نو محافظه کاران کی هستند و چه میگویند ...
ـ بخش ۱ ـ
درآمد
سحرگاه ۲۰ مارس ۲۰۰۳ پس از آن که تلاشهای نمایندگان آمریکا و انگلیس در متقاعد کردن شورای امنیت سازمان ملل در حمله نظامی به عراق بینتیجه ماند، رژیم بوش جنگ خانمانسوزی را برای فتح عراق در ابعاد گستردهای آغاز کرد. این جنگ که نزدیک به چهارسالونیم از آغاز آن میگذرد، از طرف بخش قابل توجهی از مفسرین و مورخین (که در کنار کارزار راستین بشریت علیه این پدیده خطرناگ قرار گرفتهاند)، به عنوان «بزرگترین فاجعه قرن بیستویکم» اعلام شده است. مضافا این جنگ که توسط نو محافظهکاران درون حاکمیت نظام جهانی و رژیم بوش، طراحی و پیاده گشته است، فاز جدیدی در تاریخ حرکت و عملکرد نظام جهانی سرمایه (امپریالیسم) به وجود آورده و نتیجتا تحولات بزرگی را در صفآرایی نیروهای سیاسی و دولتی در سطح جهان منجمله در داخل خود هیأت حاکمه آمریکا، باعث گشته است.
در این نوشته بعد از اشاره گذرا به صفآرائی در سطح جهانی، به تبارشناسی و کالبدشکافی نو محافظهکاران (نئوکانها) که پدیده جدیدی در تاریخ صدساله نظام جهانی سرمایه و امپریالیسم آمریکا هستند، میپردازیم.
اوضاع متحول کنونی برای اولین بار در دورهی بعد از پایان «جنگ سرد» (از ۱۹۹۱ تاکنون) مردم جهان را شاهد بروز و چالش دو «ابر قدرت» متخاصم کرده است. این دو ابر قدرت عبارتند از: ابر قدرت افکار عمومی جهانی و ابر قدرت آمریکا در رأس نظام جهانی سرمایه.
ابر قدرت «افکار عمومی جهانی» که در جریان مبارزات وسیع ضد گلوبولیزاسیون سرمایه در تظاهرات عظیم شهر سیاتل در سال ۱۹۹۷ شروع به شکلگیری کرده و به تدریج بعد از حمله نظامی آمریکا به افغانستان (در نوامبر ۲۰۰۱) و به عراق (در مارس ۲۰۰۳) نضج یافته است، امروز ابر قدرت آمریکا را به چالش میطلبید.
ستون اصلی ابرقدرت افکار عمومی جهانی را جنبشهای فراگیر اجتماعی ـ سیاسی تشکیل میدهند که در حال حاضر مستقل از سیاستهای دولتهای سنتی و نهادهای متعلق به این دولتها عمل میکنند. این جنبشها که نیروهای متنوعی را در بر گرفته و در اکناف جهان به شکلهای گوناگونی قدر قدرتی آمریکا را به چالش میطلبند، عبارتند از:
۱ـ جنبشهای نوظهور اجتماعی ـ سیاسی ضدجنگ، ضدگلوبولیزاسیون سرمایه، ضد قرضههای بینالمللی (ضد بانک جهانی، ضد صندوق بینالمللی پول، ضد سازمان جهانی تجارت و . . .) ، ضد تخریب محیطزیست و . . .
۲ـ مجموعهی از نیروهای برابریطلب چون فمینیستها، دگرباشان جنسی، طرفداران محیطزیست، طرفداران حق تعیین سرنوشت ملی و . . .
۳ـ جنبشهای رهائیبخش تودهای ـ مارکسیستی در نپال، هندوستان، پرو، کلمبیا و . . .
۴ـ نیروهای مذهبی ضدجنگ متعلق به کلیساها و دیگر نهادهای مذهبی به ویژه در آمریکا و کشورهای اروپائی،
۵ـ جنبشهای اجتماعی ـ اقتصادی نوین در کشورهای «حیاط خلوت» آمریکا: کوبا، ونزوئلا، بولیوی، آکوادور و . . .،
۶ـ اتحادیههای کارگری و کشاورزی ضدجنگ بویژه در کشورهای متروپل اروپا، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، بلژیک، آلمان و . . .،
۷ـ شخصیتهای با نفوذ در جهان علم، ادب و ژورنالیسم چون هاوارد زین، نوام چامسکی، نورمن میلر، گونتر گراس، گور ویدال، گارسیا مارکز، چلمرز جانسون و هری بلافونته،
۸ـ تودههای میلیونی جوانان و دانشجویان ضد قدر قدرتی آمریکا بهویژه در کشورهای نفتخیز جهان،
۹ـ جنبشهای سازمان یافتهی پوپولیستی مثل زاپاتیستها در مکزیک، «انقلاب بولیواری» در ونزوئلا، جنبش دهقانان در اکوادور و . . . و
۱۰ـ احزاب و سازمانهای چپ سوسیالیستی، مارکسیستی و کارگری.
این جنبشها و نیروها علیرغم تفاوتهای آشکار و جدی با یکدیگر در زمینههای سیاسی، مسلکی و غیره، در نکات زیر با هم همخوانی و همبستگی داشته و در چهارچوب معین افکار عمومی جهانی و یا «وجدان بینالمللی» قرار میگیرند. اهم این نکات عبارتند از:
الفـ اکثر این جنبشها عموما در پروسهی مبارزه با نظام جهانی سرمایه و سیاستهای نئولیبرالیستی امپراطوریطلب آمریکا طی بهويژه پانزده سال گذشته شکل گرفته و رشد یافتهاند و در تضادی روشن با هیئت حاکمه آمریکا قرار دارند.
بـ این نیروهای سیاسی ـ اجتماعی عمدتا ضدجنگ بوده و با عملکردها و سیاستهای نئومحافظهکاران که با تسخیر حاکمیت در آمریکا خواهان سرکوب و یا مهار این نیروهای سیاسی و جنبشهای اجتماعی ـ اقتصادی هستند، شدیدا در تعارض افتادهاند.
در این جا پیش از این که به تبارشناسی و کالبدشناسی نو محافظهکاران حاکم در رژیم بوش بپردازیم به یک نکته اساسی در مورد موقعیت کشورهای سنتی در اروپا اشاره کنیم.
در حال حاضر تعدادی از دولتهای کشورهای مختلف میکوشند که با ایستادگی احتیاط آمیز و ترفندهای سیاسی و دیپلماتیک، هویت خود را در مقابل تهاجم سرمایهی جهانیتر شدهی آمریکا حفظ کرده و در صورت امکان سوار بر امواج خروشان جنبشهای اجتماعی و سیاسی متعلق به ابرقدرت افکار عمومی جهانی گشته و با تعدیل، تنظیم و یا مهار سمت و سوی این جنبشها، اوضاع و موقعیت جهان را از وضعیت «تک قطبی» به «چند قطبی» تبدیل کنند. اهم این دولتها عبارتند از: فرانسه، روسیه و . . . از یک سو و چین، برزیل و . . . از سوی دیگر. آیا این کشورها در آینده موفق خواهند شد که به هدف خود برسند؟ جواب مناسب به این سئوال از ما میطلبد که هدف استراتژیکی پروژههای جهانی آمریکا را در این جا به طور مختصر بیان کنیم.
هدف استراتژیکی آمریکا که در حال حاضر توسط نو محافظهکاران تنظیم و پیاده میگردد، در مرحلهی اول ایجاد و استقرار هژمونی نفتی از طریق اشغال نظامی و یا به زیر قیمومیت خود کشیدن کشورهای نفتخیز عراق، ایران و . . . و در مرحله بعدی به زیر سلطهی خود کشیدن فرانسه و دیگر کشورهای «اروپای قدیم»، اخته کردن روسیه و . . . و بالاخره محاصره و جلوگیری از رشد بیشتر چین میباشد. نو محافظهکاران که در ۱۹۹۰ (اولین دههی بعد از فروپاشی شوروی و پایان دوره «جنگ سرد») به مقامات کلیدی در بنیادها و نهادهای دولتی و خصوصی دست یافته و بعد از گزینش جورج دبلیو بوش (توسط شرکتهای فراملی نفتی و شبکه تسلیحاتی و رسانههای گروهی) به سمت ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۰، پستهای حساس نظامی، اداری و دیپلماتیک را تحت تسلط خود در آوردند، چه کسانی هستند و چه میگویند.
تبارشناسی نو محافظه کاران ...
خاستگاه و پیشینهی نو محافظهکاران (که بعد از تسخیر قدرت در سال ۲۰۰۰ و سپس با استفاده از حادثه مرموز و خونین ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به عنوان «باران رحمت» پروژه سیاسی خود را زیر عنوان «دکترین بوش» در «خاورمیانه بزرگ» تنظیم و پیاده ساختند) به سالهای آغازین دهه ۱۹۴۰ در نیویورک میرسد. در آن زمان تعدادی از دانشجویان روشنفکر «سیتی کالج نیویورک» که گرایشات چپ مارکسیستی و طرفدار آموزشهای لئون تروتسکی بودند، گردهم آمده و به بحث و فعالیت در حیطهی اشاعه سوسیالیسم پرداختند. معروفترین اعضای این گروه عبارت بودند از: ایرونیگ کریستول، دانیل بل، ایرونیگ هاو، سیمورلیپست، فیلیپ سلزنیک، نیتان گلاوز و بعدها پاتریک مونییهن»
بعد از پایان جنگ جهانی دوم (۱۹۴۰) و آغاز دورهی «جنگ سرد» (۱۹۴۷) اکثریت قریب به اتفاق اعضای این محفل به تدریج با مارکسیسم وداع گفته و به ضد کمونیستهای دو آتشه تبدیل گشتند. از این ضدکمونیستهای جدید که از طریق ترویج و تبلیغ به جلب و جذب جوانان و دانشجویان به جنبش ضدکمونیستی و ضدبرابری خود موفق شدند، آغازههای نو محافظهکاری در دههی پرتلاطم ۱۹۶۰ فرا رویید.
در دههی ۱۹۷۰ که اعضای اصلی گروه «سیتی کالج نیویورک» به درجات عالی دانشگاهی راه یافتند با انتشار نشریه «The Public Interest» به نقد سیاستهای «دولت رفاه» و برنامههای اصلاحی دولت برای گسترش عدالت اجتماعی پرداختند. در حالی که این نشریه صرفا به مسائل داخلی در آمریکا (بیاهمیت نشان دادن خواستههای جنبش سیاهان، عدم کارآرائی اصلاحات دولتی در زمینههای آموزش و پرورش، بهداشت و سلامتی عمومی و . . .) میپرداخت، ایرونیگ کریستول بنیانگذار نشریه فوق، به انتشار دو مجله دیگر «The National Interest » و «Commentary» نیز مبادرت ورزید که به مسائل سیاست خارجی آمریکا (مثل توجیه روشنفکرانه جنایات آمریکا در ویتنام و یا کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ و ترور سالواتور آلنده در شیلی) میپرداخت. نو محافظهکاران جوان مثل فرانسیس فوکویاما، بیل کریستول (پسر ایرونیگ کریستول) و . . . نظریههای خود را در دههی هشتاد سدهی بیستم در هر سه این نشریهها انتشار میدادند.
کالبدشکافی ایدئولوژی نو محافظهکاران :
نو محافظهگرائی ارثیه شوم گروه «سیتی کالج نیویورک» است که در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ از یک پروسهی «مسخ» ایدئولوژیکی و سیاسی عبور کرده و امروز به عنوان یک جناح سیاسی در کاخ سفید بر اریکهی قدرت نشسته است. نو محافظهکاران با این که با هم در خلق و خوی و سبک کار اختلاف دارند ولی عمدتا به چهار اصل بنیادین نو محافظهگرائی که براساس آموزشها و رهنمودهای لئو اشتراس، الن بلوم و آلبرت وولتتر تنظیم و تدوین گشتهاند، اعتقاد دارند. این چهار اصل عبارتاند از:
۱ـ «علاقهمندی به دموکراسی و حقوق بشر»: نو محافظهکاران معتقدند که دموکراسی و حقوق بشر نیز مثل دیگر محصولات انسانی به پایان تولیدی خود رسیده پس مثل هر کالا قابل صدور است. آمریکا «به حق» مالک منحصر به فرد این کالا در جهان است و در صدور آن موقعیت انحصاری دارد. اگر دولتی و یا نیروئی این اصل را نپذیرد نه تنها به «رستگاری» و توسعه دست نخواهد یافت بلکه در اقیانوسی از بحران و فقر و جنگهای داخلی فرو خواهد رفت. در پیاده ساختن این اصل، نو محافظهکاران با تکیه بر قدر قدرتی آمریکا به عنوان یک «ابر قدرت بلامنازع» حتی قوانین مصنوعی و یوتوپیک حاکم بر بازار نئولیبرالیستی «آزاد» و «مقدس» سرمایهداری جهانی را نیز رعایت نمیکنند.
۲ـ «باور به کاربست قدرت ایالات متحده آمریکا برای مقاصد اخلاقی» : نومحافظهکاران براین باورند که آمریکا به شکرانهی توسعهی اندیشههای لیبرال بورژوازی و جهانیتر شدن نه تنها یک قدرت بلامنازع نظامی در «پایان تاریخ» رسیده بلکه با ظهور و گسترش «انسان گلوبال» و یا «آخرین انسان» («خاتمالانبیاء») قادر است که در اکناف جهان با ایجاد «بازار آزادی» به اندازهی کره خاکی حاکم و تنظیم کنندهی خلقیات، ارزشهای اخلاقی و . . . باشد.
۳ـ «تردید نسبت به توانمندی حقوق بینالملل و نهادهای بینالمللی در حل مشکلات مهم امنیتی»: نومحافظهگرائی براین اعتقاد است که نهادها و سازمانهای بینالمللی که تحت قیمومیت کامل آمریکا نیستند، قادر به گسترش و صدور دموکراسی و حقوق بشر و تعدیل خلق و خوی و ارزشهای اخلاقی نبوده و در امر استقرار امنیت و ثبات به خاطر مدیریت سنتی و جهان سومی کوچکترین خدمتی به «جامعه بینالمللی» (نظام جهانی سرمایه = امپریالیسم) در عرض ۶۷ سال گذشته (از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون) انجام ندادهاند. نو محافظهکاران برای پیشبرد هدف استراتژیکی آمریکا در پروژهی جهانی ساختن «دکترین مونرو» (تبدیل مناطق ژئو پولیستیکی جهانی به حیاطهای خلوت آمریکا) خواهان انحلال و یا تضعیف بیشتر نهادهای بینالمللی مثل سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، سازمان اتحادیه آفریقا، جامعه اعراب و . . . هستند.
۴ـ تأکید بر خطر یک «مهندسی اجتماعی» هدفمند: نو محافظهکاران پیوسته بر خطر «مهندسی اجتماعی» تأکید میورزند. منظور از «مهندسی اجتماعی» برنامههای اصلاحی دولت برای گسترش رفاه در زمینههای مسکن، غذا، بهداشت، آموزش و پرورش و . . . برای گسترش عدالت اجتماعی است. نو محافظهگرائی برآن است که نیازها و تقاضاهای مردم میتوانند یا تبعیت از قوانین «مقدس بازار آزاد» سرمایهداری که با تشدید گلوبولیزاسیون و سیاستهای خصوصیسازی بیش از پیش ابدیتر و مقدستر میگردند، پاسخ داده شوند. این نظرگاه به غایت ضددولتی و ضد «دولتگرائی» به خصلت ضداستالینی و ضدشوروی گروه سیتی کالج نیویورک در دهههای چهل و پنجاه سدهی بیستم باز میگردد. نقدهایی که نومحافظهکاران در آن سالها نسبت به برنامههای اجتماعی دولتهای فرانکلین روزولت (۱۹۴۰ ـ ۱۹۳۲) و هری ترومن (۱۹۵۲ – ۱۹۴۵) در مجله
«The Public Interest» توسط ایرونیگ کریستول، دانیل بل و ایرونیگ هاو انتشار میدادند، را باید در این راستا ارزیابی کرد. به نظر نگارنده این نویسندگان و بعدها شاگردان و طرفداران آنها ـ مثل پال وولفوتیز، فرانسیس فوکویاما، ریچارد پرل، داگلاس فیث و . . . ـ با انتقادهای خود نسبت به یک «جامعه رفاهی بزرگ» مبانی ایدئولوژیکی و فکری گردش به راست نوین را در سیاستهای اجتماعی ـ داخلی و بینالمللی دولت آمریکا در دهههای هشتاد و نود سدهی بیستم مهیا ساختند .
مقام و موقعیت نو محافظهکاران در درون طبقه و هیئت حاکمه آمریکا :
بدون تردید اشغال نظامی عراق و پیآمدهای آن نشان داد که نو محافظهگرائی و رژیم بوش نه تنها در هم تنیدهاند بلکه نو محافظهکاران در سیاستهای بهويژه خارجی آمریکا، دست بالا را دارند. اما باید گفت که نو محافظهکاران منافع فقط یک جناح از کلان سرمایهداری حاکم در آمریکا را نمایندگی میکنند. بررسی رشد و توسعهی کلان سرمایهداری انحصاری عمدتا مالی در تاریخ دویست و سیویک سالهی آمریکا (۲۰۰۷ ـ ۱۷۷۶) نشان میدهد که نو محافظهکاران با این که در صحنه سیاسی آمریکای کنونی در حاکمیت قرار دارند و سیاست خارجی آمریکا را تنظیم و پیاده میسازند، ولی آنها فقط نمایندگان یکی از چهار جناح اصلی کلان سرمایهداری آمریکا را تشکیل میدهند. به موازات نو محافظهگرائی باید از سه نظرگاه و یا انگاشت (Concept) دیگر در میان نمایندگان متعلق به جناحهای مختلف کلان سرمایهداری نام بُرد که در سیاستهای به ویژه خارجی آمریکا، نقش داشتهاند: این سه نظرگاه عبارتند از:
یک ـ رئالیستها («واقعگرایان») محافظهکار: «واقع گرایان» معتقد به وجود قدرتهای خارجی و مقولاتی چون «حوزهی نفوذ» و «توازن قوا» و «منافع ملی» در صحنه جهانی و امور بینالمللی هستند. هنری کیسنجر (مشاور امنیت ملی و وزیر امورخارجه ریچارد نیکسون، رئیس جمهور آمریکا در سالهای ۱۹۷۴ – ۱۹۶۹ و وزیر امور خارجه جرالد فورد در سالهای ۱۹۷۶ – ۱۹۷۴) نماینده اصلی این نظرگاه و خط سیاسی است. طرفداران این خط در عین قبول وجود قدرتهای بزرگ در دوران «جنگ سرد» و همکاری با آنها در چهارچوب «دتانت» (شناسائی «واقعگرایانه» این امر که اروپای شرقی حوزه نفوذ ابر قدرت شوروی است به شرط این که شوروی نیز «واقعگرایانه» بپذیرد که آمریکای لاتین «حیاط خلوت» آمریکاست) در ضمن رئالیستها بر آن هستند که هم آمریکا (سر کردهی «بلوک غرب») و هم شوروی (سرکردهی «بلوک شرق») در مناطق مختلف جهان به طور «واقعبینانه» دارای «منافع و منویات شروع» هستند که هر دو طرف باید به آنها احترام بگذارند. این اسلوب رئالیستها در عین «احترام» به منافع دیگر رژیمهای مقتدر، با استقرار تحکیم رژیمهای فاسد و مستبد در کشورهای مختلف جهان کوچکترین توجهی به خواستههای دموکراتیک و ملی آن کشورها نداشته و ندارند. در شرایط کنونی نیز، هنری کیسینجر که پدر معنوی رئالیستهاست، بر آن است که آمریکا و چین دارای منافع مشروع ملی در مناطق مختلف جهان به ویژه در آفریقا و آسیای شرقی هستند و باید براساس قوانین «واقعگرایانه» «توازن قوا» و «حوزهی نفوذ» به منافع همدیگر «احترام» بگذارند. دو ـ «انترناسیونالیستهای لیبرال»: انگاشت و یا نظرگاه سوم را انترناسیونالیستهای لیبرال نمایندگی میکنند. بدون تردید پدر معنوی این نظرگاه زبیگنیو بریژینسکی، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، در سالهای ۱۹۸۰ ـ ۱۹۷۶ است. انترناسیونالیستها که نماینده جناح کلان سرمایهداری معروف به
Eastern Establishment («استقرار شرق») آمریکا هستند، عمدتا کنترل حزب دموکرات آمریکا را در دست دارند. انترناسیونالیستهای لیبرال برخلاف رئالیستهای محافظهکار که نماینده جناح کلان سرمایهداری معروف به Western Financial Institution (نهادهای مالی غرب) آمریکا هستند، روی مقولات و مفاهیمی چون «توازن قوا»، «حوزه نفوذ» و «دتانت» در سیاست خارجی آمریکا تأکید نمیورزند. آنان خواستار یک نظم بینالمللی مبتنی بر «حقوق بشر» و نهادهای حقوقی و سازمانهای بینالمللی بوده و گسترش و رعایت «حقوق بشر» را در سیاست خارجی آمریکا مدنظر دارند. انترناسیونالیستها برخلاف نو محافظهکاران که به گزینهی جنگ و «تغییر رژیم» و اشغال نظامی کشورهای «گردنکش» اهمیت والائی قائلند، پیوسته گزینهی مذاکرات و سیاستهای «چند جانبهگری» را در سیاست خارجی آمریکا تبلیغ کرده و ترویج میدهند. یکی دیگر از معروفترین انترناسیونالیستهای لیبرال که در بعضی محافل مارکسیستی از آنها به عنوان «امپریالیستهای حقوق بشری» نام میبرند، لی همیلتن نماینده سابق کنگره آمریکا و مدیر فعلی فکر انبار «مرکز مطالعات بینالمللی ویلسون» است. در آغاز سال ۲۰۰۶ همیلتن همراه با جیمز بیکر وزیر امور خارجه آمریکا در زمان ریاست جمهوری جورج بوش (پدر) در سالهای ۱۹۹۰ ـ ۱۹۸۶، بعد از تشکیل یک گروه ده نفری و مطالبه و بررسی اوضاع عراق گزارشی را تهیه کرده و به کنگره آمریکا فرستادند. این گزارش که نظرگاه انترناسیونالیستهای لیبرال را در مورد حل مسائل خاورمیانه (عراق و فلسطین و . . .) منعکس میکند، اعلام میکند که:
۱ـ هیچ فرمول «معجزه آسایی» برای حل مشکلات عراق و خاورمیانه وجود ندارد، اما با وجود این میتوان اقداماتی کرد که موجب بهبود وضعیت بشود و «منافع آمریکا» حفاظت گردد.
۲ـ در صدر مسائل خاورمیانه، بحران روابط خصمانه میان اعراب و اسرائیل قرار دارد. و «هیچ راهحل نظامی» برای مشکل اعراب و اسرائیل وجود ندارد.
۳ـ از آن جا که وضعیت کنونی عراق با تصمیمات و دخالتهای دولت آمریکا آغاز شده و از آن جا که تمام مسائل خاورمیانه به هم پیوستهاند پس نمیتوان برای مسائل عراق بدون حل دیگر بحرانهای خاورمیانه، فرمولی را انتخاب کرد. پس آمریکا با توجه به «منافع ملی» و «ملاحظات اخلاقی» آن چه را در توان دارد به کار گیرد تا به وضعیت کنونی و هرج و مرج در عراق و تشدید بحرانها در دیگر نقاط خاورمیانه پایان داده شود.
۴ـ ضرورت «آشتی ملی» میان نه تنها شیعه و سنی، بلکه بین اعراب و ترکمنها توصیه شده و ضرورت همکاری کشورهای منطقه از جمله عربستان سعودی ترکیه، ایران، سوریه و . . . تأکید میشود. در ضمن توصیه میشود که مذاکره نه تنها با ایران و سوریه بلکه با گروههای شورشگر برای پذیرش صلح و آشتی به مورد اجرا گذاشته شود.
بررسی جزئیات گزارش بیکر ـ همیلتن و دیگر اسناد متعلق به جناح انترناسیونالیستهای لیبرال نشان میدهد که کلان سرمایهداری متعلق به این نظرگاه در حال حاضر قویترین رقیب نو محافظهکاران حاکم در کاخ سفید میباشد ـ در این رقابت درون طبقهای، انترناسیونالیستهای لیبرال که در انتخابات اکتبر ۲۰۰۶ کنگره آمریکا را از دست طرفداران نئوکانها خارج ساخته و هم اکنون خود را برای تسخیر کاخ سفید و ریاست جمهوری آمریکا در اکتبر سال ۲۰۰۸ آماده میکنند، تنها نیستند. در شش سالونیم گذشته (۲۰۰۷ – ۲۰۰۰) انترناسیونالیستها در رقابتهای خود با نئوکانها، از حمایت و همکاری پیروان و فعالین نظرگاه چهارم (ناسیونالیستهای جکسونی) برخوردار بودند. سوم ـ «ناسیونالیستهای جسکونیگرا»: انگاشت و نظرگاه چهارم را «جکسونیها» تشکیل میدهند. عنوان «جکسونیها» اشاره دارد به هفتمین رئیس جمهوری ایالات متحده اندرو جکسون (۱۸۴۵ – ۱۷۶۸). جکسون و بعدها طرفداران او که مدتها به نام «دموکراتهای جکسونی» در جامعه آمریکا معروف گشتند، سالها در حاکمیت سیاسی آمریکا دست بالا را داشتند. آنها بعد از جنگ داخلی در آمریکا (۱۸۶۵ – ۱۸۶۱) به نقش و مقام بردهداران و فئودالها در حاکمیت آمریکا پایان بخشیده و تسلط طبقه بورژوازی را در جامعه و دولت آمریکا تحقق بخشیدند. ناسیونالیستهای جکسونیگرا نگاه خود را تنها معطوف به امنیت و منافع ملی ایالات متحده ساخته و به شدت با ورود و مداخله آمریکا در جنگهای بینالمللی اول و دوم مخالفت کردند. جکسونیها مقام و موقعیت خود را بعد از ظهور و رشد آمریکا به عنوان یک نیروی امپریالیستی نو برخاسته در درون طبقه حاکمه آمریکا از دست دادند. در حال حاضر ناسیونالیستهای جکسونیگرا مثل گذشته با ابراز تردید نسبت به نظامیگریهای آمریکا در نقاط دوردست جهان و سیاست چند جانبهگرائی، گرایش خود را به بومیگرائی (Nativism) و ضدیت با سیاستهای ادارهی مهاجرت و تبلیغ رسمی ساختن زبان انگلیسی به عنوان زبان رسمی در آمریکا به نمایش میگذارند. جسکونیها که عموما توسط رقبای خود به «انزواطلبی» و «گوشهگیری» و داشتن نظرگاههای تنگ ناسیونالیستی متهم میشوند، در اواخر ماه ژوئن ۲۰۰۷ در اتحاد با انترناسیونالیستهای لیبرال در کنگره آمریکا، لایحه معروف «اصلاحات امور مهاجرت» را رد کرده و با عدم تصویب آن مهمترین شکست سیاسی را بر پیکر رژیم بوش که آرشیتکت آن لایحه محسوب میشد، وارد ساختند. احتمال دارد که «ناسیونالیستهای جکسونیگرا» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در اکتبر ۲۰۰۷ به عنوان متحدین نزدیک انترناسیونالیستهای لیبرال علیه قدرقدرتی نو محافظهکاران عمل کنند. شایان ذکر است که در این رقابتهای درون طبقاتی نو محافظهکاران نیز از حمایت رئالیستهای محافظهکار برخوردارند. به نظر نگارنده جنگ عراق و اشغال آن کشور در چهار سالونیم از پیوند میان نو محافظهکاران و رئالیستهای محافظهکار شکل گرفت که هر یک از موضع خود به ضرورت «تغییر رژیم» در عراق دلبسته و خواهان ایجاد و استقرار هژمونی نفتی در آن کشور بودند.
از منظر تبارشناسی و کالبدشکافی، «رئالیستهای محافظهکار» اندیشههای خود را از هانز مورگانتا و هنری کیسینجر، «انترناسیونالیستهای لیبرال» از اندرو جکسون و پاتریک بوکنان (نویسنده و ویراستار سخنرانیهای رانلد ریگان رئیس جمهوری آمریکا در سالهای ۱۹۸۸ ـ ۱۹۸۰) به عاریت گرفته و بعدا با ویژگیها و تحولات جهان کنونی تلفیق دادهاند که منافع طبقاتی جناحهای کلان سرمایهداری را در جهان و آمریکای معاصر تأمین و توسعه دهنده در این راستا، بدون تردید لئو اشتراوس، هنری جافا، الن بلوم و آلبرت وولتر پدران معنوی و رهبران ایدئولوژیکی نو محافظهکاران حاکم هستند.
«ادامه دارد»
منبع : شهرگان

