ابتدا سرمایه داری و حاکمیت قانون ….
مسیر گذاربه دموکراسی را نمی توان برعکس پیمود …
پی آمدهای سرمایه داری …
در قرن هجدهم فرهنگ سیاسی غیر معمول بریتانیا به یک منبع و قدرت نهایی و حیاتی رسید : سرمایه داری (١) . اگر کشمکشهای بین کلیسا و دولت ، اشراف و شاهان ، کاتولیک ها و پروتستانها در را به روی آزادی فردی گشود، سرمایه داری دیوارها را فرو ریخت. هیچ چیز به اندازه ی سرمایه داری در شکل گیری دنیای مدرن مؤثر نبوده و هیچ چیز به اندازه ی سرمایه داری الگوهای هزاران ساله ی حیات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را ویران نکرده است. سرمایه داری طی چند قرن فئودالیسم و نظام پادشاهی را که بر اصل و نسب تأکید داشتند ویران کرد . سرمایه داری طبقه ای مستقل از صاحبان کسب و کار را خلق کرد که دینِ زیادی به دولت ندارند و امروز نیروی غالب در هر جامعۀ پیشرفته در جهان هستند. سرمایه داری تحول و پویایی را - به جای نظم و سنت - فلسفۀ حاکم بر عصر مدرن کرد. سرمایه داری دنیای جدیدی خلق کرد که مطلقاً متفاوت از دنیایی بود که هزاران سال وجود داشت. و بیش از هر جا در انگلستان ریشه دواند.
سرمایه داری در جایی دیگر به وجود آمد . در قرن چهاردهم ، تجارت و داد و ستد ، که در بخش اعظم قرون وسطا راکد شده بود ، بار دیگر اندک اندک در بخشهایی از اروپا رونق گرفت . انقلاب در تکنولوژی کشاورزی میزان تولید غلات را افزایش داد ، چندانکه مازاد بر نیاز بود و در نتیجه این مازاد یا باید فروخته یا پایاپای معامله می شد . شهرهای تجاری و بندرهایی نظیر انت ورپ(٢) ، بروکسل ، ونیز ، و جنوا به مراکز فعالیت اقتصادی تبدیل شدند. حسابداری مضاعف(٣)، رواج ارقام هندی/عربی، و ظهور بانکداری، پول درآوردن را از یک کار غیر حرفه ای به یک فعالیت روشمند تبدیل کرد. چندی نگذشت که این شوق تجارت از شهرهای بندری به داخل کشورها سرایت پیدا کرد، ابتدا در فروبومان (هلند، بلژیک، لوکزامبورگ) و سپس در انگلستان، و شامل همۀ محصولات کشاورزی ، صنعتی ، صنایع دستی ، و خدمات شد . این که چرا سرمایه داری نخست در این مناطق رواج پیدا کرد ؟ هنوز محلّ بحث است . ولی بیشتر مورخان اقتصادی متفق القولند که : یکی از عوامل مهم این امر دولت توانایی بود که از مالکیت خصوصی دفاع می کرد. دو مورخ برجسته در این موضوع ، داگلاس نورث و رابرت تاماس ، می نویسند :
هر جا که سرمایه داری پیشرفت کرد «عمدتاً به دلیل نوع حقوق مالکیتی بود که ایجاد شده بود.» در قرن شانزدهم کم کم یک باور عمومی در سراسر اروپا پیدا شد که :
« دارایی متعلق به خانواده و فرمانروایی متعلق به شاه و کارگذاران اوست . »
یک حقوقدان قرن پانزدهمی اروپا گفته بود که : « تنها اداره ی کشور است که به شاه سپرده می شود و نه مالکیت مطلق بر همه چیز. » اما فقط در انگلستان بود که یک پادشاه (چارلز اول) اعدام شد ، آن هم به دلیل وضع خودسرانۀ مالیات .
محافظت روشمند از حقوق مالکیت جوامع را دگرگون کرد. این بدان معنا بود که می شد شبکۀ پیچیدۀ سنن و امتیازات فئودالی را حذف کرد، سنن و امتیازاتی که همگی مانعی بر سر راه استفادۀ مؤثر از داراییها بودند . نخبگان زمین دار انگلیسی برجسته ترین نقش را در مدرنیزاسیون کشاورزی داشتند . آنها از طریق سیستم حصارکشی - فرآیند بی رحمانۀ به کرسی نشاندن حقوق خود بر مراتع عمومی در املاکشان - رعایا و کشاورزان را به کارهای تخصصی تر و مفیدتر وا داشتند . رعایا و کشاورزانی که زندگی شان به همین زمینها وابسته بود . پس این مراتع برای چرای گوسفندانِ به کار گرفته شد که به تجارت بسیار پر سود پشم مدد رساند. طبقات زمین دار انگلیسی خود را با انقلاب در حال وقوع سرمایه داری سازگار و به این ترتیب قدرت خود را مستحکم کردند . اما در عین حال به مدرنیزاسیون جامعۀ خود هم کمک کردند.
در مقابل ، اشراف فرانسوی زمیندارانِ غایبی بودند که تلاشِ چندانی برای موّلدتر کردن املاکشان نکردند و در عین حال به اخذ عوارض فئودالی سنگین از رعایای خود ادامه دادند. آنها هم مانند بسیاری از اشراف اروپایی تجارت را خوار می شمردند .
سرمایه داری ، علاوه بر «اشراف کارآفرین» ، یک گروه جدید دیگر از مردان ثروتمند و قدرتمند هم به وجود آورد که ثروت خود را نه مدیون اعطای زمین از سوی دستگاه سلطنت ، بلکه مدیون فعالیت اقتصادی مستقل خود بودند. در کلام یکی از مورخان، این «خرده مالکان» انگلیسی ، شامل طیفی از اشراف جزء تا دهقانان مبتکر، «جماعتی از خرده سرمایه داران جاه طلب و بی باک» بودند . آنها نخستین اعضای بورژوازی بودند _ طبقۀ صاحب دارایی سخت کوش که کارل مارکس آنها را « صاحبان ابزار تولید یک جامعه و کار فرمای کارگران » تعریف کرد. مارکس به درستی پی برد که این طبقه طلایه دار لیبرالیزاسیون سیاسی در اروپا است . از آنجا که بورژوازی از سرمایه داری، حاکمیت قانون، بازارهای آزاد، و ظهور حرفه گری و شایسته سالاری نفع بسیار می برد حامی اصلاحات تدریجی بود ، اصلاحاتی که روند را پیشتر می برد . محقق هاروارد ، برینگتون مور، در یک کتاب علوم اجتماعی که اینک بسیار مشهور است راههای منتهی به دموکراسی و دیکتاتوری را در گوشه و کنار جهان مورد پژوهش قرار داد و نتیجه ی اصلی پژوهشش را در چهار کلمه خلاصه کرد:
« بورژوازی نباشد دموکراسی نیست » .
زمانی که فعالیت اقتصادی کارآفرینانه و خطر جویانه ابزار اصلی پیشرفت اجتماعی شد سیاست بریتانیا هم از بیخ و بن دگرگون شد. مجلس عوام که قدرت را در قرن هفدهم از چنگ شاه درآورده بود و کشور را اداره می کرد ، اکنون مملو از بازرگانان و تجّاری شده بود که تازه به ثروت رسیده بودند . تعداد اشراف صاحب عنوان همواره در انگلستان بسیار کم بود . تا پایان قرن هجدهم کمتر از 200 نفر . اما پایین تر از آنها یک طبقه ی گستردۀ قرار داشت که اغلب آنها را «اعیان » می خواندند. اعیان معمولاً ارتباطاتی با اشراف داشتند و اغلب مسئولیتهایی را در دولتهای محلی بر عهده می گرفتند ، اما در نهایت اعتبار و قدرت خود را از تجارت ، کار حرفه یی ، یا کشاورزی پر بازده کسب می کردند. بسیاری از این افراد وارد دولت می شدند و با حفظ فاصلۀ مناسب از نظم قدیم ، در جهت عملی کردن اصلاحات مترقی تلاش می کردند . اصلاحاتی مانند تجارت آزاد ، بازارهای آزاد ، حقوق فردی ، و آزادی دین .
سه نفر از قدرتمندترین نخست وزیران انگلستان در قرن نوزدهم - رابرت پیل، ویلیام گِلَدستون، و بنجامین دیز راییلی- همگی از اعیان بودند. این طبقۀ تازۀ قدرت گرفته ، بسیاری از خصوصیات اشرافی را به نمایش می گذاشتند - خانه های اربابی، کت های اشرافی و میهمانیهای شکار - اما سیّالتر از آنها بودند. «جنتلمنها» بسیار مورد احترام بودند ، و حتی بیش از لُردها در جامعه پیشگام و جریان ساز بودند. در واقع از قرن هجدهم ، جنتلمن انگلیسی شخصیتی تقریباً افسانه ای شد که جامعه آرزوی رسیدن به موقعیت او را داشت. می گویند پرستاری از شاه جیمز اول درخواست کرد که پسرش را یک جنتلمن کند . شاه پاسخ داد :
« من هرگز نمی توانم او را جنتلمن کنم ، اما می توانم او را یک لُرد کنم .»
یک فرانسوی که به لندن سفر کرده بود، تمایل اشراف انگلیسی را به تقلید از اعیان اینگونه به استهزاء می گیرد : « در لندن اربابها مانند پیشخدمتهایشان لباس می پوشند و زنان اشرافی از کلفتهایشان تقلید می کنند.» تصویری که امروز از جنتلمن انگلیسی داریم تصویر یک مرد شیک و پیک است که حس زیبایی شناسی اش را رالف لورن(۵) به اقصی نقاط جهان صادر می کند. اما پیدایش جنتلمنها ارتباط بسیار نزدیکی با پیدایش آزادی انگلیسی دارد.
انگلو – آمریکا :
علی الرغم ظهور سرمایه داری ، دولت محدود ، حقوق مالکیت ، و قانون سالاری در بیشتر اروپا در قرن هجدهم، انگلستان موردی منحصر به فرد بود. این کشور ثروتمندتر، خلاق تر، آزادتر و با ثبات تر از سایر جوامع اروپایی بود. همان طور که "گوئیدو دو رودجرو" خاطر نشان می کند :
« آزادی فردی، به ویژه امنیت فرد و دارایی، جداً تضمین شده بود. دستگاه اداری غیر متمرکز و مستقل بود، و سازمانهای قضایی کاملاً از دولت مرکزی استقلال داشتند . امتیازات ویژۀ دستگاه سلطنت سخت محدود بود ... قدرت سیاسی در دست پارلمان متمرکز بود. اروپا چه چشم انداز مشابهی را می توانست ارائه کند ؟ »
ناظران بسیاری در آن زمان جمع بندی مشابهی می کردند و ساختار انگلستان و شخصیت ملی آن را می ستودند. برخی مشخصاً اقتصاد را در کانون توجه قرار می دادند.
از نظر ولتر : « داد و ستد که شهروندان انگلستان را ثروتمند کرده ، کمک کرده که آزاد هم باشند ... و متقابلاً این آزادی داد و ستد را گسرش داده است. »
روحانی نکته سنج فرانسوی، آبه کوایر، می گوید دولت انگلستان به جای تشویق و گسترش لذتهای منحط طبقۀ اشراف ، دست یاری به سوی « طبقۀ متوسط درستکار، این لایۀ گرانبهای ملّت » دراز کرده بود . بازارهای آزاد کمک کرد تا طبقۀ متوسط ثروتمند شود ، طبقۀ که خود به پیشبرد آرمان آزادی کمک می کرد. این چرخه ظاهراً چرخه ای سازنده بود .
سرزمین دیگری که بیشترین شباهت را به انگلستان داشت ، مهاجرنشینهای آمریکایی بود ...
این مهاجر نشینها ، دولت هایی را تأسیس کرده بودند که شباهت بسیار به دولتهایی داشت که در انگلستان قرن شانزدهم دیده بودند . وقتی مهاجرنشینها در 1766 علیه جرج سوم شوریدند ، انقلابشان را در قالب درخواستی برای برخورداری مجدد از حقوق انگلیسی خود مطرح کردند. از نظر آنها، آزادی های ریشه دارشان را یک پادشاه ستمگر غصب کرده بود و در نتیجه وادار شدند که اعلام استقلال کنند. این اقدام از برخی جهات همان واکنش انقلاب شکوهمند انگلستان بود ، واکنشی که در آن پارلمان علیه یک پادشاه خودکامه شورید، پادشاهی که گناه اصلی او هم افزایش مالیتها ، بی جلب رضایت شهروندان، یا به عبارت دقیقتر، مالیات دهندگان بود. برنده گانِ هر دو انقلاب ، 1688 انگلستان و 1766 آمریکا ، نخبگان ترقی خواه ، خواهان مدرنیسم، و دارای ذهن حسابگر بودند . (بازنده گان هم علاوه بر شاه ، محافظه کاران قدیمی بودند که هم در انگلستان قرن هفدهم و هم در آمریکای قرن هجدهم به سلطنت وفادار ماندند .
اما اگر انگلستان موردی استثنایی بود . آمریکا موردی خاص از یک مورد خاص بود .
آمریکا ، انگلستان بود بدون فئودالیسم . البته آمریکا هم خانواده های زمین دار ثروتمند داشت ، اما آنها عنوان و حقوق موروثی نداشتند و در قیاس با اعضای مجلس لُردهای انگلستان قدرت سیاسی هم نداشتند. ریچارد هوفستاتر مورخ می نویسد که برای درک آمریکای قرن هجدهم باید یک امکان استثنایی را به تصوّر در آورد :
« یک دنیای متشکّل از صرفاً طبقه ی متوسط » . عناصر اشرافی ، اگرچه در اقتصاد و جامعه در کار بودند ، اما به ندرت جنبۀ مسلط داشتند . این عوامل در شمال ، از پایان قرن هجدهم کم کم تضعیف شدند . گوردن وود مورخ می نویسد :
« می توان در سالهای 1780 گذر از یک جامعۀ پیش مدرن را به جامعۀ مدرن واقعاً حس کرد. جامعۀ که در آن منافع تجاری و سلیقه های مصرفی مردم عادی کم کم حاکم می شد . »
انقلاب آمریکا که به گفتۀ wood ، موجد « رشد انفجار آمیز قدرت کارآفرینانه » شد . شکاف بین آمریکا و اروپا را عمیق تر کرد . آمریکا اکنون آشکارا جامعۀ بورژوازی بود و به آن افتخار می کرد. توکویل چند روز پس از ورودش به ایالات متحده در 1831 در دفترچۀ خاطراتش نوشت که : در آمریکا « به نظر می رسد که کل جامعه بتدریج در یک طبقۀ متوسط حل شده است. »
مسیر گذار آمریکا به دموکراسی لیبرالی مسیری استثنایی بود. تجربۀ ملّی کمتر کشوری پا گذاشتن به جامعۀ نو ، بی هیچ گذشته و سابقۀ فئودالی است . آمریکاییها که گذشتۀ چند صد ساله از پادشاهی و اشرافیت نداشتند ، برای براندازی نظم کهن ، به یک دولت مرکزی قدرتمند یا یک انقلاب خشن اجتماعی نیاز نداشتند. در اروپا لیبرالها در عین اینکه از قدرت دولت می هراسیدند، دربارۀ آن خیالبافی هم می کردند . آنها در پی قید و بند زدن به قدرت دولت بودند . با این حال برای مدرنیزاسیون جامعه به آن احتیاج داشتند. همان طور که توکویل می گوید :
« مزیت بزرگ آمریکاییها این است که به دموکراسی رسیدند بدون آنکه مجبور به تحمل یک انقلاب دموکراتیک باشند ... آنها برابر زاده می شوند و نیازی ندارند برابر شوند . »
در اویل قرن نوزدهم دیگر در بریتانیا و اکثر نقاط ایالات متحده ، آزادی فردی و برابری در مقابل قانون حاکم شده بود . اما هیچ یک از این دو کشور دموکراسی نبودند. در انگلستان قبل از قانون اصلاحات 1832، فقط 1/8 درصد از جمعیت بزرگسال حق رأی داشتند. پس از تصویب این قانون این رقم به 2/7 رسید. با گسترش بعدی حق رأی در 1867، 6/4 درصد حق رأی به دست آوردند و پس از 1884، 12/1 درصد . تازه در 1930 که تمام زنان حق رأی پیدا کردند ، بریتانیا به معیار امروزی دموکراسی دست یافت . یعنی حق رأی برای همه بزرگسالان . با این حال بریتانیا عموماً نمونۀ یک کشور لیبرال قانون سالار محسوب می شد ، کشوری که از حقوق و آزادی ها حفاظت می کرد و قانون بر آن حاکم بود .
ایالات متحده از بریتانیا دموکراتیک تر بود . ولی نه آن قدر که مردم فکر می کنند . در چند دهۀ نخست تشکیلِ آمریکا ، تنها مردان سفید پوست و صاحب ملک ، واجد شرایط رأی دادن بودند ._ نظامی کاملاً مشابه به کشوری که به تازه گی از سلطۀ آن خلاص شده بودند .
در 1844 یعنی 8 سال پس از استقلال ، فقط 5 درصد از بزرگسالان آمریکایی در انتخابات ریاست جمهوری رأی دادند. این رقم پس از انقلاب جکسونی ، و حذف اکثر شرایط مربوط به دارایی افزایشی چشمگیر پیدا کرد. اما تا آستانه ی جنگ داخلی (1861) ، نیز نمی شود گفت که حتی همۀ مردان سفید پوست در ایالات متحده حق رأی دارند . سیاهان اگرچه در عالم نظر در 1870 حق رأی پیدا کردند ، اما در جنوب آمریکا تا یک قرن بعد نیز عملاً چنین نشد. زنان نیز در 1920 صاحب حق رأی شدند . علی الرغم این کمبود دموکراسی ، ایالات متحده و نظام حقوق و قوانین آن در بیشتر قرن نوزدهم مورد رشک دنیا بود. به مرور زمان ، لیبرالیسم قانون سالار منجر به دموکراسی شد و دموکراسی هم به نوبۀ خود منجر به آزادی بیشتر شد و این چرخه همین طور ادامه پیدا کرد.
مسیری که دیگر کشورهای اروپایی به سوی دموکراسی لیبرالی پیمودند ، پیچیده تر از مسیر بریتانیا و ایالات متحده بود . اما در نهایت به آن دست یافتند . آنچه در انگلستان و آمریکا آهسته و (اکثراً) در صلح و آرامش رخ داد ، در سایر کشورهای اروپایی به شیوۀ پر از آشوب و خونین پیش آمد . با این حال اکثر این کشورها تا اواخر دهۀ 1940 دیگر به دموکراسی لیبرالی رسیده بودند . و باقی نیز از 1989 به بعد چنین شدند . و تحکیم دموکراسی لیبرالی در آنها با سرعت و قاطعیت پیش رفت .
علت روشن است : تمام کشورهای غربی در گذشته ای شریکند که علی الرغم تمام اختلافات جزئی، در ساختن یک سنت لیبرالی قانون سالار نقش اساسی داشت. نمونۀ انگلیسی چیزی است که محققان آن را «نوع آرمانی» می نامند و به همین دلیل برجسته کردن آن مفید است. اما از قرن هجدهم ، حتی عقب مانده ترین قدرت اروپایی هم در مقایسه با همتایان آسیایی یا آفریقایی اش نظامی لیبرالی داشت .
شهروندان حقوق و قدرتهای مصرّحی داشتند که در تصور اتباع هیچ غیر غربی نمی گنجد .
قانون و سنت بر پادشاهان قید و بند می زد . یک جامعۀ مدنی متشکل از بنگاههای اقتصادی خصوصی، کلیساها، دانشگاهها، اصناف و انجمنها به وجود آمد، بی آنکه دولت دخالت چندانی در این کار داشته باشد. از مالکیّت خصوصی محافظت می شد و کسب و کار آزاد رونق داشت. البته این آزادیها اغلب در عالم نظر جایگاه امن تر و مطمئن تری داشتند تا در عمل . زیرا در عمل پادشاهانِ مستبد ، آنها را به مخاطره می انداختند . اما در مقایسه با بقیۀ جهان ، غرب به راستی سرزمین آزادی بود .
فرهنگ یک تقدیر :
شاید یک تاریخچۀ مختصر آزادی ، به نظر راهنمای عمل دلسرد کننده ای بیاید . از این تاریخچه چنین بر می آید که : هر کشوری که امید دارد یک دموکراسی لیبرالی شود چاره ای ندارد جز اینکه به غرب نقل مکان کند، و بدون شک جزئی از جهان غرب بودن، یا حتی در حاشیه و پیرامون آن بودن، یک امتیاز سیاسی است. از تمام کشورهایی که پس از فروپاشی امپراتوری شوروی استقلال یافتند ، آنهایی در رسیدن به دموکراسی لیبرالی موفق تر بوده اند که :
در « تجربۀ غربی » سهیم بوده اند . یعنی سرزمینهای سابق امپراتوری اُتریش و آلمان . خطی که در 1500 میلادی سرزمینهای مسیحی غربی و شرقی را از هم جدا می کرد ، امروز نظامهای لیبرالی موفق را از نظامهای غیر لیبرالی ناموفق جدا می کند . لهستان ، مجارستان و جمهوری چک ، که بی برو برگرد ، بخشی از اروپا بودند ، در تثبیت دموکراسی خود از بقیه جلوترند . پس از آنها کشورهای حوزۀ بالتیک قرار دارند. حتی در ناحیۀ بالکان ، اسلووانی و کرواسی که در قسمت غربی خط شرقی- غربی واقعند ، موفق اند . حال آنکه صربستان و آلبانی (در شرق) دورۀ گذار بسیار دشوارتر و پر زحمت تری را طی کردند.
آیا این به معنای آن است که فرهنگ یک تقدیر است ؟
متفکران برجستۀ ، از ماکس وبر گرفته تا سموئل هانتینگتون ، این استدلال قدرتمند را پیش نهاده اند . این استدلال فعلاً اندیشۀ مقبول باب روز است . افراد زیادی ، از مشاوران تجاری گرفته تا استراتژیستهای نظامی ، از فرهنگ چنان سخن می گویند که : گویی فرهنگ توضیح سادۀ است برای اکثر مسائل پیچیده . چرا اقتصاد آمریکا طی دو دهۀ گذشته رونق حیرت انگیزی داشت ؟؟؟ روشن است ، به دلیل فرهنگ کارآفرین بی نظیر .
چرا روسیه نمی تواند خودش را با سرمایه داری سازگار کند ؟
باز هم روشن است ، به دلیل فرهنگ فئودالی و ضد بازارش .
چرا آفریقا گرفتار فقر است ؟ و چرا دنیای عرب تروریست می پروراند ؟
باز هم به دلیل فرهنگ ...
اما این پاسخها بسیار ساده انگارانه هستند . هر چه باشد فرهنگ آمریکایی سبب رکود تورمی و رکود بزرگ هم شده است . به نظر می رسد فرهنگهای ژاپن و آلمان که روزگاری فئودالی بودند، به خوبی خود را با سرمایه داری سازگار کرده اند . و دومین و سومین کشورهای ثروتمند دنیا شده اند . یک کشور واحد می تواند در زمانهای متفاوت ، گاهی در فاصلۀ فقط چند دهه ، موفق شود و سپس شکست بخورد ، که نشان می دهد عوامل دیگری هم غیر از فرهنگ - که نسبتاً ثابت است - در کار است ...
بنیانگذار بزرگ سنگاپور، لی کوان یو ، یک بار برای من توضیح داد که :
اگر می خواهی تأثیر فرهنگ را ببینی ، عملکرد کارگران آلمانی و زامبیایی را در هر کجای جهان مقایسه کن . به سرعت به این نتیجه می رسی که در این دو فرهنگ چیزی کاملاً متفاوت وجود دارد که این نتایج را توجیه می کند . محققان استدلالهای مشابهی را ارائه می کنند :
جوئل کاتکین در کتاب جالبش به نام "قبایل" می گوید اگر می خواهید در دنیای مدرن به موفقیت اقتصادی برسید ، راه دستیابی به آن ساده است _ یهودی باشید ، هندی باشید ، یا بالاتر از همه چینی باشید .
لی و کاتکین کاملاً درست می گویند که : گروههای معینی – چینیها ، هندیها ، و یهودیها - در هر شرایط بسیار خوب عمل می کنند. (در واقع این برداشت از نظریۀ فرهنگِ بخصوص برای من پر جاذبه است ، زیرا من اصلیت هندی دارم ) . ولی اگر صرف هندی بودن کلید دستیابی به موفقیت اقتصادی است ؟ چه چیزی عملکرد بسیار بد اقتصاد هند را در چهار دهه ی اول استقلال خود در 1947 توجیه می کند ؟ یا اصلاً در صدها سال پیش از آن ؟
من که در