انقلاب ایران را بلعید !
در کشورهای اسلامی ، در زندان ها را گشودند و خرابکاران ،
جنایتکاران و محکومین جنائی را برای جهاد به افغانستان فرستادند
آغاز جهاد آمریکایی افغانستان در سال 1979، با دگرگونی مهمی در تاریخ اسلام سیاسی همراه بود.
از 1945 تا 1979، راستگرایی اسلامی در جریان جنگ سرد، در اردوی غربی و ضد کمونیستی قرار داشت. قابل فهم است که در این دوره، بسیاری از تحلیلگران، اسلام سیاسی را اگر نه نیرویی آمریکایی، که دست کم هوادار اهداف اقتصادی و سیاسی آمریکا در منطقه پندارند. در کوههای افغانستان، ملایان، ستیزگرانه از کمونیسم بیزار بودند؛ در بیابانهای عربستان، بنیادهای وهابی علیه چپگرایان و ناسیونالیست های شمال آفریقا، خاورمیانه و پاکستان می غریدند؛ و در دانشگاهها، از کابل و اسلام آباد تا بغداد و قاهره، اخوان المسلمین با سکولاریست ها در ستیز بودند و علیه مارکسیسم تبلیغ می کردند.
اما از 1979، شرایط دگرگون شد. انقلاب آیت الله خمینی در ایران چالشی رو در رو با منافع ایالات متحده بود. افزون بر این، شاخه های تروریستی راست اسلامی به مانند قارچ سبز شده، در پهنه یی گسترده، به منافع ایالات متحده و رهبران غربگرا هجوم بردند؛ از مسجد بزرگ مکه تا کشتن انور سادات و ترورهای حزب الله لبنان . اما درس آموزی ایالات متحده از گسترش چنین رویدادهایی بسیار نومید کننده بود، زیرا آمریکا با وجود درخواست تنی چند از رهبران عرب مانند حسنی مبارک در مصر، برای تخصیص منابعی برای مبارزه با تروریسم اسلامی پس از 1979، ایالات متحده چنین نکرد. مهمتر از آن، ایالات متحده این درس بزرگ را نیاموخت که : راستگرایی اسلامی تنها ضد کمونیست نیست ، بلکه غرب ستیز و ضد شرکای دراز مدت غرب در خاورمیانه یعنی ناسیونالیست های دموکرات و سکولاریست نیز هستند.
اینگونه ، و با وجود شواهد روز افزون درباره ی ماهیت شیطانی و خطرناک راستگرایی اسلامی در نقش متحد آمریکا، دولت ریگان با جهادیون افغانستان همراه شد .
تصور کردن طیف گستردۀ متحدان اسلامگرای آمریکا در زمان جنگ افغانستان، بویژه اکنون که دولت بوش فراخوان مبارزه ی جهانی با تروریسم و القاعده و شاخه های آن را می دهد، آسان نیست. اما همانگونه که سعید رمضان در سال 1953 در دفتر اول کاخ سفید با آیزنهاور دیدار کرد، در 1981 نیز، شخصیت های پراگماتیست امنیت ملی و سازمان اطلاعات دولت رایگان برای انتقام کشی [از اتحاد شوروی] در پی جهاد افغانستان رفتند. در واقع، نو محافظه کاران کنونی که در چهارچوب "برخورد تمدن ها" سردمدار جنگ با تروریسم شده اند، آنهنگام سرسختانه بر اتحاد با اسلامگرایان پافشاری می کردند و همزمان با آیت الله های رژیم تهران بند و بست داشتند. اتحاد اسلامگرایان و آمریکا در دهه ی 1980، با همه ی تعمداتی که در کار بود شکل گرفت. از 1979 تا 1982، دولت های کارتر و ریگان خطر راستگرایی اسلامی را دریافتند اما از آن چشم پوشیدند .
در پی انقلاب 1357 ایران، دولتمردان کارتر برای بررسی اسلام سیاسی در جلساتی با شرکت بخش بزرگی از دولت گرد هم آمدند. کارشناسان وزارت خارجه، تحلیلگران اطلاعاتی و سفرای آمریکا در خاورمیانه در زمره ی شرکت کنندگان بودند. بگفته ی هارولد ساندرز، معاون وزارت خارجه در امور خاور نزدیک، "بررسی های زیادی انجام شد" که بیشترشان بر حکومت ها و پادشاهی های محافظه کار عربی متمرکز بود. "کانون بحث بررسی این احتمال بود که آیا اسلام سیاسی در اردن، مصر، عربستان سعودی نیز رخ می نمایاند یا تنها محدود به ایران است." به نظر ساندرز و دیگر دولتمردان و شخصیت های اطلاعاتی ایالات متحده، نتیجه ی بحث ها نشان از بی خطر بودن اسلامگرایی داشت. ساندرز می گوید: "مساله این بود که آیا دولت عربستان می تواند از عهده ی آن [اسلامگرایی] برآید؟ من به سعودی ها گفتم که نمی توانم کسی را پیدا کنم که بگوید خطرسرنگونی عربستان سعودی را تهدید می کند. همان زمان فکر می کردیم سادات نیز در مصر آن را از سر می گذراند."
بی گمان، کمترین تلاشی برای بازداشتن عربستان سعودی از پیگیری سیاست خارجی دیرینه اش، در تکیه بر اسلامگرایی انجام نشد. درباره ی سادات نیز چنین بود و او را از هماوایی با اخوان المسلمین بر حذر نداشتند. پشتیبانی اسرائیل و اردن از کارزار تروریستی اخوان المسلمین علیه سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین را هم مانع نشدند. و البته در پاکستان نیز ایالات متحده با رژیم وابسته به اخوان المسلمین برهبری ضیاء الحق و سازمان امنیت او که جهاد افغانستان را سازمان دادند، همراه شد.
و سرانجام، این پندار که حکومت های موجود می توانند جنبش اسلامی را لگام زنند سبب شد تا کمترین تلاش نظری پیرامون دگرگونی احتمالی این حکومت ها، تاثیر اسلامگرایی بر جوامع زیر سلطه ی این حکومت ها و توانمندی سازمانی اسلامگرایی در گستره ی جهانی، انجام نشود. سیاستگزاران، همچنان بر این باور بودند که تکثر نظری اسلامگرایی آنرا از چهارچوب یک کلیت نظری یکپارچه دور ساخته و مقابله با آن را در هر کشور ممکن کرده است. ساندرز باز می گوید: "ما به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم سیاستی در رابطه با اسلام سیاسی اتخاذ کنیم."
در پی انقلاب ایران سیل ناگهان رهنمودهای واشنگتن به مراکز برون مرزی سیا برای بررسی آثار منطقه یی انقلاب ایران روان شد. تحلیلگران سیا و وزارت خارجه، کشورهایی را که در آن تهدید انقلابی به شیوه ی خمینی را محتمل می دانستند، بررسی کردند و نتیجه ی بررسی هاشان، کمترین احتمال چنان انقلابی بود. تا زمانی که رژیم های غربگرا پابرجا بودند، تقریبا هیچ شخصیت آمریکایی درباره ی رشد اسلام سیاسی، آثار آن بر جوامعی که اسلامگرایی در آنها رشد می کرد یا احتمال رویارویی اسلام رادیکال با ایالات متحده، هشدار نداد. یکی از افراد پیشین سیا در مراکش می گوید: "در آغاز، گمان این بود که [انقلاب ایران] در حال گسترش است و ممکن است در مراکش، اردن و عربستان سعودی رخ دهد و اینکه پادشاهی سیستمی حکومتی متعلق به گذشته هاست. اما زمانی که به مراکش رسیدم هیچ نشانی از اسلامگرایی نیافتم. جنبش اسلامی در مراکش بسیار ناتوان بود." در اسناد سیا پیرامون مراکش تنها 8 برگ درباره ی اسلام و سیاست می توان یافت. نتیجه ی بررسی ها در مراکش نیز همچون دیگر نقاط، بی خطر بودن اسلامگرایی بود.
در میان افراد سیا، انگشت شمار تحلیلگرانی چون مارتا کسلر هم بودند که همواره به اسلام سیاسی و اخوان المسلمین توجه داشتند. کسلر می گوید که در عمل بسیاری از ماموران سیا از واقعیت عقب ماندند زیرا بسیاری از اسلامگرایان خویش را پنهانی سازمان می دادند. "ما دوره ی تاریخی جنگ دوم جهانی را داشتیم و ناگزیر افراد ما تنها در پایتخت کشورهای درگیر در جنگ بودند، حال آنکه جنبش اسلامی نه در آن شهرها که در کشورهای دیگر و در شهرهای کوچک شکل می گرفت." به باور کسلر، جنبش اسلامی هر چه بیشتر ماهیت ضد آمریکایی می یافت. او همان زمان در یکی از تحلیل هایش می نویسد که چنانچه کشورهایی چون مصر، سودان و پاکستان به همکاری با اسلامگرایی ادامه دهند، پیامدهای ژرفی خواهد داشت. او می گوید: "من همان زمان گفتم که سیاست همکاری دولت های منطقه با اسلامگرایی، ماهیت این دولت ها را دگرگون می سازد. من از مکتبی بودم که گرایش ضد غربی یافت." نیازی به تکرار این نکته نیست که تحلیل های کسلر سیاستگزاران را از دست یازیدن به جهاد افغانستان بازنداشت.
همین اندیشه در میان سیاستمداران ضد تروریست شایع بود. رابرت بائر، مامور پیشین سیا می گوید: "پس از ترور سادات من در مرکز ضد تروریستم مشغول شدم. آنجا با اسناد دادرسی [ترور سادات] مواجه شدم و از خود پرسیدم اینها [اسلامیون] چه جور آدمهایی هستند؟ هدف آنها چیست؟ ارتباطاتشان چگونه است؟ سپس، به جستجوی اسنادی درباره ی اخوان المسلمین پرداختم." اما بائر در ادامه می گوید: "این در اندیشه ی ما نبود که چنین آدمهایی را تعقیب کنیم."
سادات که از اخوان المسلمین و شبکه ی بانک های اسلامی این جمعیت برای تحکیم پایه های قدرتی که از سال 1979 بعنوان رئیس جمهور مصر بدان رسیده بود، استفاده کرد، کمتر از همه به ماهیت خطرناک راستگرایی اسلامی آگاه بود. سادات، زمانی که افغانستان در اشغال اتحاد شوروی بود، شادمانانه به ایالات متحده، عربستان سعودی و پاکستان پیوست و جهادگران را به پیشاور و جنگ افغانستان فرستاد.
اینچنین، جهاد در افغانستان، به جنگی تمام عیار بدل گردید و تیم ریگان که گرفتار جنگ سرد بود، در سال 1980 با روحانیون جمهوری اسلامی ایران وارد معامله شد، از 1980 تا 1987 که اسرائیل به ایران سلاح می فروخت دیده بر هم نهاد، آنگاه درباره ی چپ ایران به رژیم خمینی اطلاعات سری داد، و سرانجام در ماجرای ایران کانترا در جستجوی حاکمیت اسلامیون "میانه رو" که پنداری دور از واقیت بود، عملا سلاح آمریکایی به ایران فروخت.
افغان های عرب تبار
بیشتر جنگجویان جنگ افغانستان مجاهدان تحت پشتیبانی پاکستان و چریک های وابسته به یکی از چهار سازمان بنیادگرای این کشور بودند. یکی از گردانندگان پیشین عملیات پنهان سیا می گوید: "نزدیک به 300 هزار جنگجو در افغانستان بودند که همگی مگر 15 هزار نفر از آنها که میانه رو بودند، در زمره ی اسلامگرایان افراطی بودند." بیشتر آنها افغان تبار بودند اما شماری از جهادیون، از دیگر نقاط جهان همچون مصر، اردن، عربستان سعودی و کشورهای حاشیه ی خلیج آورده شده بودند. این همه، نطفه ی آغازین اسامه بن لادن و پیدایش سازمان القاعده شد که در خلال جنگ رخ می نمایاندند. آن به اصطلاح عرب ــ افغان های شرکت کننده در جنگ، اسامه بن لادن، أیمن الظواهری، رهبر جهاد اسلامی مصر و مرد شماره دو القاعده و دهها هزار جهادی از کشورهای عربی، اندونزی، فیلیپین، چچن و دیگر نقاط دوردست جهان اسلام بودند.
آنها چریکهایی بودند که پس از جنگ به خانه هایشان در الجزایر، مصر، لبنان، عربستان سعودی و آسیای میانه بازگشتند و آنجا جنگ را ادامه دادند. بسیاری از آنها مهارت های تروریستی مانند ترور، خرابکاری، و بمب گذاری را زیر دست ایالات متحده و متحدانش، آموختند.
در ژانویه ی 1980، برژینسکی برای جلب حمایت اعراب به جنگ افغانستان، به مصر رفت. در خلال چند هفته دیدار وی از مصر، سادات، حمایت همه جانبه ی مصر را تضمین کرد و به نیروی هوایی ایالات متحده اجازه ی استفاده از پایگاههای هوایی مصر را داد تا به این وسیله، سلاح های مصری را به شورشیان برساند. نیز به فعالان اخوان المسلمین مصر برای شرکت در جنگ آموزش داد و آنها را مسلح کرد. "سادات و دولت او، مدتی، متصدی ارتش سری مجاهدان متعصبی شد که برای جنگ با شوروی در آسیای میانه و جنوبی احضار شده بودند." محموله های هوایی ایالات متحده از غنا و آسوان در مصر پرواز می کردند و محموله هایشان را به پایگاه جهادیون در پاکستان می رساندند و بگفته ی "جان کولی"، "انبارهای نظامی مصر برای یافتن سلاحهایی که شوروی به مصر داده بود، جستجو شد تا آنها را به مجاهدان برسانند. دست آخر، کاربری یک کارخانه ی اسلحه سازی در نزدیکی حلوان مصر برای تولید سلاحهای روسی تغییر داده شد."
مصر و دیگر کشورهای عربی چیزی بیش از اسلحه به مجاهدان رساندند. برخی از کشورهای مسلمان به زعم خویش از روی آینده نگری، جنگجویان اسلامگرا را به افغانستان می فرستادند، شاید چنین می پنداشتند که با یک تیر دو نشان می زنند، نخست اینکه ایالات متحده را که در جستجوی جنگجویانی برای جهاد بود، خشنود می سازنند و دوم اینکه با فرستادن اسلامگرایان به افغانستان از مشکل آفرینی آنها در داخل رهایی می یابند. شاید سادات نیز همچون دیگر رهبران، بر این باور بود که بیشتر مجاهدان در جنگ کشته می شوند و باز نخواهند گشت. یکی از افراد سیا که در زمان جنگ افغانستان، رئیس دفتر سیا در پاکستان بوده است، می گوید: "کشورهای اسلامی درب زندانهای خود را گشودند و خرابکاران را به افغانستان فرستادند." و نه تنها به افغانستان گسیل شدند که بوسیله ی نیروهای ویژه ی ایالات متحده، آموزشهای نظای دیدند. کولی می نویسد: "تا 1980، آموزگاران نظامی ایالات متحده برای آموزش مهارت های نیروهای ویژه ی آمریکایی به مصری ها که آنها نیز به نوبه ی خود آن آموزشها را به داوطلبان کمک به مجاهدان افغانستان انتقال می دادند، به مصر رفته بودند."
بریتانیایی ها که افغانستان برایشان میدان بازی بزرگشان در سده ی نوزدهم بود، و پیوندهای استعماری دیرینه یی با پاکستان داشتند، از پیشینه ی ارتباطی گسترده یی با رهبران مذهبی و قبیله یی پاکستان و افغانستان سود می بردند. "گاس آوراکوتوس"، مامور سیا که سالها پیوند نزدیک با جنگ افغانستان داشت چنین گزارش کرد که بریتانیایی ها "افرادی در اختیار دارند که بیش از بیست سال بعنوان خبرنگار، نویسنده یا کشت دهنده ی تنباکو در آنجا بسر برده اند [و] زمانی که شوروی افغانستان را اشغال کرد، MI6 شبکه ی دیرینه ی خود را فعال کرد." آوراکوتوس می افزاید: "بریتانیایی ها می توانستند چیزهایی بخرند که ما نمی توانستیم زیرا دامنه ی کشتار، ترور و بمب گذاریهای کور را محدود می کرد. مثلا آنها تفنگ های دارای صدا خفه کن می فرستادند ولی ما نمی توانستیم زیرا صدا خفه کن می توانست در ترور بکار گرفته شود و خدای نکرده اتومبیل های حاوی بمب. به هیچ عنوان نمی توانستم حتی پیشنهاد آن را بدهم اما ممکن بود به بریتانیا یی ها بگویم سید محمد فضل الله [رهبر شیعی افراطی لبنان] در بیروت هفته ی گذشته بسیار فعال بوده است. آنها اتومبیلی را بمب گذاری کردند که به کشته شدن 300 نفر منجر شد.’ من با نیتی پاک این اطلاعات را به MI6 دادم. آنچه با آن کردند، با خودشان است."
آموزش ترور و بمب گذاری اتومبیل ها و مواردی اینچنین، را ه خود را بسوی داوطلبان عرب باز کرد، همان آنان که سرانجام پیاده نظام القاعده شدند. حتی روشهای ساده برای ساخت اتومبیل های بمب گذاری شده بشیوه ی افغان ها به برخی مجاهدان آموخته شد. "استیو کول" نوشت: "زیر نظر سازمان امنیت پاکستان، مجاهدان آموزش و مواد منفجره برای اتومبیل های بمب گذاری شده و حتی شترهای حامل بمب دریافت می کردند تا در حملاتشان به شهرهای تحت اشغال شورویها، برای کشتن سربازان و فرماندهان شوروی بکار گیرند. بیل کیسی [رئیس سیا] با وجود تردید برخی از افراد سیا بر این اقدامات صحه گذارد." و البته تنها سربازان شوروی از این بمب ها آسیب نمی دیدند. دست کم در یک مورد که مجاهدان کیف دستی حاوی بمبی را زیر یکی از میزهای سالن غذا خوری دانشگاه کابل منفجر کردند، دامنه ی نبردی را که در میانه ی 1960 و 1970 در دانشگاه کابل جریان داشت، گسترش دادند. بیل کیسی می گفت: "ماهیت جنگ خشونت آفرین است. اگر از ترس اینکه یکی فریاد بزند ‘آدمکشی’ " به تروریست ها ضربه نزنیم، این روند هیچگاه پایان نخواهد گرفت." بزودی سیا و سازمان امنیت پاکستان وسائل منفجره ی مخفی در اختیار مجاهدان گذاردند، بمب هایی که به صورت خودکار، ساعت، فندک، و ضبط صوت در آمده بود. آوراکوتوس می پرسد: "آیا میخواستم بمب هایی در شکل دوچرخه در کنار مقر فرماندهی یک افسر پارک شود؟ بله همین طور بود، چرا که ترس و وحشت می آفرید." سینماها و مراکز فرهنگی نیز دیگر اهداف مجاهدان برای بمب گذاری بودند.
همان اندازه که مجاهدان افغان تمایلی به بمب گذاریهای انتحاری از خویش نشان نمی دادند، داوطلبان عرب بدان مایل بودند:
"تنها، داوطلبان عرب که از عربستان سعودی، اردن، الجزایر و دیگر نقاط آمده بودند، بعدها مدافع حملات انتحاری شدند. آنها در فرهنگی یکسره متفاوت تربیت یافته بودند. زبان خویش داشتند، تفسیر خویش را از اسلام بیان می کردند و این درحالی بود که دور از خانه و خانواده شان بودند. هرگز شمار زیادی از جهادیون افغان که در آغوش خانواده هاشان بودند و پیوندهای قومی و قبیله یی و اجتماعی استوار داشتند، به تاکتیک های انتحاری روی ننهادند."
از سال 1980، مجاهدان افغان در ایالات متحده و زیر نظر برژینسکی نیز در تاسیسات سواحل شرقی آمریکا بوسیله ی نیروهای ویژه ی ارتش ایالات متحده و نیروی "سیل"[i] آموزش می دیدند. "جنگجویان افغان بیش از 60 نوع آموزش مختلف دیدند. استفاده از فیوزهای پیچیده، تایمرها، مواد منفجره، سلاحهای خودکار با مهمات دارای غلاف نافذ، ابزار کنترل از راه دور مین ها و بمب ها (که بعدها بوسیله ی داوطلبان جنگ، در کشورهایشان علیه اسرائیلی ها بکار گرفته شد.) [و] خرابکاری استراتژیک، انفجار و آتش افروزیهای عامدانه."
جنگ افغانستان مراحل مختلفی داشت. این جنگ آرام آرام آغاز شد و در 5 سال نخست آن هدف ایالات متحده پیروزی در جنگ، شکست اتحاد شوروی و بازپس نشاندنش از افغانستان نبود، بلکه هدفش، کشتن شمار هر چه بیشتر از آنان، مفتضح کردنشان و پیروزی تبلیغاتی بود. اما در 1984، به تحریک "چارلی ویلسون"، سناتور جمهوری خواه و حمایت مشتاقانه ی بیل کیسی بودجه ی سیا برای حمایت از جنگ ــ و بخشش های عربستان سعودی ــ به سرعت افزایش یافت. مبلغی که آمریکا در 1984 برای جهاد هزینه کرد، 250 میلیون دلار "یعنی به اندازه ی مجموع هزینه ی سالهای پیشین" بود و نه تنها این، که سیر صعودی تامین هزینه ادامه یافت؛ 470 میلیون دلار در 1986 و 630 میلیون دلار در 1987. افزون بر اینها، ایالات متحده برای جلب همراهی دیگر کشورها بسیار کوشید و از آن میان چین بود. بگفته ی چارلز فریمن، سفیر ایالات متحده در چین، "از 1981 تا 1984، چین 600 میلیون دلار در جنگ افغانستان هزینه کرد. بیل کیسی نه تنها بر هزینه ی پشتیبانی از جنگ افزود که اهداف بلندپروازانه تری اتخاذ کرد. اکنون، او در جستجوی پیروزی بود، و برای آن، سلاح های پیشرفته تری در اختیار مجاهدان می گذارد. موشک های زمین به هوا "استینگر"، که گفته می شود تاثیر بسزایی در گسترش ابعاد نظامی جنگ داشت، از آن میان بود.
همچنانکه دامنه ی عملی جنگ و نیز اهداف آن گسترش می یافت، اعراب و خارجیان بیشتری به میدان جنگ افغانستان کشیده می شدند. بسیاری از دول عربی چون مصر، عربستان سعودی سازمان های بین المللی وابسته به راستگرایی اسلامی ــ مانند اخوان المسلمین، اتحادیه ی جهانی مسلمانان، سازمان بین المللی امداد اسلامی[ii] ، و "تبلیغی جماعت"، سازمان تبلیغات اسلامی در پاکستان ــ برای استخدام داوطلبان جنگی با هم به رقابت پرداختند. این تعبیر رویای اسامه بن لادن بود: بسیج جهانی گروههای بنیادگرای مسلمان برای استخدام جنگجویان ستیزه جو، انتقال آنها به پاکستان و فرستادن قاچاقی آنها به افغانستان برای جهاد. کولی می نویسد: "بسیاری برای تحصیل مذهبی به پاکستان فرستاده می شدند. معمولا در خلال 6 هفته آموزش مذهبی، به آنها آموزشهای نظامی داده نمی شد یا حتی درباره ی جهاد ضد روسها و کمونیست های ‘دشمن خدا’ سخن به میان نمی آمد. پس از پایان این دوره ی 6 هفته یی، افسران سازمان امنیت پاکستان در هیات مفتی، با آنها پیرامون فرصتی که برای آموزشهای نظامی و جهاد پیش رو داشتند، سخن می گفتند. [این آموزشها] برای هزاران الجزایری، مصری، سودانی، سعودی و دیگران فراهم بود."
بگفته ی احمد رشید، روزنامه نگار پاکستانی و نویسنده ی کتاب "طالبان"، 35 هزار اسلامگرای افراطی در میانه ی 1982 و 1992 از 43 کشور جهان دوشادوش مجاهدان و نیز پس از آن جنگیدند و دهها هزار جهادی دیگر در مدارس مذهبی ضیاء الحق در مرز افغانستان و پاکستان آموزش دیدند. "دست آخر اینکه، بیش از 100 هزار افراطی مسلمان، با پاکستان و افغانستان تماس داشتند و از جهاد افغانستان متاثر گردیدند."
شماری از مجاهدان در ایالات متحده و جوامع عربی و مسلمان به خدمت گرفته شدند. "مرکز پناهندگان افغانی الکفاح" در بروکلین، شاهد ثبت نام اعراب بسیاری برای شرکت در جهاد بود. "کیف های پر از پول، چک های در وجه حامل و اوراق بهادار بانکی، از سوی اتحادیه جهانی مسلمانان، "تبلیغی جماعت" و دیگر سازمانهای خیریه ی اسلامی در پاکستان برای مجاهدان فراهم بود. ره گیری اینها ممکن نبود." یکی از کسانی که در به خدمت گرفتن مجاهدان در میانه ی دهه ی 1980 نقش کلیدی داشت، "شیخ عبدالله عزام" بود. او یکی از اسلامگرایان افراطی فلسطین، استاد اسامه بن لادن و همکار موسس سازمان "مکتب الخدمات" بود که به پیدایش القاعده انجامید. "مکتب الخدمات" در 1984، بوسیله ی عزام و بن لادن در پیشاور پاکستان بنیاد شد. "مکتب الخدمات" با آن نام فریبنده، نقش اساسی و محوری در جذب جهادیون خارجی و عرب به جنگ داشت.
عزام، متولد سال 1941 در شهر جنین فلسطین بود و در هنگامه ی جوانی در سوریه به اخوان المسلمین پیوست. او آن هنگام، در سوریه، زمانی که اخوان المسلمین پرچم جنبش ضد ناصری در جهان عرب را برافراشته بود در رشته ی حقوق اسلامی درس می خواند. هرچند عزام، در آغاز عضو سازمان آزادیبخش فلسطین بود، پس از واقعه ی سپتامبر سیاه در 1970 و تیره شدن روابط سازمان آزادیبخش فلسطین و ملک حسین، زمانی که اخوان المسلمین از پادشاه اردن پشتیبانی کرد، از آن سازمان گسست. او زمانی که انور سادات اخوان المسلمین را به مصر باز می گرداند، چندی در مسجد الازهر قاهره بود، و سرانجام در دانشگاه ملک عبدالعزیز عربستان سعودی بعنوان استاد حقوق اسلامی مشغول شد. بن لادن شاگرد او در این دانشگاه بود. اتحادیه جهانی مسلمانان، عزام را برای ریاست بخش آموزشی خود، به خدمت گرفت و در پی آن، نخستین بار در 1980 به پاکستان سفر کرد. در 1984، افزون بر تاسیس "مکتب الخدمات"، روزنامه ی "الجهاد" را منتشر ساخت که در آن پیرامون وظایف مسلمانان فراوان می نوشت. گفته یی که بارها از وی نقل شده، تلاش او برای فراهم کردن زمینه ی جهادی جهانی را آشکار می کند: "جهاد، تا زمانی که همه ی سرزمین هایی که زمانی مسلمان بوده اند به ما باز گردد و حاکمیت اسلام در آن احیاء شود، برای هر کس یک ضرورت است. فلسطین، بخارا، لبنان، چاد، اریتره، سومالی، فیلیپین، برمه، یمن جنوبی، تاشکند، اندولس، پیش روی ما است." عزام برای اینکه، به شیرینی آن را بیفزاید به مخاطبانش می گوید که اسامه بن لادن ماهانه 300 میلیون دلار به اعرابی که در افغانستان بجنگند می پردازد.
"مایکل شوئر"، یکی از ماموران سیا است که در سالهای آینده مامور به دام انداختن اسامه بن لادن شد. او در سال 2002 با امضای "ناشناس"، به تفصیل در مطلبی با عنوان "از نگاه دشمنانمان"، درباره ی پیدایش اسامه بن لادن و القاعده نوشت. او در این نوشتار، نقش مکتب الخدمات که نام اختصاری آن به عربی "مک" بود، می نویسد:
"اسامه بن لادن زمانی که برای پایه ریزی مکتب الخدمات در پیشاور بسال 1984، با شیخ عبدالله عزام همراه شد به تاسیس سازمانهای غیر دولتی (NGO) برای فعالیت های نظامی آغاز نهاد. در حالی که مکتب الخدمات در کار کمک به قربانیان جنگ افغانستان بود، همزمان، داوطلبان جنگی را سازمان داده به افغانستان می فرستاد. ارسال سلاح و کمک های مالی به مجاهدان از دیگر فعالیت های این سازمان بود. هفته نامه ی الوطن العربی، در زمینه ی کمک های مالی می گوید که در میانه ی 1979 تا 1989، 600 میلیون دلار از کانال موسسات و بنیادهای خیریه ی شیخ نشین خلیج، بویژه از سوی موسسات مالی در عربستان سعودی، کویت، عمان، امارات متحده ی عربی، بحرین و قطر به سازمان بن لادن فرستاده می شد."
بگفته ی شوئر، بن لادن و شیخ عزام، ارتباط خوبی با گردانندگان سازمانهای خیریه ی راستگرایی اسلامی و از آن میان IIRO و اتحادیه جهانی مسلمانان داشتند. بگفته ی شخصیت های سیا که درگیر جنگ افغانستان بودند، سیا مستقیما با شیخ عزام و بن لادن در به خدمت گرفتن داوطلبان عرب همراه نشد، هر چند که با تلاش آنها مخالفت نداشت. روبرت گیتس، رئیس وقت سیا، تلاش "سیا برای مشارکت هر چه بیشتر آنها" را فاش کرد. هر چند عملا برای بازداشتن آنها کاری انجام نگرفت، برای دلسرد کردن "افغان های عرب" نیز کاری صورت نگرفت.
سیا سالها پس از پایان جنگ دریافت که ایالات متحده و عربستان تنها منابع مالی مجاهدان نبودند، نکته یی که کمک 600 میلیون دلاری به مجاهدان که شوئر از آن یاد می کند، موید آن است. بذل و بخششهای پنهان و نیمه پنهان اخوان المسلمین و شعباتش، بسوی افغانستان سرازیر بود و سازمان امنیت پاکستان هم که بر توزیع کمک های ایالات متحده و عربستان سعودی در میان مجاهدان کاملا نظارت داشت، کمترین نظارتی بر هیچ یک از این سخاوتمندیها نکرد. به استناد کتاب "افغانستان: دامی برای خرس" درباره ی جهاد افغانستان، به قلم "محمد یوسف"، یکی از افسران پیشین سازمان امنیت پاکستان، در خلال جنگ یک سیستم کمک رسانی به موازات کانال رسمی این کمک ها بوسیله ی دلالان شکل گرفت و بیشتر منابع مالی آن از بخشش های سرمایه های خصوصی عربی تامین می شد. یوسف می نویسد: "آنچه این سیستم کمک رسانی را نگه داشت، پول اعراب بود. منظورم پول سازمانها یا افزاد خصوصی است و نه کمک های دولت عربستان سعودی. بدون میلیونها دلار کمکهای خصوصی، ارسال اسلحه به مجاهدان با دشواری مواجه می شد. مشکل آنجا بود که این کمک ها تنها به 4 حزب بنیادگرای اصلی افغانستان می رسید و نه میانه روها. "
محمد یوسف بویژه می نویسد که مبالغ زیادی به عبدالرسول سیاف، نماد اخوان المسلمین افغانستان و یکی از اعضای محفل "اساتید" که در دهه ی 1960 و آغاز دهه ی 1970 تاسیس شد، پرداخت گردید. سیاف و گلبدیین حکمتیار ــ از رهبران مجاهد افراطی که حزب اسلامی وی بزرگترین و مخوفترین سازمانهای وقت افغانستان بود ــ نزدیکترین افراد به اسامه بن لادن بودند.
سیاف، حکمتیار و دیگر بنیادگرایان، بخش عمده ی پولهای عربی را بلعیدند چرا که مبالغ اصلی بوسیله ی گروههای اسلامی پاکستانی وابسته به اخوان المسلمین و آن احزاب اسلامی که ابوالاعلی مودودی تشکیل داده بود، به مجاهدان می رسید. جماعت اسلامی پاکستان که در 1940 تاسیس شد، سالهای دهه ی 1950 و 1960 را صرف ستیز با جنبش چپ پاکستان و سکولاریست ها کرد. در دهه ی 1970، مازاد دلارهای نفتی شیخ نشین های خلیج، جماعت اسلامی را بیش از پیش نیرومند ساخت چنانکه پاکستان در دهه ی 1970، تحت نخست وزیری ذوالفقار علی بوتو و ژنرال ضیاء الحق به راست گرایید. "سلیگ هریسون"، کارشناس مسائل جنوب آسیا و نویسنده ی کتاب "آنسوی افغاستان"، می گوید: "اخوان المسلمین پولهایش را در همه جا پخش می کرد." بگفته ی هریسون، رهبر جماعت اسلامی با ژنرال ضیاء الحق ارتباط داشت و با آنها همکاری می کرد. همچنین بسیاری از افراد کلیدی سازمان امنیت پاکستان اعضای جماعت اسلامی بودند. هریسون میافزاید که، حتی پیش از ورود اتحاد شوروی به افغانستان، وابستگان اتحادیه ی جهانی مسلمانان و اخوان المسلمین در شیخ نشین های خلیج فارس، مبالغ بسیاری به خرانه ی مجاهدان سرازیر کردند. "همه ی اینها با کمک رابطه العالم السلامی (اتحادیه ی جهانی مسلمانان) و از کانال پاکستان انجام می گرفت؛ جماعت اسلامی نیز رفته رفته ثروتمند می شد." آن هنگام، واقعا هیچکس اهمیت بن لادن و شیخ عزام را درک نکرد و داوطلبان مجاهد غیر افغان نیز در میان چند صد هزار مجاهد افغان به چیزی گرفته نمی شدند. سیا نیز چنان در اندیشه ی جنگ سرد بود که آنی روی پیامدهای تجهیز و تقویت اسلامگرایی جهانی درنگ نکرد. همزمان، بیل کیسی، در اندیشه ی گسترش دامنه ی جنگ افغانستان به آسیای میانه و گشودن جبهه ی دوم بود؛ آنهم با منابعی که برژینسکی و بنیگسن، تا چند سال پیش، آن را به خواب نیز نمی دیدند.
به مردی که مُلک سراسر زمین نیرزد که خونی چکد بر زمین
تقبیح جنایت هولناک در جوزجان ....
انقلابی مردی را در یک سحرگاه خونین به چوبۀ اعدام بستند ، قبل از تیرباران ، آخرین سخنش را چنین گفت :
سکوت مرگ من فصیح تر از آن سخنی است که اکنون خفه اش می کنند ...
واین جنایتِ فاشیست های وابسته و مزدورغرب که امروزنشسته بر مسند قدرت ، هولناکتر از سخنانی است که قباهت آن را به زبانِ قلم بیان توان داشت . درینجا شما را به تماشای فیلم ویدیویی قتل عام مردم بیگناه در تظاهرات اعتراضیه و آرام در جوزجان فرامیخوانم و در پایان اعلامیۀ جمعی از روشنفکران افغانستان مقیم خارج را با هم میخوانیم .
لطفا اینجا را کلیک کنید ، خواهش میکنم .
در رابطه به کشتار بی رحمانۀ سیزده نفر و زخمی شدن پنجاه نفر مظاهره کننده ، در شهر شبرغان :
با تأسف باید یاد آور شد كه رژيم کنونی به رهبری آقای حامد کرزی، به جای انتخاب برنامه ايجاد اعتماد و وحدت ملى و فراهم ساختن زمينه هاى مشاركت ملى بر اساس منافع علياى كشور با كاربرد سیاست ناميمون «تفرقه بینداز و حکومت کن» حيات سياسى افغانستان را به مخاطره انداخته است.
ادارۀ رژيم كنونى همه امکانات مالی، سیاسی و استخباراتی دولت را در راه ايجاد كشمكش بين اقوام کشور به کار مى برد. سران رژيم كابل هر روز با ايجاد فتنه ها و توطئه هاى جديد خواهان فراهم كردن فضاى عدم اعتماد بين شهروندان افغانستان به خاطر حفظ و بقاى حيات رژيم تحميلى حاميان خارجى شان مى باشند.
گروهك تبار سالار، تماميت خواه و انحصار طلب حاكم بر اريكه قدرت در كابل، بدون در نظرداشت حق حاکمیت مردم بر سرنوشت شان دست به توطئه پاكسازى دستگاه ها و ادارات امور كشورى و لشكرى از وجود فرزندان صديق، وطن دوست، و ملتگرا زده اند. اعضاى فاشيست مشرب اين گروهک نابكار از این حقيقت چشم پوشى مى كنند که قرن بیست و یکم سدۀ آزادى خواهى از بند رژيم هاى خودكامه و مردم ستيز، دست نشانده و وابسته به محور هاى قدرت خارجی و عصر مردم سالارى به شمار مى رود.
سران رژيم كنونى موازى با تعهدات و شعار هاى فريبنده خويش در پيشگاه ملت افغانستان و جامعة جهانی پنج سال است كه سیاست حذف نماينده هاى واقعى، مستقل و مطرح مردم ما از صحنة سیاسی كشور را با دسیسه سازی هاى پنهان و آشكار روى دست گرفته است.
آقای کرزی که دیروز در جلال آباد شعار قومی سر داده و می گفت که چرا مناطق جنوب افغانستان در آتش آشوب و اغتشاش به سوزند، امروز به جای خاموش ساختن آتش جنوب كشور و تأمين امنيت و استقرار حاكميت مشروع ملى با سپردن مديريت امور به نماينده هاى ملت، دامنه نا امنى، خشونت، دهشت و وحشت، خيانت و جنايت عليه ملت ما را با تعيين اعضاى سر سپرده و رهروان دهشت افگنان داخلى و خارجى مانند جمعه خان همدرد والى نام نهاد ولايت جوزجان به شمال كشور كشانده است. موصوف برای پياده كردن مرحله ديگرى از برنامه هاى از پيش طرح شده اش براى ايجاد جنگ هاى خانمان سوز در آينده نزديك بين شهروندان كشور زمینه سازی می نماید.
همانگونه که هموطنان ما آگاهی دارند به تاريخ 28 مى سال روان دژخيمان ستمگرِ قدرت طلبِ تبار سالار با ريختن خون فرزندان شبرغان زمين آن ديار باستان را رنگين ساختند، و ملت ما را به ماتم ديگر نشاندند. آری، شهر شبرغان در هفتۀ گذشته شاهد دور دیگری از کشتار فرزندان مظلوم و بى گناهش توسط جنایت کاران و دهشت افگنان نقابدار گردید. مردم جوزجان که از فساد، قوم پرستی و خودکامگی والی آن ولایت به جان آمده اند، و موصوف را به صفت رهرو راه و رسم رژيم های استبدادی گذشته و عضو فعال گروه هاى دهشت افگن و ضد عدالت اجتماعى در کشور مى شناسند، در یک راهپیمایی صلح آمیز خواهان برطرفی او شدند، و از ادارۀ مرکزی رژيم كنونى در كابل خواهان رسیدگی به شکایات شان گردیدند. اما والی آن ولایت با واكنش دهشت افگنانه توسط نيرو هاى سر سپرده اش به سوی مظاهره کنندگان آتش گشوده و با کشتن سیزده تن و مجروح ساختن سی تن از اهالى شبرغان جنایت هولناکی را به نام « ادارۀ مرکزی » ثبت برگ هاى تاریخ خونين كشور ما نمود.
والی جوزجان که تا صنف ششم ابتدائی درس خوانده است ، داراى سابقه جنايى آشكار در شمال كشور در طى سال هاى مقاومت ملى است. او از همدستان بسیار نزدیک طالبان بوده كه پس از روى كار آمدن حكومت انتقالى به جمع گروه حاميان آقاى حامد كرزى پيوست. موصوف زمانى كه به صفت والى بغلان مقرر شده بود خواهان تطبيق برنامه هاى تبارسالارانه و فاشيستى اش بود. مردم ولايت بغلان از عمل كرد هاى جمعه همدرد به ستوه آمدند و با پيشكش نمودن شكايات خويش به آقاى حامد كرزى توانستند وى را مجبور به ترک آن ولایت سازند. اما آقاى کرزی به علت پيشكش نمودن سياست هاى نامردمى، جمعه همدرد را به صفت والی ولایت جوزجان مقرر نمود. موصوف در جوزجان بدون كم و كاست همان برنامه های تبارسالارنه اش را که ناموفقانه خواهان تطبيق آن ها در ولایت بغلان بود، روى دست گرفت تا اين كه مردم شريف جوزجان مجبور شدند عليه حضور او در مقام ولايت شان تن به راه پيمايى زنند.
درحالی که درتمامی مناطق جنوب، شرق و مركز کشور والی ها از میان کسانی انتخاب مى شوند که نوعی با اهالى منطقه خويش پیوند دارند، در سمت شمال و غرب کشور تلاش بر آن است تا والی ها به جای آن که از میان مردم ساكن در آن ولايات انتخاب شوند، از بين طرفداران، سرسپردگان و هواخواهان گروه مافیایی اداره مرکزی رژيم كابل برگزيده مى شوند. چنين والی ها تا حال هيچ برنامه سالمی براى بازسازى مناطق نامبرده نه دارند، مگر پیش برد برنامه های انحصارطللبانۀ حلقه خاصِ مشاوران فاشيست مشرب رئیس اداره مركزى رژيم كنونى در كابل.
با آن که همه شهروندان كشور از این همه تبعیض، بى عدالتى، مردم ستيزى، قوم محورى و ستم سران رژيم كنونى به جان آمده اند، هنوز بحمدالله هوشیاری و قوه شناخت دقيق خويش از حوادث و قضاياى جارى در كشور را از دست نه داده اند، و با استفاده از راه هاى صلح آمیز كه توسط قانون اساسی افغانستان به رسميت شناخته شده، به راه پيمايى صلح آميز پرداختند، و خواهان رسیدگی به شکایات خویش توسط آقاى حامد كرزى كه مسؤوليت تعيين والى ها را بر عهده دارد، گردیدند. اما آن هایی که از حمایت همه جانبۀ ادارۀ مرکزی رژيم كنونى برخوردارند، بدون هيچ گونه احساس مسؤوليت، مانند طالبان، به کشتار عام مردم ما دست یازیده و به روی مظاهره چیان بى گناه و بى دفاع آتش گشوده اند.
کشتار آنانى که برای دادخواهی به روی جاده ها برآمده اند یک جنایت نابخشودنى است. کشتار فرزندان مردم عدالت خواه ، حق طلب ، مظلوم و بى گناه شبرغان به هیچ صورتی قابل توجیه نه میتواند باشد.
شگفت این که در حالی که جهانیان مشاهده نمودند که افراد پولیس رژيم ملبس با یونیفورم رسمی با سلاح بر بام ها بر آمدند، و بر سر مردم بى گناه ولايت شبرغان آتش گشودند، ولی نمایندۀ رژيم به اصطلاح مرکزی که حالا خود را معاون » مرستیال » (الحاج ”پوهنمل“ محمد معين مرستيال باجاورى – دارنده سند تابعيت كشور آستراليا، و نماينده مردم قندوز در مجلس عوام!) می خواند، ادعا نمود، که در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده، كه پلیس نه بلکه افراد دیگری مسؤول تير اندازى به سوى مظاهره كنندگان بوده اند، كه موجب به شهادت رسيدن سيزده تن و زخمى شدن بيش از پنجاه تنديگر از هموطنان ما شده است.
جمعه خان همدرد، باید به علت جناياتش عليه مردم شبرغان از وظيفه اش بركنار ساخته شود، و به پیشگاه محکمۀ با صلاحیتی احضار شود. رژيم باید برای تأمین حاکمیت مردمی و جلوگیری از چنين وقایع در آينده از تقرر افرادی که داراى سابقه جنايى عليه مردم ما مى باشند، جلوگیری کند.
با تکیه به تجارب تاریخی جوامع بشری به سرکوب گران هشدار مى دهیم که هرگونه سرکوبی راه پيمايى های مردمى، حركت هاى خود جوش ديگر مردم ما را به دنبال خواهد داشت، که دامنۀ آن حركت ها گسترده تر از گذشته ها و منسجم تر از پيش خواهد بود. اگر ادارۀ مركزى رژيم كنونى عاملين جنايات اخير در شهر شبرغان را به پنجه قانون و عدالت نسپارد، شهادت سیزده تن از هموطنان شبرغانى ما، كه امروز سینۀ همه شهروندان ملتگراى كشور را عليه حكام ظالم و متجاوز و ستمگر غرق نفرت نموده است، پيش زمينۀ قیام های مردمى با اشتراك بيشتر توده هاى خشماگین ما خواهد شد.
ما در حالی که قتل عام مردم دادخواه و مظلوم شهر شبرغان توسط دستیاران جمعه همدرد و طالبان دیروزی را شدیداً تقبیح و محکوم مى کنیم، از اداره مرکزی رژيم كنونى در كابل مى خواهیم که:
1. عاملین قتل سيزده شهروند افغانستان و زخمى شدن پنجاه تن ديگر از هموطنان ما را هرچه زود تر به محاکمه بکشاند؛
2. سربازان و نيرو هاى امنيتيى را كه بر روى تظاهركنندگان آتش گشوده اند به محاكمه كشاند و ايشان را خلع سلاح نمايد و از هرگونه وظيفه در دستگاه امنيتى كشور براى هميشه سبك دوش كند، و ايشان را به پنجه قانون و عدالت بسپارد .
3. به بازماندگان شهداى راه پيمايى صلح آمیز شبرغان خسارت بپردازد .
4. رسماً از مردم شريف شبرغان به خاطر جنايتی که توسط جمعه خان همدرد والى نام نهاد ولايت جوزجان عليه آنها صورت گرفت معذرت بخواهد .
5. والی ها باید بر اساس مشورۀ مردم هر ولايت و با كسب راى اعتماد اكثريت اعضاى شوراى ملى افغانستان از طرف رئیس جمهور تعین شوند .
6. والى هایى كه بر اساس روابط در پست هاى شان مقرر شده و بر خلاف منافع ملى ما و عليه اقوام و حقوق شهروندى اتباع كشور عمل مى كنند، بايد توسط شوراى ملى از وظايف شان سبكدوش شوند تا از وقوع حوادثى مشابه جلوگیری صورت گیرد .
7. اسناد تابعيت آقاى محمد معين مرستيال ) باجاورى) تبعه آستراليا را كه بعد از بيست و پنج سال دورى از افغانستان به طور مرموز به صفت نماينده مردم قندوز در مجلس عوام شوراى ملى راه يافته است، توسط شوراى ملى بازرسى و مورد پيگرد قانونى قرار دهد.
خيانت و جنایتى که از سوی والى نصب شده «اداره مرکزی» در شبرغان بر مردم تهی دست و مظلوم آن ولايت صورت گرفته، در میزان معیار های انسانی، دینی، سیاسی و ملی ما سخت محکوم است.
ما از دستگاه های قضایی و تقنینی کشور مُصرانه مى خواهیم تا به بررسی ریشه ها و عوامل بحران جارى در ولايت شبرغان بپردازند، و برای جلوگیری از تکرار همچو رویداد هاى تلخ، تقرر والی ها از سوی حکومت مرکزی را مورد غور و بررسی قرار داده، و براى بيرون رفت از اين وضع رقت بار متحدانه با در نظر گرفتن منافع ملى كشور پيشنهاد ارائه شده در بالا را مورد بررسى قرار دهند، تا يك راه حل مردم سالارانه براى بيرون رفت از اين وضع نا به سامان و ملت تباه كن در كشور به دست آيد.
ما در حالی که خود را در غم و درد خانواده هایی که عزیزان شان را در حوداث خونبار شهر شبرغان از دست داده اند، شریک مى دانیم، برای شهدای به خون خفتۀ جوزجان از بارگاه الهی طلب مغفرت مى نماييم، و به بازماندگان آن شهدا از بارگاه ایزدی صبر جمیل مى خواهیم.
در پایان از جامعۀ بین المللی، سازمان ملل متحد، مؤسسات حقوق بشر، حکومت ایالات متحدۀ امریکا، اتحادیۀ اروپا، سازمان کنفرانس اسلامی و دیگر موسسات بین المللی مصرانه تقاضا می نمايیم تا دست گروه های مافیایی نشسته بر مسند قدرت را از گلوگاه مردم بى گناه ما دور سازند، و آن ها را بيش از اين تحت حمايت خود قرار ندهند ، تا زمينه ساز حوادث هولناك تر از حملات دهشت افگنانة 11 سپتامبر 2001 ميلادى نشوند.
ما از شوراى ملى افغانستان که خانۀ نمایندگان برحق مردم ما است، تقاضا می نمائیم تا بیش از پیش هوشیار بوده و بدانند که دست های پنهان و آشكارى از درون و بيرون مرز های كشور با ايجاد تنفر قومى و فراهم كردن زمينه عدم اعتماد بين ملت ، برای تجزیۀ کشور عزیز و دوست داشتنی ما در حال دسیسه چینی اند.
این اعلامیه از طرف شخصیتهای علمی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ذیل صادر شده است:
1- استاد محمد آصف آهنگ سابق وکیل شوری، نویسنده و اهل نظر مقیم کانادا
2- دکتور عنایت الله شهرانی استاد سابق دانشگاه کابل
3- پروفیسور رسول رهین نویسنده و محقق مقیم شهر استکهلم
4- سید اسحاق دلجو حسینی شاعر، نویسنده و وزیر اسبق اطلاعات و فرهنگ افغانستان
5- عبدالصبور رحیل دولتشاهی نویسنده و محلل سیاسی
6- عبدالحسیب مصلح نویسنده و صاحب نظر مقیم آسترالیا
7- خواجه بشیر احمد انصاری نویسنده و پژوهشگر مقیم امریکا
8- عبدالرحمان پیمان حقوقدان و نویسنده مقیم امریکا
9- محمد قوی کوشان مدیر هفته نامه امید
10- محمود محجوب – مقیم ویرجینیا - خبرنگار و نویسنده
11- شکور نوابی دانشمند و شخصیت ملی مقیم ایالت میریلند
12- هدایت الله رحمانی، نیویارک – فعال اجتماعی
13- محمد نعیم قادری شاعر و نویسنده مقیم لندن
14- مستعین بالله جویا نویسنده و اهل نظر
15- مسعود آرین مسئول تارنمای انترنتی سرنوشت
16- استاد عبدالاحد تارشی سخنور و نویسنده
17- محمد اکرم بقایی نویسنده و صاحب نظر مقیم در شهر گوتنبرگ
18- داکتر اسدالله شعور نویسنده و پژوهشگر مقیم کانادا
19- عبدالعلی نور احراری نویسنده و اهل نظر مقیم سانفرانسیسکو ، امریکا
20- ثریا بها نویسنده و فعال فرهنگی
21- رحمت الله بیژنپور – سخنور و صاحب نظر – ناروی
22- دکتور احد وفا معصومی ، سخنور و صاحب نظر - آلمان
23- سلام سنگی هنرپیشه سینما
24- عبدالکریم تائب شریفی
25- سید یوسف مبارز
26- همایون سرخابی – نویسنده – لندن
27- انجنیر نامق کمال بدری مسئول سایت نیما
28- سید سرور بارز- متنفذ قومی
29- قاضی محمد عمر خنجی صاحب نظر مقیم کالیفرنیا امریکا
30- مولانا نورالهدی صاحب نظر مقیم امریکا
31- داکتر محمد اسلم خاموش رئیس سابق وزارت زراعت
32- عبدالودو ظفری- مترجم و نویسنده مقیم امریکا
33- شهید رحمانی – شاعر و نویسنده مقیم امریکا
34- محمد نعیم کبیر نویسنده و اهل نظر مقیم سکرامنتو امریکا
35- عزیزبدری رئیس اتحادیۀ افغانها در تکساس
36- حجت الاسلام والمسلمین غلام سخی مصباح روحانی و صاحب نظر مقیم کشور ناروی
37- صهیب صدیقی نویسنده و اهل نظر مقیم آلمان
38- محمد امین فروتن نویسنده ، دپلومات و دانشمند مقیم هالند
39- سید محمد نادر خرم سخنور و وزیر سابق مقیم کشور ناروی
40- عبدالحسیب صاحبی ، صاحب نظر مقیم کشور سویدن
41- محمد ایرگش اچقول سابق رئیس مجلۀ چاپ انداز
42- عبدالمجید بدری فاریابی سابق وکیل شوری و کارمند وزارت عدلیه
43- داکتر اکبر همت فاریابی نویسنده و صاحب نظر
44- داکتر عبدالله رحیمی از فعالان سیاسی در اروپا
45- محمد همایون سرخابی نویسنده و صاحب نظر
46- نجیب الله ضیا رحمن نویسنده و صاحب نظر مقیم کانادا
47- بسم الله داهی رئیس اتحادیۀ گوالف – کانادا
48- محمد اکبر اندخویی حقوقدان و صاحب نظر
49- انجنیر رشید احمد معز صاحب نظر و از فعالان سیاسی
50- سید احمد شاه دولتی نویسنده
51- محمد امین طغری صاحب نظر
52- هوشنگ پیگیر شاعر و نویسنده
53- جمال الدین رشید زاده صاحب نظر
54- میر هاشم هاشمی از بزرگان قوم
55- محمد شفیع هاشمی صاحب نظر
56- هدایت الله اندخویی – نیویارک
57- محمد یعقوب رحمتی – کانادا
58- برهان الدین آچیل صاحب نظر
59- جنرال ایرگش مقیم کالیفرنیا
60- احمد صدیق رامین فعال سیاسی
61- دگر وال میر سراج الدین زیوری مقیم شهر استکهلم
62- محمد ظاهر جلال فعال اجتماعی مقیم شهر استکهلم
63- داکتر جبار میرزاد مقیم شهر استکهلم
64- محمد بشیر ابراهیم خیل مقیم شهر استکهلم
65- رحمت الله حسن استاد دانشگاه حربی مقیم شهر استکهلم
66- محمد نسیم رستم زاده مقیم شهر استکهلم
67- دکتور پادشاه میر الهام مقیم شهر استکهلم
68- محمد دین مقیم شهر استکهلم
69- جنرال عبدالرزاق احسانمند مقیم شهر استکهلم
70- جنرال شبیر احمد بدخش نویسنده و فعال سیاسی مقیم شهر استکهلم
71- جنرال حلیم مقیم شهر استکهلم
72- عطاءالله مقیم شهر استکهلم
73- زمری پنجشیری فعال اجتماعی مقیم شهر استکهلم
74- وکیل غفوری مقیم شهر استکهلم
75- ضیاء رهین گردانندهء تارنمای انترنتی خاوران
76- عبدالغفور امینی شهر لوند
77- شجاع الدین شریفی ساکن در شهر گوتنبرگ
78- سید یعقوب وثیق ساکن در شهر بورورس
79- غلام صادق فقیری مقیم در شهر مالمو
80- شفیق عطایی مقیم در شهر مالمو
81- عبدالواسع عبید مقیم در شهر مالمو
82- حمید امینی مقیم در شهر مالمو
83- محمد نعیم آمو مقیم در شهر گوتنبرگ
84- غلام علی براتی مقیم در شهر هابو
85- عبدالسلام سلام مقیم در شهر استکهلم
86- عبدالرحمان عزیزی
87- شمس الدین قاریزاده
88- عبدالکریم تائب شریفی
89- جنرال مختار مقیم کشور ناروی
90- عبدالجبار خان فعال سیاسی
91- حاجی عابد آقچگی
92- ایشان عبدالمنان فعال اجتماعی
93- غلام حیدر تورسون زاده
94- جمشید عابدی از فعالان سیاسی
95- عبدالواحد صبری از فعالان اجتماعی
96- میرزا نصر الدین از فعالان اجتماعی
97- میرزا جمال الدین از فعالان اجتماعی
98- محمد کریم میرزا از فعالان اجتماعی
99- حیات الله عصمتی از فعالان اجتماعی
100- نیک محمد عصمتی از فعالان اجتماعی
101- داکتر رسول یاردم از فعالان اجتماعی
102- یما طبیبی از فعالان اجتماعی
103- نظام الدین آچل از فعالان اجتماعی
104- محمد عثمان تورسون زاده از فعالان اجتماعی
105- محمدقل رشید زاده از فعالان اجتماعی
106-عبدالرحیم عزیزی از فعالان اجتماعی
107-مجید عابدی از فعالان اجتماعی
108-عبدالکریم صبری
109-محمد قل عصمتی اهل نظر
110-فریدون قل
111-استاد حضرت قل خان
112-محمد سمیع هاشمی
113-محمد نبی عابدیپ
114-ییلداش شاملی
115-محمد یوسف نوری
116-دکتور محمد یعقوب نوری
117-محمد عمر بابر
118-ناصر بخاری شاعر
119-منیر بخاری
120-محمود معصومی
121-عبدالخالق مرادی
122-عبدالوکیل احمدی
123-عبدالرحمان جلیل
124-محمد رحیم عابدی
125-محمد امین عظیمی
126-محمد امین شاملی
127-برهان الدین نوری
128- پرویز مرادی
129-بابر عظیمی
130-محمد عارف نوری
131-ابوریحان عظیمی
132-سعید نسفی
133-عبدالستار نجیمی
134-محمد صابر فضلی
135-حامد امین
136-عثمان مراد
137-تیمور عظیمی
138-حیدر قل نجیمی
139-احمد امین
140-عمر مراد
141-محمد ظاهر
142-خیرالدین حاتمی
143-شاه رخ امانی
144-عبدالرشید رووفی
145-محمد امان حکیمی
146-محمد رسول هاشمی
147-حبیب حاتمی
148-غفار امانی
149-تیمور ابراهیمی
150-نعیم احمد زاده
151-محمد نعیم غفاری
152-عبدالجلیل رووفی
153-محمد ابراهیم هاشمی
154-محمد یونس اسماعیل زاده
155-عبدالله خواجه
156-حاجی امان الله
157-نصرالدین قربانی
158-محمد اسماعیل هاشمی
159-امان الله خواجه – نیویارک
160-سلام قادری – کانادا
161-شاه مردان قل بیگزاد- کانادا
162-هاشم رحمتی – کانادا
163-محمد امین داهی کانادا
164-حاجی گل قادری – کانادا
165-محمد ابراهیم کوهی – کانادا
166-حبیب الله داهی – کانادا
167-کمال الدین قربانی
168-کمال الدین شرفی – کانادا
169-انجنیر غلام سخی سخا – کانادا
170-داکتر محمد نسیم امین – کانادا
171-نجیب الله قاسمی – کانادا
172-حاجی فدا محمد ازبیک – کانادا
173-رضا خینجی – سویدن
174-داکتر غلام سرور سخا – لندن
175-محمد فرهاد سمنگانی – کانادا
176-فضل الدین آچل
خوش بحال زنان مراکش ....
سه سال پیش دولت مراکش قانون حمایت خانواده ای را تصویب کرد که در آن به زنان مراکشی برابری حقوق با مردان ، حق حضانت فرزندان ، حق طلاق و دیگر امتیازات داده شده است . این قانون نقطه تحولی در زنده گی زنان مراکش شد .
پادشاه مراکش سلطان محمد ششم در اپریل 2001 یک کمسیون مشورتی برای تجدید نظر در قانون مدنی تعیین نمود تا وضعیت زنان را بررسی کند .
کوشش های خسته گی ناپزیر سازمان زنان مراکش در آگاهی رسانی به جامعه و متقاعد کردن نماینده گانِ مجلس ، تلاشهای فعالان حقوق زنان ، پشتیبانی نخست وزیر عبدالرحمن یوسفی و حمایت شخص سلطانمحمد ششم پادشاه مراکش ، به تصمیم گیری کمیسیون کمک کرد و سرانجام دونیم سال بعد یعنی اکتبر 2003 طرح قانون حمایت خانواده آماده شد و سرانجام در فبروری 2004 با اتفاق آراء نماینده گان مجلسین ، این قانون تصویب و به مرحله اجرا در آمد .
این قانون جایگزین قانون حمایت خانواده قبلی شد و مواد زیر را در بر میگیرد .
1- برابری حقوق زنان و مردان :
- زن و شوهر مشترکا مسولیت اداره خانواده را به عهده دارند .
- زن ناگزیر از فرمانبرداری از شوهر نیست .
- زن بالغ دارای اختیار مراقبت از خودش میباشد و دراین راستا نیاز به حمایت و دخالتِ مردی از خانواده ندارد و میتواند مستقلا و آزادانه از این حق استفاده کند .
- در قانون حداقل سن ازدواج برای دختران و پسران 18 سال تعیین شده است .
2 - طلاق :
حق طلاق به زن و مرد به طور مساوی داده شده است که تحت نظارت قوه قضاییه به اجرا در میآید . اصل طلاق به رضایت طرفین نیز برقرار است .
3- چند همسری :
چند همسری موکول به اجازه دادگاه است و برای آن شرایط سختی منظور شده که عملا آن را غیر ممکن کرده است .
زن حق دارد در قراداد ازدواج شرطی بگذارد که شوهر را از اختیار نمودن زن دوم منع می کند . در غیر این صورت شوهر باید زن خود را از قصد ازدواج مجدد آگاه کند و زن دوم نیز باید مطلع باشد که همسر آینده اش قبلا ازدواج کرده است . درچنین وضعی زن اول حق طلاق دارد .
4- اجرای قانون :
در قانون جدید اختیارات وسیعی به دادگاهها داده شده است که در اجرای این قانون نظارت نمایند . دادستان در دعاوی خانواده گی به عنوان نماینده دولت مداخله خواهد کرد .
5- حقوق کودکان :
زنان حق حضانت فرزندان خود را دارند حتی اگر مجدداّ ازدواج کنند یا از محل اقامت شوهر نقل مکان کنند .
اگر ازدواج پدرومادر به صورت قانونی به ثبت نرسیده باشد ، حق فرزندی برای کودک محفوظ است .
باشد که این قانون قراءت تازه ای از حقوق زن در اسلام ارایه کند .
آدمیان شاخه و برگ همند کاینهمه از یک تنه آدمند
آدمیان زنده به یکدیگرند دست و دل ، دیده و پا و سرند
جمله برادر به هم و خواهریم کاینهمه از یک پدر و مادریم
داستان عجیب ...
در « طبقات ناصری » از زبان ملک تاج الدین « خسرو غور » حکایتی سماع افتاد . او گفت :
وقتی از نزدیک چنگیز خان بیرون آمدیم ، دو مغول را بیاوردند که دوش به وقت کشیک بر گِرد لشکر ، هر دو خواب شده بودند . چنگیز گفت : گناه ایشان چه بوده ؟
گفت : ایشان هر دو بر پشت اسب بودند ! من میگشتم و تفحص میکردم ، بدیشان رسیدم و ایشان را در خواب دیدم . تازیانه بر سر اسب ایشان زدم که :
شما گناهکار شدید که در خوابید و بگذشتم . امروز ایشان را حاضر کردم .
چنگیز روی بدان دو مغول کرد که :
شما در خواب بودید ؟
هر دو اقرار کردند که :
بودیم !
فرمان داد که : یکی را بکشند و سر او را در جعد دیگری ببندند و گِرد تمام شهر بگردانند ، آنگاه دیگری را بکشند .
ایشان همه خدمت کردند و در حال آن فرمان بجا آوردند .
من در تعجب بماندم و گفتم که :
گواه و حجت آن مغول را نبود ، چون می دانستند جزای ایشان کُشتن خواهد بود .
گفت :
چرا عجب می آید ترا ؟ شما تازیکانید ، چنان کنید و دروغ گویید . مغول اگر هزار جان در سر آن شود ، کشتن اختیار کنند و دروغ نگویند که دروغ گفتن کارتان باشد یعنی تازیکان !
ازین چیز هاست که خدای تعالی بلای ما بر شما فرستاده است .
زنان در جنگ مُشت :
مولف طبقات ناصری در پایان جنگ جرجانیه ، نمایش غم انگیزی آورده و گزارش آنرا چنین داده است :
... بعضی چنان تقریر کردند که چون شهر خوارزم را بگرفتند و خلق را از شهر به صحرا آوردند - جوجی - فرمان داد تا زنان را از مردان جدا کنند و آنچه از عورات ایشان در نظر آمد نگاه داشتند و باقی را گفتند تا دوفوج شوند و گِرد بر گِرد ایشان ترکان مغول شمشیر ها بر کشیدند و فرمود هر دو فریق را ، که در شهر شما ، جنگ مُشت نیکو کنند . فرمان چنانست که از هر دو فریق عورات جنگ مُشت کنند . آن عورات مسلمانان با فضیحتی مُشت در هم گردانیدند و یک پاس روز همه مُشت میزدنند و می خوردند تا عاقبت شمشیر در ایشان گرفتند و جمله را شهید کردند . رضی الله عنهُن .
فرار محمد خوارزمشاه :
... و سلطان محمد خوارزم شاه از برابر مغولان پا به فرار نهاد و ده صندوق از نفایس اشیاء و جواهرات سلطنتی را در جزیرۀ آبسون از قلاع محکم دماوند فرستاده مخفی کرد . چنگیز بیامد و بر تخت زرین سلطان محمد قرار گرفت و در کنار او ، عصا و تاج سلطان را قرار دادند . چون انجمن تشکیل یافت ، مادر خوارزم شاه را داخل چادر کردند با دستهای مقید به زنجیر .
سپس آخرین خزینه را از زیر زمین ها و سردابها و چاهها یا از زیر خاک بیرون کشیدند .
هلاکو در قصر خلیفه :
و اندرباب خلیفة الرسول الله المعتصم بالله و امام بحق و حاکم مطلق مسلمانان ، چند روایت است . خواجه نصیر طوسی گوید ، گرچه خون بسیاری از صحابه کبار و مردان شریف عالم اسلام بر زمین ریخته شد و خللی ظاهر نگشت ، سردار مغول از راه احتیاط فرمان داد تا وی را در نمد پیچیدند و به ضرب مالش جانش را گرفت .
اما جهانکشای جوینی نوشته است که :
هلاکو روز نهم صفر در میمنیه از قصور مخصوصۀ خلفا نشست و امر به آوردن مُعتصم داد و به او گفت که :
ما امروز مهمان توییم ، باید به وظایف میزبانی قیام کنی .
بیچاره خلیفۀ برگشته بخت ، در مقابل سردار خونخوار تاتار ، بر جان خود می لرزید و از شدت خوف نمیدانست که کلید خزاین اجدادی و گنجینه های نقود و جواهر خود را کجا گذاشته است ، از استیصال امر داد تا قفل گنجینه ها را شکستند و برای پیشکش حضور هلاکو ، دو هزار تا جامه و ده هزار دینار نقود و نفایس و مرصّعات و جواهر چند از آن میان برگزیدند و از نظر هلاکو گذرانیدند . سردار مغول ، خدمت خلیفه را به هیچ شمرده گفت :
چون اموال ظاهر روی زمین جزء غنیمت و سهم لشکریان است ، اگر اندوخته ای دفین و مالی در زیر زمین داری بنما تا چیست و کجاست ؟
خلیفه به حوضی از زر در میانۀ سرای معترف شد . آنرا بکاویدند . پُر از زر سرخ بود و تمامت در بسته های صد مثقال ، و فرمان شد تا حرمهای خلیفه را بشمارند ، 700 زن و سریت و هزار خادم به تفصیل آمدند . خلیفه چون از شمار حرم آگاه شد، تضرع کرد و گفت : اهل حرم را که آفتاب و ماهتاب بر ایشان نتافته ، به من ببخش !
فرمود که :
از این هفتصد ، صد اختیار کن و باقی را بگذار .
خلیفه صد زن را از خویشان و نزدیکان با خود برد و هلاکوخان شبانگاه به اردو در آمد .
در مورد گفتگو های هلاکو با خلیفۀ بغداد روایات گوناگونی نقل شده است . در رسالۀ « کیفیت واقعۀ بغداد » از خواجه نصیر طوسی نوشته است که :
خلیفه را حاضر کردند ، خلیفه فرمود تا پیشکشها کردند، آنچ آورد ، هلاکو هم درحال بخواص و امرا و لشکریان ایثار کرد و طبقی زر پیش خلیفه بنهاد که : بخور !
گفت : نمی توان خورد !
گفت : پس چرا نگاه داشتی و به لشکریان ندادی و این درهای آهنین چرا پیکان نساختی و به کنار جیحون نیامدی تا من از آن نتوانستمی گذشت ؟
خلیفه در جواب گفت : تقدیر خدای چنین بود !
پادشاه گفت : آنچه بر تو رفت هم تقدیدر خدایست .
مارکوپولو مینویسد ، هلاکو خلیفه را در برجی مملو از نقود زرین و سیمین که از خلیفه کشف کرده بود ، مقید داشت و امر کرد که او را از خوردن و آشامیدن هیچ ندهند و به او گفت :
از خزاین خود هر چه میخواهی تناول کن ، چه ترا نسبت به آن تعلقی تمام است و جز این هرگز بتو غذایی داده نخواهد شد .
خلیفه چهار روز در آنجا به همان حال باقی ماند و از ناتوانی جان سپرد .
قتل خلیفۀ عباسی ، برخی را متأثر کرد ، مثل سعدی که گفت :
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
بر زوال مُلک مُستعصم امیر المومنین
و برخی آنرا بر حق و عین عدالت دانستند ، مانند مولوی :
گرچه یک بغداد ویران کرده شد
هر طرف بغداد ها ، بنیاد کرد
ابلهان گفتند : شهر داد رفت
عاشقان گفتند : بالله داد کرد
مر انسان را سزاست ، این واژه .
انسان ....
چه طنینِ غرور آمیزی دارد این واژه ؟
زمانی در یخبندان قرون
بدنبال اخگری میگشت
کاز صاعقه افتاده در بیشه ای
و امروز سفینه هاش
دلِ اختران را می شگافد
و در اعماق لایتناهی ها
شیرجه میرود به پیش
راهی کهکشان ها ست ، کنون
انسان .
چه میجوید ؟ چی می پوید ؟
پروانۀ که شیفتۀ شمع روشن است
از سکوت کرکس ها و صخره ها
از صلح بیابان ها ، شقایق های وحشی
از ستبر موج و سنگ
خموشی بیشه ها گریزان است
چه میجوید ؟
درتیره گی ای بحر جان
کجاست این باغ سبز عشق ؟
هردم از اختری گریزان است
همآوازی
همصدایی
است ؟
چه میجوید ، چه میپوید ؟
چه میگوید ؟
اونجا ...
کسی
هست ؟
آن کسانیکه آهنین مُشتند د شمنان را بدوستی کُشتند
بازیگرِ بزرگ ، در شطرنج سیاست ....
سال 1833 روسها به داد دولت عثمانی رسیدند و آنرا از فشار محمد علی پاشای مصر که به تحریک فرانسه داشت سلطنت آل عثمانی را مضمحل مینمود نجات دادند و با دولت عثمانی معاهدۀ سری بسته و عبور کشتی های جنگی سایر دول را جز کشتی های جنگی روس از بغاز های دردانیل ممنوع نمودند ، اما همینکه انگلیسها از قضیه مطلع شدند ، روسها را جلب نمودند وعده های بیشتری به آنها دادند و روسها فریفته شده آن معاهدۀ سری مابین عثمانی و خودشانرا لغو کردند و در عوض معاهدۀ لندن منعقده در سال 1840 جای آنرا گرفت .
درینجا دولت انگلیس بیک تیر دو نشان زد ، اول اینکه بواسطۀ جلب روسها بطرف خود ، فرانسه را از روس جدا نمود . دوم اتحاد روس و عثمانی را برهم زد . چون فرانسه خود را تنها دید ، ناچار شد او نیز معاهدۀ لندن « 1840 » را امضا نماید چونکه در این تاریخ انگلیس ، روس ، اطریش و پروس این معاهده را قبول کرده بودند و کلاه محمد علی پاشا پس معرکه افتاد و به حامی او نیز که دولت فرانسه بود اعتنایی نشد .
روس ها مدت ها در انتظار ماندند که شاید دولت انگلیس به وعده های خود وفا کند ولی تمام این انتظارات بی نتیجه بود چونکه همان معاهدۀ لندن بدولت انگلیس حق داد که محمد علی پاشا را تهدید نموده به داعیۀ خلافت او خاتمه دهند و دولت عثمانی را جلب نموده خود را طرفدار جدی آن دولت قرار دهند و در میان دولتین روس و فرانسه نفاق اندازند ، در اینصورت انتظار وعده های دولت انگلیس مورد نداشت .
در اینجا نباید تنها یکنوع هوش یا مهارت فوق العادۀ برای انگلیسها در سیاست قایل شد بلکه عدم رشد سیاسی دول اروپایی آنزمان های بعدی هم دلیل موفقیت های سیاسی دولت انگلیس میباشد ، چه تشکیلات سیاسی انگلیسها بقدری محکم و متین است که تغییر حکومت های وقت در آن تاثیری ندارد و مانند تشکیلات سیاسی سایر دول نیست که با تغییر دولت وقت ، تمام اساس یا قسمتهای حساس آن تغییر کند . اینست که هر قسمتی از امور سیاسی آن در دست اشخاص مطلع و بصیری است که تمام یکعمر در عمل و تجربه گذرانده اند . انگلیسها باین نکات کاملا دقیق میباشند ولی سایر دول توجهی باین نکات کوچک ندارند ، اینست که مردان سیاسی دولت انگلیس با اطلاعات و سوابق و تجربه های این اشخاص اداری مجهز هستند ، باین واسطه میتوانند فکر شانرا بر سایرین تحمیل کنند ، شما از این اشخاص اداری در هیچ جا نام و نشانی پیدا نمیکنید .
دولت روس در این تاریخ فوق العاده صاحب قدرت و دارای نفوذ سیاسی شده بود ، میدانهای جهانگیری روسها از دو طرف شروع شده بود ، یکی در قسمتهای متصرفات عثمانی در اروپا ، دیگری در قسمتهای ممالک آسیای وسطی که در هر دوی این قسمتها نظر های سیاسی مخصوصی داشتند ولی کاملا باین نکته آشنا بودند که در آسیا حریف نیروی روسها نیستند و باید دوستانی در اروپا برای خود تهیه کنند ، بنابرین دنبال فرصت بودند که در قسمتهای اروپا بهانه ای بدست آورند که از قدرت و نفوذ دولت روس بکاهند و به مقصود خود نایل شوند .
در این هنگام دولت عثمانی داشت در تشنجات اخیر مرگ دست و پا میزد ، دول طماع اروپا نیز دور آنرا گرفته ، نقشۀ تقسیم ممالک آل عثمانی را بین خود میکشیدند . دولت انگلیس و فرانسه بطور سری سهم های بزرگتری برای خودشان قایل شدند و سهمی هم برای دولت اطریش معین کرده بودند ، بدون اینکه سهمی برای امپراتور روس معین کنند . همین مسأله کافی بود که غیظ و غضب امپراطور روس را نسبت بدول اروپا و مخصوصا نسبت بدولت عثمانی بر انگیزد . بنابرین در مارس 1853 امپراتور روس ، پرنس مینچیکف را به استانبول روانه کرد و دستور داد از سلطان عثمانی بخواهد که تمام پیروان مذهب کلیسای یونان را در قلمرو سلطان عثمانی در تحت حمایت دولت روس قرار بدهد . سلطان عبدالحمید این را قبول ننمود و اصرار پرنس مینچیکف فایده نبخشیده رنجیده خاطر مراجعت نمود و در اواسط سال مذکور قشون روس بفرماندهی کورشاکوف از سرحد عثمانی تجاوز کرده تاکید نمودند که باید تقاضای دولت امپرراتوری روس از طرف دولت عثمانی قبول شود .
دولت عثمانی این تجاوز را علایم دشمنی دانسته در اکتوبر 1853 میلادی بدولت روس اعلان جنگ داد .
دولت روس هرگز باور نمینمود که دولت عثمانی دارای این جرأت باشد . یا اینکه حاضر باشد با دولت مقتدری مانند روس داخل جنگ شود ، ولی دولت عثمانی قبلا کار خود را محکم نموده بود ، یعنی انگلیسها یک اتحاد سه گانه مرکب از انگلیس ، فرانسه و عثمانی بطور سری برای مساعدت بدولت عثمانی تشکیل داده بودند و در نهانی دولتین اطریش و پروس را نیز حاضر کرده بودند که در این کشمکش بیطرف بمانند ؛ این بود که دولت عثمانی جرأت پیدا نموده خود را برای جنگ آماده نمود .
در این هنگام دولت فرانسه تمام آن سوابق سالهای اول قرن نزده هم را بکلی فراموش نمود و معلوم نیست در مقابل چه نوع وعده های دولت انگلیس حاضر شد درین جنگ شرکت کند ، البته نمیتوان حدس زد ، ولی با تمام این احوال خود را حاضر نمود دوش بدوش سپاهیان انگلیس برای نفع سیاسی آنها بجنگد .
جنگ کریمه ، جنگ آسیایی انگلیس با روس بود و فرانسه در آن هیچ نفع سیاسی نداشت ، حتی افکار عمومی فرانسه نیز بر خلاف این جنگ بود ، یعنی میگفتند : این جنگ آسیاسی است و نفع آن متوجه انگلیسها میباشد . اما چگونه انگلیسها دولت امپراتوری ناپلیون سوم را داخل در این جنگ نموده بودند ...؟
این معمای بزرگی است .
دکتر راپو پورت در کتاب تاریخ المورخین در باب این اتحاد مینویسد :
« این اتحاد یکمرتبه مانند معجزه ای بود که ظاهر شد و یک اتحاد صمیمانه بین دولتین انگلیس و فرانسه برقرار گردید ، در صورتیکه این دولتها رقبای جدی و قدیمی یگدیگر میباشند . »
در دوازده هم ماه مارس 1854 عثمانی را نیز داخل دراین اتحاد نموده قرارداد آن در دهم اپریل همانسال در لندن به امضا رسید ، تنها باین عمل نیز اکتفا نکرده و فوری آن قرارداد را بدولتین اطریش و پروس تسلیم نمودند ، آن دو دولت نیز آنرا یک اقدام عادلانه اعلان کردند و دولت روس در اروپا تنها ماند و جنگ بین سه دولت انگلیس ، فرانسه و عثمانی از یکطرف و تنها دولت روس از طرف دیگر شروع گردید .
این جنگ خونین ووحشتناک در تاریخ به جنگ کریمه معروف شده و یکی از جنگ های مهیب قرن نزده هم بشمار میرود .
درین جنگ روس ها شکست خوردند چنانکه در تاریخ نظیر آنرا ندیده بودند . درین جنگ برندۀ مطلق انگلیس بود که با مهارت و زرنگی با قوای فرانسه دست بدست داده روس ها را کتکِ وافری زدند و سر و دست آنها را شکستند و به آرزوی خود رسیدند و دولت روس را فلج کردند و حرکت آنها را بطرف آسیای مرکزی عقب انداختند .
در اواخر سال 1855 روسها تسلیم شدند ...
در 25 فبروری 1856 کنگره پاریس تشکیل شد و معاهده پاریس در تاریخ بسته شد و جنگ کریمه پایان یافت .
نتیجه گیری : انگلیسی پند از حکایت سعدی گرفت که گفت :
آن کسانی که آهنین مُشتند دشمنان را بدوستی کُشتند
.....................
موأخذ : « تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نزده هم »
جلد دوم ، از صفحۀ 657 به بعد
تألیف : محمود محمود
شرکت نسبی اقبال و شرکاء
تذکر : تاریخ مذکور پنج جلد بوده شامل حوادث سیاسی و رویداد های کشور های افغانستان ، ایران و رقابت های امپراتوری انگلیس و روسیه در منطقه در قرن نزده هم است ، خوانش آن به جوانان توصیه میشود .
شیخ شامل ، مجاهد وطن پرست قفقازی ....
مردیکه مدت بیست و پنج سال مقابل 250 هزار نظامی روس در کوه های قفقاز بخاطر آزادی و استقلال وطنش دلیرانه جنگید . داستان پایمردی این رادمرد و همه همراهان او که مردان و زنان قهرمان بودند و حماسۀ نبرد آنان را که چگونه در راه وطن شان جان باختند درین جا باهم میخوانیم ...
شیخ شامل اول در قلعۀ آخولقه در روی صخره های کوهها که سنگر طبیعی و معتبری بود استحکامات بنا نهاده و از آنجا بمجادله با روس ها میپرداخت . در سال 1255 هجری ژنرال « گراب Grabbe » حمله کرد و خواست شیخ شامل را زنده یا مرده بدست آورد . برای رسیدن به آن قلعه ، روسها مشقت زیاد بخود داده و متحمل زحمات خارق العاده شده بودند . چون اغلب خوف از این داشتند که از عقب سرآنها کوهستانیها که تمام گذر و تنگه های کوهها را خوب میشناختند غفلتا بسر آنها ریخته و آنها را تلف کنند و چندین بار هم همین اتفاقات پیش آمده بود . مقصود شیخ شامل بستوه آوردن روسها بود و دستجات مخصوص سوارۀ او مثل صاعقه بسر روسها افتاده در ساعتی زحمات چند ماهه آنها را بهدر داده و ذخیرۀ جنگ و آذوقه آنها را تصرف کرده و عدۀ را کشته و عدۀ را اسیر میبردند .
« آخلوقه » در نقطۀ واقع بود که اگر همه گونه اسباب مدافعه فراهم بود ، هیچ قوۀ را یارای دستبرد بآنجا میسر نمیشد و لی کثرت عدۀ قشون روس در مقابل چند هزار کوهستانی بلاخره می بایست پیش برود . سرکردۀ قشون روس پس از ماه های چند زد و خورد و دادن تلفات زیاد نایل گردید که راه فرار بقلعۀ مزبور را ببندد و میخواست اهالی قلعه را از گرسنه گی و تشنه گی بدست آورد . برای کامیاب شدن باین مقصود روسها از فدا کردن عدۀ زیاد سرباز مضایقه نکردند . مثلا فقط برای حفظ و قراولی طرقی که میبایست واسطۀ مابین اردوی قشون اصلی و قشون حمله آور باشد ، هشت فوج بکار انداختند ، آخرالامر در پنجم جمادی الاخر 1255 با توپ سنگر های اولی این قلعۀ طبیعی را خراب کردند ، شیخ شامل توپخانه نداشت ، میلیون قفقاز طوری در این جنگ داد مردانه گی داده و بروز جسارت نمودند که عقل متحیر بود . وقتیکه روسها بیرق امپراتوری را برفراز قلعه زدند تصور مینمودند که شیخ شامل یا مرده و یا محبوس بدست افتاده است ولی خوشبختانه شب قبل از حملۀ روسها ، شامل از افسار و تنگ اسبها کمر بندی ترتیب داده و از آن طرف قلۀ کوه در دامنۀ آن یک رودخانه جاری بود پایین رفت و در روی رودخانه قایقی منتظر او بود و فورا او را بساحل دیگر برده و بدین گونه از دست روسها رهایی یافت .
شرح این واقعه چنین بود که وقتیکه « شامل » راه چاره را بخود از هرطرف بسته دید ، خود را میان دو امر متحیر دید ، یا تسلیم و اسارت قفقاز ، یا فرار و تجدید نمودن اسباب مقاومت از نو ، بدون تردید شق ثانی را اختیار کرد و در راه وطن پرستی و دین پروری کوچکترین فرزندان خود را که نه ساله بود فدای این مقصد کرد و دو روز قبل برای تاخیر حملۀ روسها ، او را بطور گوگان به اردوی روس فرستاد . سرکردۀ قشون روس مطمین شد که فردا ، « شامل » قلعه و اردوی خود را تسلیم خواهد کرد ، ولی فداکاری « شامل » تنها برای کسب وقت و حیلۀ جنگی بود .
همینکه تسلیم « شیخ شامل » بطول انجامید ، روسها یک حملۀ آخری بقلعه نمودند و چیزی که نیافتند ، شیخ شامل بود .
هیچ جنگ مشابه این جنگ نبود ، تلفاتی طرفین خارج از اندازه بود و بقول خود روسها که جای شک و تردید است ، چهار هزار نفر در این جنگ از آنها بخاک هلاک افتاده بود .
روزیکه روسها یورش آخری را بردند تماشای محشری بود ، زیرا که آنچه تا حال دیده نشده بود ، شراکت زنها و دوشیزه گان بود به جنگ . زنها را میدیدند بالای سنگی ایستاده ، شوکه و تپانچه بدست مقابل دشمنان از خود دفاع میکنند .
خواهر شامل ، فاطمه با عدۀ از اهل خانواده اش که در آخولقه محصور بودند ، شبِ قبل از فرار از قلعه نزد او آمدند . مرد بیباک و غیور از آنها پرسید :
مرگ بهتر است یا بدست اجنبی اسیر شدن ؟ ...
همه گی جواب دادند ، مرگ . و هر یک خنجری برای فردا با خود برداشتند که اگر به پرت کردن به رودخانۀ « گون سو » موفق نگردند ، پیش از دستبرد سربازان ، خود را هلاک کنند و خود را بدست آنها نیندازند .
فاطمه خواهر شامل مردانه بوعدۀ خود وفا کرد ، در آخرین موقعی که چند نفر سرباز با سرنیزه باو حمله می کردند و از هرطرف راه چاره را بسته دید ، بدون تامل خود را به قعر پرتابگاه انداخت و نام پهلوانی و دلاوری کسب کرد و مرگ او فاجعۀ دلخراشی گردید .
یک صاحبمنصب روسی که وقایع این جنگ را نوشته و شاهد عینی این واقعۀ دلشکاف بوده مینویسد :
« وقتی که به امر سرکردۀ کل ، فوج خو را از آخرین قله ای که به قلعه میرسید بطرف قلعه برای حمله پیش میرفتم ، دفعتا در مقابل خود ، در روی صخرۀ که بالای سر ما بود یک دسته زن دیدم که حالت آنها بی نهایت تأثر انگیز بود .
این زنها فهمیده بودند که دیگر آخرین راه امید برای آنها بسته شده و عنقریب هجوم آخرینِ دشمن ، آنها را مستأصل خواهد کرد ، بی مهابا و بی باک از قلعه بیرون آمده و این صخره را پناهگاه خود ساخته و مستعد جدال بودند . در صورت آنها ابداً علایم تسلیم و رضای بقضا نبود . بر عکس چشمهای آنها از غضب میدرخشید و لبهای شان میلرزید و گونۀ آنها سرخ شده بود . لباسهای آنها پاره پاره شده ولی زلفهای سیاه پریشان شان بر روی شانه های سفید عاج مانند شان افتاده و همگی پیر و جوان ، زن و دختر، درنده وار منتظر شکار خود بودند و قطعه های سنگ بزرگ نمودند و بدین طریق عده ای از سرباز های مرا به قعر پرتگاه انداختند ، وقتیکه حدت سربازان را دیدند ، فورا تپانچه های خود را استعمال کردند و مقدار کثیری را بخاک انداختند . تمامی این زنها مسلح به خنجر یا شوشکه بودند . بلاخره مقابله را با سر نیزۀ سرباز ها که نزدیک میشدند محال دیدند .
در این حالت بیش از سی قدم بین ما فاصله نمانده بود که بآنها برسیم . در میان آنها زنی بس جوان و ظریف دیدم که از سینۀ لخت خود یک طفل یکساله را که به پستان او مثل امیدگاهِ آخرین چسپیده بود ، دور کرد و با تهور تمام سر فرزند خود را در میان دوسنگ کوفت و بدن او را به قعر دره ای که رودخانۀ « گوی سو » در آن جاری بود پرتاب نمود ، بعد از آن دو تپانچۀ خود را بطرف ما خالی کرد و دو نفر را از پای در آورده آنوقت اشاره به همراهان خود نموده و همگی فریاد زنان ، مردانه عوض تسلیم ، خود را به قعر پرتگاه انداختند ، همینکه ما بآنمقام رسیدیم ، کسی و چیزی بجز این تماشای دلخراش نیافتیم و اغلب سربازان من ، از مشاهدۀ دلاوری و جانبازی آنها گریستند . »
اسیر شدن شیخ شامل :
بیوفایی طالع در آخر ، بی کمکی ، بی آذوقه گی وغیر ذالک ، شیخ شامل را مایوس نساخت و عده ای از همراهان قدیمی و با وفا او را رها نکردند . شیخ شامل که مقصد شاهکارانۀ او فداکاری در راه آزادی قفقاز و پاک نمودن خاک آن از لوث وجود اجنبی و حفظ آیین اسلام بود ، تا آخرین وهلۀ توانایی خود پابرجا ایستاده و جنگید و در ماه صفر 1276 از همراهان با وفای شیخ شامل فقط چهار صد نفر باقی مانده بود ، در مقابل صدوپنجاه هزار نفر روس !...
شیخ شامل این یک مشت اتباع خود را با عیال و اولاد بآخرین ملجأ خود ، در ده « گونیب » که در وسط داغستان بالای یک بلندی واقع بود برده و آنجا تحصن جست و اطراف آن را استحکامات نموده منتظر دشمن گردید . روسها تمام لوازم جنگ را دور آن نقطه جمع کرده و محاصره را محکم نمودند .
چهار صد نفر بقیۀ اصحابِ شامل با روسها همواره در زد و خورد بوده داد مردانه گی می دادند .
بلاخره روسها یکشب غفلتا هجوم کردند و با توپ هر چه ممکن بود به پناهگاه آنها آتش افشاندند . شیخ شامل و همراهانش در خانۀ که در صخره ای مثل غاری کنده شده بود سنگر بندی کرده و تا آخرین تیری که داشتند مدافعه کردند . وقتی شامل ملتفت شد ، که از چهار صد نفر همراهان او فقط 47 نفر دور او باقی مانده و در آنوقت امواج افواج روس بمسافت بیست قدمی آن مکان رسیده بود .
فرمانده کل قشون حکم داد که دیگر شلیک نکنند . آنوقت یک نمایش حزن انگیز پدیدار شد ، شیخ شامل با حال افسرده ولی پر از غیرت و حدت با صورتی با جبروت از پناه گاه خود موقرانه بیرون آمده و آهسته بطرف ژنرال مزبور رفت . ژنرال با کمال احترام از او پرسید :
تو شامل هستی ؟ شیخ شامل با کمال بی اعتنایی سری تکان داد . ژنرال حکم امپراتور الکساندر دوم را برای او خواند که اگر شیخ شامل زنده بدست آمد ، فورا او را روانه دارند .
بعد از اسارت چه اهمیتی داشت ، نامدار پیر قفقاز با یک قوت قلبی مصیبت خود را قبول کرد .
بدینگونه مقاومت و ایستاده گی شیخ شامل تا آن دقیقۀ که دیگر بعد از آن ممتنع بود بعد از 25 سال بانجام رسید . حشمت و شکوه ناموری و شجاعت و مجاهدت دینی او هیچ آنی مثل موقع آخری ندرخشیده بود و موهبت بزرگی و بهادری و بزرگواری را به بهای گران خریده بود . در مقابل سطوت و مهابت او در طول مسافتی که نزد امپراطورش میبردند ، روسها سر تعظیم فرود آوردند . امپراتور او را بدون سلب اسلحه پذیرفت و بعد او را با پسر و عیالش در کولوقل ، شهری از شهر های وسط روسیه محبوسِ محترم نمودند . »
این بود مجاهدت و جانبازی یکنفر مجاهد وطن پرست قفقازی که مدت بیست و پنج سال در مقابل قدرت و نفوذ نظامیان بی حد و حساب دولت امپراتوری روس مقاومت نمود .
وقتی خبر خاتمۀ کار و تسلیم شیخ شامل باطلاع انگلیسها رسید ، بدون اغراق وحشت زده شدند و با خود گفتند :
اینک راه در جلوی قشون روس از قفقاز تا رود سند باز و هیچ مانع دیگری در مقابل آنها برای رسیدن به هند وجود ندارد .
آن روزها ...
آنروزها ، که زمزمه را دار می زدند
شلاق برتن شبِ تبدار می زدند
درباغها ، بهارستیزان ِ بی خرد
شمشیر برگرفته سپیدار می زدند
چنگیزیان به فرقِ ستایشگران روز
گلمیخ های کینه به تکرار می زدند
امیدبستگان به تلالوی یک سحر
فرق شکسته باز به دیوار می زدند
اسبان پرنجابتِ ایل از سرِ وفا
سم ضربه ها به جاده ی انکار می زدند
پیروزمند حادثه بودند بی گمان
آنانکه مهره از دهن مار می زدند
***
اما جماعتی که تعهد به عشق داشت
خود را به آب وآتشِ ایثار می زدند
مردانِ سرسپرده به دشتِ سیاهِ شب
صبح سپیدِ قافله را جار می زدند
ازسرگذشتگانِ تبار سرود وشعر
ره برحریم پهنه ی پندار می زدند
با سکسفونِ دلهره ، آهنگِ عشق را
همراه با ملاحت ِ گیتار می زدند

