تبليغاتX
کمال کابلی

     

این « فیل پاگلین »

                                          

برباد رفته است ...                

 

اقتصاد و وضعیت پولی آمریکا مانند کشتی تایتانیک در حال خوردن به یک صخرۀ عظیم یخی است و نگه داشتن آن شاید غیر ممکن باشد ...

« 600  بیلیون دلار در سال کسر تراس بازرگانی  »

نگران نباشید ، زیرا اطلاع ازین جریان میتواند تمام افراد جامعه و سرمایه گذاران را در مقابله با این برخورد سخت آماده کند که علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد .

قبل از ورود به این بحث یک سوال ساده طرح می شود اینکه اگر قرار باشد 50000 دالر و یا معادل آن طلا به شما بدهند و اجازه داشته باشید که پس از پنج سال آنرا بفروشید ، کدام یک را انتخاب می کنید ؟ شاید بیش از %75 از تحلیل گران و اهل سرمایه ، طلا «gold  » را انتخاب کنند . چرا ؟ برای پاسخ به این سوال لازم است به اتفاقات مهم و کلیدی گذشته در سیاست اقتصادی و پولی آمریکا نگاهی انداخته و بدقت بیشتر وضعیت جاری اقتصادی را زیر ذره بین قرار دهیم .

تأسیس بانک فدرال و تولید یک ملت مقروض    The Federal Reserve System :

در سال 1913 یک دستگاه دولتی با عنوان Federal Reserve ویا Fed. تأسیس شد که بتواند سیستم پولی آمریکا را تحت نظارت و کنترول قرار دهد و در واقع سیاست پولی آن کشور را در جهت کنترول حجم پول و تورم به عهده بگیرد . هنوز سه سال از تأسیس بانک فدرال «Fed  » نگذشته بود که رییس جمهور آن وقت آمریکا « ویلسون » اعلام کرد که « من بطور نخواسته و ندانسته کشور خود را خراب کرده ام . یک ملت بزرگ صنعتی امروز بوسیله یک سیستم اعتباری اداره می شود . »

اکنون که 94 سال از تأسیس Fed می گذرد ، شمت فرایندی از اقتصاد دانان و تجزیه و تحلیل گران پولی و مالی هشدار مشابهی را مطرح میکنند و اذعان میدارند که آمریکا امروز تبدیل به ملتی شده که یک سیستم اعتباری آنرا کنترول میکند . با حجم سرسام آور هزینه ها و تراز منفی تجارتی و کسر بودجه عظیم ، آمریکا روز به روز بحرانی تر میشود و بسیاری معتقد اند که حجم بدیهی ها به ساده گی قابل کنترول نخواهد بود .

آیا هنوز باید فکر کنیم که آمریکا یک ابر قدرت اقتصادی است ؟

 و یا شاید اقتصاد آن به مانند یک کشتی در دریای بدیهی های خود به آهستگی در حال غرق شدن است  :

اگر بخواهیم رد پای بدیهی های انبوه آمریکا را دنبال کنیم و به گذشته بر گردیم ، متوجه می شویم که سر چشمۀ آن به ایجاد بانک فدرال بر میگردد که در سال 1913 تأسیس شد .

ریچارد راسل می گوید که : اکثر مردم و حتی بسیاری از نماینده گان مجلس نمیدانند که این دلار ها از کجا می آیند و چگونه و بر چه ضابطه ای چاپ میشوند . هر وقت دولت آمریکا نیاز به پول دارد ، بانک شروع به چاپ اوراق قرضه « اوراق خزانه کوتاه و بلند مدت » میکند . زمانی که این اوراق به دولت بازگردانده میشوند ، خزانه داری مؤظف است که این اسناد را بازپس گیرد و در مقابل آن چک صادر کند و پرداخت نماید . این عمل کار دولت را راحت میکند و میتواند آزادانه و به هر میزان که لازم است پول چاپ کند و بر اساس سیستم اعتباری از مردم و سایر کشورها وام بگیرد . در 1913 این سیستم اعتباری به مردم آمریکا و مجلسین فروخته شد و از آنجا که در قانون اساسی آمریکا برای آن جایی وجود نداشت ، دولت تصمیم گرفت که Fed یا بانک فدرال را در قالب یک بانک خصوصی تأسیس نماید . در آمریکا هنوز بسیاری از مردم فکر میکنند که فدرال رزرو « Fed » یک بانک خصوصی است که در واقع بازوی اجرایی دولت در سیاست پولی اوست . در حالیکه قضیه برعکس است و در واقع Fed یک آژانس دولتی است که در قالب بانک خصوصی ایجاد شده است تا بتواند از محدودیت قانون اساسی عبور کند و مغایرتی با اصول قانون اساسی نداشته باشد . از زمان تأسیس بانک فدرال آمریکا در سال 1913 تا کنون ، قدرت خرید دلار %95 نزول کرده است . اکثر مردم آمریکا تصور میکنند که بانک فدرال قدرت کنترول را دارا است ، در حالیکه باید بطور یقین اظهار کرد که چنین امری مصداق ندارد . مردم بخاطر دارند که در دهه 1980 ، بانک فدرال نتوانست تورم را کنترول کند و نرخ های بهره دو رقمی و 20 در صدی در مملکت جاری بود . مطمیناً هیچ یک از سیاستمداران آمریکایی چنین نرخ بهرۀ را مطلوب نمیدانست و مسلماً بانک فدرال برای مهار تورم تمام سعی خود را نمود ، اما هیچیک از تدابیر پولی آن نتوانست جلو تورم را بگیرد .

بنابه شهادت تاریخ ، تمام پول های کاغذی عاقبت از بین میروند و آثار آنها را میتوان در موزیم ها جستجو نمود .

اگر قرار باشد برای نسل آیندۀ خود ثروتی را برجای گذاریم ، بهتر است به سراغ دارایی هایی برویم که دارای ارزش واقعی باشند و مانند دلار یک کاغذ بدون پشتوانه نباشند .

بانک فدرال که یک سیستم اعتباری را تجویز و اجراء میکند ، موجب شد که از 1913 تا 1971 ، روز بروز پول بیشتری چاپ گردد و قدرت خرید دلار روبه کاهش گذارد . گرچه هنوز برای دلارهای منتشره در آن دوره ، ذخایر طلای دولت پشتوانۀ خوبی بود و این دلارها با پشتوانه طلای ذخیره شدۀ خزانه حمایت میشد اما در سال 1971 رییس جمهور وقت آمریکا ریچارد نکسن با این واقعیت روبرو شد که دولت پول زیادی را چاپ کرده است و روانۀ بازارهای جهان نموده و در واقع ولخرجی کرده است و دیگر کارایی خزانه نمیتواند چنین حجم عظیم پول در گردش را حمایت کند . لذا در فکر چاره اندیشی دست به یک حرکت بسیار پر اهمیت اقتصادی و تاریخی زد که به عقیده بسیاری از صاحب نظران اقتصادی و مالی نقطۀ عطفی در اقتصاد آمریکا و سیاست های پولی و مالی دنیا بود .

تا قبل از سال 1971 ، دلار آمریکا بسیار قدرتمند محسوب میشد، زیرا در واقع به پشتوانۀ طلا عمل میکرد، لذا هر کسی به آن اعتماد داشت و چنانچه دلار می خرید ، خیالش راحت بود که درواقع میزانی از طلای ذخیره دولت را بروی کاغذی به اسم دلار خریده است، اما در همان دوران برای بار اول فرانسوی ها افشاء کردند که آمریکا به میزان پول در جریان خود طلا ندارد و حجم دلار موجود در بازار های جهانی به مراتب بیشتر از ارزش ذخایر طلای دولت است . و شروع به بازگرداندن دلار های خود نمودند و ذخایر طلای آمریکا رو به کاهش گذاشت . دولت نیکسون در شرایط بسیار بحرانی قرار گرفته بود و در آن هنگام بهترین مشاوران اقتصادی او به راه حلی جدید رسیدند و نیکسون در ماه اکتبر سال 1971 اعلام کرد که ازین به بعد دولت آمریکا طلا را پشتوانه دلار خود نمیداند . در واقع « استاندارد طلا » که تا آنزمان پشتوانه اکثر پول های جهان محسوب میشد، جایگاه خود را از دست داد و دلار آمریکا بدون پشتوانه به حیات خود ادامه داد و به تدریج اعتبار آن در سطح ملی و بین المللی کاهش یافت و قدرت خرید آن طی زمان روبه تنزل گذاشت . امروز دیگر دلار های آمریکایی وابسته به یک نظام پرنوسان و استوار بر ارادۀ سیاستمداران آمریکایی است . امروز بدیهی های آمریکا به سطح غیر قابل قبولی از دیدگاه اقتصادی رسیده است . و مادام که بدیهی ها رو به افزایش روند ، اعتبار دلار آمریکایی در سطح ملی و بین المللی رو به کاهش می گذارد . هنگامیکه مردم توجه بیشتری به بدیهی های دولت آمریکا بکنند و حجم بدیهی های آنرا در حال افزایش ببینند ، به تدریج جای دلارهای خود را با سایر ارزها یا دارایی های ملموس وواقعی تر عوض میکنند .

به این عقیده در جریان تبدیل دلارهای آمریکا به دارایی های معتبرتری که قدرت نقدینه گی نیز داشته باشند تنها دو راه به نظر میرسد، یکی آنست که آنرا با ارزهای معتبر دیگر کشورها تعویض کنیم و راه دیگر آنست که اقدام به خرید طلا بنماییم که در واقع « ارز بدون مرز » است .

دولت مقروض آمریکا در شرایط امروز برای اداره امور کشور چارۀ جز چاپ پول بیشتر ندارد و هرچه دلار بیشتری به جامعه تزریق شود، قدرت خرید آن کاهش بیشتری می یابد . بطور اصولی ، تمام دولت ها در عمل دارای چک سفید امضاء میباشند و هر هزینۀ را که بخواهند از طریق چاپ بیشتر انجام میدهند و از آنجا که ستاندارد طلا به عنوان پشتوانۀ برای ارز کشورها ، دیگر مصداق ندارد، چنانچه کشوری هزینه هایش از کنترول خارج و به ورطۀ بدهکاری بیفتد ، عاقبت کارش بسیار اسفناک خواهد بود ، که تورم عارضه اول آن خواهد بود . متأسفانه تاوان ولخرجی های بدون پشتوانه دولت را مردم آمریکا داده و خواهند داد . زیرا از سال 1971 که ستاندارد پشتوانه طلا منسوخ گردیده است ، قدرت خرید دلار رو به کاهش بوده و پس انداز مردم نیز قدرت خرید واقعی خود را از دست داده است . درحالیکه طلا نه تنها توانسته خود را طی این دوران حفظ کند بلکه قدرت خرید آن نیز بخوبی افزایش یافته است . در سال 1971 میتوانستیم یک اتوموبیل Ford را با 83 اونس طلا « 2900 دلار » خریداری نماییم ، امروز با همین مقدار طلا نه تنها میتوانیم یک اتوموبیل را خریداری کرد ، بلکه مصرف بنزین یکساله آن را نیز میتوان از همین محل تأمین نمود .

پس از منسوخ شدن « سیستم طلا پشتوانه یی » ، دولت نیکسون دستگاه مالیاتی کشور را در عمل پشتوانه دلار آمریکا قرار داد .

امروز هر کشوری که طلب های خود را دنبال کند، فشار آن به جامعه آمریکایی و به مردم برمیگردد و مردم هستند که بایستی تلاش کنند تا این پول از وضع بدی که دارد بدتر نشود . ریچارد راسل میگوید که وقتی بازار سهام در سال 2000 دچار مشکل شد، در آن هنگام گفتیم که گمان نمیرود Fed  بتواند جلوی این جریان را بگیرد.

خانم آیدن می گوید : یک اوقیانوس از دلار وارد سیستم شد که آثار تورمی اش تازه شروع به نمایش کرده است . افزایش بی رویه پول همیشه علت تورم بوده است و خواهد بود . تورم در حال افزایش است و نهایتاً شرایط به سمتی خواهد رفت که تمام اهل فن مجبور خواهند بود در تعامل این تورم مقاومت کنند و به نظر نمی رسد چیزی بهتر از طلا بتواند تأثیر این شرایط تورمی را خنثی کند . این واقعیت که طلا در چند سال گذشته افزایش شدیدی داشته است ، صرفاً یک تصادف نیست، بلکه افزایشی قابل انتظار بوده است که اهل فن و سرمایه داری از دیر باز منتظر آن بوده اند و میدانند که کار کاهش ارز دلار هنوز ادامه دارد و دیر یا زود دلار آمریکا قدرت خرید خود را بطور غیر منتظره ای از دست خواهد داد .

طلا آخرین مرجع محافظت در مقابل تورم است و همیشه توانسته است در چنین شرایطی سرعت افزایش ارزش آن از میزان تورم پیشی بگیرد . مردمی که در حال پس انداز دلار هستند ، ممکن است با یک تراژدی روبرو شوند که هرگز در عمر خود آن را تجربه نکرده اند . صاحب نظران متقد اند که بهترین راه برای مصؤن ماندن ثروت ، جاگزینی دلار با فلزات گرانبهایی چون طلا و نقره است . کشور هایی مانند چین و روسیه و هند و برخی دیگر به تدریج ذخیره دلاری خود را کاهش میدهند . ارزش طلا و نقره و فلزات گرانبها که در طول تاریخ ذخایر فزیکی نامیده شده اند افزایش میابد . آمریکا دچار مصیبتی شده است که میزان بدیهی هایش از کنترول خارج است . کسر پرداخت های تجارتی و بودجه و حساب جاری کشور سطح بحرانی دارند .آقای Doug Casey   نویسنده و تجزیه و تحلیل گر اقتصادی جهان می گوید که :

آمریکا در حال حاضر حدود 600 بیلیون دلار در سال کسر تراز بازرگانی دارد . به بیان دیگر حدود  2 تریلیون دلار در دست غیر آمریکایی هاست و زمانی میرسد که هر کسی با عجله می خواهد خود را از مهلکه نگهداشته دلار بیرون بکشد و آن زمان است که فاجعه اتفاق می افتد . بسیاری از اقتصاد دانان دنیا معتقد اند که چنانچه این دلار های گسترده در سراسر جهان بخواهند به خانه برگردند ، تورمی سرسام آور که جهان آن را به خود ندیده است اتفاق خواهد افتاد و همه را حیرت زده خواهد کرد .

اقتصاد آمریکا به سوی یک صخره عظیم یخی در حرکت است و دیری نمی گذرد که این برخورد اتفاق خواهد افتاد .

داکتر محمود گنابادی

مشاور ارشد بانک شاهی کانادا

Mahmoud Gonabadi PH.D. Finance

Fellow of Canadian Securities Institute, FCSI

Canadian Investment Manager, CIM

Financial Manager Advisor, FMA

Financial Planner, PFP

Certified Senior Advisor, CSA

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Thu 19 Jul 2007 و ساعت 10:49 |

 شبانی « pastorship » ، و دولت ....

 

یونانیان و رومیان با تصور خدا یا شاه به عنوان رهبر ، به عنوان شبانی که رمۀ گوسفندان در پی او روان است ، آشنا نبودند . میدانیم که بعضی استثنا ها وجود داشت ، اوایل در آثار هومر ، و بعد در برخی از متون در امپراتوری سفلا ، استثنا ها بوده ، بطور تقریبی می توان گفت که استعارۀ رمه در نوشته های بزرگ سیاسی یونان یا روم دیده نمی شود .

اما در جوامع باستانی مشرق زمین « مصر و آشور و یهودیه » چنین نیست . فرعون ، شبانی مصری بود و حتی به عنوان جزء از مناسک در روز تاجگذاری ، عصای سرکج گله داری به او داده می شد . « شبان آدمیان » یکی از القاب شاهان بابل بود . اما خدا نیز شبانی بود که آدمیان را به چراگاه رهنمون می شد و رزقشان را تأمین می کرد . در یکی از سروده ها در نیایش رَع چنین می آید :

« ای رَع که هنگامی که آدمیان جملگی به خواب می روند تو بیداری و مراقبی ، تو که آنچه را برای گَله خوب است می جویی ... »

خدا و شاه بآسانی به یگدیگر ربط داده می شوند . زیرا هر دو یک نقش به عهده دارند . رمه ای که از آن مراقبت می کنند یکی است ، و آفریده گانِ شبانِ بزرگ ، یعنی خداوند ، به شاه شبان سپرده می شوند . در یکی از ادعیه آشوری ، به شاه اینگونه خطاب می شود  :

« یار نامدار چراگاهها ، ای تو که تیماردار زمینی و به آن روزی میرسانی ، شبان هر فراوانی و نعمت . »

ولی ،عبرانیان بودند که مضمون شبانی را توسعه دادند و عمق بخشیدند ، منتها با این خصلت بسیار ویژه که خدا ، و تنها خدا ، شبان قوم خویش است . فقط یک استثنای مثبت در مورد داؤود وجود دارد که بنیادگذار پادشاهی است و یگانه کسی که از او به نام شبان یاد می شود ، زیرا خدا کار فراهم آوردن رمه را به وی واگذارده است .

البته استثناهای منفی نیز وجود دارند : شاهان خبیث و زشت کرداری که همواره به چوپانانِ بد تشبیه می شوند ، زیرا رمه را می پراگنند و می گذارند از تشنه گی بمیرد و پشم آن را تنها برای سود جویی می چینند . یگانه شبان راستین « یهوه » است که قومش را شخصاً و تنها به دستیاری پیامبرانش هدایت می کند .

 در مزامیر [ داؤود در تورات ] آمده است :

 « تو قوم خویش را همچون رمه ای به دست موسی و به دست هارون هدایت کرده ای . »

در بخش تضاد موضوع با اندیشۀ یونانی و اینکه چه اهمیتی در اندیشه و نهاد مسیحی پیدا کرده اند ، ذیلاً اشاره می شود .

1-       شبان بر رمه قدرت می راند ، نه بر زمین . البته قضیه احتمالاً بمراتب پیچیده تر از این است ، اما به طور کلی رابطۀ میان خداوند و زمین و آدمیان غیر از روابط در میان یونان است . خدایان یونانی صاحب زمین بودند ، واین مالکیت اولیه مناسبات آدمیان و ایزدان را تعین می کرد . برعکس ، درینجا رابطۀ خداوندِ شبان با رمه داری جنبۀ اولی و اساسی است . خدا به رمه اش زمین می بخشد یا وعدۀ آن را می دهد .

2-       شبان رمه را گِرد می آورد و راهنمایی و رهبری می کند . البته این تصور در اندیشۀ یونانی وجود دارد که رهبر سیاسی باید صلح و صفا را در شهر جانشین دشمنی ها ، و یگانه گی را بر تعارض حاکم کند . اما شبان افراد پراگنده را گردهم می آورد ، و آنان به شنیدن صدای او که میگوید « من سوت می زنم و همه را دور هم جمع میکنم » ، گِرد می آیند . برعکس ، به محض ناپدید شدن شبان ، رمه متفرق می شود . به عبارت دیگر ، حضور شبان و عمل مستقیم او سبب به وجود آمدن رمه است . اما آنچه قانونگذار مهربان و نیک اندیش ، سولون ، پس از رفع تعارضات از خویش به جای می گذارد ، شهری نیرومند است با قوانینی که آن را قادر میسازد بدون او نیز پایدار بماند .

3-       نقش شبان ، ضامن رسته گاری رمه است . البته یونانیان نیز می گفتند خدا شهر را نجات می دهد ، و پیوسته اعلام می کردند که رهبر لایق و با کفایت مانند سکانداری است که کشتی را از تصادم با صخره ها حفظ می کند . اما نحوه ای که شبان رمه را محفوظ می دارد ، تفاوت می کند . مسأله فقط به نگهداری و نجات همه ، همه با هم ، هنگام نزدیک شدن خطر محدود نیست . مسألۀ مهربانی دایم و انفرادی و نهایی « یا هدفمند » مطرح است . می گوییم مهربانی دایم ، زیرا شبان غذای رمه را تأمین می کند و هر روز مواظب است که رمه گرسنه و تشنه نماند . از خدای یونانی خواسته می شد که زمین حاصلخیز و محصول فراوان برساند ، نه اینکه روزانه رمه را بپروراند . می گوییم مهربانی انفرادی چون شبان مراقب است که همۀ گوسفندان ، یعنی یکایک آنها ، گرسنه نباشند و محفوظ بمانند . بخصوص در نوشته های متأخر عبری بر اینگونه قدرت مهرآمیز نسبت به فرد فرد تأکید رفته است . در تفسیری بر « سفر خروج » [ تورات ] توضیح داده می شود که چرا یهوه موسی را به شبانی رمه اش برگزید ؟ برای اینکه او رمه را گذاشت و به جستجوی گوسفندی رفت که گم شده بود .

و سر انجام می گوییم مهربانی نهایی « یا هدفمند » که به هیچ وجه اهمیتش از بقیه کمتر نیست ، زیرا شبان هدفی برای رمه در نظر می گیرد . رمه یا باید به چراگاهی مطلوب هدایت شود یا به آغل باز گردانیده شود .

4- تفاوت دیگر در این است که قدرت راندن « وظیفه یا تکلیف » است . رهبر یونانی بالطبع میبایست با توجه به منافع همه تصمیم بگیرد ، و اگر نفع خویش را مقدم می داشت ، رهبری بدی بود . اما تکلیفی که بر عهده داشت تکلیفی جلیل بود ، زیرا حتی اگر در جنگ از جان خود می گذشت ، این فداکاری را چیزی بی نهایت گرانبها ، یعنی جاودانه گی ، جبران می کرد . پس او هیچ گاه بازنده نبود . بر عکس ، مِهر شبان بسیار به « ایثار –devotedness  » نزدیک است . هرچه شبان می کند با نظر کردن در صلاح رمه است . دغدغۀ دایم او جز این نیست . وقتی رمه می خوابد ، او بیدار و مراقب است .

مضمون مراقبت مهم است و دو جنبۀ ایثارگری شبان را نمایان می کند . نخست ، او دست به عمل میزند ، کار میکند و از خود مایه می گذارد به خاطر آنها که خوراکشان از او است و در خوابند . دوم ، او بر آنها نگهبان است ، به آنها توجه می کند و هر یک را از نظر می گذراند . شبان باید رمۀ خویش را جمله گی و فرد به فرد بشناسد . نه تنها باید بداند که چراگاه هایی خوب کجاست و به قوانین فصول و سایر امور معرفت داشته باشد ، بلکه باید نیاز های خاص هر فرد را بداند . در یکی دیگر از تفسیر های خاخامها بر « سفر خروج » ، صفات موسی در مقام شبان چنین وصف شده که او هر گوسفندی را به نوبت به چرا می فرستاد . اول ، جوانترین را تا نازکترین چمنها را بچرند ، بعد بزرگتر ها و سپس پیرترین را ، چون می توانستند حتی از خشنترین علفها تغذیه کنند . قدرت و اختیار شبان مستلزم توجه فردی به یکایک گوسفندان است .

اینها همه فقط مضامینی در متن های عبرانی است که با استعارۀ خداوندِ شبان و رمۀ مرکب از قوم او ربط پیدا می کند .

این ها فقط مشتی مضامین است ، مضامینی بظاهر یا حتی به حقیقت متناقض که مسیحیت در قرون وسطا و عصر جدید بدانها بسیار اهمیت داد . از میان همۀ جوامعی که در تاریخ وجود داشته اند ، جوامع ما ، یعنی آنها که از پایان روزگار باستان و در غرب قارۀ اروپا گام به عرصۀ هستی گذاشتند ، شاید از همه پرخاشجوتر و متجاوزتر و کشور گشاتر بوده اند و استعدادی برای مبهوت کننده ترین خشونتها ، چه با خودشان و چه با دیگران ، بروز داده اند . بسیاری تشکل های سیاسی مختلف ابداع کردند . ساختار های حقوقی خویش را چند بارعمیقاً دگرگون ساختند . فراموش نکنیم که همین جوامع بتدریج به تکنولوژی غریبی به منظور قدرت ورزی تکامل بخشیدند که بر طبق آن با اکثریت وسیع آدمیان به سان رمه و با عده ای انگشت شمار همچون شبان رفتار میشد ، و بدین ترتیب سلسله مناسبات پیچیده و مداوم و متناقض نما و عجیب میان آنان برقرار کردند .

بدون شک ، در طول تاریخ چنین چیزی یگانه و شگفت انگیز است . روشن است که توسعۀ « تکنولوژی » برای ادارۀ آدمیان ، ساختار های جامعۀ باستانی را عمیقاً مختل کرد .

ادامه دارد ...

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Tue 17 Jul 2007 و ساعت 19:17 |

 

 

درشناخت کوچی ها

کوچیگری آهنگ تجاوز وبانگ تهاجم است

(مردم شناسی)

 

بقلم : بیژنپور آ. آبادی

 

 نگرش تحلیلی بر هویت تاریخی کوچیها  :

 کوچیگری بازمانده ی دوران بیدادگری در فرهنگ زورگویی طایفه سالاری این سرزمین است . کوچیها گروه اجتماعی نبوده ا ند؛ سپاه تهاجم وتجاوز برای جانشینی بودند. برخی طوایف پشتون در دوران تسلط ازبکهای ترکستان، وظیفه ی شبانی آنهارا بر عهده داشتند. دردوران امپراطوری امیر تیمور کورگانی، طایفه یی بودند که در حواشی پیشاور و مملکت هند وستان که با گرمی عادت یافته بودند و بدستور ترکتباران به وظایف نگهداری حیوانات و رمه داری می پرداختند، این گروههای مردمی برخی از طوایف همین پشتونهای دوسوی خط دیورند بودند .

 ترکان آسیای میانه و احفاد امیر تیمور، در نوبتهای گوناگون بر اقلیم پهناور خراسان حاکم بودند. بابری های هند در تداوم سیاست امیر تیمور (امپرا طور) با وسعت بیشتر و قدرت رهبری خویش برای برخی از طوایف حاشیه نشین در اطراف کوههای سلیمان و مناطق شرقی امروز افغانستان رمه داری و شبانی را سپرده بودند. از آن هنگام پشتونهای هوشیار و نشسته در کمین اقتدار، خودرا با منطقه مساعد برای مالداری و دهقانی در شمال، مرکز وغرب منطقه آشنا کردند.

 پس از سقوط تیموریها و بابریها، پشتونها تنها قومی بودندکه، در جنبش پیر روشان و سرکشیهای گاهگاه ایشان از ترکان مقتدر، بسیج شده بودند. این قوم جوان وآشنا با پیچیدگیهای منطقه در حوزه ی شرق و جنوب افغانستان امروز، جانشین قسمتهایی از قلمرو آن دو سلسله ی زورمند و مسلط بر بخش عظیمی ازآسیا شد. جانشینان شیبانیها، صد البته که در منصب رمه داری برای (ازبکها) بلد شده بودندکه، کدام مناطق برای رمه داری و گله پروری مساعد است، همانگونه که فهمیده بودند، کدام استقامتها برای دهقانی و زراعت فراهم است .

ازهمان دورانی که پشتونها در جایگاه بابری و احفاد امیر تیمور بر قسمتی از ترکستان تسلط یافتند ، برنامه کوچاندن مردم بومی و جانشین کردن قبایل حاشیه نشین را در تحت پروژه های سرکوب مقاومت با بهانه سازیهای حکومت تباری خویش، در دستور اجرا گذاشتند . یادمان باشد که سلطان محمود شوهر خواهر احمدخان ابدالی حکمران شمال درحکومت او بود؛ او بود که سپاهیان خویش را در شمال جانشین برخی بومیهای منطقه نمود. او مقررداشت، هرکسیکه بر ضد دولت افاغنه در قلمرو اختیارات و تحت فرمان او مشکلی ایجاد کند، از وطنش محروم خواهد ماند.

 در اثر آن فرمان و اقدام عملی برای تحقق آن مردم محل را عصبانی میکردند تا حرفی بگویند و اقدامی بکنند، آنگاه بدستور حاکم و بر اساس فرمان صدر دولت (دولت احمد خانی) جایداد شخص، ملکیت و دارایی، زن و زندگی اش از او گرفته میشد و خودش را اعدام ویا ظاهراً تبعید میکردند. هنگامیکه فهمیدند، این برنامه روبراه است پروژه خودرا توسعه دادند. و با گذشت روزگار بیشتر مسلط میشدند. تا اینکه در دوران امیر دوست محمد وفرزندش شیر علیخان نیز همان فرمان و حکم دولت تطبیق مییافت.

 با ظهور امیر عبدالرحمن سنت دودمانی، تحول روبه بالا یافت و جانشین کردن از حالت تحت شرایط به فرمان باز و بدون بهانه بدل شد. عبدالرحمن در نوبت اول که افضل پدرش حاکم تخته پل بود و علیه شیر علیخان مبارزه مینمودند، بخش عظیمی از مردم پشتون نشین جنوب و حاشیه شرق را بنام سپاهیان در گیر با امیر (شیر علیخان) در شمال جابجا میکردند. پیش از عبدالرحمن و هم در دوران خود او، مجازات مردم شمال از طرف این میراث داران حکومت، دوباره شدت یافت.

 به بهانه اینکه فلان امیر محلی برضد نیروهای او اقدامی کرده است، مردمان محل و منطقه ی آن امیر بومی را بگونه ی دسته جمعی مجازات مینموند. ابتدا تمام مردم را جریمه سنگین مینمود تا مردم ناراحت وعصبانی شوند و واکنش نشان بدهند، آنگاه برای سرکوب موج مخالفت مردم به لشکر تحت فرمان خود دستور میدادند که بروی مردم آتش بکشایند. بدینگونه جنایات آن حیوان درنده (عبدالرحمن) باعث میشد، تا مردم دربرابر تجاوزگری او سر برندارند و از ملک و دارای بگذرند و جان بقصد جای دیگری بسلامت ببرند. ملک و جایداد شخص فرار شدگان ویا بستگان او بصورت فرمان در اختیار پشتونهای همراه او قرار میگرفت.

 کوچیها دراین دوره به مقاصد دشواری دست یافتند. رمه های مردم را بزور گرفتند، زن و فرزندان مردم را کنیز و غلام ساختند و قتل عام را رواج دادند. قندهاریها، هلمندیها، جنوبیها و مردم مشرقی بالنوبه شانس آنرا یافته بودند که جانشین مردم بومی شوند و درهماندم ملک و دارایی آنهارا غصب کنند و خود را مالک تمام الاختیار در همان روستا و شهر و منطقه میخواندند. یک درصد از پشتونهای شمال بصورت طبیعی ودر طی یک برنامه همزیستی با مردم ساکن شمال نشده اند، بلکه به همین شیوه آمده اند و جای دیگران را گرفته اند .

 آنها با اجبار جاگیر مردم و با زور مالک ملک مردم و با استبداد قاتل مخالفان سیاست حاکم بودند و هستند . بروشنی میدانیم که آرمان گذشته هنوز در سینه ی آنها و نسلهای آینده ی ایشان زنده خواهد بود، دلیل اقتدار گرایی و برابری ستیزی پشتونهای افغانستان ناشی از همان طبیعت غاصب و زور مشربی در آنهاست. تا هنوز یک نفر از همه پشتونها ی افغانستان نتوانسته است به حقیقت این ماده ی تاریخ نگاه صادقانه داشته باشد و اعتراف کند که جبر واکراه بزرگی در شمال بر مردم انجام شده است، کما اینکه بدل میگویند:

 ایکاش امیران و لشکریان پیش و پس از امیر عبدالرحمن، یک تن غیر پشتون را در شمال زنده نمی گذاشتند تا امروز از شر وجود آنها بیغم میبودیم ... !

 اما کوچیها هویت ملی نیافته اند !

 کوچیگری ازنهاد اجتماعی و نفس گروهی بودن که پروسه تشکل جامعه وبخشی از آن باشد؛ منبعث نیست. این جماعت در سپاه امیر یا در کنارباغیان و سپاهداران تاغی علیه حکومت کابل و پیش از آن سرباز و خدمکار بودند. پس از مدتی این سپاهیان دلبستگی می یافتند تا در بهترین موقعیت های شمال جاگزین و متمکن شوند. آنانی که جانشین دیگران میشدند، مالک دارای آنها نیز بودند. باید بیان شود که خشونت کوچیها در نقاط مختلف به درجات گوناگون دربرابر مردم بومی اجرا میشد. مثلا در برابر مردم هزاره و ساکنان کوهستانهای مرکز خشونت آنها اندازه نمی پذیرفته است. هرچه میخواستند میکردند وهیچکس حق نداشت بر آنها اعتراض بگیرد !

زنگ کاروان و آهنگ رفت و گذر و سیر وسفر کوچیها در شبهای بهار و روزهای پاییز، برای مردم هزارستان (مناطق مرکزی افغانستان) و برای مردم شمال هم دل انگیز است و هم وهم انگیز. هیچکسی تا هنوز نخواسته است به برنامه کوچیگری و حفظ فرهنگ بیابانگردی توجه عاملانه کند. این فرهنگ خونین و پرتنش دیرین؛ آهنگ تجاوز و بانگ تهاجم است. تاریخ کوچیگری اعتبار جهانی ندارد، این پدیده از دست آوردهای خشونت ودشمن خویی برخی طوایف است که، در پی سیاستهای تهاجمی و تجاوزی آنها به هویت نا استوار برخی نا قلان و جانشینان پیدایی یافته است.

 هر سال شش ماه (اعتبار از آغاز ماه ثور تا پایان ماه میزان) کشتگاه و علفچر مردمان محل بطور اعم و مردم هزاره بگونه اخص، در افغانستان مرکزی ازسوی کوچیها تلف و بی ثمر میشد. مدافعان کشته میشدند، مقاومتیان توسط سپاه و لشکر سرکوب میگردیدند و متکی به فرمان امیر عبدالرحمن و اسلاف ایشان، زن و فرزند هزاره به غنیمت گرفته میشد و همان بود که آه در بساطش نمیماندند و رمق در حیاتش. هنوز جناب روشنفکر پشتون با خود گنده بینی و علف دماغ میگوید ، پس کوچیها کجا باید میرفتند ؟!

 بلی انصافاً کوچیها به کجا باید میرفتند؟ جواب این پرسش را از هزاره ها بپرسید، از مردم ترکستان بپرسید، از اطرافیان بدخشان بپرسید وبالاخره از هرکسی که انسان باشد بپرسید! براحتی جوابتان میدهد کاش توان قناعت دادن شما در صلاح انسانزاده ها میبود. جواب آنها همیشه اینست که :

کوچیها به همانجایی برگردند که آمده اند ! این نه تهاجم است، نه تجاوز است و نه دشمنی؛ این پاسخ و منش هزاره ها دقیقاً انسانی ترین روش در تمکین مقام انسانی و حق و منزلت دیگران است. کوچیها در برابر مردم بدخشان نسبت به هزاره ها خشونتگری کمتر داشته اند. دلیلش لطف آنها نبوده است، مشکل آنها دوردست بودن بدخشان و کوهستانی بودن آن برای سرکوب مردم توسط سربازان و خادمان ایشان بوده است. در بدخشان نیز ناروایی و بی مهری کمی نکرده اند، در سالهای 1320 و پس از آن بزرگترین مشکل مردمان دامنه ها وارتفاعات هندوکش و بویژه هزارستان تا کوههای بدخشان همین رفت و گذر کوچیها و خشونت ناشی از سیر و سفر آنها بود.

 نخستین مفهوم از واژه های " ستم ملی" و " بیعدالتی" حکومت قومگرا به معنای سیاسی ودرک اجتماعی آن، حدود سالهای 1270 خورشیدی برابر با 1850 میلادی (دوران امیر دوست محمد خان و برادران و فرزندان او) واندکی پیش و پس از آن بودکه به ادبیات بیانی و گفتاری مردم رسوخ نمود. این فرهنگ ناروایی و تبار گرایی بگونه بیمار و بیقرار آن هماورد نام این تحمیلی " افغانستان " به این سرزمین است. بدیهی است که پیش از آن نیز بیعدالتی و ظلم و ستمگری و ناروایی بسیار میشده است، اما معنای سیاسی یافتن و سیاسی شدن این واژگان دردوران مدرنیسم اروپا و توتالیتریسم جانگور آسیا یی در زندگی مردم دهقان و شهری ما ته نشین شد.

 هرچند که تداوم خشونت و بیمارخویی امیران فاسد و سلاطین بیمایه اندیشه نا برابری و بی مروتی را در روان مردم و در جامعه مسلط نموده بودند، مگر تداوم آن در همین جامعه سنتی افغانستان نیز حوصله گیر و مقاومت بر انگیز شد. جنبشهای " ستم زدایی" و " ضد استبدادی " یکصد سال پیش از امروز به سازمان مقاومت وبر اندازی امارت و سلطنت میراثی در میان مردم بدل شد. همینجا میخواهم بیان کنم که اندیشه های " ستم ملی " اگر با بدخشی ویاران فکر مسلط یک سازمان سیاسی شده است، با آغاز اندیشه مشروطیت سیاسی شده بود.

 بزرگان و نمایندگان مردم در پارلمان آنزمان هرروز درخواستهای خویش مبنی بر حل مشکل آنها با کوچیهارا به میز کار پادشاه و صدر حکومت پیشنهاد میکردند، شاه که فرمان پدر و نیاکان خویش را بدیده قدر مینگریست، با خوش رفتاری و نوعی چانه زنی اخلاقی به حکومت هدایت میداد که مطابق دستور قانون اساسی و بر طبق فرامین پادشاهی با مردم رفتار وسلوک خوب شود. این پادشاه شتر مرغی هرگز ندانست که درخواستهای مردم، روش و سلوک حکومت نبود، سرنوشت دهقانی و زراعت و مالداری آنانی بود که در تحت فشار کوچیها بودند.

 بخش عظیمی از ناقلان و نافیان بومیان در این جایگاهها، همین شبانهای کوچی و درگذر بودندکه باعث میشده اند با بومیها درگیر شوند و با بی توجهی به امور زراعت و علفچر مردم در بهار و تابستان صد ها کیلومتر راه را طی کنند و با رمه و گله و مواشی خویش رفت و گذر داشته باشند. در غرب مملکت، در افغانستان مرکزی (غرجستان یا هزارستان) و در شمال جلگه ها وارتفاعات مساعدی وجود دارد که هم در بهار وهم در تابستان بهترین محل برای نگهداری رمه ها و گله ها وچراندن مال و حیوانات شیری میباشد. مردمان محل به این ارتفاعات که زمین وکشتگاه آنهاست، قسمتهایی را نیز بعنوان مالچر و ایلگاه اختصاص میدهند .

 دشواریهای برامده ازاین سیاست نابکار دولتهای وقت، تنشها و آشفتگیهای فراوانی میان اقوام غیر پشتون با کوچیها آفریده است. کوچیها نیروی تداوم سیاست خونریز انه امیران قومگرا و متجاوز در حق و صلاحیت دیگران هستند. آنها ازسوی رهبران و مسولان دولتها تحریک میشدند تا عملا به تجاوزگری بپردازند و خشونت و تبهکاری را بیا موزند. آنها تحت همین بهانه همواره مسلح بودند، درحالیکه مردم غیر پشتون و غیر کوچی به جرم داشتن چاقو نیز محاکمه و مجازات میشدند. صدها نفر از مردم محلی بنام یاغی و باغی و آزار دهندگان کوچیها مورد عذاب عالم قرار میگرفتند و مبنی بر فرمان حکومتهای دلقک و تلخک آن روزگار زندانها از وجود جوانان و مردان پاسدار حریم و پیرامن پر بود .

 کوچیها ماده نخست پروژه بحران هستند !

 دریک بررسی شتابناک با توجه به پیامد حضور و عبور قافله ی کاروان کوچیها در دامنه و فراز کوهها ودره های هندوکش، که از هرات تا پامیر امتداد دارد، به مسایلی روبرو میشویم که از کف زندگانی و حیثیت و شرف مردم می گذرند. در نظام گویا پیرو دموکراسی امروز کشور ما که با حمایت کاروانهای غرب همراهی میشود، نیز همان پیش آمد و برخورد ی را با مردم انجام میدهد که بهترش را امیر عبدالرحمن اجرا مینمود. هیچ صدر اعظم غیر پشتون نیز قادر نشده است چشم بسته ی خویش را بگشاید و لااقل برای حرف حق چهار سخنی با رییسان نظام و سلطانهای ناکام در میان بگذارد .

 کوچیها بحران آفرین، ثبات شکن، مشکل ساز و تعریف ناشده هستند. مگر این از مهمترین مشکلات جامعه نیست که گروهی از مردم بنام کوچی در بی سرنوشتی سرنوشت خویش، سرگذشت خونریز و مردم ستیز داشته اند؟ آنها خود تعین نکرده اند که بیقرار و نا متمکن بر هر در و جری سرگردان باشند. این امیران و پادشاهان جبار و قبیله سالار بوده اند که با هر اقدام ننگین خویش، برای امروز پشتونها بعنوان یکی از اقوام اساسی در افغانستان، مشکل ناسازگاری و نا برابری آفریده اند .

 هرگز نمیتوان قوم پشتون را برای این بازیها ی سرداران پوچ مغز و ناکس نا سزا گفت و یا به کوچیها اهانت کرد که دربرابر مردم بومی از خشونت استفاده کرده اند. باید سیاست ظالمانه و غیر انسانی حکومتهای نا کارآمد و قبیله یی قومگرا و تمامیت خواه ستمگررا نکوهش کرد. معنای این سخن آن نیست که سرکوب هزاره ها، قربانی شدن مردم بومی، رنجهای برامده از خشونت حکومتهای پلید وناروای قومی در مردم را برای سرنوشت سرگردان کوچیها بباد فراموشی بسپاریم. همین تهاجم مسلحانه و خشونت آمیز کوچیها در تحت حمایت حکومت کنونی برضد مردم هزارستان میتواند سرو ته سریال استبداد و آدمخوارگی دوران پیش از امروز را برتابد .

 بیگمان یک امر علمی را نیز میتوان پذیرفت که، پشتونها بدلیل خشونت خویی و زشت رفتاری حاکمان ایشان با سایر اقوام وتبار مردمی در افغانستان، روان نا برابری و تفوق طلبانه یافته اند، با بی عدالتی و برتری خواهی خو کرده اند، برای احترام و ارتقای خویش به حقوق دیگران بی حرمتی و تجاوز نموده اند، به منظور دوام حکومتهای بی ماهیت و استبدادی خویش وهمچنان برای سرزنش و سرکوب دیگران به بیگانه ها پناه برده اند. این علامتها واین ناروایی روانی آموزه ی روزگار است و طبیعت ناسازگاری آنها نیز ازهمین موجبات سرشار شده است.

 با بیان بالا و شناخت اندک از رنج فراوانی که تاریخ معاصر افغانستان از آن سرشار است، میتوان به نتیجه گیری و تلخیص ماهیت این مانه پرداخت. اهم و اعم این یاد داشت بر آن متکی نیست و نخواهد بود که به مردم پشتونتبار این سرزمین سوء سخن و بی احترامی باشد. مسلماً شنیدن یک چنین بیانی برای درس خواندگان پشتون اندکی نا ملایم و دشوار است، اما تمکین به حقیقت نیز توانایی و بزرگی می طلبد. با حفظ احترام نسبتهای قومی همه گروههای انسانی در افغانستان، میباید عملکرد کوچیها را شدیداً تقبیح نمود و تلفات و خسارات، سرگردانی و ضایعات مردم هزاره در این حادثه ی تهاجم مسلحانه از سوی کوچیهارا نیز دلیل مسلم جان نثاری و پایداری هزاره ها در امر حراست از قلمرو و ملک و دارایی آنها دانست.

 داعیه حق خواهی هزارستانی ها نه تنها مسلم و ثابت است، بلکه دفاع از زمینهای زراعتی و دامنه های مالچر در سراسر افغانستان مرکزی حق انکار ناپذیر ایشان است. پشتبانی از هزارستانیها به معنی جانبداری خاص از یک قوم ویا تبار قومی در افغانستان نیست، این مساله در تاریخ این سرزمین بعنوان رگه ی خونین و ننگین بر پیشانی نام افغانستان است. جنبش روشنفکری و نیروهای آزاده و ملی افغانستان یقیناً دولت را عامل اصلی نا بسامانی و راهرو اندیشه های امیر عبدالرحمانی می شناسد. این مشکل نه حقوقی است و نه سیاسی، این تجاوز است و پاسخش مجازات متجاوزان !

 چند مساله بعنوان مشکلات مهم تاریخی سرزمین ما، با نام افغانستان و با امیر عبدالرحمن پیوند ناگسستنی دارند، و چند مورد دیگر به بازیگران پیشین و پسین این سرزمین. این موارد طبیعی نبوده اند ودر تفاهم با نیروهای بیگانه پیدایی یافته اند. مشکلاتی که بدون حل واقعی آنها راه حل سایر دشواریها فراهم نخواهد شد و هیچ گاه سر رشته ی کلافه سیاسی این سرزمین بدست نخواهد آمد:

 1- موجودیت کوچیگری در افغانستان .

 2- خط دیورند و مشکل قبایل دوسوی خط .

 3- خود اکثریت پنداری قومی و اندیشه تک قومی .

 4- طالبان تولید بیگانگان و اندیشه دوام بحران در افغانستان .

 به دولت آقای کرزی نیز باید در میان نهاد که، تعین سرنوشت کوچیها، مصونیت ملک وجایداد و زمین مردم هزارستان و همه مردم افغانستان، بی هیچ گمان و تردیدی از وظایف درجه اول نظام است. نباید برای جلب توجه قوم وطایفه خودی به دیگران زمینه تجاوز را فراهم نمود. بدان جهت که دوستان و اهل قلم در این زمینه شرح و تفسیر گوناگون نوشته اند، من ضمن ابراز باور خویش، به مقاومت هزاره ها میپوندم ولی برای تهاجم وتجاوز بر کوچیها نیز هیچگونه روا نمی بینم. این دولت است که باید مهاجم و مدافع را دقیقاً بررسی کند و برای جبران خسا رتهای برآمده ازاین پیش آمد چاره اندیشی نماید.

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Fri 13 Jul 2007 و ساعت 14:15 |

خِرَد  در سیاست ....

 

گرچه کمتر کسی در خردمندی افلاطون و آوگوستینوس قدیس و فارابی و گروتیوس و منتسکیو تردید دارند ، خرد سیاسی منحصر به ایشان نیست .

پریکلس و کوروش و آوگوتوس قیصر و نظام الملک و امیر کبیر و چرچیل و دوگل نیز همه از خردمندان سیاسی بوده اند ، و کار هایشان مبین اندیشه هایی است که در لحظه های حساس به داد بخشی از آدمیان رسیده و راه را برای آسایش و آرامش بیشتر هموار ساخته و گاهی مسیر تاریخ جهان را بطور مثبت تغییر داده است .

غالباً این تصور حاصل می شود که اندیشۀ سیاسی همواره در طریق کمال سیر کرده است . کسی که تنها به مطالعۀ تاریخ فلسفۀ سیاسی بسنده کند، بسا بپندارد که آدمی از سلطنت در میان شبانان و کشتکاران آغاز کرده ، بعد به حکومت شاهان کاهن ، و سپس به سلاطین مطلق العنان ، و عاقبت به دموکراسی رسیده است ، و در این سیر دراز هیچ وقفه و گسستی پیش نیامده است . این تصویر منطبق با واقعیات تاریخی نیست . بسیار پیش آمده که نسلی به علت بی خردی ، حاصل زحمتها و خون دلهای چندین نسل را به باد داده و خود نیز به ادبار و فلاکت گرفتار آمده است . پیشرفت وجود داشته و دارد ، ولی پسرفت نیز واقعیتی مکرر در تاریخ بوده و هست .هیچ قومی ، مگر به سبب نادانی ، ممکن نیست خواهان قحطی و بیماری و فقر و جنگ و مالاً نابودی خویش شود . با اینهمه ، حتی اقوام هوشمند ممکن است زمینهای زراعتی را با روشهای نادرست از حاصلخیزی بیندازند ، جنگلها را به طمع سود عاجل ببُرند و بر افگنند ، آبها را با انواع سموم بیلایند و از حیًز انتفاع ساقط کنند . آدمی ، به گفتۀ ارسطو ، بطبع خواهان دانستن است . اما هیچ بعید نیست مردمی به علت ستیزه ها و تعصبهای خشک و ابلهانۀ نژادی و قومی و سیاسی ، دانشمندان را خانه نشین کنند یا برانند یا بکشند و نسلها به فقر علمی و فرهنگی و ضعف و عقب مانده گی دچار شوند . هیچ عقل سلیمی حکم نمی کند که دولتی با دوستان و متحدان بالفعل و بالقوه به نزاع برخیزد و از تقویت مادی و معنوی ارتش و لشکریان کارآزمودۀ خویش غفلت کند و سپس با نیرومندتر از خود درافتد و همۀ درهای آشتی را ببندد و به مصیبت مبتلا شود . هر حکومتی به هر شکل آرزومند آرامش و بقاست . اما ممکن است نابخردانه سیاستهای در اقتصاد و جامعه در پیش گیرد که به جای گسترش زراعت و صنعت و افزایش درآمد و تشویق پس انداز و عاقبت اندیشی ، بی محابا دست به استقراض و بریز و بپاش بزند و بیمایگان را بر مناصب بزرگ بگمارد و چپاولگران را بر خزانۀ عمومی مسلط کند و قشر کوشا و مولد را به بی کنشی یا جلای وطن وادارد و از مایه بخورد و باعث رکود و توقف فعالیتها و سر انجام شورش عمومی و هرج ومرج و احیاناً تجزیۀ سرزمین و نابودی هویت ملی شود .

اینها همه در تاریخ بارها پیش آمده و به فاجعه و پسرفت و حتی برافتادن اقوام و ملل و تمدنها انجامیده است . پس پیشرفت قاعدۀ کلی نیست ، و اندیشه و کردار سیاسی نیز تابع همین اصل نوسان یا تناوب است .

در نتیجه پندار کمال ، احترامی به بعضی نوشته ها گذاشته می شود که بیش از استحقاق آنهاست . کافی است کسی خطابۀ پریکلس را در رثاء کشتگان آتنی در جنگ با اسپارت بخواند و سپس مقایسه کند با جمهوری افلاطون که فقط هشتاد سال بعد در همان شهر نوشته شده است تا پی ببرد که حتی درخشانترین فیلسوف تاریخ نیز می تواند به قهقهرا برود و بخواهد همه را زیر لوای حقیقت جویی و آرمانخواهی از یکی از زیباترین ادوار آزادی و حکومت مردم ، به قعر اسارت و استبداد بکشاند . افلاطون و مارکس البته موفقیتی پیدا کردند که نصیب هیچ فیلسوف سیاسی دیگری نشده است . اندیشه های نو معمولاً نخست در سطح روشنفکران مطرح می شوند و اگر از کارزار های فکری جان به در بردند ، آهسته آهسته به سطوح پایانتر جامعه – دانش آموخته گان عمومی ، با سوادان ، و سرانجام عوام از هر صنف و رسته ای – نفوذ می کنند . شاید به نظر برسد مردم فریبانی که بنا گاه با بیانات آتشین ، شوری در خلق می افگنند و عوام را به حرکت می آورند ، از قاعده ای که گفته شد مستثنا باشند . اما چون نیک بنگریم ، میبینیم حرکتشان ابتدا ساکن نیست ، و گفته ها و یا نوشته های مردم فریبان نیز عموماً صورت بسیار ساده و اغلب تحریف شدۀ افکاری است که از مدتها پیش در فضای فکری و روانی جامعه چرخ می زده ولی هنوز « فرودگاه » مناسبی نمی یافته است ، و کار بزرگ اینگونه رهبران خلقی « ربودن » و عوام پسند کردن آن افکار بوده است .

تعامل یا تأثیر و تأثر میان سه عامل ، اندیشه و عمل و شخصیت ، و رابطۀ آرزو و واقعیت ، هیچ کجا بهتر از اینگونه مواقع آشکار نیست .

عیب بزرگ بسیاری از نظریه پردازان سیاسی این بوده است که به جای آنکه بر شالوده « آنچه هست » نظریه بنا کنند ، خواسته اند واقعیت ها را بزور در نظریه بگنجانند . آرزوخواهی البته اشکالی ندارد ، اما تا هنگامی که به « تحریف واقعیت » نیانجامد . بدتر از همه کسانی بوده اند که نه تنها بناهای خیالی برافراشته اند ، بلکه کوشیده اند به یاری فرصت طلبان و چاپلوسان ، خلق را با پس گردنی به منزل گرفتن در آن کاخ های موهوم وادارند . سپس چون دیده اند ، برآیند کار آنگونه نشد که خیال بسته بودند و مصیبت به بار آمد ، به دامان نظریۀ توطءه پناه برده اند و گناه را به گردن شیاطین داخلی و خارجی و صاحبان دستهای پنهان و آشکار انداخته اند .

به این جهت به جای ارایه تصویری یک بُعدی از سیاست ( که یا صرفاً به فلسفه و نظریه های سیاسی محدود شود ، یا به رویداد ها و زدوخورد های صحنۀ سیاست عملی ، و یا به شخصیتهای سیاسی ) ، این ابعاد سه گانه را در کنش وواکنش و بده و بستان با یگدیگر پیش چشم خود بگذاریم . هم نظریه مهم است ، هم عمل ، و هم شخص . این سه به هزاران شکل درهم می آمیزند و چرخ می زنند و دگرگون می شوند و بازی می کنند و زیر و بالا میروند و شدت و ضعف می گیرند . تاریخ سیاسی جهان را هم افلاطون رقم زده است ، هم اسکندر ، و هم جغرافیای طبیعی .

مهمترین ویژه گی سیاست ، زنده بودن آن است . چنانکه گفتیم ، سیاست با هر گوشه و کنار زنده گی آدمیان سروکار دارد و در آن رخنه میکند و بنابران ، نمی تواند خود زنده نباشد. بسیاری از مردم پس از اینکه کتابی را در شرح آرای فلاسفۀ سیاسی زمین می گذارند ، می خواهند ببینند آن نظریه های پر پیچ و خم ، چه ربطی به مشکلات و صحنۀ زنده گی خود شان پیدا می کند . شک نیست که گفتار و کردار از اندیشه می شکفد ، یا دست کم باید بشکفد . اول اندیشه وآنگهی گفتار / پای بست آمد و سپس دیوار . اصل بنیادی فلسفۀ کانت که میگوید ، فکر بدون محتوای حسی ، تهی است و حسیات ( یا به اصطلاح او ، شهودات ) بدون قالب مفهومی ، نابینا ، حدیثی است که ، به اعتقاد من ، چیزی بر آن نمی توان افزود . در  سیاست نیز مانند زنده گی ، هم اندیشه و خرد و تصمیم و برنامه دخیل است ، وهم بیفکری و نابخردی و دودلی و بی برنامه گی و بخت و تصادف . هیچ تصویری از سیاست کامل نیست ، چنانکه هر نقشی از زنده گی ناتمام است . هیچ کس در زنده گی به همه آرزو هایش دست نمی یابد و همواره جای پشیمانی و دریغ هست . در لحظۀ مرگ ، نقشی که از هر کسی – چه پادشاه و چه درویش ، چه حکیم و چه نادان – باز بماند ، همیشه ناقص و ناتمام است . همین طور سیاست . راز بنیادی سیاست تا کنون به چنگ هیچ فرزانه و هیچ فرمانروایی نیامده است . کمال در سیاست نیز مانند هر عرصۀ دیگر زنده گی آدمی ، سرایی بیش نیست . هر کس در سیاست و کشورداری آرزوی کمال در سر بپرورد و در پندار مدینه ای باشد که در آن چیزی جز دادگری و راستی و زیبایی حاکم نباشد ، خیال خام پخته و رقم بر خود به نادانی کشیده است . چرا باید آنچه برای فرد و زنده گی فردی محال است ، برای جمع افراد و حیات مدنی و سیاسی ناگهان ممکن شود ؟ چه جادویی در واژۀ جمع یا جماعت یا جامعه یا اجتماع نهفته که نظام هستی را یکباره دگرگون کند ؟ راست است که با همپیمانی و همزوری بسیاری کار ها امکان پذیر می شود که قبلا برای یک تن به تنهایی ممکن نبود . ولی نه همۀ کار ها سر جمعشان کمال است . بالاترین هدفی که فرد و جامعه بتواند بدان چشم بدوزد این است که با خردمندی و مهر و انسانیت و با اذعان به نادانی و با شوق دانستن و با آزمون و خطا ، شاید بهتر از دیروز زنده گی کنند و کمتر فریب بخورند و بیشتر « به قول پوپر » از رنجها و مصایب قابل اجتناب بکاهند . پیش از سقوط ، همواره غرور آمده است ، و هیچ خطا و بلکه هیچ گناهی برای انسان بالاتر از غرور متصور نیست .

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Wed 11 Jul 2007 و ساعت 16:47 |

گرت از دست برآید دهنی شیرین کن

مردی آن نیست که مُشتی بزنی ب