شاعرِ بلند مرتبۀ زبانِ فارسی « فانی » به جاودانه گان پیوست . یادش تا امتداد بینهایت ها گرامی باد ، که کار آدمی باقیست ، ور جسمش فنا گردد .
دانشِ امروز ، و رمز پیدایشِ حیات ....
از کجا آمده ایم ؟
Where we did com from?

یارب از مادرِ گیتی به چه طالع زادَم
قبل از ورود درین بحث ، مقدمه پرلطف و زیبا از کتاب « کوره های اسرار آمیز The Magic Furnace » تالیف Marcus Chown را به نظر تان می رسانم .
« هر نفسی که شما می کشید ، حاوی اتم های پخته شده در اعماق کوره های سوزان ستاره گان است . هر گلی که از درختی می کَنید ، حاوی اتم های پراگنده شده در فضا بوسیله انفجار های ستاره ایست که با درخشنده گری بیش از یک بیلیون خورشید مشتعل شده است . هر کتابی که شما می خوانید ، حاوی اتمهای پراگنده شده در اعماق فواصل غیر قابل تصور فضا و زمان در بین ستاره گان است .
اگر اتم ها که دنیای اطراف ما را میسازند ، میتوانستند داستانهای سیر و سیاحت خود را در طول سیر 15 میلیارد سال عمر عالم بازگو نمایند . بزرگترین حماسه های ادبی را چون پرگاهی در مقایسه میداشتند . از ذغال « کاربن » پخته شده در ستاره گان غول آسای قرمز باد کردۀ ستاره گانی که عظمت بزرگی آنها میتواند ، میلیون ها خورشید را ببلعد ، تا یورانیوم پخته شده در انفجار های « سوپرنوا ها » که از مهمترین حوادث ناگهانی در طول خلقت عالم است ، و « بارون ها » که در خرد کننده های اتمی یخچالهای فضای بین ستاره گان تولید میشوند ، و یا هیلیوم گداخته شده در آتش جهنمی چند دقیقه اول خلقت ، در « بیگ بنگ Big Bang- » ، هم شاهدان گویا دراین ماجرا ها می باشند . آهن در خون شما ، کلسیم در استخوانهایتان ، اکسیژن که ریه های شما را در هر مرتبه که نفس می کشید ، پر می کند ، همه در کوره های آتشین اعماق ستاره گان پخته شده و در موقعی که آنها در وقت پیری منفجر میشوند ، در فضای لایتناهی پراگنده شده اند . هر یک از ما ، خاطرۀ از ستاره گانی مردۀ میلیارد ها سال پیش هستیم . تمام اجزأ بدن هریک از ما ، در واقع ساخته شده در آسمانها می باشیم .
برای هزاران سال ، ستاره شناسانِ طالع بین Astrologers از قدیم الایام می گفتند که : حیات ما بوسیلۀ ستاره گان کنترول میشود . حالا خوب دیده میشود که اگر این سخن در جزءیات درست نباشد ، ولی از جنبه روانی صادق است . دانش در قرن بیستم ، آشکار کرده که ما خیلی بیش از آنچه تصور رود ، بطور بسیار دقیقی به رویداده های سماوی پیوسته میباشم . حقایقی که هرگز جرأت تصور آن را هم نداشته ایم . داستانی که ما انسانها از خاکستر ستاره گان ساخته شده ایم ، این داستان که چگونه ما حقیقتِ حیرت انگیز ریشه های سماوی خود را کشف کردیم و چگونه ما به کشف کورۀ سحرآمیزیکه اتهم های ما را بهم پیوسته است نایل شده ایم ، خود یکی از بزرگترین داستانهای علمی ناگفته شده میباشد .
در واقع این جریان شامل دو داستانِ بهم بافته شده است . داستان اتم ها و داستان ستاره گان . و هیچکدام از این دو داستان نمی تواند بدون دیگری گفته شود ، زیرا ستاره گان ، صاحب کلید باز کردن خاتم اسرار اتم ها هستند ، و اتم ها هم در جای خود ، حمل معمای ستاره گان میباشند . »
یک - کلیدِ ستاره گان :
اینطور تصور میشود که ستاره گان تراکمی از ابرهای گازی سرد و غبار ها در مناطقی از کهکشانها می باشند که قسمت مرکزی آن در اثر فشار های فوق العادۀ جاذبۀ ثقل ، مرتباً متراکم شده و قسمت مرکزی آن در اثر تولید حراتِ میلیونها درجه ، بصورت یک ریاکتور اتمی در می آید . این جریان عمده تاً در تودۀ از ابر های متراکمی اتفاق می افتد که درجه حرارت در آن نقاط حدود 100 کلوین ( 173 درجه سانتی گریت زیر صفر میباشد و دانسیته یا کثافت در آن جا ها بین 0.1 اتم تا ده میلیارد 10 اتم در هر متر مکعب میباشد . انرژی آزاد شده در اثر عکس العمل های هسته ای فشار لازمی را تولید مینماید که میتواند وزن ستاره را کاملا تحمل نماید . در هر حال اگر عکس العملِ هسته ای در داخل ستاره نبود ، قسمت مرکزی ستاره زیر نیروی فوق العادۀ ثقل ، بکلی از هم پاشیده میشد و یا بصورت تودۀ سختی در می آمد . تیوری کامل nuclear reactions در ستاره گان بوسیله چهار دانشمند به نامهای Geoffrey Fowler and Sir William ، Margaret Burbidge ، Fred Hoyle معروف به BFH در 1907 م کشف شد و آن یکی از کشفیات مهم قرن بیستم در علم نجوم است .
دو – ساختِ اتم :
در گداختِ هسته ای nuclear fusion در این عمل هسته های عناصر سبکتر در آتش داغ 15 میلیون درجه مرکز ستاره گان باهم گداخته شده و تشکیل هسته های عناصر سنگینتر را میدهند و در ضمن انرژی هم بصورت اشعۀ گاما آزاد میکنند که بصورت نور از آنها منتشر میشود .
آزادی انرژی و ساخت هسته های عناصر سنگین تر از دو راه بوسیلۀ گداخت هسته ای انجام میشود . یکی سیستم زنجیری پروتون پروتون است .
پروتون – پروتون « P-P » Proton – Proton :
در ستاره گان با جرم های کم « بین 1.5Mo تا 2Mo جرم خورشیدی » و دیگری سیکل کاربن – کاربن« CNO» carbon cycle که در ستاره گان خیلی پر جرم تر انجام میشود . بطور کلی اثر این عکس العمل ها هر دو در انتها یکی است و تبدیل 4 هیدروژن به هیلیوم و آزادی انژی است . مثلا در داخل خورشید که درجه حرارت پانزده میلیون کلوین است ، هر مرتبه چهار پروتون با هم پیوسته و یک هیلیوم چهار را میسازند . در این عمل 0.7 % از جرم آنها کم شده و طبق فرمول E = MC2 انشتین ، تبدیل به انرژی میشود . همین انرژی است که در بمب هیدروژنی آزاد میشود . درست نظیر همین جریان در خورشید انجام میگیرد که میشود گفت که بطور پیوسته در مرکز خورشید انفجار هیدروژنی انجام میشود ، گرچه فقط یک برخورد بین پروتون ها در هر 10 بیلیون تریلیون « 10 به توان 22 » در داخل خورشید ، باعث این عکس العمل میشود . باز آنقدر پروتون وجود دارد که میتواند در هر ثانیه حدود چهار میلیون تن از جرم خورشید را در این برنامه تبدیل به انرژی نماید . تا کنون خورشید حدود 4 در صد از جرم خود را بصورت پروتون – پروتون از دست داده است که تبدیل به انرژی روشنایی شده است و تا حدود پنج میلیارد سال دیگر این داستان بدین منوال ادامه خواهد داشت . « جرم خورشید در حدود 2 ضرب 10 به توان 35 کیلوگرام یا دو میلیارد در میلیارد تن میباشد که حدوداً 330000 برابر جرم زمین است . »
اما ، سیکلِ کاربن « CNO»Carbon cycle :
کاربن یکی از مهمترین ماده اتمی در عالم است . در واقع آن چهارمین ، از فراوان ترین عناصر بعد از هیدروژن ، هیلیوم و اوکسیژن است . عدد اتمی آن 6 است ، اما ایزوتوپ آن دارای 6 پروتون و 6 نیوترون در هر هسته است که معروف به کاربن 12 است . کاربن نقش مهمی در سیکل کاربن دارد که تولید انرژی در ستاره گانٍ پر جرم است . کاربن یکی از ناصر اصلی در ساختمان بدن جانداران بخصوص انسانها است . بطوریکه ما انسانها معروف به حیات کاربنی یا « carbon life » میباشیم . سیکل کاربن جریان عکس العملهای گداخت هسته ای nuclear fusion و ساخت هسته های عناصر سنگین تر در داخل ستاره گان پر جرم و بسیار داغ میباشد . در قلب ستاره گان درجه حرارت بالاتر از 20 میلیون کلوین است و بیشتر ماده آنها در فرم هسته هیدروژن « پروتون » است ، ولی به میزانِ بسیار کمی شامل کاربن هستند . در این سیستم زنجیری ، حاصلِ بازگداخت چهار هسته هیدروژنی « پروتون » و تولید هیلیوم است که با آزادی به همان اندازۀ سیستم زنجیری پروتون – پروتون میباشد . این جریان معمولا در ستاره گان پر جرم تر از دو برابر خورشید انجام میشود . کاربن درین سیستم نقش کاتالیزور را دارد .
ارتباط با سوپر نووا ،Supernovas :
عکس العمل های هسته ای « nuclear reaction » با هسته های عناصر سنگین تر و سنگین تر از آهن در دل ستاره گان تا حدود ده برابر خورشید و یا بیشتر ، بطور پیوسته درعمل nucleosynthesis انجام میشود . فعالیت در مرکز ستاره گان با جرم کمتر از این تا کاربن و اوکسیژن تمام میگردد .
آهن آخرین تودۀ تفالۀ عالم هستی است ، زیرا دیگر امکان تولید انرژی از گداخت عناصر سنگین تر از آن نیست . امکان گداخت هسته های سنگین تر وجود دارد ولی در ابتدا احتیاج به انرژی زیاد است تا این هسته های سنگین ساخته شوند . در هر حال وقتی یک مرکز آهنی فرم گرفت ، ستاره به سرنوشت نهایی خود رسیده است . در این وقت عرصه انرژی داخلی تمام شده و فروریز مرکز ستاره زیر فشار فوق العاده جاذبه بدون مقاومت بوده و منجر به آزادی انرژی حرارتی کافی برای پرتاب لایه های خارجی ستاره در فضا میشود . این پدیده را یک انفجار سوپر نووا گویند . در واقع سوپرنووا مرگ انفجاری یک ستاره در یک حادثۀ فوق العاده شدید و قاهرانه است که در یک دوره بسیار کوتاه رخ میدهد . در این حالت یک ستاره تنها به اندازه یک کهکشان با بیش از 100 بیلیون ستاره مانند خورشید ما میدرخشد . حیات اکثر ستاره گان خیلی به آرامی تمام میشود . فقط در هر قرنی ، چند سوپرنووا در یک کهکشان مانند راه شیری ما اتفاق می افتد . این چنین حوادثِ ناگهانی ، کلید مهمی در تکامل کهکشان ها و ستاره گان جدید و بلاخره برای وجود فرم های حیاتی مانند خودمان کاملا ضروری است ، زیرا که سوپرنووا ها نه تنها عناصر سبکتر از آهن را در فضا منتشر مینمایند ، بلکه عناصر سنگین تر از آهن را هم در آتش میلیارد درجۀ خود می سازند و از مجموع آنها ستاره گان دست دوم و سیاراتش چون منظومه شمسی ما بوجود می آید . بدن ما انسانها حاوی اتم هایی میباشد که در داخل ستاره گان پخته شده و بوسیله انفجار سوپرنووا در فضا پخش میشود ، در حقیقت ما انسانها از خاکستر ستاره گان ساخته شده ایم ، از این رو ما انسانها را خاکستر ستاره گان stardust گویند .
اما ، ساختمانِ هستۀ اولیۀ هیدروژن و هیلیوم :
واکنش های هسته ای nucleosynthesis در بیگ بنگ ، بعد از اینکه عالم منبسط شده و تا حرارت 100 بیلیون کالوین 10 سرد گردید شروع میگردد . این جریان در حدود یکصدم ثانیه بعد فوران سنگولاریته در زمان صفر خلقت است . در این وقت عالم به سرعت منبسط شده و رو به سردی میرود . در این احوال پروتون ها و نیترون های اولیه با توجه به فرمول E= MC2 انشتین ساخته میشود ، درجه حرارت عالم در این وقت به یک بیلیون رسیده است که حدود 70 برابر حرارت مرکز خورشید « 15 میلیون درجه » میباشد . بلاخره حرارت به 900 میلیون درجه میرسد . %25 از جرم حاضر تبدیل به هسته هیلیوم شده و حدود %75 دیگر بصورت پروتونی تنها یا هسته هیدروژن باقی میماند . فعل و انفعالات nucleosynthesis بیگ بنگ در سه دقیقه و 36 ثانیه بعد از زمانِ صفرِ خلقت تمام میشود .
بعد همین طور که عالم رو به انبساط میرود ، فضا مرتباَ سردتر شده تا میرسیم به 500 هزار سال بعد از بیگ بنگ که حرارت عالم به حدود 6000 درجه رسیده است ، که تقریبا برابر حرارت متوسط سطح خورشید میباشد . در این زمان نیروی الکترومقناطیس بر حرارت فوتونها فایق آمده و فرصت خوبی به الکترون ها میدهد که به هسته های هیدروژنی و هیلیوم نزدیک شده و بنیاد ساختمانی ستاره گان با %75 اتم هیدروژن و %25 اتم هیلیوم گذاشته میشود .
خلاصۀ ازاین سیرِتکاملیِ اسرارآمیزِحیاتِ آدمی :
یک – عناصر سنگین تر از هیدروژن و هیلیوم نمیتوانسته در آتش داغ بیگ بنگ ساخته شود .
دو- در واقع عناصر لازم برای ساخت بدنهای ما بعد از 500 هزار سال در قلب ستاره گان ساخته شده و بعد از میلیارد ها سال بوسیله سوپرنووا ها در فضا پخش میشوند .
مولانا چنین میگوید :
صد هزاران سال بودم در مطار
همچو ذرات هوا بی اختیار
گرفراموشم شدست آن وقت وحال
یادگارم هست درخواب ارتجال
سه- عناصر ، تا آهن در ستاره گان بوسیلۀ عمل nuclear fusion ساخته میشوند . ساختمان عناصر سنگین تر، چون طلا و نقره ، سرب و یورانیوم وغیره ، احتیاج به حرارتهای بسیار بالاتر از میلیارد ها درجه را دارد که بوسیله سوپرنووا ها تأمین میشود .
چهار- از مجموع ذرات گاز های پراگنده شده در فضا توسط سوپرنووا ها ، ستاره گان جدید دست دوم یا سوم چون ستارۀ خورشید ما و سیاراتش ساخته و پرداخته میشوند . در این عالم اصل بر این است که چیز هایی بمیرند و ازبین بروند و چیز ها و نسلهای جدید و بهتری جای آنها را بگیرند .
از مولانا :
از مبدل هستی اول نماند هستیِ بهتر بجای آن نشاند
همچنین تا صد هزاران هستها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا
پنج- تمام عناصر موجود در زمین ، غیرازهیدروژه و هیلیوم ، ساخته شده در دل ستاره گان میباشد و ما هم از همان عناصر ساخته شده ایم . پس برای اینکه ما حالا اینجا باشیم ، بایست قبلا واسطۀ بین ما و آتش داغِ بیگ بنگ وجود داشته باشد که ستاره گان هستند که ذرات بدن ما را در خود میسازند .
مولانا چنین گوید :
مدتی جوشیده ام اندر ز من
مدتی دیگر درون دیگِ تن
زین دو جوشش قوت حسها شدم
روح گشتم پس ترا استا شدم
از خدا میخواه تا زین نکته ها
در نلغزی و رسی در منتها
شش- ستاره گان بایستی در تعداد بسیار زیادی باشند ، چون فقط تعداد بسیار کمی از آنها دارای جرم های بسیار زیاد و شرایط لازم هستند که در انتهای عمرشان تبدیل به سوپرنوواها میشوند و شاید هم از جنبه های دیگر ، مثلا تعادل عالم و نکات نادانستنی دیگری وجود آنها لازم باشد .
هفت- عالم بایستی 15 میلیارد سال عمر داشته باشد تا خورشید و زمین چنین باشند که هستند کنون .
هشت- در 4500 میلیون سال پیش که زمین بوجود آمده ، تودۀ آتشینی بیش نبوده و در طی زمان اوقیانوسها ، نباتات و جانداران در آن ظاهر شدند و در انتهای این برنامه طولانی 15 میلیارد ساله ، ما انسانها بوجود آمدیم .
خداوند همه چیزرا درطی زمان آفریده و بمرور زمان آن را به سوی تکامل برده تا درس برنامه ریزی و تفکررا به بشربیاموزد .
مولانا چنین گوید :
حق نه قادر بود بر خلق فلک
در یکی لحظه بکن هیچ شک
پس چرا شش روز آنرا درکشید
کل یوم الف عام ای مستفید
دیگ را تدریج و استادانه جوش
کار ناید قلیه دیوانه جوش
خلقت آدم چرا شش روزه بود
اندر آن اندک اندک میفزود
نُه- داستان بوجود آمدن انسان از ترکیب ذرات اتمی در روی زمین حدس ها و نظریاتِ بسیار زیادی را باید داشته باشد ، پاره ای جانداران اولیه را از اوقیانوسها میدانند ، بعضی ها هم جدیداً معتقد اند که تخم اولیۀ انسان بصورت ترکیبات شیمیایی مختلف توسط شهاب ها « کومنتها ، ستاره گان دنباله دار » از قعر آسمان بروی زمین آورده شده است و در طول اعصار ، طبق تیوری داروینیسم رو به تکامل رفته تا بصورت انسان امروزی ظاهر گشته است .
در اصل هر کدام از این تیوری ها مورد بحث زیادی میباشند ولی راه را برای تفکر و تعقل بیشتر بشر که از کجا آمده و چگونه تفکر و تعقل در او ایجاد شده است ، باز می گذارد .
اما از نظر عرفانی ، انسان آخرین و کاملترین مخلوق خداوند است که آن را برای معرفت خود بوجود آورده است .
شبستری گوید :
در آخر گشت پیدا نقش آدم طفیل ذات او شد هر دو عالم
و مولانا چنین گوید :
بهر اظهار است این خلق جهان
تا نماند گنج حکمتها نهان
کنت کنزا گفت مخفیأ شنو
جوهر خود گم مکن اظهار شو
این هم ابیاتی از مولانا در ارتباط ما انسانها با آسمانها :
هر که را با اختری پیوستگیست
مرو را با اختر خود هم تگیست
اخترانند از ورای اختران
که احتراق و نحس نبود اندر آن
سایران در آسمان های دگر
غیر این هفت آسمانِ مُشتهر
راسخان در تاب انوار خدا
نی به هم پیوسته نی از هم جدا
چندی قبل دانشمندان ناسا NASA موفق شدند که با انفجار مصنوعی بر روی یک سنگ آسمانی « Asteroid » ذرات زیادی از آن را نمونه برداری نمایند . این اجسام در منظومۀ شمسی ، بقایای دست نخوردۀ از ساختمان اولیۀ خورشید و سیاراتش می باشد که از ذرات پخش شده در فضا بوسیلۀ سوپرنووا ها درست شده اند . مطالعه در آنها اطلاعات بسیار زیاد گرانبهایی از عکس العمل های nucleosynthesis در ستاره گان را بما میدهد .
چند بیتی از دیوان شمس :
روزها فکر من اینست و هم شب سخنم
که چرا غافل از احوال خویشتنم
از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود
بکجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بودست مراد وی از این ساختنم
نه بخود آمدم اینجا که بخود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
..................................
زمین در جنب این نُه طاق مینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریا چه بسنجد که بر این موج خسی رفت
مغازه های حرف فروشی ....
می گویند : هر عمل که تکرار شود ، عادت می شود . و تکرارعادت ، اعتیاد می آورد . مثل رفتن به سرای لیلامی گاه و بیگاه و ور رفتن به کهنه پاره ها برای بعضی ها …
لاکن مغازه های هم هست که در آن ، عطر و شامپو و صابون های معطر و خوشبویی و عنبر هست ، و حیف است که در آنجا ها نرفت و مشامی تازه نکرد .
مثل « یک اشاره » که تا آمدن بهار تعطیل بوده است .
دیروز درین بوستان سرا بودم ، ناخوانده ها را خواندم تا خط آخر . این گفته باشد به همین جا ...
و اما یک کسی در جایی گفته بود که :
نویسنده ، معلم اجتماع است .
و حیف که در مورد معلم ، اوصاف و ممیزات آن چیزی نگفته بود ...
جایی در « یک اشاره » ، صورت کاربرد « های غیر ملفوظ » یا «ه» در پاسخ پرسندهء بنام « تذکر » آمده است که ...
« ... واژه ها در فرایند پیچیده ساخته می شود و صیقل می خورد ، به این معنا که در ساخت هر واژه و ترکیباتش هم مغز ما و هم عضو هایی حنجره و لب و دندان و نای « که شاید منظور همان حنجره باشد » و ... دخیل اند . باز مثال بشقاب و گیلاس دسته دار و قاشق را آورده و زبان که قاشق است باید به لبه نزدیک هر چه است بخورد ...
و جایی دیگر آمده که ما می توانیم از زبان برای زندگی استفاده کنیم بخاطر این است که میان کارکرد های زبان و مغز ما سازگاری هست . هر وقت این سازگاری از میان برود ، ما مریض می شویم « انواع بیماری های زبانی را که می شناسیم » ...
پیشنهاد آقای مهدوی نیز ماستمالی شده با این توضیح که :
در کلمه خسته گی ، که « گی » مستقل از خسته است نه این که شکل تغییر یافته «ه» با اضافه « ی » باشد و اینکه می گوییم رنگ پسته ای و نه پسته گی و ... چرا میتوانیم هم پسته ای بگوییم و هم خسته گی ، بخاطر این است که از نظر آوایی زبان ما میتواند به راحتی میان « ج » « گ » و « ی » تغییر موضع بدهد ...
و در جای دیگر آمده :
.. هر کس که شکلی از نوشتار را ترجیح میدهد ، لابد چشمی هم به گفتار دارد . و حد توجه به گفتار برای بهتر شدن نوشتار ، کار بدی نیست .
و در پاسخ به « کبرا » ی گرامی آمده که : در نوشتار ممکن است زنده گی چشم آزار باشد چون چشم مان عادت به آن ندارد ... »
در پیام خانه ، جناب « اسدالله سعادتی » نیز بهتر دانسته که :
« زندگی » و « بندگی » نوشته شود ، بهتر است و حکم داده اند که در فارسی « ه » در وسط کلمات نمایش داده نشود ...
آقای « مهرورز » هم های غیر ملفوظ یا « ه » را ، « های نافی » نامیده چون که مخرج آن را ناف تعیین می کند . شاید در طرز گفتار عامیانه و یا تعریف یک ملای مسجد چنین باشد ، نه تعریف رسمی ادبی و اکادمیک .
راقم این سطور پس از ذکر :
فاعتبروا یا اولی الابصار و بجای خود معیار بینی و بازی با کلمات و ذهنی گری و گفتن از شکنبه ، رفتم به سراغ « مرجع » . چون اصول و ضوابط صورت خوانش و نوشتار هر زبان را منابع با صلاحیت و اکادمیک آن زبان تعیین مینمایند و بس .
تذکری را از دانشمندان زبان فارسی درین رابطه می آورم که آن سروران مرجع اند . تا باشد که آموزنده های همچو من به کجراهه نرویم ...
در سال 1363 اتحادیه نویسنده گان بنا به در خواست وزارت اطلاعات و فرهنگ ، یک نشریه با تیراژ 10100 جلد در مطبعه تعلیم و تربیه به نشر سپردند ، زیر عنوان :
« روش املای زبان دری » .
اتحادیه نویسنده گان با شناخت این ضرورت فرهنگی جامعه و به مقصد همگونسازی املای واژه های زبان دری و نشانه گذاری از استادان پوهنتون کابل ، دانشمندان اکادمی علوم و اعضای مسلکی اتحادیهء نویسنده گان ، کمیسیونی را متشکل ساخت .
اعضای این کمیسیون عبارت بودند از :
پوهاند داکتر عبدالاحمد جاوید
پوهاند محمد رحیم الهام
پوهنوال محمد عمر زاهدی
واصف باختری
اعظم رهنورد زریاب
پوهنمل لطیف ناظمی
پوهیالی فاریابی
البته پوهاند عبدالحی حبیبی ، پوهاند سرور همایون و محقق رضا مایل هروی به حیث مشاوران بوده اند .
این رسالهء ادبی از گزیده ترین استادان و دانشمندان و نویسنده گان با اعتبار کشور میتواند برای شاگردان ، معلمان ، نویسنده گان و ژورنالیستهای افغانستان و منطقه سرمشق قرار گیرد .
در صفحه16 در باب واژه های مختوم به « های غیر ملفوظ » که در آنها حرف « ه » نمودار زبر « فتحه ، واول / a / » است ، در حالات موصوف ، مضاف و منسوب ، نشانهء « ء » بالای « ه » نوشته می شود . مانند :
خانه خانهء علم و فرهنگ
لانه لانهء زنبور
اتحادیه اتحادیهء نویسنده گان
دره درهء غوربند
هرگاه واژه های مختوم به « های غیر ملفوظ » با { ... گان } یا
{ ... ها } جمع شوند ، « های غیر ملفوظ » حذف نمی شوند .
مانند :
بنده بنده گان بنده ها
وابسته وابسته گان وابسته ها
ستاره ستاره گان ستاره ها
نویسنده نویسنده گان نویسنده ها
تشنه تشنه گان تشنه ها
هرگاه با واژه های مختوم به « های غیر ملفوظ » هرگونه پسوند اضافی یا واژه های دیگر بیاید « های غیر ملفوظ » یا « ه » حذف نمی شود . مانند :
تشنه تشنه گی تشنه وار تشنه گونه
وارسته وارسته گی وارسته وار وارسته گونه
همبسته همبسته گی
چگونه چگونه گی
بنده بنده گی
آشفته آشفته گی
زنده گی ، زنده گیم ، زنده گی مان ، زنده گیت ، زنده گی تان ، زنده گیش ، زنده گی شان .
در پاورقی از جانب کمسیون تاکید شده که بخاطر رعایت وحدت املایی ، نوشتن « ه » را در همچو واژه ها مرجع میداند .
در زبان آلمانی ، تمام حروف که در یک واژه نوشته میشود ، خوانده هم میشود ، لاکن در زبان فرانسوی بسیاری حروف در یک کلمه نوشته می شوند اما خوانده نمیشود . طور مثال واژه « Beaucoup بوکو » « بسیار – زیاد - خیلی » با هشت حرف نوشته میشود لاکن بصورت چهار حرفی « BOKO » تلفظ میشود ، واژهء « کهنه – پیر » نوشته میشود « VIELLE» لاکن « Viay» خوانده میشود . نظیر این ، صدها واژهء دیگر درین زبان به همین صورت . چهار پنج سال آنجا تحصیل میکردم در پاریس . باری ژورنالیستان و نویسنده گانی چند پیشنهاد نمودند که صورت نوشتار اینگونه واژه ها تغییر یابد و معلمین انشاء بر شاگردان خرده نگیرند . وزارت فرهنگ فرانسه موضوع را از صلاحیت دانشگاه سوربن پاریس دانست و دانشگاه سوربن درین زمینه گفت که :
زبان فرانسه همین است که هست و باید همینطور باشد .
به اینصورت اظهار نظر درطرز نوشتار و خوانش واژه ها در هر زبانی ، مربوط به دانشمندان با صلاحیت علمی در حوزهء زبان و دانشگاه های معتبر است ، نه حسب دلخواه چند نویسنده و ژورنالیست و مهندس و انجنیر و یا یک داکتر طب همچو اینطرف ...
والله الهادی بالصواب .
الحق ، نظیر این ده تن آتنی ، در فلسفه و حکمت ،
مادر گیتی دگر نزاد ....

سقراط ، فیثاغورس ، هومر ، دیو جانس کلبی ، بقراط ، جالینوس ، بطلیموس ، ذیمقراطیس ، افلاطون و ارسطو .
آنانیکه یک سرو گردن ازجمع بشریت بلند تراند ، دریغ که قبل از وقت به دنیا می آیند ...
فیثاغورس ، درعلم هندسه و نجوم از قبل از میلاد تا به امروز مطرح است . شوق او در فزونی دانش و حکمت او را به سفر در شهر های مختلف واداشت . از کاهنان مصری سه گونه خط آموخت . خط عامه ، خط کاهنان و خط پادشاهان . به هدایت اقوام پرداخت و مردم را از ارتکاب خطا منع مینمود و به اکتساب اخلاق نیک ترغیب می کرد . مردم ابله و اشراف آتن او را برنتافتند ، و او از شهری به شهری میگریخت و ناچار در قصری متحصن شد . دشمنان قصر را آتش زدند و فیثاغورس از شدت گرما بیهوش شد و در آن بیهوشی از دنیا رفت ...
روزی دید که مردی با لباس فاخر سخنان بیهوده میگوید ،
گفت : ای مرد یا سخن شایسته جامه کن یا جامه شایستهء سخن ...
عالم بی عمل و عابد بی معرفت مانند خر آسیابست که روز و شب سرگردان و در دوران است و نمی داند چه کند .
می گفت آفت جانوران از نداشتن نطق است ، و آفت انسان از داشتن نطق ...
فیثاغورس دوصدوهشتاد کتاب در علوم مختلف تالیف کرد ...
سقراط : زادگاه او آتن « آیینه » است ، که به « مدینه الحکماء » معروف است . در حکمت به بالاترین مقام رسید . شاگردان را از نوشتن مطالب حکمی منع می فرمود و می گفت :
حکمت پاک و مقدس است و جای آن جز نفس و روح انسانی نشاید . و باید که آنرا از ثبت بر کاغذ که پوست حیوانات مرده یا برگ نباتات است دور داشت و ازین رو هیچ کتابی تصنیف نکرد .
میگفت باید همت را به حفظ آنچه می دانی صرف کنی .
می گفت ، تا پنج روزن را نبندی ، خانه ات روشن نشود . یعنی تا بر حواس پنجگانهء خود مسلط نباشی ، خانهء دلت روشن نگردد .
بر کشتن او فتوا دادند ، چون سروران بت پرستی آگاه شدند که سقراط خدایان ایشان را به چیزی نمی شمرد ، مردم را از پرستش آنان باز می دارد و به پرستش خدای یگانه دعوت می کند . پادشاه را به او میل تمام بود اما نمی توانست از حکم قضات بت پرست آتن سرپیچی کند . پس از سقراط درخواست کرد که از دعوت خود دست بردارد ولی سقراط نپذیرفت . پس او را مخیر ساختند که خود کیفیت مرگ خود را تعیین کند . سقراط زهر را برگزید ...
اقریطون و شاگردان خواستند او را فرار دهند ، سقراط گفت :
مردم آتن همشهریان و دوستان و خویشاندان من هستند و من این جور را از ایشان بجهت مخالفت با دین ایشان و منع ایشان از اعمال ناپسند تحمل میکنم . من به هر جا بروم این کار را خواهم کرد و مردم دیگر با من مهربانتر از همشهریان خودم نخواهند بود . اقریطون گفت از پریشانی عیال و فرزندان بیندیش . سقراط گفت : ایشان در میان شما ضایع نخواهد شد .
او همچنان در حالت بهجت و سرور بود و اندیشهء جدایی از دوستان او را ناراحت نکرده بود و بیم مرگ خاطر او را پریشان نساخته بود . سقراط گفت در این حالت که مرا میبینید با حالت دیگر فرقی نیست ، زیرا اگر از شما جدا شوم به برادران دیگر که در این راه بر من پیشی گرفته اند ملحق خواهم شد .
گویند در جوانی چون سقراط را به گرفتن زن و ازدواج ترغیب کردند ، و بر این کار اصرار نمودند ، گفت :
اگر از ازدواج چاره نیست ، باید زنی بگیرم که نادان و بدخوی باشد ، تا بر جفای او و خلق زشت او صبر کنم و ازین راه بتوانم جهالت و خوی زشت خاص و عام را تحمل کنم .
در آخرین لحظات از علوم الهی و اسرار ربانی سخن گفت و پس از فراغت گفت :
همانا وقت آن رسیده است که سروتن را بشویم و نماز بخوانم و تکلیف شستن بدن مرده ام را از زنده گان بردارم ...
آنگاه برخاست و در خانه رفت و خود را بشست و نماز خواند پس اصحاب و فرزندان خود بخواند ، وصیت نمود و با ایشان وداع کرد . پس زندانبان آمد و شربت ناگوار زهر را در پیش او نهاد و سجده کرد و پوزش خواست و گفت : من می دانم که در حق تو ظلم می شود اما من مامورم و معذور . زندانبان این بگفت و بگریست و بیرون رفت و سقراط جام زهر را سر کشید ...
چون شاگردان چنین دیدند گریه سردادند و زاری کردند ...
سقراط گفت :
من زنان از آن روی از اینجا دور کردم تا از شیون که اقتضای طبیعت ایشان است دور باشم و اکنون می بینم شما کار همان زنان را می کنید . پس دست اقریطون را گرفته بر روی خود گذاشت و چشم باز کرد و گفت :
جان به قابض ارواح سپردم ...
دیو جانس کلبی ، او در حکمت سر آمد حکمای زمان خود بود . سپس در زهد و تقوا و گوشه نشینی به مرتبهء والا رسید . دست از دنیا و آنچه در آن است برداشت و جز حق به همه پشت پا زد . مسکن و ماوای معین نداشت و هر جا که شب می رسید می خوابید . لباس پشمینه اختیار کرده بود و تا وقت مرگش به یک طریق و یک طرز بود . روزی شاه را بر او گذر افتاد و او شاه را تعظیم نکرد . شاه در خشم شد و گفت : ای دیوجانس تو میپنداری که از من بی نیازی ؟ اما نمی توانی از من بی نیاز باشی ...
دیوجانس گفت : مرا به بندهء بندهء خود چه نیازی باشد ، زیرا من حرص و شهوت را بندهء خود ساخته ام و تو بنده حرص و شهوتی ...
شاه گفت چه حاجتی داری ؟
گفت مرا که توانگرم به تو نیازی نباشد . گفت چگونه از من توانگری ؟ گفت خرسندی من به کم چیز بیش از میل تو به بسیار چیز است . پس از تو توانگرم .
گفتند چرا به تو کلبی می گویند ؟
گفت :
زیرا سخن حق را به درشتی گویم و بر جهال بانگ زنم و حکما را تملق کنم ...
گویند روزی بر بلندی رفت و مردمان را بخواند .
گروهی بر او جمع شدند ...
او گفت :
من مردمان را خواستم نه شما را ...
در جوانی او خانهء داشت . روزی نقاشی او را گفت :
خانه ات را به گچ بیندای ، تا من بر آن نقش کنم .
گفت :
تو اول نقش کن ، تا من بر آن گچ بیندایم .
ادامه دارد .


مطلبی روی صفحه گذاشتم تا به حساب خودم ، غم دل با تو بگویم ، دل سبک کنم . بعد ، اتفاقی صفحه ای را باز کردم ، « افغانستان تی وی دات اورگ » . و اولین مطلبی را که به تماشا نشستم ، مصاحبه خانم سجیه گوینده برنامه « تلویزیون افغانستان در لاس انجلس » ، با یک دختر افغان که در سن سیزده ساله گی از کابل اختطاف شده ، برده شده به پنجشیر و بعد مجاهدین « قهرمان جهاد افغانستان » او را به ایران برده اند و رنج وستم یک دهه بر این دختر مظلوم و صغیر و سعی و تلاش او برای یافتن سری نخی از خانواده و بقیه ای ماجرا را که بایست از زبان این دختر مظلوم و هموطن شنید ....
سایت را در پایان این سیاهه میگذارم و تمنا میکنم ، آنرا بشنوید و غم دل این بینوا را با خود تان قسمت کنید ....
باری مرتضی علی گفت :
« ... در مقابل پرخور ستمکار و گرسنگی ستم دیده ، آرام نگیر ... » .
اسلام دین عصیان و خروج است . هر جا که عدالت نیست ، برپا شو ، شور بزن ، فریاد برار ، قربانی بده ، کربلا برپا کن . که معیار مشروعیت ، عدالت است . نه شیعیت و اسلامیت ....
هرکه حقیقتی را انکار کند ، جنایتکار است . بقول داستایوفسکی : هرگاه جنایتی میشود ، آنان که خاموش اند ، دست شان به جنایت آلوده است .
شما چندی پیش دو داستان از صبورالله سیاه سنگ را خوانده ا ید ؟
« ایمل سیزده هم » و « در مرز گور ها و گنگا » ...
داستان اولی از زبان یک سگ بلژیکی به نام « مارکو » است . سگ پولیس امریکایی در زندان ابوغریب ، که سر انجام وجدان سگی این جانور چهار پا ، به درد می آید و به مادرش دوازده ایمل از جنایات شکنجه گران امریکایی مینویسد و از سهم خودش درین ماجرا ، سرافگنده و شرم آگین است . سرانجام ایملی دریافت میدارد که مادرش از وجود او شرم دارد از آنچه او در مقابل انسان های دربند اسارت امریکایی ها انجام داده است ... متن ایمل :
آقای مارکو :
ایمل های بیهوده ات یکی پی دیگر میرسند و مایهء درد سرم میشوند . نیازی به خواندن همهء شان نیست . دیگر نه من مادرت هستم و نه تو چوچه ام هستی . تو که آبروی خانواده و آبروی همه سگ های بلژیک و جهان را برده ای . هرگز نمی توانی از آن ما باشی . تو که با دندان های که سیزده سال پیش آنها را با سپیدی شیرم شسته بودم ، گوشت و استخوان بیگناهان را از هم دریدی و خون پاک شان را با زبان ناپاکت لیسیدی . با چنین دهانی ، چگونه میتوانی بگویی مادر إ دوستت دارم ؟ گلویی که از شام تا پگاه به روی زندانیان دست بسته جفیده باشد ، نمی تواند بگوید « دوستت دارم » . تو مانند هم پیمانانت با پیوستن به ارتش ایالات متحده امریکا ، شهروند جهان برتر شده ای . آیا نمیدانی که فردا ی رسوایی زندان ابوغریب ، عکس های رنگین تو و ناتو ، بازار های بلژیک و جهان را آلودند . آیا تو نمیدانی که با جفیدن در راه پاسداری از کارگردانان « کازار آزادیبخش عراقی » این سرخ ترین دروغ قرن بیست و یک ، بر همه ارزش های سگانه زهرآب پاشانده ای ؟
دیگر به من پیام نفرست . ما را در شکوه بریدن ، و ترا انده فرورفتن در سراشیب ترس ، گوارا باد . »
مارکی واپسین ایمل زندگی اش را چنین مینویسد .
فرستنده : سیاه سگ
گیرنده : سیاه سگ
سرنامه : هشدار
آیینه ها را شکستم . از من بگریز . هار شده ام .
و ... در داستان دوم ، نوشته ای صبورالله سیاه سنگ ، از چهار سرباز جوان امریکایی ، که به « عبیر » دختر چهارده ساله عراقی در بغداد تجاوز میکنند ، بعد گلوله میزنند و نفت روی صورتش می پاشند و به آتشش می کشند .
عبیر از آن دنیا برای « گرین 22 ساله » نامه مینویسد :
ســـلام
آقاي ستيون گرين گرامي :
عبير استم . هماني که روز دوازدهم مارچ 2006، چهارده سالگيش را با بيست و هشت گلوله جاودانه ساختيد. خواهش ميکنم چهرهء تان را نپوشانيد؟ بيهوده ميپنداريد از شما بدم مي آيد. به مرگ خودم سوگند ميخورم، از شما نه تنها آزرده نيستم بلکه سپاسگزار هم استم .
ريشخند ميزنم؟ نه! هرگز! خدا نخواسته باشد! مگر زور ارتش ايالات متحده را فراموش کرده ام که بر شما ريشخند بزنم؟ من چه کسم؟ حتا پدر بزرگم از ستاره ها و نوارهاي روي پرچم تان ميترسد. البته، يگانه کسي که از شما نميترسيد و استوار با چشمان باز به پاي چوبه دار رفت و در همانجا نيز به ريش گماشتگان تان خنديد، همان ديوانهء تکريتي بود. هماني که ميگفت "جنگ ابزار کشتار گروهي ندارم" و ميخواست نشان دهد که، زبانم لال، شما دروغ ميگوييد.
چـه رهبر پررويي! فــرمانرواي بدي بود. خوب شـد گفته هـايش را باور نکـرديد. بهـتر اسـت آدم تنهـا نگفته هاي فرمانروايان کاخ سپيد را باور کند؛ مانند شما ياران پنجگانه که به بزرگداشت همان باور بزرگ، در جستجوي "جنگ ابزار کشتار گروهي" نخست به شلوار من پرداختيد.
شرمنده ام که تا زنده بودم، انگليسي نميدانستم. همان دمي که شما با مردانگي ويژهء ارتشمردان امريکايي به جان من چسپيده بوديد و ميخواستيد پيمان وفاداري به فرمانروايان تان را نمايش دهيد؛ زانوهايم را دو دسته گرفته بودم و به عربي زاري ميکردم: "به مرگ مادر و پدر و خواهرم سوگند که جنگ ابزار کشتار گروهي در ميان رانهاي من نيست. نيست. از بهر خدا باور کنيد! آنچه شما را به خاک پاک عراق کشانده است، نزد من نيست. نيست. از بهر حضرت عيسا باور کنيد!"
وه که ناهمزباني چه درد بزرگي است! هي فرياد ميزدم: "باور کنيد در اين خانه آنقدر نفتي که بتواند به درد شما بخورد، يافت نميشود. همه اش نيم ليتر نيست." همان کمتر از نيم ليتر نفت ميان چراغ آشپزخانهء مان را ميگفتم." و شما گمان ميبرديد که با ياوه گلو پاره کنم.
خوشبختانه شما "نفت" را هر جا باشد، از بويش پيدا ميکنيد. هنوز شگفتزدهء نيروي بويايي جيمز بارکر استم. او از ميان خوشبوي گلها گذشت، بيدرنگ به آشپزخانه رفت و چراغ نفت سوز را يافت. راستش، از غرور مردانهء بارکر خوشم آمد. همينکه دانست با اين اندازه نفت، "باربيکيو"ي شامگاهي تان نيمه گرم هم نخواهد شد، با سيماي بخشايشگرانه آن را مانند عطر ارزاني به پيراهن پاره پاره ام افشاند.
خانهء پال کورتيز هم آباد! او با افروختن کبريت، شايد ميخواست بر چهارده سالگيم روشني بيشتر بيندازد. اينکه من سوختم، نميتواند گناه ايالات متحدهء امريکا باشد. نفت و کبريت دشمنان ديرينه اند.
هان! آن سخن پيشتر نگفته ماند. ميگفتم سپاسگزارم. همان روز، روز دوازدهم مارچ پارسال را ميگويم، آنچه خيلي خوشم آمد جوهر جوانمردي شما و ياران تان بود. هرگز فراموش نخواهم کرد که چگونه مرا از نگاههاي مادر و خواهر کوچکم دور کرديد. ميدانم دل تان نميخواست آنها گواه برباد رفتن آبروي خانوادهء شان باشند.
اگر اين مروت نيست، چيست؟ ميدانم. چهارده سال داشتم. چهار ساله که نبودم! ورنه شما به همان خونسردي و آرامشي که در برابر ديدگان همديگر به من چسپيده بوديد، ميتوانستيد در پيش چشم خانواده نيز چنان کنيد؟ مگر نبايد از قاف قيامت تا خيز رستاخيز سپاسگزار تان باشم؟
گرين گرامي!
شما چقدر دل نازک داريد! اشک ميريزيد؟ آنهم در دادگاه در پيش چشم مردم؟ ميدانيد گاه و بيگاه گريسـتن رنگ رخسـار را ميبرد. شما را به خدا با ريزش اين مرواريدها دل جوانمردان جهان را نشـکنيد. به ياد آوريد که همشهريان تان، همان کاوبايهاي تکزاسي، در پشت و روي پردهء سينما چه مردانه وار آدم ميکشند. يکي و يکبار ميانگاه پيشاني را نشانه ميگيرند و هرگز گلوله را هدر نميدهند.
گنهکار شما منم. شرمسـارم که چندين هفته درد سر تان شده بودم. خاک بر سر چهارده سالگي! خاک بر سر آن شادابي دوشيزگي که هر چه بخواهي پنهانش کني، آشکاره تر جلوه ميکند. ورنه شما را به خدا، شما را به حضرت عيسا، آقاي گرين بياييد يکبار پهلوي هم در برابر آيينه بايستيم. آيا سيماي مردانهء شما چهارده بار بهارانه تر از چهرهء پژمردهء من نيست؟
خواهش ميکنم ديگر اشک نريزيد. مبادا اين آب نمکين پوست نازک زير چشم تان خراب کند. مبادا از زيبايي تان بکاهد. مبادا عکسهاي آيندهء تان خيره و کمرنگ آيند.
گرين گرامي،
اگر سخن را به سوي ديگري نبرم، اندوه شما خودم را شکنجه خواهد کرد. چه ميگفتم؟ چه ميگفتم؟ يادم آمد. ميگفتم سپاسگزار تان استم. سپاس ديگر براي اينکه به خواهرک پنجساله ام نچسپيديد، و او را مانند پدر و مادرم خيلي آبرومندانه، با يک گلوله در ميانگاه پيشاني، کشتيد. نامش "هديل حمزه" بود و همهء هستي کودکانه اش در پنج نام فشرده ميشد: مادر، پدر، باربي بزرگ، باربي کوچک و عبير. هديل بدون اين پنج تن زندگي نداشت. او که باربيهايش را نيز "عبير" و "هديل" نام نهاده بود، روز هفتاد بار ميگفت: "مادر! عبير با من بازي نميکند و ميگويد من چهارده ساله شده ام."
مادر هميشه سرگرم ميبود. ميرفت به آشپزخانه و نان ميپخت البته به کمک همان بالون پروپاني که شما با آن کاشانهء فرسودهء ما را به آتش کشيديد. آنگاه پدر ميخنديد و ميگفت: "هديل! بيا پيش من! باربيهايت را هم بياور."
گرين گرامي،
خوب ميدانم گپهاي خانوادگي ما به درد تان نخواهد خورد. اينها را نوشتم تا از پريشاني و پشيماني تان کاسته باشم. ياد آوريد که اگر هديل را نميکشتيد، او از بيکسي همبازي نداشتن سکته ميکرد. سکته کردنش هيچ، سرانجام آن نامراد هم تا هشت نه سال آينده، بخواهي نخواهي چهارده ساله ميشد و مانند من ناگزير ميبود از همان راه کنار پايگاه ارتش شما رفت و آمد کند. راه ديگري نداشتيم. دنباله اش روشن است. هديل اگر در مارچ 2006 کشته نميشد، در مارچ 2015 بيچون و چرا ....
باور دارم که تا نوجواني هديل، شايد هم تا نوجواني دختر هديل نيز، جنگ ابزار کشتار گروهي از خاک عراق و همسايه هاي نفت خيزش پيدا نخواهد گردبد و فرزندان فرزندان تان مانند نياکان شان در پاي کشورها و شلوارهاي ديگران بيهوده پير خواهند شد.
راستي، تا يادم نرفته بايد بگويم آن باربيهاي کوچک و بزرگ را نيز از اتاق خواب، همان اتاقي که روز دوازدهم مارچ تالاب خون پدر و مادر و خواهرم شده بود، برداريد و ببريد به خانهء خود تان در تکزاس.
ميدانم شما مرد استيد و سر و کار تان با باربيها، به ويژه باربيهاي بيجان نيست. اگر در آينده ها زني را به همسري برگزينيد و پس از پيوند زناشوهري سر و سينه اش را گلوله باران نکنيد، به گمان زياد، پدر خواهيد شد. اگر خداوند به شما نيز دو دختر بدهد، اين باربيهاي يادگاري را در اتاق خواب شان بگذاريد. مگر هوش تان باشد، هرگز به دختران نازنين تان يا به مادر شان نگوييد که نام اين يکي "عبير" است و نام آن يکي "هديل". مبادا فردا شما را با پرسشها و کنجکاويهاي شان آزرده يا آشفته سازند.
گرين گرامي،
بسيار پر گفتم. ميترسم بيخواب تان ساخته باشم. شادمانم از اينکه جلو گريه هاي تان را گرفتيد. شما بدون اشک، مردانه تر مينماييد، مانند آن همشهري قهرمان تان که بر فراز "تنديسهء آزادي" راست بالا ايستاده است و بر هر کشوري که بخواهد، از زمين و آسمان، رستگاري و دموکراسي ميباراند.
گرين گرامي،
آيا مـيدانيد اين ايميل را از کجـا براي تان مينويســم؟ از بهشـت؟ نه! چه نيکويي کرده ام که در دجله اندازم و سبکبال به بهشـت بروم؟ از دوزخ؟ نه! گويا آرام آرام سر شوخي داريد! مگر من آدم کشته ام که بايد به دوزخ بيفتم؟
نبايد شما را زياد سرگردان سازم. خودم ميگويم: پس از آنکه پال و جيمز و شما آقاي گرين از من کام گرفتيد و تا توانستيد گلوله بارانم کرديد. اوه! خواهش ميکنم خود را گنهکار نشماريد. باز ديدگان تان نمناک شد؟ خداوندا! چه آدمهاي نازک نارنجي و زودرنجي آفريده اي!
گرين گرامي!
به مرگ خواهرکم سوگند ميخورم که نميخواهم کشته شدنم را بار بار به رخ تان بکشم. نگران نباشيد. من مسلمانم و باور دارم که سرنوشتم در "لوح محفوظ" همينگونه نوشته شده بود. گناه شما چيست؟ ببينيد! با اين نگاههاي فروافتادهء تان، چنان از گفته پشيمانم ساختيد که فراموش کردم چه ميگفتم.
يادم آمد: گپ از بهشت و دوزخ بود. ميگفتم همينکه پال و جيمز و شما در اتاق نشيمن مرا بازداشت کرديد، پيش از آنکه به دامنم دست بزنيد، تا توانستم کشته شدم. دروغگو دشمن خداست. باور کنيد.
شما مرگ مرا باور نکرديد و دست به تفنگ برديد. نميگويم چرا آتش کشويد، ميدانم با تفنگ که نميشود گيتار زد. اينهم هيچ، اگر همانگونه رهايم ميکرديد و ميرفتيد، گذشته از آنکه تا امروز کسي نميتوانست بگويد بالاي چشم تان ابروست، گوش تا گوش کسي نميدانست که بر اين خانواده چه رفته است. همسايگان مي آمدند و من هم مانند مادر، پدر و خواهرکم به آيين اسلام به خاک سپرده ميشدم.
شما به گمان اينکه شايد هندو باشم، نخست در ميان دو ابرويم با گلوله "سندر" زديد و سپس پيکر سوراخ سوراخ شده ام را چنان سوزانديد که ديگر چيزي براي شسته شدن و به گور سپرده شدن نداشتم. به اين ميگويند مسلمان زيستن و هندو مردن.
گرين گرامي،
شما که با زبانه هاي آتش برخاسته از پايين تنهء تان روحم را خاکستر ساخته بوديد، چه نيازي به سوزاندن جانم داشتيد؟ اي واي! باز چهرهء نازک تان را پنهان کرديد و اشک ريختيد؟ خواهش ميکنم آب مرواريد ديدگان تان را پاک کنيد. شايد ندانيد که اشک مرد، دل زن را پاره پاره ميکند.
گرين گرامي،
از رسانه هاي زميني کشور خود تان آگاه شدم که ياران پنجگانهء تکزاسي به دار آويخته نخواهند شد. با شنيدن اين گزارش به اندازه يي که باور نخواهيد کرد، شادمان شدم. نه از آن رو که اگر خدانخواسته اعدام ميشديد، زودتر مي آمديد به آسمانها و هديل پنجساله با ديدن تان بار ديگر کابوس اتاق خواب و روز دوازدهم مارچ را به ياد مي آورد و ميترسيد؛ بل براي آنکه اينجا هرگز هرگز هرگز براي تان خوش نخواهد گذشت. ميدانيد چرا؟ در سراسر بهشت، دوزخ و برزخ نيم ليتر نفت هم پيدا نميشود، چه رسد به جنگ ابزار کشتار گروهي.
گرين گرامي،
واپسين دو خواهشم را نيز همينجا به شما مينويسم و باور دارم که آنها را مانند پيکر من به زمين نخواهيد انداخت:
1) اگر پس از آزاد شدن از زندان، بار ديگر در همان پايگاه "المحموديه" گماشته شديد، از زبان من به همه دوشيزگان همزبانم بگوييد: تا ستاره ها و نوارها در تار و پود درفش ايالات متحدهء امريکا ميدرخشند، بهتر خواهد بود از سيزده سالگي فراتر نرويد.
2) شايد تا امروز ندانيد که دو برادر بزرگتر از هديل و کوچکتر از خودم هم دارم. روز دوازدهم مارچ 2006 که شما با تفنگها تان به ديدنم آمده بوديد، آنها به خانهء يکي از خويشاوندان ما بودند.
خواهش ميکنم آنها را نکشيد. به مرگ خانواده ام سوگند ميخورم، برادرهاي بيگناه من تا زنده اند درد سر کسي نخواهند شد. ميدانيد چرا؟ براي آنکه هر دو، از همان آوان کودکي ميخواستند هنرمند شوند؛ از همان هنرمندان انديشمندي که اگر جهان را سيل ببرد، پاسخ کوتاه شان هرگز بيشتر از اين نخواهد بود: "ما شاعر و نويسنده ايم، نه آدمهاي سياسي."
گرين گرامي،
گلايهء کوچکي هم دارم. آزرده نشويد. آيا ميدانيد که با سوزاندن من، آفرينندهء هفت لايه زمين و آسمان را بيچاره ساخته ايد؟ دوازده ماه ميشود بيسرنوشت در کف دست خداوند مانده ام. دربانهاي بهشت و برزخ و دوزخ ميگويند: "عبير! فرشتگان براي تو آرامگاهي در مرز گور و گنگا خواهند ساخت."
گرين گرامي،
زياده چه نويسم؟ سپاسگزارم از همهء کودکان، نوجوانان، زنان و مردان همزبان تان که شب نزدهم اگست 2006 به کوچه هاي لاس انجلس و نيويارک ريختند، به ياد پانزدهمين سالگرهء فرانرسيدني من آه کشيدند و آتش افروختند.
نگارنده یک طبیب قلم شکسته بیش نیستم . برای آنانیکه قوی دل اند وبه معجزه قلم باور ندارند روی سطور پایان کلیک کنند . برای اطفال و بیماران قلبی ، استرس آور بوده مجاز نیست .
برای شنیدن مصاحبه « زکیه » دختر اختطاف شده در ایران ، روی این سایت کلیک کنید . بفرمایید :
خواهشمندم این مصاحبه را بشنوید .
تشکر .
من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد
با مشعل خرد ، تازان ؟
یا در چنبره ای جهل ،
وامانده و اسیر ؟
انسان تنها با تنفس هوا زنده نیست ، بلکه بدون آزادی اندیشه و بیان اندیشه در ذات نفس انسانی و فلسفه وجودی خود ، مرده است ...
مساله این است که تعصب مسلکی و مذهبی و مطلق گرایی و غایت اندیشی ، دشمن آزادی اندیشه و سد راه پرواز آدمی در آفاق جان و جهان هستی است ...
ایراد برکسی وارد نیست ، که بر چه مذهب و یا مسلک اعتقاد دارد ؟ ایراد بر آن کس وارد است که : همه حقایق هستی را در انحصار مطلق مسلک و مذهب خود میداند . و هر که در مذهب و مسلک او نیست ، دشمن او و دشمن حقایق اوست ...
به این ترتیب جهان بینش و کنش اینگونه مومنان مذهبی و مسلکی ، مفهومی به نام اختلاف در نظر و عقیده وجود ندارد . اصل این است که ، هرکه با ما نیست ؟ برماست ....
دراین صورت دیگر عرصه ای برای گفت و شنود و بحث و فحص و چیزی جز جنگ و خصومت ، و راهی جز بودن و نبودن برای دو طرف باقی نمی ماند ....
مشکل بعضی فقط مطلق گرایی و انحصار طلبی آنها به عنوان تنها حامل همه حقایق نیست ، مشکل آنها در این است که خیال می کنند فقط آنان اند که جواز صدور روضه ای رضوان دارند ، یا درین سرا ، پرچم دفاع محرومان را بر دوش می کشند ...
این فاجعه سرنوشت همه نسل های است که در درازنای فرهنگ مسلط قشریت و خودکامگی ، از تولید خلاقیت و زاینده گی تفکر عقلانی و اندیشه نقاد محروم مانده اند ...
معنای باز شدن چشم و گوش انسان را « ژاک مونو » بیوشمیست فرانسه « 1910 - 1976 » در آخرین سطور کتاب خود « اتفاق و ضرورت » چنین بیان میدارد :
« ... پیوند قدیمی گسسته شده ، سر انجام انسان فهمید که :
درپهناوری بی تفاوت کاینات که به تصادف ازآن برآمده ، تنهاست . تکلیف او نیز ، نظر به سرنوشتش در هیچ جا نوشته نشده است . انتخاب بین ملکوت و ظلمات به او تعلق دارد » ...
هدف استبداد ، چه ایدیولوژیک و دنیایی و مادی ، و چه مذهبی و لاهوتی و الهی ، سلب حق انتخاب انسان است ....
نالیدن بلبل ز نو آموزی عشق است ، چو گفت :
من به هر آیین و مسلک ، کو کسی را از تلاشش باز دارد ،
عاصیم دیگر ...
جنبشی، شوری، نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من امید تازه می خواهم
سرودی تازه می خواهم

غرغشت یا گرشاسب
اقتباس ، تحلیل ، تعبیر و تفسیر از :
احمدعلی کهزاد
« گرشاسب نامه » که خمیر مایه آن از ابوالموید بلخی است توسط حکیم اسدی طوسی به نظم آمده و بعد از شاهنامه فردوسی ، دومین تاریخ منظوم این مرز و بوم است . مرحوم احمد علی کهزاد که قبلا کتابی بنام « افغانستان در شاهنامه » نوشته بوده ، اینبار خواسته تا عین کار را در مورد گرشاسب نامه تصنیف حکیم اسدی طوسی بنماید ، تا در سلسله ادب و تاریخ نیمه افسانوی ، داستانی افغانستان قدمی بردارد . وی انگیزه این اقدامش را چنین بیان میدارد .
« ... در حوت 1353 نسبت مریضی که عاید حالم گردیده و دست ها و زبانم هردو از حرکت باز مانده بود ، در شهر جلال آباد به خوانش شهنامه فردوسی پرداخته و یاداشت های می برداشتم .
از قضا شبی در خواب دیدم که غرغشت و گرشاسب هردو یک شخصیت داستانی و تاریخی است » ...
و به این اندیشه از خواب پریده و صبح ، به کتابیکه قبلا بنام ( افغانستان در شاهنامه ) نوشته بوده مراجعه میفرماید و در صفحه 312 آن راجع به اولاد های دختری « کورنگ » شاه زابل و جمشید به نام های ( تور ، تورک ، اترت ، شم ، گرشاسب ) برمیخورد و نتیجه میگیرد که « گرشاسب ، اترت ، سرند » عبارت از « غرغشت و بتن و سرند » از نیاکان ثلاثه کتله افغان « پختون » بشمار میرود ...
و بعد دست و آستین بر میزند ، تا به اثبات برساند که :
« گرشاسب » ، جهان پهلوان کتاب حکیم اسدی طوسی ، کسی دیگری نخواهد بود جز « غرغشت » پسر « بیت نیکه » نیاکان قوم پختون ...
و بدینگونه به جعل تاریخ میپردازد که شرح این تلاش های بی ثمر، درینجا ذکر می شود .
اولین جعل در واژه « گرشاسب » :
آقای کهزاد در صفحه 45 کتابش مینویسد که :
غرغشت و گرشاسب « به گمان من » هردو یک چیز است و از نقطه نظر فقه الغت به آسانی توضیح میدارد که :
حصه اول اسماء « غروگر » است که بدون اشکال « غ » و « گ » باهم تبدیل میشود و « غر » به معنی « کوه » است ...
کلمه دومی « شاسب » و « شعبه » و « غشت » و « غشته » را در برخی باز « گشت » دری برگردانیده اند و هردو کلمه را « لوه گرد » ترمیم مینماید . در زبان ملی ما پشتو « غشته » و « غشتلی » و « غشتی ده » به معنی قوی ، چابک ، نیرومند ، قهرمان ، پهلوان را گویند ...
به این حساب « گرشاسب » را به معنی « صاحب اسب تیزرو کوهی » و « غشت » به معنی « کوه گرد توانا » میتوان ترجمه کرد . « غشتل » به معنی « چابک و نیرومند » و « غشتلی » و « غشتلی ده » بصورت اسم مشبه آمده است و چنین مینماید که ، غرغشت پهلوان نامی قهرمان کوه های بلند و سر بفلک کشیده « هندوکش بلند تر از پرواز عقاب » و « اسپتاگوناگیری » و « سپیدکوه » یا « سپین غر » و سایر جبال این مملکت است که وصف آن در اوستا آمده است .
غرغشت یا « غشتلی غرغشت » یا « غمشتلی گرشاسب » یا « پهلوان غرغشت » و « پهلوان گرشاسب » یا « غرشاسب و گرغشت » « گرشاسب و گرشست » و « گرشب غرشاسب » و صور مختلفی که توجیه شود ، پهلوان ملی ملت قهرمان نام آور اجداد اقوام پشتون و یکی از رجال جنگجوی افسانوی است که چهره حقیقی او در داستانهای ملی افغانستان خیلی معروف است و « دارمستتر » فرانسوی او را ازشخصیتهای باستانی کابل زمین میداند .بعدا جناب کهزاد بیاد می آورد که متعلم مکتب حبیبیه بوده و در زمان امان الله خان برای نمایش یک درامه به پغمان رفته وحین نمایش از غرغشت بحیث یک پهلوان ملی « بابای ملت » پدر معنوی قوم ، « غشتلی » « غرغشت » جهان پهلوان یاد شده و آواز مردانه او را شنیده که ندای این آواز تا کنون در گوش شان باقی مانده است . و بدینگونه « گرشاسب » را به « غرغشت » تبدیل مینماید ، خیلی ساده ، والسلام ، قصه تمام .
دومین جعل در واژه « اترط » به « بتن » :
درصفحه 53 واژه « بتن » « ابتن » یا « بتنی » یا « بیت نیکه » میشود که همان واژه « اترط » یا « اترت » گرشاسب نامه است و او پسر « شم » پسر « تورک » پادشاه است که داستان آن دراشعار گرشاسب نامه مذکور است . و اترت ، یا « بیت نیکه » ازرفقای زردشت بوده و آیین « اهورانی » در پکتیا ، در گردیز غرایس یا سنگ دژ ، قدیم هویدا است .
و این « مرد کوهی » همانطوریکه در زمانه های اوستایی به دیده نکو نگریسته میشد در اثر تابش دین اسلامی ، اطراف چهره او را مینوع های مقدسی گرفت و او و رفقایش به حیث « بیت نیکه و غرغشت بابا » سند جهان پهلوان ، سر سلسله نژادی اقوام سلحشور کتله بزرگ افغانی گردیدند ...
اسم « اترت » در قطار پادشاهانی آمده که بعد از پناه آوردن جمشید به زابلستان و ازدواج ثانی او با دختر « کورنگ شاه زابلی » به سلطنت میرسد .
سومین جعل در واژه « سرند » به « سربن » :
درصفه 52 جناب کهزاد به خود زحمت نمیدهد که واژه « سربن » را به حساب فقه الغات گردان کند ، صرف مینگارد که « سرند » یا « سربن » دومین شخص از جمله نیکان « ثلاثه » و اسم « سرند » از زمانه های قدیم سه هزار ساله فرق نکرده و همه جا او را « سربن » می شناسیم و حاجت به تحلیل فیلولوژی ندارد .
و بدینگونه « غرغشته » یا غرشسبه یا غرغشت یا گرشاسب جزء قهرمان ملی اساطیری و افسانه های ملی تا اوایل ظهور اسلام بالا میرود و با دوشخصیت بیتنی یا بیتن ، یا شیخ بیتنی « بیت نیکه » سربن ، سه تن از جمله کسانی میشوند که سلاله نسل « پختون » از آنها در طلوع فجر عهد اسلامی به این طرف منتشر میشوند و قدامت نام آنها اقلا به 3000 سال از امروز تخمین میشود . مراجعه به صفحه 48 .
مرحوم کهزاد در صفحات 51 و 62 از دیگران میپرسد که :
بتن ، غرغشت ، سربن ، نام نیاکان پشتون ها بوده و چطور به اترط ، گرشاسب ، سربن ، تبدیل شده است ؟
« که این را بایست از ابوالموید بلخی و اسدی طوسی پرسید » .
آریایی سازی کتله بزرگ پشتون :
درین قسمت دشواری کار قبلا حل شده ، چون سه شخصیت افسانوی ، تاریخی « گرشاسب نامه » با مهارت ، همه حل و فصل شده و « غرغشت » و « شیخ نیکه یا بیت نیکه » از جمله رفقای « زردشت » در سه هزار سال قبل پیوند خورده اند ، بنابران در آریایی بودن آنها ، نباید جای هیچ شک و شبه باقی مانده باشد ، درین قسمت جناب کهزاد صرف از نگاه چهره شناختی و زبان شناختی دلایلی می آورد :
در صفحه 57 کتاب میخوانیم :
که پشتون ها آریایی الاصل اند چونکه :
خطوط منظم چهره ، تناسب اندام ، زبان مستدل با قوای صرفی و نحوی ، تطبیق برخی نام های عشیروی و قبیلوی ، موقعیت اماکن جغرافیایی و ...
مطالبی اند ، که آریایی بودن کتله بزرگ پشتون را ثابت میکند و اذعان میدارد که :
بنده از پنجاه سال به اینطرف راجع به مسایلی که به آریایی بودن کتله بزرگ پشتون تعلق میگیرد ، وسایل ، کتب و مقاله ها نوشتم و حالا یکبار دیگر مکرر اظهار میدارم که ایشان « پشتونها » در مدنیت باستانی اوستایی سهیم و شریک اند . والسلام ، قصه تمام ...
محکم کاریی بیشتر .
گرچه جناب کهزاد ، از جهان پهلوان « غرغشت » و « رستم زال » ، هردو بحیث پهلوانان کابلستان و زابلستان نام میبرد ، لاکن از اصل و نسب رستم خوشش نمی آید و با دادن سه امتیاز، دست « غرغشت » را بالا میبرد .
اول : اینکه از غرغشت پسر بیت نیکه در یشت های اوستا نام میبرد در حالیکه از رستم خاموش است .
دوم : غرغشت و پدرش بیت نیکه ، در کابل پادشاهی کرده ، هر دو پادشاه بوده و رستم به این صفت نرسیده .
سوم : اینکه رستم در بعضی جنگ ها خویده ( اصل واژه آمده در متن کتاب ) مثلا « رستم و سهراب » در بعضی پشت داده و گریخته « رستم و اسفندیار » در حالیکه غرغشت در همه جنگها فاتح بوده و منصور . صفحه 63 و 64 .
در صفحه 57 آمده که : « سام » فرزند خود « زال » ( پدر رستم ) را در قله ای « البرز کوه » در 50 تا 60 کیلومتری جنوب بلخ در آشیانه عقاب می اندازد و بعد از سالها در جستجوی فرزندش « زال » در کوه میرود و از دیدن « غرغشت » ، پدر ملت پشتون حیران می شود . غرغشت پوست پلنگ دربرکرده ، تیر و کمان بر دوش افگنده، آستین ها برزده ، سر برهنه ، در قله های هندوکش از شاخی به شاخی گذر دارد .
وفات غرغشت :
از آنجاییکه در صفحات عدیده از غرغشت شکست ناپذیر و نمیرنده نام رفته است ، نتیجه چنان میشود که غرغشت نمرده بلکه چون اصحاب کهف در یک غار کوه شمال کابل به خواب رفته و در صفحه 66 می آورد که در سمت شمالی کابل در پای کوه « آشوکاب عاشقان » منطقه ای است موسوم به « ریگ روان » در مجاورت این منطقه دخمه ایست « در زیر زمین » و مردم افسانه های زیادی نقل میکنند و میگویند در دهن غار اگر گوش فرا داده شود ، آواز نعل آسان و صدای نقاره شنیده میشود . بنابران این محل را « رهایشگاه گرشاسب » یا « دخمه گرشاسب » میتوان خواند و نویسنده اینجا را دیده و حقایقی را با افسانه های محلی تطبیق کرده است . و اما در صفحه 219 کتاب ، غرغشت وفات میکند .
چون روزگار غرغشت نزدیک به تمامی رسیده بود گفت تا ستاره شناسان را بخواهید که بیایند .
بفرمود تا بیند اختر شمار
که بهره چه ماندستش از روزگار
ستاره شمردید و آنگه به درد
چنین گفت گریان و رخساره زرد
که ده روز اگر بگذرد بی زیان
زید شاد با کام دل سالیان
سپهبد بدانست راز سپهر
که از روی جهان پاک ببرید مهر
در بالای صفحه 65 آمده که او در محاربه از دست یکنفر تورانی مجرد شده و 900 سال عمر کرده و در پایان همین صفحه غرغشت در غار های کوهستان شمال کابل بخواب رفته و نویسنده در بامیان یک اثر انگلیسی خوانده که نامش را فراموش کرده ، شخصی در یک سموچ روی چپرکتی دراز کشیده که شاید با گرشاسب « غرغشت » بی ارتباط نباشد .
در بین فاشیست های درباری ، سردار محمد نعیم که ازعقل بهره کافی نداشت ، باری سعی کرد تاریخ نویسانی دیگری را اجیر کند تا نسب خانواده اش را به حضرت سلیمان پیوند زند . این کار عملی شد و کتاب های در زمینه نوشته آمد . مرحوم کهزاد که آدم عاقلی بود ، دانست که راهی را که سردار نعیم خان میرود ، به ترکستان است . و پیوند خانواده محمد زایی به حضرت سلیمان ، خانواده محمد زایی را با قوم یهود پیوند میزند ، بنابران در صفحه 54 کتاب خویش این عمل تاریخ نگاران وطنی را ، عمل استعمار انگلیس قلمداد نموده و آنرا بدینگونه قویا رد مینماید :
« ... بیت نیکه ، غرغشت جهان پهلوان و سربن بابا در میان ملت نیرومند افغان بحیث سمبول قومی و ملی شناخته شده ، تنها چیزی را که میخواهم اینجا وانمود کنم اینست که ایشان طوریکه یک سلسله کتب عصر استعمار با زرنگی از آن نتیجه میگرفتند و آخر داستان را به بنی اسراییل می کشاندند ، بکلی پوچ و عاری از حقیقت است و حالا که پرده زده شده است ، می بینیم ، سه هزار سال پیش از امروز در عصر اوستایی ، و خدا میداند چقدر سال پیشتر از آن در اقوام و عنعنات ملی و نام و نشان آنها پا برجا بود » ...
در صفحه 55 تاکید میدارد که :
« ... طوریکه پیشتر یادآوری کردم ، بیتنی یا بیت ، یا اتریت و غرغشت یا گرشاسب ، سربن یا سروند ، سه نیکه گان سه اقطاب ، سه ( تره نیته ، سه واحد مبداء ، سه ابدال ، سه شیخ ، سه قهرمان، سه بابا ، سه اجداد ، سه پدر معنوی ، سه سرسلسله انساب ملت با شهامت پشتون را تمثیل میکنند که نام های اصلی آنها در یشت اوستا و بنداهش ذکر است .مولفین عصر « مغل و انگلیس » تا اختراع شخص موهوم و مجهول « قیس ملقب به عبدالرشید » و پیروان وی در مورد مبداء ، نژاد و سلاله پشتون طوری سم پاشی نمودند و افکار و اندیشه این کتله بزرگ را مشوب ساختند .
جناب شیرمحمد گنداپوری ابراهیم زی ، صاحب تاریخ « خورشید جهان » و جناب محمد هاشم خان ، صاحب تاریخ فرشته و صاحبان آثاری دیگری چون « آیین اکبری » « مخزن افغانی » ، مرا ت الافغانی وغیره هزار ویک قصه واهی چون « طالوت فرعون » و « ابرهه پادشاه حبشه » و « قبطیان » و « بنی اسراییل » و حکایات جعلی « ارخیا و پرخیا » و غمزه را بهم بافتند و ساختند ، ولی نور معرفت قرن بیستم هم این داستان های خود ساخته را از میان برد و انساب سه قهرمان « بیتنی ، غرغشت و سربن » به یشت های اوستا ، چون آفتاب بر پارچه یخ تابش نموده و همه قصص و روایات جعلی را بکلی ناپدید ساخت ... » .
قسمی که دیده میشود جناب کهزاد ، به درستی حق نمک ادا کرده و این طایفه را برکنار از قوم یهود نموده و به دامن جمشید پیوند زده است .
مسموع است که باری نعیم خان به جناب کهزاد برآشفته و گفته است
که : گویی جناب شما در افریقا نشسته و برای افغانستان تاریخ مینویسید ، بنگارید که طایفه ما آریایی اصیل و با نژاد ژرمن همریشه است . واینکه همه واژگان مارادیگران سرقت نموده است افشا نمایید و بنویسید و ...
و جناب کهزاد توانست که خلجایی های ترک تباررا « غلجاییان » و پشتون ثابت کند و کلمه « پارتها » را پس از گردان در آسیاب فقه الغات ،
« پرت » « پخت » « پختو » و« پشتو » بسازد .
تاریخ نویسانی چون میرغلام محمد غبار ، محمد صدیق فرهنگ ، استاد عبدالحی حبیب و دیگران ، هیچگاهی مطابق امر ظاهر شاه و محمد نعیم خان و درباریان و فاشیست های قومگرا ، تاریخ ننوشتند . نام وعزت نفس خویش را حفظ نمودند و هیچگاهی به نفع دربار قلم نزدند و با دربار و درباریان نبودند ، که روان همه شان شاد باد .
باری تاریخ نویس مشهور یونانی « پولی بیوس » گفته بود :
مرد شریف باید وطن و یاران خود را دوست بدارد و در کین و مهر آنها شریک باشد . اما وقتی انسان عنوان مورخ دارد ، باید تمام اینگونه احساسات را فراموش کند . بسا که میبایست دشمنان را بستاید و یا برعکس دوستان را نکوهش کند و سرزنش .
این مایه ی بیطرفی با حد اکثر دقت در شهامت ها و روایات بود که تاریخ نویسی پولیبیوس را مزیتی خاص میداد .
والسلام .
داکتر کمال کابلی .
کانادا .
غارت خزانهء چهارهزار ساله شاهان عجم ، بدست عربان ....
در باز خوانی متون تاریخ اقوام و ملل مشرق زمین ، بخصوص احوال و انساب ملوک کیانیان و ساسانیان ، از جمشید نواده کیومرث ، نخستین پادشاه بر زمین ، تا یزدجرد بن شهریار آخرین پادشاه عجم و آنطرف تاریخ خلفا و ملوک اسلام ، به صفحاتی بر میخوریم که مایه ای تامل و درنگ است . درین نوشتار کوتاه ، به بازخوانی و مقایسه احوال ملوک این دو طایفه ، نیم نگاهی گذرا خواهیم داشت و مقایسه ای که به آن میپردازم .
باری پوران دخت بنت کسری به پادشاهی نشست ، کار مملکت را نیکو ضبط کرد . و زنی با دانش و رعیت را تالف کرد و همه رعایا از او شاد بودند . مال زیاد بخشید بزرگان مملکت و رعایا را . و چوب صلیب که بخت النصر از روم بیاورده و اندر خزینهء ملوک مانده بود ، به روم باز فرستاد و بر قیصر بدین سبب ، منت ها نهاد ، جشن ها برپا داشتند و همه ای مردم او را موافق و دوستدار گشتند . و بهر جانبی که دشمنان بیرون آمده بودند به ایرانشهر ، و هر جای سپاهی بفرستاد ، همه پیروز آمدند و بروزگار او ایرانشهر بیارامید ...
همای بنت بهمن بن اسفندیار ، که او را چهر آزاد گفتندی ، دارالملک بلخ به عراق برد ، و دارالملک به مداین ساخت ، و چهار سال در آن بود ، تا آن ساخته کرد . و بر دجله پل نهاد ، و آب فرات براند ، و رسم آسیاب او آورد ، و پیش از آن دست آسیا بود ، و همدان او بنا کرد ، و پادشاهی بزندگانی خویش به برادر خویش داد . فرمود کاریز های بسیار بیرون آورند ، و فرمود تا شهر ها را باره کشیدند .
چون انوشیروان بن قباد برتخت بنشست و رسم های نیکو آورد ، او را نوشیروان عادل نام کردند ، که مرد عادل بود ، و ستم از هیچکس نپسندید و اندر داد دادن رسمها آورد ، که هیچکس پیش از وی نیاورده بود . و اول کار آن کرد پادشاهی عرب مر منذر ابن امری القیس را داد ، که او سید و سید زادهء عرب بود ، او را و سلف او را به نزدیک ملوک عجم خدمتهای بسیار بود . و دیگر لشکر به روم فرستاد ، و بعضی از ولایات بگرفت ، و قیصر رسول فرستاد و صلح جست و هدیها بسیار فرستاد ، او را اجابت کرد ، و خراج بررومیان نهاد ، و لشکر بازخواند ، و از قیصر گروگان بستد ، و به گرگان رفت ، و آنجا ها بنا افگند ، از رخام کوشکی بنا کرد که کس اندر جهان چنان ندیده بود ، همه دیوار ها و بام ها از رخام بود ، و ترکان خوارزم بطاعت او آمدند و دیواری که یزدجردبن بهرام بنا کرده بود ، و اساس آن نهاده بود ، و تمام نکرده ، و پانزده فرسنگ درازی آن دیوار بود ، نوشیروان او را تمام کرد ، و از آنجا باز آمد . چون به دبسکره رسید ، از خاقان بزرگ ملک ترکستان و از هیتالان و از فغفور چین و از قیصر روم ، رسولان آمدند با هدیه ها بسیار و نامه ها آوردند ، و از وی صلح جستند . وی همه رسولانرا نکو پرسید و بر کرد ، و هدیها بپذیرفت ، و بدان صلح که خواسته بودند ، همه را اجابت کرد ، و پنج پادشاه به یک روز بخدمت او پیش آمدند ، و رسولان آمدند : شاه هندوستان و خاقان بزرگ شاه ترکستان و شاه سرندیب ، با هدیه های بسیار ، و ساووباز بپزیرفتند ، و همه ملوک جهان او را مسخر گشتند . و خاقان بزرگ دختر خویش بزنی بدو داد ، و او مادر هرمز بود ، و شاه هندوستان بپذیرفت : هر دخلی که او را باشد از ولایت خویش ، هفت یک آن بنزدیک شاهانشاه فرستد ، و هر سالی ده پیل و دویست هزار پاره ساج و عاج بدهد و کابل و قندهار او گشت . و اندر همه جهان او را مخالفی نماند که باوی منازعت کردی .
و پیغمبر ما محمدالمصطفی صلی الله علیه و سلم اندر روزگار او از مادر بزاد ، و بدین فخر بکرد و گفت : قال رسول الله صلی الله علیه و سلم : « ولدت فی زمن الملک العادل و هو انو شروان . » صدق رسول الله .
و بزرجمهر حکیم وزیر او بود ، و کلیله و دمنه از هندوستان او بایران آورد و شطرنج بروزگار او آوردند ، و پدر او قباد آغاز کرده بود که خراج نهد و رسم عشر بردارد نتوانست . و او تمام کرد و خراج نهاد بر گزی گندم یک شیبانی و برنج چهاردانک ، و زرهشت درم ، و چیز های دیگر هفت درم ، و چهار بن خرما را یک شیبانی ، و هر هفت بن زیتون را یک درم ، و شهر نوبنگان و همدان و بغداد کهن و اردبیل و مداین و دیوار باب الابواب او بنا کرد ...
اما پرویز را مال و جواهر و چیز های بزرگوار فراوان بود ، و چندان بزرگواری او را گرد آمده بود که پیش ازو هیچ پادشاهی را نبود . و از آن چیز ها بگویم : دست شطرنج بود او را ، یک صف از یاقوت سرخ ، ودودیگر صف از یاقوت زرد . ودستی که نرد بود از یاقوت و زمرد ، و سی ودو هزار پاره یاقوت بیش بها بود . و گنج عروس و گنج خضر او گنج بادآورد و گنج دیبا خسروی و گنج سوخته و زرمشتفشار و تخت طاقدیس و تخت میش سار و ایوان مداین و قصر شیرین و شادروان بزرگ گوشه بمروارید و مشکوی زرین و هزارودویست فیل ، و سیزده هزار شتر بارکش و باغ نخجیران ، و باغ سیاوشان ، و باغ مرود و اسپ شبدیز و ده هزار من عود ، و پنجهزار من کافور ، و سه هزار من مشک ، و چهار هزار من عنبر ، و دوازده هزار یوز و هزار شیر ، و هفصد هزار سوار ، و سیصد هزار پیاده ، و شمع کافور دوازده هزار پلیته ، و کبریت سرخ ، و هزار بار سپند ، و ده هزار غلام ، و صد هزار اسپ بارگی و صد هزار ستام زرین ، و ستام سرکس بربط زن ، و شیرین و باربد و بهروز که چندین نوا و دستان خسروانی بنهادست . و هر سال هفصدونودوپنج بار هزارهزار درم دخل خزینه بود که از ولایات بخزینه آورندی .
و چون او بمرد ، اندر خزینه او خریطه یافتند ، واندران خریطه نه تا انگشتری بود ، که خاصهء او بود از بهر مهر کردن داشتی . نخستین انگشتری نگین او یاقوت سرخ بود و نقش و صورت ملک ، و گرداگرد او کتابه صفت ملک نوشته ، و بدین انگشتری منشورها و سجل ها مهر کردی . دودیگر انگشتری نگین او عقیق بود و نقش او خراسان خره ، حلقه او از زر ، و بدو یادگارها مهر کردی . وانگشترین سه دیگر را نگین جزع بود ، و نقش او سواری که همی تازد ، و حلقه او زرین ، و بدین خریطهاء بریدان مهر کردی . و انگشترین چهارم را نگین از یاقوت سرخ بود ، و نقش او کبش کوهی و حلقه او زرین ، و بدو امان نامه ها که ازبهر عاصیان نبشتندی مهر کردی . و پنجم را نگین یاقوت سرخ بود ، و حلقهء او مرصع بمروارید ، و نقش او خره و خرمی ، و بدو خزینه جواهر و جامه خانه و پیرایه و بیت المال مهر کردی . و هفتم را نگین آهن حبشی بود ، و نقش او عقاب ، و نامه های پادشاهان بدو مهر کردی . و هشتم را انگشترین خماهن بود ، و نقش او سرخوک و نامه های که بمعنی خون بودی و یا کسی را از خون آزاد کردی بدان مهر کردی . و نهم نگین آهنین بود ، و چون اندر گرمابه رفتی و یا در آبزن شدی این انگشتری پوشیدی ....
بروزگار بهرام بن یزدجرد ، گنج کیکاووس یافتند ، دو گاو میش زرین مرصع بجواهر ، بر آخر های سیمین بسته ، و بدل « بجای ، عوض » کاه و علف ، جواهر و مروارید ریخته پیش ایشان ....
چون او را بگفتند گفت :
گنجی که کیکاووس نهد ، ما برنداریم . زیرا که مارا ننگ باشد ، نهادهء دیگران برداشتن ، مارا خزانه به تیغ و تیر و بازوی قوی ، مال از دشمنان باید گرفت ، وولایت آبادان باید داشت نه به خواستهء مردگان . پس بفرمود تا آن زر و جواهر بر درویشان بخشیدند . که افریدون چنین کرده بود .
فریدون فرخ فرشته نبود
زمشک و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت او فرهی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
افریدون جهانرا بر پسران بخش کرد . ایرج را سرزمین فارس و عراق و عرب داد ، و این ولایت را ایرانشهر نام کرد ، یعنی شهر ایرج . و روم و مصر و مغرب مر سلم را داد . و چین و ترک و تبت ، مر تور را داد ، و بدین سبب آنرا توران گویند .
حق کاوه بگذارد ، و آن درفش مرصع او را اندر خزینه بنهاد ، و آنرا ملکان عجم بزرگ داشتندی ، واندر خزینه نگاه میداشتند ، تا بوقت عمر بن خطاب رضی الله عنه ، آخر « درفش کاویان » را بستدند و پاره کردند ، جواهر برداشتند .
یزدجر آخرین ملوک عجم بود ، بپادشاهی نشست ، وبیست و دو روز از خلافت ابوبکر صدیق رضی الله عنه گذشته بود . وچون عمر خطاب رضی الله عنه بخلافت بنشست ، سپاه اسلام را بجانب عراق بفرستاد ، و خالد بن الولید را امیر آن سپاه کرد . وچون خبر آمدن سپاه عرب به یزدجرد بن شهریار رسید ، سپاه خویش را پذیره ایشان فرستاد و رستم ابن فرخ زاد را برین سپاه سالار کرد . و چون بدشت قادسیه بیکدیگر رسیدند ، بحرب پیوستند ، و چندین وقت مهمی برآویختند ، هم ظفر مرسپاه اسلام را بود ، و لشکر عجم هزیمت شد و یزدجرد بگریخت بر جانب مرو شد و چون ماهوی مرزبان مرو خبر یافت ، کسان بفرستاد بطلب وی و ماهوی را برو خشم بود و یزدجرد در آسیابی پنهان شد ، آسیابان بیامد او را بدید گفت : از آسیای من بیرون شو ، که دخل من هر روزی پنج درمست ، و چون تو اینجا باشی ، دخل من بشکند . و با یزدجرد سیم و زر نبود که بدو دادی و نیز گرسنه بود ، یکتا گوهر بیش بها بدو داد که : این را بفروش و غله خویش بردار و باقی از بهر ما چیزی آر تا بخوریم ، و نشان ما کسی را مگوی .
چون آسیبان گوهر ببازار آورد ، او را بگرفتند و پیش ماهوی بردند ، ازو نشان پرسید ، نشان بداد . ماهوی کسان بفرستاد ، تا سر او را برداشتند ، و بنزدیک ماهوی آوردند ، و تن او را در آب فروهشتند . ومملکت عجم بروی ختم شد . و پس مسلمانان ایرانشهر بگرفتند ، و تا بدین غایت ایشان دارند ...
در پیکاری که عرب را هم امید غنیمت بود و هم آرزوی ثواب ، وقتی خلیفه بر منبر رفت و خطبه کرد و گفت : ای مردم خداوند شمارا به زبان رسول خویش گنج خسروان و قیصران وعده داده است ، برخیزید و جنگ بافرس را ساز کنید ، مردم چون اسم فرس را شنیدند ساکت شدند ، الا ابوعبیده ثقفی که برخاست و گفت من اول کس هستم که بدین مهم بروم . دیگران نیز به او تاسی جستند . عمر ، ابوعبیده را بر آنها امیر گردانید . درآنسوی فرات با سپاه عجم روبرو شدند ، پیلی از سپاه ساسانیان ، ابوعبیده را با خرطوم درربود و زیر پا مالید و سپاه عرب از بیم بگریخت ....
تازیان به تیسفون درآمدند و غارت و کشتن پیش گرفتند و کاخ های شاهنشاهی و گنج های گرانبهای خاندان ساسانی بدست عربان افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر نمی دانستند ، از قصر سفید کسری جزویرانی هیچ برجای ننهادند .
نوشته اند که در آنجا فرشی بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی جایی نبود که آن را بتوان افگند ، پاره پاره اش کردند و بر سران قوم بخش نمودند . پاره ای از آن را بعدها بیست هزار درم فروختند . مال و متاع و ظروف و اسباب زر و گوهر بسیار بود . به یک روایت سه هزار هزار هزار درم در خزانه مداین بود که بدست فاتحان افتاد .
بعد از واقعه مداین جنگ جلولاء پیش آمد که در قدیم از منازل عمده بین راه عراق و خراسان بود که کنون دولت عراق آن را سعدیه نامیده ، چون فرمانده عربان سعد بن وقاص بود .
در جنگ جلولاء غنیمت بسیار به چنگ عربان افتاد ، چندان غنیمت که پیش از آن نیافته بودند و زنان و دختران بسیار نیز به اسارت گرفتند چندان که عمر را از کثرت اسیران نگرانی در دل پدید آمد . دینوری می نویسد که عمر مکرر می گفت : از فرزندان این زنان که در جلولاء اسیر شده اند به خدا پناه می برم . کشتگان جلولاء را برخی بالغ بر صد هزار نوشته اند .
در فتح نهاوند آخرین باز ماندهء گنجهای خسروانی بدست فاتحان افتاد و عرب این پیروزی را فتح الفتوح خواند . عقوبتی نکبت که فردوسی شرح آن در شهنامه آورده گفت : تفو بر تو ای چرخ گردون تفو ...
زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بجایی رسیده است کار
که تاج کیان کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

