شدند. پس از پايان آموزشها به آنان گفته مي شد که به بريدن از جمعيت وانمود کنند و به سازمانهاي فعال در مسائل مذهبي و ورزشي بپيوندند."[21]

بريتانيا که دو سده عميقا در جريان سياست هاي مذهبي و قبيله يي بود، بخوبي از توش و توان اسلامگرايي آگاه بود. "ديويد بويل"[1] مامور MI6، که به فرماندهي کل قواي ملک فاروق، حسنين پاشا، مهره ي با ارزش اطلاعاتي بريتانيا نزديک بود، توان جنبش احياگري اسلامي را در پايان جنگ دوم تشخيص داد. بويل "زمزمه ي آغاز يک رنسانس اسلامي را که همچون 1919 اکنون در 1946 مي رفت تا همه ي کشورهاي خاورميانه را تحت تاثير قرار دهد، احساس مي کرد. اما اين بار مساله با رقابت بر سر نفت در منطقه گره خورده بود."[22] سفارت بريتانيا و بعدها سفارت آمريکا در قاهره، با "برادرخواندگان" حسن البناء پيوسته در تماس بودند.

پس از جنگ دوم جهاني، رژيم در حال افول ملک فاروق دست به سلسله اقداماتي براي سرکوب چپ ها و بويژه کمونيست ها زد. جنگ سرد در راه بود. نخست وزير مصر "اسماعيل صدقي" که با حمايت حسن البناء بعنوان رئيس دولت منصوب شده بود، آشکارا از اخوان المسلمين حمايت مالي کرد، و حتي کمپ هايي براي آموزش جوخه هاي مرگ آنان اختصاص داد. مبارزه ي ضد کمونيستي او مشتاقانه از سوي جمعيت اخوان المسلمين پشتيباني شد. "ضد کمونيست هاي اخوان المسلمين قلبا به اين مبارزه مي پيوستند. روزنامه هاي آنان هر روز در ستوني با تيتر "مبارزه با کمونيسم" گزارش مبارزه ي دولتي با کمونيست ها را منعکس مي کردند. شاخه ي اطلاعاتي جمعيت نيز اخبار سودمندي از کمونيست ها و مظنونان کمونيست در محافل کارگري و دانشگاهي به دولت مي داد."[23] نيز، اخوان المسلمين اتحاديه هاي کارگري راستگرا را براي مقابله با اعتصابات سازمان مي داد و با ناسيوناليست هاي وفدي بشدت مخالفت مي کرد (اين امر را ضمن اتحاد پنهاني با جناح راست وفدي ها پيش مي برد.) ميشل نتيجه مي گيرد که: "در آن هنگام، دربار و سران محافظه کار دولت و اخوان المسلمين دشمن مشترکي در برابر خويش مي ديدند: کمونيست ها و وفدي ها."[24]

انور سادات، رئيس جمهور آينده ي مصر، يکي از اعضاي کليدي اخوان المسلمين در دهه ي 1940 بود. او در جريان جنگ دوم جهاني با جنبش "افسران آزاد"[2] که در 1949 بوسيله ي ناصر و بدنبال جنگ فلسطين تشکيل شد و در 1952 قدرت را بدست گرفت، مرتبط بود. "افسران آزاد" گروهي گونه گون با گرايشات متفاوتي از کمونيست ها و ناسيوناليست هاي چپگرا تا وفدي ها و اعضاي اخوان المسلمين بودند، ولي همگي در اين نکته که رژيم ملک فاروق فاسد و وابسته است، اتفاق نظر داشتند. شيوه ي متکبرانه ي بريتانيا براي حفظ رژيم فاروق در جريان جنگ بوسيله ي "مايلز لامپسون"[3]، سفير کبير بريتانيا که چنانکه گفته ميشد[25] فاروق جوان را "پسر!" خطاب مي کرد، افسران را خشمگين ساخته بود. اين افسران در سالهاي پس از جنگ نيز ارتباطشان را حفظ کرده بودند.

انور سادات، عضو راستگراي جنبش "افسران آزاد" ناصر، حلقه ي هماهنگي ميان افسران ارتشي معترض و حسن البناء بود. او در خلال جنگ گفتگوهاي محرمانه يي با جمعيت اخوان المسلمين داشت. در اتوبيوگرافي او با نام "در جستجوي هويت" جزئيات روابطش را با حسن البناء باز مي گويد.[26] سادات بگرمي حسن البناء را مي ستايد و مي گويد: "برداشت او از مذهب بس ژرف و سخنانش تاثير گذار بود. او از هر جهت شايستگي رهبري مذهبي را داشت. علاوه بر اين او يک مصري حقيقي بود. خوش اخلاق؛ با کفايت و صبور... من از سازماندهي اش در جمعيت اخوان المسلمين و نيز شيوه ي احترام آميزي که وي در رهبري و فرمان راندن در جمعيت پديد آورده بود، متعجب بودم."[27] در 1945 سادات کوشيد تا بواسطه ي "يوسف رشاد"، رابط سادات و پزشک مخصوص شاه، ديداري ميان ملک فاروق و حسن البناء ترتيب دهد. اين ديدار انجام نگرفت اما در گفتگويي بي پرده ميان البناء و سادات آنها بر همکاري در بنياد نهادن تشکيلات افسران آزاد توافق کردند و از آن پس البناء به يارگيري از ميان افسران نظامي براي تشکيلات "افسران آزاد" آغاز کرد.[28]

اما اين که البناء واقعا افسران را به تشکيلات جذب ميکرد يا جاسوسان خويش را در آن نفوذ مي داد، بدرستي روشن نيست. جمعيت اخوان المسلمين فراتر از يک جنبش بود.حزبي احياگر بود. آييني بود، داراي تشکيلات سياسي، واحد شبه نظامي، سازماني جهاني که بسرعت در سراسر کشورهاي خاورميانه شعبات خود را گسترش مي داد. حقيقت اينست که در دهه ي 1940 سازمانهاي امنيتي بريتانيا، نازيها و شورويها کاملا در اين سازمان نفوذ کرده بودند. در دهه ي 1930 بسياري از ناسيوناليست هاي دست راستي عرب و بسياري از اسلامگرايان افراطي، از جمله جمعيت اخوان المسلمين پيوند با سازمان جاسوسي نازي ها را سودمند يافتند. بگفته ي "مايلز کاپلند"[4]، مامور مشهور سيا که سالهايي را در مصر سپري کرده بود، جمعيت اخوان المسلمين در خلال جنگ دوم جهاني "در حقيقت شاخه يي از سازمان جاسوسي نازي ها بود."[29] اما، گرچه شمار زيادي از اسلامگرايان در خلال دهه هاي 1930 و 1940 تمايلات نازيستي داشته اند، بي گمان اين گفته ي کاپلند نيز اغراق آميز مي نمايد. پس از جنگ دوم جهاني بسياري از اسلامگرايان که با نازي ها پيوند داشتند به حلقه ي دوستان بريتانيايي و سپس آمريکايي خويش بازگشتند و چه بسا با بذل و بخشش هاي مالي نيز روبرو شدند. پس از آنکه ناصر در همان دهه ي 1950 رهبري جمعيت اخوان المسلمين را دستگير کرد، سرويس امنيتي او دريافت که اين جمعيت چه پيوندهاي پيچيده يي داشته است. کاپلند مي نويسد: " به نظر مي رسد که دستگيري رهبران جمعيت اخوان المسلمين و اعترافات آنان آشکار ساخت که اين جمعيت در رده ي بالا و در سطحي گسترده در چنگال سرويس هاي جاسوسي بريتانيايي، آمريکايي و روسي بوده است، چنانکه بتوانند به هر يک از دو شيوه ي آرام و پنهاني، يا ضربتي و ناگهاني از آن بهره برداري کنند."[30]

همچنان که براي لندن و واشنگتن ناممکن تر شدن نجات حکومت فاروق آشکارتر مي گرديد، جستجويشان نيز براي يافتن رژيمي جايگزين بيشتر مي شد. گزينه ي نخست، رژيمي از ائتلاف حزب وفد و کمونيست ها بود و گزينه ي دوم، اتحادي پنهاني ميان جمعيت اخوان المسلمين و افسران ارتشي. بي گمان نه بريتانيا و نه آمريکا مايل به انتخاب گزينه ي نخست نبودند. بريتانيا تنها براي ماندگاري رژيم پادشاهي در مصر تلاش مي کرد، در حالي که انتخاب آمريکاييان حمايت از ناصر و "افسران آزاد" بود. و اما جمعيت اخوان المسلمين که هم با سلطنت و هم با افسران آزاد پيوندهايي داشت بازي دوگانه يي را آغاز کرد.

حزب وفد دست بگريبان رقابت هاي جناحي دروني بود، با وجود اين و در چنين شرايطي بخش مهمي از حزب وفد در تدارک اتحاد با چپ ها و کمونيست ها بود. اين امر دربار، بريتانيا و جمعيت اخوان المسلمين را نگران مي کرد. جمعيت اخوان المسلمين بشدت تلاش ميکرد تا از اتحاد وفدي ها و کمونيست ها جلوگيري کند و حزب وفد نيز در پاسخ، پرده از روابط آدمکشان البناء و بريتانيا و نخست وزير انگليسي گرا، اسماعيل صدقي، و همچنين کمک هاي مالي که دريافت مي کرد، بر ميداشت. کمونيست ها و وفدي ها، جمعيت اخوان المسلمين را متهم به "آلت دست امپرياليسم" مي کردند. وفدي ها عنوان مي کردند که "فالانژيستهاي اخوان المسلمين شيوه هاي ترور فاشيستي را بکار مي بندند." آنان خواستار انحلال واحد هاي شبه نظامي جمعيت اخوان المسلمين بودند که دولت حمايتشان مي کرد. همچنين بسياري از کارشکني هاي مزدوران اخوان المسلمين را در جريان اعتصابات با اسناد و مدارک بيان مي کردند. اما جمعيت اخوان المسلمين از رخدادي ناگهاني در 1948: "جنگ فلسطين"، نيرويي دوباره گرفت.

 

حسن البناء و مفتي فلسطين

 

جنگ اعراب و يهوديان بشدت باعث تقويت اخوان المسلمين شد. اين پيش آمدي آشوب انگيز بود که در فلسطين تحت سلطه ي بريتانيا، دولت يهود شکل مي گرفت. اين جنگ، و شکست ارتش اعراب بوسيله ي واحدهاي شبه نظامي يهودي و تشکيل دولت اسرائيل براي هميشه ديناميسم سياست خاورميانه را تغيير داد و سبب گسترش اسلام بنيادگرا در اشکال گوناگون گرديد. جنگ اعراب و اسرائيل بدلايل زير عامل اساسي تقويت اين نوع اسلامگرايي در خاورميانه شد. نخست، جمعيت اخوان المسلمين بهانه يافت تا واحد هاي شبه نظاميش را در جريان جنگ تشکيل دهد. اينان همچون مجاهدان افغان در جنگ دهه ي 1980 پارتيزان هايي کارآزموده بودند که بسبب موقعيت اعراب در برابر اسرائيل از حمايت دول عربي نيز برخوردار بودند. دوم، شکست اعراب اقتدا رژيم هاي عربي را بي اعتبار ساخته بود و فضا را براي نيروهاي سياسي نوظهور، چون جمعيت اخوان المسلمين فراهم آورد. اسلامگرايان بيشترين بهره را از تبليغ درباره ي از دست دادن فلسطين بردند. سوم، اسلامگرايان از برجسته کردن اورشليم بعنوان پايتختي سياسي و نيز تهديد اسرائيل در اورشليم و اماکن مقدس اسلامي، بعنوان عامل يارگيري استفاده کردند.

همچنين جنگ سبب شد تا پيوندهاي ميان جمعيت اخوان المسلمين و يکي ديگر از مهره هاي تحت حمايت بريتانيا يعني "حاج امين الحسيني مفتي اورشليم و همدست توطئه گر نازي ها استوارتر شود. ارتباط اين دو به بيش از يک دهه پيش باز مي گشت. نخستين ارتباط حاج امين الحسيني با جمعيت اخوان المسلمين در ديدارش با "عبد الرحمان البناء" رخ نمود که در تشکيل آن جمعيت، برادرش حسن البناء را ياري داده بود. نيز عبد الرحمان البناء هدايت "الجهاز السري" را بر عهده داشت.[32] حاج امين الحسيني هم مانند حسن البناء نقش بسيار با اهميتي در ايجاد خوراک اوليه ي ناسيوناليست هاي عرب چون جمال عبد الناصر که مي خواست جهان عرب را از لوث وجود پادشاهان فاسد پاک کند، گرديد. از ديدگاه ناسيوناليست هاي عرب پيدايش دولت اسرائيل سمبل سرخوردگي و زبوني اعراب شده، و در ژرفاي وجدانشان، عقده ي حقارت و سرسپردگي در برابر حاکميت شاهان دست نشانده در کشورهاي نيمه مستعمره ي مصر، اردن، عراق و عربستان سعودي آفريده بود. اما حسن البناء و جمعيت اخوان المسلمين استدلال مي کردند که ناسيوناليست هاي عرب در اشتباهند و ناسيوناليسم سکولار، بازسازي ملي و غربگرايي راه بجايي نمي برد. به نظر آنان يگانه راه احياي دوباره دوران طلايي پيشين جهان اسلام، بازگشت به بنيادگرايي اسلامي است.

در خاورميانه چالشي چند گونه در جريان بود که تعيين کننده ي آينده ي اين منطقه بود. اسلامگرايان تنها يکي از نيروهايي بودند که با هم رقابت داشتند، نيروهاي ديگري چون ناسيوناليست ها، چپ ها (به شمول احزاب کمونيست در حال رشد)، روشنفکران سکولار، طبقه ي کارگر شهري، تجار و بازرگانان ثروتمند که در معاملات و تجارت جهاني سهيم بودند، فرهيختگان سنتي، رهبران قومي و قبيله يي، اشراف و فئودال ها و دست آخر حکومت هاي سلطنتي و ارتش هاي آنان نيز در اين ميان بودند. اسلامگرايان در حکم خواجگان حرمسرا بودند که همه جا سرک مي کشيدند، سخت ضد چپ و ناسيوناليست ها بودند. آنان همبستگي با فرهيختگان سنتي را حفظ مي کردند، از حمايت بسياري از بازرگانان بهره مند مي شدند و با افسران ارتش و دربار سلطنتي نيز پيوند پنهان داشتند. جنگ فلسطين محاسبات آمريکائيها و انگليسيها را پيچيده کرده بود، زيرا هم ناسيوناليست هاي چپ و هم اسلامگرايان بابت اسرائيل بر غرب خرده ميگرفتند و اين خود انگليسيها و سپس آمريکائيان را در گزيدن نيرويي براي سرمايه گذاري روي آن، دچار مشکل کرده بود.

اسلامگرايي نوع اخوان المسلمين در دهه ي 1940 بسرعت رشد کرد. سعيد رمضان، داماد حسن البناء شعبات اين جمعيت را در فلسطين و اردن سازماندهي کرد. آنان زير پوشش آماده سازي خويش براي جنگ با صهيونيست ها، مقادير زيادي سلاح، عمدتا از کانال اعضاء سريشان در "الجهاز السري" که با ارتش مصر پيوندهايي داشتند فراهم کردند. اتحاد حسن البناء- حاج امين در بستر جنگ فلسطين رخ نمود و اين اتحاد کمک زيادي به جمعيت اخوان المسلمين براي گسترش دامنه ي فعاليتش به سوريه، اردن، لبنان و فلسطين کرد.

حاج امين الحسيني دوره ي کاري پر فراز و نشيبي داشت. جهان بيني پارانوئيدي و ماليخوليايي يهود ستيزانه ي او و حمايت آشکارش از هيتلر او را از ديدگاه تاريخ دانان موجودي حقير نمايانده است، اما او از آغاز دست پرورده ي بريتانيا بود. حاج امين بر انديشه ي چندين نسل از بريتانيايي ها از جمله "فريا ستارک"[5]، مامور مشهور اينتليجنس سرويس، تاثيري افسونگرانه داشته است، چنانکه براي نمونه فريا ستارک او را با احترام چنين توصيف ميکند: "او در سپيد جامه يي گشاد و تميز نشسته بود. مردي در اوان 40 سالگي. عمامه اش گويي هاله يي از نور دور سرش ساخته است، با چشماني آبي و درخشان، بسان درخشش دو ستاره ي بامدادي!"[33]

فعاليت حاج امين در آغاز بسيار عادي بود. او که از خانواده يي سرشناس عرب فلسطيني بود، در جامع الازهر، دانشگاه اسلامي مصر تحصيل کرد، اما نتوانست آنرا به پايان برساند. پس از جنگ اول جهاني، در بنگاه خبري رويتر بعنوان مترجم مشغول به کار شد. حاج امين بتدريج در سياست فلسطين درگير شد، او نشان داد که در خشونت طلبي و نيز بکار بستن تئوريهاي توطئه آميز متحجرانه و يهود ستيزانه همچون "پروتکل هاي پيشگامان صهيون"[6] شامه ي تيزي دارد. او بزودي به سبب نقشي که در آشوب هاي يهود ستيزانه داشت دستگير شد. اما در 1920 "هربرت ساموئل"[7]، نماينده ي بلند پايه ي بريتانيايي در امور فلسطين که خود يک يهودي بود، حاج امين را مشمول يک عفو ويژه کرد و "راهش را در صعود از نردبان قدرت هموار ساخت."[34] گرچه اعتبار حاج امين به عنوان عالم اسلامي در حد صفر بود، "سر رونالد ستورس"[8]، فرماندار اورشليم، با تدارک انتخابات تقلبي حاج امين الحسيني را مفتي اورشليم کرد. در "فرهنگ سياسي خاورميانه در قرن بيستم" چنين مي خوانيم که مفتي "نماينده ي مذهبي مسلمانان است و عموما درباره ي مسائل مختلف فتوا مي دهد. در اکثر کشورهاي اسلامي مفتي از سوي دولت منصوب مي شود. مفتي شخصيت معنوي و اجتماعي تاثيرگذاري دارد و داراي احترام فراوان است. تنها استثناء در اين ميان مفتي اورشليم، حاج امين الحسيني، بود (منصوب بسال 1921 و معزول بسال 1937) که از موقعيت مذهبيش براي تحکيم رهبري سياسي خويش استفاده مي کرد."[35] يک سال بعد، هربرت ساموئل، "شوراي عالي مسلمانان" را که وظيفه اش تنظيم اوقاف مذهبي فلسطين بود، تاسيس کرد و حاج امين را به سرپرستي آن گمارد. اين دو پست، قدرت فراواني به عوامفريب غير قابل اعتماد مسلمان بخشيد.[36]

به موازات تشکيل اخوان المسلمين، حاج امين نيز در 1931 "کنگره ي اسلامي اورشليم" را برپا کرد و سپس براي تامين مالي و جلب پشتيباني از خويش به هند، ايران، افغانستان و ديگر کشورهاي اسلامي سفر کرد. حاج امين حتي آن گاه که به آلمانها متمايل شده بود، هنوز اندکي از حمايت و حفاظت بريتانيا برخوردار بود، چنانکه هنگامي که با 60 تن از مبارزان عرب فلسطيني که در سال 1936 در جريان آشوب ضد انگليسي دستگير شدند، حاج امين به آساني آزاد شد.[37] سرانجام تمايل حاج امين به نازي ها او را ناگزير از فرار کرد. نخست به لبنان سپس به عراق و ايران، و سرانجام پس از ابراز وفاداري به آدولف هيتلر، "يار صديق او در همه ي آسمانها"، به برلين رفت. حاج امين در آلمان مسوول بنگاه سخن پراکني دول محور در خاورميانه شد، و شبکه يي از جاسوسان، همچنين واحدهاي "اس.اس" نازي را که همگي مسلمان و بيشترشان بوسنيايي[9] بودند، سازمان داد.

اما با سقوط رايش سوم مخفيانه آلمان را از طريق اتريش ترک گفت، و در فرانسه که البته متفقين از دستگيري او خودداري کردند، مقيم شد. بويژه بريتانيا از استرداد او خودداري کرد و معاون وزارت خارجه بريتانياي کبير اعلام داشت: "مفتي جنايتکار جنگي نبوده است."[39] سال 1946، حاج امين پيروزمندانه به مصر بازگشت و پادشاه مصر پذيراي وي شد. نيويورک تايمز در گزارشي در آگوست 1946 اعلان داشت: "از اين پس کعبه ي اسلام سياسي، خانه ي مفتي است در "ويلا آيدا" نزديک ايستگاه خط آهن رشدي پاشا که از اسکندريه تا حومه ي رامله امتداد مي يابد. به فاصله ي هر 8 تا 10 يارد يک سرباز مصري پيرامون باغ او نگهباني مي دادند و مفتي محافظان شخصي نيز درون خانه اش داشت."[40] گزارش ديگري در همين زمينه مي گويد که مفتي در فعاليت سياسي خويش از "پشتيباني مالي فراوان" ملک عبدالعزيز[ابن السعود]، پادشاه عربستان، و ملک فاروق، پادشاه مصر، برخوردار بوده است.[41]

 ظاهرا بريتانيا کينه يي از مفتي و روابطش با نازي ها نداشت، و بزودي او را بعنوان مسوول تبليغات خود استخدام کرد. اينتليجنس سرويس بريتانيا در قاهره "بنگاه خبري قاهره" را تاسيس کرد، و نيز "ايستگاه راديويي خاور نزديک" [10](NEABS) که "نخستين مدير آن آلفرد مارسک، فرمانده ي يک اسکادران هوايي، بود. او مسلماني پارسا بود که تا پيش از جنگ، در خاورميانه خدمت مي کرد و بيشتر عمر خويش را به مسائل اعراب اختصاص داده و حتي به اسلام نيز گرويده بود."[42] شايد MI6 به دليل تجربه ي حاج امين در همکاريش با نازي ها بعنوان گوينده، او را به استخدام در آورد. شخصي که از طريق دفتر خاور نزديک MI6 فرستنده ي NEABS را اداره مي کرد، "سر کناهان کورنواليس"[11]، اشراف زاده و بانکدار بريتانيايي بود که بعدها رئيس "دفتر عربي" اينتليجنس سرويس در قاهره در خلال جنگ اول جهاني و مرکز عمليات لورنس، شد.[43]

در 1946، مفتي و اخوان المسلمين مشترکا نيروي شبه نظامي 10 هزار نفري را در فلسطين با نام "نجات دهندگان" سازمان دادند. بريتانيا از اين مساله چشم مي پوشيد و آن را تحمل مي کرد. همزمان، در مصر مفتي و حسن البناء رهبري مشترکي را تشکيل دادند و فرمانده ي يکي از واحد هاي نظامي اخوان المسلمين در غزه به همکار سوداني مفتي واگذار شد. نيز در قاهره، حسن البنا، از حاج امين بعنوان رئيس دولت جديد فلسطين پشتيباني کرد. شايد اوج پيروزي حاج امين الحسيني بازگشت او به غزه در سپتامبر 1947 باشد که دولت(اتحاديه ي) فلسطيني را اعلام داشت و خود را رئيس جمهوري فلسطين[46] خواند. اما با شکست اعراب بوسيله ي نيروهاي يهودي دولت حاج امين چندان نپاييد. ولي حاج امين خود نجات يافت و به جنگ هاي دهه ي 1950 بازگشت.

پايان زندگي حسن البناء نزديک مي شد. آفتاب رژيم فاروق نيز بر لب بام بود و کرکس هاي سياسي مرگش را انتظار مي کشيدند. در 1948، بحران فلسطين رژيم فاروق را سخت بي اعتبار، و هرگونه ائتلافي از نيروهاي سياسي با پادشاه را دشوار کرده بود. بحران اقتصادي همراه تظاهرات خشونت آميز، سراسر کشور را فرا گرفته بود. همبستگي اخوان المسلمين  و دربار هم لرزان شده بود و ناسيوناليست ها و اسلامگرايان با سرزنش رژيم فاسد و نامسئول فاروق بدليل شکست فلسطين در کمين بهره جويي سياسي بودند. سرانجام در دسامبر 1948 فعاليت جمعيت اخوان المسلمين ممنوع اعلام شد. بدنبال آن و چند هفته بعد يکي از افراد اخوان المسلمين، نخست وزير، "محمود فهمي نقراشي" پاشا را ترور کرد.

دو ماه بعد نيز، در ژانويه ي 1949، روزگار حسن البناء به ناگاه پايان يافت. حسن البناء در پي تيراندازيي در خياياني نزديک دفتر مرکزي "انجمن اسلامي جوانان" در قاهره کشته شد. ظاهرا اين ترور بوسيله ي افسران امنيتي مصري انجام گرفت.[47]

مرگ حسن البناء نشانه ي پايان دور نخست فعاليت جمعيت اخوان المسلمين و آغاز دوري ديگر بود. بدنبال مرگ البناء کشاکش و دسته بندي هاي درون سازماني براي بدست گرفتن قدرت آغاز گشت و اين، در حالي بود که دولت مصر اين جمعيت را گاه منع قانوني مي کرد و گاه تحمل. سرانجام "حسن اسماعيل الحديبي" رهبري عالي جمعيت را پس از حسن البناء بدست گرفت. او يک قاضي مصري بود و برادرش رئيس گارد محافظ خانواده ي سلطنتي فاروق. انتصاب "اسماعيل الحديبي" برهبري اخوان المسلمين با اعمال نفوذ يکي از فئودال هاي ثروتمند مصري بود.(50 سال بعد پسر اسماعيل الحديبي جانشيني پدر و رهبر جمعيت شد.) در اين گير و دار هر يک از جناح هاي دروني اخوان المسلمين هنوز پيوند هاي خود را با بدنه ي سياست مصر حفظ مي کرد؛ يعني خبر چيني از ميان ارتش و پليس و تماس هاي پنهاني با جنبش در حال رشد "افسران آزاد" که در 1952 قدرت را در مصر بدست گرفتند.

آشکار بود که اخوان المسلمين با وجود کشاکش داخلي براي زمان درازي پس از حسن البناء نيز، فعاليت خود را ادامه خواهد داد. اخوان المسلمين ادامه ي فعاليت خويش را مديون "سعيد رمضان" است که دامنه ي فعاليت و اثرگذاري آن را جهاني کرد، و در مصر نيز همچنان نيروي غالب و برتر با هزاران هوادار باقي ماند. کمک هاي پولي عربستان سعودي اخوان المسلمين را زماني که دولت مصر ضد آن بود همچنان نگاه ميداشت. گذشته از آن بايد جمعيت اخوان المسلمين مديون جنگ سرد باشد، که به بهانه ي جنگ صليبي ضد کمونيسم، نيرويي مضاعف يافته بود. در حقيقت اين، سياست هاي پنهاني رهبران کليدي پشت پرده در جنبش هاي اسلامي با روح ستيزه جويي خشونت آميز زيرزميني اين سازمانها بود که بر روي هم آغازي شد که امروز، "اسلام بنيادگرا" ناميده مي شود. ظهور رژيم هاي اسلامگرا در آغاز دهه ي 1970، بويژه در افغانستان و سودان نتيجه ي مستقيم فعاليت هاي پيشگامانه ي حسن البناء، سعيد رمضان و وارثانشان بود.

با پايان جنگ دوم جهاني، ايالات متحده ي آمريکا نيز نخستين گامهاي خويش را در خاورميانه برداشت و گويي مقدر شده بود که مناطق گسترده يي از يونان و ترکيه تا پاکستان و هند، جبهه ي اصلي جنگ سرد باشد. آنچه به خاورميانه اهميت ويژه يي در گستره ي جنگ ميان شرق و غرب داد، نزديکي آن به اتحاد شوروي و اين واقعيت بود که دو سوم نفت جهان در منطقه يي کوچک، اطراف خليج فارس نهفته است. استراتژيست هايي که پيمان هاي ناتو، بغداد، سنتو و نيز "نيروي واکنش سريع" و فرماندهي مرکزي نيروهاي آمريکا[12] را بنياد نهادند، اهميت فوق العاده يي براي تثبيت امنيت خليج فارس قائل بودند. همين استراتژيست ها به اصطلاح تهديد از سوي اتحاد شوروي را به تقابل با ناسيوناليسم عربي و ايراني خودجوش که نفت منطقه را بخشي از ثروت ملي خويش ميدانند،  پيوند زدند و براي شکست دادن ناسيوناليست ها و ايجاد زنجيره يي از کشورهاي ضد شوروي، ايالات متحده ي آمريکا طرح حمايت از اسلامگرايي افراطي را بنيان ريخت و آن را از خاورميانه عربي به اردوگاه پناهندگان افغان در پاکستان و درخاک افغانستان گسترش داد.

و اکنون، يکبار ديگر، اخوان المسلمين در انتظار...!

 

پايان فصل دوم

                                                                                                                 

 

 

 

توضيحات:

 

[19]Zvi Kaplinsky, “The Muslim Brotherhood,” Middle Eastern Affairs, December 1954, p. 32.

[20] ميشل، صفحه 32.

[21] کاپلينسکي، ضفحه 378.

[22]Stephen Dorril, MI6 (New York: The Free Press, 2000), p. 538.

[23] ميشل، صفحه 39.

[24] همانجا صفحه 40.

[25] سعيد ابوريش، "ناصر: آخرين عرب"، (New York: Thomas Dunne Books, St. Martin’s Press, 2004) صفحه 18.

[26] انور سادات، در جستجوي هويت (نيويورک: Harper & Row, 1977). توصيف انور سادات از جريان همه ي حقيقت را در بر ندارد. او خاطراتش را در دهه ي 1970 به نگارش درآورده است، يعني هنگامي که در صدد اتحاد با اخوان المسلمين، که قدرتي دوباره يافته بود، برآمد. بي گمان کتاب او جزئياتي را ناگفته گذارده است.

[27] سادات، صفحه 22.

[28] همانجا.

[29]Miels Copeland, The Game of Nations (New York: Simon & Schuster, 1969), p. 184.

[30] همانجا.

[31] ميشل، صفحه 47.

[32] ميشل، صفحه 55.

[33]Joseph B. Schechtman, The Mufti and the Fuehrer (New York: Thomas Yoseloff, 1956), p. 287.

[34] همانجا، صفحه 21.

[35]Political Dictionary of the Middle East in the 20th Century (Jerusalem: The Jerusalem Publishing House Ltd., 1972), p. 260.

[36]Schechtman, pp. 23-24.

[37] همانجا صفحه 45.

[38] همانجا صفحه 106.

[39] همانجا صفحه 172.

[40]Clifton Daniel, “A New Chapter for the Mysterious Mufti,” New York Times Magazine, August 25, 1946.

[41]  Joseph Alsop, “Crafty Fanatic Organizes Trouble in Palestine,” Boston Evening Globe, December 17, 1947.

[42]Dorril, p. 537.

[43] همانجا صفحه 540.

[44]Andrew Roth, “The Mufti’s New Army,” The Nation, November 16, 1946.

[45]Schechtman, p. 223.

[46] همانجا صفحه 234.

[47] هيچکس بعنوان قاتل حسن البناء دستگير نشد. بگفته ي بسياري از تاريخ نگاران، ترور حسن البناء بدستور دولت وقت مصر و بوسيله ي افسران امنيتي دولت انجام شد.

 


 


[1] David Boyel

[2] Free Officers

[3] Miles Lampson

Miles Copeland [4]   ناظر فعاليت هاي عوامل سيا در خلال سالهاي 1951 تا 1955 در مصر. (م)

[5] Freya Stark

[6]   در زبان عربي "بروتوکولات حکماء صهيون" گفته ميشود. جزوه يي که در آن نقشه ي يهوديان براي سلطه بر جهان بيان شده است. اين جزوه نخستين بار بسال 1903 در روسيه تزاري منتشر شد. در پي آن در سال 1921 روزنامه ي The Times  لندن در سلسله مقالاتي بيان داشت که متن اين جزوه برگرفته  از يکي از آثار طنز نويس فرانسوي Maurice Joly با نام "ديالوگ ميان مونتسکيو و ماکياولي در جهنم" است که در آن به جاه طلبي ناپلئون بناپارت حمله ميکند. 24 پروتکل اين متن دستور العملي است براي برجستگان صهيونيست که بر ملل غير يهودي مسلط شوند و براي اين امر شيوه يي آنان تبليغ عقايد ليبرال بشدت راديکال آزادي رسانه هاي ارتباط جمعي، منسوخ ساختن ارزشهاي ميهني و اخلاق سنتي است. هدف کنترل عقايد جمعي بوسيله ي سرمايه و رسانه هاست. اين متن محافل سري فراماسوني اهداف سياسي را دنبال ميکنند و مدعي است که اين محافل خود آلت دست "حکماء صهيون" هستند. فراماسونها و متفکرن ليبرال وسائلي پنداشته شده اند که سرانجام به برپايي تئوکراسي يهودي مي انجامد. نخستين نسخه ي اين متن در تابستان 1978 پس از انقلاب در ايران منتشر شد. سال 1985 نيز بوسيله ي سازمان تبليغات اسلامي در سطحي گسترده منتشر و پخش گرديد. آستان قدس رضوي مشهد نيز که يکي از ثروتمندترين موسسات در ايران است، حمايت مالي چاپ مجدد "پروتکل ها" را در سال 1994 بعهده گرفت. با توجه به شواهد و استدلالات روزنامه ي تايمز، ارتباط اين متن با رويداد ي واقعي منتفي ميدانند و جنبه ي تبليغاتي آنرا برجسته ميکنند. (م)   

[7] Herbert Samuel

[8] Sir Ronald Storrs

[9]  حاج امين، در سنخنراني هايش خطاب به واحد هاي "اس اس" بوسنيايي، التزام به نظم اجتماعي، ساختار خانواده و مبارزه عليه يهوديان را وجه اشتراک ايدئولوژي اسلامي و نازيسم معرفي ميکرد.(م)

[10]  نام اين ايستگاه بسيار قوي و پربار که زيباترين و اصيلترين نغمات عربي را با تازه ترين اخبار شبانه روز پخش ميکرد، اين بود: "محطة الشرق الأدني للاداعة العربية"، ايستگاه راديويي عربي در خاور نزديک. (م)

[11] Sir Kinahan Cornwallis

[12]   CENTCOM سنتکام، اين نيروي تحت فرماندهي وزارت دفاع ايالات متحده ي آمريکا که در سال 1983 تاسسيس شد. حوزه ي فعاليت آن خاورميانه، شمال آفريقا و آسياي مرکزي است. سنتکام نيروي عمده ي آمريکا در جنگ خليج فارس و نيز در جريان اشغال عراق در سال 2003 بود که در حال حاضر در ماموريت جنگ عراق و افغانستان هستند. پايگاههاي نظامي سنتکام در کشورهاي کويت، بحرين، قطر، امارات متحده ي عربي، عمان، پاکستان، جيبوتي در آفريقا و آسياي مرکزي دارد. فرماندهي سنتکام را از 7 جولاي 2003 ژنرال "جان ابيزيد"(John Abizaid) بر عهده دارد. پيش از او ژنرال "تامي فرنکس"(Tommy Franks) اين سمت را عهده دار بود. (م)

 

ادامه دارد ...

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 16:16 | Sun 11 Feb 2007

 بخش دوم ....

                    

                   سيد جمال تا مصباح يزدی    

 

 

اجداد انگليسي

بنيادگرايان اسلامي

 

 

در سال 1885، درست صد سال پيش از آن که دولت ريگان با واسطه "مک فارلن" در اوج جنگ عراق وارد معامله اي پنهاني براي فروش سلاح با ايران شود، و يک قرن پيش از آن که ايالات متحده ي آمريکا ميلياردها دلار هزينه ي مالي صرف کمک به مجاهدان بنيادگراي اسلامي افغانستان در جنگ ضد شوروي کند، سياستگرداني دوره گرد، افغاني- ايراني تبار، با سياستگزاران سياست خارجي و ماموران امنيتي اينتليجنس سرويس بريتانيا براي طرح ايده يي ستيزه گر ديدار کرد. او با خود مي انديشيد که آيا بريتانيا خواهان حمايت از سازماندهي جنبشي پان اسلاميستي در ميان کشورهاي مصر، ترکيه، ايران و افغانستان، ضد روسيه ي تزاري خواهد بود![1]

اين منطقه از جهان (خاورميانه) ميدان بازي و هماوردي بلند مدت امپرياليستي ميان روسيه و انگلستان بر سر کنترل آسياي مرکزي بود. بريتانيا که بر هند تسلط داشت، پيشتر در 1881 کنترل مصر را نيز بچنگ آورده بود. همچنين، امپراتوري ترکان عثماني، که شامل عراق، سوريه، لبنان، اردن، فلسطين،عربستان سعودي و شيخ نشين هاي خليج فارس ميشد، در حال فروريختن بود، و بخش هايي از اين امپراتوري آماده ي بلعيدن؛ هر چند تجزيه ي کامل امپراتوري، در گرو جنگ اول جهاني بود. از اين پس بزرگترين مستعمرات امپرياليستي در آفريقا و آسياي جنوب غربي در حال پيدايش بود. و بريتانيا که استاد بهره برداري از وابستگي هاي قبيله اي، قومي و مذهبي، و نيز به جان هم انداختن اقليت ها براي تحکيم قلمرو پادشاهي خويش بود، به دسيسه چيني براي پرورش و احياء جنبشي اسلامي و سودمند در راستاي اهداف خويش مي پرداخت. روسيه و فرانسه نيز در اين انديشه بودند، اما انگليسها با کمک ده ها ميليون مسلمان خاورميانه و جنوب آسيا گوي را از رقباي خود ربودند.

مردي که در 1885 متشکل ساختن جنبشي پان اسلاميستي با هدايت بريتانيا را پيشنهاد داد کسي نبود جز "سيد جمال الدين افغاني". از دهه ي 1870 تا دهه ي 1890 سيد جمال الدين از سوي بريتانيا حمايت شد. دست کم يکجا در اسناد رسمي و پرونده هاي محرمانه سرويس جاسوسي دولت هند، پيشنهاد سيد جمال الدين در 1882 در هند مبني بر اين که به عنوان جاسوس بريتانيا در هند به خدمت درآيد، آمده است.[2]

سيد جمال الدين، بنيادگزار پان اسلاميسم، در واقع نياي بزرگ اسامه بن لادن است؛ نه از نظر نسبي که بلحاظ نظري. چنانچه بخواهيم شجره نامه ي اسلامگرايي دست راستي و افراطي را برشمريم، چنين خواهد بود:

"شيخ محمد عبده"(1905- 1849)، فعال پان اسلاميست مصري و شاگرد اصلي سيد جمال الدين(1897- 1838)، بيشترين تلاش را براي گسترش نفوذ سيد جمال انجام داد. عبده نيز، "محمد رشيد رضا"(1935-1865)، هوادار سوري خويش را که بعدها به مصر رفته بود و مجله ي "المنار" را براي نشر نظرات عبده براي تشکيل دولت متحده ي اسلامي منتشر ساخت، پرورش داد. رشيد رضا به نوبه ي خود "حسن البناء"(1949-1906) را که بواسطه ي مجله ي "المنار" با آراء رشيد رضا آشنا شده بود، تربيت کرد. حسن البناء در 1928 سازمان "الاخوان المسلمين" را بنياد نهاد. وي شاگردان بسياري داشت که برجسته ترينشان يکي "سعيد رمضان"، سازمانده جهاني "الاخوان المسلمون" بود که دفتر آن در سوسيس جاي داشت، و ديگري "ابو الأعلي مودودي" بنيادگزار "جماعت اسلامي پاکستان"، نخستين حزب سياسي اسلامي تحت تاثير آراء حسن البناء. ديگر جانشينان حسن البناء شعبات ديگري از "الاخوان المسلمون" را در ديگر کشورهاي اسلامي، اروپا و ايالات متحده ي آمريکا بر پا کردند. يکي از آنان يک سعودي است که در جنگ آمريکايي مجاهدان افغانستان شرکت داشت و او کسي نيست مگر "محمد اسامه بن لادن"، که تيره دل ترين مرد اين زنجيره بود.

در فاصله ي نيم قرن، از 1875 تا 1925، چهارچوب بلوک کشورهاي اسلامي بواسطه ي امپراتوري بريتانيا پي ريزي شده بود. سيد جمال شالوده ي فکري جنبش پان اسلاميسم را با پشتيباني بريتانيا و حمايت شرق شناس برجسته ي انگليسي، " ادوارد براون" (Edward Brown)، بنياد نهاد. "عبده"، شاگرد اصلي سيد جمال، با کمک کنسول بريتانيا در مصر، "اولين باينگ لرد کرومر"(Lord Cromer)، "جنبش سلفيه"، شکلي از بنيادگرايي واپسگراي افراطي را تاسيس کرد. براي اينکه بدرستي نقش سيد جمال و عبده را دريابيم، جا دارد که آثارشان را در جريان صد سال تلاشهاي بريتانيا براي پي ريزي و سازماندهي جنبشي پا اسلاميستي و هوادار اين کشور بنگريم. سيد جمال، شخصيت خيالپرداز و سست اراده بود، که در خدمت ديگر قدرتهاي استعماري نيز عمل کرد. بنيادگرايي عارفانه و شبه مدرن او نتوانست به جنبشي توده اي و همگير بدل شود. "عبده" شاگرد ارشد سيد جمال، بسيار وفادارانه تر بخدمت حاکمان بريتانيايي مصر درآمد و زمينه ي فکري سازمان "الاخوان المسلمون" را که سراسر قرن بيستم جنبش غالب در روند اسلامگرايي بود، فراهم کرد. بريتانيا همزمان با بکارگرفتن عبده براي گسترس يک جنبش بنيادگراي اسلامي،  در دو جبهه ي ديگر نيز- پيش از جنگ اول جهاني- در همين راستا تلاش کرد؛ در شبه جزيره ي عربستان با حمايت دسته اي از اعراب بنيادگرا تحت هدايت "ابن السّعود"، نخستين دولت بنيادگراي اسلامي را پايه ريزي کرد، و نيز در همين هنگام، َمکه، دومين خاندان عربي که ادعاي ساختگي انتساب به پيامبر اسلام را داشتند، بر انگيخت و پسران اين خاندان را به پادشاهي عراق و اردن رساند. درآغاز بريتانيا مي پنداشت که خاندان هاشمي بعنوان پاسداران شهرهاي مقدس عربي، مکه و مدينه، رهبري جهان اسلام را بجاي امپراتوري رو به زوال عثماني، با تشکيل خلافت اسلامي هوادار اين کشور بر عهده خواهند گرفت. اين نقشه عملي نشد، اما نقشه ي موازي آن موفق بود. در عربستان، از 1920 به بعد، راست آييني (ارتودوکس) وهابي همراه جنبش "سلفيه" در شکل دولت جديد اين کشور، تجلي يافت و خيزش نوين اسلام بنياگرا و درخدمت استعمار پديدار شد.

بايد دانست که سيد جمال الدين افغاني آغازگر اين جريان بوده است. او و جانشينانش با قدرتهاي استعمارگري که بر سر تسلط بر کمربند وسيع سرزمين هاي شرق آفريقا تا چين در ستيز بودند، همکاري داشت. سالها پس از مرگ سيد جمال بسياري از مورخان و بيوگرافي نگاران، او را مردي معتقد و با ايمان که براي رنسانس اسلامي تلاش مي کرد، توصيف کرده اند. فردي ضد امپرياليست، ضد قدرتهاي استعماري و اصلاح گري آزادانديش که ميکوشيد ميان اسلام سنتي و خردگرايي علمي عصر روشنگري پيوند ايجاد کند. گرچه ميتوان همه ي اين ويژگيها را در تظاهرات سيد جمال ديد، اما فراتر از اين پندار، او سياستگري شياد بود که از مذهب بعنوان ابزاري براي رسيدن به اهداف مقطعي بهره برد و همزمان، متحد و کارگزار قدرتهاي استعماري بود. هر چند سيد جمال بتناوب ماموري در خدمت هر سه قدرت استعماري وقت، يعني بريتانيا، فرانسه و روسيه بود، اما شاگرد ارشد او، "عبده"، به بريتانيا صادقانه وفادار ماند.

سيد جمال که ظاهرا در ايران، به سال 1838 بدنيا آمده است،] "سيد هادي روح القدس" پسرعمه ي سيد جمال الدين که در وصف سيد جمال شعري نيز سروده در اسدآباد همدان ميزيسته است و از همين روست که در ايران و به غلط  سيد جمال الدين افغان به سيد جمال الدين اسدآبادي شهرت دارد. به پاورقي مراجعه کنيد. م[ شهرت "افغاني" را براي القاء اين گمان که در افغانستان بدنيا آمده است برگزيد. با اين حيله او اولاً هويت ايراني و شيعي خود را پنهان ميکرد، زيرا تشيع شاخه ي اقليت اسلام است، ثانيا مي توانست بر اکثريت مسلمانان جهان که اهل تسنن بودند بيشتر اثر گذارد. پنهان کردن هويت واقعي تنها نخستين نيرنگ سيد جمال بود. چنانکه "إيلي كدوري"(Elie Kedourie)، شرق شناس برجسته ي بريتانيايي گفته است، سيد جمال و شاگردانش از جمله "محمد عبده" و "رشيد رضا"، "بيشترين امساک را در حقيقت گويي" داشتند.[3] سيد جمال بدرازاي زندگي خويش هويتي دروغين خود را گسترش داد. او وانمود ميکرد که با سفر به سرتاسر جهان اسلام پايه ي تئوريک جنبش سياسي- اجتماعي پان اسلاميسم را گسترش داده، اما او متفکري بدعت گذار، جاسوسي مرموز، فراماسون، و فراتر از همه ي اينها، بنوشته ي "کدوري" کسي بود که به "بهره گيري سياسي از مذهب" باور داشت.[4]

سيد جمال از مذهب استفاده ي ابزاري کرد. ظاهرا دينداري پارسا بود که ميخواست جزئيات الگوي سياسي از حکومتي با قوانين صدر اسلام  را در مکه مسلط کند، اما در نوشته هاي محرمانه اش باورهاي حقيقي خود را آشکار مي کند:

"ما سر مذهب را نمي بريم، مگر بوسيله ي خود مذهب. بنابراين اگر اکنون به ما بنگريد ما را پارساياني تارک دنيا، و پرستندگاني نماز خوان که هرگز از فرمان خدا سر نمي پيچند، ميبينيد."[5]

"کدوري" مينويسد: " اين نامه آشکارا نشان ميدهد که يکي از اهداف سيد جمال، که شاگرد ارشد او عبده نيز بدان آگاه بوده، تخريب از درون اسلام بوده است، و روش او براي متحقق کردن اين هدف "تظاهري وفادارانه" به اسلام بوده است."[6] در واقع اگرچه سيد جمال مبلّغ اسلام راست آيين (ارتودوکس) براي توده ها بود، اما در نهان خدا ناباوري ضدّ اسلام بود که به ديگر اديان نيز مي تاخت. او خطاب به محفلي زيرزميني ميگويد:

"مذاهب، تحت هر نامي، ماهيتي يکسان دارند. هيچ آشتي و درک متقابلي ميان آنها و فلسفه تحقق پذير نيست. مذهب، باور ايماني را به فرد تحميل ميکند، اما فلسفه او را يکباره از قيد مذهب مي رهاند."( رجوع کنيد به نظرات آيت الله مصباح يزدي که نسخه ايراني اين نظرات را اکنون تبليغ مي کند و يا نظرات بنياگذار حجتيه در ايران"آيت الله شيخ محمود حلبي" که در اوج جنبش نفت در دهه 1330، يکباره و با اشاره انگلستان مروج اسلامي شد که اکنون مصباح يزدي آن را پي گرفته است.م)

با وجود اين، سيد جمال نتيجه مي گيرد که: " توده ها را دليل و برهان راضي نمي کند و تنها "خواص" درمي يابند که آموزش و تربيت توده ها چگونه بايد باشد."[7] پختگي محتواي اين عبارات بيانگر چرايي شهرت معنوي سيد جمال است. او در سراسر زندگي خويش براي توده ها پيامي و براي خواص پيامي ديگر داشت. براي توده ها پان اسلاميسم را ترويج ميکرد و  براي خواص فلسفه يي دستچين شده. آري سيد جمال که در راستاي اهداف خويش، و براي  فريب توده ها ژست ضد امپرياليستي مي گرفت؛ با حلقه ي نزديک شاگردانش، حيله گرانه هم پيمان امپريالست ها نيز ميشد.

با وجود اين، بسياري از تاريخ نگاران ظاهربين، مي پندارند که سياستگردان اسلامگرا مي خواست جنبشي در جهان اسلام برانگيزد که بواسطه ي آن اسلام را به دوره ي شکوفايي و طلايي آغازين آن در مکه و مدينه بازگرداند. برخي مورخان تقريبا تيزبين، او را ستيزه گري ضد امپرياليسم مي پنداشتند که در جستجوي اصلاح ديني و برداشتي روشنگرانه و خردگرايانه از اسلام بجاي اسلام سنتي و ايستاست. متاسفانه، اين  ديدگاه غالب در ميان شرق شناسان برجسته بوده است. براي نمونه "گيب"(H.A.R. Gibb)" نويسنده ي کتاب "گرايشات مدرن در اسلام"(1947) مي نويسد که سيد جمال به دولتي که تحت "راست آييني قرآني"[8] با نگاهي مدرن اداره مي شود، باور داشت. و "ويلفرد کانتول اسميت" (Wilfred Cantwell Smith)] پاورقي : محقق، پژوهشگر و اسلام شناس برجسته ي کانادايي.[ سيد جمال را "کاملترين مسلمان زمان خويش" مي ناميد.[9] او در کتاب مشهور خود "اسلام در تاريخ مدرن" مشتاقانه سيد جمال را "ضد امپرياليست" مي شناساند.

"او (سيد جمال الدين افغاني) غرب را تهديدي براي اسلام و جامعه ي اسلامي مي دانست و همه را به مقاومت در برابر آن فرا مي خواند... او مخاطبينش را به ترويج عقل و تکنولوژي بر مي انگيخت، براي توانمند شدن، همانگونه که غرب انجام داده است.... او مسلمانان را به پرهيز از انفعال و تلاش براي عزمي خود جوش و زنده در اين راستا تشويق مي کرد."[10]

اسميت با ستايش سيد جمال مينويسد:

"بلحاظ جغرافيايي، گستره ي فعاليت سيد جمال، ايران، هند، جهان عرب، ترکيه و اروپاي غربي بود. سيد جمال سني مذهب و صوفي بود. او مروج ايده ي آشتي با تشيع نيز بود. وي افکار سنتي اسلامي را با انديشه ي مدرن اروپايي درآميخت...او مبلغ نهضت هاي سياسي اسلامي و شخصيتي در خور احترام بود. وي مدافع ناسيوناليسم بومي و پان اسلاميسم بوده است. بخش عمده يي از گسترش بعدي اسلام در سايه ي شخصيت و تلاشهاي او انجام گرفت. در حقيقت کمتر جايي در اسلام قرن بيستم مي توان سراغ گرفت که تحت تاثير آراء سيد جمال نبوده باشد."

با همه ي اين، اسميت بدرستي ميافزايد: "سيد جمال نخستين احياگر اسلامي بود که به تضاد آشتي ناپذير تاريخي "اسلام" و "غرب" باور داشت."[11] اينگونه، در واقع سيد جمال افغاني نخستين کسي است که مفهوم برخورد تمدنها را که صد سال بعد بوسيله ي "برنارد لوئيس"(Bernard Lewis) و "ساموئل هانتينگتون" (Samuel Hantington) متداول شد، پيش کشيد.

سيد جمال الدين را خواه آنگونه که اسميت او را مردي پويا شناسانده است، يا او رو فردي فرصت طلب بدانيم، در نقش او بعنوان پدرخوانده ي سازمان "الاخوان المسلمون" و گروههاي اسلامگراي افراطي مشابه، نمي توان شک کرد. بي گمان، چنانچه به "برادران مسلمان" ستيزه جو و متعصب امروز گفته شود که مراد و رهبر معنوي آنان، سيد جمال الدين افغاني، خداناباور و فراماسون بوده است، دچار ضربه اي روحي خواهند شد. با وجود اين، "ريچارد ميشل" (Richard P.Mitchell)  که کتابش، "درون سازمان الاخوان المسلمون" صريح ترين و روشن ترين نمونه ي تحقيقي درباره ي اين سازمان است، مي گويد که سرآغاز سازمانهاي تروريستي و ستيزه جوياني که پس از جنگ دوم جهاني در مصر غالب شدند، مستقيماً به سيد جمال الدين افغاني باز مي گردد. وي مينويسد "اعضاي اخوان المسلمون خود را در مسير جنبشي اصلاح طلب و مدرن يافتند که از سوي سيد جمال، محمد عبده و رشيد رضا مطرح مي شد." او ميافزايد: " اعضاي سازمان نسبت به سيد جمال گونه اي بستگي و نزديکي احساس مي کردند. بسياري از ايشان او را "پدر روحاني" جنبش مي دانستند و در اين ميان حسن البناء کسي است که بيشترين شباهت را به وي دارد."[12]

----

پی نویس: مشهورترین تروری که گفته می شود توسط شبکه تروریستی سیدجمال الدین اسدآبادی در ایران انجام شد، ترور ناصرالدین شاه توسط میرزارضاکرمانی بود. ترور ناصرالدین شاه در سالهائی انجام شد که او طی سفر به فرنگ(فرانسه) مقداری با تمدن غرب آشنا شده و بعنوان مدرنیسم مشوق عکاسی و فیلمبرداری در ایران شده بود. 

  

 

 

   توضيحات :

 

[  : پيشنهاد سيد جمال الدين افغاني به لندن توسط شرقشناس بريتانيايي W.S. Blunt ، دوست سيد جمال، گزارش شده است. اين گزارش در کتاب " اسلام و مدرنيسم در مصر" نوشته ي C.C. Adams آمده است. (انتشارات Russell and Russell نيويورک، چاپ 1933، صفحه 10، بخش 1)

[2]: "سيد جمال و محمد عبده": مقاله يي درباره ي ناباوري مذهبي و فعاليت سياسي اسلام مدرن ، نوشته ي "ايلي کدوري" (انتشارات The Humanities Press نيويورک، چاپ 1966، صفحه 30)

[3]: "کدوري"، صفحه 6.

[4]: همانجا صفحه 13.

[5]: همانجا صفحه 15.

[6]: همانجا.

[7]: نگرش سيد جمال الدين به مذهب از نوشته ي کدوري در صفحه 44 نقل قول شده است.

[8]: کدوري در صفحه 44، نوشته ي Gibb را که مي گويد: "بي گمان سيد جمال خشنود خواهد شد اگر مي توانست اکنون ببيند که پس از نيم قرن از درگذشت او همچنان نظرات متظاهرانه اش به راست آييني اسلامي بي چون و چرا پذيرفته ميشود."،  نقد مي کند.

[9]: Wilfred Cantwell Smith، "اسلام در تاريخ مدرن"، (NewYork: New American Library، چاپ 1957، صفحه 54.)

[10]: همانجا صفحات 56 و 57.

[11]: همانجا صفحه 55.

[12]: Richard P. Mitchell، "درون سازمان الاخوان المسلمون"، انتشارات دانشگاه اکسفورد لندن، چاپ 1969، صفحه 321.

بازی بزرگ انگليسي

اخوان المسلمين

سدی از خون و خرافات

در برابر کمونيسم

و ناسيوناليسم

ترجمه فروزنده فرزاد

(3)

 

بريتانيا از1899 تا پس از جنگ اول جهاني، يکي از برجسته ترين بازی های امپرياليستي قابل تصور خويش را آغاز کرد. امپراتوري نزار عثماني در واپسين دم زندگي بود. از سوي ديگر پيشرفت هاي تکنولوژيک در زمينه ي نيروي دريايي و راه آهن همچنين گسترش موتورهاي درونسوز و اتوموبيل، نياز سيري ناپذيري به نفت داشت. با وجود تگزاس، روماني و باکو بعنوان مراکز توليد نفت کم کم براي استراتژيست هاي امپرياليست آشکار ميشد که ايران، عراق، و عربستان نيز منابع  نفتي فراوان و ارزشمندي دارند. امپرياليست هاي سود جو، آسياي جنوب غربي را صحنه ي شطرنج بزرگي ميدانستند و هر کدامشان براي حفظ موقعيت خويش ميکوشيد. بازي لندن اين بود که خود را جانبدار مسلمانان جهان وانمود کند؛ اما نه با گشاده رويي در برابر روشنفکران جهان اسلام يا با متجدد کردن برجستگان که با حمايت از توده هاي سنت انديش و حاکمان خودکامه.

با راندن فرانسه از خاورميانه، مي بايست بريتانيا همزمان با سه قدرت ديگر آن روز جهان دست و پنجه نرم کند. روسيه که بنظر مي رسيد عزم نفوذ از شمال دارد يک سوي نگراني بريتانيا بود. آلمانها که قدرت جهاني شان تحت حاکميت قيصر در حال توسعه بود از سويي با ترکيه رابطه داشتند و از سوي ديگر براي ساخت خط آهن از برلين به بغداد نقشه مي کشيدند. و ترکان عثماني که گرچه قدرت امپراتوريشان محو ميشد هنوز برگ برنده ي "خلافت" را در دست داشتند و دست کم اسما مدعي نمايندگي مسلمانان سني راست آيين (ارتودوکس) بودند. لندن کاملا کنترل هند را (که شامل پاکستان امروزي نيز مي شد) در اختيار داشت و "لرد کرومر" مصر و کانال آبي سوئز را بعنوان شريان حياتي بريتانيا بسوي هند قبضه کرده بود. انگلستان در افغانستان و ايران نيز نيروي موثر و غالب بود. نيز مناطق مهمي از قبرس تا شرق آفريقا و تا عدن را در اختيار داشت که مي توانست براي لشکرکشي و نمايش قدرت در خليج فارس سودمند باشد. بريتانيا در بازي خويش براي کنترل عراق و عربستان نيازمند نيرويي در برابر قدرت حاکم ترکان در سرزمين پهناور و شنزار عراق بود.

 نخستين گام براي رسيدن به اين هدف ايجاد پيوند اتحادي بلند مدت ميان انگلستان و شاه آينده ي عربستان سعودي از يک سو و جنبش اسلامي وهابي از سوي ديگر بود. براي پي بردن به چگونگي چنين پيوندي، نخست بايد به پس و به سده ي 18 بازگرديم زماني که نخست ميان "السعود"، خاندان سلطنتي آينده و "الشيخ" خانواده ي اسلامگرايان وهابي تفاهمي رخ نمود.

در ميانه ي سده ي هجدهم مسلمان مروج دوره گردي مناطق شمالي و اسلام خيز شبه جزيره ي عربستان را از مکه و مدينه تا بيايانهاي "الاحساء" در شرق بصره، بغداد و دمشق درنورديد. او "محمد بن عبدالوهاب" متولد 1703 بود که، اقامتگاهي دائم نداشت و شهرنشين نبود، و زحمت آموزش در مراکز روشنفکري جهان عرب را بخود نميداد. "عبدالوهاب" با انگيختن جهاد اسلامي پرخاش ميکرد که مسلمانان بايد خود را از قيد هر آنچه از هزار سال پيش، از مرگ پيامبر اسلام به بعد آموخته اند رها سازند. اين، جنبشي احياگر از نوع کلاسيک آن بود، با هواداراني مشتاق که خيمه ها را به فراموشخانه ي تاريخ سپرده بودند.

مهمترين فردي که به آيين جديد عبدالوهاب گرويد، "محمد بن السعود"، موسس خاندان السعود، بود. "ابن السعود" آشکارا خود را نسخه ي قرن هجدهمي پيامبر اسلام مي دانست و براي گسترش اسلام اقدام به فتح سرزمينهايي مي کرد و ايمان اسلامي خويش را در متصرفاتش تحميل مي کرد. عبدالوهاب، ابن السعود و هوادارانشان براي تحميل عقايد خود شيوه ي زشت کشتار دگرانديشان را داشتند. آنان شهرها، مساجد و زيارتگاههاي متعلق به مخالفانشان را نابود ميکردند.

 پس از آنکه عبدالوهاب در عربستان ملقب به "معلم" يا "الشيخ" شد، نوادگان و منسوبان او نيز "الشيخ"خوانده مي شدند.]34[ اتحاد خانواده هاي "السعود" و "الشيخ" در شکل دولت عربستان سعودي در دهه ي 1920 تجلي يافت. البته ظهور چنين دولتي فراز و نشيب هاي فراوان داشت. از اوايل سده ي هجدهم تا اواخر دهه ي 1920 بارها دولت تاسيس شده به وسيله ي خاندان ابن "السعود" بتناوب از سوي ترکان عثماني که قدرتي بيشتر جهاني و کمتر فناتيک بودند يا متحدان مصري ايشان و يا قبائل رقيب برچيده مي شد.

در نوشته هايي درباره ي صعود وهابيون چه بسا با احترام گفته مي شود که آنان مسلماناني اصلاحگر و متجدد بوده اند و نيز آنها شبه جزيره ي عربستان را گرد ايده ي "توحيد" يکپارچه ساختند. (واژه ي "وهابيت" از سوي حاملان اين ايده توهين آميز تلقي مي شود، آنها عنوان "توحيد گرايي" را مي پسندند)]35[. واژه ي "وهاب" اغلب در توصيف متفکري که در کار فلسفي و تفسير قرآن پيشگام است، بکار مي رود. که البته چنين نيست. Hamid” Algar” معتقد است که محيط جغرافيايي عربستان در به اصطلاح تئولوژي عبدالوهاب موثر بوده است؛ او مي نويسد: "چنين به نظر ميرسد که همواره جغرافياي بي حاصل عربستان در تاريخ فکري او انعکاس يافته است"]36[. وي ميافزايد: "آنچه که با تسامح "ميراث فکري محمد عبدالوهاب" خوانده شده است چيزي بسيار ساده و سطحي است که در واقع نسخه ي تکرار شده ي  مجموعه ي گفته هاي پيامبر اسلام است و فاقد بسط و بيان بيشتري است".Algar به اين توجه ميکند که حتي نگاهبانان وهابي، "از انديشه ي خشک و سطحي عبدالوهاب احساس شرمساري دارند"]37[. آري او هرگز انديشمندي بزرگ نبوده است.

اما عبدالوهاب در حمله به مسلمانان مترقي و متهم کردنشان به خروج از اسلام، ارتداد، بدعت گذاري در دين و بدتر از آن استاد بود. وهابيون که سده ها در سراسر سرزمين عربي به تاخت و تاز و غارت و ويرانگري ميپرداختند، اينک با پيوستن به نيروهاي ابن السعود، قدرتي توانمند پديد آورده اند. بگفته ي يکي از نويسندگان انگليسي قرن نوزدهم، آنان (وهابيون) به "ترجيح کشتار بر غارتگری" بهنگام پيروزيهايشان شهره بودند]38[ و کشتار هرگز پايان نداشت. در سده ي 1700، اتحاد سعودي - وهابي "عملياتي از کشتار و غارت در سرتاسر عربستان" ببارآورد. آغاز کارشان از مناطق مرکزي عربستان بود، آنگاه به "عسير" در جنوب عربستان و قسمتهايي از يمن و سرانجام به رياض و حجاز رو نهادند.]39[ آنان در 1802 به شهر مقدس شيعيان، کربلا، که هم اکنون در عراق است، يورش بردند و اکثريت جمعيت اين شهر را به قتل رساندند و گنبدها و قبور مقدس شيعيان را ويران کردند و "دارايي، سلاح، جامه، فرش، طلا، نقره و نسخ گرانبهاي قرآني" را به يغما بردند.]40[ در حقيقت وهابيون مهر "ويرانگران گنبد ها" را بر پيشاني داشتند.]41[ به زعم اينان، در اوايل سده ي نوزدهم، مي بايست گنبدهاي اماکن مقدس در مکه نيز ويران شود. (امروز نيز در عمل چنين ديدي ادامه دارد. عربستان سعودي خواستار دگرگوني بنيادي مکانهاي اسلامي در يوگسلاوي سابق بود. "جان اسپوزيتو"[1] مينويسد: "سازمانهاي سعودي تحت حمايت عربستان مسوول ويران کردن يا بازسازي ديگرگونه ي مساجد تاريخي، کتابخانه ها، مدارس قرآني و قبرستانهاي بسياري در بوسني و کوزوو هستند که به زعم ايشان معماري، نقوش اسليمي و سنگ قبرهاي آن با زيبايي شناسي ضد شمايل وهابي همخواني نداشت.")]42[

"ويرانگران گنبدها"، همچنان که قدرت خويش را در عربستان گسترش مي دادند، سرانجام با بريتانياي کبير تماس يافتند. پيوندهای بريتانيا با خاندان السعود در اواسط سده ی نوزدهم آغاز شد. زماني که کنسول بريتانيا با دربار السعود در رياض، شهر بياباني خاموش، که بعدها پايتخت عربستان شد تماس گرفت.Algar گزارش ميکند که "نخستين تماس در 1865 انجام شد و بريتانيا سيل کمک هاي مالي خود به خاندان سعودي را که تا آغاز جنگ اول جهاني بتناوب افزون ميشد، سرازير کرد."]43[

لرد کرزن نايب السلطنه ي آن هنگام هند در 1899 در تدارک فرمانروايي دست نشانده در کويت، پيوندهاي لندن با خاندان "السعود" و "وهابيون" را با جديت پايه نهاد. خاندان السعود که براي تحميل خويش در عربستان تلاش مي کرد، از سوي بريتانيا براي تشکيل دولتي در کويت دعوت شد. کويت، آن زمان امارت کوچکي در جنوب بصره بود که مي رفت تا هر چه بيشتر نقش نگهبان قدرت امپرياليستي بريتانيا را داشته باشد.]44[ تنها سه سال بعد خاندان السعود حاکميت خويش را بر شبه جزيره ي عربستان استوار کرده بود. طبق گزارشي، "امير کويت ابن السعود را که آن هنگام 20 سال داشت براي بازپس گرفتن رياض از دست رشيديون (هواداران عثماني) بدانجا فرستاد."]45[ در 1902 رياض بدامان ابن السعود افتاد و در اين هنگام او نام "الاخوان" را براي گروه هراس انگيز خويش برگزيد.]46[ او جنگجويان "الاخوان" را از قبايل باديه نشين گرد آورد و آنان را با عقايد مذهبي متعصبانه و بنيادگرايانه مسلح ساخت و به ميدان جنگ فرستاد. تا پيش از 1912 شمار "برادر خوانده ها" ("الاخوان") به 11000 تن رسيده بود و ابن السعود منطقه ي نجد در نواحي مرکزي عربستان و "الاحساء" در بخش شرقي اين کشور را در کنترل داشت.

در ميانه ي 1899 تا آغاز جنگ يکم جهاني شايعه ي وجود نفت در خاورميانه به واقعيت رسيد، و نخستين "توافقنامه"ي يکطرفه و امپراليستي نفت بوسيله ي مردان نفتي که پشتشان به قدرتهاي بزرگ گرم بود و در شرايطي که رهبران قبايل زنداني بودند، به امضا رسيد. اينگونه، به ناگاه خاورميانه اهميت استراتژيک يافت. از نظر بريتانيا، عربستان و شيخ نشين هاي خليج حلقه يي از زنجيري بودند که از کانال سوئز تا هند کشيده ميشد. آرام آرام عکس قضيه به نظر درست تر مي آمد، به اين معني که سوئز و هند براي حفظ منافع نفتي بريتانيا در جنوب ايران و عراق و شيخ نشين هاي خليج اهميت استراتژيک روز افزون يافت. "ويليام شکسپير"[2] مامور سياسي انگليس در کويت، نخستين از چندين متحد مشهور خاندان ابن السعود، آغازگر نخستين توافق رسمي ميان انگلستان و عربستان سعودي بود، که در سال 1915 امضاء شد. شکسپير در جريان نبردي در رويارويي بياباني ميان "السعود" و قبيله ي رقيب او "الرشيد"  کشته شد و ماموريت او ناکام ماند. اما توافقي که او طرح کرد سالها پيش از آنکه عربستان سعودي کشوري مستقل شود لندن و عربستان را بهم گره زد. " اين توافقنامه بطور رسمي ابن السعود را تحت الحمايه ي انگلستان بعنوان حاکم مستقل نجد و مناطق وابسته بدان ميشناساند. در عوض "ابن السعود" متعهد مي شود که توصيه هاي بريتانيا را دنبال کند."]47[

 با آغاز جنگ جهاني در سال 1914 بريتانيا فرصتي طلايي يافت که از شر ترکيه در عربستان رهايي يابد، در حالي که امپراتوري عثماني عملکردي ترديدآميز اختيار کرده بود، دو تيم بريتانيايي به دو بازيگر دشمن هم در بيابانهاي باير پهنه ي عربستان تکيه کردند.

تيم نخست تحت رهبري فيلبي بود. ماموري کارکشته و درس خوانده در زمينه ي بهره برداري سياسي از باورهاي مذهبي زير نظر ادوارد براون. فيلبي از خانواده  مياني با پيوندهاي خانوادگي با سريلانکا و هند وآموزش يافته ي پرآوازه ترين مدارس بريتانيا بود، مانند "وست مينستر"[3] که خود نيز در آن به ملکه درس ميداده است، و نيز "ترينيتي کالج"[4] و کمبريج که در آنجا نزد ادوارد براون درس مي خوانده است.]48[  در طليعه ي سده ي بيستم ميلادي دانشگاه کمبريج پايه ي آموزشي براي معماران امپراتوري بريتانيا بود. فيلبي در آنجا با مشاهير انگلستان و جهان در ارتباط بود، گرچه خود آتئيست (خداناباور) بود اما اشتياق فراواني در زمينه ي آثار مذهب در سياست از خود نشان ميداد. او باورهاي ديني را چنين توصيف ميکند: " برتر از هر باوري....کارامدترين در برابر هر نوع ايدئولوژي مخالف."]49[ فيلبي در کمبريج در رشته هاي فلسفه و زبانهاي شرقي و حقوق هند درس خواند، سپس به "خدمات اجتماعي هند" پيوست. او که بعدها بشکلي دروغين اسلام آورد و نام "عبدالله" را نيز بر خود نهاد با درسهايي که از براون گرفته بود به عنوان مامور بريتانيا به هند رفت. سپس رهسپار عربستان شد و در آنجا بجاي شکسپير بعنوان متحد "ابن السعود" از سوي بريتانيا ماموريت خويش را آغاز کرد.

هنگامي که افراد تيم فيلبي، دفتر اينتليجنس سرويس در هند، از خاندان "ابن السعود" حمايت مي کردند دوستانشان در قاهره در بخش عربي اينتليجنس سرويس که از لورنس مشهور (لورنس عربستان) پشتيباني مي کرد، مشغول بکار بودند. دفتر عربي به حسين، بزرگ خاندان هاشمي، و پسران او عبدالله و فيصل تکيه داشتند. خاندان هاشمي بر حجاز استان غربي عربستان که شامل مکه و مدينه مي شد فرمان ميراند. همزمان خاندان ابن السعود از رياض که اکنون پايتخت عربستان است، بر قسمت بزرگي از مناطق مرکزي عربستان، نجد، تسلط داشتند. البته خاندان ابن السعود برنده ي پايان اين بازي شد و نام سعودي را بر کشور عربستان نهاد. عبدالله و فيصل پسران خاندان هاشمي که بازي را در مقابل خاندان السعود باخته بودند بعنوان پادشاهان سرزمينهايي که مرزهاي آن توسط وينستون چرچيل کشيده شده بود، گماشته شدند. عبدالله به پادشاهي اردن رسيد و فيصل به پادشاهي عراق!

در راستاي حمايت از هر دو جريان هاشمي و السعود، بريتانيا در صدد استفاده از اسلام بود. خاندان هاشمي مدعي انتساب به پيامبر اسلام بودند و هرکدام از حاکمان خشن هاشمي در طول سده هاي گذشته آنرا تکرار مي کردند. طبيعتا بريتانيا در خاندان هاشمي پتانسيلي براي تشکيل خلافتي هوادار اين کشور در مکه مي ديد. از سوي ديگر خاندان السعود که مردان وهابي جنگجو را در اختيار داشتند نيرويي قوي بودند که به باور بريتانيا مي توانستند لندن را در بدست گرفتن کنترل سواحل غربي خليج فارس ياري کنند.

در سال 1916، پيشاپيش چنين به نظر مي رسيد که هاشمي ها در اجراي اين پروژه دست بالا را دارند. زيرا آنان موقعيتي برتر در مکه و مدينه داشتند و بريتانيا تصور مي کرد که حسين و پسرانش مي توانند مسلمانان را از شمال آفريقا تا هند در راستاي اهداف بريتانيا بسيج کنند. در آن هنگام عثماني هاي در حال اضمحلال، خلافت فرسوده يي را در کنترل داشتند و تنها اسما مدعي رهبري مسلمانان جهان بودند. ترکان عثماني از هر طرف در حلقه ي محاصره گرفتار آمده بودند و بريتانيا رهبري تلاش براي استفاده از بديلي اسلامي را بعنوان نبرويي بر ضد ترکان عثماني در اختيار داشت. اين سياست دست پرورده ي تيم خاورميانه يي لندن بود. افراد اين تيم: لرد کرزن وزير خارجه ي فرا امپرياليست و حاکم پيشين هند "رابرت سسيل"[5] اشراف زاده، و خويشاوند او "آرتور لرد بالفور"[6] که با حمايت خانواده ي "روچيلد"[7] قول تشکيل دولت براي يهوديان فلسطين داد، "مارک سايکس"[8] رييس بخش خاورميانه يي دفتر سياست خارجي و "ديويد جورج هوگات"[9] مسوول بخش عربي اينتليجنس سرويس، نويسنده ي کتاب "نفوذ به عربستان" باستان شناس، شرق شناس و محافظ موزه ي "آشمولين"[10] در اکسفورد. چرچيل، "آرنولد تويين بي"[11] و ديگر رهبران امپرياليسم انگلستان نيز در اين مجموعه بودند. لورنس سياست بريتانيا در اين زمينه را چنين قالب بندي ميکند.

"پس از سقوط سلطان عثماني خلافت اسلامي به خانواده ي پيامبر که در حال حاضر حسين، شريف مکه، آنرا نمايندگي مي کند خواهد رسيد. قدرت يافتن حسين به سود ما است، زيرا با اهداف ما يعني با خرد شدن بلوک اسلامي و فروپاشي امپراتوري عثماني همخواني دارد. و همچنين بدليل اينکه خلافت او براي ما بي ضرر خواهد بود از او طرفداري مي کنيم. اگر بشکلي مناسب اين پروژه پيش برود دولتهاي عربي بشکل موزاييک هاي سياسي از امير نشين هاي حسود و ناتوان از برقراري هر گونه پيوند اتحادي با هم و در عين حال هميشه آماده ي اتحاد در برابر دشمن خارجي باقي خواهند ماند."

ايده ي اين سياست به اندازه ي کافي ساده به نظر ميرسد. هاشمي ها با لاف زدن و برترنمايي انتساب خويش به پيامبر و پندارهاي رمانتيک اعراب که لورنس نيز آن را دامن زده است، برآنند تا براي آزادي از يوغ فرمان روايي ترک ها در سراسر عربستان شورش برپا کنند. در پشت صحنه بريتانيا است، براي ايجاد اتحادي ميان هاشمي ها و صهيونيست ها و با هدف پديد آوردن دولتي يهودي و هوادار انگليس در فلسطين و سپردن حکمراني سوريه، لبنان، عراق، اردن امروزي و حجاز در ساحل غربي عربستان به هاشمي ها. با نگاهي فراگيرتر، اين خلافتي عربي و تحت کنترل بريتانيا به مرکزيت مکه خواهد بود. البته مصر و سودان همچنان در قلمرو بريتانيا هستند.

همزمان، فيلبي در نواحي شرقي عربستان کار مي کرد. سر پرسي کاکس، نماينده ي سياسي دفتر هند در خليج فارس مردي بود که به سياست انگلستان براي تضمين امنيت مناطق ارزشمند نفت خيز که بتازگي پتانسيل نهفته در آن پديدار گشته بود، خدمت مي کرد. آن زمان، فيلبي با کاکس و نيز دوره گرد مشهور و فوق جاسوس ]خانم[ "گرترود بل" که دانش بسيار او از زندگي قبايل عرب و شجره نامه هاي خانوادگيشان و نيز مهارت او در زبان شناسي، وي را فردي شايسته براي چنين ماموريتي نشان ميداد، کار مي کرد. کاکس در 1916 فيلبي را براي ديدار با ابن السعود فرستاد. لندن هنگامي که در غرب عربستان اهالي مکه را عليه ترکان مي شوراند، فيلبي را براي ساماندهي "ابن السعود" عليه يکي ديگر از طوايف جنگجو يعني الرشيد که متحد ترکان در قسمت شرقي عربستان بود، گمارد.

در آغاز ژانويه 1917 ابن السعود ماهيانه 5000 پوند از سوي فيلبي دريافت مي کرد.]50[ از آن پس فيلبي  دستيار بريتانيايي ابن السعود بود و با وي ديدارهاي بسياري داشت. در 1919 پسر 14 ساله ي ابن السعود(ملک فيصل پادشاه بعدي عربستان) به سرپرستي فيلبي براي ديدار از لندن که ديدار از ادوارد براون، مراد فيلبي و نيز "ويلفرد سکوين بلانت"[12] از مدافعان پيشرو پان-اسلاميسم هوادار بريتانيا، بخشي از آن بود، همراه او شد.

اما بازي امپرياليستي بريتانيا در تغيير نقشه ي خاورميانه و تاسيس خلافتي نوين ناکام ماند. البته بريتانياي کبير بواسطه ي قدرت امپرياليستي اش بازيگر غالب در منطقه باقي ماند ولي بند و بست عربي- صهيونيستي پيش نرفت و عراق نيز براي سربازان بريتانيايي مشکل آفرين و مرگ آور شد. علاوه بر اين فرانسه براي خروج بريتانيا از سوريه و لبنان پافشاري مي کرد و بلشويک ها در روسيه قدرت را بدست گرفتند و جزيياتي را درباره ي سياستهاي پنهاني انگليس فرانسه فاش کردند که برای لندن بي اندازه دردسر آفريد. و گرچه لندن بيشتر برگهاي خود را براي هاشمي ها گذاشته بود، سپاه ابن السعود سراسر عربستان و همچنين قلمرو کوچک تحت سلطه ي هاشمي ها را در حجاز تصرف کرد. گرترود بل درباره ي عراق که باعث ناکامي انگليسها شد بگونه يي سخن مي گويد که گويي به همه ي سياست خاورميانه يي بريتانيا اشاره مي کند، او مي گويد: "ما در اينجا گرفتار ناکامي بزرگي شده ايم."]51[

فيلبي که هنوز در خدمت بريتانيا کار مي کند ارتباطش را با ابن السعود حفظ کرده است. بيشتر به نظر ميرسيد که ابن السعود ويرانگر و جانيان باديه نشين همراهش، "الاخوان" را مي پرستد. فيلبي ميگويد:

"اعراب، دمکراتند و وجود بزرگترين و قدرتمندترين فرمانرواي عرب امروز دليلي بر اين امر است. ابن السعود بهترين بهترين هاست، قدرت او در اين واقعيت نهفته است که بمدت بيست سال خواست ها و آرزوهاي مردمش را تعبير کرده است."]52[

گرچه فيلبي اغلب به عنوان فردي مدافع دموکراسي و اصول جمهوري خواهي عرب تظاهر مي کرد، اما هرگز لحظه يي در حمايت از  خاندان ابن السعود ترديد به خود راه نداد.]53[ حتي برخي از سرسخت ترين کارگزاران امپرياليسم بريتانيا چون هوگارت، خاندان ابن السعود و بويژه جنگجويان وهابيشان، الاخوان، را بديده ي نفرت مي نگريستند. زندگي نامه نويس فيلبي مي نويسد: " به نظر مرداني]چون هوگارت[ با تجربه يي از اسلام که در هند، مصر، سوريه، ترکيه و حجاز داشتند، اسلام تمامت خواه الاخوان ابن السعود پديده يي تهديدآميز بود و وهابي هاي افراطي و واپسگرا، وصله يي ناجور در جهان اسلام".]54[

"دموکراتهاي" فيلبي، يعني خاندان السعود، در جنگ های دهه 1920 عربستان 400 هزار کشته و زخمي و 40 هزار اعدام عمومي برجاي گذاشتند. و با تفاسيری خشونت آميز از اسلام حکم 350 هزار قطع عضو را صادر کردند.]55[ نبردهاي ويرانگر و زمين سوز گروه "الاخوان" که عربستان را به زير يوغ "السعود" کشيد، براي بريتانيا سلسله يي از سرزمين هاي دست نشانده از مديترانه تا هند فراهم آورد. حتي زماني که دولت سعودي در شرف تاسيس بود، برخي در لندن و بعضي از اعراب "الاخوان"  خونخوار را شمشيري دو دم مي ديدند. يک دوست لبناني السعود، "الاخوان" را چنين توصيف ميکند: "امروز آنان شمشيري در دستان شاهزاده اند و فردا خنجري در پشتش خواهند بود."]56[ حسين، دست نشانده ي بريتانيا، از لندن درخواست کرد که ابن السعود را وادارد تا "الاخوان" را منحل کند. حسين، شريف مکه، در نامه يي رسمي به مامور انگليس در 1918 نوشت: "آنچه مرا بيش از هر چيزي نگران مي کند...اينست که دولت عليا حضرت ملکه ي انگلستان ابن السعود را به برچيدن "الاخوان"، که گروهي سياسي در پوشش مذهبي است، وادارد." اما بريتانيا خونسردانه از اين درخواست امتناع کرد.]57[

ابن السعود مي کوشيد "الاخوان" را نيرويي مستقل وانمود کند. اما بريتانيا مي دانست که چنين نيست. يک مامور رسمي بريتانيا در 1920 چنين پيامي مخابره مي کند " او]ابن السعود[ نمي خواهد اين امر آشکار شود که از "الاخوان" براي رسيدن به اهدافش استفاده مي کند و خود کارگردان پس پرده است." با وجود اين برخي افسران کمتر مطلع بريتانيايي درباره اين مساله هشدار مي دادند، چيزي که هم اکنون بسي دور از خرد است، که "الاخوان" تحت القا بلشويک ها عمل ميکردند!]58[

ابن السعود، دست کم در سخن فرصت انتخاب  دولتي سکولار را داشت. دولتي که اسلام بنيادگرا در آن قدرت رسمي نداشته باشد. اما بريتانيا او را بواسطه ي اتحادي که با وهابيون و الاخوان داشت بحرکت وا مي داشت. پرسي کاکس افسر سياسي زيرک بريتانيايي در اين باره ميگويد:

"در اواخر 1915 و اوايل 1916 ابن السعود دريافت که "الاخوان" در صدد بدست گرفتن کنترل امور در نجد هستند. او مي ديد که دو راه بيشتر ندارد يا حاکمي موقت باشد و الاخوان را از سر راه بردارد يا رهبر معنوي وهابي ها باقي بماند... در پايان او انتخاب نخست را برگزيد، تا مبادا شکست بخورد"]59[

جنبش بنيادگراي اسلامي که ابن السعود در قدرت پديد آورد براي شرايط عربستان سعودي به نوعي ضرورت داشت. ابن السعود از اسلام براي از بين بردن وابستگي قبيله يي و جايگزيني آن با تمايل به آيين مندي اسلامي استفاده کرد. "جان حبيب" مي نويسد: "در جامعه ي قبيله يي و بياباني که خانواده امنيت، هويت و مشروعيت فرد است، چشم پوشي از همه ي اينها مساله ي ساده يي نيست. اين امر براي ابن السعود در هنگامي که خود و خاندانش آداب و سنن قبيله يي را رها مي کردند، خود، نمايشي بود که تا نشان دهد تا چه اندازه ميتوان آيين مندي اسلامي-هجرت]60[- را جايگزين هويت قبيله يي کرد."]61[

هنگامي که غبار جنگ اول جهاني نشست، پس از کنفرانس هاي امپرياليستي متعدد براي تعيين مرز دولت هاي خاورميانه يي، امپراتوري عثماني محو شده بود، بريتانيا حاکم مطلق در منطقه بود و ابن السعود قسمت عمده ي عربستان را تحت کنترل داشت. بگفته ي فيلبي شمار "الاخوان"  ابن السعود تا دهه ي 1920 بيش از 50 هزار تن بود]62[، در حجاز، غرب عربستان، هنوز هاشمي ها حاکم بودند اما زمان براي آنان به سرعت مي گذشت. در 1924 دولت جديد ترکيه تحت رهبري تجدد گرايانه ي مصطفي کمال آتاتورک با منسوخ کردن خلافت، شوک بزرگي به مسلمانان محافظه کار و اسلام رسمي وارد کرد. حسين، شريف مکه، خواست که از اقدامات آتاتورک به سود خود بهره گيرد. شايد او نقشه هاي عالي لورنس را بياد داشت. حسين خود را خليفه خواند، اما روزگارش سپري شده بود و ديگر شنونده يي نداشت. بريتانيا تا آن هنگام از حسين دست شسته و ابن السعود و گروه افراطي در حال رشد "حاج امين الحسيني"، مفتي اورشليم را انتخاب کرده بود. مونرو مي نويسد: " فيلبي در بازگشت از سوريه، و در هنگامه ي سراسيمگي مسلمانان، در يادداشت هاي روزانه اش يادآوري مي کند که قدرت حسين، شريف مکه، در عربستان محدود به حجاز بود، و خيمه شب بازي هاي خليفه نمايي اش در هنگامي که ستاره ي اقبال ابن السعود بر آسمان صحراي عربستان مي درخشيد، چندش آور بود".]63[ اندکي پس از اين نيروهاي ابن السعود به حجاز يورش بردند و هاشميون را خلع کردند و صدها مرد و زن و کودک را قتل عام کردند. اينگونه عربستان واحد به مرکزيت رياض شکل گرفت و فيلبي در تمام مدت تشکيل دولت عربستان در کنار ابن السعود بود.

سپس ابن السعود بي درنگ در صدد برآمد که خود را به عنوان شايسته ترين نماينده ي اسلام بنماياند، اما اين فرايندي بود که به آهستگي پيش مي رفت. برنارد لوئيس مي نويسد: "معاهده ي رسمي ميان ابن السعود و بريتانياي کبير که در آن استقلال کامل پادشاهي عربستان برسميت شمرده مي شد در 20 مي 1927 به امضاء رسيد. اما مسلمانان به کندي و ناخواسته دولت جديد را برسميت شناختند." او مي افزايد:

 "هيات مسلمان اعزامي هند از جده ديدار کرد و از شاه خواست که کنترل شهرهاي مقدس را به کميته يي متشکل از نمايندگان برگزيده ي کشورهاي مسلمان بسپارد. ابن السعود به اين درخواست توجهي نکرد و هيات اعزامي را از راه دريا به هند بازگرداند. در ژوئن همان سال ابن السعود کنگره يي با دعوت از شخصيت هاي عالي رتبه و روساي جمهور همه ي ممالک اسلامي و نمايندگان سازمانهاي اسلامي کشورهاي غير مسلمان تشکيل داد. از تمام ممالک مسلمان تنها 69 نفر در کنگره شرکت کردند. ابن السعود خطاب به ميهمانان آشکارا خود را حاکم حجاز خواند... در اين هنگام او با عکس العمل هاي متفاوتي از جانب ميهمانان مواجه شد. برخي مخالفت کردند و کنگره را ترک گفتند. ديگران پذيرفتند و نظم جديد را برسميت شناختند."]64[

گذشته از اين مي بايست ابن السعود سرانجام تکليف خود را با گروه "الاخوان" نيز روشن کند. تا اواخر دهه ي 1920 "الاخوان" کارشان تمام شده بود و از سلطنت ابن السعود بسيار رنجيده بودند. ابن السعود آنان را تا پيش از 1929 منحل اعلام کرد و باقيمانده نيروهاي باديه نشين را در نيروهاي مسلح عربستان ادغام کرد. اما وهابيون را ترک نکرد. علاوه بر اين او براي تثبيت قدرت خويش در حجاز که اهميتي بيشتر جهاني و کمتر مذهبي داشت، پليس مذهبي[13] را براي تضمين گزاردن نمازهاي پنجگانه، حجاب اسلامي و ديگر قوانين راست آييني وهابي بنياد نهاد. در سالهاي آغازين دهه ي 1930، ابن السعود "انجمن امر به معروف و نهي از منکر" را که متشکل از باديه نشينان بي سواد و افراطي مشتاق تذکرات لفظي براي برپايي نماز و بستن مغازه ها بهنگام نماز و جلوگيري از مصرف سيگار و ديگر عادات "ضد اخلاقي"]65[ بودند، پديد آورد. و اين شيوه هنوز هم وجود دارد.

ظهور دولت عربستان صعودي نقطه ي اتکائي براي بريتانبا در قلب جهان اسلام، مکه و مدينه پديد آورد. از نظر استراتژيست هاي پراگماتيک امپرياليسم بريتانيا، اينگونه به نظر مي رسيد که نيروهاي مسلح ابن السعود برتري ارزش خويش را نسبت به نظرات تئولوژيکي و عرفاني سيد جمال الدين افغاني، شيخ محمد عبده و انجمن هاي پنهاني آنان ثابت کرده بودند و تجربه ي لندن از سيد جمال و عبده کاملا موفقيت آميز نبود. بويژه سيد جمال ثابت کرده بود که کالايي امپرياليستي و اغفال گر است و در حالي که از نگاه برجستگان بريتانيايي ايده ي "دولت متحده ي اسلامي" او جالب بود اما در جلب توده ها ناکام ماند و با مخالفت هاي عيني از سوي حاکمان ترکيه و ايران مواجه شد.

تشکيل دولت سعودي بوسيله ي  انگلستان پايه ي ظهور اسلامگرايي در دهه هاي بعد شد. براي انگلستان و سپس ايالات متحده ي آمريکا دولت عربستان سعودي لنگرگاه اهداف امپرياليستي در سده ي بيستم بود. تا اين زمان هنوز وهابيت در درجه ي نخست نيرويي مذهبي بود تا نيرويي سياسي و مي توانست وفاداري خويش را به سعودي ها ثابت کند و فراتر از آن، خود را به اهل تسنن جهان اسلام در سطحي وسيع بقبولاند. اما با نگاهي امروزي به مسائل، اسلام سياسي تا آنهنگام پديد نيامده بود، و حلقه ي گمشده ي آن نيروي سياسي اسلامي با پشتوانه يي توده يي بود، که بتواند عليه ايدئولوژيهاي جذاب و ضد امپرياليست سده ي جديد يعني کمونيسم و ناسيوناليسم عمل کند. هنوز دانه هايي که سيد جمال و عبده کاشته بودند جوانه نزده بود. با حمايت و مراقبت ويژه ي وهابيون عربستان سعودي و اينتليجنس سرويس يک نيروي اسلامي جديد از خاکي که عبده در آن بذرش را کاشته بود سر برآورد. براي نخستين بار در شهري کنار کانال سوئز، نه چندان دور از عربستان سعودي حزب بنيادگراي اسلامي ]اخوان المسلمين[ با پشتوانه ی مردمي پديد آمد. شهر اسماعيليه، مصر.

 

پايان فصل اول

  

                                                                    توضيحات:

[34] David Long, The Kingdom of Saudi Arabia (Gainesville: University Press of Florida, 1997), p. 22.

[35]  در عربي "موحدين" خوانده ميشود. صفحه 35 مرجع شماره ]35[ را ببينيد.

[36] Hamid Algar, Wahhabism: A Critical Essay (Oneonta, N.Y.: Islamic Publications International,2002), p. 5.

[37] Algar, pp. 14-16.

[38]William Gifford Palgrave, Personal Narrative of a Year’s Journey through Central and Eastern Araibia (1862-1863) (London: Macmillan and Co.,1993), p. 184.

[39] Algar, pp. 20-22.

[40] همانجا صفحه 23-25.

[41] همانجا

[42] John Esposito, Unholy War: Terror in the Name of Islam (New York: Oxford University Press, 2002), p. 108.

[43] Algar, p. 38.

[44] Daniel Yergin, The Prize: The Epic Quest for Oil, Money, and Power (New York: Simon & Schuster, 1991), p. 284.

[45] همانجا صفحه 285.

[46]  واژه "الاخوان" صورت جمع واژه "اخ" به معناي" برادر" است.

[47] David Holden and Richard Johns, The House of Saud (New York: Holt, Rinehart and Winston, 1981), pp. 50-51.

[48] همانجا صفحات 11-26.

[49] Elizabeth Monroe, Philby of Araibia (New York: Pitman Publishing Corporation, 1973), p. 24.

[50] همانجا صفحه 70.

[51]Cited in Monroe, p.104.

[52]Cited in Monroe, p.127.

]53[ منتقدان فيلبي ادعاي پايبندي او به اصول جمهور خواهي را بي اعتبار ميدانند و مونرو مينويسد: " آنان همچنين خاطر نشان ميکنند که طرح دولتي دموکرات براي اعراي با ستايشهاي بي دريغ فلبي از حاکميت مطلقه ي قهرمان او، ابن السعود" همخواني ندارد."

[54] همانجا صفحه 139.

[55] Algar, p. 42.

[56] Cited in John S. Habib, Ibn Saud’d Warriors of Islam (Leiden: E. J. Brill, 1978), p. 14.

[57] همانجا صفحه 20.

[58] همانجا صفحات 26و27.

[59] Percy Cox, cited in Dore Gold, Hatred’s Kingdom (Washington: Regnery Publishing, 2003), pp. 44-45.

]60[ اينجا واژه ي "هجرت" به معناي ورود به اسلام با ترک تعلقات بدوي و قبيله يي است و نه مهاجرت.

[61] Habib, p. 32.

[62]  همانجا صفحه 76.

[63]  Monroe, p. 135.

[64] Bernard Lewis, The Crisis of Islam (New York: The Modern Library, 2003), pp. 125-26.

[65] Habib, p. 119.

 


[1]  John Sposito

[2]  William Shakespear

[3] Westminster

[4] Trinity College

[5] Robert Cecil

[6] Arthur Lord Balfour

[7] Rothschild

[8] Mark Sykes

[9] David George Hogarth (“D.G.”)

[10] Ashmolean

[11] Arnold Toynbee

[12]  Wilfred Scawen Blunt: (1840–1922) شاعر و نويسنده ي انگليسي.(م)

[13]   مطوعين (م)

 

 ادامه دارد ...

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 15:10 | Sun 11 Feb 2007

بنیادگرائی مذهبی

 

یا

 

بازی شیطانی

 

بخش یکم 

 

پیشگفتار- در تاریخ جنگ سرد و نظم نوین جهانی فصلی نانوشته وجود دارد. این فصل، داستان حمایت مادی و معنوی- گاه آشکار و گاه پنهان- ایالت متحده ی آمریکا از فعالیت اسلامگرایان واپسگرا و ارتجاعی اندیش است. کتاب "بازی شیطان" می کوشد پیوند گمشده ی حیاتی میان این دو را نشان دهد.

شناخت این پیوند از این رو مساله ای حیاتی است، که سیاست کمتر شناخته شده ی شش دهه ی گذشته ایالات متحده ی آمریکا در حمایت از این اسلام، تا حدی در پیدایش "تروریسم اسلامی" به عنوان پدیده ای جهانی، موثر بوده است. گذشته از این، طراحان استراتژی بر پایی امپراتوری آمریکا در خاورمیانه، شمال آفریقا و آسیای جنوبی و مرکزی، امیدوار بودند که تا حدی با تکیه بر اسلام سیاسی، این پروژه را پیش ببرند؛ اما خیلی دیر و پس از رخداد واقعه ی 11 سپتامبر 2001، نتیجه ی این بازی شیطانی آشکار شد. در چندین دهه ی متمادی، ایالات متحده با اسلامگرایان طرح دوستی ریخت، آنان را اینجا و آنجا و با روش های گوناگون از آنها استفاده کرد، از آنها بعنوان متحد خویش، در جنگ سرد استفاده کرد و حتی در مقاطعی به آنان خیانت نیز کرد. این شیوه ی برخورد با اسلامگرایان در نهایت زمینه ی رشد تروریسم اسلامی و پشت کردنشان به حامی خود را تقویت کرد. به این ترتیب روحانیون مذهبی در هیات شیاطینی انتقام جو نه تنها لبه ی تیز شمشیر خود را به سمت ایالات متحده برگرداندند، بلکه تهدیدی برای دموکراسی، سکولاریسم، ناسیونالیسم، جنبش چپ و حقوق زنان نیز شدند. بخش تقریبا کوچکی از اسلامگرایان در زمره ی تروریست ها قرار گرفتند، و بخش عظیمی از این دسته، با افکار قرون وسطایی خویش می خواهند چرخ تاریخ را به قرن هفتم میلادی بازگردانند.

در دوران جنگ سرد از 1945 تا 1991 از نظرگاه غرب، تنها اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  د شمن به حساب نمی آمد و ایالات متحده، رهبران کشورهای خاورمیانه، شمال آفریقا، آسیا و بطور کلی جهان سوم را هم چنانچه صمیمانه مهر تاییدی بر پروژه ی سیاسی او نمی زدند و یا هژمونی غرب و به ویژه آمریکا را به چالش می کشیدند، تحت فشار می گذاشت. آنچه ایالات متحده را نسبت به رهبران این کشورها ظنین می کرد تمایل به ناسیونالیسم هومانیستی، سکولاریسم و سوسیالیسم بود. اینها از نگاه امریکا "ایدئولوژی هایی مخرب" بودند که بنیادگرایی اسلامی در حال ظهور را نیز به هراس می انداخت. در این منطقه از جهان اسلامگرایان واپسگرا نه تنها در گستره ی فکر و اندیشه، که در پهنه ی کارزار عملی نیز وارد میدان مبارزه ای تمام عیار و خشونت آمیز با عاملان اندیشه های مترقی شدند. در دهه های متمادی، ایالات متحده ، همد ستی با اسلامگرایان افراطی را ضد ناسیونالیسم عرب- و همزمان، ناسیونالیسم ایران و ترکیه و هند- در سیاست خود گنجاند و آن را مفید یافت.

با نگاه در مقیاسی وسیع تر، آشکار است که ایالات متحده  آمریکا سال های زیادی سعی در ایجاد سدی دفاعی در مرزهای جنوبی اتحاد شوروی داشت. از یونان تا چین زنجیر کشورهای اسلامی القا کننده ی ایده ی تقویت پدافندی ماژینو[1] توسط این کشورها بود. بتدریج ایده  "کمربند سبز" در مرزهای جنوبی اتحاد شوروی شکل گرفت. تنها جنبه  تدافعی چنین ایده ای مطرح نبود، بلکه گذشته از این، با توجه به خصلت سرکش و تهاجمی بنیادگرایی اسلامی، طراحان این سیاست های ستیزه جویانه در آمریکا، سودای تحریک مسلمانان جمهوری های آسیای مرکزی اتحاد شوروی و از درون فروپاشاندن آن را نیز در سر داشتند.

ایالات متحده نه تنها با اسلام به عنوان مذهبی متشکل از باورهای سنتی و چهار چوب اندیشه خاص که میلیون ها مسلمان بدان معتقدند استفاده ابزاری کرد، بلکه اسلام واپسگرا را بیشتر به خدمت گرفت. بر خلاف ایمان اسلامی که ریشه در 14 قرن گذشته دارد، باید ریشه های این اسلام گرایی، بعنوان آئینی سیاسی را در اواخر قرن 19 میلادی جستجو کرد. انگاره های اسلام گرایی ستیزه جوی امروز با ویژگی نظری جهانشمول در نظر مسلمانان با تفکرات سنتی و متفکران مسلمان، چیزی غریب و در واقع تحریف اسلام می نماید. به هر حال چنین پدیده ای خواه پان اسلامیسم نامیده شود، خواه بنیاد گرایی اسلامی و یا اسلام سیاسی، آنچه نمی توان در آن شکی داشت، ماهیت کاملا متفاوت آن با باورهای مذهبی سنتی اسلام و به عبارت دیگر پنج رکن اصلی دین اسلام است. آشکارا اسلام گرایی تحریفی از باورهای سنتی اسلام و ایدئولوژی دگرگون شده ای است که ایالات متحده ی آمریکا چه مالی و چه معنوی، با سازماندهی، از آن حمایت همه سویه کرد. مصادیق پشتیبانی آمریکا را اینجا و آنجا در کشورهای جهان سوم می توان دید. "الاخوان المسلمین" در مصر، انجمن حجتیه در ایران، وهابیون راست آیین در عرستان سعودی، حماس و حزب الله در فلسطین، مجاهدین در افغانستان و دست آخر اسامه بن لادن .

 

(2)

 

ایالات متحده آمریکا بکار گرفتن اسلام سیاسی در خاورمیانه را موثرترین و در عین حال سهل ترین شیوه در روند پیاده کردن پروژه ی امپراتوری خویش یافت. از آغاز نفوذ در منطقه تا دست اندازی ها و مداخلات نظامی، و سرانجام حضور مستقیم نظامی در جریان اشغال عراق و افغانستان ، همواره اسلام سیاسی ابزاری در خدمت این هدف بوده است. در سال های دهه 50 میلادی آمریکا نه تنها اتحاد شوروی را دشمن خود می پنداشت که ناسیونالیسم در حال ظهور جهان سوم، از جمال عبدالناصر گرفته تا مصدق را نیز دشمن خود می پنداشت. آمریکا و بریتانیا می بایست به شیوه ای مانع رشد فزاینده ی شخصیت محبوب و مردمی ناصر به عنوان رهبر ناسیونالیسم عربی شوند و برای این کار "الاخوان المسلمین" بهترین گزینه بود. در ایران نیز در جریان کودتای 28 مرداد 1332 حمایت مالی آمریکا از رهبری "فداییان اسلام" که گروهی افراطی مذهبی و نسخه ایرانی "الاخوان المسلمین" مصر بودند، نقش مهمی بازی کرد. بعدها در دهه ی 50 میلادی، آمریکا از اسلام گرایان عربستان سعودی به عنوان سدی در برابر پیشروی ناسیونالیسم چپ در این کشور بهره گرفت.

علیرغم همه تلاش آمریکا، جناح چپ ناسیونالیسم عربی و سوسیالیسم عربی در دهه ی 60 میلادی از مصر و الجزایر تا سوریه، عراق و فلسطین گسترش یافت و آمریکا به منظور مقابله با خطر گسترش بیشتر این جنبش ها؛ عربستان را متحد خود در منطقه کرد؛ با این هدف که بتواند از بنیادگرایی وهابی در عرصه ی سیاست خارجی عربستان استفاده کند.

بستن پیمان با ملک سعود و شاهزاده فیصل (ملک فیصل بعدی) در راستای تشکیل بلوک اسلامی از شمال آفریقا تا پاکستان و افغانستان انجام گرفت، و حکومت عربستان سعودی دست بکار برپایی انجمن ها و موسساتی برای تجهیز و سازماندهی جناح راست وهابیون و "اخوان المسلمین" شد. فعالان سعودی که به کشور بازگشته بودندIslamic Center Geneva (1961)، " وحدت جهان مسلمین" (1962)، سازمان کنفرانس اسلامی (1969) و سازمان های دیگری را بنیاد نهادند، که در حقیقت هسته ی نخستین جنبش جهانی اسلامی شدند. در دهه ی 1970 با مرگ ناصر و ضعیف شدن ناسیونالیسم عربی، فرصت برای حرکت های نوین اسلام واپسگرا به عنوان تکیه گاه حکومت های وابسته به ایالات متحده فراهم شد. به دنبال آن و با روی کار آمدن "انور سادات" در مصر و حمایت او از اسلام گرایان مرتجع این کشور، به عنوان نیرویی بر ضد ناصریسم، کودتای ژنرال "ضیاء الحق" در پاکستان و تشکیل دولت اسلامی در این کشور، و عروج "حسن الترابی" رهبر "الاخوان المسلمین" سودان برای کسب قدرت در این کشور، آمریکا متحدان خویش را یافت . همزمان ایالات متحده بنیادگرایی اسلامی را سلاحی مفید و موثر بر ضد اتحاد شوروی یافت، بویژه در افغانستان و آسیای مرکزی، جایی که نقطه ضعف بالقوه اتحاد شوروی بود. با تسریع روند شکل گیری انقلاب ایران، توافق آمریکا با اسلامگرایی و ناآگاهی وسیع سران آمریکایی از تمایلات اسلامگرایان ایرانی، زمینه رشد آیت الله خمینی شد. اعتبار و سابقه ی ضد کمونیستی او را فورا به رسمیت شناخت، نتیجه اینکه آثار بالقوه  حرکت او در ایران ناچیز شمرده شد. حتی پس از انقلاب بهمن 57 نیز هنوز آمریکاییان و متحدان آن درک نکرده بودنند که اسلام گرایی نوین می تواند به نیرویی خطرناک و غیر قابل کنترل مبدل شود.

ایالات متحده ی آمریکا میلیاردها دلار برای حمایت از مجاهدان افغانستان که بوسیله گروه های متحد با "الاخوان المسلمین" هدایت می شدند هزینه کرد. زمانی که اسرائیل واردن پنهانی تروریست های "الاخوان المسلمین" را در جنگ داخلی این کشور پشتیبانی می کردند و یا در جریان ترویج اسلام گرایی در مناطق اشغالی فلسطین بوسیله  اسرائیل، و کمک این کشور به پایه ریزی حماس، آمریکا خیلی عادی از کنار این مسائل گذشت. همچنین، زمانی که نومحافظه کاران به کمک سیا و شخص "بیل کازی"[2] وارد معاملات پنهان با سران رژیم ایران شدند، آمریکا به عواقب ناشی از آن توجهی نداشت.

با آغاز دهه 90 میلادی جنگ سرد دیگر پایان یافته بود و کارکرد اسلام سیاسی مانند گذشته به عنوان ابزاری در خدمت جنگ سرد مشکوک می نمود. اینگونه، برخی استراتژیست ها "ایسم" جدید (اسلامیسم سیاسی) را بجای کمونیسم، دشمن جهانی ایالات متحده قلمداد کردند.

هر چند که این امر، درباره ی قدرت جنبش اسلامی که به کشورهای فقیروتوسعه نیافته محدود بود، گزافه می نمود، اما این جنبش اسلامی که از مراکش تا اندونزی نیرویی بشمار می آمد ایالات متحده را ناچار به کنار آمدن با آن کرد. پاسخ آمریکا به این مساله گنگ بود. در دهه ی 1990 ایالات متحده با زنجیره ای از بحران ها در این زمینه مواجه شد؛ برای نمونه الجزایر از قدرت گرفتن اسلام گرایان پشتیبانی کرد. این کار صرفا ایجاد فرصتی به منظور فروش تسلیحات و حمایت مالی ازارتش در برابر اسلام گرایان واپس اندیش بود، اما در عین حال آمریکا باب گفتگو با اسلام گرایان الجزایر را که آشکارا به تروریسم روی آورده بودند گشود. در مصر در حالی که "الاخوان المسلمین" و شعبات آن از جمله سازمان زیر زمینی تروریستی وابسته به آن برای رژیم "حسنی مبارک" تهدید جدی بشمار می آمدند؛ آمریکا به پشتیبانی خود از "الاخوان المسلمین" ادامه داد. و دست آخر در افغانستان ویران از چند دهه جنگ ، طالبان با حمایت آمریکا به قدرت رسید. حتی زمانی که القاعده ی اسامه بن لادن شکل می گرفت، آمریکا متحد جناح راست اسلام گرایی در پاکستان، عربستان سعودی و کشورهای حوزه خلیج فارس باقی ماند.

 

11 سپتامبر رخ داد.

 

پس از واقعه ی 11 سپتامبر دولت بوش با پذیرش نظریه نومحافظه کاران مبنی بر اینکه جهان امروز جهانی است که با تز "برخورد تمدن ها" تعریف می شود، دست بکار آغاز جنگ همه جانبه ای با تروریسم شد. قاعدتا لبه ی تیز حمله، متوجه القاعده بود؛ ویروس زهرآگینی که ایالات متحده آمریکا بیش از همه در پدید آوردنش نقش داشت. حتی هنوز هم ایالات متحده چه پیشتر و چه در هنگام یورش به عراق- کشوری سوسیالیست و سکولار که سالیان متمادی بر ضد بنیادگرایی اسلامی مبارزه کرده بود- از جناح راست شیعیان این کشور از "آیت الله سیستانی" تا احزاب اسلام گرای افراطی چون "مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق" و"حزب الدعوة" که هر دو از سوی رژیم تهران حمایت می شوند، فعالانه پشتیبانی می کند و آنان را در قدرت سهیم می کند.

 

(3)

 

گزافه ی برخورد تمدن ها یا تصادم ساختاری میان تمدن غرب و تمدن اسلامی پدیده شومی است که با ورود آمریکا در جنگ دوم جهانی به خاورمیانه، یعنی جایی که کمترین آگاهی را نسبت بدان داشت آغاز شد. در واقع اشتباهات ایالات متحده در نیمه ی دوم قرن بیستم در جریان بازی با کارت اسلام از شناخت بسیار سطحی او از این پدیده ناشی شد.

تا پیش از 1941 خاورمیانه برای آمریکاییان مکانی هراسناک و وهم آلود بود. سرزمینی خیال انگیز از شیوخ  و حرمسراهایشان، سلاطین دستاربند و گرمابه های شرم آور، بیابان های پر از نخل و اهرام و سرانجام سرزمین مقدس (فلسطین). در متون ادبی کهن از جمله در اشعار، رمان ها و سفر نامه ها، این قسمت از جهان در هاله ای مرموز و وسوسه آمیز از اصول غیر اخلاقی و غیر مذهبی توصیف شده است. در تصاویر نقاشی، مردمان این سرزمین ها در شکل مسلمان هائی شمشیر بدست که از فرهنگ و تمدن به دوراند ترسیم می شدند. این سرزمین ،  از دید غربیان مکان امن دزدان دریایی و ترکان عثمانی بود. واژه ی "ترک" هنوز هم در معنای منفی بکار می رود.

کتاب "ساده لوحان خارج رفته"[3] (1969) نوشته ی "مارک تواین" نویسنده ی آمریکایی، خود بیانگر ساده لوحی و خوشباوری آمریکایی درباره ی خاورمیانه است. هنوز عده ی بسیار کمی از این موضوع اطلاع دارند که مارک تواین - شاید تیز بین ترین و نکته سنج ترین طنز پرداز آمریکایی- تنها با اقامتی کوتاه در خاورمیانه و کشورهای مدیترانه، چنین برداشتی از مردمان این سرزمین ها را در کتابش آورده است. این کتاب عمیقا بر خوانندگان قرن نوزده تاثیر گذار بوده است. اما متاسفانه خود تواین نیز در تکوین این نگاه متعصبانه نسبت به اسلام و مسائل مرتبط با آن دخیل بود و از آن بهره نیز گرفت. در سفر ترکیه، سوریه، لبنان و فلسطین تواین با بیزاری نسبت به بربریتی که شاهد آن بوده است می نویسد: "استراحتگاه ها با نقوشی بر دیوارها از بالا تا پایین پوشیده شده است و تاپاله ی شترها را می بینی که بر روی هم گذاشته شده اند تا خشک شوند." اما دمشق، "ساکنان این شهر چقدر از مسیحیان متنفرند!"، جهنمی از مسلمانان متعصب در سرزمین های عربی است. او می افزاید: "مردمان دمشق زشت ترین و شریر ترین چهره هایی هستند که تا به حال دیده ایم."....

در طلیعه ی سده ی بیستم، با آغاز جنگ جهانی و فروپاشی امپراتوری عثمانی، که به "جنبش بیداری عرب" با حمایت بریتانیا و هدایت کسانی چون "وینستون چرچیل"[4]، "توماس ادوارد لورنس"[5](لورنس عربستان) و "گرترود بل"[6] انجامید، فکر خاورمیانه ی مدرن در اذهان آمریکاییان وجه غالب یافته بود. اما این تصور، هنوز رنگی رمانتیک داشت و در هاله  ناآگاهی از منطقه بود. نوشته های لورنس در کتاب مشهورش "Seven Pillars of Wisdom” درباره ی داستان های رمانتیک و عشقی خاورمیانه و نیز خاطرات او پیرامون مسائل بیابانگردی، پرفروش ترین داستان ها در ایالات متحده بود. این، خود بیانگر نگاه آمریکائیان به خاورمیانه بود. برای  آنها خاورمیانه به آنچه در فیلم ها و ترانه ها می دیدند و می شنیدند خلاصه می شد. فیلم "شیخ"(1921) اثر "رودولف والنتینو"[7] و به دنبال آن ترانه  "شیخ عربی"(1921) که شعر در آن حالتی وهم انگیز را القا می کند، به خوبی شیوه ی نگاه آمریکایی به اعراب را نشان می دهد. در قطعه ای از این ترانه چنین آمده است: "و شب هنگام، آن دم که تو خفته ای، آرام آرام به سراپرده ات می آیم..." نتیجه ی چنین آثاری سال ها باقی بود؛ چنانکه "بنی گودمن"[8] در 1937 و بار دیگر "گروه بیتلز"[9] در 1962 و "لئون ردبون"[10] به سال 1977، این ترانه را ضبط کرد