امام علی هوادار سه خلیفه ....
« امام علی » در پی بقدرت رسیدن « ابوبکر » و پس از او « عمر » و « عثمان » هرچند خود را شایان حاکمیت از دیگران میشناسد ، اما هرگز برخلاف رأی مردم عملی انجام نمیدهد و حتی بهترین « مشاور سیاسی- عقیدتی » خلفا است و دوبار ، جان « عمر » را نجات میدهد و هنگام شورش مردم برعلیه « عثمان » نیز صمیمانه از وی حمایت میکند ...
« امام علی » حتی سه تن از فرزندانش را به اسامی خلفا مینامد :
وی پس از « فاطمه ام البنین » ، دختر « حزام » را به زنی گرفت . « عباس » و « جعفر » ، « عبدالله » و « عثمان » را برای او آورد که با « امام حسین » در کربلا کشته شدند ...
و « لیلی » دختر « مسعود بن خالد » را به زنی گرفت .
« عبیدالله » و « ابوبکر » را برای وی آورد که به گفتۀ « هشام بن محمد » در طیف با « حسین » کشته شدند .
وهم « امام علی » از « صهبا ام حبیب » دختر « بجیر بن عبد » که از جملۀ اسیران « خالد بن ولید » در اثنای حمله به « عین التمر » بود ، « عمر » و « رقیه » را آورد . « عمر » چندان بزیست که به سن هشتاد و پنج ساله گی رسید و یک نیمه میراث « امام علی » از آن وی شد و به « ینبع » در گذشت .
همانطور که « امام علی » حتی فرزندانی بنام خلفا دارد !! اما در میان « شیعیان پارسی » نه اینکه نام فرزند را از سه خلیفه انتخاب نمیکنند ، بلکه همواره خلفا مورد شتم و ناسزا نیز قرار میگیرند ، خصوصا « عمر » ، که « امام علی » دختر دوازه سالۀ خود « ام گلثوم » را که از فاطمه زهرا داشت یعنی نوه پیغمبر بود به همسری به « عمر » داد و بطوریکه مورخین نوشته اند وی از عمر صاحب پسری بنام « زید » معروف به « ذوالهلالین » شد و در کودکی در گذشت . وقتی هم که عمر کشته شد ، « امام علی » در باره اش چنین گفت :
« او مرد نیرومند و امینی بود ، کجی را راست کرد ، درد را درمان کرد ، سنت را برپا داشت وفتنه را پشت سر گذاشت . پاک جامه رفت و اندک عیب ، خیر خلافت را دریافت و از شر آن پیشی جست . طاعت خداوند را بجای آورد و بر ادای حقش تقوی ورزید . » ( نهج البلاغه ، خطبۀ 219 ، ترجمه فیض الاسلام ، صفحه 712 ) .
و آنوقت ببینید که محدثان بزرگوار « مکتب فیضیه » در بارۀ همین جانشین پیغمبر و مقتدای ده سالۀ مسلمانان در مسجد پیغمبر و داماد علی و پدر نوادۀ پیغمبر ، در ایران چگونه برخورد میکنند ؟ در شب قتلش « عمر سوزان » و جشن و سرور بر پا میشود .
در تاریخ با نگرشی اصولی و محققانه و جستجویی واقعگرایانه در مییابیم که :
کینه « پارسیان » به خلفا ، خصوصا « عمر » ، از حب « امام علی » نیست ، بلکه تنها بدین خاطر است که « ایران » در زمان « عمر » مورد هجوم « مسلمین » واقع گردیده است . و در آنزمان بود که بسیاری از « پارسیان » به اسارت « اعراب » در آمدند و بدینسان « روشنفکران ایرانی مسلمان » ! که چارۀ میجسته اند تا ستیزناسیونالیستی خویش را بر علیه بیگانه و برای « آزادی » و « استقلال » « ایران اسلامی » هر چه مردمی تر کنند ، فرهنگساز و محرک مردم بوده اند و همه اینها در پناه « تشیع علوی » بوده است .
اسلام ایرانی نه « اسلام امویان » و « عباسیان » است و نه « اسلام ابو مسلمها » و « خواجه نظام الملک ها » و نه « اسلام سنت گرای سلطنتی » « فقاهتی » ، بلکه اسلام ایرانی « اندیشه خردگرای اجتهادی » است از ایران و « اندیشه انسان » و « خردگرایی انقلابی » . و « تشییع علوی ایرانی » پایگاه « پایداری پارسیان » بوده است در برابر هجوم فکری سیاسی « تازیان » .
و بوالعجبی ها ....
و ... « عاتکه » همسر « عبد مناف » هنگام زایمان دوقلو زایید که هردو پسر او بهم چسپیده بودند ، پای یکی بر پیشانی دیگری چسپیده بود .
« قصی بن کلاب » پنجمین جد پیامبر و پدر عبد مناف ، تمامی طبیبان و کاهنان را فراخواند تا تدبیری بجویند ، تا اینکه خردمندی گفت : میباید آن دو را با تیغ از هم جدا کنند .
این دو همزاد با تیغ از هم جدا شدند ، پیشانی « عبد شمس » ( جد ابوسفیان ، عثمان و بنی امیه ) و پای « عمرو » ( که بعد ها به « هاشم » ملقب شد ، جد پیامبر اسلام و امام علی ) خونین گشت ولی هردو زنده ماندند .
... و از آنروز به بعد همواره خون و تیغ میان فرزندان آن دو برادر ، مرگ و نابودی آفرید .
« عمرو » ( هاشم ) جد بزرگ پیامبر اسلام و امام علی است و « عبد شمس » جد بزرگ « بنی امیه » است که در طول تاریخ خود فرزندانشان باهم جنگیده اند .
از همان زمان ، اولین آتش جنگ میان این دو خاندان برادر « هاشمیان » و « امویان » برای تولیت کعبه بر افروخته شد و پس از آن نیز همچنان ادامه داشت .
جنگ بنی امیه ( امویان ) با پیامبر اسلام ، امام علی ، امام حسین و ... بنی هاشم ،
و جنگ « بنی عباس » ( عباسیان ) با بنی امیه ، عباسیان و نابودی آنها ، همه نبرد این دو خانواده برادر بوده که با هم زاده شدند و با تیغ از هم جدا گشتند .
مسلمانی شرطی ....
یکی دیگر از نمونه های رفتار با کیاست پیامبر اسلام ، « اسلام پذیری » ، اهل « طایف » است .
پس از اینکه پیامبر اسلام « طایف » را محاصره کرده و در صدد نابودی طایفیان بود ، مردم آنجا برای نجات جان خود به سه شرط حاضر شدند ، تا « مسلمان » شوند :
یک ، « اهل طایف » به خدمت سربازی و جهاد در صف « مسلمانان » دیگر نروند .
دو ، مالیات « زکات » به پیامبر اسلام نپردازند .
سه ، روزه نگیرند .
« پیامبر اسلام » این سه شرط آنان را پذیرفت و آنان نیز « اسلام » را پذیرفتند .
بخشنده گی در مکه ...
« پیامبر اسلام » کلید دار کعبه « عثمان بن طلحه » را پس از آنکه به انقلاب اسلامی پیوست ، در مقام خودش ابقا کرد .
« هند » همسر « ابوسفیان » که جگر « حمزه » را خورده بود و از گوش ، چشم و بینی مسلمانان در « جنگ احد » گردنبند درست کرده بود ، مورد عفو قرار داده و خانه اش را پس از « خانۀ خدا » محل امن شد .
و دیروز درمنبر ...
.... « مذهبی که در آن جنگ نیست ناقص است . اگر به حضرت عیسی سلام الله علیه هم مهلت میداد به همین ترتیب عمل میکرد که حضرت موسی سلام الله علیه عمل کرد و حضرت نوح سلام الله علیه عمل کرد .
این اشخاص که گمان میکنند که حضرت عیسی اصلا سر این کار ها را نداشته و فقط یک ناصح بوده است ، اینها به نبوت حضرت عیسی لطمه وارد میکند ، برای اینکه پیغمبر شمشیر دارد ، جنگ دارد ، جنگ میکند که مردم را نجات بدهد . همانطور که امام های ما همه جندی « سرباز » بودند ، با لباس سربازی به جنگ میرفتند ، همه آدم میکشتند ...
آنهاییکه میگویند :
اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدمکشی بکند ، اسلام را نمیفهمند . قرآن میگوید ، :
جنگ جنگ جنگ ...
یعنی کسانیکه تبعیت از قرآن میکنند ، باید آنقدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود .
جنگ یک رحمتی است برای تمام عالمیان و یک رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی که هست ...
شما چرا هی آیات رحمت را در قرآن میخوانید و آیات قتال را نمیخوانید ؟ ( روح الله خمینی در مراسم « دهۀ فجر» 14 بهمن 1363 )
ابتدا سرمایه داری و حاکمیت قانون ….
مسیر گذاربه دموکراسی را نمی توان برعکس پیمود …
پی آمدهای سرمایه داری …
در قرن هجدهم فرهنگ سیاسی غیر معمول بریتانیا به یک منبع و قدرت نهایی و حیاتی رسید : سرمایه داری (١) . اگر کشمکشهای بین کلیسا و دولت ، اشراف و شاهان ، کاتولیک ها و پروتستانها در را به روی آزادی فردی گشود، سرمایه داری دیوارها را فرو ریخت. هیچ چیز به اندازه ی سرمایه داری در شکل گیری دنیای مدرن مؤثر نبوده و هیچ چیز به اندازه ی سرمایه داری الگوهای هزاران ساله ی حیات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را ویران نکرده است. سرمایه داری طی چند قرن فئودالیسم و نظام پادشاهی را که بر اصل و نسب تأکید داشتند ویران کرد . سرمایه داری طبقه ای مستقل از صاحبان کسب و کار را خلق کرد که دینِ زیادی به دولت ندارند و امروز نیروی غالب در هر جامعۀ پیشرفته در جهان هستند. سرمایه داری تحول و پویایی را - به جای نظم و سنت - فلسفۀ حاکم بر عصر مدرن کرد. سرمایه داری دنیای جدیدی خلق کرد که مطلقاً متفاوت از دنیایی بود که هزاران سال وجود داشت. و بیش از هر جا در انگلستان ریشه دواند.
سرمایه داری در جایی دیگر به وجود آمد . در قرن چهاردهم ، تجارت و داد و ستد ، که در بخش اعظم قرون وسطا راکد شده بود ، بار دیگر اندک اندک در بخشهایی از اروپا رونق گرفت . انقلاب در تکنولوژی کشاورزی میزان تولید غلات را افزایش داد ، چندانکه مازاد بر نیاز بود و در نتیجه این مازاد یا باید فروخته یا پایاپای معامله می شد . شهرهای تجاری و بندرهایی نظیر انت ورپ(٢) ، بروکسل ، ونیز ، و جنوا به مراکز فعالیت اقتصادی تبدیل شدند. حسابداری مضاعف(٣)، رواج ارقام هندی/عربی، و ظهور بانکداری، پول درآوردن را از یک کار غیر حرفه ای به یک فعالیت روشمند تبدیل کرد. چندی نگذشت که این شوق تجارت از شهرهای بندری به داخل کشورها سرایت پیدا کرد، ابتدا در فروبومان (هلند، بلژیک، لوکزامبورگ) و سپس در انگلستان، و شامل همۀ محصولات کشاورزی ، صنعتی ، صنایع دستی ، و خدمات شد . این که چرا سرمایه داری نخست در این مناطق رواج پیدا کرد ؟ هنوز محلّ بحث است . ولی بیشتر مورخان اقتصادی متفق القولند که : یکی از عوامل مهم این امر دولت توانایی بود که از مالکیت خصوصی دفاع می کرد. دو مورخ برجسته در این موضوع ، داگلاس نورث و رابرت تاماس ، می نویسند :
هر جا که سرمایه داری پیشرفت کرد «عمدتاً به دلیل نوع حقوق مالکیتی بود که ایجاد شده بود.» در قرن شانزدهم کم کم یک باور عمومی در سراسر اروپا پیدا شد که :
« دارایی متعلق به خانواده و فرمانروایی متعلق به شاه و کارگذاران اوست . »
یک حقوقدان قرن پانزدهمی اروپا گفته بود که : « تنها اداره ی کشور است که به شاه سپرده می شود و نه مالکیت مطلق بر همه چیز. » اما فقط در انگلستان بود که یک پادشاه (چارلز اول) اعدام شد ، آن هم به دلیل وضع خودسرانۀ مالیات .
محافظت روشمند از حقوق مالکیت جوامع را دگرگون کرد. این بدان معنا بود که می شد شبکۀ پیچیدۀ سنن و امتیازات فئودالی را حذف کرد، سنن و امتیازاتی که همگی مانعی بر سر راه استفادۀ مؤثر از داراییها بودند . نخبگان زمین دار انگلیسی برجسته ترین نقش را در مدرنیزاسیون کشاورزی داشتند . آنها از طریق سیستم حصارکشی - فرآیند بی رحمانۀ به کرسی نشاندن حقوق خود بر مراتع عمومی در املاکشان - رعایا و کشاورزان را به کارهای تخصصی تر و مفیدتر وا داشتند . رعایا و کشاورزانی که زندگی شان به همین زمینها وابسته بود . پس این مراتع برای چرای گوسفندانِ به کار گرفته شد که به تجارت بسیار پر سود پشم مدد رساند. طبقات زمین دار انگلیسی خود را با انقلاب در حال وقوع سرمایه داری سازگار و به این ترتیب قدرت خود را مستحکم کردند . اما در عین حال به مدرنیزاسیون جامعۀ خود هم کمک کردند.
در مقابل ، اشراف فرانسوی زمیندارانِ غایبی بودند که تلاشِ چندانی برای موّلدتر کردن املاکشان نکردند و در عین حال به اخذ عوارض فئودالی سنگین از رعایای خود ادامه دادند. آنها هم مانند بسیاری از اشراف اروپایی تجارت را خوار می شمردند .
سرمایه داری ، علاوه بر «اشراف کارآفرین» ، یک گروه جدید دیگر از مردان ثروتمند و قدرتمند هم به وجود آورد که ثروت خود را نه مدیون اعطای زمین از سوی دستگاه سلطنت ، بلکه مدیون فعالیت اقتصادی مستقل خود بودند. در کلام یکی از مورخان، این «خرده مالکان» انگلیسی ، شامل طیفی از اشراف جزء تا دهقانان مبتکر، «جماعتی از خرده سرمایه داران جاه طلب و بی باک» بودند . آنها نخستین اعضای بورژوازی بودند _ طبقۀ صاحب دارایی سخت کوش که کارل مارکس آنها را « صاحبان ابزار تولید یک جامعه و کار فرمای کارگران » تعریف کرد. مارکس به درستی پی برد که این طبقه طلایه دار لیبرالیزاسیون سیاسی در اروپا است . از آنجا که بورژوازی از سرمایه داری، حاکمیت قانون، بازارهای آزاد، و ظهور حرفه گری و شایسته سالاری نفع بسیار می برد حامی اصلاحات تدریجی بود ، اصلاحاتی که روند را پیشتر می برد . محقق هاروارد ، برینگتون مور، در یک کتاب علوم اجتماعی که اینک بسیار مشهور است راههای منتهی به دموکراسی و دیکتاتوری را در گوشه و کنار جهان مورد پژوهش قرار داد و نتیجه ی اصلی پژوهشش را در چهار کلمه خلاصه کرد:
« بورژوازی نباشد دموکراسی نیست » .
زمانی که فعالیت اقتصادی کارآفرینانه و خطر جویانه ابزار اصلی پیشرفت اجتماعی شد سیاست بریتانیا هم از بیخ و بن دگرگون شد. مجلس عوام که قدرت را در قرن هفدهم از چنگ شاه درآورده بود و کشور را اداره می کرد ، اکنون مملو از بازرگانان و تجّاری شده بود که تازه به ثروت رسیده بودند . تعداد اشراف صاحب عنوان همواره در انگلستان بسیار کم بود . تا پایان قرن هجدهم کمتر از 200 نفر . اما پایین تر از آنها یک طبقه ی گستردۀ قرار داشت که اغلب آنها را «اعیان » می خواندند. اعیان معمولاً ارتباطاتی با اشراف داشتند و اغلب مسئولیتهایی را در دولتهای محلی بر عهده می گرفتند ، اما در نهایت اعتبار و قدرت خود را از تجارت ، کار حرفه یی ، یا کشاورزی پر بازده کسب می کردند. بسیاری از این افراد وارد دولت می شدند و با حفظ فاصلۀ مناسب از نظم قدیم ، در جهت عملی کردن اصلاحات مترقی تلاش می کردند . اصلاحاتی مانند تجارت آزاد ، بازارهای آزاد ، حقوق فردی ، و آزادی دین .
سه نفر از قدرتمندترین نخست وزیران انگلستان در قرن نوزدهم - رابرت پیل، ویلیام گِلَدستون، و بنجامین دیز راییلی- همگی از اعیان بودند. این طبقۀ تازۀ قدرت گرفته ، بسیاری از خصوصیات اشرافی را به نمایش می گذاشتند - خانه های اربابی، کت های اشرافی و میهمانیهای شکار - اما سیّالتر از آنها بودند. «جنتلمنها» بسیار مورد احترام بودند ، و حتی بیش از لُردها در جامعه پیشگام و جریان ساز بودند. در واقع از قرن هجدهم ، جنتلمن انگلیسی شخصیتی تقریباً افسانه ای شد که جامعه آرزوی رسیدن به موقعیت او را داشت. می گویند پرستاری از شاه جیمز اول درخواست کرد که پسرش را یک جنتلمن کند . شاه پاسخ داد :
« من هرگز نمی توانم او را جنتلمن کنم ، اما می توانم او را یک لُرد کنم .»
یک فرانسوی که به لندن سفر کرده بود، تمایل اشراف انگلیسی را به تقلید از اعیان اینگونه به استهزاء می گیرد : « در لندن اربابها مانند پیشخدمتهایشان لباس می پوشند و زنان اشرافی از کلفتهایشان تقلید می کنند.» تصویری که امروز از جنتلمن انگلیسی داریم تصویر یک مرد شیک و پیک است که حس زیبایی شناسی اش را رالف لورن(۵) به اقصی نقاط جهان صادر می کند. اما پیدایش جنتلمنها ارتباط بسیار نزدیکی با پیدایش آزادی انگلیسی دارد.
انگلو – آمریکا :
علی الرغم ظهور سرمایه داری ، دولت محدود ، حقوق مالکیت ، و قانون سالاری در بیشتر اروپا در قرن هجدهم، انگلستان موردی منحصر به فرد بود. این کشور ثروتمندتر، خلاق تر، آزادتر و با ثبات تر از سایر جوامع اروپایی بود. همان طور که "گوئیدو دو رودجرو" خاطر نشان می کند :
« آزادی فردی، به ویژه امنیت فرد و دارایی، جداً تضمین شده بود. دستگاه اداری غیر متمرکز و مستقل بود، و سازمانهای قضایی کاملاً از دولت مرکزی استقلال داشتند . امتیازات ویژۀ دستگاه سلطنت سخت محدود بود ... قدرت سیاسی در دست پارلمان متمرکز بود. اروپا چه چشم انداز مشابهی را می توانست ارائه کند ؟ »
ناظران بسیاری در آن زمان جمع بندی مشابهی می کردند و ساختار انگلستان و شخصیت ملی آن را می ستودند. برخی مشخصاً اقتصاد را در کانون توجه قرار می دادند.
از نظر ولتر : « داد و ستد که شهروندان انگلستان را ثروتمند کرده ، کمک کرده که آزاد هم باشند ... و متقابلاً این آزادی داد و ستد را گسرش داده است. »
روحانی نکته سنج فرانسوی، آبه کوایر، می گوید دولت انگلستان به جای تشویق و گسترش لذتهای منحط طبقۀ اشراف ، دست یاری به سوی « طبقۀ متوسط درستکار، این لایۀ گرانبهای ملّت » دراز کرده بود . بازارهای آزاد کمک کرد تا طبقۀ متوسط ثروتمند شود ، طبقۀ که خود به پیشبرد آرمان آزادی کمک می کرد. این چرخه ظاهراً چرخه ای سازنده بود .
سرزمین دیگری که بیشترین شباهت را به انگلستان داشت ، مهاجرنشینهای آمریکایی بود ...
این مهاجر نشینها ، دولت هایی را تأسیس کرده بودند که شباهت بسیار به دولتهایی داشت که در انگلستان قرن شانزدهم دیده بودند . وقتی مهاجرنشینها در 1766 علیه جرج سوم شوریدند ، انقلابشان را در قالب درخواستی برای برخورداری مجدد از حقوق انگلیسی خود مطرح کردند. از نظر آنها، آزادی های ریشه دارشان را یک پادشاه ستمگر غصب کرده بود و در نتیجه وادار شدند که اعلام استقلال کنند. این اقدام از برخی جهات همان واکنش انقلاب شکوهمند انگلستان بود ، واکنشی که در آن پارلمان علیه یک پادشاه خودکامه شورید، پادشاهی که گناه اصلی او هم افزایش مالیتها ، بی جلب رضایت شهروندان، یا به عبارت دقیقتر، مالیات دهندگان بود. برنده گانِ هر دو انقلاب ، 1688 انگلستان و 1766 آمریکا ، نخبگان ترقی خواه ، خواهان مدرنیسم، و دارای ذهن حسابگر بودند . (بازنده گان هم علاوه بر شاه ، محافظه کاران قدیمی بودند که هم در انگلستان قرن هفدهم و هم در آمریکای قرن هجدهم به سلطنت وفادار ماندند .
اما اگر انگلستان موردی استثنایی بود . آمریکا موردی خاص از یک مورد خاص بود .
آمریکا ، انگلستان بود بدون فئودالیسم . البته آمریکا هم خانواده های زمین دار ثروتمند داشت ، اما آنها عنوان و حقوق موروثی نداشتند و در قیاس با اعضای مجلس لُردهای انگلستان قدرت سیاسی هم نداشتند. ریچارد هوفستاتر مورخ می نویسد که برای درک آمریکای قرن هجدهم باید یک امکان استثنایی را به تصوّر در آورد :
« یک دنیای متشکّل از صرفاً طبقه ی متوسط » . عناصر اشرافی ، اگرچه در اقتصاد و جامعه در کار بودند ، اما به ندرت جنبۀ مسلط داشتند . این عوامل در شمال ، از پایان قرن هجدهم کم کم تضعیف شدند . گوردن وود مورخ می نویسد :
« می توان در سالهای 1780 گذر از یک جامعۀ پیش مدرن را به جامعۀ مدرن واقعاً حس کرد. جامعۀ که در آن منافع تجاری و سلیقه های مصرفی مردم عادی کم کم حاکم می شد . »
انقلاب آمریکا که به گفتۀ wood ، موجد « رشد انفجار آمیز قدرت کارآفرینانه » شد . شکاف بین آمریکا و اروپا را عمیق تر کرد . آمریکا اکنون آشکارا جامعۀ بورژوازی بود و به آن افتخار می کرد. توکویل چند روز پس از ورودش به ایالات متحده در 1831 در دفترچۀ خاطراتش نوشت که : در آمریکا « به نظر می رسد که کل جامعه بتدریج در یک طبقۀ متوسط حل شده است. »
مسیر گذار آمریکا به دموکراسی لیبرالی مسیری استثنایی بود. تجربۀ ملّی کمتر کشوری پا گذاشتن به جامعۀ نو ، بی هیچ گذشته و سابقۀ فئودالی است . آمریکاییها که گذشتۀ چند صد ساله از پادشاهی و اشرافیت نداشتند ، برای براندازی نظم کهن ، به یک دولت مرکزی قدرتمند یا یک انقلاب خشن اجتماعی نیاز نداشتند. در اروپا لیبرالها در عین اینکه از قدرت دولت می هراسیدند، دربارۀ آن خیالبافی هم می کردند . آنها در پی قید و بند زدن به قدرت دولت بودند . با این حال برای مدرنیزاسیون جامعه به آن احتیاج داشتند. همان طور که توکویل می گوید :
« مزیت بزرگ آمریکاییها این است که به دموکراسی رسیدند بدون آنکه مجبور به تحمل یک انقلاب دموکراتیک باشند ... آنها برابر زاده می شوند و نیازی ندارند برابر شوند . »
در اویل قرن نوزدهم دیگر در بریتانیا و اکثر نقاط ایالات متحده ، آزادی فردی و برابری در مقابل قانون حاکم شده بود . اما هیچ یک از این دو کشور دموکراسی نبودند. در انگلستان قبل از قانون اصلاحات 1832، فقط 1/8 درصد از جمعیت بزرگسال حق رأی داشتند. پس از تصویب این قانون این رقم به 2/7 رسید. با گسترش بعدی حق رأی در 1867، 6/4 درصد حق رأی به دست آوردند و پس از 1884، 12/1 درصد . تازه در 1930 که تمام زنان حق رأی پیدا کردند ، بریتانیا به معیار امروزی دموکراسی دست یافت . یعنی حق رأی برای همه بزرگسالان . با این حال بریتانیا عموماً نمونۀ یک کشور لیبرال قانون سالار محسوب می شد ، کشوری که از حقوق و آزادی ها حفاظت می کرد و قانون بر آن حاکم بود .
ایالات متحده از بریتانیا دموکراتیک تر بود . ولی نه آن قدر که مردم فکر می کنند . در چند دهۀ نخست تشکیلِ آمریکا ، تنها مردان سفید پوست و صاحب ملک ، واجد شرایط رأی دادن بودند ._ نظامی کاملاً مشابه به کشوری که به تازه گی از سلطۀ آن خلاص شده بودند .
در 1844 یعنی 8 سال پس از استقلال ، فقط 5 درصد از بزرگسالان آمریکایی در انتخابات ریاست جمهوری رأی دادند. این رقم پس از انقلاب جکسونی ، و حذف اکثر شرایط مربوط به دارایی افزایشی چشمگیر پیدا کرد. اما تا آستانه ی جنگ داخلی (1861) ، نیز نمی شود گفت که حتی همۀ مردان سفید پوست در ایالات متحده حق رأی دارند . سیاهان اگرچه در عالم نظر در 1870 حق رأی پیدا کردند ، اما در جنوب آمریکا تا یک قرن بعد نیز عملاً چنین نشد. زنان نیز در 1920 صاحب حق رأی شدند . علی الرغم این کمبود دموکراسی ، ایالات متحده و نظام حقوق و قوانین آن در بیشتر قرن نوزدهم مورد رشک دنیا بود. به مرور زمان ، لیبرالیسم قانون سالار منجر به دموکراسی شد و دموکراسی هم به نوبۀ خود منجر به آزادی بیشتر شد و این چرخه همین طور ادامه پیدا کرد.
مسیری که دیگر کشورهای اروپایی به سوی دموکراسی لیبرالی پیمودند ، پیچیده تر از مسیر بریتانیا و ایالات متحده بود . اما در نهایت به آن دست یافتند . آنچه در انگلستان و آمریکا آهسته و (اکثراً) در صلح و آرامش رخ داد ، در سایر کشورهای اروپایی به شیوۀ پر از آشوب و خونین پیش آمد . با این حال اکثر این کشورها تا اواخر دهۀ 1940 دیگر به دموکراسی لیبرالی رسیده بودند . و باقی نیز از 1989 به بعد چنین شدند . و تحکیم دموکراسی لیبرالی در آنها با سرعت و قاطعیت پیش رفت .
علت روشن است : تمام کشورهای غربی در گذشته ای شریکند که علی الرغم تمام اختلافات جزئی، در ساختن یک سنت لیبرالی قانون سالار نقش اساسی داشت. نمونۀ انگلیسی چیزی است که محققان آن را «نوع آرمانی» می نامند و به همین دلیل برجسته کردن آن مفید است. اما از قرن هجدهم ، حتی عقب مانده ترین قدرت اروپایی هم در مقایسه با همتایان آسیایی یا آفریقایی اش نظامی لیبرالی داشت .
شهروندان حقوق و قدرتهای مصرّحی داشتند که در تصور اتباع هیچ غیر غربی نمی گنجد .
قانون و سنت بر پادشاهان قید و بند می زد . یک جامعۀ مدنی متشکل از بنگاههای اقتصادی خصوصی، کلیساها، دانشگاهها، اصناف و انجمنها به وجود آمد، بی آنکه دولت دخالت چندانی در این کار داشته باشد. از مالکیّت خصوصی محافظت می شد و کسب و کار آزاد رونق داشت. البته این آزادیها اغلب در عالم نظر جایگاه امن تر و مطمئن تری داشتند تا در عمل . زیرا در عمل پادشاهانِ مستبد ، آنها را به مخاطره می انداختند . اما در مقایسه با بقیۀ جهان ، غرب به راستی سرزمین آزادی بود .
فرهنگ یک تقدیر :
شاید یک تاریخچۀ مختصر آزادی ، به نظر راهنمای عمل دلسرد کننده ای بیاید . از این تاریخچه چنین بر می آید که : هر کشوری که امید دارد یک دموکراسی لیبرالی شود چاره ای ندارد جز اینکه به غرب نقل مکان کند، و بدون شک جزئی از جهان غرب بودن، یا حتی در حاشیه و پیرامون آن بودن، یک امتیاز سیاسی است. از تمام کشورهایی که پس از فروپاشی امپراتوری شوروی استقلال یافتند ، آنهایی در رسیدن به دموکراسی لیبرالی موفق تر بوده اند که :
در « تجربۀ غربی » سهیم بوده اند . یعنی سرزمینهای سابق امپراتوری اُتریش و آلمان . خطی که در 1500 میلادی سرزمینهای مسیحی غربی و شرقی را از هم جدا می کرد ، امروز نظامهای لیبرالی موفق را از نظامهای غیر لیبرالی ناموفق جدا می کند . لهستان ، مجارستان و جمهوری چک ، که بی برو برگرد ، بخشی از اروپا بودند ، در تثبیت دموکراسی خود از بقیه جلوترند . پس از آنها کشورهای حوزۀ بالتیک قرار دارند. حتی در ناحیۀ بالکان ، اسلووانی و کرواسی که در قسمت غربی خط شرقی- غربی واقعند ، موفق اند . حال آنکه صربستان و آلبانی (در شرق) دورۀ گذار بسیار دشوارتر و پر زحمت تری را طی کردند.
آیا این به معنای آن است که فرهنگ یک تقدیر است ؟
متفکران برجستۀ ، از ماکس وبر گرفته تا سموئل هانتینگتون ، این استدلال قدرتمند را پیش نهاده اند . این استدلال فعلاً اندیشۀ مقبول باب روز است . افراد زیادی ، از مشاوران تجاری گرفته تا استراتژیستهای نظامی ، از فرهنگ چنان سخن می گویند که : گویی فرهنگ توضیح سادۀ است برای اکثر مسائل پیچیده . چرا اقتصاد آمریکا طی دو دهۀ گذشته رونق حیرت انگیزی داشت ؟؟؟ روشن است ، به دلیل فرهنگ کارآفرین بی نظیر .
چرا روسیه نمی تواند خودش را با سرمایه داری سازگار کند ؟
باز هم روشن است ، به دلیل فرهنگ فئودالی و ضد بازارش .
چرا آفریقا گرفتار فقر است ؟ و چرا دنیای عرب تروریست می پروراند ؟
باز هم به دلیل فرهنگ ...
اما این پاسخها بسیار ساده انگارانه هستند . هر چه باشد فرهنگ آمریکایی سبب رکود تورمی و رکود بزرگ هم شده است . به نظر می رسد فرهنگهای ژاپن و آلمان که روزگاری فئودالی بودند، به خوبی خود را با سرمایه داری سازگار کرده اند . و دومین و سومین کشورهای ثروتمند دنیا شده اند . یک کشور واحد می تواند در زمانهای متفاوت ، گاهی در فاصلۀ فقط چند دهه ، موفق شود و سپس شکست بخورد ، که نشان می دهد عوامل دیگری هم غیر از فرهنگ - که نسبتاً ثابت است - در کار است ...
بنیانگذار بزرگ سنگاپور، لی کوان یو ، یک بار برای من توضیح داد که :
اگر می خواهی تأثیر فرهنگ را ببینی ، عملکرد کارگران آلمانی و زامبیایی را در هر کجای جهان مقایسه کن . به سرعت به این نتیجه می رسی که در این دو فرهنگ چیزی کاملاً متفاوت وجود دارد که این نتایج را توجیه می کند . محققان استدلالهای مشابهی را ارائه می کنند :
جوئل کاتکین در کتاب جالبش به نام "قبایل" می گوید اگر می خواهید در دنیای مدرن به موفقیت اقتصادی برسید ، راه دستیابی به آن ساده است _ یهودی باشید ، هندی باشید ، یا بالاتر از همه چینی باشید .
لی و کاتکین کاملاً درست می گویند که : گروههای معینی – چینیها ، هندیها ، و یهودیها - در هر شرایط بسیار خوب عمل می کنند. (در واقع این برداشت از نظریۀ فرهنگِ بخصوص برای من پر جاذبه است ، زیرا من اصلیت هندی دارم ) . ولی اگر صرف هندی بودن کلید دستیابی به موفقیت اقتصادی است ؟ چه چیزی عملکرد بسیار بد اقتصاد هند را در چهار دهه ی اول استقلال خود در 1947 توجیه می کند ؟ یا اصلاً در صدها سال پیش از آن ؟
من که در هند بزرگ شده ام ، مطمئناً هندیها را از نظر اقتصادی موفق نمی بینم . در واقع من روزی را به یاد می آورم که یکی از اعضای بسیار مشهور مجلس هند - پیلومودی - این سؤال را برای ایندیرا گاندی در دهلی نو مطرح کرد :
« آیا نخست وزیر می تواند توضیح دهد که چرا هندیها ، تحت هر حکومتی در جهان از نظر اقتصادی موفق هستند ، جز تحت حکومت خودشان؟ »
پرسشهای مشابهی را می توان در مورد چین مطرح کرد ، دیگر کشوری که طی صدها سال عملکرد اقتصادی بسیار بدی تا دو دهۀ پیش داشته است . اگر تمام آنچه مورد نیاز است ؟ آدمهای چینی است ، چین صدها میلیون از آنها دارد. همچنین در مورد یهودیها . اگرچه آنها در بسیاری از نقاط دنیا موفق شده اند ، در تنها کشوری که در اکثریت قرار دارند ، یعنی اسراییل ، وضعیت اقتصادی تا همین اواخر افتضاح بود. جالب است که وضعیت افتصادی هر سه کشور ( هند ، چین و اسراییل ) از حدود دهۀ 1980 بهبود چشمگیری یافت . اما نه به این دلیل که فرهنگشان عوض شد ، بلکه به این دلیل که حکومتهایشان از برخی سیاستها دست کشیدند و یک نظام سازگارتر با بازار را ایجاد کردند. امروزه چین سریعتر از هند در حال رشد است ، ولی این بیشتر مربوط به این واقعیت است که : چین اقتصادش را بهتر از هند اصلاح می کند . نه اینکه اخلاق کنفوسیوسی برتر از تفکرِ هندویی است .
عجیب است ؟ که « لی کوان یو » چنین سرسختانه طرفدار استدلالهای فرهنگی است .
سنگاپور از نظر فرهنگی تفاوت چندانی با همسایه اش مالزی ندارد . سنگاپور بیشتر چینی و کمتر مالزیایی است . اما در مقایسه با بقیۀ جهان ، این دو کشور همسایه مشترکات زیادی دارند . ولی سنگاپور دولت بسیار کارآمدتری از همسایگانش داشته است ، که سیاستهای اقتصادی هوشمندانه ای را پی گیری کرده است. این موضوع مطمئناً بیش از تفاوت های ذاتی فرهنگی موفقیت سنگاپور را توجیه می کند. به عبارت دیگر، کلید موفقیت سنگاپور« لی کوان یو » است نه کنفوسیوس . نکته این نیست که فرهنگ بی اهمیت است ، بر عکس بسیار مهم است . اما فرهنگ می تواند متحول شود . فرهنگ آلمانی در 1939 بسیار متفاوت از 1959، یعنی تنها بیست سال بعد بود . اروپا که زمانی مرکز ملی گرایی افراطی بود، امروزه دورۀ ملی گرایی را پشت سر گذاشته است ، و دولتهای آن به اندازۀ داوطلبانه ، قدرت خود را به سازمانهای فرا ملی واگذار می کنند ، که حتی تصور آن هم برای آمریکاییها مشکل است . ایالات متحده زمانی یک جمهوری انزواگر بود ، با سوء ظنی شدید به یک ارتش دائمی . اما امروز قدرت مسلط جهانی است ، با پایگاههای نظامی در سراسر دنیا. چینیها روزگاری دهقانانی عقب مانده بودند ، اما امروز تاجرانی با هوش هستند. ..
بحرانهای اقتصادی ، جنگ ، رهبری سیاسی و همۀ چیزهایی از این دست ، فرهنگ را متحول می کنند .
یک صد سال پیش وقتی به نظر می رسید شرق آسیا گرفتار فقر ابدی است ، بسیاری از محققان و از همه مشهورتر « ماکس وبر » می گفتند که :
فرهنگهای کنفوسیوسی مانعی هستند برای تمام خصوصیات مورد نیاز ، برای موفقیت در سرمایه داری . یک دهۀ پیش که شرق آسیا رونق می گرفت ، محققان این توجیه را سر و تَه کردند و گفتند که : در واقع فرهنگ کنفوسیویسی به ویژگیهایی تأکید دارد که برای پویایی اقتصادی ضروری است . امروز این چرخ دوباره چرخیده است و افراد بسیاری در «ارزشهای آسیایی» تمام عناصر یک سرمایه داری « رانتی - سودخوار » را می بینند . « وبر » در مطالعاتش موفقیت اقتصادی شمال اروپا را به «اخلاق پروتستانی» ربط می داد و پیش بینی می کرد که جنوب ، کاتولیک فقیر باقی خواهد ماند . اما در واقع ایتالیا و فرانسه طی نیم قرن گذشته ، سریعتر از اروپای پروتستانی رشد کرده اند . ممکن است کسی برای توجیه عملکرد ضعیف برخی کشورها از استدلال کلیشه ای ریاکاری لاتینیها و اخلاق « کار را به فردا افگندن » استفاده کند، ولی با این حساب چگونه می توان وضعیت شیلی را توجیه کرد ؟ عمکرد اقتصاد شیلی به همان خوبی عملکرد قوی ترین اقتصادهای «ببرهای آسیا» است . این موفقیت را اغلب به یک دستۀ دیگر از ارزشهای لاتینی نسبت می دهند :
خانواده های مستحکم ، ارزشهای مذهبی ، و عزم راسخ ...
در حقیقت نمی توانیم یک پاسخ ساده بیابیم که : چرا جوامعی بخصوص در شرایطی بخصوص موفق شده اند ؟ هنگامی که جامعه ای موفق می شود ، موفقیت آن با نگاهی به گذشته اجتناب ناپذیر می نماید . بنابراین ابتدا جوامع را موفق ارزیابی می کنیم و سپس در فرهنگ آنها به دنبال عوامل این موفقیت می گردیم . اما فرهنگها پیچیده اند :
هر کس در هر فرهنگی همان را می یابد که می خواهد . اگر کسی به دنبال یافتن ویژگیهایی فرهنگی از قبیل ، سخت کوشی و صرفه جویی در کشورهای شرق آسیا باشد ، به راحتی آنها را در فرهنگ این کشورها می یابد . و اگر به عکس ، به دنبال یافتن ویژگیهایی فرهنگی از قبیل اطاعت کورکورانه و قوم و خویش بازی باشد ، به راحتی آنها را در فرهنک این کشورها می یابد. اگر به دقت بنگریم می توانیم این ویژگیها را در اکثر فرهنگها بیابیم .
فرهنگ مهم است . فرهنگ می تواند یک محرک یا یک مانع باشد که به تحول شتاب می بخشد یا آن را کُند می کند. فرهنگ می تواند در نهادها و ورزشها جایگیر شود، نهادها و ورزشهایی که اغلب موانع واقعی موفقیّت هستند . فرهنگ هندی ممکن است به بخت رشد اقتصادی در هند لطمه بزند یا نزند ، اما بوروکراسی هندی حتماً به رشد اقتصادی لطمه وارد می آورد. ..
مزیت واقعی غرب این است که : تاریخ آن به ایجاد نهادها و ورزشهایی منجر شده است ، که گرچه اصلاً ارتباطی با ژن غربی ندارد ، اما اگر بخواهیم عین این نهادها و ورزشها را از صفر در جوامع دیگر ایجاد کنیم کاری سخت خواهد بود ، هر چند کاملاً شدنی است ...
الگوی شرق آسیا :
با نگاهی به بسیاری از کشورهای غیر غربی که طی سه دهۀ گذشته مرحلۀ گذر به دموکراسی لیبرالی را طی کرده اند ، می توان دید که : کشورهایی که در مسیر دموکراسی لیبرالی از بقیه جلوترند ، الگویی مشابه کشورهای اروپایی را دنبال کرده اند . ابتدا سرمایه داری و حاکمیت قانون ، و سپس دموکراسی .
طی چند دهه ، بر کرۀ جنوبی ، تایوان ، تایلند و مالزی ، گروههای نظامی یا نظامهای تک حزبی حاکم بودند . این رژیمها ابتدا اقتصاد ، نظام حقوقی و حقوق مربوط به امور مذهبی و مسافرت را لیبرالیزه و سپس ، تازه بعد از چند دهه ، انتخابات آزاد برگزار کردند. آنهااحتمالاً بر حسب تصادف ، به دو خصوصیت اساسی حکومت خوب دست یافتند . خصوصیاتی که جیمز مدیسون چارچوب کلی آنها را در «فدرالیست پیپرز» ارائه داد. اول آنکه یک حکومت باید توانایی کنترل اتباع خود را داشته باشد، و سپس باید بتواند خودش را کنترل کند ، یعنی نظم به علاوه ی آزادی . این دو نیرو در دراز مدت موجد دولت مشروع ، رونق اقتصادی و دموکراسی لیبرال خواهد بود. البته این در گفتار آسانتر از عمل است .
بسیاری از روشنفکران غربی در دهه های 1950 و 1960 نظامهای شرق آسیا را نظامهایی مرتجع می دانستند و آنها را تحقیر می کردند ، و در عوض رهبران مردمی در آسیا و آفریقا را با کمال میل می پذیرفتند . رهبرانی که انتخابات برگذار می کردند و می گفتند که به مردم وفا دارند _ مثلاً در غنا، تانزانیا، و کنیا . اکثر این کشورها دیکتاتوری شدند ، در حالی که شرق آسیا دقیقاً در خلاف جهت آنها حرکت کرد . مطمئناً این موضوع که مدتهای طولانی باثبات ترین دموکراسیهای آمریکای لاتین و شرق آسیا - شیلی، کره ی جنوبی، و تایوان - را گروههای نظامی اداره می کردند باید باعث سردرگمی محققان و روشنفکران شود. در شرق آسیا هم مثل اروپای غربی، حکومتهای خودکامه ای که راه لیبرالیزاسیون را در پیش گرفتند زمینه را برای دموکراسیهای لیبرالی فراهم کردند.
تقریباً در همۀ این موارد ، حکومتهای دیکتاتوری اقتصاد را کم کم و جزء به جزء گشودند . اما این فرآیند دولت را هرچه بیشتر لیبرالی می کرد. یک محقق برجسته ی آسیا، مینکسین پی، می نویسد:
« خصوصیت غیر قابل تردید شرق آسیا از جنگ جهانی دوم به بعد ، فرآیند تدریجی نهادسازی اقتدارگرایانه بود ... آنچه در کانون این فرآیند قرار داشت سر برآوردن آهسته و تدریجی نهادهای سیاسی مدرن بود که از طریق احزاب حاکم، بوروکراسی، و شیوه های انتخاباتی نیمه آزاد قدرت محدود کنندۀ رسمی و غیر رسمی خود را به کار می گرفتند . و نیز سر برآوردن آهسته و تدریجی نظام قضایی بود که دائماً استقلال بیشتری کسب می کرد. این فرآیند دو پیامد سودمند داشت، ثبات بیشتر و امنیت حقوق مالکیت (به علت إعمال قید و بندهای فزاینده بر حاکمان از طریق نیروهای بازار و معیارهای سیاسی جدید . »
شرق آسیا هنوز هم آکنده است از فساد، قوم و خویش بازی، و فریب رأی دهندگان . اما اکثر دموکراسیهای غربی هم حتی تا پنجاه سال پیش چنین بودند . امروز انتخابات تایوان بی عیب و نقص نیست، اما احتمالاً آزادتر و عادلانه تر از جنوب آمریکا در دهه ی 1950 است(یا شیکاگو در دهه ی 1960). شرکتهای عظیم امروز تأثیر سویی بر سیاست کرۀ جنوبی دارند ، اما چنین شرکتهایی در اروپا و ایالات متحده هم یک قرن پیش همین تأثیرات را داشتند. شرکتهای راه آهن، فولاد، کشتی سازی، و سرمایه گذاران بزرگ سابق احتمالاً قدرتمندتر از همۀ غولهای صنعتی فعلی شرق آسیا بودند (آیا می توانید سیاستمداران هم دورۀ سرمایه داران بزرگ نظیر چی.پی.مورگان، ای.ایچ.هریمن، و جان دی. راکفلر را حتی نام ببرید ؟ )
نمی توان دموکراسیهای جدید را با معیارهایی سنجید و امتحان کرد که اکثر کشورهای غربی حتی تا سی سال پیش هم با این معیارها نمرۀ قبولی نمی گرفتند . شرق آسیا امروز ترکیبی است از لیبرالیسم، الیگاریشی، دموکراسی، سرمایه داری و فساد _ چیزی بسیار شبیه به غرب، مثلاً در 1900. اما بیشتر کشورهای شرق آسیا از اکثر سایر کشورهای غیر غربی بسیار لیبرالی تر و دموکراتیک تر هستند .
دانشمند فقید علوم سیاسی، ماینر واینر، در 1983 یک گواهی حتی شگفت تر از این ارائه کرد که گذشتۀ لیبرالی قانون سالار می تواند موجد یک اکنون لیبرالی دموکراتیک باشد . او نشان داد که تا آن زمان ، تک تک کشورهای جهان سومی استقلال یافته پس از جنگ جهانی دوم با جمعیت بیش از یک میلیون نفر (و نیز تقریباً همۀ مستعمرات کوچکتر ) که تجربۀ دموکراتیک مستمر دارند مستعمرۀ سابق بریتانیا هستند . سلطۀ بریتانیا یعنی عدم دموکراسی - استعمار ذاتاً غیر دموکراتیک است - اما در عین حال یعنی لیبرالیسم قانون سالار و سرمایه داری محدود. امروزه دموکراسی های دیگری هم در جهان سوم وجود دارند ، ولی نکتۀ کلی « واینر » هنوز هم صادق است. این موضوع به معنای دفاع از استعمار نیست. من در یک کشور رها شده از استعمار (هند) بزرگ شده ام و نیازی نیست کسی زشتی نژاد پرستی نهادینه شده و سوء استفاده از قدرت را، که جزئی از میراث دوران امپراتوری بود ، به من یاد آور شود. اما این یک واقعیت انکار ناپذیر است که امپراتوری بریتانیا از خود میراثی از قانون و سرمایه داری بر جای گذاشت که به تقویت نیروهای دموکراسی لیبرالی در بسیاری از مستعمرات سابق خود کمک کرد _ اگرچه نه در همۀ آنها .
بر عکس ، فرانسه در سرزمینهای اشغالی خود چندان مشوق قانون سالاری و بازارهای آزاد نبود، اما بخشی از جمعیت مستعمرات خود در شمال آفریقا را صاحب حق رأی کرد . دموکراتیزاسیون زود هنگام در تمام آن موارد به حکومت استبدادی منجر شد .
در پیش گرفتن همان مسیر غربی منجر به دموکراسی لیبرالی در کشورهایی شده است که از غرب بسیار فاصله دارند. اما زمان و ترتیب دموکراتیزاسیون مهم است. اکثر کشورهای جهان سومی که خود را بلافاصله بعد از استقلال و در حالی که فقیر و بی ثبات بودند دموکراسی اعلام کردند، طی یک دهه کشورهایی دیکتاتوری شدند. همان گونه که محقق بزرگ دموکراسی در دانشگاه کلمبیا، جووانی سارتوری، در مورد مسیر گذر از لیبرالیسم قانون سالار به دموکراسی می گوید : این مسیر را نمی توان بر عکس پیمود .
حتی آن دسته از کشورهای اروپایی که با الگویی متفاوت از الگوی انگلو _ آمریکایی حرکت کردند، یعنی ابتدا قانون سالاری و سرمایه داری و پس از آن دموکراسی، در ایجاد دموکراسی لیبرالی موفقیت بسیار کمتری داشتند. برای اینکه معضلات ناشی از دموکراتیزاسیون زودهنگام را دریابیم ، می توانیم به قلب اروپا در اوایل قرن بیستم سفر کنیم ...
جهانى بودن روشنگرى در گفت وگو با « داريوش شايگان »
دموكراسى جديد تجمل نيست
حامد يوسفى
• از نظر شما چرا انديشه روشنگرى نمى توانست در جايى به جز اروپاى قرن هيجدهم پديد آيد و از آنجا پرتوفشانى كند (افكار جدايى خرد از ايمان، آزادى، رشد فرديت... در فرهنگ هاى ديگر هم پديد آمده اند)؟
همه اصالت غرب در همين نكته است كه اين جنبش بزرگ آزاديبخش، در فضايى بسيار محدود از اروپاى غربى، يعنى فرانسه، ايتاليا، آلمان و انگلستان زاده شده است. البته پيش زمينه هاى تاريخى و فرهنگى بسيار وجود داشته است. پيش از همه، مايلم به اين مسئله اشاره كنم كه غرب همواره با بحران دست به گريبان بوده، به خصوص در دو عرصه ميراث فرهنگى آن: ميراث يونانى _ رومى و ميراث يهودى _ مسيحى. هلموت پلسنر،۱ متفكر آلمانى بر اين باور است كه اين ميراث ها، تنش هايى آشتى ناپذير ايجاد كرده اند، زيرا انديشه حضور درونى كيهانى و استعلا، به نوعى سازگارى ناپذيرند. و اين سازش ناپذيرى به گفته او، تشكيل دهنده «اضطراب خلاقه» روح غربى، انگيزه نوآورى آن، گرايش آن به فرمول بندى آشكاراى مسائل، تمايل مقاومت ناپذير آن در برابر روشنگرى و سرانجام توجهش به آزادى در تحقيقات علمى است. هر آنچه در تمدن هاى بزرگ ديگر جهان مشاهده نمى شود، به رغم موفقيت هاى بزرگ آنها در زمينه هاى هنر و انديشه، تا جايى كه من مى دانم، به اين آستانه بحرانى نرسيده اند. ولى اين تنش خلاقه، مرحله به مرحله گسترش يافت و يك شبه به اوج بلوغ خود نرسيد. نمى توانم به طرح و تشريح همه مسائل بپردازم؛ بگذاريد چند مثال بياورم. در قرون وسطا، در نتيجه تفسير كمابيش غلط فيلسوف عرب _ اندلسى، ابن رشد، استادان فنون دانشگاه پاریس (يعنى ابن رشدى هاى لاتينى قرن هاى سيزدهم و چهاردهم ميلادى)، به موضوع حقيقت دوگانه رسيدند. يادآورى مى كنم كه يك حقيقت، از نظر الهيات ممكن است حقيقى و از نظر فلسفى غيرحقيقى باشد و برعكس. اين نخستين گسست بين علم و ايمان بود. و يكى از جانبداران اين انديشه، ژان دوژاندن، يار و دستيار مارسيل دوپادو، نظريه هايى آنقدر جسورانه ابراز كرد كه هيچ متفكر پيرو ولتر هم يقيناً قادر به انكار آن نبود. بارى در سده هفدهم نظام هاى بزرگ دكارت، اسپينوزا و ليبنيتس را داريم. از اين دوره با مقدمات روشنگرى روبه رو مى شويم كه آغاز عصر نقد است. جدايى عقل و دانش وحيانى امرى است كه با پى ير بل اتفاق افتاد و اثر عظيمش «فرهنگ تاريخى و انتقادى»۲ كه منبع بى پايانى بود براى بهره گيرى فيلسوفان سده هيجدهم، يعنى اصحاب دايره المعارف۳. به اين سبب است كه ديدرو، يادآورى مان مى كند كه دايره المعارف (اثر اساسى روشنگرى فرانسه) به خاطر تغيير شيوه عمومى انديشيدن خلق شد. از آن زمان، شرى كه مى بايست با آن جنگيد، نه بى خدايى كه بت پرستى، نه بى ايمانى كه خرافات بود. اكنون در پاسخ به اين سئوال كه سبب پيدايش اين شكست ها و شكاف ها چه بود و چرا بلوغ و رشد فرديت و ذهنيت از غرب ظهور كرد، پاسخ هاى بسيار وجود دارد. من شخصاً بر اين اعتقادم كه اين گسست معرفت شناختى، همه جنبه هاى نوظهور انقلاب روحى بزرگى را معرفى مى كرد و نماينده آن بود؛ مى خواهم تقريباً معتقد به جهشى فرهنگى شوم كه فقط در فضايى معين رخ داد: جهشى به نام عصر فرهنگى غرب. اينجا، در وجدان بشر، بد يا خوب، تحولى كيفى رخ داد كه بخش ديگر بشريت _ منظور همه تمدن هاى غيرغربى است _ تا پايان سده نوزدهم نسبت به آن بيگانه ماندند و طردش مى كردند و تنها در اين مقطع است كه اين تمدن ها، آغاز كردند به اينكه مسئله تاخير و عقب ماندگى خود را به طور جدى مطرح كنند.
مى خواهم در اينجا بر نكته اى تاكيد كنم . واكنش هاى عليه روشنگرى نخست از خود اروپا آغاز شد : نخست بايد به واكنش هاى آلمان اشاره كرد. طغيان آلمانى ها عليه برترى فرهنگ و زبان فرانسوى كه بر تمام اروپا غلبه داشت، جنبش رمانتيك معروف به Sturm und Drang را پديد آورد كه علت آن هم احساس آسيب خوردن و تحقير شدن غرور ملى شان بود. آلمانى ها در آغاز به تقليد از فرانسويان پرداختند، سپس عليه آنان سر برداشتند. همه نوابغ رمانتيك آلمانى مانند «سينگ»، شيلر، گوته و «هردر» در اين خيزش رهايى از استبداد فرهنگى فرانسه شركت داشتند و ضمن جست وجوى هويتى به ويژه آلمانى كه جهت درونگرايى داشت، شكسپير و لردبايرون و هنرمندان بزرگ رنسانس ايتاليايى را ترويج مى دادند. اين طرد روشنگرى، و فرانسه، كه مظهر آن شمرده مى شد، گاه گاه شكل تندروانه اى به خود مى گرفت، مثل مورد هامان.
از ديگر سو، تاكيد بر اين موضوع جالب است كه، چنان كه آيزايا برلين۴ به درستى تشخيص داده است، همين روحيه طغيان عليه غرب يك سده بعد «اسلاو دوستان» و نويسندگان بزرگ روسى مانند تولستوى و داستايوفسكى را تغذيه كرد. ملت روس براى نويسندگان خود، به ويژه داستايوفسكى قائل به رسالتى نجات بخش بود و او را «حامل خدا» مى دانست. البته آن غيظ و كينه آلمانى با گذشت زمان تخفيف كلى پيدا كرد. در اين مورد، كافى است مكالمات گوته سالخورده را با «اكرمان» بخوانيم تا موضوع را در يابيم. حكيم بزرگ وايمار، بينشى به كلى ديگرگون از دنيا دارد، از ادبيات جهانى۵ سخن مى گويد. ناسيوناليسم تنگ نظرانه را رد مى كند. وقتى از او پرسيده مى شود: چرا عليه اشغالگران فرانسوى اسلحه دست نگرفتيد؟ پاسخ مى دهد كه براى جنگيدن بايد از دشمن متنفر بود. «من از فرانسوى ها متنفر نبودم... من كه فقط انتخاب بين تمدن و توحش برايم وجود دارد چگونه مى توانستم از ملتى كه به فرهنگ مندترين هاى زمين تعلق دارد و من خود، شكل گيرى فكرى خويش را تا اندازه بسيار زيادى مديون آنم، متنفر باشم؟»
اين نكته، درسى است بس زيبا عليه احساسى كه در زمان ما نيز همه جا سر بر مى كشد و به شكل افراط گرايانه در قالب تاريك انديشى، توحش و تروريسم نوين ظاهر مى شود. از طرف ديگر موضوع طرد غرب كه برخى متفكران آلمانى و «اسلاو دوستان» روس را تا اين حد به خود مشغول كرد، بعدها از نيمه قرن بيستم به جهان سوم منتقل شد كه در آنجا هويت جويى و قوم مدارى ملهم از ضدفرهنگ دهه ۶۰ (ميلادى) پوششى از گوناگون ترين اشكال را به خود مى گيرد و با انقلاب اسلامى ايران، دست كم در كشورهاى اسلامى به سوى ايدئولوژيزه كردن سنت پيش مى رود.۶
• استنباط شما از جهانى بودن روشنگرى چگونه است ؟
جهانى بودن روشنگرى مسئله جدى تفسير و تعبير را مطرح مى كند. بعضى ها به اصول جهانى اصيل اين حقوق باور دارند، بعضى ديگر در عين پذيرفتن اين اصول دليلى متافيزيكى براى بنياد آن نمى بينند و سرانجام ديگران آن را تا حد پيش زمينه هايى ويژه يك فرهنگ خاص كاهش مى دهند. اينها اعتقاد نسبيت گرايان است؛ حقوق بشر هندو داريم، حقوق اسلامى و حتى آسيايى داريم و تعجبى هم ندارد. مگر در سال هاى هشتاد قرن بيستم ميلادى، سخن از ارزش هاى آسيايى در مورد اخلاق كار، سرمايه دارى و اقتصاد در ميان نبود؟ به ياد مى آورم سمينارى را كه دو سال پيش در مورد دموكراسى در تهران برپا شد و فيلسوف آمريكايى، ريچارد رورتى در آن شركت داشت. اين فيلسوف به عنوان مدافع نظريه «ضدبنيادمدارى» روشنگرى شناخته مى شد يعنى اينكه از نظر او اصول روشنگرى از ديدگاه هستى شناختى بر پايه خرد و علم قرار نداشت. به نظر وى فيلسوفان روشنگرى كه در انديشه مورد ترديد قرار دادن اقتدار كليسا بودند و نمى توانستند پيشينه هايى تاريخى بدين منظور پيدا كنند مايوس از يافتن هدف و مصلحت به عنوان اصل بنيادى روشنگرى دست به دامان خرد شدند. با اين حال در جريان مباحثاتى كه پيش آمد رورتى پذيرفت كه در نبود اصول جهانى مى بايست نيازهاى جهانى وجود داشته باشد. من كه در اين سمينار شركت كرده بودم به عنوان موضع خود گفتم كه من اصلاً نمى دانم «بنيادمدار» هستم يا «ضدبنيادمدار» شايد نماينده برخورد سازش ناپذير آنها هستم. و براى نتيجه گيرى مشاركت خود افزودم كه موضوع پايه و بنياد اهميتى ندارد، انديشه هايى كه در دموكراسى هاى جديد تجلى دارد ديگر در دوران ما جنبه تجملى ندارد بلكه ضرورتى است كمابيش حياتى به اين دليل ساده كه رژيم هاى خودكامه يا خودمحور چه در سطح انسانى و چه اقتصادى بسيار گران تمام مى شود. حمايت از اين رژيم ها جز به بهاى خسارتى بزرگ براى انسان و اسراف بى ملاحظه منابع يك كشور تمام نمى شود. به ويژه از آنجا كه رژيم هاى غيردموكراتيك شهروندانى منفعل و نامسئول توليد مى كنند كه مى كوشند به هر قيمت كه شده بر جا بمانند. در اين گونه جوامع راكد موجودات انسانى به غريزه «گله اى» خود و بگويم بدوى ترين غرايز رجعت مى كنند بدون اينكه به حقوق خود آگاه باشند. انسانى كه حقوقى نداشته باشد مسئوليت هم نخواهد داشت و مسئوليت كه نباشد مشاركتى در جهت منافع عمومى هم در ميان نخواهد بود، برعكس، انسان به موجودى خرابكار بالقوه و در آستانه شورش بدل خواهد شد. ايستايى عمومى يا بى حركتى گروهى، به فلج همه دستگاه ها منجر مى شود و سپس گرايش قضا و قدرى پيش مى آيد. اعتقاد به جبر و قضا و قدر بخشى از فرهنگ شرقى ما است اما نبود آزادى، اين گرايش زيان آور را دوچندان شدت مى بخشد. امروزه به دليل عرفى شدن انديشه مشيت الهى نظريه توطئه جانشين احكام عالم غيب و تقدير شده است. به نظر من تمدن هاى غيرغربى مى توانند از اصول روشنگرى در سه سطح بهره مند شوند: سطح سياسى تفكيك قوا كه به نظر «منتسكيو» براى جلوگيرى از استبداد قوا ارزش اساسى دارد؛ سطح قضايى براى دفاع از حقوق طبيعى و بنيادى بشر مثلاً از جمله اصل برائت و سرانجام در سطح معرفت شناختى، روشنگرى براى ظهور و بروز انديشه هاى انتقادى جنبه اساسى دارد. به ياد بياوريم كه «پى ير بل» مى گفت: «مى توان اعتقاد داشت كه موانع يك نقد خوب، بيشتر از آنكه ناشى از خالى بودن ذهن باشد، نتيجه انباشته بودن آن از پيش داورى ها است.»
بگذاريد چند كلمه اى درباره نسبيت فرهنگى بگويم. اين فكر جذاب از بسيارى جنبه ها در حكم شمشيرى دودم است: از سويى بخشنده و سيراب كننده است زيرا افق هاى جديدى براى پذيرش انديشه ديگرى در تمام ويژگى ها مى گشايد؛ اما از سوى ديگر خود مانعى به شمار مى رود
دموكراسى جديد تجمل نيست
زيرا به هرگونه لغزشى، به انقباض، به خودمحورى انزواجويانه امكان مى دهد و اينها در درازمدت به چيزى مى انجامد كه «هارولد بلوم» آمريكايى آن را «مكتب كينه توزى» مى خواند.
• چه شده است كه، براى مثال، تمدن بزرگى مانند تمدن ايران ( و هيچ تمدن ديگرى در ميان درخشان ترين ها ) نتوانست درخشش غرب مدرن را داشته باشد ؟
در تمدن هاى غيرغربى (با استثناهاى مهمى به خصوص در آسياى جنوب شرقى) حافظه و خاطره جمعى در همه سطوح ادراكى چندان فعال است كه افراد تقريباً در اقيانوسى از ايده هاى پيشين، تصاوير مثالى، نمونه هاى اساطيرى و رفتارهاى اقتباسى و تقليدى، غوطه ورند. اين تمدن ها به دشوارى بسيار مى توانند شكل نو پيدا كنند، نمى توانند خود را از تصاوير ذهنى خويش رها سازند، يا ميراث هاى پايدارى كه همچون حفره هايى سياه همه نيروهاى خلاقه و جسارت پشت سر گذاشتن تابوهاى مزاحم آنان را بلعيده است خلاص كنند. البته من بى ترديد اندكى اغراق كاريكاتورى كرده ام، چرا كه تمدن هاى سنتى جز در اذهان و موهومات برخى دريغ مندان گذشته، وجود ندارد. زيرا همه تمدن هاى دنيا _ از بدوى ترين تا مفصل ترين _ به دست امواج پى درپى مدرنيته آسيب ديده است.
مسئله اين است كه دريابيم اكنون آنها از نظر تاريخى در كجا وجود دارند. اما با قبول اين مطلب، غيورترين اين تمدن ها، دستخوش و همان وسوسه اى شده اند كه سيوران Cioran آن را «بت ستايى آغازين» مى نامد، زيرا عصر طلايى در پشت سر است، در زمان اسطوره هاى بنيادين و نه در پيش رويمان، همچون دورنمايى كه رو به آينده گشوده شود. مثال ملموسى بياوريم، «ژوزف نيدهام» كارشناس بزرگ علم چين، كه ستايشگر بى حد و حصر دستاوردهاى علوم چينى است در اين مورد نظرى قطعى دارد. به نظر او علوم جديد روى سه ستون استوار است: بينش رياضى جهان، تحليل هندسى فضا و تعميم الگوى مكانيك. اما چينيان، به رغم اكتشاف هاى بزرگ خود، هرگز به اين جهش كوانتومى دست نيافتند و اين اتفاق درخور اعتنا است، زيرا اين بينش جديد، در همه زمينه ها واكنش هايى زنجيره اى پديد مى آورد كه نگاه انسان مدرن را سراپا ديگرگون مى كند؛ نگاه و بينشى كه، چنانكه پيشتر اشاره كردم، تمدن هاى ديگر نسبت به آن تا نيمه دوم سده نوزدهم مقاومت نشان دادند.
• امروزه چه چيزى در موضوع انديشه جهانى شدن، يا ارزش هاى جهانى، مسئله ايجاد مى كند؟
به نظر من ترس از دست دادن هويت؛ منتها بايد به درستى دانست كه منظور از هويت چيست، زيرا در دنيايى اين سان مرتبط به هم، هويت ها هر چه بيشتر متكثر مى شوند. من در كتاب خود، «نگاه شكسته»، كوشيده ام «اسكيزوفرنى» فرهنگى تمدن هاى غيرغربى، ميدان انحراف تغيير شكل دهنده داورى ها، ارزيابى آنها از واقعيت و تابوهاى سرسخت سر راه آنها را توضيح دهم. به نظر من هر هويت انحصارى نافى غير، هر مقاومتى در برابر دستاوردهاى روشنگرى، هر چه بوده باشد، جست وجوى مذبوحانه اصالت اوليه است. اين هويت آ ئينه اى است كه مى فريبد و افسون مى كند. آيا با پوشاندن واقعيت، فرد از چاله به چاه سكون و تاريك انديشى نمى افتد و تاريك انديشى آستانه توهم است. از سوى ديگر به نظر من، با طرد دستاوردهاى روشنگرى يعنى به طور كلى مدرنيته در معناى وسيع خود، هويتى جديد را كه در جزء لاينفك ما شده است؟ گاه حتى ناآگاهانه، واپس مى زنيم. زيرا هر چه بكنيم، مثلاً مقاومت يا كتمان در برابر اين شيوه جديد هستى كه روابط ما با دنياى معاصر خواهد بود، ناآگاهانه آن را در خود جذب كرده ايم. اين چيزى است كه من «غربى شدن ناآگاهانه» مى خوانم.۷ اما بهتر است كه اكنون، نسبت به اين امر آگاه باشيم تا از اين دوراهى فلج كننده خارج شويم. اما چرا؟ زيرا اين هويت مدرن، تنها همين هويت است كه از قدرت و ظرفيت انتقادى برخوردار است و به طور پارادوكسى، مى تواند سطوح «باستانى تر» آگاهى را برجسته و عمده سازد و فضايى وجودى در دنياى متكثر و تكه تكه شده ما برايشان فراهم سازد.
• آيا جهانى بودن ارزش ها كه حرفش را مى زنيم، لزوماً قوم مدار است، يعنى معتقد به اعتبار يك قوم به خصوص است ؟
نه ! و همه مسئله هم در همين جا است. مثلاً در دهه ۹۰ قرن ميلادى گذشته در ايالات متحده طرفداران افراطى چندگانگى فرهنگى حمله اى بى نظم و سامان به روشنگرى كرده و آن را مرادف با اروپامدارى دانستند. آنان تحت تاثير جريان هاى جهان سومى، ماركسيستى و ساختارشكن و خلاصه همه سازوكار ويرانگرى، نخست حمله را از طريق كوچك جلوه دادن تاثير تعيين كننده دولت مدرن ايالات متحد در آمريكا انجام دادند. بعد از طرح چهره اى اهريمنى از غرب و تقصير همه مصيبت هاى جهان را بر دوش آن نهادن، درصدد برآمدند با توصيه يك نظام چندمركزى، قدرت را از مركز به پيرامون برانند. اما اين چند مركزيت، عملى نمى شد، مگر آنكه قواعد دموكراسى رعايت مى شد، وگرنه كار به جنگ اقوام و مذهب ها مى كشيد. طرفداران افراطى چندگانگى فرهنگى، به اين ترتيب يك نوع نژادپرستى وارونه را برانگيختند. اينان با اعمال افراط گرانه خويش، آثارى واژگونه و نابهنجار پديد آوردند. به جاى آنكه حقوق ويژه درخور شناخت را برقرار كنند، به سمت توهمات هذيانى روى آوردند كه غالباً در آن اسطوره با واقعيت اشتباه مى شد. مثلاً آفريقامداران در اين قلمرو، به نوعى اسطوره زدگى وهم آلود رسيدند.
• گفتار جهانى اشاعه يافته به وسيله غرب، به چه كار مى آيد؟ اگر حكم آن «حمام عمومى» را دارد كه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم تمامى دنيا در آن خود را مى شويد، آيا خطر اين را ندارد كه تنها روكشى براق باشد ؟
چرا. شما در اصل حق داريد. انديشه هاى روشنگرى به واقع لايه بسيار نازكى است كه به هر صورتى كه هست تمدن جهانى ما را مى پوشاند. هر لحظه ممكن است زير تاثير يك آتشفشان نامنتظر منفجر شوند. كافى است كه غول از بطرى خارج شود. در دهه سى قرن گذشته (ميلادى)، اين واقعه در دل همين اروپا ديده شد. توحش هرگز به طور قطعى از زمين رخت برنبسته است، بلكه در كمين فرصت مناسبى است كه همچون ديوى سر برآورد و «واسلاو هاول»۸ مى گويد كه ما در تمدنى يگانه به سر مى بريم، ولى اين تمدن روكش براق بسيار جديدى است كه شكستگى هاى هراس آورى را مى پوشاند. «روزها با آمارها چشم بندى مى كنيم و شب ها با رمالان مشورت مى كنيم.»۹ گويى وجدان ما كه در افكار شخصى سنگين مان لنگر انداخته است، نمى تواند به هوش و عقل مان ملحق شود. «فرويد» نيز هنگامى كه در درد تمدن لايه هاى روح را با طبقه هاى باستان شناختى شهر رم مقايسه مى كند، از اين موضوع در منافذ پنهان روان انسان، پرده برمى گيرد. متاسفانه در زير اين روكش براق، يك انسان ساحر (homo magus) يك هيتلر، يك استالين، يك پول پوت نهان است. جز اين چگونه مى توان سبعيت جنايتكارانه قرن بيستم، خودكشى هاى گروهى اروپائيان در دو جنگ جهانى كه منجر به فروپاشى همه امپراتورى ها و ويرانى اساسى ترين ارزش هاى انسانيت شد و شايستگى هاى بشرى را تا به سطح جاهلانه ترين بهيميت ها تنزل داد تشريح كرد. با اين حال چنين حس مى شود كه بشر نتايجى از تاريخ خود نگرفته است. كانون هاى بزرگ بحران كه سده بيستم را تهديد مى كرد، در سحرگاه اين دوره نو، دوره اى كه با پيش درآمدهاى شومى آغاز شد، به جاهاى ديگرى تغيير مكان داده است. به نظر من ترز «ترز دلپش» در كتاب اخير خود توحش جديد، بازگشت به بربريت در سده بيست و يكم ،۱۰ را به خوبى نشان مى دهد كه بحران هايى درآينده و حتى در آينده نزديك، انتظارمان را مى كشد. كانون هاى جديد بحران عبارتند از خاورميانه، كره شمالى، تايوان و به خصوص چين.
• امپرياليست هايى را كه از لشكركشى بناپارت به مصر تا تحقق استعمار پديد آمد، به ادعاى جهانى بودن روشنگرى نسبت داده اند. در اين مورد چه نظرى داريد ؟
به نظر من توسعه غرب و استعمار، در حقيقت در توسعه بى سابقه غرب در تاريخ بشريت، پيشاپيش مقدر بوده است. «كلود لوى _ استروس» در جايى (تصور مى كنم در نژاد و تاريخ) نوشته است كه بشريت دو انقلاب بزرگ را از سر گذرانده است، نئوليتيك (دوره نوسنگى) و انقلاب صنعتى كه واكنش هايى زنجيره اى در همه زمينه هاى زندگى ايجاد كرد؛ انقلابى كه چنانكه مى دانيم نتيجه اجتناب ناپذير ظهور روح علمى بود. از آن زمان، رويدادها با ريتمى شتاب آميز از زمان گشايش راه هاى دريايى، زنجيره وار اتفاق افتادند. آنچه «فرنان برودل» مى نماياند، تغيير مراكز ثقل «اقتصاد - جهان» (Weltwirschaft) از سده چهاردهم ميلادى تا سده هيجدهم از ونيز تا آنورس و آمستردام بوده است. بين ۱۷۸۰ تا ،۱۸۱۵ مركز اقتصاد - جهان، لندن بود، اما از ۱۹۲۹ اين مركز به آن سوى اقيانوس اطلس، يعنى به نيويورك منتقل شد.۱۱
در مورد ضربه هاى وارد بر دنياى اسلام يا حتى تمدن هاى ديگر، لشكركشى ناپلئون به مصر به عنوان نماد شناخته مى شود. با اين حال بايد پذيرفت كه رنسانس، اصلاح دينى و روشنگرى براى امپراتورى عثمانى و در نتيجه براى تمام جهان اسلام، كاملاً ناشناخته بود. نتايج اين ناشناختگى، سه ضربه اى بود كه بر امپراتورى عثمانى وارد شد و شكست هايى ناشى از آنها را هم در پى داشت. شكست عثمانى ها در برابر روسيه در ۱۷۷۴ كه آنها را وادار به دادن امتيازاتى ارضى، سياسى و تجارتى به روس ها كرد و به دنبال آن هم روسيه در ۱۷۸۰ شبه جزيره كريمه را به خاك خود منضم كرد و سرانجام در ۱۷۹۸ لشكركشى بناپارت به مصر پيش آمد كه به نظر «برنارد لوئيس» نتايجى اساسى و مهم ايجاد كرد. زيرا بناپارت ايدئولوژى لائيك يا عرفى خنثى از نظر مذهبى را آورد. اگر واژگونى هاى فرهنگى مانند رنسانس و رفرم دينى، پيامدها و حواشى كمابيش مسيحى در شكل بيان خود داشتند، ايدئولوژى جديد برخاسته از انقلاب فرانسه، صريحاً جنبه غيرمذهبى داشت. «مسلمان ها، در اين گونه ايدئولوژى هاى لائيك مى توانستند حتى طلسمى پيدا كنند كه اسرار دانش و پيشرفت غرب را برايشان بگشايد بى آنكه شيوه زندگى و سنت آنها را با خطر روبه رو كند.» با وجود اين باز يك قرن ديگر انتظار لازم بود تا دنياى اسلامى حقيقتاً متوجه وخامت مسئله شود، از همين روست كه دوره موسوم به «نهضت يا تجديدحيات» پديد آمد كه روشن بين ترين متفكران اسلام در آن دوره متوجه تاخير تاريخى شدند و صحبت از موضوعاتى چون «تاخر» و «جمود» مطرح شد. مرحله نخست اين دوره تجديد حيات يا نهضت به عقيده آركون، از پايان سده نوزدهم تا ۱۹۵۰ بوده و مرحله دوم، معروف به دوره انقلابات (ثوره)، هنوز ادامه دارد و بسامدهاى بزرگى در جهان اسلام پديد آورده است.»
• ديدرو در ميان فيلسوفان روشنگرى كسى است كه شما بيش از همه از او سخن مى گوييد، چرا؟
ابتدا بگذاريد بگويم كه من ستايشگر جدى سده هيجدهم و جريان روشنگرى فرانسه هستم. به نظر من، اين دوره عصرى است بسيار غنى از نظر افكار، بسيار نوآورنده، و به علاوه، داراى ظرافت و سبكى روح؛ به عبارت ديگر، عصرى است پيش - ايدئولوژيك۱۲ كه نظير و معادل آن در سده هاى بعدى كه شاهد زيرورو شدن هاى بزرگ، انقلاب ها و ايدئولوژى هاى مستبدانه بود ديده نمى شود. «ولتر» [در اين عصر] بى گمان، نماينده نمونه نوعى۱۳ فيلسوفان روشنگرى بود. او برترين متفكر قرن خود بود؛ به همه بزرگان زمان از فردريك پروس گرفته تا كاترين كبير روسيه دسترس داشت. مدت پنجاه سال، استاد بلامنازع ادبيات اروپا بود. من در دوران جوانى، همه آثار او را كه بين ۸۰ تا ۱۰۰ جلد مى شد در اختيار داشتم، همه صحافى شده با جلد چرمى و چاپ قرن هيجدهم. به ياد دارم كه وقتى مى خواستم سرگرم شوم، بخشى از فرهنگ فلسفى يا سده لويى چهاردهم يا تاريخ شارل دوازدهم و يا مكاتبات و رمان هاى او را مى خواندم. برايم لذتى حقيقى بود. خلاصه هيچ گاه از او خسته نمى شدم. بدبختانه اين مجموعه زيبا را در جريان يك آتش سوزى كه در ۱۳۴۳ در تهران، كتابخانه ام را از بين برد، از دست دادم. از آن زمان تاكنون دريغ آنها را دارم. به نظر من «چارلز دانتزيگ» كه در فرهنگ خودمدار ادبيات فرانسوى۱۴ مى گفت ولتر يكى از نويسندگان فرانسوى است كه درباره او بسيار بد داورى شده است، حق داشته است. «نويسنده اى كه همپاى ويكتور هوگو بيشترين ميزان كتاب از او به چاپ رسيده است فقط روى ۳/۳۳درصد از آثارش مورد قضاوت قرار گرفته است.» اين نكته مرا به فكر وامى دارد كه گوته براى ولتر چه جايگاه ممتازى قائل بود آنجا كه در مصاحبه خود با اكرمان مى گويد مردم اهميتى را كه ولتر در دوران جوانى اش داشت باور ندارند، و وى هزينه گزافى براى دفاع از خود در مقابل او متحمل شده تا استقلال خود را به دست آورد و ارتباط خود با طبيعت را بازيابد. با اين حال به نظر من شگفت ترين و برجسته ترين نمايندگان روشنگرى فرانسه، «ديدرو» و «ماركى دوساد» هستند، زيرا معرف دو چهره بازيگوش و ظلمانى روشنگرى شمرده مى شوند. ديدرو ما را به يك هنر تركيبى فرامى خواند. به اين سبب است كه «اليزابت فونتونه» در كتاب ديد رو يا ماترياليسم افسون شده نشان مى دهد كه وى يك استراتژى حقيقى تمايز را به كار گرفته است. چهره هاى بزرگ نوشته هاى وى، راهبه، برادرزاده رامو، كورهاى مادرزاد، كر و لال ها، ژاك قضا و قدرى، به نوعى پايه ادعاى سوژه غربى را به عنوان قطب حاكم بر معرفت از بن قطع مى كنند. به عبارتى ديگر ديد رو استبداد گفتار غالب را از طريق ذوب و درهم آميختن همه انواع خنثى و قطع مى كند. او يك استراتژى ويرانگرى براى سست كردن نظم متحجر شده و اين پنج گونه بيان را به كار مى گيرد: سياسى، متافيزيكى، مذهبى، اخلاقى و رياضى. در حقيقت او مى خواهد از تفكر بازنمايى بگذرد تا به نمايش تقارن حالت هاى روح بپردازد، كه ايده «با بيست دهان سخن گفتن» از همين جاست. اين رفتار به اصطلاح «پست مدرن» است كه مرا تا اين حد مجذوب او كرده و دريافته ام كه در حال حاضر هم ستايشگرانى چون «روژه كنف» و ميلان كوندرا و «كارلوس فوئنتس» دارد و پيش از اينها هم آلمانيان در قرن هيجدهم هم چون شيلر و گوته ستاينده اش بوده اند.
پى نوشت ها:
۱- Helmut Plessner. زUber die Beziehung der Zeit zum Todeس in Mensch und Zeit, Eranos jahrbuch, Zurich, 1951, pp. 360-1.
۲- Dictionnaire historique et critique (1695).
۳- Encyclopeَdie
۴- The crooked Timber of Humanity, Princeton University Press, 1990, pp.219-30
۵- Weltliteratur
۶- Quَest-ce quَure revolution religieuse, Allin Michel, Paris 1990.
۷ _ Ibid
۸ _ نويسنده و رئيس جمهورى چك
۹ _ Il est permis, dصespeصrer, Calman Levy, Paris 1997, pp. 16 et ۶۰.
۱۰ - Theصresصe Delpech Lشensauvagement, Le retour de la barbarie au xxle sieَcle.
۱۱- Fernand Braudel, La Dynamique du capitalisme, Artaud, Paris, 1985, pp.91 et 107.
۱۲- pre-َ deَologique.
۱۳- Prototype.
۱۴ - Dicionnaire eَgoiste de la litterature francaise.
(منبع : شرق – ترجمه از فرانسه به فارسی : جمشید ارجمند)
برگرفته از : هفته نامۀ « فرهنگ » ونکوور - کانادا
به دوستِ همه فن حریف و آزاده ، « صبا » ی عزیز اعلی الله تعالی مقامه ،
السلام علیکم و رحمته الله و برکاته .
به ارتباط پاسخ آن عزیز در مطلب قبلی :
یاد آور میشوم که :
« تمدن یا civilization » با « تجدّد یا modernization » از هم متفاوت اند البته . این توضیح را آوردم چون در جایی فرموده اید که :
« .. زرق و برق تمدن غرب چشمان ما را خیره کرده است ... » .
اگر منظور شما از غرب ، آمریکا باشد ، میبایست گفت : نوآوری و تجدد ، و اگر منظور ما تمدن اروپایی باشد ، بایست گفت : آری نبایست مدنیت اروپا را به هیچ گرفت .
رخصت میخواهم که از حکیم بزرگ وایمار ، بگویم که بینشی به کلی دیگر گون از دنیا دارد و ناسیونالیسم تنگ نظرانه را رد می کند . وقتی از او پرسیده شد :
چرا علیه اشغالگران فرانسوی اسلحه بدست نگرفتید ؟ پاسخ داد که :
« برای جنگیدن باید از دشمن متنفر بود . من از فرانسوی ها متنفر نبودم . من که فقط انتخاب بین تمدن و توحش برایم وجود دارد ، چگونه می توانستم از ملتی که به فرهنگ مندترین های زمین تعلق دارد و من خود شکل گیری فکری خویش را تا اندازۀ بسیار زیاد مدیون آنم ، متنفر باشم ؟ »
این نکته درسی است بس عظیم علیه احساسی که در زمان ما نیز همه جا سر بر می کشد و به شکل افراط گرایانه در قالب تاریک اندیشی ، توحش و تروریزم نوین ظاهر می شود .
باری فرموده بودید :
« ... تمدن اسلامی به اعتراف مستشرقان و نظریه پردازان غربی سر منشاء درونی دارد و آن علم دوستی این دین است ... » لا حول ولا قوته الا بالله العلی العظیم .
نمونۀ این علم دوستی خلفای دین را در همان صدر اسلام دیدیم که امر فرمودند که :
کتابِ قران ما را بس ، همه کتابهای کتابخانه های کشور های مفتوحه را بسوزانند ...
و دیدیم که :
آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند .
لطفا از شیخ شهاب الدین سهروردی و زکریای رازی بپرسید ...
ازین بیداد گر خون بجوش آید ، عجب مدار .
و اما این که :
« ... در بارۀ اسلام نیز این واقعیت تاریخی است که هم تمدن بالنده داشته است و هم آن تمدن خمیر مایۀ تمدن امروزی غرب بوده است ... » بایست گفت که :
با دریغ این « خمیر مایه » بسیار زیاد فطیر بوده است .
می شود پردۀ چشمم پر کاهی گاهی
دیده ام هردو جهان را به نگاهی گاهی
جادۀ عشق بسی دور و دراز است ولی
طی شود جادۀ صد ساله به آهی گاهی
در طلب کوش و مده دامن امید ز دست
دولتی هست که یابی سر راهی گاهی
اقبال لاهوری .
نهنگی بچۀ خود را چه خوش گفت :
به دین ما حرام آمد کرانه
به موج آویز و از ساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه
والعاقبة بالعافیه .
با محبت .

محضر صاحب نظر ....
چون است که برمن زدی از لطف سر امروز
خورشید مگر سرزده از باختر امروز
گم کرده ای ، ای دلبر شیرین حرکت راه
یا راه نبردی برای دگر امروز
عزم سفرم بود ولی منصرفم کرد
این لطف بجای تو زفکر سفر امروز
صد بار خبر کردی و رویی ننمودی
اقبال من آورد ترا بی خبر امروز
یک روز به یک عمر چنین موهبتی هست
بگذار به بندم به رخ خلق در امروز
بیدادگری های تو زان روی کشیدم
تا داد ستانم زتو بیدادگر امروز
حیف از تو که هم صحبتِ کوته نظرانی
بنشین و ببین محضر صاحب نظر امروز
بنشین که بنوشیم می تلخ به افراط
کاز فیض لبت خانه پر است از شکر امروز
خفته گان جهل ....
مردمی از مردم دنیادار میخواهی مخواه
نوش جانپرور زنیش مار میخواهی مخواه
راه سرمنزل زغولِ راه میخواهی مپرس
راهزن را کاروان سالار میخواهی مخواه
ترک کج رفتاری از خرچنگ می خواهی مجوی
راستی از چرخ کج رفتار میخواهی مخواه
مست دنیا را به دل هوشیار میخواهی مخوان
خفته گانِ جهل را بیدار میخواهی مخواه
دفتر زهد از ریا شیرازه می بندی مبند
روزه را از خون خلق افطار میخواهی مخواه
دامنِ پندار ....
آمد زدرم خنده بلب ، بوسه طلب مست
دردامنِ پندار منِ می زده بنشست
لبهاش شراب سخن عشق فروریخت
بر اشکِ نیازم ره دیوانه گری بست
آن ترک ستم کیش که ترک دل ما گفت
باز آمد و هر عهد که بستم همه بشکست
گفتم : که دگر در سرمن شور غمت نیست
در چشم من آویخت نگاهش که ببین هست
گفتم : بخدا سینه ام از عشق تو خالیست
وان رشتۀ پیوند من و زلف تو بکسست
خندید و از آن چشمۀ خورشید شرر ریخت
دل ذره صفت باز به آن سلسله پیوست
او کودکِ خود خواه زمانست و عجب نیست
گر « لعبتم » و در کف او میروم از دست
لعبت والا .
مادر ....
نصرت رحمانی .
مادر منشین چشم به ره بر گذر امشب
بر خانۀ پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیارام و مکن فکر پسر را
بر حلقۀ این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز بگو : او به کجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیقیست
تا بستر من را سر ایوان نکشاید
فانوس به درگاه میاویز ! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
پیراهن من را به در خانه بیاویز
تا مردم این شهر بدانند که بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
جز نغمۀ آزادی شعری نسرودم
اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
هر چند که کولی صفت از من برمیده است
او پاک چو دریاست تو ناپاک ندانش
گرگِ دهن آلوده و یوسف ندریده است
ب گونۀ او بوسه بزن عشق من او بود
یک لالۀ وحشی بنشان بر سر مویش
باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
۷۳۷ پایگاه نظامی یعنی یک امپراتوری جهانی*

با بیش از ۲.۵۰۰.۰۰۰ کارکنان در حال خدمت در سرتاسر کره زمین و پایگاه های نظامی گسترده در سراسر قاره ها ، زمان آن رسیده است تا با این حقیقت روبه رو شویم که دموکراسی امریکایی ما امپراتوری جهانی را بازتولید کرده است.
روزی روزگاری با شمارش مستعمره ها ، ردیابی گستره امپریالیسم مقدور بود. روایت مستعمره های آمریکایی، پایگاه های نظامیاش است و میتوان با پیگیری تغییرات سیاسی در جهان، هر چه بیشتر در باره رد پای بیش از همیشه فراگیر این امپراتوری و نظامیگری رشد یابنده همراه با آن آموخت.
هنوز تعیین اندازه یا ارزش واقعی پایگاه های امپراتوری آسان نیست. اسناد رسمی در دسترس عموم در این مورد هر چند آموزنده اما گمراه کننده اند . بنا به فهرست موجود در گزارش سالانه وزارت دفاع از دارایی واقعی خود، بین سال ۲۰۰۲ تا سال ۲۰۰۵ در سطح جهان از تاسیسات نظامی بهره برداری گسترده ای صورت گرفته است.
بنا به اطلاع منابع رسمی، جمع کل پایگاه های نظامی در کشورهای دیگر درسال ۲۰۰۵ ، ۷٣۷ پایگاه بوده است. بازتاب آرایش نظامی کلان در عراق و تعقیب استراتژی جنگ پیشگیرانۀ بوش، گرایش به ادامه کار و افزایش تعداد پایگاه های خارجی را بیشتر کرده است.
سی و هشت تاسیسات نظامی بزرگ و متوسط امریکایی، در سال ۲۰۰۵ در سراسر جهان توسعه یافته است – پایگاه های هوایی و دریایی بسیاری برای بمب افکن ها و ناوگان ها – که تقریبا برابر است با سی و شش پایگاه دریایی و پادگان نظامی بریتانیا در اوج امپراتوری آن در ۱٨۹٨. امپراتوری رم در اوج قدرت خود در سال ۱۱۷ پیش از میلاد، برای اداره متصرفات خود از بریتانیا تا مصر و از اسپانیا تا ارمنستان نیازمند سی و هفت پایگاه عمده بود. اتفاقا تعداد مطلوب دژها و استحکامات نظامی برای یک امپراتوری مشتاق غلبه بر جهان چیزی بین سی و پنج تا چهل است.
بوروکراتهای پنتاگون با استفاده از اطلاعات مالی سال ۲۰۰۵ ارزش پایگاه های نظامی خارجی را حداقل ۱۲۷ میلیارد دلار - قطعا رقمی بسیار پایین اما بیشتر از تولید ناخالص ملی بسیاری از کشورها- و ارزش تمام پایگاه های خارجی و داخلی را روی هم در حدود ۶۵٨.۱ میلیارد دلار برآورد کرده اند. (ارزش یک پایگاه به برآورد وزارت دفاع و هزینه ای که می توان جایگزین آن کرد بستگی دارد) فرماندهان عالی ارتش در طی سال مالی ۲۰۰۵، حدود ۱۹۶.۹۷۵ نفر پرسنل نظانی ، همراه با تقریبا همان تعداد از وابستگان و مقامات غیرنظامی وزارت دفاع، به اضافه ٨۱۴۲۵ مزدور محلی خارجی استخدام شده را در پایگاه های خارجی امریکا مستقر کرده اند.
تعداد کل پرسنل نظامی امریکا در سطح جهان در سال ۲۰۰۵، به انضمام افراد خانواده های مستقر آنها در محل خدمت ۱.٨۴۰.۰۶۲ نفر بود که از سوی ۴۷٣.٣۰۶ نفر از مستخدمین خدمات غیر نظامی وزارت دفاع و ۲۰٣.٣۲٨ اجیر محلی حمایت میشدند. بنا به گزارش پنتاگون ، پایگاه های نظامی خارجی دارای ٣۲.٣۲۷ آسایشگاه ،آشیانه هواپیما، بیمارستان، وسایر تاسیسات هستند که مالکیت آن متعلق به پنتاگون و ۱۶.۵۲۷ پایگاه دیگر نیز استیجاری بود. حجم ثبت شده این دارایی ها در فهرست دارایی که ۲.۷٨۱.۶۹٣ کیلومترمربع را در خارج و ۱۲۰.۶۷۹.۴٨۴ کیلومترمربع را در سطح جهان در بر می گیرد به راحتی پنتاگون را به یکی از بزرگترین ملاکین دنیا بدل میسازد .
این ارقام شگفت انگیز و بزرگ ، تمام پایگاه های واقعی در تصرف امریکا در سطح جهان را دربر نمیگیرد. گزارش وزارت دفاع در سال ۲۰۰۵ ناقص است. برای مثال از پادگان های موجود در کوزوو (یا صربستان، چون کوزوو در حال حاضر رسما یک استان است) که امروزه محل استقرار اردوگاه عظیم « بوند استیل » است و در سال ۱۹۹۹ساخته شد و از آن زمان توسط شرکت KBR(شرکتی تابع هالی برتون هوستون که قبلا بنامKellogg Brown & Root معروف بود) نگهداری می شود ، هیچ ذکری به میان نیامده است .
گزارش به همان شکل پایگاه های مستقر در افغانستان ، عراق (۱۰۶ پادگان از ماه می ۲۰۰۵)، اسرائیل، قرقیزستان، قطر، و ازبکستان را از قلم میاندازد ، حتی با وجود این که ارتش امریکا، بعد از ۱۱ سپتامبر، تاسیسات پایگاهی بزرگی را در خلیج فارس و منطقه آسیای مرکزی مستقر کرده است، در مقدمه گزارش طی یادداشتی از باب بهانه تراشی می نویسد که (این گزارش ) « تاسیسات تدارک دیده شده توسط سایر ملت ها در مناطق خارجی» را در بر نمی گیرد، گرچه این امر اکیدا حقیقت ندارد . گزارش همچنین ۲۰پایگاه ترکیه را که در مالکیت دولت ترکیه است ومشترکا با امریکا مورد استفاده قرار میگیرد شامل نمیشود. پنتاگون به از قلم انداختن بیش از ۵میلیارد دلار ارزش تاسیسات نظامی و جاسوسی خود در بریتانیا که مدت زیادی است که به راحتی به پایگاه نیروی هوایی پادشاهی تغییر قیافه داده است ادامه می دهد . اگر حساب بی غل و غشی در کار بود، حجم واقعی امپراتوری نظامی امریکا احتمالا می توانست بالای ۱۰۰۰ پایگاه مختلف خارجی باشد اما هیچکس – احتمالا نه حتی پنتاگون – تعداد واقعی را به طور یقین نمیداند.
در برخی موارد خود کشورهای خارجی برای مخفی نگه داشتن پایگاه های امریکایی خود از ترس خجالت آشکار شدن تبانی خود با امپریالیسم امریکا کوشیدهاند. به نظر میرسد پنتاگون در سایر نمونهها خواهان به وقت اضافه کشاندن ساخت تاسیسات هدف گیری شده برای غلبه بر منابع انرژی است ، یا خواهان حفظ شبکه ای از پایگاه های نظامی است که می توانند صرف نظر از تمایل هر دولت آینده عراقی ، عراق را زیر سلطه نگه دارند. دولت امریکا برای عدم افشای اطلاعات پایگاه هایی که امریکا برای استراق سمع در جوامع جهانی مورد استفاده قرار میدهد ، یا گسترش سلاح های هسته ای تلاش میکند، چنان که ویلیام آرکین، نویسنده معتبر در این زمینه می نویسد «این کشور از التزام به پیمان (N.P.T ) تجاوز کرده است». امریکا به بسیاری از متحدان نزدیک خود ، حتی در ناتو، درباره اهداف هسته ای خود دروغ می گوید. ده ها هزار سلاح هسته ای ، صدها پایگاه ها ، و یک دو جین کشتی ، و زیر دریایی در یک دنیای سری خاص ، بدون هیچ عقلانیت نظامی یا حتی توجیه «بازدارنده» نگهداری میشوند.
تنها محض نمونه ، یاد آور میشود که امریکا در پایگاه های مرزی اردن با عراق و سوریه بیش از پانصد نیروی نظامی دارد . (اردن در شکنجه زندانیانی که امریکا برای بازجویی به آنها تحویل می دهد با سیا همکاری می کند.) با این همه اردن به تاکید برعدم وجود قول و قرار خاص با امریکا ، عدم پایگاه وعدم حضور نظامی امریکا در اردن ادامه می دهد .
کشوراردن رسما دارای حق حاکمیت ملی است اما عملا یکی از اقمار امریکا است و حداقل تاکنون ۱۰سال از این وابستگی می گذرد. به همان ترتیب، قبل از عقب نشینی ازعربستان سعودی در سال ۲۰۰٣، بر حسب عادت انکار می کرد که ناوگان هوایی بزرگی از بمب افکن های B-۵۲ را در جده نگه میدارد چرا که دولت سعودی خواستار آن بود. مادامی که بوروکرات های ارتش بتوانند با اجرای فرهنگ راز داری به بقای خود ادامه دهند هیچ کس و از جمله نمایندگان منتخب مردم امریکا حجم واقعی دنیای پایگاهی امریکا را نخواهند دانست.
آرایش نظامی در داخل وخارج کشور در سال ۲۰۰۵ تغیرات قابل ملاحظه ای کرد. چنین استدلال می شد که علت این امر ، تاخیر طولانی در تغییر استراتژی برای حفظ سلطه جهانی و تعطیل کردن پایگاه های اضافی در کشور بوده است . اما به نظر می رسید در حقیقت بسیاری از تغییرات به طور عمده با اصرار دولت بوش درجهت تنبیه ملت ها ودولت های دموکراتیکی که از تلاش ها ی آنها در عراق حمایت نمی کردند ودر جهت پاداش به کسانی که از امریکا حمایت می کردند تدبیر شد. از این رو پایگاه ها ی داخل ایالات متحده امریکا به جنوب ، به کشورهایی با فرهنگ هایی که کریستین ساینس مانیتورآن هارا از شمال غربی ، غرب میانه شمالی ، یا سواحل آرام «بیشتر بسته به سنت های جنگی » می خواند منتقل گردید. به قول تاجری که درکارولینای شمالی: « ارتش درحال رفتن به جایی است که بیشترین طالب وارزش گذاری را دارد» .
البته به نوبه خود تغییرات در اطراف تصمیم پنتاگون مبنی بر بازگرداندن دوبخش از ارتش امریکا به وطن ، در مرحله اول از آلمان تاسال ۲۰۰۷یا ۲۰۰٨ که نخست نیروهای مسلح و در بخش اول سربازان را در بر میگرفت و در مرحله دوم یک تیپ ٣۵۰۰نفره از سربازان مستقردر کره جنوبی ( که در ۲۰۰۵ رسما به خانه جدید درفورت کارستون کلرادو رفته بود) هم روند استواری یافته است. مادامی که شورش عراق ادامه یابد نیروهای درگیر بیشتری درخارج خواهند ماند و برای آنها نه امکاناتی در وطن مهیا است ( ونه بودجه کافی برای بازگرداندن آنها تدارک شده است).
با این حال، دیر یا زود نزدیک به ۷۰.۰۰۰ سرباز و ۱۰۰.۰۰۰اعضای خانواده های آنها در داخل امریکا اسکان داده خواهند شد. سمت گیری «انتقال پایگاه ها » در سال ۲۰۰۵ درامریکا عملا در جهت اجرای برنامه تحکیم و توسعه پایگاهها با تزریق حجم عظیمی از پول وانتقال افراد به مناطق معدود گزینش شده بود .همزمان،
آن چه از تحکیم امپراتوری در خارج به گوش میرسد رشد انفجاری ساخت نوع جدیدی از پایگاه ها – بدون تامین ملزومات و تاسیسات عمومی مورد نیاز آنها - در بسیاری از مناطق پرتی است که ارتش امریکا هرگز قبل از این درآن جا حضور نداشته است .
پس از سرنگونی اتحاد شوروی در ۱۹۹۱، برای همه کسانی که در این باره گفتگو می کردند آشکار بود که قدرت متمرکز کلان ارتش امریکا در آلمان، ایتالیا، ژاپن و کره جنوبی ، به زمان زیادی برای مواجهه با تهدید های نظامی احتمالی دیگری نیازمند خواهد بود. آنها دیگر ناگزیر از جنگ های آتی با اتحاد شوروی یا هیچ کشور دیگری در هیچ جای دیگر دنیا نبودند.
دولت بوش (پدر) در ۱۹۹۱ می توانست حذف یا جابهجایی نیروهای اضافی ارتش را آغاز نماید ، دولت کلینتون برخی از پایگاه های آلمان همچون پایگا های حمایتی فولدا گپ راکه قبلا مسیر احتمالی تهاجم شوروی به اروپای غربی ارزیابی می شد تعطیل کرد. اما در آن سال ها هیچ عمل واقعی برای طرح تغییر وضع استراتژیک ارتش امریکا درخارج انجام نشد .
در پایان دهه ۱۹۹۰، نئو کنسرواتیوها تئوری های عظمت طلبانه خود براساس « تنها ابرقدرت» – از جمله عملیات نظامی پیشگیرانه وانحصاری یک جانبه ، گسترش دموکراسی با نوک سرنیزه ، جلوگیری از خیزش هر کشور یا بلوک کشورهای هم سطحی که قدرت چالش با برتری نظامی امریکا را داشته باشند، وتصویری از خاورمیانه ای که امریکا را از نظر نفت مورد تقاضا تامین نماید – را برای ترویج آشکار امپریالیسم گسترش دادند. یکی از مولفه های اصلی طرح مجلل آن ها باز گستری و ساده و موثر کردن ارتش بود. نخستین بنیاد منطقی آن، برنامه برای تغییراتی بود که نیروهای مسلح را به ارتشی سبک تر ، چابکتر و پیشرفته تبدیل نماید. گمان می رفت ، این امر بتواند وجوهی را آزاد نماید که می توان آن وجوه را برای حفظ نظم امپریالیستی سرمایه گذاری کرد.
اقداماتی که به « تغییر دفاعی » معروف شد در ابتدا با موج سواری آشکاری در اطراف کارزار دوران انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۰ آغاز شد.سپس ۱۱سپتامبر وجنگ در افغانستان وعراق پیش آمد. در اوت ۲۰۰۲ ، وقتی که برنامه نئو کان ها دوران اجرایی را آغاز کرد ، در مرحله اول و در راس همه الحاق سریع عراق به امپراتوری را در مرکز توجه قرار داد. در آن زمان ؛ رهبران پنتاگون به دلیل آن چه که درخشندگی و شکست ناپذیری ارتش امریکا در نظر گرفته می شد، که به نحوی در جنگ علیه طالبان والقاعده ثابت شده بود - یک استراتژی که در سراسرجنگ شهری افغانستان به کار گرفته شد و بر دستآوردهای جنگ سالاران شمال افغانستان واستفاده کلان از قدرت هوایی امریکا برای حمایت از پیشرفت به سوی کابل متکی بود- به وجه خطرناکی دچار اعتماد زیاده از حد شده بودند
در اوت ۲۰۰۲ دونالد رامسفلد وزیر دفاع از« استراتژی دفاعی۱-۲-۴-۱» خود برای ایجاد ارتشی قادر به مبارزه در دو جنگ هم زمان – در خاورمیانه و شمال غربی آسیا - بهعنوان جایگزین طرح دوران کلینتون پرده برداشت . حالا طراحان جنگی، به تدارک دفاعی امریکا در وضعیتی ناگزیر بودند که می بایست ساختمان و ترکیب نیروهای قدرتمند « تهاجم وحشت و اجبار» در چهار « منطقه بحرانی» : اروپا ، جنوب شرقی آسیا (کره جنوبی و ژاپن) ، آسیای شرقی (تنگه تایوان ) و خاورمیانه، به شکست تهاجم هم زمان در دو نقطه از این مناطق و « برد قطعی» (به مصداق تغییر رژیم یا اشغال) در یکی از این درگیری ها « هم زمان و با جایگزینی منتخب ما » قادر باشد ، آنچه که ویلیام .ام .آرکین ، تحلیل گر نظامی آن را این گونه تعبیر کرد « {با}گسترش نیروهای امریکایی... استراتژی جدید باید فراتر از تدارک واکنش احتمالی و همانند طرحی برای جنگ های پاک کننده در بخش های جدیدی از جهان قرائت شود».
ظاهرا پیروزی آسان سه هفته ای بر نیروهای صدام در بهار ۲۰۰٣ به تنهایی این طرح را مورد تاکید مجدد قرار داد.ارتش امریکا خود را خیلی عالی میپنداشت و تصور میکرد که می تواند تمام وظایف محوله به خود را به انجام رساند. سرنگونی رژیم بعثی در بغداد نیز رامسفلد وزیر دفاع را برای استفاده از « تغییر » در جهت تنبیه ملت هایی که در بهترین حالت نسبت به یک جانبه گرایی امریکا میانه رو بودند – آلمان، عربستان سعودی ،کره جنوبی و ترکیه – و تشویق کشورهایی که رهبران آن ها از عملیات آزادسازی عراق استقبال کرده بودند از جمله متحدین قدیمی همانند ژاپن و ایتالیا و البته کشورهای کمونیستی سابق چون لهستان ، رومانی، و بلغارستان جسور کرد. نتیجه حضور جهانی و استراتژی یک پارچه دست پخت وزارت دفاع، به طور غیر رسمی به «مرور تصویرجهانی» معروف شد.
پرزیدنت بوش برای اولین بارآن (عبارت) را در بیانیه ۲۱ نوامبر ۲۰۰٣ خود که در آن به « تحکیم تصویر جهانی» امریکا متعهد میشد ذکر کرد. او در سخنرانی ۱۶اوت ۲۰۰۴ خود در کنوانسیون سالانه کهنه سربازان جنگ های خارجی در سینسیناتی همان عبارت وجزئیات آن را تکرار کرد . چون نشانیهای ارایه شده از سوی بوش در سینسیناتی بخشی از کارزار تبلیغاتی انتخابات ریاست جمهوری بود، توضیحات او در آن زمان خیلی جدی گرفته نشد. در حالی که او اعلام می کرد که امریکا میتواند بین ۶۰ تا ۷۰ هزار نفر از سربازان خود در اروپا و آسیا را کاهش دهد، او به شنوندگان خود اطمینان داد که این کار میتواند طی یک دهه انجام شود-یعنی کاملا بعد از نوبت ریاست جمهوری او – و قول هایی داد که بیش از بیان استراتژی خیمه زدن برای سربازگیری به نظر می رسید.
«در طول دهه آینده، ما نیروی چابک و بسیار قابل انعطافی را مستقر خواهیم کرد که به معنای آن است که بسیاری از نیروهای ما اینجا در کشور مستقر خواهند بود و از این جا گسترش خواهند یافت. ما برخی از نیروها و امکاناتمان را به محل های جدیدی منتقل خواهیم کرد، چنان که به عکس العمل سریع برای برخورد با تهدید های غیر منتظره قادر باشند . این امر فشار روانی نیروها و خانواده های ارتشی ما را خواهد کاست... ببینید ، خدمتگزاران ما وقت بیشتری در جبهه های کشور ، و پیش بینی پذیری بیشتر و جابهجایی کمتری در یک رسته خواهند داشت . همسران ارتشی ما تغییر شغل کمتر، ثبات بیشتر، وقت زیادتری برای گذراندن با کودکان و خانواده هایشان در وطن خواهند داشت.»
با این حال برای اولین بار رامسفلد وزیر دفاع در ۲٣ سپتامبر ۲۰۰۴ جزئیات واقعی طرح را برای کمیته نیروهای مسلح سنا شرح داد.او با بزرگ نمایی ، آن را بهعنوان «بزرگترین بازسازی نیروهای جهانی امریکا از سال ۱۹۴۵» توصیف کرد. پس از او داگلاس فیت معاون وزیر دفاع آن عبارت را تکرار و اضافه کرد که «در طول جنگ سرد ما حساس بودیم که مخاطرات عمده و محل جنگهای احتمالی را بدانیم، از این رو توانستیم نیروها را درست همانجا مستقر کنیم. اکنون با خط مشی متفاوتی عمل میکنیم. ما به توان اجرای سریع تمام رشته های عملیات نظامی ، از پیکار تا حفظ صلح در هر جای دنیا نیازمندیم.»
اگر چه ممکن است این اظهارات به اندازه کافی پذیرفتنی باشد، اما در شرایطی، میدان مین گسترده دیپلماتیک و بوروکراتیکی را باز میکند که جنگ طلبان رامسفلد یقینا آن را ناچیز میشمارند. .به خاطر استقراردر مناطق جدید ،وزارت خارجه ودفاع باید با کشورهای صاحبخانه در مورد این چنین موضوعاتی تحت عنوان پیمانهای پایگاه نیرو گفتگو کنند،... علاوه بر این ، آن ها باید پروتکل های مورد نیاز بسیاری را همچون اجازه ورود هواپیماها وکشتیهای ما به سرزمین و منطقه هوایی خارجی و فصل ۹٨ پیمان ها راتکمیل کنندو به فصل ۹٨ قانون دادگاه جنایی بینالمللی رم ،که به کشورها اجازه معاف کردن شهروندان آمریکایی قلمروشان را از حوزه قضایی دادگاه جنایی بینالمللی میدهد رجوع نمایند.
حتی اگر اتحادیه اروپا به زور جلوگیری کند و این پیمان ها (پیمان مصونیت شهروندان امریکا)را غیر قانونی بنامد، باز هم عقد چنین پیمان مصونیتی با مصوبه ۲۰۰۲ حفاظت نیروهای وظیفه، از احکام کنگره است . هنوز سایر موافقت های ضروری که پیمان خدمات عبور ، تامین و انبار سوخت جت ، مهمات وغیره، شرایط اجاره املاک ، سطوح پشتیبانی دو جانبه سیاسی و اقتصادی با امریکا (به اصطلاح حمایت ملت- صاحبخانه)، مقدمات ترتیب آمورش و تمرین، (آیا فرود شبانه را مجاز می دانند؟ آیا اجازه تمرین تیراندازی جنگی را دارند؟)، و مسئولیت آلودگی محیط زیست را مد نظر دارد قابل کسب هستند.
زمانی که آمریکا بهعنوان فاتح یا ناجی نظامی در کشوری حضور ندارد، چنان که در آلمان، ژاپن و ایتالیای بعد از جنگ دوم جهانی و در کره جنوبی بعد از متارکه جنگ ۱۹۵٣ کره حضور داشت، تامین انواع پیمانها که به پنتاگون اجازه انجام هرکار دلخواهی را بدهد و ملت صاحبخانه را به تامین بخش اعظم هزینههای چنین کاری وادار نماید کار بسیار بسیار مشکلی است. وقتی که حضورمبتنی بر پیروزی نیست، ساختار پایگا ههای امپراتوری آمریکا تا حد زیادی شکننده به نظر میرسند.
منبع : زدنت.
** چالمرز جانسون رئیس موسسه تحقیقاتی سیاست ژاپن، سازمان تحقیقاتی غیر انتفاعی علاقمند به آموزش عمومی در باب ژاپن وروابط بین المللی با هدف صلح است.
* فصلی از کتاب آخرین روزهای جمهوری امریکا
نقل از فرهنگ توسعه
چالمرز جانسون - مترجم: د. جلیلی
به مردانِ تیز خشم ....
متن پیام وداع از طرف « دعا » دختر 17 سالۀ که در کردستان عراق سنگسار و لگد کوب شد تا جان داد و مرد .
امروز 23 روز از روزی که شما ، مردانِ فامیل ، همسایه ، دوستان و آشنایان مرا به خون کشیدید ، گذشت .
من روزی به شما سلام گفته بودم . نگاهتان کرده بودم ، نگاهی از سر لطف و همنوع دوستی .
برای بعضی از شما که به خانۀ ما آمد و رفت داشتید و دوستان برادر و پدرم بودید ، چای دم کرده بودم یا خانه را برای ورود تان آب و جارو کرده بودم . آشپزی را مادرم بهتر می کرد و من فقط کمک دستش بودم . تازه آشپزی با فقر مالی ما معنایی ندارد . شما هم میدانید وقتی از فقر و محرومیت حرف میزنم ، از چه میگویم ؟ همۀ ما با گوشت و پوست خود آن را حس کرده ایم .
آن روز 18 فروردین را میگویم ، وقتی با سنگ به صورتم می کوبیدید ، من فریاد نزدم ، فهمیدید که من حتی فریاد هم نزدم ؟
من از ترس فقط میلرزیدم و اندام نحیفم در انتظار ضربۀ بعدی به خود می پیچید ، درد ؟ درد را کمتر از ترس میفهمیدم ، وحشتِ تماشای شما مردانِ قوی و درشت با چهره های خشمگینتان از پایین ، مجالی برای حس درد برایم نمی گذاشت .
تنها دفاع من گذاشتن دستان کوچکم بر صورتم بود تا شما را نبینم و در تاریکی به آرامش دست یابم ، چه خیال باطلی !
راستی چرا اینقدر خشمگین بودید ؟ چرا از یکدیگر پیشی میگرفتید تا ضربۀ نثار من کنید ؟ من که مقاومتی نمیکردم ، حتی تکان هم نمیخوردم و شما با لگدهایتان مرا به یکدیگر حواله میدادید . بوی تعفن شما آزارم میداد . فرصتی برای گریه نیافتم هرچند درونم خون و آه بود و دردی بس عظیم .
فکر میکردم ای کاش هرچه زودتر ضربۀ جانم را بگیرد ، روز روزش زنده گیم لذتی نداشت ، چه رسد به امروز .
دلم میخواست هم خودم زودتر خلاص شوم و هم شما زودتر به خانه هایتان بروید ، سراغ زن و بچه هایتان ، و برای آنها از این همه جسارت و ایمان و ناموس پرستی خود بگویید تا زن و دخترانتان از وحشت حساب کار خود را بکنند و پسرانتان یاد بگیرند که « حفظ ناموس »
یعنی چه ؟
راستی زنان و دخترانتان کجا بودند ؟ خواهران و مادرم کجا بودند ؟ چرا هیچ کس برای من اشک نریخت ؟ چرا هیچکس خود را بر جثۀ ضعیف من نینداخت تا شما مرا راحت بگذارید ؟
برادرانم ، پدر ، کاکا ، ماما و ...
زخم های صورتم دارد آزارم میدهد ، کمرم ، شانه هایم و دلم درد دارند . هیکل کوچک من تاب لگد ها و مشت های شما را نداشت ، دیدید که بلاخره نفسم برای همیشه بند آمد . اما قتل من مدال افتخاری شد بر گردن شما !
نه ، حتی مدال افتخاری بر گردن آقای بوش و دولتِ مطلوبش در کردستانِ ما ...!
حتما امروز شما برادران و مردان دلیر برای گرفتن حق و حقوقتان به خیابان می آیید ، یا در سیمیناری یا جلسۀ شرکت میکنید . راستی ربط حق و حقوق شما با من چیست ؟ تکلیف حقِ نفس کشیدن و حیات من چه میشود ؟ حقی که در مشت های شماست .
من اما دیگر به کردستان بر نمی گردم . من نفرت را در چهرۀ شما نسبت به دختری 17 ساله و خونین دیدم . من همبسته گی شما را با محرومان دیدم . نه برادران ، من به کردستان بر نمی گردم . من از شما میترسم . من در درون شما چیزی به اندازه حیوان هم ندیدم . شقاوت وددمنشی شما را در هیچ حیوانی به همنوعش نمیتوان دید .
راستی هنوز جوابم را ندادید ، مادروخواهرانم ، خاله و عمه و زنان همسایه کجا بودند ؟ قابلۀ که 17 سال پیش مرا به جهان راهنمایی کرد و دعا نام نهاد ، کجا بود ؟ مگر اینان نمیدانستند که آنروز قرار است من به خاطر عشقی که از نظر این مردان ممنونع بود ، سنگسار و لگدکوب شوم تا مبادا دیگران هم یاد بگیرند و کم کم قدرت مطلق اینان شکاف بردارد ؟
اما خواهر و مادر و ... آنها کجا بودند ؟
و این سوال همیشه همراه من خواهد بود : خواهران ، مادر ، خاله و .... کجا بودند ؟
راستی در یک لحظه که چشمانم باز بود ، دهها تلفن موبایل در دستانتان دیدم که در خون غلطیدن مرا ضبط میکرد . برای چه ؟ به چه دردتان میخورد ؟ میخواهید به آنهایی که نتوانستند در این لذت سهیم شوند نشان دهید و صواب کنید ؟ یا دوباره ببینید و ارضأ شوید ؟ چقدر حقیرید شما ! شما خون و اشک مرا بر خاک دیدید و قلبتان نلرزید ، حتی به بی دفاعی من !
در یکی از اطلاعیه هایی که به مناسبت قتل من داده اند ، با حسن نیت از شجاعت من در گذار از « خط قرمز قوانین ارتجاع قرون وسطایی » حرف زده اند ! نه ، من نه جسارتی کردم و نه قهرمان بودم . من 17 ساله ، نحیف ، فقیر و یک دختر جوان بودم که عاشق شد . عادی مثل طلوع خورشید ، عادی مثل تولد و مرگ ...
اما شما چقدر حقیرید ! قهرمانانِ زنده ، رزمنده گانِ خشمگین ! شما آنقدر حقیرید که دسته جمعی بر سر من ریختید و عربده زنان بر من کوفتید و جانم را گرفتید !
من امروز دیگر نیستم ، اما شاید یکی از فیلم های موبایل هایتان که آنروز گرفتید ، روزنۀ به جهان دیگر یابد و در سرارسر جهان نماد کثافت و دشمنی مردسالاران و سالار مردان با زنان و دختران شود .
باشد که اشکی برایم ریخته شود ، هر چند بی فایده و دیر ! شاید که نوه های خاله هایم و یا خواهرانم و یا حتی 170 سالِ دیگر دخترانِ 17 ساله اش در میدانِ ده در دستان شما به خون کشیده نشوند و یا در پستوی خانه ها به آنها تجاوز نشود .
امروز داشتم به تظاهرات روز کارگر ، روز شما ، در سراسر جهان نگاه میکردم . میدانید ، من میتوانم به همه جا سر بزنم و تازه میفهمم که بر من چه گذشت ؟ در راه دخترکِ جوانی را که همسن و سال من بود دیدم ، که در خیابانِ یکی از شهرهای اروپا آکاردیون مینوازد و عابران برایش پول میریزند ، دخترک نه چادری داشت و نه برادر و یا پدرش همراهش بودند . او به مردم لبخند میزد ، به او حسرت خوردم . فکر کردم چرا من نتوانستم طعم چنین لحظاتی را بچشم و حتی از تصور چنین رفتاری به خود لرزیدم . آری ترس ، شریک و همراه همیشگی ما دختران است و ترس از غیرتِ برادر و پدر و شوهر و همسایه و مردانِ قبیله و دولت- مردان .
امروز که به خیابان میروید ، لحظۀ و فقط لحظۀ به دستان آغشته به خونتان نگاهی بیندازید ! خونِ من ، خونِ عاطفه ، خونِ حاتون و خون دهها و صدها زن دیگر در سراسر جهان . و از خود بپرسید : با دستانِ آلوده به خون دیگران آیا میشود جهانی دیگر ، جهانی عاری از فقر و بنده گی بنا کرد ؟
فراموش کردم که همه دستانتان خونی نیست ، برخی فقط تماشا کردید ، برخی عربده کشیدید و دیگران را بیشتر تحریک کردید ، مهربانترین تان تکه پوشی بر پای عریان من انداخت . مهربانی چه واژۀ غریبی است نزد شما !
اما درین سوی کرۀ خاک هم گشتم تا ببینم برادران دیگرتان با من چه میکنند ، نه خطابه ای بود و نه ابراز همدردی !
کاش این یگانه گی را میشکستید ، کاش باشند در میان شما کسانی که سکوت میشکنند و سنگ نمی اندازند و لگد و مشت نمیزنند .
من در جستجوی اینان در تمام جهان خواهم گشت .
روز همبسته گی شما مبارکتان باد !
اول ماه مه 2007 .
شادی امین .
خیزشِ زنانِ ایران در برابر نظام سنتی ....
کامپاین « یک میلیون امضاء » را که شنیده اید ؟ روز هشتم مارچ گردهمآیی زنان ایران ، با هجوم نیرو های امنیتی و با ضرب و شتم سرکوب شد . صد ها تن از زنانِ مارش کننده از پارک لاله ، روانۀ زندانها گردیدند و پنج نفر فعالان جمع آوری امضاء از جمله « ناهید کشاورز و محبوبۀ حسین زاده » گلبرگ های معصوم آن سرزمین را در پشت حصار های بلند زندان اوین افگندند . این واقعیتِ نو ، به جنبش اجتماعی مبدل شد و کوچه ها و مغازه ها و خیابان ها و خانه ها را درنوردید و به بحث اجتماعی مبدل شد . درینجا یکی ازین نمونه ها را با هم میخوانیم ...
جامعه متحول شدۀ زنانِ ایران در جستجوی جایگاه جدید
در حاشیه حرکت « کمپا ینِ یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز ...
جنبشی که به « کمپاین یک میلیون امضاء » معروف شده است بدون تردید یکی از اصیل ترین و مهم ترین رویدادهای مطالباتی اجتماعی ایران در سال های گذشته در ایران به شمار میرود . اصالت و خصلت نوآورانه جنبش زنان برای گردآوری یک میلیون امضاء با هدف تغییر و برچیدن قوانین تبعیض آمیز به چهار ویژگی مهم آن مربوط است.
نکته اول به نوع رویکرد جنبش به حرکت اجتماعی و خصلت مدنی و مردمی آن باز میگردد . در نبود رسانه های آزادِ سراسری و نیز احزاب و تشکل هایی مدنی و صنفی ، که بتوانند نقش چهارچوب واسطه ای را میان شهروندان و نهادهای قدرت ایفا کنند ، زنان راه پر چالش و ناگزیر رابطه مستقیم با جامعه را برگزیده اند. این ابتکار دارای بعد فرهنگی، پداگوژیک و اجتماعی بسیار مهم است و شکلی از دموکراسی مشارکتی را پایه گذاری میکند که در آن کنشگران زن با افکار عمومی و بخش های مختلف و گاه دست نیافتنی جامعه وارد گفتگوی مستقیم و رو در رو میشوند. این ابتکار و تجربۀ جدید برای همۀ جامعه ایران اهمیتی اساسی دارد. فراموش نکنیم که هیچیک از جنبش های اجتماعی مستقل دیگر در سال های گذشته نتوانستند از حد گفتمان و طرح پروژه و تماس از راه دور با جامعه فراتر روند.
نکته دوم قرار دادن عملی نهادهای قدرت و دولت در برابر چالشی است که مواجه با آن چندان آسان نخواهد بود. آنچه که زنان ایران میخواهند تغییر روابط ظالمانه و تبعیض آمیز است و این در نگاه افکار عمومی ایران بخصوص نیمه زن آن و نیز مردم جهان مبارزه ای مشروع، عادلانه، مدنی، متمدنانه است. این جنبش فرهنگ "طرح مطالبات مشخص" را جایگزین فرهنگ ریشه دار "افشاگری" میکند که مهم ترین ویژگی حرکات های اعتراضی سه دهه گذشته در ایران بوده است. مطالباتی که در نگاه هر فرد عادی جامعه هم میتواند شدنی ، مشروع و ضروری قلمداد شود ... پیام زنان ساده و روشن است :
ما برای تغییر قوانین ظالمانه به میدان آمده ایم و این خواست حق طبیعی ماست به عنوان کسانی که هر روز این تبعض ها را زندگی میکنند. نوشین خراسانی احمدی ، با بیان این مطلب از زبان مسئولین که « ... ما با مطالبات شما مسئله نداریم مشکل ما شما هستید » بخوبی این بعد جنبش کنونی و هوشمدانه بودن اهداف انتخاب شده را بیان میکند. دستگیری ها و یا محکوم به زندان شدن شماری از فعالان این جنبش ، نشانۀ دیگری است از اراده دولت در جلوگیری از این حرکت.
نکته سوم چالش فکری و عملی است که به نظر میرسد این جنبش آگاهانه به استقبال آن رفته است. مهم ترین ویژگی جنبش زنان ایران در 20 سال اخیر تنوع و گونه گونی آن در بعد فرهنگی و ایدئولوژیک و سیاسی است. چهارچوب های فکری که از سوی فعالین این جنبش در قالب مقالات و مصاحبه ها طرح میشوند ، نشان از تفاوت های نظری و تاکتیکی گاه گسترده دارند. جنبش زنان متنوع و گونه گون است. بدون پذیرش این تنوع و انعکاس آن در پروژه های سیاسی، زنان نمی توانند به جنبشی دارای وزن و اهمیت در جامعه چند پاره ایران تبدیل شوند. این جنبش فرصتی است برای پراتیکِ کار جمعی دمکراتیک و تجربه کردن دمکراسی . 25 سال است که جنبش های اجتماعی ایرانی که دست کم در شعار برای دموکراسی مبارزه میکنند در پراتیک درونی و یا روزمره خود کمتر با دموکراسی سرو کار پیدا میکنند و گاه حتی با آن بیگانه هستند . بدین گونه است که ، پروژه های سیاسی بیشتر در حد گفتمان باقی میمانند و هیچگاه در تجربه زندگی اجتماعی محک نمی خورند. صدپارگی و بیماری علاج ناپذیر فرقه گرایی حرکت های اعتراضی ربع قرن اخیر از جمله نشانۀ ناتوانی آنهاست ، برای همزیستی و کار مشترک با حفظ دیدگاه های شخصی و گروهی . در نداشتن پراتیک اجتماعی مشخص تئوری نیز کمتر مجال میابد در عمل کارایی و اعتبار خود را به آزمون گذارد. زنان در جریان حرکت جمعی خود به سمت این دورنما میروند . دیدگاه های خود را هم به آزمون تجربه و عمل میگذارند و نهادگذار فرهنگ جدید کار جمعی دموکراتیک میشوند.
نکته چهارم مربوط میشود به دعوت از مردان برای شرکت در حرکتی که به ابتکار زنان و برای مطالبه حقوق زنان شکل گرفته است . این تجربه یکی از موارد نادری در تاریخ ایران است که مردان به جنبشی میپیوندند که رهبری فکری و عملیش را در دست ندارند. این نه تنها نشانه یک تغییر معنی دار ذهنیتی در جامعه ایران است ، بلکه میتواند به نوعی تربیت فرهنگی هم منجر شود که زنان و مردان ما با هم به آن نیاز دارند. زنان ما برای تجربه کردن برابری و پذیرفتن پی آمدهای آن . مردان ما هم نیاز به تمرین برابری جنسیتی دارند ، برای آنکه همه چیز در سطح گفتمان باقی نماند ، و نوعی شعور و وجدان اجتماعی برای دفاع صادقانه از برابری جنسی هم بوجود آید. تجربه های کشورهای دیگر هم نشان میدهند که تغییر شرایط زنانه دارای یک بعد فرهنگی و ذهنیتی است که بسیار هم سخت جان و سمج است و مستقل از ساختارهای رسمی وجود دارد.
این چهار ویژگی جنبش زنان همزمان به چالش های آن هم تبدیل شده اند. حساسیت هایی که امروز در نهادهای رسمی در برابر این حرکت بوجود آمده و زندان و سخت گیری های امنیتی دیگر و مربوط کردن این جنبش به تلاش هایی که گویی از خارج از کشور "براندازی نرم" حکومت را هدف قرار داده اند نشانگر دشواری های بزرگی است که بر سر راه زنان قرار دارند. اما شکل گیری جنبش زنان برای گردآوری یک میلیون امضاء با هدف تغییر و برچیدن قوانین تبعیض آمیز بیش از هر چیز بازتاب شکاف اجتماعی و ذهنیتی ژرف روز افزونی است که بین واقعیت های عینی و جامعه شناسانه ایران و فرهنگ تحول یافته نیمه زنانه از یکسو و هنجارها و چهارچوب ها قانونی و رسمی از سوی دیگر وجود دارد. این حرکت فقط ناشی از خواست و اراده چند روشنفکر پراکننده و ناراضی نیست، فریاد اعتراضی است از درون جامعه.
جامعه زنانه ایران در سال های پس از انقلاب 1357 دستخوش تحولات بسیار عمیقی شده است. این تغییرات اساسی هم به رابطه زنان با آموزش، بازار کار و خانواده مربوطند وهم نقش آنها را در تولید فکری ، فرهنگی و علمی جامعه ایران در برمیگیرند. داده های این جهش زنانه در ادبیات جامعه شناسانه مربوط به زنان ایران بخوبی بازتاب یافته است. میزان سواد زنان از 36 درصد در سال 1355 به بیش از 84 درصد در سال 1385 رسیده است. با وجود همه محدودیت های قانونی و فرهنگی حضور دختران در همه سطوح آموزشی از رشدی بسیار پرشتاب تر از پسران برخودار بوده است. نسبت دختران در آموزش متوسطه از 37 درصد کل دانش آموزان این دوره به بیش از 50 درصد در سال 1385 رسیده است. رشد دختران در دانشگاه ها از این هم بیشتر است : دختران بیش از 53 درصد دانشجویان ما تشکیل میدهند در حالیکه این نسبت در سال 1357 از 27 درصد تجاوز نمیکرد. امروز حدود 65 درصد فارغ التحصیلان رشته های علوم پایه، پزشکی و علوم انسانی و اجتماعی دانشگاه ها دخترند.
برخلاف انکه گاه اینجا و آنجا گفته میشود رشد آموزش دختران نه نتیجه خروج گسترده پسران به خارج از کشور است و نه بخاطر امتناع آنها از ادامه تحصیل. تحلیل همه داده های آموزشی ایران نشان میدهد که دختران ایران در رقابت علمی از سال های ابتدایی و راهنمایی از پسران پیشی میگیرند و تعداد دخترانی که میتوانند به کلاس های پیش دانشگاهی راه پیدا کنند بیش از پسران هست و همین نسبت در میان قبول شدگان دانشگاه ها نیز منعکس میشود.
در سال 1357 ایران فقط نیم میلیون زن با تحصیلات عالی داشت، این رقم امروزبه بیش از 4 میلیون زن رسیده است. با وجود ساختار بسیار مردانه بازار کار و موانع عینی و قانونی روند زنانه شدن بازار کار با شتاب حدود 6 درصد در سال پیش میرود. اگر در سال های پس از 1357 سیاست های مردانه کردن بازار کار سبب شدند زنان کارگر کارخانه ها و یا کارمندان زن ادارات به خانه ها باز گردند، امروز زنان مهندس، متخصص، پژوهش گر، مدیر به بازار کار ایران روی میاورند. برای پاسخ به تفاضای زنان بویژه کسانی که دارای تحصیلات عالی هستند هموار کردن راه بازار کار و برداشتن قوانین تبعیض آمیز به یکی از مهم ترین چالش های اجتماعی کشور ما تبدیل شده است.
رفتارهای جدید جمعیتِ زنان یکی دیگر از نشانه های تغییر جامعه شناسانه جامعه ایران است. ما در ایران در حال تجربه کردن نوعی انقلاب جمعیتی هستیم که در جریان آن رفتارهای جمعیتی جامعه بویژه زنان به فرهنگ و پراتیک کشورهای رشد یافته نزدیک میشود. در ایران نرخ افزایش جمعیت از 3.5 درصد به کمتر از 1.4 درصد رسیده است. تعداد متوسط موالید نسبت به زنان تا سه برابر کاهش یافته است. تعداد نوزادان تولد یافته در ایران 70 میلیونی سال 1385 حدود 2.5 برابر کمتر از ایران 49 میلیونی سال 1365 است. خانواده های 3 و یا 4 نفره به الگوی هنجاری جامعه تبدیل میشوند و ساختار پدر سالارانه فرو پاشیده است. میانگین سن دختران در اولین ازدواج علیرغم تبلیغات رسمی و پائین اوردن سن قانونی ازدواج بطور منظم رشد میکند و از 19 سال در آستانه انقلاب به حدود 25 سال رسیده است . دختران مجردی که بیش از 25 سال دارند به عنوان گروه اجتماعی جدیدی در شهرهای بزرگ ایران شکل میگیرند.
این پدیده های نوظهور و مهم نتیجه "توطئه ها و دسیسه های دشمنان" نیستند و از درون جامعه ایران شکل گرفته اند و نشانه های پویایی بخش زنانه آنند. با وجود تلاش های گسترده تبلیغاتی فرهنگ رسمی و نظام آموزشی اسلامی شده برای جا انداختن و تلقین نظام ارزشی سنتی دختران به راه دیگری میروند. امروز همه داده های جامعه شناسانه و اقتصادی ایران حکایت از تحولات مهمی در تغییر رابطه قدرت در جامعه ایران میکنند. زنان از مصرف کنندگان ساده و مطیع تولیدات فکری علمی و فرهنگی مردانه به تولید کننده فکر، اندیشه، فرهنگ تبدیل شده اند. فردیت جدید زنانه ایران و شکل گیری ارزش های جدید در میان آنها بازتاب طبیعی و قابل انتظار تحولات دو دهه گذشته است. در این میان ، اما ساختارهای رسمی و فرهنگ دولتی سنتی مرد سالارانه و تبعیض آمیز باقی مانده اند. نادیده انگاشتن این واقعیت های جدید، ندیدن شکافی که دنیای ذهنی جدید زنان و موقعیت آنها را از نظام ارزشی فرهنگ رسمی دینی جدا میکند ، عدم درک بحران اجتماعی است که هر روز دامنه و ابعاد آن گسترده تر میشود. طغیان قانونی و مشروع زنان در برابر هنجارهای ظالمانه و تبعیض آمیز ، یکی از نشانه های این بحران است ، که به ویژگی مهم جامعه امروز ایران تبدیل شده است . جامعه ای که در آن دنیای بستۀ فرهنگ رسمی و دولتی ، که با سماجت به اسلام سنتی تکیه میکند هر روز از دنیای واقعی زنان دور و دورتر میشود . ...
سعید پیوندی- (دانشگاه پاریس 8)
سایت شخصی : http://shaaboo.blogfa.com
اندر باب کرم ها ....
یادش بخیر ایوب خان معلم بیالوژی ، که از غم روزگار گیچ و مَنگ میبود دایم . بچه ها « ایوب مَنگ » میگفتند در غیاب . یک شاگرد شب امتحانِ سالانه کتاب را باز کرده ، ورق زده ورق زده ، حتی یک درس را به رد قسم ، هم نخوانده بود . بهتر دید اقلا یک قسمت را بخواند ، میشود طالع و بخت اگر سوال از همان قسمت آمد . فصلِ کرم ها را خواند و خوابید .
درامتحان معلم پرسید :
فیل را بگو ، تعریف کن ...
شاگردِ هوشیار گفت :
صاحب ، فیل یک حیوانِ بزرگ است . خرطومش مانند کرم دراز است و کرم ها قرار ذیل است :
مثل بلبل شروع کرد ، گفتن ازکرمها ...
ایوب خان که دید شاگرد زبانش روان است پیهم ،
گفت :
بس است ، بس .
آفرین ، برو ، کامیاب هستی ...
از رفیقِ شفیق پرسیدم : سنت ها ی اجتماعی راتعریف نمایید ،
گفت :
سنت ها بر دو نوع اند . یکی سنت های دینی و دیگر سنت های فرا دینی ...
دیدم که ، حالا اندرباب هر یک ، قصیده خواهد گفت ،
گفتیم : بس است ، بس . آفرین . کامیاب هستی ...
واقعیت که همین سنت های برآمده از کتب خمسه ، احکام فقی ، اصول شرعی و سنت های خانه خراب کنِ اند ، منبع تکفیر و سنگسار و چوبۀ دار و .... و تطبیق نعل بالنعل و منبعث از« مخزن السنت های خمسه » همه بنام احادیث نبوی و خطبه های خودساختۀ امامانِ مرحومِ مغفور ، از زبانِ دگران ، بر عالمیان :
یک - « اصول کافی » ابوجعفر کلینی متوفی 329 هجری .
دو- « جامع عباسی » مال شیخ عباسی متوفی 1030 هجری .
سه - « بحار الانوار » علامه مجلسی رضوان الله مقامه .
چهار - « مفاتح الجنان » شیخ عباسی قمی رحمة الله علیه.
پنج - « توضیح المسایل » امام خمینی « قدس الله سره » نایب امام زمان « عج » از امروز تا قافِ قیامت . گرچه آخرین نمایندۀ امام غایب « ابوالحسن علی بن محمد سمری » بود که در همان قرن اول هجری چشم از جهان بست ، علیه الرحمه ...
تمام تکالیف مومنین ، در سرزمین های اسلامی منطقه و جهان ، در امور شرعی ، احکام قضایی ، جرمی و جزایی ، منبعث از همین احکام و سنت ها ودستورالعمل هایی است که قبل از آن که به این دنیا بیاییم و یا ارواح نیاکانمان از آن اطلاعی داشته باشند ، در جای دیگر در ماضیِ بعید ، برایمان تعین نموده اند .
البته در سیستم حکومتی منحصر به فرد ، همه افراد جامعه بصورت صغیران شرعی تحت قیمومیت یک ولی فقیه قرار دارد که قوانین ثابت و تغییر ناپذیر الهی بر آنان تحمیل شده و در سرزمین های دور و پیش منطقه نیز امور شرعی و همه دستگاه های اجراییه و مقننه و قضاییۀ آن در بست در اختیار همین ملایان و شیوخ و آخوند ها قرار دارند . قبل از آن که نمونه های ازین احکام کتب خمسه بیاورم ، سروده های شاعران کلاسیک و حالِ زبان فارسی را در توصیف این شیوخ کبار می آورم ، و تمنا مینمایم که :
اگر دوستان یک فرد شعر ، یا رباعی در وصف این گروه در ادبیات کلاسیک یا معاصر زبان فارسی بیابند ، لطفا به آدرس نگارنده ارسال فرموده منت گذارند ...
یاد مولانا بخیر که در هفتصد سال پیش گفت :
من نخواهم لطف حق از واسطه / که هلاک خلق شد این رابطه
نی ز تقلیدی ، نظر را پیشه کن / هم به رای و عقل خود اندیشه کن
چشم داری تو ، زچشم خود نگر / منگر از چشم سفیهِ بی هنر
گوش داری تو ، به گوش خود شنو / گوش گولان را چرا هستی گِرو
از مقلد تا محقق فرقها است/ کاین چو داود است و آن دیگر صداست
خلق را تقلید شان برباد داد / ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
بهتر از هر کار ملایی است ، کاندر این بلد
کرده ملا در شبانی کار گرگانِ گله
می ندانم زادۀ شمر است یا نسل یزید ؟
می ندانم تخمۀ کعب است یا از باهله ؟
چند روزی مانده است اندر نجف یا کربلا
چند سطری خوانده است از صرف میر و امثله
از ملک والاتر است اکنون به تقوی و ورع
از فلک بالاتر است اکنون به قدر و منزله !
« آیت الله » معنی آن ذات پاک آمد ، هلا !
« حجت الاسلام » نامش زآسمان آمد ، هله !
« حل لاینحل » عمامه « حجتِ قاطع » چماق
اینش روشن تبصره ، آنش هویدا تکمله !
عیب دارالشرع را تشریح نتوانم ، ازآنک
شرع ضایع میشود ، بر میخورد بر سلسله !
اینقدر گویم که ازبس خارج از ره میروند
در جهنم هم نشاید رفت با این قافله
( ادیب الممالک )
از عوام است هر آنها که رود بر اسلام
کار اسلام ز غوغای عوام است تمام
زآنچه پیغمبر گفته است و درو نیست شک
وحی مُنزل شُمرند آنچه شنیدند ز امام !
در نبوت بگرفتند ره نوح نبی
در خدایی بنمودند به گوساله سلام
به هوای نفسی ، جمله نمایند قعود
به طنینی مگسی ، جمله نمایند قیام
عاقل ار بسمله خواند ، به هوایش نچمند
غول اگر قصه کند ، گِرد شوند از در و بام !
سنت و شرع و کتاب نبوی مانده ز کار
جهل بنشسته به سلطانی این خیل لءام
پیش جهال ز دانش مسرایید سخن
که حرام است ، حرام است ، حرام است ، حرام
( ملک الشعراء بهار )
به قول شریعتی که گفت :
علت اصلی پریشانی های ما نه از استعمار است ، نه از استثمار . اینها همه معلول استحمارند ، و عامل این استحمار همیشه آخوند بوده است « باز گشت به خویشتن »
...اینک نمونه های چند ، از فتاوی و احکام شرعی و سنت های عرفی منبعث از احادیث و منقولات و خطبه های خود ساخته ، که واجب الاجرا است :
... کیفر الهی برای زنان شش قسم است : کشتن فقط ، سنگسار فقط ، تازیانه فقط ، تازیانه و سر تراشیدن و تبعید ، تازیانه و سنگسار ، تازیانه و کشتن .
... اگر زنای موجب رجم « سنگسار » با افزار به ثبوت رسیده باشد ، امام ابتدا سنگپرانی میکند و سپس مردم ، و اگر با بینه ثابت شده باشد . بر گواهان است که ابتدا به سنگپرانی کنند بعد از آن امام و بعد مردم . فتوای امام خمینی مدظله العالی در تحریر الوسیله نیز همین است و دغدغه مرحوم شهید قدس سره در ثبوت وجوب ترتیب مذکور غیر موجه است . در شرایع میفرماید که سزاوار است سنگها ریز باشد تا زانی زود جان نسپارد . و امام خمینی مدظله نیز میفرماید : همین احوط است . و جایز نیست که رجم تبدیل به قتل با شمشیر و یا اعدام با گلوله و امثال اینها شود ، زیرا قتل از طریق سنگسار لازمه اسلام است ... و لابد و ناچار باید اقامه گردد تا منشأ نزول برکات الهی گردد . چنانچه مکرر در اخبار آمده است که اقامه رجم در روی زمین از باران چهل شبانروز با برکت تر است .
... چون روز شنبه ماهی خورده بودند فرمود که آنها تبدیل به بوزینه شوند ( اصول کافی ، کتاب الایمان والکفر )
... حدیث از امام صادق « ع » منقول است که حضرت موسی « ع » به حقتعالی شکایت کرد که بلغم بر مزاج من مستولی شده است . حقتعالی به او امر فرمود که هلیله و بلیله و ملیله را بساب و با عسل خمیر کن و بخور « حلیة المتقین ، باب نهم »
... حدیث معتبر از حضرت صادق « ع » منقول است که حضرت موسی مناجات کرد که : پروردگارا ، درد را که میدهد ؟ خطاب رسید که من . پرسید که دوا از کیست ؟ خطاب رسید از من .
پرسید : پس این طبیبان چه میکنند مردم را ؟ خطاب رسید :
دلهای مردم را خوش میکنند . « حلیة المتقین باب نهم »
... روایت از امام رضا « ع » فرمود : حسین « ع » را نزد پیغمبر می آوردند و آن حضرت زبانش را در دهان او میگذاشت تا میمکید و بهمان اندازه اکتفا میکرد ، و از هیچ زنی شیر نخورد « اصول کافی، باب امام حسین » ....
... خوردن سرگین و آب دماغ حرام است ، ولی اگر مقداری از آن بطو.ر با چیزی مخلوط شود که در نظر مردم نابود حساب شود ، خوردن آن اشکال ندارد .
... خوردن گوشت اسب و قاطر و الاغ مکروه است ، و اگر کسی با آنها وطی کند یعنی مقاربت نماید حرام میشود .
... در بارۀ شعر :
... و از آنچه قباحت دارد و معصیت است هر کلامی است که شعر باشد ، اگرچه منظور نباشد که مهیج شهوات نفسانی و لهو و یا هجو و هتک عرض باشد ، و آیات و اخبار در مذمت اشعار بسیار است و همچنین است در بارۀ قصص باطله .
چنانکه در حدیث معتبر از حضرت رسول اکرم « ص » منقول است که شکم کسی پر از چرک باشد بهتر از آن که پر از شعر باشد.
... مستحب است در موقع وارد شدن در بیت الخلا ، اول پای چپ و موقع بیرون آمدن اول پای راست را بگذارند . همچنین مستحب است در حالِ تخلی سر را بپوشانند و سنگینی بدن را بر پای چپ بیندازد .
... هیچ بر گی از درخت بی رضای خدا نمی ریزد . هنگام تخلیه در بیت الخلا ، شکرانۀ خدا و گفتن یرحمه کل الله واجب است .
.. مستحب است انسان پیش از جماع و بعد از بیرون آمدن منی ، بول کند .
باید در زنی که در حال حیض است بمقدار ختنه گاه را داخل نکند اگرچه منی هم بیرون نیاید واحتیاط واجب آن است که به مقدار کمتر از ختنه گاه را هم داخل نکند . دخول در مقعد زنی که در حال حیض است نیز کراهت دارد ولی کفاره ندارد .
« توضیح المسایل ، احکام تخلی و استبراء و مستحبات و مکروهات تخلی . »
یاد آوری این که فراموش نکنیم که از نظر زمانی امروز در قرن بیست و یک ، واز نظر مکان در کجا قرار داریم ؟
نمونه های دیگر اشعار ، از شاعران فارسی زبان در باب کاسبانِ دین :
از سرمد سخنسرای معاصر :
این تقرب پیشه گان در کار حق / حاجب خلقند در بازار حق
گر میان خلق و خالق فاصله است / علت آن فتنه ، این سلسله است
این شفیعان خلق را رسوا کنند / تا به سود خویشتن سودا کنند
خلق راباحق،همان حق رابطه است/درگۀ حق، بی نیازازواسطه است
گر نبودند این شفیعان در وجود/ این جدایی بین خلق و حق نبود
.........
گرگاوگشت امت اسلام ،لاجرم/ گرگ وپلنگ و شیر، خداوند منبر اند
گرگ وپلنگ گرسنۀ مرغ وبره اند/ وینان ضیاع ومال یتیمان همی خورند . ( کسایی ، قرن چهارم )
ای امتِ بدبخت، بدین زرق فروشان
جزازخری وجهل،چنین بنده چرایید ؟
خواهم که بدانم که مراین بخردان را/
طاعت زچه معنی وزبهر چه نمایید ؟
( ناصر خسرو ، قرن پنجم )
سرِ باغ ودلِ زمین دارند/ کی غم عقل و شور و دین دارند ؟
همه در علم سامری وارند/ از برون موسی،از درون مار اند
دل سیاهان و تیره هوشانند/ جاه جویان و دین فروشانند
( سنایی ، قرن ششم )
هریکی ریش و پشمی آورد/ به اجازت زکارگاه ازل
آدم آدم همی زنند ویکی/ نه به فعل آدمی نه به عمل
ورسلامت کنند، بردوزند/ کیسه ای بر خدای عزوجل
( انوری ، قرن ششم )
دین نیست اینکه بینی دردست این گروه
کاین مفسده است و این دنیان مفسد تگرند
وین رسم پاک نیست که دارند این کسان
این بدعت است و این سفها بدعت آورند ( ملک الشعرا بهار )
لاف شیخی در جهان انداخته/ خویشتن را بایزیدی ساخته
نکته گیرد در سخن بربایزید/ شرم دارد از درون او یزید
چون حقیقت پیش اوفرج و گلو است/کم بیان کن نزد او اسراردوست
( مولوی ، قرن هفتم )
نه پرهیزکارونه دانشورند/ همین بس که دنیا به دین میخورند
سوی مسجد آرند دکان شید/ که در خانه کمتر توان یافت صید
بنزدیک من شبرو راهزن/ به از فاسق پارسا پیرهن
( سعدی ، قرن هفتم )
این حیلت بازان ، فقهایند شما را ؟
ابلیس فقیه است ، گر اینها فقهایند !
گر احمد مرسل پدر امت خویش است
این بی پدران پس همه اولاد زنایند !
( ناصر خسرو )
دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت
باز دیو است و همان طینت ماضی دارد
غلط است آنکه به دراعه و دستار کسی است
دزد دزد است ، وگر جامۀ قاضی دارد
( سعدی )
حافظا ! می خور ورندی کن و خوش باش، ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
و :
آتش زرق و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقۀ پشمینه بینداز و برو
و :
خدا زآن خرقه بیزار است صد بار/ که صد بت باشدش در آستینی
حافظ .
لاف جمعیت دل میزنی ای شیخ، ولی
پای تا فرق همه وسوسه و وسواسی
جمع آری نجسی چند به جادوی فریب
بخدا بهتر ازین کار بود کناسی
( جامی ، قرن نهم )
در بن هر مو یزیدی خفته ای داری و باز
آه حسرت میکشی بر ماجرای کربلا !
داده ای خود را به شیطان ، او ترا نعم الوکیل
باز میگویی زبیشرمی توکل بر خدا !
و :
گرچه خود بود زنِ حرص و طمع ، فتوا داد
مفتی شرع : که یک زن به دو شوهر ندهم
و :
ریش بقدر عصا گذار ، که امروز
کوتهی ریش هتک حرمت دین است
( کلیم کاشانی ، قرن دهم )
تا سر انجام چه از پرده در آید، کامروز
دور پرواری عمامه و قطر شکم است !
و :
کار با عمامه و قطر شکم افتاده است
خُم درین مجلس بزرگیها به افلاطون کند ! ( صایب تبریزی )
قومی همه شبخیز، ولی از پی تزویر
قومی همه دیندار ، ولی از پی دینار
صد مکر فروبسته به هر بخیۀ خرقه
صد حیله فروبسته به هر گوشۀ دستار ( کامل جهرمی،قرن یازده)
من شیخ دامن پاک را، آگاهم از حال درون
هاتف تو از وی بهتری، با صد هزار آلوده گی ( هاتف ، قرن 12 )
حاجی که زمکه و منا برگشته/ماری است که رفته، اژدها برگشته
زنهار فریب دم او را نخورید/کاین خانه خراب از خدا برگشته
( خایف شیرازی قرن 13 )
کار عمامه درین ملک کله برداری است
نیست آسوده کس ار شیخ مکلا نشود
نیست او مرد رهِ آخرت ، اینها حرف است
پس چه خواهی بشود ، گر زنِ دنیا نشود ؟ ( عارف )
مکن مداخله در کار مملکت ای شیخ
که این مباحثه غسل بی نمازی نیست ( عشقی )
زنگارها است در دل آلوده گانِ دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست ( پروین اعتصامی )
عمامه افسر سلطان فضل و تقوی بود
چه شد که دستخوش هر گدای بیسروپا است ؟
قسم به آل عبا میخوری ، چه چاره کنم ؟
دُم خروس تو آخر عیان ز زیر قباست ! ( شهریار )
مسجد اگر بنام خدا شد دکانِ شیخ ،
ویرانه اش کنید ، که دارالعباده نیست ! ( ادیب طوسی )
پاسخ به جناب « سخیداد هاتف » رضوان الله مقامه .
برتولد برشت « Berthold Brechth » گفت :
« آنکس که حقیقت را نمی شناسد ، احتمالا مقصر است . ولی آنکس که حقیقت را می شناسد و پنهان می کند ، خیانت کارِ مسلمی است » .
و داستایوفسکی گفت :
« هرگاه جنایتی میشود ، آنانها هم که ساکت اند دستها شان به جنایت آلوده است » .
اخبار عراق دیگر به امر عادی و روزمره مبدل شده است . هر روز در بغدا و سایر شهر های عراق ده انفجار است با صد ها انسانِ بیگناه که در خون غوطه ور اند ...
درین میانه ، دو سه روز قبل در کردستان عراق یک دختر هفده ساله را به جرم تعلق خاطر به یک نوجوان پیرو فرقۀ « زیدیه » محکوم به مرگ و سنگسار کردند ...
جناب هاتف نیز ضمن نکوهش ازین عمل شرم آگین ، سه قسمت فیلم ویدیویی آنرا به نمایش گذاشتند ، که نگارنده صرف بخش اول آنرا دیدم و پیامی گذاشتم در «یک اشاره » و تأملی بر احادیث خود ساخته و مروج از زبان امامان داشتم که به مذاق جناب ایشان سازگار نیافتاد و شرحی مبسوطی دشنه گونه روی صفحه آوردند و خواستار اظهار نظر خلق الله در زمینه گردیدند . اینک از سرِ بی میلی ، ناگزیرم به « یک اشاره » بنویسم ...
« یک اشاره » دو امتیاز دارد :
یکی اینکه زبانِ قلم پزشکی در قبال زبان آخوندی ، الکن است .
دوم ، در جوِ حاکم ، لب هایمان روی هم بخیه زده ...
ایشان از امتیاز و مصونیت برخوردارند . چماق تکفیر در دست نظام آخوندی است و صدها هزار دگراندیش و سکولار در مهاجرت و غربت ، در غم نان و جفای آسمان در گیر ...
نظام عربده جویِ حاکم در منطقه ، می غُرّد ، و از ابر قدرتِ جهان ، هل من مبارز می طلبد . جرأت و بی باکی ، آنانی را سزاست ، که حکم سنگسار شان در کف است ، وولایتِ شان از کابل تا به نجف . صدای تکبیر و چماق شان چون شمشیرِ دامکلوس بر فرق دگر اندیشان ، آویزان ...
همینان گالیله را به توبه واداشتند ، کتاب های سهروردی و زکریای رازی ها را شستند ، خشک نمودند و سپس سوختند ...
باری عمر خلیفه امر فرمود :
تا آنچه از کتابخانه های فارس و خراسان ، که معادل قرآن است ، نگهدارند و بقیه را بسوزانند ...
و دیدیم که :
آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند ...
فقط در قرن اخیر بود که ، ولتر و اسپینوزا و انشتاین و عدۀ دیگر ، از مخمصه در رفتند و به مرگ طبیعی خود مردند .
همین اکنون در رژیم ولایت فقیه کشور امام زمان ، لیست اسامی آنانیکه در نظام آخوندی سنگسار گردیدند و چوبۀ دار بوسیدند ؟
گر نویسم شرح آن بی حد شود / مثنویِ هفتاد من کاغد شود .
نیم نگاهی در ترکیب هیاتِ دین سالار و جنایتکار نشسته بر مسند قدرتِ کشورمان بیندازیم تا رگه های ریز و درشتِ از انسان دوستی را در سنت دینی و تاریخ دین نکو یابیم و چشم بر آفاتِ دین و سیاهیِ تاریخِ دین فروبندیم .
اگر تلفیق عناصر انحطاط آور و نشاط آور عین پخته گی است ، چه قدمهای لرزان درین عرصه برداشته شده است ؟ و دستآورد های حاصله کدام اند ؟ تا نیز بگوییم :
کنار گذاشتنِ کل سنت های دینی خامی است . سنت های که چهارده قرن در تکایای فامیلی و قبیلویِ ما ، موعظه شده و برداشت های ما همه از تاریخ منبعث از همین تکایا و موعظه ها با نگاه خوشباورانه از دین موروثی خانواده گی بوده است .
من اتفاقات روزگار عایشه همسر پیغمبر و علی را در ظرف جغرافیه و تاریخ دانسته ام ، نه در بیوشیمی و فزیکِ فضا . آبگین کردن آن اتفاقات و بیرون ریختن شان از ظرفِ تاریخ ، از زمان صفویان بوده است تا به امروز . ورنه آن هزاروهشتصد انسان که خون شان تا زانوان اسب خلیفه « دلدل » را رنگین کرد ، یحتمل محِق بودند که جنگ جمل را نکوهش کردند و چون طلحه و زبیر « اصحاب عشرۀ مبشرهِ رسول اکرم » صورتِ خود را با خون خویش سرخ نمودند ، حق گفتند و جان دادند .
کاش میشد چند نمونه از نمونه های بیشمار زنده گی رهبران بزرگوارِ آن روزگار ، تذکار می یافت تا « متعصبانِ بد کردار » در تنگنا قرار نگیرند .
من آن پیام مختصر آوردم تا از احساس گناه و شرمنده گی ام بکاهم ، و بر این باورم که :
تجدید اندیشۀ مذهبی و رنسانس اگر در عصر لوتر هدف بود ، کنون نیز این ضرورت بیش از هر وقتِ دیگر به حیث هدف محسوس است .
اگر تسلسلِ کلام ازدستم رفت ، بر ذهنِ آشفتۀ من ببخشایند که ، در همین نظام ولایت فقیه ، آن نمونۀ از دخترِ عراقی « عادل » ، زنانی بودند که دست به انتخاب زدند و یک میلیون امضا جمع آوری کردند تا به جهانیان اعلام بدارند که : خشونت بر زنان ، این نیم پیکر بشریت بس است ...
امروز « ناهید کشاورز و محبوبۀ حسین زاده » در حصار های بلند زندان اوین به بند کشیده شدند . اینان با مدد گرفتن از تخیل لایزال خود ، تبدیل به قصه گویان زنان زندانی شدند که هر روز روایت بند عمومی زندان زنان را برایمان بازگو می کنند . البته تعجبی ندارد ، چرا که وقتی زنده گی زنان به راز حل ناشده بدل می شود و ذهنیتِ بستۀ اقتدارگرایان توان درک آن را ندارد ، اینان با راه اندازی کامپاین ، واقعیت های زنده گی را به چالش بکشند ...
منباب تذکر یادآور میشوم که : تاریخ را به حساب تجوید خوانده ایم ، با زیر و زبر و غُنه و مُشدّد هایش . از کدام سورۀ مبارکه ، حقایق ناشناخته ، یا داستانهای شناخته شده ؟؟؟
از کدام میفرمایید قراءت ، بشنوید ؟
از شاه اسماعیلِ قزلباش که با کشتار وحشیانه بیست هزار از مردم تبریز سلطنت آغاز کرد ؟ کاسۀ سر مخالف را زر گرفت تا پیالۀ باده نوشی سازد و لاشۀ خانِ ازبک را که مذهبِ سنی داشت به دندان پاره پاره کرد ؟
از نوشتۀ که زیر عنوان « غارت خزانۀ چهار هزار سالۀ شاهان عجم بدست عربان » روی صفحه ام آوردم ، لطفا بخوانید .
یا از جنگ قادسیه میگویید ؟ که جوی های خون راه انداختند و لشکری از زنان اسیر را به حضور عمر خلیفه بردند و عمر خلیفه را از کثرت اسیران در دل نگرانی پدید آمد و گفت :
« از فرزندان این زنان که اسیر شده اند به خدا پناه می برم » و کشته گانِ جنگ قادسیه را
« تاریخ گردیزی » بالغ بر صدهزار نوشته است .
از جنگ ویرانگر هفت سالۀ دوران امام راحل « قدس الله سره » که سپاه پاسدارانِ آموزش ندیده و بی تجربۀ ایران را در سرزمین بیگانه به جنگِ فاجعه آمیز کشانید که بجای پیروزی صدر اسلام ، بزرگترین کشتار تاریخ ایران را بعد از دوران مغول ، و تلخترین انزوای سیاسی این کشور را در سطح بین المللی ، با اضافۀ نزدیک به یک میلیون کشته و معلول و به برآورد رسمی دولت اسلامی سیصد میلیارد دالر خسارت وویرانی ببار آورد و سر انجام با تسلیم بی افتخار و نوشیدن جام زهر ، این جنگ تهاجمی بیمعنی بپایان رسید ؟
گذارش خبرگذاری بین الملل البته چنین بود :
« اعزام چند صد هزار بچه به کشتارگاه از جانب جمهوری اسلامی ایران بزرگترین کشتار کودکان در تاریخ جهان است . در این فاجعه تا کنون 300000 کودک ایرانی به قتلگاه فرستاده شده اند . این کودکان غالبا از کلاسهای درس روانۀ کشتارگاه میشوند و بدانها گفته میشود که پس از شهید شدن با کلیدی که از طرف نایب امام زمان در اختیار شان گذاشته شده است ، در های غرفه های خاص خویش را در بهشت خواهند گشود و در آنجا آمادۀ پذیرایی از خانواده های خود خواهند شد » !!!
اینهایند ، رگه های ریز و درشت از انسان دوستی در سنت های باز ماندۀ تاریخ دین که به قول جناب ِ شما میتواند پشتیبانِ کرامت آدمی در عصر مدرن نیز شوند . فاعتبروا یا اولی الابصار ....
این ها نمونه های از واقعیات موجود است در بطن نظام بستۀ باز آمده از سنت های دینی ...
از خود سوزی زنان در هرات و دیگر شهرها که هر روز چشم بسته میگذرند و مرگ « نادیه انجمن » و « عادل » را به یکسو می گذارند و در ذم « نام مستعار » و « کشف نسیم فکرت » قلم میفرسایند ...
لا حول ولا قوة اله بالله .
دریغ اگر آهنگر بودم از آهنِ قلم آن جناب جز نیزه و شمشیر ، چیزی دیگری نمی ساختم .
حیف که نیستم ...
جورج بوش ، سیاستمدارِ چادری پوش ....
همه میدانند که :
قصر سفید ، در دست ( انجمنِ پا برهنه گانِ میلیاردر ِ ) یهود است ...

یک سئوال از پرزیدنت بوش ؟
یکسال پیش پرزیدنت بوش در ملاقات خود با سعود الفیصل وزیر امور خارجه عربستان سعودی در واشنگتنن با اشتیاق از وی پرسید:
درباره ایران چه اطلاعاتی می توانی به ما بدهی؟
چه کسانی رهبری را در ایران بعهده دارند و چه کسانی ندارند؟
چه کسانی تصمیم گیرنده اند و چه کسانی نیستند؟ (1)
گهگاه پرزیدنت بوش هم سئوالات خوبی می کند و از قضا این همان سئوالی است که میلیونها ذهن کنجکاو در سرتاسرجهان از آقای بوش در رابطه با حکومت آمریکا دارند .
دسامبر ١٩۴١ بنیان گذار و پدر اسرائیل ، راهی واشنگتن شد . وی اطاقی در هتل آمباسادور به قیمت ١٠٠٠ دلار در ماه اجاره کرد و ١٠ هفته در آنجا اقامت گزید . هدف او تنها این بود که پرزیدنت فرانکلین دلانو روزولت ١۵ دقیقه از وقت خود را به ملاقات با او اختصاص دهد. نه در مدت آن ١٠ هفته و نه هیچوقت دیگر بن گوریون موفق به دیدار رئیس جمهور نشد.
۶۵ سال بعد در ماه مه سال گذشته دوازدهمین نخست وزیر اسرائیل ایهود اولمرت به آمریکا مسافرت کرد. دو ساعت ملاقات با پرزیدنت بوش در کاخ سفید، سپس یک جلسه خصوصی تک به تک بدون حضور هیچ دستیار و یا منشی و پس از آن شام خصوصی و ادامه صحبتها برنامه روز نخست را تشکیل می داد. روز بعد کنگره و سنای آمریکا به افتخار آقای اولمرت در یک جلسه مشترک برای استماع سخنرانی وی گرد هم آمدند. سخنرانی که ١۶ بار با کف زدن های ممتد و بپا خاستن های سناتورها و نمایندگان کنگره به افتخار وی، قطع گردید. بن گوریون که در مقبره بسیار ساده ای در صحرای نگو (Negev Desert) مدفون است اگر امروز زنده بود از دیدن این صحنه ها در بهت عمیقی فرو می رفت.
چند ماه بعد در ماه نوامبر بار دیگر ایهود اولمرت میهمان جورج بوش بود. این بار پیش از ملاقات آنان ، جورج بوش باید در جلسه ای شرکت می کرد که جهان ماهها در انتظار آن بود. کمیسیون بیکر-همیلتون (یا گروه مطالعه عراق) می بایست گزارش خود را در مورد سیاستهای پیشنهادی جدید در ارتباط با حل بحران خاورمیانه به پرزیدنت بوش تقدیم می کرد. غولهای سیاسی آمریکا از هر دو حزب که در روز ملاقات ١٠ نفر از آنان حاضر بودند ، هر یک ۵ دقیقه وقت داشتند با پرزیدنت صحبت کنند. بلافاصله پس از این جلسه بوش به دیدار اولمرت شتافت و ٩٠ دقیقه با وی گفتگوی خصوصی داشت.
البته آنچه که موقعیت اولمرت را این گونه پراهمیت و شاخص کرده است خصلت های شخصی وی نیست بلکه قدرتی است که در پشت سر او را حمایت می کنند.
کنگره عظیم "کمیته امور عمومی اسرائیلی-آمریکائی" یا بطور خلاصه ایپک (AIPAC-American Israel Public Affairs Committee) یکی از قدرتمندترین گروههای لابی اسرائیلی از ١١ تا ١٣ مارچ ٢٠٠٧ با شرکت ۶٠٠٠ نماینده آغاز بکار کرد. مسائل محوری کنگره عبارت بودند از انتخابات ریاست جمهوری سال آینده آمریکا (چه کسی برای رسیدن به ریاست جمهوری باید مورد حمایت قرار گیرد) و دیگری موضوع مقابله با ایران .
در بخشی از گزارش ۴٢ صفحه ای که سال گذشته توسط پرفسور ستفن والت (Stephen Walt) از هاروارد پرفسور جان میرزهایمر (John Mearsheimer) از دانشگاه شیکاگو توسط مدرسه جان اف کندی وابسته به هاروارد تحت عنوان "لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا" منتشر گردید می خوانیم که "گروههای دیگری نیز بوده اند که هر یک بنحوی در سیاست خارجی آمریکا تاثیر گذار بوده اند ولی هیچ یک ( به اندازه لابی اسرائیل) قادر نبوده اند آنرا تا این حد از منافع ملی اش دور نمایند." آنان در این گزارش می نویسند که جنگ عراق عمدتا بدلیل نفوذ لابی مذکور بوده و سپس می افزایند آنان از هر ترفندی برای فشار آوردن به مدیریت کاخ سفید برای اتخاذ روشهای تهاجمی و خصمانه علیه ایران استفاده می کنند.(2)
گزارش درجمع بندی نهائی خود باین نتیجه می رسد که :
"دشمنان اسرائیل یا تضعیف می شوند و یا سرنگون می گردند..... آمریکاست که بخش اعظم جنگیدن، مردن، بازسازی و پرداخت پول را برعهده می گیرد."(3)
در کنگره عظیم ایپک همه بزرگان سیاسی آمریکا شرکت داشتند. رهبران کنگره و سنا، مدیران رده بالای وزارت امور خارجه و کاخ سفید، دیک چنی، هیلاری کلینتون، برک اوباما و همه کاندیداهای ریاست جمهوری.(4)
دیک چنی که تا پیش از ورود به کاخ سفید عضو هیئت مشاوران یکی از تندروترین گروههای حامی اسرائیل یعنی جینسا (JINSA-Jewish Institute for National Security Affairs) بود در سخنرانی که بارها با کف زدن های شش هزار شرکت کننده قطع شد از ضرورت برخورد تهاجمی علیه "شرور و خباثت های ایران" و عدم عقب نشینی از عراق سخن راند .
تام لنتس (Tom Lantos) رئیس کمیته خارجی کنگره که بدنبال به تصویب رساندن لایحۀ ضد ایرانی است از انبوه حاضرین در کنگره ملتمسانه می خواست که :
"من به کمک شما نیاز دارم . تمنا می کنم طرحی را که من بدنبال آن هستم جدی بگیرید ."
در روز پایانی هزاران لابیست ایپک به سمت کپیتال هیل (Capitol Hill) محل کنگره آمریکا سرازیر شدند. در آنجا تمامی سناتورها و نیمی از نمایندگان کنگره آماده خوش آمد گوئی به آنان بودند. (5)
۵٠٠ میتینگ و جلسه تشکیل شد و محور کار آن جلسات از تصویب گذراندن لایحه پیشنهادی لنتس در مورد ایران بود .
سناتور جمهوریخواه نرم کلمن (Norm Coleman) از مینه سوتا ، خطاب به دیگر دوستان سناتور خود اظهار داشت :
" تعهد ما به اسرائیل است که ملت ما را تعریف می کند." در این میان لابیست های ایپک "بما کمک می کنند که ما این موضوع را بدست فراموشی نسپاریم." سناتور کلمن عضو کمیته روابط خارجی سنای آمریکا هم چنین اضافه کرد" این طور نیست که من پشت میز کارم بنشینم و از جریان امور مطلع شوم." من اکثرا با هاوارد کُر (Howard Kohr) مدیر اجرائی ایپک مشورت کرده و از او راهنمائی می گیرم . نماینده دیگری خانم باربارا میکولسکی (Barbara Mikolski) نماینده مریلند ، درحالیکه حضار با تکان دادن سر سخنان وی را تائید می کردند گفت : من تقریبا هر روز با "کُر" صحبت می کنم .
در روز آخر بعنوان حسن ختام رئیس کنگره آمریکا خانم نانسی پلوسی و نیز رهبر فراکسیون اقلیت جمهوریخواه جان بونر (John Boehner) به ایراد سخنرانی پرداختند . در همین روزها خانم پلوسی لایحۀ را تهیه نموده بود که ناظر به برنامه زمانبندی خروج سربازان آمریکائی و نیز بودجه مورد نیاز برای حضور نظامی آمریکا در عراق بود . در بخشی از این لایحه رئیس جمهور جورج بوش موظف می گردید مشخصا برای آغاز جنگ با ایران از کنگره کسب مجوز کند ، که البته این امر چیزی جز تاکید مجدد بر قانون اساسی آمریکا نبود . کنگره ایپک که جو ضد ایرانی بر آن سنگینی می کرد در حین سخنرانی خانم پلوسی او را هو کردند . این قضیه کار خود را کرد و رهبری حزب دموکرات بلافاصله استراتژی خود را تغییر داده و بخش مربوط به ایران را که به نوعی می توانست از حمله ناگهانی و ناغافل آمریکا به ایران جلوگیری کند ، از لایحه مزبور حذف و چند روز بعد آنرا به تصویب کنگره آمریکا رساندند .
در شب افتتاحیه ، صفحه ویدئوئی عظیمی بر روی سن محل سخنرانی به چشم می خورد که به ترتیب تقویمی عکسهای پرزیدنت های آمریکا و نخست وزیران اسرائیل را به نمایش درمی آورد. زمانی که نوبت به جورج بوش رسید ، سالن به یکباره منفجر شد. همه بپا خاستند و برای دقایقی طولانی دست می زدند . این ابراز احساسات ، متضاد با آن چیزی است که در متن جامعه آمریکا در جریان است . محبوبیت آقای بوش و معاون وی دیک چنی هر دو به زیر ٣٠ درصد سقوط کرده است ، درحالیکه تنها 23 درصد از مردم معتقدند که وی جامعه را به سمت درستی هدایت می کند .
در مورد شخص پرزیدنت بوش و اینکه افکار سیاسی او چگونه و از کجا سرچشمه می گیرد ذکر مطلبی که چندان هم بی ارتباط با بحث ما نیست خالی از لطف نیست .
آناتولی ناتان شارانسکی (Anatoly Nathan Sharanski) ریاضیدان برجسته روس از یهودیان ناراضی بود که در زمان حاکمیت حزب کمونیست در روسیه سالها به زندان افتاد و بالاخره در سال ١٩٨۶ با دو جاسوس روس که بدست غرب دستگیر شده بودند معاوضه گردید .
از نکته های شنیدنی درباره شارانسکی اینست که لحظۀ که وی را از اتوموبیل پیاده کردند تا با پای پیاده پل ارتباطی آلمان شرقی و غربی را طی کند ، به او گوشزد نمودند که : برروی یک خط مستقیم و بسمت جلو حرکت کند . شارانسکی در آخرین اقدام اعتراضی خود شروع کرد به طور زیگزاگ قدم زدن تا آنکه وارد خاک برلین غربی شد. شارانسکی به اسرائیل مهاجرت نمود و دو سال بعد به ریاست "فوروم صهیونیست" (Zionist Forum) انتخاب گردید. او پلکان ترقی را بسرعت طی نموده و بالاخره در سال ٢٠٠٣ بعنوان یکی از وزرای کابینه دست راستی اریل شارون برگزیده شد . مواضع شارانسکی آنچنان افراطی است که او در اعتراض به سیاست های اریل شارون که او آنها را بیش از اندازه ملایم و سازشکارانه می دانست ، در سال ٢٠٠۵ از کابینه وی استعفا نمود .
شارانسکی کتابی نوشته است بنام "گواهی بر ضرورت دموکراسی ، قدرت آزادی برای غلبه بر استبداد و ترور". بحث اصلی این کتاب اینست که دوران مماشات با دیکتاتوری ها به منظور حفظ "ثبات" بسر آمده و اینک وقت آنست که غرب بهر طریق ممکن حتی با توسل به زور دموکراسی را بخصوص در منطقه خاورمیانه گسترش دهد . استدلال او اینست که در صورت نهادینه شدن دموکراسی افراط گرائی، ترور و خشونت از جامعه رخت بربسته و تنها در این صورت است که غرب و اسرائیل با امنیت خاطر می توانند به حیات خود ادامه دهند . تعریف شارانسکی از دموکراسی ، نیز عبارت معروف "تست میدان شهر" (Town square test) است. به تعبیر او دموکراسی واقعی یعنی اینکه ، انسان بتواند به میدان شهر برود و نظرات و احساسات خود را بیان کند بی آنکه مورد ضرب و شتم و یا بازداشت و یا زندانی شدن واقع گردد .
نظریه دموکراتیزاسیون شارانسکی آن چنان مورد توجه کاخ سفید قرار گرفت که آقای بوش در نطق افتتاحیه دوره دوم ریاست جمهوری خود ، فرازهائی از کتاب او را گوئی کلمه به کلمه منعکس می کرد .
پرزیدنت بوش در مصاحبۀ که در جمع بزرگی از خبرنگاران شرکت کرده بود از آنان پرسید:
"آیا کتاب ناتان شارانسکی را بنام گواهی بر ضرورت دموکراسی خوانده اید؟
اگر می خواهید بدانید من در مورد سیاست خارجی چگونه می اندیشم ، این کتاب را بخوانید."(6)
جورج بوش تاثیر پذیری عمیق خود را از شارانسکی پنهان نکرده و این گونه ادامه می دهد:
"این مطلب (خواندن کتاب شارانسکی) کمک خواهد کرد که بسیاری از تصمیمات مرا که قبلا گرفته شده و یا در آینده گرفته می شود درک کنید."
عراق نخستین آزمون تز شارانسکی بود که به یک فاجعه تمام عیار منجر گردیده است.
ذکر این مطلب ضروری است که نفوذ لابی اسرائیل در حکومت آمریکا همیشه به این حد نبوده است.
دهه ١٩۵٠ تا اوائل ١٩۶٠ لابی کمپانی های نفتی که عمدتا بر پایه حمایت از حکومت های عرب خاورمیانه بنا شده بود از قدرت بسیاری برخوردار بودند تا آنکه جنگ شش روزه ١٩۶٧ همه چیز را تغییر داد. از آن زمان روز به روز بر قدرت لابی اسرائیلی افزوده گردید.
سال ١٩٩١ بود. جورج بوش اول به همراه وزیر خارجه شدیدا پراگماتیک و زیرک خود جیمز بیکر مرتکب اشتباه مرگباری شد. آنان در مقابل یکی از افراطی ترین رهبران اسرائیل تا آنروز که تا زمان پیدایش اسرائیل رهبری یک گروه افراطی و زیرزمینی صهیونیستی را برعهده داشت برای دریافت ١٠ میلیارد دلار وام ایستادند. اسحق شامیر و بخش بزرگی از یهودیان هرگز این عمل جورج بوش پدر را فراموش نکردند و بالاخره او تاوان این عمل خود را پرداخت.
در انتخابات نوامبر ١٩٩٢ بر اثر فعالیت لابی اسرائیل در ایالات نیویورک، نیوجرسی، اوهایو و فلوریدا ، بوش اول شکست سنگینی را در ایالات مزبور تحمل کرد و نهایتا کاخ سفید را به بیل کلینتون تحویل داد .
از زمان حادثه ١١ سپتامبر تبلیغات عظیمی در رسانه های آمریکا به این عنوان صورت می گیرد که : آمریکا و اسرائیل نه تنها دارای ارزشهای مشترکند ، بلکه دارای دشمن مشترکی نیز هستند . آمار موسسه گالوپ در سال ٢٠٠۶ حاکی از آنست که ۶٨ درصد آمریکائیها حامی اسرائیل اند ، درحالیکه تنها ٢٣ درصد نظر خوبی نسبت به اسرائیل ندارند.
طبیعی است که تسلط قاهرانه حامیان اسرائیل بر رسانه ها و شکل دادن افکار عمومی در ایجاد این وضعیت بی تاثیر نبوده است.
نفوذ اسرائیل که بطور سنتی در کنگره آمریکا متمرکز بوده است اینک بخش اجرائی را نیز شدیدا تحت تاثیر خود قرار داده . حضور بوش، چنی، الیوت آبرامس و دیوید وارمرز حلقۀ پرقدرت پرو اسرائیلی را درون کاخ سفید شکل داده است. حدود دو ماه پیش برژینسکی در برابر کمیته روابط خارجی سنا ظاهر گردید و یکی از حیرت انگیزترین اظهارات را در خصوص نحوه تصمیم گیری در کاخ سفید ابراز کرد .
وی گفت : "من فکر می کنم، متاسفانه این دولت آنقدر در مورد ایران به دادن شعار روی آورده که بهانه کافی به دست افرادی چون احمدی نژاد داده که فضائی را بوجود آورند که هر گونه دیالوگ جدی و مسئولانه ، نه تنها در خصوص عراق بلکه در مورد سلاحهای هستهای و برنامه هستهای بسیار مشکل شود. این رویه باید معکوس گردد..."
و سپس بخش عجیب این اظهارات است که وی می گوید :
"این واقعیت مرا براستی حیران کرده است که اساسی ترین تصمیمات استراتژیک در حلقه بسیار کوچکی از افراد گرفته می شود... تنها چند تن، احتمالا باندازه انگشتان دست و شاید باندازه انگشتان یک دست ! "
جمع بستۀ تصمیم گیرنده نه تنها براحتی و بدون برخورد با مانع و یا مخالفتی تصمیمات بزرگ و آنطور که برژینسکی می گوید "استراتژیک" می گیرند بلکه چون نقد و مخالفتی در کار نیست ، درصد خطایشان نیز بشدت بالا می رود .
دایره تصمیم گیری آنچنان محدود است که چند هفته پیش زمانی که کاندالیزا رایس عازم اسرائیل گردید ، تا این کشور را تشویق به قبول شرایط صلح با فلسطینی ها کند ، به هنگام ورود به اسرائیل متوجه شد که طبق خبری که از دفتر اولمرت عمداً به روزنامه ها درز داده شده بود ، روز قبل از آن اولمرت با جورج بوش صحبت تلفنی مفصلی داشته است ، بدون آنکه او در جریان قرار گرفته باشد .
هاآرتص در همین رابطه نوشت : "اولمرت مودبانه به او یادآوری کرد که رئیس او در واشنگتن، جورج دبلیو بوش به او امکان مانور زیادی را نمی دهد."(7)
بازگردیم به کنگره بزرگ ایپک ...
شب پایانی با ضیافت شامی عظیم بهمراه موزیک همراه بود. نام میهمانان که در میان آنان اعضاء کنگره، بالاترین مقامات کاخ سفید، شورای امنیت ملی و وزارت خارجه حضور داشتند بترتیب حروف الفباء قرائت شد که حدود ١٣ دقیقه بطول انجامید. پس از آن آقای اولمرت از طریق تله کنفرانس ویدئوئی پیامی برای حاضران جلسه فرستاد. برای نخستین بار یک نخست وزیر اسرائیل صراحتا از میهمانان و نمایندگان ایپک خواست که به کنگره برای حمایت از پرزیدنت بوش فشار آورند چیزیکه حتی در داخل خود آن کشور نیز اعتراض مطبوعات را برانگیخت زیرا که دخالتی اینگونه آشکار در امور سیاسی آمریکا توسط یک نخست وزیراسرائیل تا بحال سابقه نداشته است.
در حین صرف شام و پس از آن کاندیداهای ریاست جمهوری ، همگی بین میز میهمانان می گشتند و با آنان خوش و بش کرده و از آنان درخواست حمایت برای رقابتهای انتخاباتی ریاست جمهوری در سال آینده می کردند .
"جو بایدن" (Joe Biden) سناتور پرقدرت نماینده ایالت دلاور (Delaware) و رئیس یکی از مهمترین کمیته های سنا ، یعنی کمیته روابط خارجی ، هم چنانکه بین جمعیت می گشت بی وقفه خود را معرفی می کرد و می گفت :
" سلام ، من جو بایدن هستم . من سالهاست که با ایپک می پرم ! " (8)
1 Bush Obstinacy Worsens
2 The
3 “
4 Inside
5 Ibid.
6 If Not Now When? Independent of London- February/06/2005.
7 Olmert Reminds Rice: Bush Is Still Her Boss- Haaretz- April/02/2007.
8 Inside
منبع : انتخاب

