تبليغاتX
کمال کابلی

نو محافظه کاران کی هستند و چه می‌گویند ...

ـ بخش ۱ ـ

درآمد
سحرگاه ۲۰ مارس ۲۰۰۳ پس از آن که تلاش‌های نمایندگان آمریکا و انگلیس در متقاعد کردن شورای امنیت سازمان ملل در حمله نظامی به عراق بی‌نتیجه ماند، رژیم بوش جنگ خانمان‌سوزی را برای فتح عراق در ابعاد گسترده‌ای آغاز کرد.  این جنگ که نزدیک به چهارسال‌ونیم از آغاز آن می‌گذرد، از طرف بخش قابل توجهی از مفسرین و مورخین (که در کنار کارزار راستین بشریت علیه این پدیده خطرناگ قرار گرفته‌اند)، به عنوان «بزرگترین فاجعه قرن بیست‌ویکم» اعلام شده است.  مضافا این جنگ که توسط نو محافظه‌کاران درون حاکمیت نظام جهانی و رژیم بوش، طراحی و پیاده گشته است، فاز جدیدی در تاریخ حرکت و عملکرد نظام جهانی سرمایه (امپریالیسم) به وجود آورده و نتیجتا تحولات بزرگی را در صف‌آرایی نیروهای سیاسی و دولتی در سطح جهان منجمله در داخل خود هیأت حاکمه آمریکا، باعث گشته است.
در این نوشته بعد از اشاره گذرا به صف‌آرائی در سطح جهانی، به تبارشناسی و کالبدشکافی نو محافظه‌کاران (نئوکان‌ها) که پدیده جدیدی در تاریخ صدساله نظام جهانی سرمایه و امپریالیسم آمریکا هستند، می‌پردازیم.
اوضاع متحول کنونی برای اولین بار در دوره‌ی بعد از پایان «جنگ سرد» (از
۱۹۹۱
تاکنون) مردم جهان را شاهد بروز و چالش دو «ابر قدرت» متخاصم کرده است.  این دو ابر قدرت عبارتند از: ابر قدرت افکار عمومی جهانی و ابر قدرت آمریکا در رأس نظام جهانی سرمایه.
ابر قدرت «افکار عمومی جهانی» که در جریان مبارزات وسیع ضد گلوبولیزاسیون سرمایه در تظاهرات عظیم شهر سیاتل در سال
۱۹۹۷ شروع به شکل‌گیری کرده و به تدریج بعد از حمله نظامی آمریکا به افغانستان (در نوامبر ۲۰۰۱) و به عراق (در مارس ۲۰۰۳)
نضج یافته است، امروز ابر قدرت آمریکا را به چالش می‌طلبید.
ستون اصلی ابرقدرت افکار عمومی جهانی را جنبش‌های فراگیر اجتماعی ـ سیاسی تشکیل می‌دهند که در حال حاضر مستقل از سیاست‌های دولت‌های سنتی و نهادهای متعلق به این دولت‌ها عمل می‌کنند.  این جنبش‌ها که نیروهای متنوعی را در بر گرفته و در اکناف جهان به شکل‌های گوناگونی قدر قدرتی آمریکا را به چالش می‌طلبند، عبارتند از:
۱
ـ جنبش‌های نوظهور اجتماعی ـ سیاسی ضدجنگ، ضدگلوبولیزاسیون سرمایه، ضد قرضه‌های بین‌المللی (ضد بانک جهانی، ضد صندوق بین‌المللی پول، ضد سازمان جهانی تجارت و . . .) ، ضد تخریب محیط‌زیست و . . .
۲
ـ مجموعه‌ی از نیروهای برابری‌طلب چون فمینیست‌ها، دگرباشان جنسی، طرفداران محیط‌زیست، طرفداران حق تعیین سرنوشت ملی و . . .
۳
ـ جنبش‌های رهائی‌بخش توده‌ای ـ مارکسیستی در نپال، هندوستان، پرو، کلمبیا و . . .
۴
ـ نیروهای مذهبی ضدجنگ متعلق به کلیساها و دیگر نهادهای مذهبی به ویژه در آمریکا و کشورهای اروپائی،
۵
ـ جنبش‌های اجتماعی ـ اقتصادی نوین در کشورهای «حیاط خلوت» آمریکا: کوبا، ونزوئلا، بولیوی، آکوادور و . . .،
۶
ـ اتحادیه‌های کارگری و کشاورزی ضدجنگ بویژه در کشورهای متروپل اروپا، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، بلژیک، آلمان و . . .،
۷
ـ شخصیت‌های با نفوذ در جهان علم، ادب و ژورنالیسم چون هاوارد زین، نوام چامسکی، نورمن میلر، گونتر گراس، گور ویدال، گارسیا مارکز، چلمرز جانسون و هری بلافونته،
۸
ـ توده‌های میلیونی جوانان و دانشجویان ضد قدر قدرتی آمریکا به‌ویژه در کشورهای نفت‌خیز جهان،
۹
ـ جنبش‌های سازمان یافته‌ی پوپولیستی مثل زاپاتیست‌ها در مکزیک، «انقلاب بولیواری» در ونزوئلا، جنبش دهقانان در اکوادور و . . . و
۱۰
ـ احزاب و سازمان‌های چپ سوسیالیستی، مارکسیستی و کارگری.
این جنبش‌ها و نیروها علیرغم تفاوت‌های آشکار و جدی با یکدیگر در زمینه‌های سیاسی، مسلکی و غیره، در نکات زیر با هم همخوانی و همبستگی داشته و در چهارچوب معین افکار عمومی جهانی و یا «وجدان بین‌المللی» قرار می‌گیرند.  اهم این نکات عبارتند از:
الف‌ـ اکثر این جنبش‌ها عموما در پروسه‌ی مبارزه با نظام جهانی سرمایه و سیاست‌های نئولیبرالیستی امپراطوری‌طلب آمریکا طی به‌ويژه پانزده سال گذشته شکل گرفته و رشد یافته‌اند و در تضادی روشن با هیئت حاکمه آمریکا قرار دارند.
ب‌ـ این نیروهای سیاسی ـ اجتماعی عمدتا ضدجنگ بوده و با عمل‌کردها و سیاست‌های نئومحافظه‌کاران که با تسخیر حاکمیت در آمریکا خواهان سرکوب و یا مهار این نیروهای سیاسی و جنبش‌های اجتماعی ـ اقتصادی هستند، شدیدا در تعارض افتاده‌اند.
در این جا پیش از این که به تبارشناسی و کالبدشناسی نو محافظه‌کاران حاکم در رژیم بوش بپردازیم به یک نکته اساسی در مورد موقعیت کشورهای سنتی در اروپا اشاره کنیم.
در حال حاضر تعدادی از دولت‌های کشورهای مختلف می‌کوشند که با ایستادگی احتیاط ‌آمیز و ترفندهای سیاسی و دیپلماتیک، هویت خود را در مقابل تهاجم سرمایه‌ی جهانی‌تر شده‌ی آمریکا حفظ کرده و در صورت امکان سوار بر امواج خروشان جنبش‌های اجتماعی و سیاسی متعلق به ابرقدرت افکار عمومی جهانی گشته و با تعدیل، تنظیم و یا مهار سمت و سوی این جنبش‌ها، اوضاع و موقعیت جهان را از وضعیت «تک قطبی» به «چند قطبی» تبدیل کنند.  اهم این دولت‌ها عبارتند از: فرانسه، روسیه و . . . از یک سو و چین، برزیل و . . . از سوی دیگر.  آیا این کشورها در آینده موفق خواهند شد که به هدف خود برسند؟  جواب مناسب به این سئوال از ما می‌طلبد که هدف استراتژیکی پروژه‌های جهانی آمریکا را در این جا به طور مختصر بیان کنیم.
هدف استراتژیکی آمریکا که در حال حاضر توسط نو محافظه‌کاران تنظیم و پیاده می‌گردد، در مرحله‌ی اول ایجاد و استقرار هژمونی نفتی از طریق اشغال نظامی و یا به زیر قیمومیت خود کشیدن کشورهای نفت‌خیز عراق، ایران و . . . و در مرحله بعدی به زیر سلطه‌ی خود کشیدن فرانسه و دیگر کشورهای «اروپای قدیم»، اخته کردن روسیه و . . . و بالاخره محاصره و جلوگیری از رشد بیشتر چین می‌باشد.  نو محافظه‌کاران که در
۱۹۹۰ (اولین دهه‌ی بعد از فروپاشی شوروی و پایان دوره «جنگ سرد») به مقامات کلیدی در بنیادها و نهادهای دولتی و خصوصی دست یافته و بعد از گزینش جورج دبلیو بوش (توسط شرکت‌های فراملی نفتی و شبکه تسلیحاتی و رسانه‌های گروهی) به سمت ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۰، پست‌های حساس نظامی، اداری و دیپلماتیک را تحت تسلط خود در آوردند، چه کسانی هستند و چه می‌گویند.

تبارشناسی نو محافظه ‌کاران  ...
خاستگاه و پیشینه‌ی نو محافظه‌کاران (که بعد از تسخیر قدرت در سال
۲۰۰۰ و سپس با استفاده از حادثه مرموز و خونین ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به عنوان «باران رحمت» پروژه سیاسی خود را زیر عنوان «دکترین بوش» در «خاورمیانه بزرگ» تنظیم و پیاده ساختند) به سال‌های آغازین دهه ۱۹۴۰ در نیویورک می‌رسد.  در آن زمان تعدادی از دانشجویان روشنفکر «سیتی کالج نیویورک» که گرایشات چپ مارکسیستی و طرفدار آموزش‌های لئون تروتسکی بودند، گردهم آمده و به بحث و فعالیت در حیطه‌ی اشاعه سوسیالیسم پرداختند.  معروف‌ترین اعضای این گروه عبارت بودند از: ایرونیگ کریستول، دانیل بل، ایرونیگ هاو، سیمورلیپست، فیلیپ سلزنیک، نیتان گلاوز و بعدها پاتریک مونییهن»
بعد از پایان جنگ جهانی دوم (
۱۹۴۰) و آغاز دوره‌ی «جنگ سرد» (۱۹۴۷) اکثریت قریب به اتفاق اعضای این محفل به تدریج با مارکسیسم وداع گفته و به ضد کمونیست‌های دو آتشه تبدیل گشتند.  از این ضدکمونیست‌های جدید که از طریق ترویج و تبلیغ به جلب و جذب جوانان و دانشجویان به جنبش ضدکمونیستی و ضدبرابری خود موفق شدند، آغازه‌های نو محافظه‌کاری در دهه‌ی پرتلاطم ۱۹۶۰
فرا رویید.
در دهه‌ی
۱۹۷۰ که اعضای اصلی گروه «سیتی کالج نیویورک» به درجات عالی دانشگاهی راه یافتند با انتشار نشریه «The Public Interest» به نقد سیاست‌های «دولت رفاه» و برنامه‌های اصلاحی دولت برای گسترش عدالت اجتماعی پرداختند.  در حالی که این نشریه صرفا به مسائل داخلی در آمریکا (بی‌اهمیت نشان دادن خواسته‌های جنبش سیاهان، عدم کارآرائی اصلاحات دولتی در زمینه‌های آموزش و پرورش، بهداشت و سلامتی عمومی و . . .) می‌پرداخت، ایرونیگ کریستول بنیانگذار نشریه فوق، به انتشار دو مجله دیگر «The National Interest » و «Commentary» نیز مبادرت ورزید که به مسائل سیاست خارجی آمریکا (مثل توجیه روشنفکرانه جنایات آمریکا در ویتنام و یا کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ و ترور سالواتور آلنده در شیلی) می‌پرداخت.  نو محافظه‌کاران جوان مثل فرانسیس فوکویاما، بیل کریستول (پسر ایرونیگ کریستول) و . . . نظریه‌های خود را در دهه‌ی هشتاد سده‌ی بیستم در هر سه این نشریه‌ها انتشار می‌دادند.

کالبدشکافی ایدئولوژی نو محافظه‌کاران :
نو محافظه‌گرائی ارثیه شوم گروه «سیتی کالج نیویورک» است که در دهه‌های
۱۹۵۰ و ۱۹۶۰
از یک پروسه‌ی «مسخ» ایدئولوژیکی و سیاسی عبور کرده و امروز به عنوان یک جناح سیاسی در کاخ سفید بر اریکه‌ی قدرت نشسته است.  نو محافظه‌کاران با این که با هم در خلق و خوی و سبک کار اختلاف دارند ولی عمدتا به چهار اصل بنیادین نو محافظه‌گرائی که براساس آموزش‌ها و رهنمودهای لئو اشتراس، الن بلوم و آلبرت وولتتر تنظیم و تدوین گشته‌اند، اعتقاد دارند.  این چهار اصل عبارت‌اند از:
۱ـ «علاقه‌مندی به دموکراسی و حقوق بشر»:
نو محافظه‌کاران معتقدند که دموکراسی و حقوق بشر نیز مثل دیگر محصولات انسانی به پایان تولیدی خود رسیده پس مثل هر کالا قابل صدور است.  آمریکا «به حق» مالک منحصر به فرد این کالا در جهان است و در صدور آن موقعیت انحصاری دارد.  اگر دولتی و یا نیروئی این اصل را نپذیرد نه تنها به «رستگاری» و توسعه دست نخواهد یافت بلکه در اقیانوسی از بحران و فقر و جنگ‌های داخلی فرو خواهد رفت.  در پیاده ساختن این اصل، نو محافظه‌کاران با تکیه بر قدر قدرتی آمریکا به عنوان یک «ابر قدرت بلامنازع» حتی قوانین مصنوعی و یوتوپیک حاکم بر بازار نئولیبرالیستی «آزاد» و «مقدس» سرمایه‌داری جهانی را نیز رعایت نمی‌کنند.
۲ـ «باور به کاربست قدرت ایالات متحده آمریکا برای مقاصد اخلاقی» :
نومحافظه‌کاران براین باورند که آمریکا به شکرانه‌ی توسعه‌ی اندیشه‌های لیبرال بورژوازی و جهانی‌تر شدن نه تنها یک قدرت بلامنازع نظامی در «پایان تاریخ» رسیده بلکه با ظهور و گسترش «انسان گلوبال» و یا «آخرین انسان» («خاتم‌الانبیاء») قادر است که در اکناف جهان با ایجاد «بازار آزادی» به اندازه‌ی کره خاکی حاکم و تنظیم کننده‌ی خلقیات، ارزش‌های اخلاقی و . . . باشد.
۳ـ «تردید نسبت به توانمندی حقوق بین‌الملل و نهادهای بین‌المللی در حل مشکلات مهم امنیتی»: نومحافظه‌گرائی براین اعتقاد است که نهادها و سازمان‌های بین‌المللی که تحت قیمومیت کامل آمریکا نیستند، قادر به گسترش و صدور دموکراسی و حقوق بشر و تعدیل خلق و خوی و ارزش‌های اخلاقی نبوده و در امر استقرار امنیت و ثبات به خاطر مدیریت سنتی و جهان سومی کوچکترین خدمتی به «جامعه بین‌المللی» (نظام جهانی سرمایه = امپریالیسم) در عرض ۶۷
سال گذشته (از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون) انجام نداده‌اند.  نو محافظه‌کاران برای پیشبرد هدف استراتژیکی آمریکا در پروژه‌ی جهانی ساختن «دکترین مونرو» (تبدیل مناطق ژئو پولیستیکی جهانی به حیاط‌های خلوت آمریکا) خواهان انحلال و یا تضعیف بیشتر نهادهای بین‌المللی مثل سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، سازمان اتحادیه آفریقا، جامعه اعراب و . . . هستند.
۴ـ تأکید بر خطر یک «مهندسی اجتماعی» هدفمند: نو محافظه‌کاران پیوسته بر خطر «مهندسی اجتماعی» تأکید می‌ورزند.  منظور از «مهندسی اجتماعی» برنامه‌های اصلاحی دولت برای گسترش رفاه در زمینه‌های مسکن، غذا، بهداشت، آموزش و پرورش و . . . برای گسترش عدالت اجتماعی است.  نو محافظه‌گرائی برآن است که نیازها و تقاضاهای مردم می‌توانند یا تبعیت از قوانین «مقدس بازار آزاد» سرمایه‌داری که با تشدید گلوبولیزاسیون و سیاست‌های خصوصی‌سازی بیش از پیش ابدی‌تر و مقدس‌تر می‌گردند، پاسخ داده شوند.  این نظرگاه به غایت ضددولتی و ضد «دولت‌گرائی» به خصلت ضداستالینی و ضدشوروی گروه سیتی کالج نیویورک در دهه‌های چهل و پنجاه سده‌ی بیستم باز می‌گردد.  نقدهایی که نومحافظه‌کاران در آن سال‌ها نسبت به برنامه‌های اجتماعی دولت‌های فرانکلین روزولت (۱۹۴۰ ـ ۱۹۳۲) و هری ترومن (۱۹۵۲ – ۱۹۴۵)
در مجله
«
The Public Interest» توسط ایرونیگ کریستول، دانیل بل و ایرونیگ‌ هاو انتشار می‌دادند، را باید در این راستا ارزیابی کرد.  به نظر نگارنده این نویسندگان و بعدها شاگردان و طرفداران آن‌ها ـ مثل پال وولفوتیز، فرانسیس فوکویاما، ریچارد پرل، داگلاس فیث و . . . ـ با انتقادهای خود نسبت به یک «جامعه رفاهی بزرگ» مبانی ایدئولوژیکی و فکری گردش به راست نوین را در سیاست‌های اجتماعی ـ داخلی و بین‌المللی دولت آمریکا در دهه‌های هشتاد و نود سده‌ی بیستم مهیا ساختند .

مقام و موقعیت نو محافظه‌کاران در درون طبقه و هیئت حاکمه آمریکا :

 بدون تردید اشغال نظامی عراق و پی‌آمدهای آن نشان داد که نو محافظه‌گرائی و رژیم بوش نه تنها در هم تنیده‌اند بلکه نو محافظه‌کاران در سیاست‌های به‌ويژه خارجی آمریکا، دست بالا را دارند. اما باید گفت که نو محافظه‌کاران منافع فقط یک جناح از کلان سرمایه‌داری حاکم در آمریکا را نمایندگی می‌کنند. بررسی رشد و توسعه‌ی کلان سرمایه‌داری انحصاری عمدتا مالی در تاریخ دویست و سی‌ویک ساله‌ی آمریکا (۲۰۰۷ ـ ۱۷۷۶) نشان می‌دهد که نو محافظه‌کاران با این که در صحنه سیاسی آمریکای کنونی در حاکمیت قرار دارند و سیاست خارجی آمریکا را تنظیم و پیاده می‌سازند، ولی آن‌ها فقط نمایندگان یکی از چهار جناح اصلی کلان سرمایه‌داری آمریکا را تشکیل می‌دهند. به موازات نو محافظه‌گرائی باید از سه نظرگاه و یا انگاشت (Concept) دیگر در میان نمایندگان متعلق به جناح‌های مختلف کلان سرمایه‌داری نام بُرد که در سیاست‌های به ویژه خارجی آمریکا، نقش داشته‌اند: این سه نظرگاه عبارتند از:

یک ـ رئالیست‌ها («واقع‌گرایان») محافظه‌کار: «واقع گرایان» معتقد به وجود قدرت‌های خارجی و مقولاتی چون «حوزه‌ی نفوذ» و «توازن قوا» و «منافع ملی» در صحنه جهانی و امور بین‌المللی هستند. هنری کیسنجر (مشاور امنیت ملی و وزیر امورخارجه ریچارد نیکسون، رئیس جمهور آمریکا در سال‌های ۱۹۷۴ – ۱۹۶۹ و وزیر امور خارجه جرالد فورد در سال‌های ۱۹۷۶ – ۱۹۷۴) نماینده اصلی این نظرگاه و خط سیاسی است. طرفداران این خط در عین قبول وجود قدرت‌های بزرگ در دوران «جنگ سرد» و همکاری با آن‌ها در چهارچوب «دتانت» (شناسائی «واقع‌گرایانه» این امر که اروپای شرقی حوزه نفوذ ابر قدرت شوروی است به شرط این که شوروی نیز «واقع‌گرایانه» بپذیرد که آمریکای لاتین «حیاط خلوت» آمریکاست) در ضمن رئالیست‌ها بر آن هستند که هم آمریکا (سر کرده‌ی «بلوک غرب») و هم شوروی (سرکرده‌ی «بلوک شرق») در مناطق مختلف جهان به طور «واقع‌بینانه» دارای «منافع و منویات شروع» هستند که هر دو طرف باید به آن‌ها احترام بگذارند. این اسلوب رئالیست‌ها در عین «احترام» به منافع دیگر رژیم‌های مقتدر، با استقرار تحکیم رژیم‌های فاسد و مستبد در کشورهای مختلف جهان کوچک‌ترین توجهی به خواسته‌های دموکراتیک و ملی آن کشورها نداشته و ندارند. در شرایط کنونی نیز، هنری کیسینجر که پدر معنوی رئالیست‌هاست، بر آن است که آمریکا و چین دارای منافع مشروع ملی در مناطق مختلف جهان به ویژه در آفریقا و آسیای شرقی هستند و باید براساس قوانین «واقع‌گرایانه» «توازن قوا» و «حوزه‌ی نفوذ» به منافع همدیگر «احترام» بگذارند. دو ـ «انترناسیونالیست‌های لیبرال»: انگاشت و یا نظرگاه سوم را انترناسیونالیست‌های لیبرال نمایندگی می‌کنند. بدون تردید پدر معنوی این نظرگاه زبیگنیو بریژینسکی، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، در سال‌های ۱۹۸۰ ـ ۱۹۷۶ است. انترناسیونالیست‌ها که نماینده جناح کلان سرمایه‌داری معروف به

Eastern Establishmentاستقرار شرق») آمریکا هستند، عمدتا کنترل حزب دموکرات آمریکا را در دست دارند. انترناسیونالیست‌های لیبرال برخلاف رئالیست‌های محافظه‌کار که نماینده جناح کلان سرمایه‌داری معروف به Western Financial Institution (نهادهای مالی غرب) آمریکا هستند، روی مقولات و مفاهیمی چون «توازن قوا»، «حوزه نفوذ» و «دتانت» در سیاست خارجی آمریکا تأکید نمی‌ورزند. آنان خواستار یک نظم بین‌المللی مبتنی بر «حقوق بشر» و نهادهای حقوقی و سازمان‌های بین‌المللی بوده و گسترش و رعایت «حقوق بشر» را در سیاست خارجی آمریکا مدنظر دارند. انترناسیونالیست‌ها برخلاف نو محافظه‌کاران که به گزینه‌ی جنگ و «تغییر رژیم» و اشغال نظامی کشورهای «گردنکش» اهمیت والائی قائلند، پیوسته گزینه‌ی مذاکرات و سیاست‌های «چند جانبه‌گری» را در سیاست خارجی آمریکا تبلیغ کرده و ترویج می‌دهند. یکی دیگر از معروف‌ترین انترناسیونالیست‌های لیبرال که در بعضی محافل مارکسیستی از آن‌ها به عنوان «امپریالیست‌های حقوق بشری» نام می‌برند، لی همیلتن نماینده سابق کنگره آمریکا و مدیر فعلی فکر انبار «مرکز مطالعات بین‌المللی ویلسون» است. در آغاز سال ۲۰۰۶ همیلتن همراه با جیمز بیکر وزیر امور خارجه آمریکا در زمان ریاست جمهوری جورج بوش (پدر) در سال‌های ۱۹۹۰ ـ ۱۹۸۶، بعد از تشکیل یک گروه ده نفری و مطالبه و بررسی اوضاع عراق گزارشی را تهیه کرده و به کنگره آمریکا فرستادند. این گزارش که نظرگاه انترناسیونالیست‌های لیبرال را در مورد حل مسائل خاورمیانه (عراق و فلسطین و . . .) منعکس می‌کند، اعلام می‌کند که:

۱ـ هیچ فرمول «معجزه آسایی» برای حل مشکلات عراق و خاورمیانه وجود ندارد، اما با وجود این می‌توان اقداماتی کرد که موجب بهبود وضعیت بشود و «منافع آمریکا» حفاظت گردد.

۲ـ در صدر مسائل خاورمیانه، بحران روابط خصمانه میان اعراب و اسرائیل قرار دارد. و «هیچ راه‌حل نظامی» برای مشکل اعراب و اسرائیل وجود ندارد.

۳ـ از آن جا که وضعیت کنونی عراق با تصمیمات و دخالت‌های دولت آمریکا آغاز شده و از آن جا که تمام مسائل خاورمیانه به هم پیوسته‌اند پس نمی‌توان برای مسائل عراق بدون حل دیگر بحران‌های خاورمیانه، فرمولی را انتخاب کرد. پس آمریکا با توجه به «منافع ملی» و «ملاحظات اخلاقی» آن چه را در توان دارد به کار گیرد تا به وضعیت کنونی و هرج و مرج در عراق و تشدید بحران‌ها در دیگر نقاط خاورمیانه پایان داده شود.

۴ـ ضرورت «آشتی ملی» میان نه تنها شیعه و سنی، بلکه بین اعراب و ترکمن‌ها توصیه شده و ضرورت همکاری کشورهای منطقه از جمله عربستان سعودی ترکیه، ایران، سوریه و . . . تأکید می‌شود. در ضمن توصیه می‌شود که مذاکره نه تنها با ایران و سوریه بلکه با گروه‌های شورشگر برای پذیرش صلح و آشتی به مورد اجرا گذاشته شود.

بررسی جزئیات گزارش بیکر ـ همیلتن و دیگر اسناد متعلق به جناح انترناسیونالیست‌های لیبرال نشان می‌دهد که کلان سرمایه‌داری متعلق به این نظرگاه در حال حاضر قوی‌ترین رقیب نو محافظه‌کاران حاکم در کاخ سفید می‌باشد ـ در این رقابت درون طبقه‌ای، انترناسیونالیست‌های لیبرال که در انتخابات اکتبر ۲۰۰۶ کنگره آمریکا را از دست طرفداران نئوکان‌ها خارج ساخته و هم اکنون خود را برای تسخیر کاخ سفید و ریاست جمهوری آمریکا در اکتبر سال ۲۰۰۸ آماده می‌کنند، تنها نیستند. در شش سال‌ونیم گذشته (۲۰۰۷ – ۲۰۰۰) انترناسیونالیست‌ها در رقابت‌های خود با نئوکان‌ها، از حمایت و همکاری پیروان و فعالین نظرگاه چهارم (ناسیونالیست‌های جکسونی) برخوردار بودند. سوم ـ «ناسیونالیست‌های جسکونی‌گرا»: انگاشت و نظرگاه چهارم را «جکسونی‌ها» تشکیل می‌دهند. عنوان «جکسونی‌ها» اشاره دارد به هفتمین رئیس جمهوری ایالات متحده اندرو جکسون (۱۸۴۵ – ۱۷۶۸). جکسون و بعدها طرفداران او که مدت‌ها به نام «دموکرات‌های جکسونی» در جامعه آمریکا معروف گشتند، سال‌ها در حاکمیت سیاسی آمریکا دست بالا را داشتند. آن‌ها بعد از جنگ داخلی در آمریکا (۱۸۶۵ – ۱۸۶۱) به نقش و مقام برده‌داران و فئودال‌ها در حاکمیت آمریکا پایان بخشیده و تسلط طبقه بورژوازی را در جامعه و دولت آمریکا تحقق بخشیدند. ناسیونالیست‌های جکسونی‌گرا نگاه خود را تنها معطوف به امنیت و منافع ملی ایالات متحده ساخته و به شدت با ورود و مداخله آمریکا در جنگ‌های بین‌المللی اول و دوم مخالفت کردند. جکسونی‌ها مقام و موقعیت خود را بعد از ظهور و رشد آمریکا به عنوان یک نیروی امپریالیستی نو برخاسته در درون طبقه حاکمه آمریکا از دست دادند. در حال حاضر ناسیونالیست‌های جکسونی‌گرا مثل گذشته با ابراز تردید نسبت به نظامی‌گری‌های آمریکا در نقاط دوردست جهان و سیاست چند جانبه‌گرائی، گرایش خود را به بومی‌گرائی (Nativism) و ضدیت با سیاست‌های اداره‌ی مهاجرت و تبلیغ رسمی ساختن زبان انگلیسی به عنوان زبان رسمی در آمریکا به نمایش می‌گذارند. جسکونی‌ها که عموما توسط رقبای خود به «انزواطلبی» و «گوشه‌گیری» و داشتن نظرگاه‌های تنگ ناسیونالیستی متهم می‌شوند، در اواخر ماه ژوئن ۲۰۰۷ در اتحاد با انترناسیونالیست‌های لیبرال در کنگره آمریکا، لایحه معروف «اصلاحات امور مهاجرت» را رد کرده و با عدم تصویب آن مهم‌ترین شکست سیاسی را بر پیکر رژیم بوش که آرشیتکت آن لایحه محسوب می‌شد، وارد ساختند. احتمال دارد که «ناسیونالیست‌های جکسونی‌گرا» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در اکتبر ۲۰۰۷ به عنوان متحدین نزدیک انترناسیونالیست‌های لیبرال علیه قدرقدرتی نو محافظه‌کاران عمل کنند. شایان ذکر است که در این رقابت‌های درون طبقاتی نو محافظه‌کاران نیز از حمایت رئالیست‌های محافظه‌کار برخوردارند. به نظر نگارنده جنگ عراق و اشغال آن کشور در چهار سال‌ونیم از پیوند میان نو محافظه‌کاران و رئالیست‌های محافظه‌کار شکل گرفت که هر یک از موضع خود به ضرورت «تغییر رژیم» در عراق دلبسته و خواهان ایجاد و استقرار هژمونی نفتی در آن کشور بودند.

از منظر تبارشناسی و کالبدشکافی، «رئالیست‌های محافظه‌کار» اندیشه‌های خود را از هانز مورگانتا و هنری کیسینجر، «انترناسیونالیست‌های لیبرال» از اندرو جکسون و پاتریک بوکنان (نویسنده و ویراستار سخنرانی‌های رانلد ریگان رئیس جمهوری آمریکا در سال‌های ۱۹۸۸ ـ ۱۹۸۰) به عاریت گرفته و بعدا با ویژگی‌ها و تحولات جهان کنونی تلفیق داده‌اند که منافع طبقاتی جناح‌های کلان سرمایه‌داری را در جهان و آمریکای معاصر تأمین و توسعه دهنده در این راستا، بدون تردید لئو اشتراوس، هنری جافا، الن بلوم و آلبرت وولتر پدران معنوی و رهبران ایدئولوژیکی نو محافظه‌کاران حاکم هستند.  


«ادامه دارد»

منبع : شهرگان

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 12:50 | Sun 19 Aug 2007

 برای دفاع از مسلمانان لزومی به مسلمان بودن نیست . برای دفاع از فلسطینی لزومی به عرب بودن نیست . برای دفاع از حق دگراندیشی همجنس گرا میتوان دگراندیشِ دگرجنسگرا بود . سینه چاک کردن برای حقوق فردی ، قومی و یا یک جناح سیاسی ، حقی است مسلم . ولی کسانیکه در رابطه ای با ناخودی ها سکوت اختیار می کنند ، نمی توانند خود را پیرو « نظام دموکراتیک ملتزم به حقوق بشر » جا بزنند . حقوق بشر و تلاش برای احترام به آن و مبارزه علیه نقضش ، مسألۀ بسیار جدی است . لطفاً از هل دادنش به داخل مرز های خودی و ناخودی پرهیز کنیم ...

ک . ک .

بسم‌الحق
با نام آزادی، آگاهی و عدالت   ...


هوایِ گُر گرفتۀ تابستان
۱۳۶۷ وقتی به کوچه پس کوچه‌های شرق و غرب و شمال و جنوب تهران و بسياری از شهرها و روستاهای کشورمان سرک کشيد و با خود نگرانی و دلشورۀ از يک فاجعۀ بسيار تلخ و دردناک را به بسياری از خانه‌ها و خانواده‌ها برد، اوّل کسی باور نمی‌کرد، به راستی باور آن مشکل بود، مگر امکان دارد با يک «فرمان» هزاران زندانی اسير را که دورانِ محکوميتِ غيرقانونی خود را می گذرانند اعدام کرد؟ واقعه در حالِ شدن بود چاره‌ای جز پذيرش واقعيت نبود، در کوچه‌های تنگ و تاريک روستاها و شهرها، زنان و مردان و کودکان از ترسِ گزمه و عسس و همسايه‌ها و عابرينِ «مقلد» که به فتوای «آقا» بايد رفت و آمد و گفتگوهای اهالی محل را زير نظر داشته باشند و گزارش کنند تنها نگاه بود و سکوت. فقط وقتی تاريکی بر همه جا گسترده می‌شد، خانوادۀ قربانيان فرصت می‌يافتند تا از سرنوشتِ عزيزانِ جويا و باخبر شوند، نه دادی و نه فريادی، تنها اشکی و آهی ...

 کِی ؟ کجا ؟  کسی نمی‌دانست ، غسلی و کفنی و گوری؟

 سؤالهای ممنوعه !

 ختمی ، يادبودی مراسمی ، هرگز !

 و چنين بود که در ميان سکوت و بهت و حيرتِ خانوادۀ قربانيان، سالها سپری گرديد . بعدها افشا شد ، بهترين فرزندانِ وطن در يک جنايت ضدبشری تنها و تنها به جرم « نه گفتن » به حاکمانِ ظالم و دفاع از آزادی و عدالت به مرگ محکوم شده‌اند .
چه اتفاقی افتاده بود ؟ باور کردنی نبود و نيست، کمتر کسی می‌پذيرفت عظمتِ حادثه را، ولی فاجعه آن قدر بزرگ و بزرگ است که کمتر خانواده‌ای داغِ آن بر دل و جانش ننشسته است.

 سؤال اساسی اين است ، مردمی که بيش از هزار سال بر مظلوميت حسين و يارانش گريسته‌اند و بر يزيد و يزيديان لعنت می‌فرستند چگونه است که در مورد کشتار تابستان ۶۷ سکوت کرده‌اند، از عمق فاجعه بی‌خبرند ؟ يا از اينکه هنوز آمران و عاملان جنايت در رأس کارند جرئت اعتراض ندارند ؟ سکوت تا کی می‌تواند ادامه داشته باشد؟ و آيا همين سکوت حاکمان را در ظلم و جنايت جری‌تر نمی‌کند؟ مگر بيش از هزار سال در گوش ما نخواندند که :

 «هر روز عاشورا و هر زمينی کربلاست (۱)». و حسين (ع) و يارانش با شمشير به جنگ حاکمانِ ظالم رفتند و بخاطر حق و داد و آزادی جنگيدند و جان باختند و خانواده‌ آنها از سوی حکومت دچار مشکلات بسيار شدند و مقاومت کردند تا به درازای تاريخ جنگ عليه حکومت‌های ظلم و جور ادامه يابد. مگر در فاجعة تابستان سالِ ۶۷ حادثه‌ای بدتر و فجيع‌تر اتفاق نيافتاد. مگر حاکمان جور به جان هزاران زن و مرد اسير (۲) نيافتادند و آنها را از دم تيغ نگذراندند؟

حال طبيعی است اين سؤال بايد در ذهن همه آنها که مدعی عشقِ به حسين هستند جا بيافتد که امام چرا جنگيد با چه حکومتی جنگيد و با چه هدفی خود و يارانش را فدا کرد؟ من به عنوانِ کسی که ادعای پيروی از راهِ حسين را دارد و به مکتب او عشق می‌ورزد، وقتی به آنچه در پای منابر و جلساتِ گفتگو از همين آقايان که امروز حکومت را در دست دارند و خود را چون يزيد «اميرالمؤمنين» می‌دانند شنيدم و يا در کتابها پيرامونِ حادثه عاشورا خواندم، بين دو حادثه يعنی آنچه در سال ۶۱ هجری و تابستان سال ۱۳۶۷ در زندانهای ايران اتفاق افتاد به مقايسه می‌نشينم سوای شخصيت امام‌حسين و ياران و نزديکانش که معتقدم بسيار بالا و والا بوده، به اين نتيجه می‌رسم آنچه در سال ۶۷ اتفاق افتاد بسيار خشن‌تر، بی‌رحمانه‌تر، و ظالمانه‌تر بود ...

 وقتی حقايق بهتر و بيشتر روشن گردد و اکثريتِ مردم که بدلايل مختلف هنوز متأسفانه به عمق فاجعه تابستان ۶۷ پی نبرده‌اند آگاه شوند که چه بر سرِ هزاران مرد و زن زندانی و خانواده‌های آنان از سوی حکومتی که خود را «حکومت اسلامی» نام نهاده‌ آمده است، آن وقت بهتر به معنی اين گفته که هر روز عاشورا و هر زمين کربلاست پی خواهند برد. پی خواهند برد که در هر زمان می‌تواند يزيدی باشد و حسينی . پی خواهند برد که حسين در برابر يزيد قيام نکرد تا پيروانش به مظلوميت او بگريند و بر سر و سينه زنند بدون آنکه به هدفِ حسين که قيام عليه ظلم و ظالم بود عمل نمايند . او عليه يزيديان شوريد تا به پيروانش بياموزد که کاری حسينی کردن وظيفة آنهاست. اين گفتة دکتر شريعتی را هرگز فراموش نکنيم که :

 «آنها که رفتند کاری حسينی کردند، آنها که ماندند بايد کاری زينبی (افشاگری) کنند وگرنه يزيدی‌اند» .
اين روزها که
۱۹ سال از فاجعة کشتار هزاران اسير مجاهد و مبارز می‌‌گذرد بايد نه تنها آمران و عاملان بلکه همه آنها که با سکوت خود در حقيقت صحه بر اين عمل نهادند پاسخگو باشند. مگر در زيارت عاشورا نيامده است :

«لعنت بر آنها که به شما ظلم کردند، لعنت بر آنها که شما را کشتند، لعنت بر آنها که برای قاتلان شما کار تدارکاتی انجام دادند، و لعنت بر آنها که داستان شما را شنيدند و سکوت کردند و راضی به اين کار شدند. (۳)»
و امروز چه کسی نمی‌داند آمرين و عاملين کشتار تابستان
۶۷ همان کسانی هستند که جمعی از آنها امروز بر مسند وزارت و قضا تکيه زده‌اند و جمعی با توجيحات يزيدگونه به خيال خود لباسِ جلادی از تن به در کرده و به کسوتِ اصلاح‌طلبی در‌آمده‌اند، امّا اين جماعت بدانند و مطمئن باشند روزی مشتِ آنها باز خواهد شد و در دادگاهِ رسيدگی‌کننده به جنايت آنها بايد پاسخگو باشند.
حدودِ
۱۴۰۰ سال از واقعة کربلا می‌گذرد و حسين عليه‌السلام و يارانش بعنوان اسوه‌های مبارزه با ظلم و ظالم مورد احترام هر مسلمان و شيعه و انسان آزاده و حقيقت‌جو می‌باشند. امروز هر کسی از حسين‌های زمانش سخن نگويد و از مظلوميت دختران و پدران و برادران و پسران و شوهران همه آنها که جان بر سر آزادی و عدالت نهادند دفاع نکند و با قاتلين آنها همکاری و دوستی نمايد از طايفة يزيديان است.
در پايان شعری را که با بهره‌گيری از سرودة هوشنگ ابتهاج سالها پيش گفته‌ام به همۀ آنها که کس يا کسان خود را در دهه
۶۰ و تابستان ۶۷ از دست داده‌اند تقديم می‌کنم .

شکوه عشق

" در اين سرای بی‌ کسی ، کسی به در نمی زند
به دشـتِ پـرمـلالِ ما پرنـده پـر نمـی‌زنـد "
اگر تو خامشی و من ، سکوت پيشه کرده‌ام
در اين شب سيه کسی ، گَپ از سحر نمی ‌زند
يکی صدای آشنا، ز مرگِ سرخ لاله‌ها
به کوچه ‌سارهای شب ، غمان به سر نمی ‌زند
به مادرانِ بی‌نوا، کسی به خاطر خدا
ز بيم گزمه و عسس ، شبانه سر نمی ‌زند
* * *
اگر ز عشق دم زنی ، به کهکشان قدم زنی
به نقطه‌ای رسی در آن ، عقاب پر نمی‌ زند
در اين زمانِ پرخطر، شکوه عشق را نگر
کنار تپه هم يکی، دم از خطر نمی ‌زند
صلا دهيد عاشقان، که از نيايش و فغان
ز چوب خشک و بی‌ثمر، شکوفه بر نمی ‌زند
اگر به بند
 آتش و به شهر گنجِ بی‌کران
درونِ بند می‌شود، رهِ سفر نمی ‌زند
به خود بيا، به خود بيا، به بيکران رهی گشا
وگرنه بی ‌تلاش ما، کسی به در نمی ‌زند

دکتر محمد ملکی

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 22:17 | Thu 16 Aug 2007

شوونیسم شیعی و فاشیسم فارسی ...

اهداف یا وسایل ؟

 

اهریمنان حاکم بر ایران که با فرا رسیدن هر چهارشنبه سوری امید داشتن حق زندگی انسانی آوارگان افغان را آتش میزنند، هر سال نو را با تهدید جدید اخراج آنان از ایران آغاز میکنند. آخوند های تیکه دار جنت بر سفره های خالی این ساکنان جهنم تصاویرهفت سگ و هشت سمبول وحشت جهادی را میچینند تا پایان هیچ سالی مژده ی بدر شدن نحوست حاکمیت قرون وسطایی دینی را از فضای زندگی آنان نداشته باشد. آنها به این هم بسنده نکرده، در آغاز هر سال تعلیمی چشمان ماتم آشنای کودکان این آواره گان را نیز با رد ثبت نام آنان درمدارس اشک آلود میکنند.   چماقداران حاکم در ایران که حتی مفاد اعلامیه ی کذایی حقوق بشر را با ساطور شریعت ضد بشری از فرهنگ سرمایداری قطع میکند، نه تنها با تأمین آموزش رایگان کودکان بیگانه و مخالف اند، بلکه ضمن نقض شرعی همه حقوق انسانی، حق کار شرافتمندانه را نیز از نان آوران همین کودکان میگیرند تا پرداخت شهریه های سنگین مدارس(مکاتب) و در نتیجه ادامه ی آموزش آنان ناممکن گردد.

  من عجالتأ بخاطر ارائه ی مؤجز گفتنی های ضروری تر به شرایط غیر انسانی زنده گی، کارهای شاق و حقیر با کمترین مزد، بدون لوازم و تدابیر ایمنی، فاقد بیمه ی صحی، بیمه ی حوادث و حقوق ایام بیکاری و بازنشسته گی این پرولتاریای متولد افغانستان و به مشکلات بیشمار دیگر آنان نمی پردازم . از مصئونیت های اجتماعی که بجز طفیلی های روحانی ـ سرمایدار حاکم، اعیان، انصار و آقازاده گان فاسد و دزد شان، برای توده های کارگر ایران خبری نیست، چه رسد به  یک هم وطن بی پناه ما. مفاهیمی مانند آزادی های سیاسی و اجتماعی نیز بمدد قانون جنگل جاری در بیداد گاه ها و کشتار گاه های رنگارنگ آخوندی به اساطیر و افسانه های تاریخی پیوسته و چنین انتظاری از آنان امری واهی میباشد. در ایرانی که هر وجب زمینش را برای توده های مردم آن کربلا و هر روز آن را عاشورا ساخته اند، معلوم است که شکنجه گران و جلادان یزید تباری چون خلخالی ها، لاجوردی ها، شاهرودی ها وغیره، برسر متهم یا زندانی تیره روز افتاده بدست این نمادهای وحشت چه آورده اند. بنابران وضعیت زنده گی در مسلخ اردوگاه های سنگ سفید، تل سیاه، عسکر آباد ورامین، وزارت کشور و غیره، طبیعتأ نمونه های معاصر اردوگاه های آلمان نازی بوده، از کشتار گاه های صحرایی و کانتینری آخوند ها چنان توحش ضد بشری ثبت تارخ شده است که بوسیله ی آن سیاهی هولوکاست از روی ادولف هتلر هم ذات شان پاک میشود.

درین مختصربه چگونگی گروگان گرفته شدن ملت بزرگ، با فرهنگ و برادر ایران توسط مشتی از جلادان رهزن و بی هویت صادر شده از خارج، پی آمدهای فاجعه بار نحوست انقلاب اسلامی و وضعیت اسفناک و درد انگیز آوارگان افغان مقیم این جهنم واقعی پرداخته شده است. مسلمأ این حد لازم بررسی موضوع تابع ظرفیت نوشته ای با همین اختصار بوده و حد ممکن بحث نمیباشد.

آوارگی بی سرانجام تبعیدیان معاصر

مهاجرت که با ترک غم انگیز یار و دیار، وطنداران و دوستان، حتی بعضأ با ترک خانواده ها آغاز میشود، چه بعنوان مجازات وحشتناک تبعید، چه بشکل پناهندگی و یا هم آواره گی های ظاهرأ داوطلبانه ی کنونی، سرنوشتی است سخت غم انگیز که عملأ بمعنی سال ها سرگردانی بی هدف در مکان های نامأنوس و فاقد حداقل احساس آرامش در وطن بودن میباشد. با آنهم مهاجرت انسان ها عمری تقریبأ به درازای تاریخ جامعه ی بشری دارد. عوامل طبیعی و اجتماعی گوناگونی این مهاجرت ها شامل نا بسامانی های محیط طبیعی، دگرگونی ها و حوادث آن، جنگ ها، دشمنی ها، مشکلات سیاسی، پیداکردن کار، رسیدن به زنده گی بهتر وغیره میباشد.

به همین سبب است که به گواهی متونی به قدمت 3500 سال، در تمدن های نخستین خاور میانه به پناهنده گی نیز اشاره داشته اند و هیت ها، بابلی ها، آسوری ها ومصریان قدیم پناهندگی را برسمیت می شناختند.  

اگر چه مهاجرت های بشری اغلبأ تسهیل کننده ی داد و گرفت فرهنگ، عادات، رسوم، آئین ها و نگرش های انسان ها بوده و باعث تکامل فرهنگی آنان شده است، ولی با آنهم این تازه واردانی که درهیچ محیط جدید اجتماعی کسی آنانرا خوش آمد نمیگوید، خود را درمحیط جدید غربت موجودی منفور احساس کرده حاشیه نشینی میگزینند.

  آنان علاوه بر تحمل تزلزل، بی ثباتی و نو آموزی زندگی نا متعارف، محرومیت ها و مشکلات اقتصادی، فرهنگی و ناگذیری اشتغال بکارهای شاق اغلب متفاوت و غیرعادی، مصایب اجتماعی هراس انگیزتری مانند قتل عام ها و تبعید دو باره را نیز تجربه را کرده اند.

 مهاجرت های بزرگ دره ی نیل، بین النهرین و شرق میانه، مهاجرت آریایی ها از مناطق آسیای مرکزی بجانب نیم قاره ی هند و اروپا، آواره شدن یهودیان توسط آسوری ها در سال 790 ق.م.، مهاجرت های وسیع از آسیا و اروپا بجانب امریکا و آسترالیا، اخراج یهودیان از هسپانیه در قرن پانزدهم، اخراج هوگنوت های پروتستانت در سال 1685 از فرانسه و اخراج یهودیان از آلمان، اسپانیا و اطریش در قرون 15 و17، مهاجرت 6 میلیون آلمانی به امریکا در قرن 19  و مهاجرت های یک قرن اخیر مانند مهاجرت 1.5 میلیون نفر از مخالفین دولت روس پس از انقلاب اکتوبر و در جریان جنگ های داخلی 1917ـ1921، آواره شدن یک میلیون از ارامنه ی ترکیه در سال های 1915ـ 1923، مهاجرت صد هزار هسپانیوی به فرانسه درسال 1934ـ 1939، مهاجرت شدن 18 میلیون نفر هندوستانی حین بوجود آمدن پاکستان در سال1947، آواره شدن میلیونها فلسطینی پس از جنگ و اشغال سرزمین شان در سال 1948، فرار دو میلیون نفر چینایی به تایوان و هانکانگ در سال 1949، مهاجرت صدها هزارنفر از کوریا بین سالهای 1950ـ 1953، از هنگری در انقلاب 1956، از کیوبا در انقلاب 1959، مهاجرت 3.7 میلیون نفر از آلمان شرق به آلمان غرب در سال های 1945ـ1961 پس از تقسیم آلمان، آواره شدن 8 تا 10 میلیون نفر هنگام تشکیل "بنگله دیش" در سال1971، مهاجرت جت ها و مسلمانان هندی، یونانیان، اهالی جزایر کارائیب، سیاهان آفریقا وآسیایی ها به انگلستان، هالند، فرانسه وغیره، که اینها همه حاوی درجات متفاوتی از ویژگی های فوق الذکر بوده است.

ضمن مهاجرت های قرن بیستم که محصول دوران حدت رقابتهای استعماری سرمایداری جهانی بود، بدنبال حوادث گوناگون سیاسی ربع اول همین قرن کلأ 100 میلیون نفر به مهاجرت اجباری تن دادند. در سال 1939 به تعداد 30 میلیون نفر ماوای خود را ترک کردند، در جریان جنگ دوم جهانی 40 میلیون غیر نظامی آواره شدند، از 1945 تا دهه ی 70 حدودأ 70 میلیون نفر مهاجرت کردند که میلیونها نفر ترک نیز در جمع آنان بودند. آواره شدن 35 میلیون افریقایی و 3.7 میلیون نفر یوگوسلاویایی به اثر مداخله، توطئه و جنگ تحمیلی پنتاگون و ناتو، مهاجرت کارگران مکزیکی و فلیپینی به امریکا، مهاجرت91 هزار نفر آلمانی، چینی و پولندی به هالند و به تعداد110250 نفر از هالندی به بیرون از این کشور در سال2005 برای دریافت کار که برخلاف جریان مهاجرتهای کتله وی اولیه، منشأ طبیعی نداشته و از دومنبع اجتماعی آب میخورد :

 یکی جنگ های استعماری ناشی از نیازهای ملیتاریستی سرمایداری جهانی در پروسه ی رقابت ذاتی آن و دیگری بزرگ شدن فاصله بین کشور های فقیر و غنی که وقوع آن هم بر بنیاد مالکیت استثماری وسایل تولید بنا یافته است. چه از مکیدن خون پرولتاریای جهانی تا چپاول هستی توده ها و ملیت های تحت ستم، همه محصول ناگزیر موجودیت بهره کشی ظالمانه ی مبتنی برمالکیت سرمایداری میباشد.

 اما پروسه ی مهاجر سازی های طراحی شده ی معاصر و حق پناهندگی مکمل و تسریع کننده ی آن بمدد ایجاد کانون های داغ تشنج و بحران منتج به جابجایی فاجعه بار نیروهای کار و فرار مغز ها میشود. با آنکه این امر برای کشورهای آماج هجوم استعماری هلاکتبار است، برای انحصارات سرمایداری دست آوردی ایده آل و سودآور میباشد. مثلأ در حالی که بصورت متوسط روزانه 15 نفر با مدارک کارشناسی یا لیسانس از ایران خارج میشوند و این کشور با  %25 فرار مغزها، از این بابت در صدر کشورهای جهان قرار دارد، طبق برآورد های سر انگشتی آخوندی، فرار چهار میلیون نفر از کشور تا سال 2000  سه و نیم میلیارد دلار خساره را برای ایران در بر داشته است. این امکان رشد اجتماعی ـ اقتصادی کشور های فقیرنه تنها توسط کشور های صنعتی برایگان گرفته میشوند بلکه مثلأ سالانه 500000 مهاجری که وارد اروپا میشوند هریک از 1600ـ 20000 یورو می پردازند، یعنی 2 ـ 5 میلیارد یورو از این مدرک به جیب قاچاقچیان میریزد که صرف نظر از سهیم بودن مقامات دولتی درین قاچاق انسان، برای اقتصاد این جوامع هم عاید بدی نیست. درحالی که به اساس گذارش سی. آی. ای. این رقم برای سراسر جهان به 12 میلیارد دالر بالغ میشود.

ازجانب دیگر سرنوشت نیروی کار ارزانی که ازین معبر مهاجرت نموده و به آغوش سرمایداری جهانی پناه میبرد مسلمأ برده داری قرون وسطی را تداعی میکند. سرمایداری کشورهای پناه دهنده این برده های جدید را نه تنها استثمار می کنند بلکه بمثابه آله ی فشار، سرکوب و به بردگی کشیدن

هرچه بیشتر پرولتاریای خودی بکار میبرند. علاوتأ آنانرا علت العلل همه مشکلات، بحرانات، تناقضات و گندیده گی درونی مناسبات اجتماعی خویش جلوه میدهند. توجیه گرانی سرسام آور قیمت ها، بوروکراسی وحشت آور، مالیات مستقیم و غیرمستقیم کمر شکن، بیکاری های ممتد، جرایم و تخلفات، بازپس گیری حقوق، آزادی ها، مصئونیت ها و امتیازاتی که کارگران و توده های مردم این کشور ها در طول صد ها سال مبارزات خونباری بدست آورده بودند و خلاصه صد ها کثافت دیگر رژیم های حاکم به دامن پناهندگان و مهاجرین پاک میشود. حتی سؤ استفاده ها و تحمیل بهره کشی جنسی نیز از همین مرداب، عطش جنسی و سود جویی سرمایداری را فرو می نشاند.

ضمنأ از موجودیت پناهنده گان همانند بمبگذاری ها و شگرد های طراحی شده ی تروریستی دیگر، غرض بسیج و کشانیدن مردم به پروسه های انتخابات نمایشی زیرعنوان دفاع از "منافع و مصالح ملی" نیز استفاده میکنند.

  از اینجاست که دول سرمایداری این دکترین استعماری را با کنوانسیون 28 ژوئیه 1951 ژنو و موافقتنامه های همانندی سیمای به اصطلاح انسانی دادند.

ولی مالکیت سرمایداری بر تولید که درطول موجودیت جنایتبار خود طی هر بحران دوره یی ذاتی اش بجای توزیع عادلانه و یا استفاده ی انسانی از محصولات تولیدی، این کالاها را به آتش کشیده است، بسیار باسهولت میتواند پناهنده گان و کارگران مهاجر اضافه از نیازش را نیز دوباره به همان آتشی پرت کنند که از آن فرار نموده اند و یا خود آتش بزنند.

چون با سرازیر شدن سیل غیر قابل کنترول نیروهای کار وهمچنان فراهم شدن ولو ناپایدار شرایط مساعدتر برای چپاول و غارتگری سرمایداری انحصاری  چه از طریق صدور سرمایه درعرصه های صنایع سبک و با تکنالوژی کهنه شده، چه با اشغالگری افسار گسییخته تر نظامی امکان آن بوجود آمده است که قسمت اعظم این نیروها را در کشور های خود شان ده ها بار شدید تر استثمار کنند. بنابرین کنوانسیون ژنو با قوانین جدید مانند قرارداد شینگن، مقاوله ی دوبلین، قرارداد  تایپه، قرارداد امستردام، پروتوکول نیویارک تعدیل و تکمیل گردید. ایجاد سپر دفاعی  مشترکی ازین قوانین جنگل بدور اروپا، کشیدن 1100 کیلومتر دیوار بین مرز مکزیک و امریکا و تعمیم اخراج وحشیانه ی پناهنده گان حتی از کشور هایی مانند ایران، نمونه ی تلاش های مذبوحانه ای غرض استفاده از همین وضعیت جدید است.     

مهاجرت ایرانیان :

البته در فهرست مؤجز فوق الذکر به شمه ای از غمنامه ی انسان های آواره اشاره شده است که قربانی نیروهای لاشعور طبیعت یا جبر طفیلی های بیدادگر و بی شعورتر جوامع بشری بوده اند.

مسلمأ درین میان توده های مردم محروم ایران نیز نه ساکنان بهشت و نه مجسمه های بی حرکت تاریخ بوده اند، بلکه در تلاطم پروسه ی مهاجرت های بی پایان ایرانیان نیز به درد انگیز ترین حوادثی بر می خوریم که غیر از ضمیر مرده ی مشتی مداح و مداری، جادوگر و کفن کش ولایت فقیه، وجدان هر انسان دیگری را تکان میدهد. ایرانیان مهاجر در قرون 18 و19 بیشتر در استانبول و بمبئی مقیم بودند که بعدأ مجاورین نجف، کربلا، سامره و کاظمین نیز به آن افزود شد.

اما تاریخ معاصر ایران گواه مهاجرت جمع بزرگی از مردم این کشور به خارج است. مهاجرت به قفقاز پس از قرارداد ترکمن چای، مهاجرت دوران انقلاب مشروطیت بین سال های1265ـ1285، مهاجرت آزادیخواهان بعد از به توپ بستن مجلس (پارلمان) توسط محمدعلی شاه در دوم سرطان 1287 (ژوئن 1908)، مهاجرت بهنگام جنگ جهانی اول و تشکیل دولت مؤقت مهاجرین درسال 1292ـ 1294 ش، مهاجرت نسل اول کمونیست ها به قفقار پس از شکست نهضت جنگل در سال های 1296 تا 1304 ش، تداوم مهاجرت و تبعید نسل دوم کمونیست ها توسط  رضا شاه در سال 1307 ـ 1320، مهاجرت فرقه دموکرات آذربایجان به شوروی پس از سرکوب سال های 1325ـ 1330، مهاجرت جبهه ملی، حزب توده و افراد مستقل بعد ازکودتای 28 اسد 1332 طی سال های 1332 تا 1357، مهاجرت حواریون خمینی پس از قیام 15 جوزای سال1342، مهاجرت مجاهدین خلق و چریک های فدائی خلق از سال 1349ـ1357، پناهنده شدن 153 نفر از بهمن 1357 تا قبل از سال 1360 و فرار969 نفر از ایران بدنبال سرکوب وحشیانه ی سال های 1360 تا 1364، هم چنان علاوه بر تعداد 150 هزار نفر پناهنده ی ایرانی که در طول سال 2001 توسط پلیس ترکیه گرفتار گردیدند، بین سال های 2000 ـ 2002 از حدود پنجاه هزار تقاضای پناهندگی ایرانیان، دو سوم آن جواب تائید گرفته اند .

دراثراین سیر صعودی رویش گسترده ی پناهندگی معاصر ایرانیان که همزاد با شکل گیری رژیم مزدور خمینی است، امروز از ترکیه، قطر، کویت، بحرین و امارات متحدعربی تا اروپا، امریکا، کانادا، آسترالیا و جاپان اقامتگاه بیشتر از چهار میلیون مهاجرین ایرانی میباشد.

  اگرچه قانونیت مفهوم حق پناهندگی که بعد از جنگ دوم جهانی پدید آمد، بیشتر از نیم قرن عمر دارد ولی با ولرم شدن جنگ سرد، همانند هر نوشته ی روی یخ دیگر، این هم ذوب شد و بعد از جریان کوتاهی در کدام کنج مغز منجمد سردمداران افسار گسیخته ی استعمار جهانی ته نشین گردید. فلهذا دو قلوی "کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان" و "کنوانسیون ژنو" که در سال 1951 تولد یافتند، با عمری کوتاه تر از نیم قرن در حالی مردند که سرمایداری جهانی دیگر از اینچنین تولدی سترون شده است.

براساس کنوانسیون1951 سازمان ملل :

 پناهنده به کسی اطلاق میشود که به علت ترس از آزار و شکنجه و به دلایل ناشی از کشمکش های نژادی، ملی، مذهبی، اعتقاد سیاسی ویا عضویت در یک سازمان اجتماعی خاص از کشور خود گریخته و نمی خواهد به آنجا باز گردد. در حالیکه برعکس پای درخواست پناهندگی آوارگان ایرانی که دقیقأ از جهنمی فرار کرده اند مینویسند که : کشور شما "امن و با ثبات" است !

 آری، از نظردول جنایت کار سرمایداری غرب زندگی در زیر سایه ی شوم لاشخواران حاکمیت ضد بشری دینی " امن " است، چون ثبات مورد نیاز"سیا" و پنتاگون را دارد. از اینجاست که بی پناهی حزن انگیز پناه جوی ایرانی تشدید میشود. ایرانی آواره ای که انتظار داغ واهی اش برای رسیدن به رویای زنده گی انسانی در بهشت سرمایه با دریافت جواب ادارات مربوط پناهنده گی سرد میشود، برای کسب امکان اقامت درین جهنم توده های مردم، ناگزیر به شرایط اندوه باری تن میدهد که از یک طرف پرداختن به آن در این مؤجز نمی گنجد و از جانب دیگر بهتر می پندارم که این قصه های هزار و یک شب را از زبان خود ایرانیان گرفتار در چنین سرنوشتی بشنویم. مثلأ قرار یکی ازین سری گزارشات وضعیت زنده گی ایرانیان مقیم جاپان را که بد ترین نمونه هم نیست طوری درمی یابیم  که 7 تا 10هزار پناهنده ی ایرانی در این کشور اکثرأ به کار های شاق اشتغال دارند و زنده گی تعدادی از آنان صرفأ با خلاف کاری تأمین میشود.

آوارگان افغان :

  سرزمین کنونی افغانستان که در گره گاه چندین تمدن بزرگ بشری مهد تمدن پربار آریایی بود، بنابر موقعیت جیوپولیتیک ویژه اش بمثابه گذرگاه قشون امپراطوری های اشغالگربفصل مشترک رقابت های استعماری آنان تبدیل شد. اما تهاجم وحشیانه ی تجاوزگران در کنارتحمیل فاجعه های مصیبت بار، ایجاد و رشد بیشتر یک سری ارزشهای انسانی را نیز درپی داشت. یکی ازین ارزش ها پناه دادن و حتی دفاع عیارانه از پناه گزینان بود که بیشتر اقوام مجاور و اماکن مقدسه  را به عنوان ملجأ انتخاب میکردند. مردم این سرزمین با اتکأ و باور بر همین اصل انسانی هر پناه جو و مهاجر نیازمند را بدون در نظرداشت ملیت، دین و اعتقادش با آغوش باز استقبال مینمودند. چنانچه پناه گزینی مبارزین هندی، مهاجرین عرب، یهودیان، سمرقندیان، آلمانی های ساکن آسیای میانه، تاجک ها وغیره مؤید این حقیقت اند. ولی اکثریت خود مردم ما مهاجرت را آنقدر نفرت انگیز و درتناقض با باورهای قبیلوی خویش می پنداشتند که هر شکلی از آنرا برابر با تبعید و اشد مجازات تلقی میکردند. معهذا به استثنای آسترالیا که در آنجا از اولین مهاجرین بودند و هندوستان که برای صدها سال خود را در آنجا همانند رسمیت زبان فارسی مسلط مییافتند، حتی دعوت آلمان ها برای اقامت و سهم گیری در اعمار مجدد آن کشور پس از جنگ دوم جهانی را نیز لبیک نگفتند.

 اما در آغاز دهه ی پنجاه که طومار نظام فرتوت سلطنتی در لفافه ی جمهوری قلابی پیچیده شد و مردم شهر و ده از فرط گرسنه گی و بیکاری راهی برای زنده ماندن می جستند، عده ای از آنان آخرین امکان دست داشته ی زنده گی را درحالی توشه ی راه رسیدن به بازاری برای فروش نیروی کار خویش می نموند که در ایران پروسه ی آماده سازی یک ژاندارم منطقوی سردمدار استعمار غرب بر بستر ریفورم های گسترده و بیسابقه ای در جریان بود.

اصلاحات ارضی و رشد سرمایداری وابسته اعم از خصوصی، مختلط و دولتی آن نظام پوسیده ی شاهی ایران را سرخاب و سفید آب خیره کننده ای میمالید. رژیم که وظیفه داشت رقابت های ولی نعمتان خود را نیز در منطقه ریکلام کند، مانع ورود این کارگران ارزان نمیشد. چنانچه نمونه ی تکرار این مضحکه را هم اکنون با تورید کارگران پاکستانی، چینایی وغیره در افغانستان میبینیم. چه این کمیدی در حالی نمایش داده می شود که میلیون ها کارگر بیکار داخلی حتی قدرت رفتن به بیرون از کشور را ندارند و تراژیدی مرگ کودکان و عزیزان گرسنه ی خود را بدون فیر تفنگ و راکت نظاره میکنند.

 ولی مهاجرت های گسترده ی پناهجویان افغان هنگامی که خرس های قطبی به غرض تحقق نقشه ی قلمرو امپراطوری تزاری، تدارکات و تعبیه های قبلی شان را به صاعقه های مرگبار کودتا های پی در پی 26 سرطان 1352 و 7 ثور 1357 تبدیل کردند، انگیزه ای غیر از کاریابی  داشت که خوشبختانه دامنگیر ایرانیان نشد. البته اوج بی سابقه ی تجاوزات حکام کرملین در ششم جدی سال 1358 با اشغال نظامی کشور ما توسط ارتش سرخ تکمیل شد که بدنبال آن تداوم پناهنده شدن مردم ما منتج به بیرون آمدن حدود پنج میلیون قربانی از کام آدمخوران روسی وعمال خود فروخته ی بومی آنان گردید. البته یقینأ مصایب آنها با عبور از مرزهای کشور پایان نمی یافت، بلکه با افتادن شان در چنگال رژیم های بیدادگر و عمال استعمار غرب صرفأ شکل مشکلات تغییر میکرد. حدود نیمی ازین آوارگان پس از رسیدن به قلمرو حکومت آخوندی ایران برخلاف هیاهوی حیله گرانه ی رژیم دال بر عدم رسمیت مرز بین سرزمین های مسلمین، در جایی که مرزی را نه دیدند فقط ذات و سرشت دولت های حاکم در هردو طرف مرز موجود دو کشور بود.

 وقتیکه دولت روس ناگزیر شد با تحمل شکست نظامی، افراد باقی مانده ی ارتش خود را به وضع الجیش فرا خواند، حتی پس از تشکیل دولت ائتلافی اسلامی (پرچمی ـ جهادی) نفیر ادامه ی جهاد باز هم از بلند گو های غربی، عربی و شرکای منطقوی آنان انعکاس می یافت و با چاشنی تداوم راکت پراگنی های مرگبار بر شهرهای بزرگ بویژه کابل، جنگ های خانه به خانه و کشته و مجروح شدن ده ها هزار انسان بیدفاع معنی یافته و عملی میگردید. درین جنگ های تنظیمی که با عدم رضائیت تنظیم های مشهدی از تنظیم های پشاوری چاق تر می شد حدود 65 هزار نفر غیر نظامی عمدتأ در شهر کابل کشته و مسموم شده، ده ها هزار نفر مجروح و مصدوم و صد ها هزار دیگر آواره شدند. بیشتر از  یک سوم این جنایات تحت امر مستقیم محی الدین نجفی زاده و محمود موسوی نمایندگان تروریسم دولتی آخوند های ایرانی در نواحی مختلف شهر کابل بوسیله ی تنظیم های اوپراتیفی ـ مذهبی مزدور شان عملی شد.

  در چنین وضعیت امریکایی ها و شرکای عرب و عجم شان که سوگوار عقیم شدن میلیارد ها دالر سرمایه گذاری روی ثمرات جهاد بودند، به سرهم بندی لشکری از وحوش با نام "طالب" پرداختند که در هزاران جنایت ضد بشری مانند دست بریدن ها، سر بریدن ها، سنگسار و تیرباران کردن ها، قتل عام ها، استخوان شکنی ها، تصفیه های قومی، استمرار سیاست زمین سوخته و چپاول هست و بود مردم بی دفاع ما، مفهوم "دموکراسی آمریکایی" را بازتاب میدادند. همچنان علاوه بر جابجا سازی های اجباری، تشدید مهاجرت های وسیع این دوره با وجودی که آخوند های ایرانی   بنابر مشترکات ذاتی با طالبان این آوارگان را هرگز بعنوان پناهنده نه پذیرفت، از درد انگیزترین دوره ی آواره گی هم میهنان ما میباشد. 

حکومت اخوندی ایران به استثنای مشتی اجیر اطلاعات و سپاه پاسداران بقیه را بصفت پناهنده به رسمیت نشناخته، آنان را مهاجر و یا صاف و ساده افاغنه ی مقیم ایران می نامیدند و برعلاوه آنان را با ذوالفقار خمینی به دو شق قانونی و غیرقانونی تقسیم میکردند. با آنکه به اثر مداخله ی اداره ی مربوط سازمان ملل متحد برای تعدادی از پناهندگان کارت های آبی رنگی که هیچ کدام نفع و یا نقصی را دربر نداشت توزیع شده بود، اما هیچ یک از ضوابط  پذیرفته شده ی جهانی و هیچگاهی در قبال شان مراعت نشده است. به آنان اعم از قانونی و یا غیرقانونی، کماکان به دیده ی مهاجرین جویای کار دیده شده و با بیرحمی تمام استثمار میشوند. این کارگران بجرم اینکه در افغانستان زاده شده اند، از بیمه ها و امتیازات یک کارگر ایرانی نیز محروم بوده به عوض تدابیر ایمنی کار و بیمه ی حوادث به انشأ الله توکل کرده، به جای استفاده از حق بیمه ی صحی باید پول پرداخته و از بیمه ی تقاعد بجز پس لگد یک آخوند انتظار دیگری ندارند.  

با به بنبست رسیدن پروژه ی طالبان، ازنهم سپتامبر2001 سناریوی صهیونیستی دیگری درکشور ما به جریان افتاده است. در آغاز پالان تعدادی از طالبان نوسازی شده و پس از غسل تعمید در لجن دموکراسی آمریکایی "طالب میانه رو" خوانده شدند و در همان مناصب دولتی خویش باقی ماندند تا شایسته سالاری آمریکایی را تمثیل کنند.  بقیه را که پاک شدن دندان های خون آلود خود را تحمل نمی توانستند بغرض تداوم خیمه شب بازی های مضحک، در موازات حاکمیت موجود در مثلث فشار "بن لادن ـ ملاعمرـ گلب الدین" جابجا ساختند و از آن برای توجیه تداوم موجودیت آدم کشان مسلح پنتاگون ـ ناتو در منطقه، تهدید نیروهای رقیب شمال و تروریستی خواندن هرنوع مقاومت و خیزش آزادی خواهانه ی مردم ما تا جایگزین کردن مجدد آنان در قدرت کار میگیرند. هم اکنون که قوای اشغالگر در کشور ما با مخرب ترین سلاح های کشتار وسیع  به نمایش قدرت مشغول اند در زیر سایه ی شوم آنان و شرکای جهادی شان هزاران گدا، ده ها هزار کارگر فقیر، صد ها هزار کارگر بیکار و میلیون ها گرسنه قربانی گرانی سرسام آور مایحتاج اولیه ی زندگی، ترویج عمدی فساد اداری، بیکار سازی های عمدی، نقض شرعی و آشکار حقوق بشر، آدم ربایی و سلاخی کودکان، سرقت و چپاولگری، تولید و قاچاق مواد مخدر، گسترش فحشا، قتلها و جنایات طراحی شده ی دیگر میباشند. در حینی که تحمیل این همه فجایع ضد بشری بر مردم ما را چاشنی "شکارآزاد" بمباردمان بیرحمانه ی هوایی و زندان های قرون وسطایی شخصی، ان.جی.او. یی و دولتی تقویت میکند و سراسر منطقه را نحوست طبیعی قدوم جلادان پنتاگون ـ ناتو فراگرفته است، این اظهارات مقامات بلند پایه ی دولت به اصطلاح ضد امریکایی ایران قابل دقت است:

  آقای احمد حسینی رئیس اداره اقامت اتباع خارجی وزارت داخله ایران در برج حمل 1383 پایان همان سال را به این دلیل پایان موجودیت افغان ها در ایران اعلام کرد که آنها دیگر پناهنده نیستند. چه آنان دیگر کشور آزاد و دولت منتخب خود را دارند. ایشان باز در سال 1385 اخطار فرمودند که در جریان همین سال از یک میلیون و نه صد و بیست هزار افغان مقیم ایران یک میلیون آنرا با خرج 170 میلیارد ریال پول ملل متحد و کارگیری از زور اخراج میکنیم.

بدون شک این اظهارات یک مقام بلند پایه ی دولتی که در خم و پیچ رژیم نیز خرش بخوبی میرود نه هذیان گویی آخوند خرفتی که آزادی  و اسارت، استقلال و اشغال برایش عین معنی و لذت را دارد بلکه زورگویی بیشرمانه ی یک ساواکی اجیر "سی.آی.ای." میباشد.

البته به سلسله ی اخراج مستمر پناه جویان افغان که از شکنجه، کشتار و مصایب جنگ فرار کرده اند، موج اخراج وسیع آنان از ایران در سال 70 و 71 شروع شد و در زمان حاکمیت طالبان کماکان باشدت ادامه یافت. ولی با آنهم درنتیجه ی آمارگیری رسمی 1379 و اوایل 1380 به تعداد دو میلیون و پنجصد هزارنفر هم وطن آواره ی ما در ایران مقیم بودند که 800 هزار نفر آنان متولد همین کشور میباشند.

مطابق اعلامیه ی وزارت کار ایران ازاول میزان سال85 (شروع سال جدید تعلیمی مکاتب) افغان ها بدون داشتن جواز کار نباید در ایران کار کنند. صاحبکاران متخلف از بابت هر کارگر افغانی شان یک میلیون تومان جریمه میشوند و جوازکار نیز نمیدهند. غیر از نهصد هزار نفر یک میلیون نفردیگر را باید عاجل اخراج کنند. حال معلوم است که نگاه داشتن مایه ی پناهندگی چه در حواشی مرز های جنوب کشور و چه در گتو های ساخت آخوند های ایرانی، حیثیت انبار ذخیره ی نیرو های انسانی برای اجرای پروژه های استخباراتی آنان، تداوم جنگ و بر پا نگاه داشتن پل ارتباط خونین تروریست های اسلامی دیوبندی، قمی و نجفی از نیم قاره تا شرق میانه را دارد نه مراعات کدام اصل انسانی را. چنانچه پناه دادن دولت ایران به افراد طالبان و القاعده، اجازه ی عبور و مرور آزادانه ی آنان بین عراق و افغانستان، اقامت حداقل 20 نفر از اعضای بلند پایه ی  سازمان القاعده و اقامت گلبدین حکمتیار در نیاوران تهران نیز انگیزه ی انسانی نداشته است.

ازهمین مرور مؤجز میتوان دریافت که حدود5 میلیون نفر ازهموطنان ما با آغاز جنگ و تجاوزات رنگارنگ، خلاف اراده، نیت و تمایلی خود بخارج از کشور آواره شده اند که تا هنوز نیز %23 پناهندگان جهان را تشکیل میدهند. بر خلاف ادعای علی جعفر نژاد رئیس اداره ی اتباع خارجی استان خراسان و آخوند های دیگر حاکم در ایران مهاجرت های افغان ها همانند آواره گی ایرانیان اساسأ عامل اقتصادی ندارد. تراشیدن عوامل عمده ی مسکن،اشتغال، تحصیل و بهداشت برای عدم بازگشت آنان نیز دروغ محض است.

استدلال آخوندی برای توجیه جنایت اخراج اجباری پناهندگان استناد بر مشکلات و  بحراناتی دارد که اساسأ از سرشت و ساختار رژیم ناشی میشود نه از حضور خارجیان در ایران. مثلأ وزیر کار رژیم درسال2000 ادعا کرد ک : با وارد شدن سالانه یک میلیون و سه صد هزار نیروی کار در بازار مواجه اند و آنان صرفأ سالانه 700 تا 800 هزار فرصت شغلی ایجاد میکنند. در حالیکه بر عکس این گزافه گویی آنان اساسأ قادر نیستند که از نصف رقم ادعایی بالاتر فرصت شغلی ایجاد کنند. و این در حالیست که چهار میلیون ایرانی در خارج مرز های کشور خود در عین وضعیت ناگوار هم وطنان آواره ی ما قرار دارند. آخوند ها اگر به این واقعیت توجه ندارند، باید به برآورد سازمان ملل متحد که بر اساس آن هماکنون 200 میلیون نفر از انسان ها ناگزیرأ درخارج از کشور های خود شان زندگی میکنند و سالانه دو و نیم تا سه و نیم میلیون نفر دیگر هم کشور های خود را ترک میکنند، توجه نمایند. بنأ به محاسباتی در ده سال آینده از 700 میلیون تا یک میلیارد نفر مهاجر خواهند شد که متأسفانه پناه جویان افغان و ایرانی در جایگاه بلند جدول این مهاجرتها قرار خواهند داشت. این ارقام گویای گندیده گی مالکیت سرمایداری جهانی میباشد که هر روزی حلقه ی هلاکت جدیدی بر گردن خود می اندازد. دیر و دور نخواهد بود طوفانی که مالکیت استثماری و کلیه مداح و مدافع آخوند و غیر آخوند، افراطی و میانه رو و دموکرات و  دیکتاتور آنان را در یک گورستان ابدی مدفون سازد.

شأن نزول "پیام انقلاب" امام زمان

  روحانیت که داشتن سر اطاعت بر آستان حکام و سلاطین جزء هویت و اشتغال به مدح و ثنای استثمارگران اساس رسالت شان را می سازد، نه تنها در کنار رضاخان برای وصول و بقاء وی در قدرت نقش داشتند بلکه تابوت سلطنت را به قهقرا نیز مشایعت می کردند. چنانچه مخالفت آنان با تغییرات دوره ی ریفورم مانند حق زنان در انتخابات وغیره از همین گونه تلاش ها بود. حتی بر اتاترک و عملکرد هایش از همین سنگر حمله میکردند.

دوره ی دوازده ساله ی پس از رضاخان دوران اوج شگوفایی و رشد اقتصادی ایران بود و محمد رضا شاه سلطنت اش را (در سال 1320) با ژست های دموکراتیک آغاز کرده بود. ولی در برج جوزای 1324 تعرض وحشیانه برضد نیروهای مترقی را آغازکرد. حزب دموکرات آذربایجان، حزب دموکرات کردستان و حزب توده به مقاومت بر خاستند. آذربایجان و بعد هم کردستان آزاد گردید، اما یک سال بعد به شدت سرکوب شدند.

درکودتای 28 اسد سال 1332 که توسط سازمان "سیا"، به مشارکت جنرال های ارتش، طبقه ی بورژوا ملاک و اوباشان اجیر شده علیه دوکتور مصدق و حزب جبهه ملی براه افتاد، ننگین ترین نقش سیاه روحانیون شریک دربار مانند آیت الله کاشانی، آیت الله بهبهانی، شیخ بهاءالدین نوری، فلسفی واعظ و آیت الله بروجردی برملا شد. رضا شاه از ایتالیا به ایران برگشت وجنرال متقاعد فضل الله زاهدی را بحیث صدر اعظم تعیین کرد. بعد از آن ورود سیل سلاح، مهمات، مستشاران، تعلیمات نظامی و سازماندهی ارتش سرکوبگر شاه شدت گرفت.

  روحانیون تا سال 1341 در قدرت دولت شریک بودند، بعد از "انقلاب سفید شاه" در سال1341 به خاطر موضعگیری فوق ارتجاعی شان قدرت آنان تضعیف گردید.در سال 1342 که رضاشاه اصلاحات ارضی را آغاز کرد، در افغانستان روس ها در صدد سازمان دادن عمال خود و تشکیل حزب دموکراتیک خلق بودند و درعراق کودتا های پی درپی، پایه های نفوذ و تسلط استعمارغرب بخصوص انگلیس را در منطقه میلرزاند.

  بنابر این دلایل از آغاز نیمه ی دوم قرن بیستم سرمایه های کمپرادوری جهت استواری پایه های لرزان رژیم شاه سیل آسا به ایران سرازیر شد. ریفورم های اقتصادی و اجتماعی سوار بر دوش این سرمایه ها طی طریق میکرد که بویژه عرصه های عمرانی، تجاری و صنایع مونتاژ را تصاحب نموده بودند. این ریفورم ها غرض ایجاد یک ژاندارم منطقوی استعمار غرب در هم آهنگی با شلاق سیستم حاکمیت پولیسی، حیات اجتماعی و سیاسی مردم ایران را بزیر حاکمیت نیرومند و متمرکز سیاسی کشید.

 خمینی که حال زار فیودالیزم، خرده بورژوازی و بورژوازی سنتی بازار را تحمل نمی توانست در پانزدهم جوزای سال 1342 بر ماتم آنان زار گریست و در سال1343 ابتدا به ترکیه و سپس به عراق تبعید و در نجف ساکن شد. وی در جای خالی آیت الله بروجردی که در سال 1340 وفات نموده بود، در سال 1343 مرجع تقلید شیعه ها شد.

 پروسه ی ریفورم  و رشد بی سابقه ی سرمایداری وابسته اعم از خصوصی، مختلط و دولتی آن بمثابه پایه های ضروری آماده سازی سخاوتمندانه ی رژیم، با مشوق های نیروی کار بسیار ارزان، بازار فروش مرغوب و ذخایر هنگفت ثروت های زیرزمینی بویژه نفتی ایران سرعت بیشتری می یافت. هکذا تشکیل "ساواک" دو میلیون نفری و ارتش تا دندان مسلح چهار صد هزار نفری بخاطر تأمین منافع اقتصادی غرب در منطقه ره آورد این پروسه بود.

رژیم شاه که درغرب کشور با دولت عراق درگیری های مداوم تاریخی داشت، باگسترش مداخله ی روس ها در افغانستان، ناقوس مرگ این پاسبان امنیت خلیج فارس که یکی از مهمترین حوزه های منافع حیاتی غرب است، به صدا در آمد. دولت مزدور رضاشاه بمثابه خادم منافع امریکا در منطقه، بین دو هجوم موازی روس ها بسمت جنوب قرار گرفت.

 یکی از دلایلی که در دهه ی 50 باز زمینه برای مطرح شدن و حتی به قدرت رسیدن روحانیت در سال 1357 توسط ساواک مساعد شد نیازهای منطقوی پنتاگون ـ ناتو بود. اگر رسالت منطقوی خمینی را در زیرعباء اش نبینیم، ایران مقارن "انقلاب شکوهمند اسلامی" از نظر شرایط عینی و ذهنی برای انقلاب در وضعیت قطعأ نامساعد قرار داشت. از یک طرف دوران اوج ریفوم ها و ارتقای بی مانند سطح زندگی اجتماعی، حد اقل در مقایسه با گذشته و کشور های دیگر منطقه و از جانب دیگر کمبود عنصر آگاهی، در عدم  موجودیت نهاد ها و جنبش های پیش آهنگ و مترقی که باوجود یک قرن پیشینه های پرتلاطم آن مورد سرکوب شدید و بیرحمانه ای قرار گرفته و متواری شده بود.

یعنی این واقعیت ها اصولأ حاکی از عدم مساعدت قطعی شرایط و عدم توازن قوای "انقلاب" و "ضد انقلاب" در آوان انقلاب اسلامی ایران بود. البته اینها برای کسی که مطابق پیام "فرستاده ی امام زمان"! فرمان صادر میکند اهمیت ندارد. چه ایشان میتوانند قوانین تکامل اجتماعی یک قاره را از قاره ی دیگر معجزه آسا بر فرق ایستاده کند. لذا بجای پرداختن به "حرف های کتابی" کافی بود با وعده ی نعمات رایگان بهشتی، امت مسلمه را برای انقلاب نایب مهدی موعود بسیح کند.

 من درینجا از بعد منطقی به بار تیوریک مفهوم انقلاب نمی پردازم ولی توجه به شعارهای خمینی را حین اشغال وظیفه اش ضروری میدانم. شعارها بجای کدام پیام الهی، بیشتر بوی زمینی داشتند و به دهن یک آخوند چندان جور نمی آمدند: "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی"، "رایگان شدن نفت لیتر دو ریال و ترانسپورت مجانی" و شعار میان تهی"نه شرقی و نه غربی".

 هکذا خمینی که برای صدور نهاد های اجیر از خارج و تشکیل ستون پنجم تنها همان یک منبع را می شناخت! حزب توده و کمونیستها را به امریکا و انگلیس نسبت میداد. در عین حال وی با نقض شعار نه شرقی و نه غربی، در برابر خطر کمونیسم در کنار رضا شاه قرار داشت. امام جواسیس فرقه ی نقشبندیه را که از قرن 19 خادم و عامل انگلیس بودند، می پذیرفت و تائید می کرد ولی خصومت خود را در برابر کمونیست ها بی پرده ابراز کرده و حتی برای سرنگونی شاه نیز حاضر نشد با این گروه ها متحد شود. شاید مطمئن بود که ارتش  چهار صد هزار نفری شاه با ادعیه و اوراد وی کرخت شده و لومپن های حواشی شهر با چماق مذهب قادرند دومیلیون ساواکی را به بیطرفی وادار ساخته و  حتی آنانرا معجزه آسا به دو میلیون "پاسدار انقلاب" تبدیل کنند.

بدین ترتیب نه بال مرغ هما بلکه دم کرگس لاشه خواری که توسط اداره چیان "سی.آی.ای." از بام پنتاگون پرانده شده بود، عمامه ی حیله گر ترین قشر جامعه را به تاج آخوند شاهی تبدیل کرد. با آنکه خمینی از شعار نه غربی، نه زیربنای تولیدی غرب، بلکه روبنا و آنهم اخلاق و لباس آن را در نظر داشت، ولی بهرصورت تا اینجا از همه چیز حتی از دست بدست کردن خلعت متبرک سلطنت توسط (شاه پوربختیارـ مهدی بازرگان ـ بنی صدر)، نیزبوی سیاست "نه شرقی" می آید، باشد که نیمه ی دوم "نه غربی" آنرا هم ببینیم و قصه کنیم!   

اما بعد از حدود سه دهه هنوز آغاز کاراست و برای رفتن به بهشت، شاید صرفأ "صد سال اول" بعد از انقلاب را بخاطر تهذیب از گناه و تسهیل محاکمه ی اخروی، امت مسلمه باید درجهنم برپا شده  توسط آخوند ها شکنجه شوند!

 حالانکه در ایران هم مانند هرجامعه ی طبقاتی دیگر، بهشت و جهنم در کنار همدیگر موجود اند. تفاوت اوسط ثروت و رفاه بهشتی های آن 20 مرتبه بیشتر از پرولتاریا و دیگر کارگران ساکن جهنم ساخت آخوند ها میباشد و این نمونه ای از عدالت اجتماعی اسلام ناب آنان است.

کشوری که 2.5 درصد کل ثروت جهان و یک درصد جمعیت آنرا داراست، %50 روستائیان و %20 اهالی شهر های آن جمعأ 12 میلیون نفر، زیر خط  فقر زندگی می کنند. از اینرو ایران در ردیف کشورهای فقیر جهان می آید. در حالیکه مثلأ دولت آخوندی در شش ماه اول سال 1385

 مبلغ 24 میلیارد و 780 میلیون دالر عاید نفت را که حاکی از قیمت اوسط 53 دالر فی بشکه می شود، دریافت کردند. این رقم 42 تا 45 میلیارد دالر پول نفت را برای هر سال نشان می دهد که آخوند ها بخاطر به جیب زدن آن "همیشه در صحنه حاضرند".

البته که نفت تنها نیست، طبقه ی روحانی ـ سرمایدار جدید که از ادغام سرمایداری سنتی و سرمایه داری دلال بوجود آمده است، از آقایون بازاری و بسازبفروش تا آقا زادگان دریا نوش اولیای فقیه در فروش ثروت ها و  پیداوار خام، پخته و نیمه خام بشمول نفت، خاک، آب نوشیدنی حتی صدور دختران و زنان به شیخ نشین های خلیج یکی از دیگر پیشی میگیرند.

مسلمأ اکثریت 70 میلیون جمعیت ایران که %70 آن از برکت گردش ماشینهای کشتار رنگارنگ آخوندی کمتر از35 سال عمر دارند، از داغی بازار همه چیزفروشی این آقایون میسوزند، وهنوز که 50 میلیون جمعیت سفارشی احمدی نژاد در راه است، نرخ بیکاری جوانان بین (15ـ 29) ساله %30 میباشد. زنان که شرعأ برده ی مردان پنداشته میشوند از هیچکدام حق مساوی اجتماعی برخوردار نیستند. نابرابری حقوق شهادت، قضاوت، امارت، سهم میراث و خون بهأ مشیت شرعأ مقدر برای آنان بوده، مجاز بودن لت و کوب آنان همانند حق ازدواج با کودکان برای مردان ثابت مانده ولی چیزی که تغییر یافته است، اوسط سن فحشا میباشد که به زیر هژده سال رسیده است.

برعلاوه  در حکومت ولایت فقیه %14 کودکان که کارشان مشروعیت قانونی دارد، با انجام کار های شاق نیاز های خانواده های خود را تأمین میکنند. کودکان  %37 نیازمندی های %34 از خانواده های فقیر ایرانی را اکمال میکنند. هم چنان سالانه 20 تا 30 هزار از کودکان خیابانی که والدین خود را به اثر سرکوب وحشیانه ی رژیم یا بوسیله ی سنگسار و اعدام و یا در اثر"برکات" جنگ از دست داده اند، از شهرهای بزرگ جمع آوری شده و تحویل سازمان بهزیستی میشوند.

 

ریشه ی "زمینی" دیگر رسالت خمینی

  منطقه ی بین النهرین از1500 تا 1683 م. بین دولت های ایران و ترکیه دست بدست میشد. در آخرین باری که تسلط ترکهای عثمانی بر آنجا تأمین شد، این امپراطوری که در غرب تا دروازه های شهر وین میرسید، از همان سمت به فروپاشی آغاز کرد. پس از آن برای اولین بار در سال 1903 م. آلمان ها با آغاز ساختمان راه آهن مشهور بغداد در رقابت به استعمار گران انگلیس به بین النهرین توجه کردند. بخصوص از شروع جنگ جهانی اول بنابر اهمیت سلاح نفت ، مناطق موصل و بصره با منابع عظیم نفتی خود اهمیت جدی پیدا کردند.

  در سپتامبر سال 1914 سپاه اعزامی انگلیس بصره را اشغال کرده و حوزه ی نفتی شط العرب را تصاحب کرد. ولی این سپاه حین حمله به سمت بغداد در سال 1916 از قوای مشترک آلمان و ترک شکست خورد. انگلیس ها مقاومت های مردمی برضد ترکهای عثمانی و آلمانی ها را مورد پشتیبانی قرار دادند.

بالاخره در مارس سال 1917 ارتش مشترک ملی گرایان عرب و انگلیسها بغداد را تصرف کردند و این سی امین باری بود که این شهر تصرف میشد.عرب هایی که قربانی فریبکاری انگلیسها شده بودند و ارتش عراق بمدد آلمانی ها نیز نتوانستند انگلیس ها را از کشور خود بیرون کنند. انگلیس ها بعد از فتح بغداد در سال 1917 همراه با شورشیان ملی گرای عرب در سال 1918 دمشق را تسخیر کردند و در سال 1920 شاهزاده ی هاشمی شریف فیصل را که از اهالی مکه و از نوادگان محمد بود در دمشق تاجگذاری کردند و کشور پادشاهی عربی سوریه را بوجود آوردند. بدینترتیب امپراتوری عثمانی فرو ریخت.

در نتیجه ی کنفرانس "سان رمو" در 25 آوریل 1920 مناطقی از امپراتوری عثمانی که قبلأ آن را در توافقی محرمانه ای انگلیس ها و فرانسویان بین خود تقسیم کرده بودند طوری منقسم شد که سوریه و لبنان به فرانسه و کویت، عراق، اردن و فلسطین به انگلیسها تعلق گرفت. در27 اکتوبر سال 1920 دولت مؤقت عراق بریاست سیدعبدالرحمن افندی گیلانی از سادات بغداد تشکیل شد.

 در همین سال یک سپاه اعزامی فرانسوی سوریه را تسخیر نمود و فیصل شاه سوریه فرار کرد.

در سال 1946 فرانسویان از سوریه برآمدند و درین فرصت حزب بعث که قبلأ بوجود آمده بود، بصورت علنی اعلام موجودیت کرده "البعث" ارگان نشراتی اش را بیرون کرد. هیأت اجرایی آن میشل عفلق، صلاح الدین بیطار، جلال السید و واهل الغنیم در اولین کنگره ی آن انتخاب شدند.

در سال1949 حسنی الزعیم به مشوره و همسویی آمریکا با کودتای نظامی قدرت را بدست گرفت و قرارداد انتقال نفت را طی حکومت سه ماهه ی خود با ولینعمت اش امضأ کرد. 

  شاه فیصل فراری در 23 اوت سال1921 از طرف چرچیل، ظاهرأ به اساس فیصله ی کنفرانس قاهره، به صفت پادشاه عراق مقرر شد. در دهم اکتوبر 1922 نخستین پیمان تحت الحمایگی عراق برای 20 سال به امضأ رسید. دولت ایران عراق را به رسمیت شناخته و در ژوئیه 1929 سفارت خانه ی خود را در عراق گشود. در سال 1927 اولین حوزه ی نفتی کرکوک کشف شد و در سال 1934 خط لوله ی آن تا حیفا و تریپولی به اتمام رسید. عراق مستعمره ی انگلیس متشکل از عرب های شیعه ی جنوب، کرد های سامی در شمال و عرب های سنی مذهب در غرب بودند.

درسال 1933 شاه فیصل در بیمارستانی در سویس مرد و پسر21 ساله اش بنام غازی جانشین وی شد که روحیه ی ملی گرایانه ی ضد انگلیس و اسرائیل داشت. به همین سبب غازی حتی در مقابل کودتای جنرالان نظامی در سال 1936 نیز عکس العمل نشان نداد.

 غازی در سال 1939 به اثر تصادم موترش مرد و عبدالله پسرعمویش به نیابت سلطنت رسید. در

سال 1941 چهار جنرال نظامی کودتا نمودند. عبدالله فرار کرد و کودتاچیان به انگلیس ها اخطار دادند که فورأ خاک عراق را ترک کنند. این کودتا در ماه مه همان سال سرکوب شد. کودتاچیان به اعدام محکوم شدند و آخرین آنان در اکتوبر سال 1945 در دروازه ی وزارت دفاع بدار زده شد. اما وارثین جنرال های انقلابی مربوط شاخه ی عراقی حزب بعث که درسال1343 ایجاد شده بود، در 14 ژوئیه سال 1958 درهمین مکان عبدالله را به دار زده و با قتل شاه فیصل دوم پسر23 ساله ی غازی، پادشاهی را درعراق منقرض ساختند. رهبران کودتا عبدالکریم قاسم و عبدالسلام عارف جنرال های نظامی به حضور انگلیس ها در عراق پایان دادند.

ازهمین زمان است که دولت ایران و سازمان اطلاعات و امنیت کشور(ساواک) که در سال 1957 تأسیس گردیده بود به مرکز توطئه و تخریب مستمر بر ضد دولت عراق تبدیل شد. البته شاخه ی  چپگرایان حزب "بعث" نیز تهدید بزرگی را برضد منافع ایران و استعمار غرب در منطقه بوجود

آورده بود که مواردی از آن قرار زیر است :

برقرار کردن روابط دیپلوماتیک با اتحاد شوروی، چین، دولت یمن جنوبی و انقلابیون عمان، به رسمیت شناختن آلمان شرقی، روابط نزدیک و همکاری های وسیع با "حزب کمونیست عراق"، اخراج انگلیس ها با ملی کردن صنایع نفتی و دادن امتیازات آن به روس ها، ورود سرمایه های روسی در عرصه های عمرانی و نظامی عراق، اعدام جاسوسان اسرائیلی، ساواکی و "سیا" با دستگیری شان حین سازماندهی توطئه برضد دولت عراق.

  در سال 1959 تعدادی از فعالین حزب بعث که طرفدار پیوستن عراق به جمهوری متحده عربی (اتحاد مصر و سوریه تحت رهبری جمال ناصر) بودند به عزم قتل قاسم بر وی تیراندازی کردند ولی قاسم  ازین حمله جان بسلامت برد.

انگلیسها در سال1961 شیخ نشین کویت را که تا سال 1918 منطقه ای از بصره ی تحت سلطه ی امپراطوری عثمانی محسوب میشد، از تحت الحمایگی خود خلاص کردند. در فوریه 1963 زمانی که قاسم نیروی خود را مصروف سرکوب کرد ها ساخته بود، کودتای دیگری بر ضد وی مؤفقانه به انجام رسید.کودتاچیان که زیر رهبری عبدالسلام عارف قرارداشتند حکم اعدام قاسم را صادر و اجرأ کردند. بر علاوه عارف در روزهای اول کودتا 7000 نفر اعضای حزب کمونیست عراق را کشت. یکی از جنرالان کودتاچی محمد حسن البکر تکریتی است که صدام حسین به وی بسیار نزدیک بود. بدنبال مرگ عارف در یک سانحه ی هوایی در13 آوریل سال 1966، دو روز بعد از آن با آمدن رحمان عارف برادر وی و اوجگیری اختلافات بین ناسیونالیست های طرفدار ناصر و سوسیالیست های بعثی، در17 ژوئیه 1968 شاخه ای از حزب بعث برضد بخش دیگر آن کودتا کرد. سوسیالیسم عربی بعثی یکه تاز شد و "جمهوری خلق عراق" تشکیل گردید. در نتیجه جنرال حسن البکر، صدام حسین و حردان عبدالغفار تکریتی یا در واقع گروپ تکریتی های حزب بعث حاکم شدند. دولت ایران به سلسله ی تحریکات گسترده بر ضد عراق از وضع بی ثبات این کشور استفاده کرده درسال1971م. به اشغال نظامی جزایر سه گانه ی تنب صغیر، تنب کبیر و ابوموسی پرداخت که مانند شط العرب حق مالکیت بر آن از موارد اختلاف ومنازعه بین دو کشور بود.

  وضعیت جدید، دولت عراق را بیشتر به روس ها نزدیک ساخت. در جریان قرارداد های مؤدت ده ساله و کلیه  معاملات دیگر با روس ها صدام حسین نماینده ی بکر بود. دست آورد این نزدیکی جلب روسها درعرصه های نظامی، نفتی و ملی ساختن نفت در سال1972 بود که فرانسوی ها نیز بعدأ به این پروسه پیوستند.

از جانبی هم بحران نفتی 1973 قیمت نفت را چهار برابر کرد و از برکت آن دولت صدام محوری حسن البکر بین های سال1973 تا1980 برنامه های وسیع وعظیم توسعه را برای عراق اجرأ کرد که تاریخ این کشور نظیر آنرا ندیده بود. در ژوئیه 1979 بکر 64 ساله نیز از قدرت کناره گیری کرده صدام حسین رئیس جمهور شد و این جایگاهی از تاریخ منطقه بود که یک ریشه ی رسالت خمینی در آن قرار داشت.

جنگ بزرگ و برکات کوچک

 امام جماران که پس از جلوس نحوست بار خود بلافاصله بهمان سلطان جباران تبدیل شد، ذوالفقار از نیام بر آورده و در حالیکه پا بر گلوی مردمان ستم آشنای ایران داشت، سوقیات شیادانه را به هردو طرف یعنی شرق و غرب کشور آغاز کرد. رژیم که دستگاه ارتش را نه بر اساس موافقت بهشتی و "هویزر"، بلکه  بنابر ضرورت به ساز و برگ لازمه ی کشور گشایی، دست نخورده در اختیار داشت سوار بر خر مراد به هرسو می تاخت. در افغانستان بدون فوت وقت از تنظیم سازی های اوپراتیفی ـ مذهبی شروع کرده با اهدای بی دریغانه ی سلاح و مهمات، دادن تعلیمات جنگی به تروریست های اسلامی در مراکز سپاه پاسداران خراسان و تهران تا اعزام دوره یی تفنگداران ساواکی ـ سپاهی استان خراسان، به مناطق مختلف ولایت هرات برای جنگاندن آنان بر ضد جنگ جویان دولت وابسته به روس نقش خود را در تحقق شعار نه شرقی ایفا کرد.

 اینکه حاکمیت افسار گسیخته ی  ولایت فقیه تهدیدی را متوجه کشورهای منطقه ساخته بود روشن بود ولی اینکه در غرب کشور نیز سیاست نه شرقی را دنبال میکرد، با ژست های مضحک ضد امریکایی آنان همخوانی نداشت. 

  نفیر صدور انقلاب اسلامی و حکومت ولایت فقیه خمینی همانند روح شیطانی این جلاد مکار بر فراز خلیج می پیچید و همه جا به نظرش گورستان می آمد. سم ایدئولوژیک شهادت وی از تفسیر ضد بشری در قبال جنگ به عنوان منبع خیر و برکت مایه میگرفت که آنرا بعنوان وسیله ی رفع کسالت و مظهر جوهر انسانی برای جوانان خواهان بهشت نسخه میداد.

دولت اسلامی که وارث تنش های مرزی در غرب کشورش بود بر اساس محاسبات نادرستی پس از انقلاب با رد وعده ی همکاری دولت عراق در قبال انقلاب اسلامی آنان، به شورانیدن شیعیان  عراق و پناه دادن به مخالفین آن دولت پرداخت.

 روابط دولتین که باوجود تداوم دیپلوماسی صلح، با؛ پیمان چهار جانبه ی سعد آباد در8 ژوئیه سال 1937، اعلامیه مشترک 13 مارس 1967 پس از سفر عبدالرحمن عارف به تهران، عهد نامه ی مرزی 1973 و موافقتنامه 6 مارس 1975 الجزایر کماکان خصومت بار باقیمانده بود تیره تر شد.

 به تاریخ اول آوریل 1980 حزب الدعوه سؤ قصد نامؤفقانه ای را بجان طارق عزیز راه انداخت. دولت عراق در واکنش به آن یک هفته بعد، به تاریخ 8 آوریل سید محمد باقر صدر را به چوبه ی دار آویخت و همچنان به تاریخ 17 سپتامبر 1980 موافقت نامه ی 6 مارس 1975 الجزایر را با ضمایم و موافقنامه های متمم آن لغو کرد.

  آتش خشم خمینی بیشتر شعله ور شد. امام که ریشه ی شجره ی نسبی اش در بین نهرین "گنگا و جمنا" قرار دارد، صدام حسین را که نسب اش به علی بن ابی طالب می رسد "یزید کافر" خواند و گفت: "صدام باید برود". چون صدام به سادگی نمی رفت، لذا به روز 31 سنبله 1359 برابر با (22 سپتامبر 1980) جنگ هشت ساله ی ایران و عراق آغاز شد.

با آنکه اسلام امام، مرز کشورهای دیگر را برسمیت نمی شناسد ولی خود مرز کشورش را خوب میشناخت و برای گسترش آن بر علاوه ی سم پاشی ایدئولوژیک، با به رگبار بستن موسیقی، هنر و حتی تبسم و شادی در سیمای توده های مردم، تطمیع با وعده های دنیوی واخروی مانند تراکتور و بذر، تحصیلات عالی بدون سواد کافی، بیوه های شهدأ و نشان دادن راه بهشت از اتوبان کربلا  برای تدارکات آن کار میکرد. وی هر شگرد ماکیاولیستی را بمدد شاخک های جدید ساواک مانند چماقداران باند حزب الله، گشتی های جندالله و ثارالله، سپاه پاسداران و بسیج سپاه اعمال میکرد. ضمنأ یورش وحشیانه ی سال 1360 بر احزاب و نهاد های سیاسی مخالف نیز تنها تعبیر آزادی از نظر اسلام نه بلکه از ملزمه های خاموش کردن هر صدای اعتراض و سرپوش گذاشتن بر همه ی جنایات جنگی رژیم بود. بر آتش این جنگ دولتهای زیادی از بیرون هیزم میریختند که در روشنی آن نه تنها نیات طرف های درگیر برملا میشد بلکه سرنوشت جنگ را نیز قابل پیش بینی میساخت. 

خرید سلاح و اکمالات قطعات یدکی رژیم آخوندی از بریتانیا، اسپانیا، ایتالیا، فرانسه، آلمان غرب، برازیل، ارژانتین، شیلی، اسرائیل، چین و افریقای جنوبی انجام می شد. بویژه سلاح های کیمیاوی که در سال 1980 از طرف اسرائیل ارسال گردید.

 همچنان جنگنده های اسرائیلی در سال 1981 به هم آهنگی با جند الله خمینی مراکز تصفیه ی نفت بصره و رآکتور اتمی قریب به اکمال عراق را با بمباردمان منهدم ساخت. کنگره ی آمریکا بتاریخ 13 نوامبر 1986 دولت رونالد ریگان را نیز متهم به نقض تحریم تسلیحاتی ایران کرده و دستور رسیدگی قضایی داد. اما در انگلستان آلن کلارک در دادگاه دفع اتهام نقض تحریم فروش سلاح به ایران گفت: این جنگ به نفع انگلستان و غرب بود.

بالاخره در دوئل سه جانبه ایکه هاشمی رفسنجانی بخاطر سستی اداره ی خود مورد ملامتی قرار گرفت و محسن رضائی برای ادامه ی جنگ تا پیروزی برای حد اقل سه سال دیگر لست مافیایی 350 تیپ پیاده، 2500 تانک، 3000 توپ، 300 هواپیمای جنگی، 300 هلیکوپتر، تجهیزات لایزری و اتومی را ارائه کرد، امام که با مشکلات لاینحل نظامی و مالی شربت شهادت را از شوربای پیروزی نزدیک تر میدید، با قبول فیصله نامه ی 598 شورای امنیت سازمان ملل، زهر شکست و صلح را یکجا سرکشید.

درپایان این جنگ هشت ساله از 1980ـ 1988 تعداد 120 هزارکشته و 300 هزار مجروح را جانب عراق متحمل شده و یک میلیون شهید ،700 هزار معلول، هشت میلیون آواره و 400 میلیارد خساره ی مادی برای ایران بار آمد.

نایب امام زمان و اقلیت های قومی :

همان اسلامی که مرز نمی شناسد، برای شهروندان اقلیت غیر مسلمان که اغلبأ به اقلیت های قومی نیز تعلق دارند، حتی برای فرقه هایی از خود اسلام نیز تسلیمی و اطاعت بی چون و چرا را نسخه میدهد. آنان باید به اسلام گروه حاکم درآیند یا (به استثنای کودکان، زنان و بردگان) کشته شوند و یا فرمانبردار باشند، یعنی با قبول بی حقوقی کامل جزیه و خراج بپردازند. اقلیتها باید همانند بقیه مسلمانان از حاکمیت اگر خود کامه هم باشد اطاعت کنند. اقلیت های مذهبی ای که داغ اقلیت بودن قومی را نیز برپیشانی خود دارند: بلوچ ها، عرب ها، کرد ها، ترکمن ها، ارمنی ها، ترک های قشقایی، یهودیان وغیره اند. حتی ترک های آذری نیز شهروندان درجه دوم پنداشته میشوند.

کرد ها که از نژاد آریایی هستند هماکنون در پنج کشور: ایران، شوروی، ترکیه، عراق و سوریه پراگنده اند. حد اقل تقسیم کردهای امپراتوری عثمانی در سه کشور ایران، ترکیه و عراق در پایان جنگ اول جهانی محصول کارگزاری استعماری سر وینستون چرچیل بود که از طریق کنفرانس های قاهره، سان رمو و سِور قبیله ی واحدی را با ساطور استعماری اش تجزیه کرد. درخواست اطاعت سنی مذهبان کرد به حواله ی حکم اطاعت از اولی الامر با چاشنی سربریدن ها، گروگان گرفتن زنان و سرکوب های وحشیانه ای همراه بوده است. این یکی از نمونه هاست که بلوچ های سیستان و بلوچستان نیز شرایط بهتر از آنان نداشته اند.

 یکی از قبایل کرد قبیله ی بارزانی از کردهای عراق است که بین سال های 1930ـ 1940 برضد دولت عراق شوریدند. ملا مصطفی و یارانش پس ازمهاجرت در سالهای1946ـ 1958 درشوروی ماندند و با کودتای عبدالکریم قاسم به عراق باز گشتند. رژیم شاه از کرد های عراق و بخصوص مصطفی بارزانی حمایه میکرد و رژیم خمینی نیز در کنار قساوت و سرکوب کرد های ایران به حمایه ی خود از کرد های عراق ادامه میداد.

برخورد رژیم ولایت فقیه نسبت به اقلیت قومی عرب زبان بویژه در خوزستان همانند کارنامه ی آن در برابر با بلوچ ها و کردها میباشد. رژیم که داعیه ی اعراب فلسطین و لبنان را بخود مربوط  میداند، مناطق سکونت اقلیت عرب زبان خود را در عقب مانده ترین سطح اقتصادی و فرهنگی نگاه داشته و بجز فقر، قربانی ها و مصایب جنگ و صنایع ویرانگر، ارمغان دیگری برای آنان نداشته است. البته نقش رژیم در خارج از کشور نیز ریشه در ماهیت آن دارد. مثلأ: با شکل گیری جنبش های آزادی خواهانه در فلسطین بویژه در سال 1960 اخوان المسلمین رو در روی جنبش های آزادی بخش فلسطینی قرار گرفت تا آنها را سمت و سوی اسلامی بدهد. نزدیک ترین آماج دیگریورش این جنبش سیاه ارتجاعی، عراق، سوریه، لیبی و مصرجمال ناصر بود که به هدف  رضای امریکا و هم آهنگی با برنامه ها و شرکای بنیادگرای عرب وعجم آن نشانه گیری شده بود.

از بخشی زباله های اخوان المسلمین، اسرائیل در سال های 1967 تا 1980 سازمان های افراطی اسلامی را ایجاد کرد. یکی ازین اخوانیها شیخ احمد یاسین بود که در سال1987 سازمان حماس را تأسیس کرد. یاسین را دولت جمال ناصر درسال 1965 دستگیر و زندانی کرده بود. وی با اشغال مناطق غزه و کرانه ی باختری در سال 1967 توسط حمله ی نظامی اسرائیل آزاد گردید. سازمان وی مانند باند تروریستی حزب الله لبنان تحت رهبری حسن نصرالله از شرکای اساسی درمعاملات منطقوی حاکمیت آخوندی ایرانست که بمثابه یکی از افزار جنایات دولت اسرائیل سیاه ترین حلقات اتصال اسلام ایرانی و صهیونیسم جهانی را تشکیل میدهند.  

نتیجه گیری :

 مهاجرت چه بشکل فرار از ناملایمات طبیعت یا به اثر افزایش فاصله ی سطح زندگی کشور های غنی و فقیر، یا هم پناهندگی از استبداد، تجاوز و جنگ، ریشه در اراده، تمایل و تصمیم آوارگان ندارد بلکه ناشی از عوامل طبیعی، جنگ یا نابرابری های اجتماعی و ستم طبقاتی میباشد که همه بر مالکیت استثماری وسایل تولید بنأ یافته است. مسلمأ برای پایان دادن به آن باید تکامل علوم و تکنالوژی از مهار سرمایه رهایی یابد یعنی باید بهره کشی انسان از انسان و ستم طبقاتی را نابود کنیم. اما دفاع از حق پناهندگی با این باز تعریف که :

 " قربانیان جنگ، تجاوز و استبداد حق دارند مرز ها را زیرپا کرده و بجای امنی برای زندگی بروند "، یک نیاز روزمره و انسانی توده های مردم میباشد که قبل از آخوند و اسلام و قبل از کمیساریا و کنوانسیون های بورژوایی مطرح بوده و تا بقای استثمار و استعمار ادمه خواهد یافت.

 مهاجرت های کنونی با آنکه مقاومتی منفی در برابر انحصارات سرمایداری جهانی است ولی اگر نهاد های سیاسی مترقی آن را با کار مؤثر ایدئولوژیک و ایجاد هم آهنگی های طبقاتی با صرفنظر از مرزهای جغرافیایی سازماندهی کند، به یک فکتورمؤثری جهت درهم شکستن ثبات غیرعادلانه ی موجود و  واژگون کردن مالکیت و حاکمیت سرمایداری جهانی مبدل خواهد شد. چرخش های جدید مهاجر ناپذیری محصول جهانی تر شدن یورش سرمایه نیز بنابر دلایل کاملأ مشهودی، دیر دوام نکرده و چرندیات "پناهندگان غیرقانونی" شنونده و گوینده ای نخواهد داشت.

اما مشکل واقعی در ایران نه موجودیت دومیلیون خارجی مقیم آن کشور است و نه راه حل آن جای گزین کردن چهار میلیون ایرانی آواره بجای آنها می باشد. ایرانیان با دولت قرون وسطایی ولایت فقیه متشکل از مشتی جلاد حیله گر و عامل سرمایداری انحصاری غربی برهبری امریکا مواجه می باشند که بنابر ضرورت های رقابت استعماری آنان در منطقه، بوسیله ی توطئه ی "سیا" بر توده های مردم این کشور تحمیل شده است.

طبقه ی طفیلی وشدیدأ ارجاعی روحانی ـ سرمایدار ولایت فقیه که با کارگیری مذهب و سنت های قرون وسطایی به صیقل دادن نظام فرتوت و استبدادی اشتغال داشته اند، نه بر اساس کدام ویژگی و نقش مترقی و با قیام مردمی بلکه بنابر انگیزه ها و اهداف استعماری و از لجنزار رقابت های جهانی آنان سر برآورده، مطرح و حاکم شدند.   

  اینها که با بنجل مذهب، به مصاف بشریت میروند، با وعده ی بهشت عالمی را در جهنم جنگ، جنایت، بیکاری، بیماری، فقر، تبعیض و استبداد شکنجه میکنند. آنان که خود گاهی از توبره می خورند، گاهی از آخور و از هیچ دستبردی هم روگردان نیستند، اگر گرسنه ای نانی بخواهد وی را مفسد، محارب با خدا و ضد انقلاب می خوانند. چه بقول امام، این ملت برای شکم انقلاب نکرده است. ازینرو باز پس گیری علی الاصول ریفورم های اجتماعی و اقتصادی اعطایی سلف تاجدار شان با بساط مخاطرات احتمالی آینده اش یکجا برچیده شد و تبعیضات جنسی، دینی و قومی در کنار ستم طبقاتی تزئید و مشروعیت قانونی پیدا کرد. امری که با محروم ساختن مردم از مزایای انسانی تمدن بشری، مسموم ساختن ذهن و ضمیر توده ها بغرض کشاندن دسته های هرچه گسترده تری از فرزندان آنان به کشتارگاه های گوناگون آخوندی ادامه یافت.

  یکی از اهداف معمم ساختن سلطنت به سطح کشیدن، شناسایی و قلع و قمع وحشیانه ی نیروهای آزادی خواه و مترقی درون جامعه و حتی طرفداران روس و رقبای دیگر غرب، برای جلوگیری از موجودیت، رشد و اثرگذاری آنان در پروسه پر مخاطره ی پس از 7 ثور سال1357 بود.

رژیم که برای سمپاشی و توسعه جویی واقعأ مرز نمی شناخت جنبش آزادی بخش کشورما را نیز با اراجیف من درآوردی "انقلاب اسلامی"، "گرایش ملی مذهبی"، "جمهوری اسلامی"، خلاصه با اسلامیزه کردن فکری و سیاسی ملوث و متعفن ساخت. آنان که گاهی با تقدیس عباء انبیا، گاهی با مشایعت اولیا و زمانی هم با پوشش لسان، وارث نژاد برتر آریا می شوند، از سنگر های شرید طویل پامیر تا بالکان در همه طرف بر روی عمال رقبای ابرقدرت امریکا آتش میگشایند.

روحانیت حاکم در ایران نه تنها هیچگونه خطری را متوجه منافع امریکا نکرده بلکه هر پروژه ی استعماری آنانرا از کشمیر، افغانستان، عراق، لبنان، قفقاز و بالکان تا هرجای دیگری از جهان اسلام در هاله ی مقدس آسمانی پیچیده اند.

حکومت آخوندی که نه در صلح امکان بقای خود را میبیند و نه در جنگ دست آوردی داشت، نه در ایجاد محوری قوی برای اتحاد دول مزدور اسلامی غیرعرب مؤفق بوده و نه محور قدرتی برای دول هم زبان خود شده است، در حالیکه عجالتأ روی خیزش های طبقاتی و ملی حساب باز نمی کند و پس از تار و مار کردن ستون پنجم نظامی و ملکی عمال روس در آغاز دهه ی 60، با وجود خلق امید های اقتصادی برای آنان نمد ریش را در برابر شمشیر "ک. گ. ب." نیز نا مؤثر می یابد. همچنان امریکایی ها به پاس این همه حیله گری های مؤفقانه، با آنکه خود نیز به شربت پیروزی دست نیافته اند، به کام تلخ امام که از سرکشیدن جام صلح زهرآگین است خون مردم افغانستان، عراق و حتی لبنان را میریزد تا امید  به ثمر رسیدن بذرهای سوق و تعبیه شده ی وی روحش را شاد کند. رژیم که در همه چیز تصویر پایان عمر و مرگ خود را می بیند، از نیرنگ های بادار خود نیز ترسیده و در حالیکه ارواح سرگردان شان بر فراز نقشه ی عوامفریبانه ی خاورمیانه ی جدید هر شب گورستان خود را جستجو میکنند، در روز روشن بخاطر طلب آمرزش سید خندان خاتمی را به ملکوت فاشیست های مسیحی کاخ سفید شفاعت میفرستند. در حالیکه این بسیار آمرزنده تر خواهد بود که از اذیت و آزار هموطنان ما و مردم شرافتمند ایران اعم از آواره وساکن جلو گیری کنند و به آنان اجازه دهند که به اراده ی آگاهانه ی خود راه نجات واقعی شان را بیابند .

مأخذ اسناد و ارقام .

سایت های انترنتی:

www. Cpiran.org -

www. Sarbedaran.org -

www.iran-socialists.com -

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 14:13 | Tue 14 Aug 2007

« علی » کودک عراقی که دست هایش قطع شده بود ، از پرستار خود می پرسد :

دست هایم را کی به من پس می دهی ؟

 

دست او را کی به او پس می دهی ؟

بوش یک شب با خدا در راز شد

ناگهان درهای رحمت باز شد

چون بگوشش آمد آوای سروش

ورپرید از وی همان یک ذره هوش

چون به هوش آمد ، بوش تیز هوش

گفت یارب مهر خود از من مپوش

گر رهانیم ازین درمانده گی

خالصانه می نمایم بنده گی

ای تو چون چوپان و من چون گوسفند

می کنم کاری ترا آید پسند

ناله ها چون این چنین آغاز شد

نغمه بخشش برایش ساز شد

گفت « باری » جان بکن دردت چه هست ؟

سنگ پا از روی تو شرمنده است

بوش ما چون موش در پای اله

سرنهاد و گفت با افغان و آه

کردگارا وارهانم از بلا

گشته ام با درد الکل مبتلا

گر بگیری دست من ای ذوالجلال

می خورم مِنبعد از رزق حلال

می شوم چون مؤمنان سر براه

عینهو بوش پدر یک تکه ماه

ناله های او خدا را خام کرد

ریق رحمت را درون جام کرد

گفت کوفتت باشد آن را سربکش

هر چه بعدا می کشی آن را مکش

بوش شادان از چنین ترفند خویش

هاله ای بنشاند بر لبخند خویش

گرچه پررو بود پرروتر ز پیش

در طمع افتاد از اندازه بیش

گفت از تو حاجتی دارم خدا

می توانی حاجتم سازی روا

توبه ام را پخش کن از « فکس نیوز »

تا شود مخلوق آگه زین « نیوز »

گفت باشد خاطرت آسوده دار

گرچه معروفی به من ، ای نابکار

لیک از این « میدیا » برگیر چشم

حرف های « فکس نیوز » کشک است و پشم

هان برو اما به جای آب جو

بعد ازین تنها توانی خورد جو

***

دوش در خوابم خدا شد آشکار

با خدا گفتم ترا با من چکار ؟

آه سردی بر کشید از سینه اش

یاد آورد اندُه دیرینه اش

جایتان خالی خیلی گپ زدیم

پنبه اش را از سحر تا شب زدیم

گفت با من راز های سر به مُهر

یک بیک بگشود از نگشوده مُهر

گفت از وقتی خدایی کرده ام

بر خلایق کدخدایی کرده ام

از زمانی که جهان افراشتم

کاینات و چرخ بر پا داشتم

این چنین هرگز فریبم کس نداد

خلقت او هست بر من استناد

باورت آید که بعد از « بیگ بنگ »

چشم گیتی هم ندید این جور دبنگ ؟

او نشد از حلقه خلقت پدید

غفلتا ابلیس او را آفرید

پیش از این وقتی که این عنتر نبود

کار مخلوقات من منتر نبود

کشت تریاک این چنین افزون نبود

قتل و خونریزی ز حد بیرون نبود

قتل عام کودکان ممنوع بود

اعتراضات بشر مسموع بود

یک دو سه میلیون آواره نبود

دفتر نظم و نسق پاره نبود

هیتلر ، از کاربردش شرم داشت

بمب های فسفری را واگذاشت

چنگ در دامان من افگند و گفت

راز دل دارم با تو در نهفت

از من این پیغام را بر او رسان

بر همان سرخیل خیل ناکسان

می توانی گفت با توپ و تشر

ای که استاد است در نزد تو خر

چون گذشته روز و شب مست و خراب

غرقه در جام خونین شراب

از طلا کردن نمودم پس روی

احوت آنکه دوباره مس شوی

پاسخ تو چیست از بهر علی

دست او را کی به او پس می دهی ؟

حسن سید رییسی .

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 1:4 | Thu 9 Aug 2007

 

فرياد

 

 

  

 


کابل ويران شد
اين صداييست که بر چهر زمان مي تاود
قلب گلنام وطن
کابل
ويران شد
سبحه بندان
گرگان دهن خونين اند
يا پلنگانيکه خون ميريزند
کلبه ها طعنه‌ﻯ باد
تل ويرانه‌ا‌ﻯ برپا شده است
گرد آن
چشم ملک را به کجا سرخ کند
آنسوي عرش خدا؟
تا کجا باد فشاند رگ خون
تا کجا باد کند زمزمه آه
سجاده گران
سبحه بر کابل ما ماليدند
بر همه مهر و اوراديکه
تزوير برآن منقوش است
دم بدم گردن يک دختري
                              يا مادري
بر حلقه‌ﻯ آن سبحه‌ﻯ چون دار
                             آونگ کنند
پيکر کابليان
بي صدا ساکت و بي آه
حلق و گلو آويز است
"باغ بالا"ست که در گود زمين ميسوزد
شعله هاش
بر هاله‌ﻯ رنگين زمان
نقش غوغاي پلنگان و سگان ميکارد
"عاشقان"
در دل نم خاک
"عارفان" را به صدا مي‌گيرد
فکر بر گنبد ما بايد کرد
برق شمشير زبر کرده‌ﻯ ما
بر پلنگانيکه چنگال و دهن خونين اند
بر گرازانيکه جز خون دگر پرهيز اند
آه ما بي اثر است
داد و فرياد کجا بايد کرد
وز زمين تا به کجا
آنسوي عرش خدا؟
هر کجا هلهله آه
بانگ خون خيز يتيمانيکه
تنها، تنهاست
اي سپر دار
"آسمايي" جليل
قد برافراز
تا بلنداي زمان
تا ستيغت رهي سرب
زوزه هاييکه ز خمپاره فرو مي‌آيد
سدواره قلبم باشد
سد پولاد
"آسمايي" تو فراموش مکن
کابليان
عز و جلال تو به سر لوحه‌ﻯ افلاک برند
"چمچمست"، مست
حنا بر موج است
من دگر اشک نويسم
يا که دندان به جگر جولانم
بر غزالان سيه چشم شکوه پيکر تو
گرگ ها مست و دهن پر خون اند
ترکتازانه ترا مي‌تازند
هموطن
کاکل کابل تو
عطر گلفام
که اندوده ز خون است و
ز اشک است و
               ز آه
بر در کابل ويرانه زدند
با نگاه هاي مسلسل
مو به مو شانه زدند
تکه‌ﻯ سوخته‌ﻯ دست که شايد قلمي
تکه‌ﻯ سوخته‌ﻯ پايي که شايد قدمي
خنده‌ﻯ مرده نما
هاله‌ﻯ آهي که
دود است و
در دود پيوسته سکو ت است و
                                           سکوت
اين يکي منظره‌ﻯ کابل ماست
باز چنگيز مگر؟
بهر تاراج تو اي گلشن سبز
آتشي بر دل تاريخ تو
يکباره دگر
               افشاند؟
روح تاريخ تو تسليخ کند؟
                             نه ، نه ...
تموچن به هلاکو ز ترحم
               صدا ميدارد
چشم اسکندر و اسکندريان
بر عزاي تو
آه و غم ميبارد
تيمور از وحشت ويرانه‌ﻯ تو
آ....ي مردم
پرده هاي ز عطوفت
               ميشمارد
                             ميشمارد
واي بر آنانيکه گويند دگر
شب کابل ما تاريک است
نور از زخم شما کابليان تا به کجا بايد رفت
آنسوي عرش خدا؟
گر که هفت آسمان
هريک هفتاد و دو بار
بر در و دوش زمين سجده زنند
کابليان
کاروان ز تف و نفرين و لعن
بر زبر ريش شما خواهند بست
گردن کرکسي و خوکي تان
بر سر دار وطن خواهند برد
بر سر دار وطن خواهند برد

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 13:47 | Tue 7 Aug 2007

صف مرده ها را کوتاه تر کنیم ...

« نوشتن بیرون جهیدن از صف مرده گان است »

بادرک هستی شناسی کافکا و شخصیت منحصر به فرد ادبی او ، از ورای آثارش ، پرداخت جمله و عبارتی را نمی توان چیزی از سر اتفاق یا تفنن تلقی کرد . کافکا با چنین رویکردی به نوشتن ، نظر به ابعادی از آن دارد ، که خلاقیت « خداوندی » یکی از آن هاست .

 « نوشتن » خلاقیت است . آفرینش است و از سر نیاز .

هرگونه تأویل مذهبی از اسباب آفرینش ، همیشه دچار سردرگمی است . از آن جا که با پیش آگهی عدم نیاز خداوند « خالق » به آفرینش، سراغ از متن آفریده می گیرد . اما در تأویل اسطوره ای ، آفرینش ، به قصد آفریدن است و نمایش بزرگواری و عظمت برای دیگری که خود ریشه در نیاز اهورا دارد .

و آن جا که نیز مرگ او اعلام می گردد ، گویا دیگر متنی برای نوشتن باقی نمانده است .

استعاره « خدا مرده است » ، از نگاهی ، به عدم توانایی او در نوشتن پاره ای نو از هستی نظر دارد . او دیگر قادر به آفریدن متنی تازه نیست ... و پوچی پشت در زمان به کمین نشسته است !

هر اندیشه و تفکری در خود و برای خود هیچ است . هر اندیشه ای در هر مقیاسی ، چه آنجا که بخواهد گره از مشکلی خرد بگشاید و چه هنگام که درگیر و دار هستی و درک ماهیت آن است .

اندیشه ، تنها زمانی وجود دارد ، که خود را وارد منطق مکالمه و معرکۀ گفت و شنید می کند . هیچ تفکری در خارج از دایرۀ مکالمه قابل تصور نیست .

« میخاییل باختین » دربارۀ زایش و چگونگی زنده گی فکر چنین می گوید :

« فکر در شعور منفرد مجرد یک شخص زنده گی نمی کند ، در این محدوده اگر بماند تباهی می پزیرد و می میرد . فکر در قالب گفت و گو با دیگری است که زنده گی آغاز می کند . اندیشۀ انسانی فقط در صورت داشتن برخورد زنده با اندیشه ی دیگر ، اندیشه ای بیگانه ، اندیشۀ جان گرفته در صدای دیگری ، یعنی در آگاهی به بیان درآمدۀ شخصی دیگر در جریان مکالمه ، به اندیشه ای واقعی ، یعنی به فکر مبدل می شود . در این نقطه از رابطۀ میان صدا و شعور فکر زاده شده و زنده گی آغاز می کند. »

نوشتن ، منطق مکالمه با هستی است ، و از راه گفت و گوست که آفریننده را از صف مرده گانی که حرف نمی زنند ، بیرون می جهاند . چرا که زنده را در صف مرده جایی نیست .

نسبت متن با مخاطب ، نسبتی پیچیده است ، به پیچیده گی رابطۀ مؤلف با متن و متن با زبان . در هر دورۀ تاریخی- ادبی، تفسیر این رابطه ها با یکدیگر ، متفاوت بوده و نسبت ها تحت تأثیر مؤلفه و نظریه های مختلف تعریف شده اند . البته باید توجه داشت که هرکدام از این نسبت ها نیز در هر دوره ای و در ساختاری کلی بر روی همدیگر تأثیر گذاشته اند . برای نمونه ، نسبت مخاطب با متن در هر دوره ای ارتباط مستقیم با درک و چگونه گی برآورد رابطۀ مؤلف با متن داشته است ، در دوره ای که عموماً با عنوان دورۀ کلاسیک ادبیات و نظریه های ادبی از آن یاد می کنیم ، مخاطب همیشه مرید متن قلمداد می شود . از چنین منظری ، متن در خود هر چیزی را و نیز کلام آخر را گفته است . مخاطب در چنین موقعیتی بندۀ نوشته و متن است . همان گونه که متن نیز به تمامی بندۀ مؤلف انگاشته شده و گویا او فارغ از تاریخ ، فرهنگ و ناخودآگاه فردی و جمعی ، توانسته است آن چنان « خود » باشد ، که متن اش را به تمامی از آن خود انگارد .

ریشه و منشأ چنین برداشت و نگاهی را ، باید در چگونه گی رابطۀ فرد و « کتاب مقدس » جستجو کرد . چرا که در چنین رابطه ای کتب مقدس ، متونی بی خدشه و کامل هستند و افراد به عنوان مخاطب در جریان خوانش ، همیشه باید در جایگاهی مفعولانه قرار بگیرند .

با عبور از دوران کلاسیک و آغاز عصرنوزایی، با مرکز زدایی از زمین توسط کپرنیک و متعاقب آن با به لرزه درآمدن جایگاه انسان به عنوان « فاعل شناسا » وویرانی « سوژه » در روانشناسی فروید ، دوره ای دیگر آغاز می شود، دوره ای که مؤلف خدای تمام و کمال متن نیست و یک متن در جریان متون دیگر و در بینابین آن ها در بستر تاریخ ، شکل می گیرد .

 ( در واقع هر متنی ، یک بینامتن است. )

مؤلف متن را می آفریند ، اما به علت عدم وقوف کامل او به خود و نیز جهان پیرامون می توان در پرداختن زبان شناسانه نشان داد که متن به تمامی از آن او نبوده و از سویی دیگر هرگز کامل نیست . در واقع مؤلف را خدای بی کم و کاست متن پنداشتن و متن را اثری کامل تصور کردن ، توهمی ماقبل فرویدی است . مؤلف برای آفریدن به متونی دیگر و متن برای کامل شدن به مخاطب نیاز دارد . چرا که معنا در متن هرگز به پایان نرسیده و آن که این پروژه ناتمام را به اتمام می رساند ، مخاطب است . امروزه ، مخاطب شریک نویسنده در آفرینش متن است . او علاوه برخواندن ، قسمتی از باقی ماندۀ متن را نیز می نویسد .

... و این همه گفتیم تا به این نکته برسیم ، که هر مخاطبی خود یک مؤلف است . هر خواننده ای ، خود یک نویسنده ای است . و اگر آن گونه که کافکا می گوید :

 نوشتن بیرون جهیدن از صف مرده گان باشد ، و اگر « خواندن » خود « نوشتن » است ، پس خواندن نیز بیرون جهیدن از صف مرده گان است . بخوانیم و صف مرده گان را کوتاه تر کنیم .

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 15:3 | Thu 2 Aug 2007

دانش و فن ....    

                                   

نگاهی به دستاورد های علمی

 

استیفن هاوکینگ

اراده معطوف به زنده گی

 

 

 

 

 

زنده گی شگفت انگیز « استفن هاوکینگ » از زوایای گوناگونی  جای تأمل و بررسی دارد . اگرچه او بر مسند علمی نیوتن و اینشتین تکیه زده است ، ولی درین نوشتار در پی بررسی ابعاد علمی و نظریه های بسیار مهم فزیکی و کیهان شناختی وی نیستیم ، بلکه از او درس امیدواری و اراده معطوف به زنده گی را بازآموزی کنیم .

درباره او هر قدر گفته و نوشته و شنیده شود کم است ، زیرا که این اعجوبه خودساخته نه تنها محافل علمی جهان را دچار شگفتی کرده است بلکه در سراسر جهان نام او مطرح است و دلیل این مدعا تیراژ میلیونی کتاب های اوست که به زبان های مختلف برگردانده شده است . او سالهاست که یکی از پرچمداران دانش بشری است و در عین حال به رغم ضعف و گرفتاری عضلاتی که در بادی امر وحشتناک می نماید ، هرگز امید به زنده گی را از دست نداده است .

« هاوکینگ » نمونه بارز انسان هایی است که کارکرد خارق العاده و شگفت انگیز مغز و اراده بشری را به نمایش گذاشته است . وی هرگز به زنده گی عادی و روزمره گی اکتفا نکرده و هم اکنون در دانشگاه کمبریج صاحب کرسی ریاضیات لوکاس است . اگر بخواهیم شرایط معمول و بیولوژیک زنده گی او را به طور خلاصه بیان کنیم ، مواردی از این قبیل برجسته می شود و به چشم می آید ،

-                  65 ساله است .

-                  سه فرزند دارد  .

-                  95 در صد از اعضای بدنش فلج است .

-                  از هرگونه تحرک بدنی محروم و ناتوان است .

-                  حتی توانایی سخن گفتن ندارد .

-                  اغلب اوقات بر روی چوکی چرخ دار به سر میبرد .

-                  تنها مغز و قلب و شش هایش کار می کنند .

ولی این آدم به ظاهر زمین گیر ، زمین و زمان را متحیر خود ساخته است . همین آدم ضمن حفظ امید به زنده گی و تلاش و کوشش بزرگ ترین دانشمند و نظریه پردازی است که هم اکنون بر مسند علمی اینشتین تکیه زده است و چون گوهری در انبوه آدمیان می درخشد .

شرحی از زنده گی هاوکینگ :

در هشتم مارچ سال 1942 درست 300 سال پس از درگذشت گالیله ، فرزند پسری در خانوده ای در شهر دانشگاهی آکسفورد انگلستان پا به عرصه زنده گی نهاد . او مانند دیگر همسالان خود سال های تحصیل ابتدایی و متوسط را سپری کرد . خود او می گوید ، « در این سال ها مسوولین مدرسه نه از وضع درسی ام راضی بودند و نه از نگارش و خط ام . » ولی او با هم شاگردانش تفاوت هایی داشت ، از جمله اینکه میخواست ریاضیدان بزرگ شود ، از بحث و گفتگو نه تنها رویگردان نبود بلکه در میدان مبارزه طلبی علمی گاهی به جنگ معلمان خود نیز می رفت و حتی کار را به جایی رسانده بود که با زیرکی به کتاب های درسی نیز ایراد هایی وارد میکرد .

استفن تا 17 ساله گی تحصیلات خود را در علوم طبیعی دنبال کرد و در 21 ساله گی خود را برای ورود به رشته کیهان شناسی در دانشگاه آماده می کرد که درد و عارضه هایی به سراغش آمد .

می گوید : « سال سوم دانشگاه بودم که احساس کردم حرکاتم زمخت شده و دوبار بدون علت زمین خوردم . ولی تا سال بعد که به کمبرج رفتم و پدرم متوجه قضیه شد به این موضوع اهمیتی نداده بودم . در یکی ازاین روزها پدرم مرا نزد پزشک خانوادگی برد . وی مرا به یک متخصص ارجاع داد . مدت کوتاهی بعد از بیست و یکمین سال تولدم برای انجام آزمون های تشخیصی به بیمارستان رفتم . در دو هفته ای که در بیمارستان بستری بودم آزمایش های زیادی روی من انجام شد . آنها از عضلات بازویم نمونه برداشتند . »

 طی آزمایش های دقیق معلوم شد که استفن به بیماری نادری به نام نارسایی نورون های حرکی یا  «As1Amyotrophic lateral sclerosis   » دچار شده است که درمان ناپذیر است . ASL عبارت است از تخریب پیشرونده سلول های طناب نخاعی ، که به ازدست رفتن تدریجی عملکرد عضلات منجر می شود . این بیماری مسری یا سرطانی نیست . علایم این بیماری ممکن است با علایمی که در اثر بیماری لایم در دستگاه عصبی بروز میکند اشتباه شود . در بیماری ASL دستگاه عصبی مرکزی و عضلات ، بخصوص عضلات دست ، ساعد ، پا ، سر و گردن درگیر میشوند . پزشکان پیش بینی کردند که وی تنها دو تا سه سال زنده خواهد ماند .

به عبارت دیگر این بیماری بخشی از نخاع ، مغز و سیستم عصبی وی را هدف قرار داده بود و کم از کم اعصاب حرکتی بدنش را از بین میبرد و با تضعیف ماهیچه ها فلج عمومی به سراغش می آمد .

آیا عموم انسانها دراین شرایط سخت غیر از نا امیدی و تسلیم شدن به وضعیت موجود و به پیشواز مرگ رفتن ، کاری دیگری در پیش میگیرند ؟ برای چند دقیقه هم که شده خودمان را به جای استیفن فرض کنیم . چه حالتی خواهیم داشت ؟

استیفن به اتاقی که در دانشگاه داشت پناه برد . خود تعریف کرده است که ساعت ها و روزها با خود درباره آینده اش فکر می کرد. در یکی از شب ها دچار کابوس شد و در خواب دید که به اعدام محکوم شده است و او را برای اجرای حکم میبرند . در آن موقعیت حس کرد که هر لحظه از زنده گی اش چقدر ارزشمند است . او بخوبی درک کرد که از هر دقیقه زندگی اش باید به درستی استفاده کند . بعد از بیداری به یاد آورد که در بیمارستان بایک جوان مبتلا به سرطان خون هم اتاق بود . آن بیمار از فرط درد چه فریاد هایی که نمی کشید . استیفن خود را قانع کرد که اگرچه به بیماری درمان ناپذیری گرفتار آمده است ، اما لا اقل درد نمی کشد . او طبعی سختگیر و جدی داشت ، به طوری که با خود اندیشید ، « از کجا معلوم که پزشکان در پیش بینی خود اشتباه نکرده باشند ؟ چرا من از هم اکنون خود را محکوم و تسلیم پیش بینی های منفی و کشنده سازم ؟ » .

در همین هنگام استیفن با دختری به نام جین وایلد آشنا شد که اعتقادات مذهبی شدیدی داشت .

جین دانشجوی دانشگاه لندن بود و تحت تأثیر هوش سرشار و شخصیت استثنایی استفن چنان مجذوب او شده بود که هر هفته به سراغش می آمد . آنها در سال 1965 باهم ازدواج کردند . استیفن در آن هنگام ابتدا به کمک یک عصا و سپس با دو عصا خود را وادار به راه رفتن میکرد . هرچند که بیماری اش به سرعت درحال پیشروی بود ولی او نه به بیماری می اندیشید و نه به پیش بینی پزشکان وقعی می نهاد . بیماری او واقعی و سهمگین بود و هرگز از او دست برنداشت به طوری که رفته رفته تمامی عضلات و ماهیچه های او را فلج کرد . یکی از شب ها استیفن هاوکینگ تا دیر هنگام مشغول کار بود ناگهان مجرای تنفسی اش گرفت و صورتش کبود شد ، بلافاصله او را به بیمارستان منتقل و معالجات فوری را آغاز کردند . معمولا مبتلایان به بیماری ASL  در مقابل ذات الریه حساسیت شدیدی دارند و در صورت ابتلا به آن می میرند . این خطر برای استفن هم پیش آمده بود . گرفتن راه تنفس او ناشی از ذات الریه بود . پس از چند روز بستری بودن در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان ، سرانجام با اجازه همسرش تصمیم گرفتند که با عمل جراحی ویژه ای ، مجرای تنفسی او را باز کنند اما در نتیجه این عمل جراحی ، استیفن صدای خود را نیز برای همیشه از دست داد . هاوکینگ تا سال 1974 میتوانست خودش غذا بخورد و به بستر برود ولی از این زمان به بعد مجبور شد از پرستار استفاده کند تا به کمک وی امور شخصی اش را انجام دهد . اکنون غیر از دو انگشت دست چپ استیفن تقریباً کلیه اعضای بدن او از کار افتاده اند و تنها وسیله ارتباطی او با دنیای خارج از ذهنش ، کامپیوتر مخصوصی است که توسط یک استاد کالیفورنیایی طراحی و به او هدیه شده است . استیفن با دو انگشت خود « یا اشاره های چشم و ابرو » نظرات و نیات خود را به وسیله کامپیوتر به شاگردان یا دیگران منتقل می کند . این کامپیوتر که بر روی چوکی چرخدار استیفن تعبیه شده است ، می تواند کلماتی را که استیفن با سرعت 15 کلمه در دقیقه تایپ می کند ، به صدای مصنوعی «speech synthesizer  » تبدیل و به دیگران ارایه کند « علاقه مندان میتوانند به نشانی www2.cruzio.com~inscript/text/SH.html مراجعه و به سخنان هاوکینگ که توسط کامپیوتر شبه سازی شده است گوش کنند . » استیفن در اینجا هم خوش بینی خود را از دست نداده است . او می گوید : « این روش کُند در گفت وگوی نوشتاری باعث شده است که من نسنجیده حرفی را نزنم ، چرا که وقت بیشتری برای فکر کردن دارم . »

استیفن و جین در سال های اول زندگی مشترک شان صاحب سه فرزند « دو پسر و یک دختر » شدند. توجه به وضع معاش و نیاز به زندگی روزمره ، استفن را به سرسختی بیشتر واداشت به طوری که به تدریس مداوم و در عین حال به انتشار بیش از 184 اثر علمی روی آورد . برخی از کتاب های قابل فهم او برای عموم به بیشتر زبان های جهان ترجمه و چاپ شده اند . هم اکنون کتاب های او از جمله پرفروش ترین ها است که با تیراژ های میلیونی در جهان به فروش می رسد . او همیشه دو پرستار ویژه و یک دستیار علمی دارد که در تحقیقاتش وی را یاری می کنند . او تاکنون دوبار به سفر دور دنیا رفته است و به تازه گی نیز پس از گذراندن یک دوره آمادگی به فضا سفر کرد . استیفن بسیار شوخ طبع و خنده رو است . گاهی از اوقات با صندلی چرخدار خود حرکتی را که حاکی از نشاط است ، به نماش میگذارد و در عین حال اگر از کسی ناراحت شود با صندلی خود پای او را زیر می گیرد . استفن می گوید خیلی دلش می خواست که پای خانم تاچر را زیر کند ، ولی فرصتی دست نداده است .

گاهی اوقات در پاسخ دادن به پرسش های دانشجویانش که توأم با مکثی طولانی است ، آنها را به اشتیاق و انتظار شنیدن جوابی مفصل ترغیب می کند ، ولی دست آخر با یک کلمه آری یا نه آنها را میخکوب می کند . او گاهی جمله های زیبایی را نیز ادا می کند ، مثلا در باره بیماری اش می گوید : « اغلب مردم از من می پرسند که با بیماریت چگونه سر می کنی ؟ پاسخ من زیاد نیست ، سعی می کنم تا جایی که امکان دارد یک زنده گی طبیعی داشته باشم و در مورد بیماریم فکر نکنم و در مورد چیز هایی که باعث می شوند نتوانم کار های مردم عادی را انجام دهم ، فکر نکنم . »

برخلاف پیش بینی های علمی پزشکان ، او همچنان به زندگی ادامه میدهد و به قول یکی از پزشکانش با اسیر کردن مرگ در یک سیاهچاله مانع از نزدیک شدن مرگ به خودش میشود .

هاوکینگ فقط نظریه پردازی علمی نمیکند بلکه مصرانه پیگیر سفر فضایی خود است . قرار است او در سال 2009 میلادی به فضا سفر کند .

نگاهی به نظریه های علمی هاوکینگ :

زمینه پژوهشی اصلی وی کیهان شناسی و گرانش کوانتومی است . « علاقه مندان به آرا و نظریه های علمی هاوکینگ به نشانی

http:www.hawking.org.uk  مراجعه کنند . »

او سالهاست که روی نظریه های مربوط به یکی از مرموزترین اجرام عالم یعنی سیاهچاله ها کار می کند و در عین حال سعی می کند پیچیده ترین مفهوم های جهان را با زبانی ساده برای مردم بیان کند . از جمله مهمترین کارهای وی در این زمینه نگارش کتاب « تاریخچه مختصر زمان » است . از دیگر دستاورد های وی مقاله ای است که رابطه سیاه چاله ها و قوانین ترمودینامیک می پردازد .

استیفن هم اکنون 65 سالگی خود را جشن می گیرد و همچنان پیشتاز و رو به آینده است . او نمادی از زندگی بشری است . استیفن در زمینه های اجتماعی و سیاسی نیز بی تفاوت نیست . او چندی پیش در تظاهراتی که در لندن علیه سیاست های تجاوز طلبانه امریکا و انگلیس و دخالت نظامی آنها در عراق برپا شده بود ، شرکت کرد و به سخنرانی پرداخت .

او به رغم مشکلاتش که به تنهایی می تواند انسان های بسیاری را نا امید کند و از پای درآورد، در سودای حل معماها و راز های جهان هستی است . او می گوید : « ما در حال به زندگی روزمره خود ادامه می دهیم که تقریباً هیچ درکی نسبت به جهان نداریم ، چندان درباره دستگاهی که آفتاب را به وجود می آورد تا حیات امکان پذیر شود ، گرانشی که ما را به زمین چسپانده است ، که در صورت نبودنش در فضا معلق می مانیم یا اتم هایی که از آن ساخته شده ایم و اساساً به تمامیت آن وابسته ایم ، نمی اندیشیم .

جز کودکان « که نمی دانند که نباید پرسش های مهم را بپرسند » تعداد بس اندکی از ما وقت چندانی را در این اندیشه می گذرانیم که چرا طبیعت به این صورت است ، آیا زمان روزی به عقب برمیگردد و معلول از علت پیشی می گیرد ؟ آیا حد نهایی برای میزان دانش و دانستگی آدمی وجود دارد ؟ حتی کودکانی هستند « و من برخی از آنها را دیده ام » که میخواهند بدانند سیاهچاله چه شکلی است ، کوچکترین جزء ماده چیست ، چرا ما گذشته را به یاد می آوریم ولی آینده را نه ، چگونه است که اگر در ابتدا آشوب وجود داشت، ظاهراً امروز نظم حاکم است و اصلا چرا جهان هستی وجود دارد ؟ »

( برای مطالعه بیشتر به کتاب « جهان استیفن هاوکینگ » نوشته جان بازلو، ترجمه ، حبیب الله دادفرما، ... مراجعه کنید )

ولی آیا رازی بزرگتر از زندگی انسان ها و امید به زندگی و آینده بشری وجود دارد ؟

منبع : روزنامه هم میهن .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 13:35 | Sun 29 Jul 2007

نیم نگاهی به روز های سیاه ...

 

قومندان وحید ...

 

وقتی از  « پل آرتل  »  دور میزنی  به چپ ، سمت راست منطقۀ « ابن سینا » است .

 لابراتوار های مرکزی ، ریاست رادیولوژی ، کلینیک صدری ،  شفاخانه ی عاجل ابن سینا ...

 روز دوم حکومت نکبت مجاهدین ، چهار مرد مسلح ، لابراتوار های مرکزی را غارت کردند ، تحویلخانه ها را با همه عرداه جات . از دیپارتمنت ها همه وسایل الکتریک طبی ، همه ماشین ها را کشیدند با عجله ، در دو کامیون  کنار جاده جا بجا کردند ...

 کارمندان  متخصص طبی زن و مرد  ،  همه با اخطار کشیده شده  در بیرون .

همه به  سمت چپ  ایستاده بی حرکت  در صف ، دو جهادی دست بر ماشه ...

 قصه تمام ، ده ونیم صبح همه چیز را بردند همه را . بی تلفات ، بی کشته ...

 از رادیولوژی دو پایه ماشین اکسریز بود که با جرثقیل هم نمی شد بردش ...

 در دو شفاخانه ای دیگر مریضان بودند روی بستر ، آشپزخانه و پرسونل مانده بود هنوز .

فردا  صبح ، قوماندان وحید ،  دوباره آمد در ساحه ابن سینا . با پنج شش مرد مسلح ، کلیشنکوف ها روی شانه ،  در گشت و گذار ،  بالا پایین ، سگرت در دهن یا نصوار و هر طرف  تف تف ...

 رییس رادیولوژی ،  جناب  « داکتر اکبر سها »  بود ،

فعلا در نیوجرسی است ، که یادش بخیر ...

  بی خیال ،  با موتر لندکروزر هشت سلندره یونیسف آمد ، در دفتر ...

 ده دقیقه بعد ،  مدیر اداری آمد در دفتر داکتر سها .

رییس صاحب :

  قوماندان وحید ،  موتر شما را می برد ...

کجا میبرد ؟

 بگویش که بیا .

وحید آمد ،

 کلوش ها در پا ، بالا شد پهلوی کلکین اول ، قطی نصوار را کشید ،

 یک دهن نصوار انداخت زیر زبان ،

 گفت :

بادار ، مه ره خاستی ؟

 اینه ، وحید کوهستانی ، پیش رویت هستم ، دان ده ، چی میگی ؟

رییس گفت :

 این موتر از دولت نیست ، از ملل متحد است ،  فامیدی ؟

وحید همراه مشت چند بار کوبید در سینه اش و گفت :

 زن ملل ته ... مه خودم ملل هستم ، فامیدی ؟

رییس گفت :

 درست است ، امروز تو دولت هستی ، ملل متحد هستی ، یک رسید بده که تو ، قوماندان وحید ، موتر را تسلیم شدی ؟

وحید گفت :

 نوشته کو ، بیا که مه امضا کنم .

مدیر اداری یک متن روی کاغذ نوشت ،

 وحید از صفۀ کنار کلکین پایین شد ،

 انگشت به رنگ تاپه زد و گذاشت روی کاغذ و گفت :

 اینه ، برو بخیر باشی ، چار طرفت قبله ، دستت آزد تا لندن .

 از برام الدین ربانی ، تا آمد شای مسعود ، فامیدی ؟؟؟

لحظۀ بعد ، هر پنج مرد مسلح  ، با موتر جیپ هشت سلندرۀ یونیسف ، رفتند سوی جاده میوند ، ناپدید شدند .

 بعد  از آن روز، داکتر ها و پرسونل فنی بتدریج کشور را ترک کردند و پس از شصت سال فعالیت ، هر چهار موسسۀ صحی که چون چهار شمعی روشن بود ، در ساحۀ ابن سینا ، خاموش شد .

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 23:16 | Fri 27 Jul 2007

ماما رزاق ....

پس از تاراج کبیر شهر کابل بدستِ مجاهدین ، با خانم و فرزند کوچکم مهاجر شدیم  از میکروریان به خانۀ خاله ، قلعۀ شاده ، سر کاریز...

بچه خاله آوازه انداخت در کوچه ، که مهاجرِ خانه اش یک « داکتر »  است ...

 حالا الاغ بیار و حوض را پر کن . نیم میلیون مهاجرِ شهرِ کابل ، سه نفر داکتر طب « یک داکتر واقعاً قهرمان حسین فیضی که هزار سال  یادش بخیر باد . منی چنداولی  و آصف ایوبی » ...

 یک قابله ، یک دواخانه ای بیست و چهارساعته ، و هجوم مریض  ...

 زخمی ها ، چره خوردۀ راکت ها و خمپاره های هاوان استاد سیاف از سوی پغمان ، بمبارد هر روزه طیارات سو 22 شورای نظار به قصد خانۀ مزاری در غربِ کابل  و ...

 از همه ارتفاعات اطراف شهر ، « کوهِ شیردروازه ، آسمایی ، کوهِ رادار ، شاخ برنتی ، کاسه ماهتابی ، تبۀ بی بی مهرو ، تپه ای خیر خانه و .... » از شش بجه عصر تا اللهِ صبح ، آتش و گلوله میبارید ، در غرب کابل ...

پهلوی مسجدِ سرِ کاریز در قلعۀ شاده ، بچۀ خاله در آپارتمانِ منزلش معاینه خانه درست کرد برای من ، بیست و چهار ساعته ...

در بین مریض ها ، یگان مریض یک پرزه کاغد در دست ، نوشته به آدرس من :

 «  جنابِ پروفیسور صاحب . مریض مشکلات عصبی دارد ، به شما راجع شد ، بعید از لطف شما نخواهد بود »

 عبد الرزاق ...

از هر مریض پرسیدم : این رزاق کیست ؟

گفتند : پهلوی حمام سرای غزنی  «داکتر رزاق » ، آخر ...

یک روز اجمل گفت :

 پدر ، ای رزاق کیست ؟ اینقدر مریض روان میکنه ؟

گفتم : چه میدانم  ؟

بعد از ظهر یک روز جمعه رفتیم خدا گفته ، تا پل سرخ ...

 دو طرف کراچی ها ی فروشنده ها بود و در کنار سرک مردم بینوا که لوازم منزل شان را بخاطر تهیه نانِ خشک برای فامیل شان جهت فروش گذاشته بودند . تصادفی « سخی احمد خاتم »  را دیدم  مقابل حمام ده بوری .

 اووو داکتر جانِ عزیز !  تو کجا و اینجا کجا ؟ به ارواح سرآهنگ قسم که فکر کردم که دوباره رفتی فرانسه ، در پاریس هستی .

 روی ماچی و بگو و بپرس ...

 گفتم :

 خاتم جان ، « داکتر رزاق »  را میشناسی ؟

گفت : ماما رزاق را میگویی ؟ همین حالا فشارم خونم را دید ، بیا ...

 ما را به یک گاراژ برد . آب پاشی و جاروب شده . سمتِ راست بالای یک چارپایی مُنجی ، یک آدم میانه سال نشسته ، روی پاهایش قطیفه انداخته ، در مقابلش یک میز کوچک ، پر از پیچکاری و امپول و دارو و دوا ، یک کاسۀ حلبی روی اشطوپ در جوش ...

خاتم معرفی کرد :

 این ماما رزاق ،  اینهم داکتر کمال .

رزاق ، نیم خیز شد گردنم را گرفت ، رویم را بوسید ...

 صدقۀ سرت شوم داکتر ...

 تو کجا و اینجا کجا ؟  عجب که یاد ما کردی ؟ خوش آمدی ، بیا بیا .

کنارش روی چهارپایی نشستم .

 به نظرم آشنا آمد ، این مرد ...

او را کجا دیده ام ، خدایا  ؟ بخاطر نیاوردم .

 در مقابلم یک چوکی عرابه دار بود  و یک بچۀ هفت هشت ساله  نشسته کنار دیوار ...

 اون طرف در کنجِ گراج ، یک خانم ، زانو در بغل گرفته نشسته ... سفید پوست ، با استخوان بندیِ قوی ، دستمالِ گردن از سرش پس رفته ، موخرمایی ...

چشم در مقابلش دوخته بر روی زمین ، غمی نهفته و عمیق از چهره اش پیدا...

 ماما رزاق معرفی کرد :

 این بچۀ من است داکتر جان ، و اونهم ، خانمم .

داکتر جان مره نشناختی ؟

 گفتم : چهرۀ شما آشناست والله ، در کجا دیده ام شما را ؟

 گفت :

 من  « رزاق  » هستم ، مالک « نوروز درملتون  » .

وای خدا ...  نوروز درملتون در کوتۀ سنگی ؟ دواخانۀ پشتونستان ، احمد شاهی ...

 کمیاب ترین دوا در همین دواخانه های معتبر شهر بودند  .

 کوته سنگی ... « دواخانۀ نوروز  » .. باورم نمی شد .

نوروز درملتون ، با چراغ های نیونِ سفید ، قفس های کنری ، الماری ها ی پر از دوا ، کمپودر های چپن سفید  ، موتر بنز سرخ اش دایم مقابل دروازه ایستاده و ...

گفتم :  چی میگی آغا ؟

گفت : به سرت قسم داکتر .

 باور نداری بپرس ، اینه از «  سخی احمد خاتم »، از خانمم پرسان کو .

داکتر !

 هر چه داشتم ،  ده  حزب « اتحاد اسلامی » ،  ده  « سیاف » باختم . باورت نمیشه از خانمم پرسان کو ،

 اِینه مثل خدا حاضر است ، پیش رویت ...

 پول نقد ، که چی میگی ؟ کالای چرک شان را در خانه شسته همی خانم ، اطو کرده دادیم در دوران جهاد ...

 بیا بپرس .

گفتم : ببخشید ، خوب شد شما را یافتم ، دوباره میآیم دیدن شما ، یک روز دیگر به فرصت .

ول کن نبود ، ماما رزاق  ...

 گفت :

 باش داکتر ، که نشانت بدهم .

ماما رزاق ، قطیفه را برداشت از روی پاهایش ، هر دو قدمش بریده بود از بجلک و نهایت پا ها پوشیده با جوراب پشمی ...

 جوراب را کشیده  ، گفت  :

ببین  داکتر ...

دیدم از بجلکِ پای پایین هیچ نبود . بریده بود هر دو قدمش .

اجمل،  رفت به کناری بچه گگ .

« سخی احمدِ خاتم »  برآمد ،  رفت بیرون .

 خانم مو خرمایی ، گویی مجسمه بود ...

 کاش یک کس بود میگفت :

  اینجا ، نیا .

 یا میگفت : برخیز ، برو .

 

ما ما به جوش آمد ،  یکباره  قف کرد ...

داکتر !!!

 روز اول ، موتر بنز را بردند بی ناموسا . لُچ ام کردند والله بالله ...

 آمدم خانه ... چند روز بعد ، که جنگ سِکین شد ، رفتم دواخانه هیچ چیز نبود ، هیچ پاک ، همه چیز تاراج شده رفته پغمان . فی سبیل الله .

 گمشکو داکتر، گم کو ، پرسان نکو .

 دیگه روز از پیشِ خانه ، مرا بردند پغمان ، اختطافم کردند...

 چشمت روز بد نبینه  ، داکتر !

چی برایت قصه کنم ؟

 گفتند : پنجصد لک افغانی بده ، یا مرگ ...

 داکتر ! به خدا قسم امی سیاف ، شیری که از مادر خورده بودم ، از دماغم کشید ، میفامی ؟

 یک روز سر یک چاه بردند ، تا نیمه پربود از آدمِ مرده ، تیله کردند مرا که بندازند پایین .

من سر گیچه شدم  ، دلم بد شد ...

گفتم : ما ما میبخشی ...

 گفت باش داکتر :

دیگه روز در بایلر پایانم کردند  در پغمان ، پطرول انداختند ، گفتند گوگرد بزنم ؟

گفتم : به خدا که ندارم . خانه و دواخانه ام چور شد . یک پول برای مخارج فامیلم ندارم .

داکتر ! این پاهای مرا ، از بجلک ، با تبرجه قطع کردند ، بی ناموسا ...

 میدانی ؟؟؟

 خانم مو خرمایی ، گویی کارد بزنی خونش نچکد ، نشسته همچنان مثل یک مجسمه .

 با اجمل برآمدم ، رفتم طرفِ خانه . دلم از زیر جوش می زد تا شام  ...

دو روز بعد ، مناقشۀ حزب وحدت و حرکت شد . هیچ گپی نبود اول صبح ، چند پوسته عوض شده بود بین  دو تنظیم خودی با مسالمت ، هیچ برخوردی صورت نگرفت . با بایسکل رفتم طرفِ ده بوری . هیچ کس نبود . در سمت چپ چار راهی ،  « سید مظفرشاه مظفری » سابق معاون مجلس سنا را دیدم  ، مقابل خانه اش ایستاده ...

داکتر : بخیر ؟

گفتم : چی گپ است ، سید پیر ؟

هیچ گپ ، برو خانه ... اگر شورای نظار مداخله کند غرب کابل باز محشر میشه .

 برو خانه داکتر ...

در مقابلم پلِ سرخ ، یک کراچی بود ، شاید ترکاری یا مواد خوراکی باشد ؟

دیدم کچالو فروش است ، فقط یکنفر خریدار، و بس .

گفتم :  کا کا یک چارک کچالو تول کو . در همین اثنا یک راکتِ سکر آمد مقابل شفاخانۀ صلیب سرخ  کفید . پرخچه های دکۀ دریا به آسمان پرید . غَر و غُر راکت ها شروع شد باز ...

 کچالو فروش گفت :

 کاکا بپر ...

هاج و واج ماندم ، کجا بپرم ؟

سندل مددی گفتم : خدا یا خیر ، رفتم از کنار پل سرخ پایین ، در سراشیبی ...

 دیدم بیش از سی نفر افتاده روی زمین ، شط میزنند درخون . مثل موسیچه کله کنده ، مثل کبوتر ...

راه باز گشت نبود . یواش یواش بایست رفت به پیش  که به جسد ها اصابت نکنم ، خون تازه روی زمین فرش بود در هر طرف ...

 همو ، راکتِ سکری قبلی ، پیشِ شفاخانه خورده بود در بین مردمانیکه همه پای وازهای مریضان بودند  .  همه افتاده برزمین خونین مالین که در خون شط میزند ، چون مرغی سر بریده ، تازه  ...

 حدو بیست سی نفر آدم  بودند روی خاک ...

 آهسته از بین آدم ها رفتم ، پیش .

 فقط یک زن از میانه برخاست در آن لحظه و نشست ، خیره به طرف من دید ...

 مو خرمایی سفید پوست ، پیشانی اش شکافته بود . گویی ، رنگِ سرخ سرازیر شده بر کاغذ سفید . با سنگینی خون بر بالای مژه اش  ، فقط  پلک میزد ، چشم درچشم من دوخته بود . شاید او مرا شناخته بود ؟ چه میدانستم در آن لحظه ؟ حواسم بجا نبود .

 یک راکت دیگر در مقابلم در یک خانه خورد ، خاک و دود رفت به هوا . راهِ چاره نبود . آهسته آهسته رفتم به جلو ...

 دو طفلِ خورد سال از میانِ آتش و دود برآمدند بیرون از همان خانه .

 میگفتند :

خدا  !  دست ها به هوا ...

از پل جمهوریت گذشتم ، پشه پر نمیزد . نزدیک مسجد ، یک سلمانی بود ، یک ماه قبل دو پسر جوان بامیانی آمده از ایران ، دکان را ساخته بودند . یک راکت سکر دیگرخورده به همین سلمانی . همه چیز پاشان شده اثاثیه و درو چنجره و همه .

من به دروازۀ حویلی درآمدم به سرعت .

اجمل گفت : پدر ...

تو کجا بودی ؟

بایسکل از دستم رفت ...

گفتم  : نمیدانم ، زود برو خانه .

نیمه شب ، در تهکاوی ،

 یادم شد ، آن « زن  »

  « موخرمایی »  ؟

زنِ ماما رزاق بوده والله .

نشناختم من ، چرا ؟

 وای خدا .

بیچاره ،

 ما ما رزاق ...

 

جادوگران شب ...

در شهر شب که جلوه گه رنج و ماتم است

سیمرغ خوفناک و سیه بال وحشتی

گسترده بال خویش

نی آب گریه می چکد از ابر پاره یی

نی آذرخش تند جهیدن شراره یی

نی برق خنده یی یست به چشم ستاره یی

تا رهروان راه شکست طلسم را

از اوج آسمان بنماید اشاره یی

گویی ستاره گان همه در خواب رفته اند

خورشید مرده است

از بسکه موج حیله و تزویر رنگ ، رنگ

بالا گرفته است

تاریک پرده های فریبنده ی خیال

در پیش دیده ها

                        دیوار می شود     

ازبسکه زشت و نیک

پیوند خورده است

هرجا گلی ست پاک

                        همبستر فسرده دل خار می شود

گر شمع نیمه جان تلاش خود آگهی

در تار گوشه یی

روشن شود گهی

از گردباد حیله گر کاهنان شب

آن شمع نیمه جان

خاموش می شود

آن گوشه غریب

همرنگ گوشه های دگر

                               تار می شود     

جادوگران شب

گردست خویش را

در گردن ستم زده یی حلقه می کنند

آن دست رفته رفته

                            سیه مار می شود     

این ماجرای تلخ

عمری گذشت و باز

                          تکرار می شود  

گردیست این چنین

با دست فتنه پیشه ی غولان روزگار

بر شانه صداقت آزاده مرد ها

سنگ هزار تهمت چرکین نابجا

                                     چون بار می شود ؟   

اما

اما درین محیط غم آلود مضطرب

هر چند

     وحشت است و سکوت است و ماتم است

هرچند

    اثر زجنبش و رزمنده گی کم است

هر سو ، به هر نفس

چندین هزار بشکه ی باروت انفجار

در سینه ی فراخ سکوت غمین و پیر

                                      انبار می شود    

تا آنکه از درخشش خونین جرقه یی

برپا شود غریو خروشان انفجار

پایان رسد شکنجه ی دیرین انتظار

از آن غریو مست

خوابیده روح تنبل بیمار ناتوان

از بستر فسرده گی یأس دیر پای

                                   بیدار می شود   

در جوی خشک هر رگ این پیکر کرخت

چون موج گرم نور

خون امید تازه پدیدار می شود

این جسم خسته جان سرشار می شود

گر بشکند ز گردن مغز توانگرش

با خشم آتشین

زنجیر سرد و یخ زده یی وهم پوچ را

                                هشیار می شود    

آنروز می د مد

از چشمه سار سرخ درخشنده ی شفق

خورشید راستین طلایی سپیده یی

تا بردرد گلوی شب دیر خفته را

با نیزه های اشعه ی در خون تپیده یی

آنروز مژده بخش

در اوج قله های شررخیز رستخیز

با بالهای آتشین خود

                       عقاب فتح    

پرواز می کند

در شاخه های سبز درخت امید باز

در باغ آرزو

مرغ حماسه ساز نفس آتشین شعر

از نو

   ترانه های نوی ساز می کند

داوود سرمد .

 

          

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 16:28 | Tue 24 Jul 2007

RSS