تبليغاتX
کمال کابلی

نو محافظه کاران کی هستند و چه می‌گویند ...

ـ بخش ۱ ـ

درآمد
سحرگاه ۲۰ مارس ۲۰۰۳ پس از آن که تلاش‌های نمایندگان آمریکا و انگلیس در متقاعد کردن شورای امنیت سازمان ملل در حمله نظامی به عراق بی‌نتیجه ماند، رژیم بوش جنگ خانمان‌سوزی را برای فتح عراق در ابعاد گسترده‌ای آغاز کرد.  این جنگ که نزدیک به چهارسال‌ونیم از آغاز آن می‌گذرد، از طرف بخش قابل توجهی از مفسرین و مورخین (که در کنار کارزار راستین بشریت علیه این پدیده خطرناگ قرار گرفته‌اند)، به عنوان «بزرگترین فاجعه قرن بیست‌ویکم» اعلام شده است.  مضافا این جنگ که توسط نو محافظه‌کاران درون حاکمیت نظام جهانی و رژیم بوش، طراحی و پیاده گشته است، فاز جدیدی در تاریخ حرکت و عملکرد نظام جهانی سرمایه (امپریالیسم) به وجود آورده و نتیجتا تحولات بزرگی را در صف‌آرایی نیروهای سیاسی و دولتی در سطح جهان منجمله در داخل خود هیأت حاکمه آمریکا، باعث گشته است.
در این نوشته بعد از اشاره گذرا به صف‌آرائی در سطح جهانی، به تبارشناسی و کالبدشکافی نو محافظه‌کاران (نئوکان‌ها) که پدیده جدیدی در تاریخ صدساله نظام جهانی سرمایه و امپریالیسم آمریکا هستند، می‌پردازیم.
اوضاع متحول کنونی برای اولین بار در دوره‌ی بعد از پایان «جنگ سرد» (از
۱۹۹۱
تاکنون) مردم جهان را شاهد بروز و چالش دو «ابر قدرت» متخاصم کرده است.  این دو ابر قدرت عبارتند از: ابر قدرت افکار عمومی جهانی و ابر قدرت آمریکا در رأس نظام جهانی سرمایه.
ابر قدرت «افکار عمومی جهانی» که در جریان مبارزات وسیع ضد گلوبولیزاسیون سرمایه در تظاهرات عظیم شهر سیاتل در سال
۱۹۹۷ شروع به شکل‌گیری کرده و به تدریج بعد از حمله نظامی آمریکا به افغانستان (در نوامبر ۲۰۰۱) و به عراق (در مارس ۲۰۰۳)
نضج یافته است، امروز ابر قدرت آمریکا را به چالش می‌طلبید.
ستون اصلی ابرقدرت افکار عمومی جهانی را جنبش‌های فراگیر اجتماعی ـ سیاسی تشکیل می‌دهند که در حال حاضر مستقل از سیاست‌های دولت‌های سنتی و نهادهای متعلق به این دولت‌ها عمل می‌کنند.  این جنبش‌ها که نیروهای متنوعی را در بر گرفته و در اکناف جهان به شکل‌های گوناگونی قدر قدرتی آمریکا را به چالش می‌طلبند، عبارتند از:
۱
ـ جنبش‌های نوظهور اجتماعی ـ سیاسی ضدجنگ، ضدگلوبولیزاسیون سرمایه، ضد قرضه‌های بین‌المللی (ضد بانک جهانی، ضد صندوق بین‌المللی پول، ضد سازمان جهانی تجارت و . . .) ، ضد تخریب محیط‌زیست و . . .
۲
ـ مجموعه‌ی از نیروهای برابری‌طلب چون فمینیست‌ها، دگرباشان جنسی، طرفداران محیط‌زیست، طرفداران حق تعیین سرنوشت ملی و . . .
۳
ـ جنبش‌های رهائی‌بخش توده‌ای ـ مارکسیستی در نپال، هندوستان، پرو، کلمبیا و . . .
۴
ـ نیروهای مذهبی ضدجنگ متعلق به کلیساها و دیگر نهادهای مذهبی به ویژه در آمریکا و کشورهای اروپائی،
۵
ـ جنبش‌های اجتماعی ـ اقتصادی نوین در کشورهای «حیاط خلوت» آمریکا: کوبا، ونزوئلا، بولیوی، آکوادور و . . .،
۶
ـ اتحادیه‌های کارگری و کشاورزی ضدجنگ بویژه در کشورهای متروپل اروپا، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، بلژیک، آلمان و . . .،
۷
ـ شخصیت‌های با نفوذ در جهان علم، ادب و ژورنالیسم چون هاوارد زین، نوام چامسکی، نورمن میلر، گونتر گراس، گور ویدال، گارسیا مارکز، چلمرز جانسون و هری بلافونته،
۸
ـ توده‌های میلیونی جوانان و دانشجویان ضد قدر قدرتی آمریکا به‌ویژه در کشورهای نفت‌خیز جهان،
۹
ـ جنبش‌های سازمان یافته‌ی پوپولیستی مثل زاپاتیست‌ها در مکزیک، «انقلاب بولیواری» در ونزوئلا، جنبش دهقانان در اکوادور و . . . و
۱۰
ـ احزاب و سازمان‌های چپ سوسیالیستی، مارکسیستی و کارگری.
این جنبش‌ها و نیروها علیرغم تفاوت‌های آشکار و جدی با یکدیگر در زمینه‌های سیاسی، مسلکی و غیره، در نکات زیر با هم همخوانی و همبستگی داشته و در چهارچوب معین افکار عمومی جهانی و یا «وجدان بین‌المللی» قرار می‌گیرند.  اهم این نکات عبارتند از:
الف‌ـ اکثر این جنبش‌ها عموما در پروسه‌ی مبارزه با نظام جهانی سرمایه و سیاست‌های نئولیبرالیستی امپراطوری‌طلب آمریکا طی به‌ويژه پانزده سال گذشته شکل گرفته و رشد یافته‌اند و در تضادی روشن با هیئت حاکمه آمریکا قرار دارند.
ب‌ـ این نیروهای سیاسی ـ اجتماعی عمدتا ضدجنگ بوده و با عمل‌کردها و سیاست‌های نئومحافظه‌کاران که با تسخیر حاکمیت در آمریکا خواهان سرکوب و یا مهار این نیروهای سیاسی و جنبش‌های اجتماعی ـ اقتصادی هستند، شدیدا در تعارض افتاده‌اند.
در این جا پیش از این که به تبارشناسی و کالبدشناسی نو محافظه‌کاران حاکم در رژیم بوش بپردازیم به یک نکته اساسی در مورد موقعیت کشورهای سنتی در اروپا اشاره کنیم.
در حال حاضر تعدادی از دولت‌های کشورهای مختلف می‌کوشند که با ایستادگی احتیاط ‌آمیز و ترفندهای سیاسی و دیپلماتیک، هویت خود را در مقابل تهاجم سرمایه‌ی جهانی‌تر شده‌ی آمریکا حفظ کرده و در صورت امکان سوار بر امواج خروشان جنبش‌های اجتماعی و سیاسی متعلق به ابرقدرت افکار عمومی جهانی گشته و با تعدیل، تنظیم و یا مهار سمت و سوی این جنبش‌ها، اوضاع و موقعیت جهان را از وضعیت «تک قطبی» به «چند قطبی» تبدیل کنند.  اهم این دولت‌ها عبارتند از: فرانسه، روسیه و . . . از یک سو و چین، برزیل و . . . از سوی دیگر.  آیا این کشورها در آینده موفق خواهند شد که به هدف خود برسند؟  جواب مناسب به این سئوال از ما می‌طلبد که هدف استراتژیکی پروژه‌های جهانی آمریکا را در این جا به طور مختصر بیان کنیم.
هدف استراتژیکی آمریکا که در حال حاضر توسط نو محافظه‌کاران تنظیم و پیاده می‌گردد، در مرحله‌ی اول ایجاد و استقرار هژمونی نفتی از طریق اشغال نظامی و یا به زیر قیمومیت خود کشیدن کشورهای نفت‌خیز عراق، ایران و . . . و در مرحله بعدی به زیر سلطه‌ی خود کشیدن فرانسه و دیگر کشورهای «اروپای قدیم»، اخته کردن روسیه و . . . و بالاخره محاصره و جلوگیری از رشد بیشتر چین می‌باشد.  نو محافظه‌کاران که در
۱۹۹۰ (اولین دهه‌ی بعد از فروپاشی شوروی و پایان دوره «جنگ سرد») به مقامات کلیدی در بنیادها و نهادهای دولتی و خصوصی دست یافته و بعد از گزینش جورج دبلیو بوش (توسط شرکت‌های فراملی نفتی و شبکه تسلیحاتی و رسانه‌های گروهی) به سمت ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۰، پست‌های حساس نظامی، اداری و دیپلماتیک را تحت تسلط خود در آوردند، چه کسانی هستند و چه می‌گویند.

تبارشناسی نو محافظه ‌کاران  ...
خاستگاه و پیشینه‌ی نو محافظه‌کاران (که بعد از تسخیر قدرت در سال
۲۰۰۰ و سپس با استفاده از حادثه مرموز و خونین ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به عنوان «باران رحمت» پروژه سیاسی خود را زیر عنوان «دکترین بوش» در «خاورمیانه بزرگ» تنظیم و پیاده ساختند) به سال‌های آغازین دهه ۱۹۴۰ در نیویورک می‌رسد.  در آن زمان تعدادی از دانشجویان روشنفکر «سیتی کالج نیویورک» که گرایشات چپ مارکسیستی و طرفدار آموزش‌های لئون تروتسکی بودند، گردهم آمده و به بحث و فعالیت در حیطه‌ی اشاعه سوسیالیسم پرداختند.  معروف‌ترین اعضای این گروه عبارت بودند از: ایرونیگ کریستول، دانیل بل، ایرونیگ هاو، سیمورلیپست، فیلیپ سلزنیک، نیتان گلاوز و بعدها پاتریک مونییهن»
بعد از پایان جنگ جهانی دوم (
۱۹۴۰) و آغاز دوره‌ی «جنگ سرد» (۱۹۴۷) اکثریت قریب به اتفاق اعضای این محفل به تدریج با مارکسیسم وداع گفته و به ضد کمونیست‌های دو آتشه تبدیل گشتند.  از این ضدکمونیست‌های جدید که از طریق ترویج و تبلیغ به جلب و جذب جوانان و دانشجویان به جنبش ضدکمونیستی و ضدبرابری خود موفق شدند، آغازه‌های نو محافظه‌کاری در دهه‌ی پرتلاطم ۱۹۶۰
فرا رویید.
در دهه‌ی
۱۹۷۰ که اعضای اصلی گروه «سیتی کالج نیویورک» به درجات عالی دانشگاهی راه یافتند با انتشار نشریه «The Public Interest» به نقد سیاست‌های «دولت رفاه» و برنامه‌های اصلاحی دولت برای گسترش عدالت اجتماعی پرداختند.  در حالی که این نشریه صرفا به مسائل داخلی در آمریکا (بی‌اهمیت نشان دادن خواسته‌های جنبش سیاهان، عدم کارآرائی اصلاحات دولتی در زمینه‌های آموزش و پرورش، بهداشت و سلامتی عمومی و . . .) می‌پرداخت، ایرونیگ کریستول بنیانگذار نشریه فوق، به انتشار دو مجله دیگر «The National Interest » و «Commentary» نیز مبادرت ورزید که به مسائل سیاست خارجی آمریکا (مثل توجیه روشنفکرانه جنایات آمریکا در ویتنام و یا کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ و ترور سالواتور آلنده در شیلی) می‌پرداخت.  نو محافظه‌کاران جوان مثل فرانسیس فوکویاما، بیل کریستول (پسر ایرونیگ کریستول) و . . . نظریه‌های خود را در دهه‌ی هشتاد سده‌ی بیستم در هر سه این نشریه‌ها انتشار می‌دادند.

کالبدشکافی ایدئولوژی نو محافظه‌کاران :
نو محافظه‌گرائی ارثیه شوم گروه «سیتی کالج نیویورک» است که در دهه‌های
۱۹۵۰ و ۱۹۶۰
از یک پروسه‌ی «مسخ» ایدئولوژیکی و سیاسی عبور کرده و امروز به عنوان یک جناح سیاسی در کاخ سفید بر اریکه‌ی قدرت نشسته است.  نو محافظه‌کاران با این که با هم در خلق و خوی و سبک کار اختلاف دارند ولی عمدتا به چهار اصل بنیادین نو محافظه‌گرائی که براساس آموزش‌ها و رهنمودهای لئو اشتراس، الن بلوم و آلبرت وولتتر تنظیم و تدوین گشته‌اند، اعتقاد دارند.  این چهار اصل عبارت‌اند از:
۱ـ «علاقه‌مندی به دموکراسی و حقوق بشر»:
نو محافظه‌کاران معتقدند که دموکراسی و حقوق بشر نیز مثل دیگر محصولات انسانی به پایان تولیدی خود رسیده پس مثل هر کالا قابل صدور است.  آمریکا «به حق» مالک منحصر به فرد این کالا در جهان است و در صدور آن موقعیت انحصاری دارد.  اگر دولتی و یا نیروئی این اصل را نپذیرد نه تنها به «رستگاری» و توسعه دست نخواهد یافت بلکه در اقیانوسی از بحران و فقر و جنگ‌های داخلی فرو خواهد رفت.  در پیاده ساختن این اصل، نو محافظه‌کاران با تکیه بر قدر قدرتی آمریکا به عنوان یک «ابر قدرت بلامنازع» حتی قوانین مصنوعی و یوتوپیک حاکم بر بازار نئولیبرالیستی «آزاد» و «مقدس» سرمایه‌داری جهانی را نیز رعایت نمی‌کنند.
۲ـ «باور به کاربست قدرت ایالات متحده آمریکا برای مقاصد اخلاقی» :
نومحافظه‌کاران براین باورند که آمریکا به شکرانه‌ی توسعه‌ی اندیشه‌های لیبرال بورژوازی و جهانی‌تر شدن نه تنها یک قدرت بلامنازع نظامی در «پایان تاریخ» رسیده بلکه با ظهور و گسترش «انسان گلوبال» و یا «آخرین انسان» («خاتم‌الانبیاء») قادر است که در اکناف جهان با ایجاد «بازار آزادی» به اندازه‌ی کره خاکی حاکم و تنظیم کننده‌ی خلقیات، ارزش‌های اخلاقی و . . . باشد.
۳ـ «تردید نسبت به توانمندی حقوق بین‌الملل و نهادهای بین‌المللی در حل مشکلات مهم امنیتی»: نومحافظه‌گرائی براین اعتقاد است که نهادها و سازمان‌های بین‌المللی که تحت قیمومیت کامل آمریکا نیستند، قادر به گسترش و صدور دموکراسی و حقوق بشر و تعدیل خلق و خوی و ارزش‌های اخلاقی نبوده و در امر استقرار امنیت و ثبات به خاطر مدیریت سنتی و جهان سومی کوچکترین خدمتی به «جامعه بین‌المللی» (نظام جهانی سرمایه = امپریالیسم) در عرض ۶۷
سال گذشته (از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون) انجام نداده‌اند.  نو محافظه‌کاران برای پیشبرد هدف استراتژیکی آمریکا در پروژه‌ی جهانی ساختن «دکترین مونرو» (تبدیل مناطق ژئو پولیستیکی جهانی به حیاط‌های خلوت آمریکا) خواهان انحلال و یا تضعیف بیشتر نهادهای بین‌المللی مثل سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، سازمان اتحادیه آفریقا، جامعه اعراب و . . . هستند.
۴ـ تأکید بر خطر یک «مهندسی اجتماعی» هدفمند: نو محافظه‌کاران پیوسته بر خطر «مهندسی اجتماعی» تأکید می‌ورزند.  منظور از «مهندسی اجتماعی» برنامه‌های اصلاحی دولت برای گسترش رفاه در زمینه‌های مسکن، غذا، بهداشت، آموزش و پرورش و . . . برای گسترش عدالت اجتماعی است.  نو محافظه‌گرائی برآن است که نیازها و تقاضاهای مردم می‌توانند یا تبعیت از قوانین «مقدس بازار آزاد» سرمایه‌داری که با تشدید گلوبولیزاسیون و سیاست‌های خصوصی‌سازی بیش از پیش ابدی‌تر و مقدس‌تر می‌گردند، پاسخ داده شوند.  این نظرگاه به غایت ضددولتی و ضد «دولت‌گرائی» به خصلت ضداستالینی و ضدشوروی گروه سیتی کالج نیویورک در دهه‌های چهل و پنجاه سده‌ی بیستم باز می‌گردد.  نقدهایی که نومحافظه‌کاران در آن سال‌ها نسبت به برنامه‌های اجتماعی دولت‌های فرانکلین روزولت (۱۹۴۰ ـ ۱۹۳۲) و هری ترومن (۱۹۵۲ – ۱۹۴۵)
در مجله
«
The Public Interest» توسط ایرونیگ کریستول، دانیل بل و ایرونیگ‌ هاو انتشار می‌دادند، را باید در این راستا ارزیابی کرد.  به نظر نگارنده این نویسندگان و بعدها شاگردان و طرفداران آن‌ها ـ مثل پال وولفوتیز، فرانسیس فوکویاما، ریچارد پرل، داگلاس فیث و . . . ـ با انتقادهای خود نسبت به یک «جامعه رفاهی بزرگ» مبانی ایدئولوژیکی و فکری گردش به راست نوین را در سیاست‌های اجتماعی ـ داخلی و بین‌المللی دولت آمریکا در دهه‌های هشتاد و نود سده‌ی بیستم مهیا ساختند .

مقام و موقعیت نو محافظه‌کاران در درون طبقه و هیئت حاکمه آمریکا :

 بدون تردید اشغال نظامی عراق و پی‌آمدهای آن نشان داد که نو محافظه‌گرائی و رژیم بوش نه تنها در هم تنیده‌اند بلکه نو محافظه‌کاران در سیاست‌های به‌ويژه خارجی آمریکا، دست بالا را دارند. اما باید گفت که نو محافظه‌کاران منافع فقط یک جناح از کلان سرمایه‌داری حاکم در آمریکا را نمایندگی می‌کنند. بررسی رشد و توسعه‌ی کلان سرمایه‌داری انحصاری عمدتا مالی در تاریخ دویست و سی‌ویک ساله‌ی آمریکا (۲۰۰۷ ـ ۱۷۷۶) نشان می‌دهد که نو محافظه‌کاران با این که در صحنه سیاسی آمریکای کنونی در حاکمیت قرار دارند و سیاست خارجی آمریکا را تنظیم و پیاده می‌سازند، ولی آن‌ها فقط نمایندگان یکی از چهار جناح اصلی کلان سرمایه‌داری آمریکا را تشکیل می‌دهند. به موازات نو محافظه‌گرائی باید از سه نظرگاه و یا انگاشت (Concept) دیگر در میان نمایندگان متعلق به جناح‌های مختلف کلان سرمایه‌داری نام بُرد که در سیاست‌های به ویژه خارجی آمریکا، نقش داشته‌اند: این سه نظرگاه عبارتند از:

یک ـ رئالیست‌ها («واقع‌گرایان») محافظه‌کار: «واقع گرایان» معتقد به وجود قدرت‌های خارجی و مقولاتی چون «حوزه‌ی نفوذ» و «توازن قوا» و «منافع ملی» در صحنه جهانی و امور بین‌المللی هستند. هنری کیسنجر (مشاور امنیت ملی و وزیر امورخارجه ریچارد نیکسون، رئیس جمهور آمریکا در سال‌های ۱۹۷۴ – ۱۹۶۹ و وزیر امور خارجه جرالد فورد در سال‌های ۱۹۷۶ – ۱۹۷۴) نماینده اصلی این نظرگاه و خط سیاسی است. طرفداران این خط در عین قبول وجود قدرت‌های بزرگ در دوران «جنگ سرد» و همکاری با آن‌ها در چهارچوب «دتانت» (شناسائی «واقع‌گرایانه» این امر که اروپای شرقی حوزه نفوذ ابر قدرت شوروی است به شرط این که شوروی نیز «واقع‌گرایانه» بپذیرد که آمریکای لاتین «حیاط خلوت» آمریکاست) در ضمن رئالیست‌ها بر آن هستند که هم آمریکا (سر کرده‌ی «بلوک غرب») و هم شوروی (سرکرده‌ی «بلوک شرق») در مناطق مختلف جهان به طور «واقع‌بینانه» دارای «منافع و منویات شروع» هستند که هر دو طرف باید به آن‌ها احترام بگذارند. این اسلوب رئالیست‌ها در عین «احترام» به منافع دیگر رژیم‌های مقتدر، با استقرار تحکیم رژیم‌های فاسد و مستبد در کشورهای مختلف جهان کوچک‌ترین توجهی به خواسته‌های دموکراتیک و ملی آن کشورها نداشته و ندارند. در شرایط کنونی نیز، هنری کیسینجر که پدر معنوی رئالیست‌هاست، بر آن است که آمریکا و چین دارای منافع مشروع ملی در مناطق مختلف جهان به ویژه در آفریقا و آسیای شرقی هستند و باید براساس قوانین «واقع‌گرایانه» «توازن قوا» و «حوزه‌ی نفوذ» به منافع همدیگر «احترام» بگذارند. دو ـ «انترناسیونالیست‌های لیبرال»: انگاشت و یا نظرگاه سوم را انترناسیونالیست‌های لیبرال نمایندگی می‌کنند. بدون تردید پدر معنوی این نظرگاه زبیگنیو بریژینسکی، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر، رئیس جمهور آمریکا، در سال‌های ۱۹۸۰ ـ ۱۹۷۶ است. انترناسیونالیست‌ها که نماینده جناح کلان سرمایه‌داری معروف به

Eastern Establishmentاستقرار شرق») آمریکا هستند، عمدتا کنترل حزب دموکرات آمریکا را در دست دارند. انترناسیونالیست‌های لیبرال برخلاف رئالیست‌های محافظه‌کار که نماینده جناح کلان سرمایه‌داری معروف به Western Financial Institution (نهادهای مالی غرب) آمریکا هستند، روی مقولات و مفاهیمی چون «توازن قوا»، «حوزه نفوذ» و «دتانت» در سیاست خارجی آمریکا تأکید نمی‌ورزند. آنان خواستار یک نظم بین‌المللی مبتنی بر «حقوق بشر» و نهادهای حقوقی و سازمان‌های بین‌المللی بوده و گسترش و رعایت «حقوق بشر» را در سیاست خارجی آمریکا مدنظر دارند. انترناسیونالیست‌ها برخلاف نو محافظه‌کاران که به گزینه‌ی جنگ و «تغییر رژیم» و اشغال نظامی کشورهای «گردنکش» اهمیت والائی قائلند، پیوسته گزینه‌ی مذاکرات و سیاست‌های «چند جانبه‌گری» را در سیاست خارجی آمریکا تبلیغ کرده و ترویج می‌دهند. یکی دیگر از معروف‌ترین انترناسیونالیست‌های لیبرال که در بعضی محافل مارکسیستی از آن‌ها به عنوان «امپریالیست‌های حقوق بشری» نام می‌برند، لی همیلتن نماینده سابق کنگره آمریکا و مدیر فعلی فکر انبار «مرکز مطالعات بین‌المللی ویلسون» است. در آغاز سال ۲۰۰۶ همیلتن همراه با جیمز بیکر وزیر امور خارجه آمریکا در زمان ریاست جمهوری جورج بوش (پدر) در سال‌های ۱۹۹۰ ـ ۱۹۸۶، بعد از تشکیل یک گروه ده نفری و مطالبه و بررسی اوضاع عراق گزارشی را تهیه کرده و به کنگره آمریکا فرستادند. این گزارش که نظرگاه انترناسیونالیست‌های لیبرال را در مورد حل مسائل خاورمیانه (عراق و فلسطین و . . .) منعکس می‌کند، اعلام می‌کند که:

۱ـ هیچ فرمول «معجزه آسایی» برای حل مشکلات عراق و خاورمیانه وجود ندارد، اما با وجود این می‌توان اقداماتی کرد که موجب بهبود وضعیت بشود و «منافع آمریکا» حفاظت گردد.

۲ـ در صدر مسائل خاورمیانه، بحران روابط خصمانه میان اعراب و اسرائیل قرار دارد. و «هیچ راه‌حل نظامی» برای مشکل اعراب و اسرائیل وجود ندارد.

۳ـ از آن جا که وضعیت کنونی عراق با تصمیمات و دخالت‌های دولت آمریکا آغاز شده و از آن جا که تمام مسائل خاورمیانه به هم پیوسته‌اند پس نمی‌توان برای مسائل عراق بدون حل دیگر بحران‌های خاورمیانه، فرمولی را انتخاب کرد. پس آمریکا با توجه به «منافع ملی» و «ملاحظات اخلاقی» آن چه را در توان دارد به کار گیرد تا به وضعیت کنونی و هرج و مرج در عراق و تشدید بحران‌ها در دیگر نقاط خاورمیانه پایان داده شود.

۴ـ ضرورت «آشتی ملی» میان نه تنها شیعه و سنی، بلکه بین اعراب و ترکمن‌ها توصیه شده و ضرورت همکاری کشورهای منطقه از جمله عربستان سعودی ترکیه، ایران، سوریه و . . . تأکید می‌شود. در ضمن توصیه می‌شود که مذاکره نه تنها با ایران و سوریه بلکه با گروه‌های شورشگر برای پذیرش صلح و آشتی به مورد اجرا گذاشته شود.

بررسی جزئیات گزارش بیکر ـ همیلتن و دیگر اسناد متعلق به جناح انترناسیونالیست‌های لیبرال نشان می‌دهد که کلان سرمایه‌داری متعلق به این نظرگاه در حال حاضر قوی‌ترین رقیب نو محافظه‌کاران حاکم در کاخ سفید می‌باشد ـ در این رقابت درون طبقه‌ای، انترناسیونالیست‌های لیبرال که در انتخابات اکتبر ۲۰۰۶ کنگره آمریکا را از دست طرفداران نئوکان‌ها خارج ساخته و هم اکنون خود را برای تسخیر کاخ سفید و ریاست جمهوری آمریکا در اکتبر سال ۲۰۰۸ آماده می‌کنند، تنها نیستند. در شش سال‌ونیم گذشته (۲۰۰۷ – ۲۰۰۰) انترناسیونالیست‌ها در رقابت‌های خود با نئوکان‌ها، از حمایت و همکاری پیروان و فعالین نظرگاه چهارم (ناسیونالیست‌های جکسونی) برخوردار بودند. سوم ـ «ناسیونالیست‌های جسکونی‌گرا»: انگاشت و نظرگاه چهارم را «جکسونی‌ها» تشکیل می‌دهند. عنوان «جکسونی‌ها» اشاره دارد به هفتمین رئیس جمهوری ایالات متحده اندرو جکسون (۱۸۴۵ – ۱۷۶۸). جکسون و بعدها طرفداران او که مدت‌ها به نام «دموکرات‌های جکسونی» در جامعه آمریکا معروف گشتند، سال‌ها در حاکمیت سیاسی آمریکا دست بالا را داشتند. آن‌ها بعد از جنگ داخلی در آمریکا (۱۸۶۵ – ۱۸۶۱) به نقش و مقام برده‌داران و فئودال‌ها در حاکمیت آمریکا پایان بخشیده و تسلط طبقه بورژوازی را در جامعه و دولت آمریکا تحقق بخشیدند. ناسیونالیست‌های جکسونی‌گرا نگاه خود را تنها معطوف به امنیت و منافع ملی ایالات متحده ساخته و به شدت با ورود و مداخله آمریکا در جنگ‌های بین‌المللی اول و دوم مخالفت کردند. جکسونی‌ها مقام و موقعیت خود را بعد از ظهور و رشد آمریکا به عنوان یک نیروی امپریالیستی نو برخاسته در درون طبقه حاکمه آمریکا از دست دادند. در حال حاضر ناسیونالیست‌های جکسونی‌گرا مثل گذشته با ابراز تردید نسبت به نظامی‌گری‌های آمریکا در نقاط دوردست جهان و سیاست چند جانبه‌گرائی، گرایش خود را به بومی‌گرائی (Nativism) و ضدیت با سیاست‌های اداره‌ی مهاجرت و تبلیغ رسمی ساختن زبان انگلیسی به عنوان زبان رسمی در آمریکا به نمایش می‌گذارند. جسکونی‌ها که عموما توسط رقبای خود به «انزواطلبی» و «گوشه‌گیری» و داشتن نظرگاه‌های تنگ ناسیونالیستی متهم می‌شوند، در اواخر ماه ژوئن ۲۰۰۷ در اتحاد با انترناسیونالیست‌های لیبرال در کنگره آمریکا، لایحه معروف «اصلاحات امور مهاجرت» را رد کرده و با عدم تصویب آن مهم‌ترین شکست سیاسی را بر پیکر رژیم بوش که آرشیتکت آن لایحه محسوب می‌شد، وارد ساختند. احتمال دارد که «ناسیونالیست‌های جکسونی‌گرا» در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در اکتبر ۲۰۰۷ به عنوان متحدین نزدیک انترناسیونالیست‌های لیبرال علیه قدرقدرتی نو محافظه‌کاران عمل کنند. شایان ذکر است که در این رقابت‌های درون طبقاتی نو محافظه‌کاران نیز از حمایت رئالیست‌های محافظه‌کار برخوردارند. به نظر نگارنده جنگ عراق و اشغال آن کشور در چهار سال‌ونیم از پیوند میان نو محافظه‌کاران و رئالیست‌های محافظه‌کار شکل گرفت که هر یک از موضع خود به ضرورت «تغییر رژیم» در عراق دلبسته و خواهان ایجاد و استقرار هژمونی نفتی در آن کشور بودند.

از منظر تبارشناسی و کالبدشکافی، «رئالیست‌های محافظه‌کار» اندیشه‌های خود را از هانز مورگانتا و هنری کیسینجر، «انترناسیونالیست‌های لیبرال» از اندرو جکسون و پاتریک بوکنان (نویسنده و ویراستار سخنرانی‌های رانلد ریگان رئیس جمهوری آمریکا در سال‌های ۱۹۸۸ ـ ۱۹۸۰) به عاریت گرفته و بعدا با ویژگی‌ها و تحولات جهان کنونی تلفیق داده‌اند که منافع طبقاتی جناح‌های کلان سرمایه‌داری را در جهان و آمریکای معاصر تأمین و توسعه دهنده در این راستا، بدون تردید لئو اشتراوس، هنری جافا، الن بلوم و آلبرت وولتر پدران معنوی و رهبران ایدئولوژیکی نو محافظه‌کاران حاکم هستند.  


«ادامه دارد»

منبع : شهرگان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sun 19 Aug 2007 و ساعت 12:50 |

 برای دفاع از مسلمانان لزومی به مسلمان بودن نیست . برای دفاع از فلسطینی لزومی به عرب بودن نیست . برای دفاع از حق دگراندیشی همجنس گرا میتوان دگراندیشِ دگرجنسگرا بود . سینه چاک کردن برای حقوق فردی ، قومی و یا یک جناح سیاسی ، حقی است مسلم . ولی کسانیکه در رابطه ای با ناخودی ها سکوت اختیار می کنند ، نمی توانند خود را پیرو « نظام دموکراتیک ملتزم به حقوق بشر » جا بزنند . حقوق بشر و تلاش برای احترام به آن و مبارزه علیه نقضش ، مسألۀ بسیار جدی است . لطفاً از هل دادنش به داخل مرز های خودی و ناخودی پرهیز کنیم ...

ک . ک .

بسم‌الحق
با نام آزادی، آگاهی و عدالت   ...


هوایِ گُر گرفتۀ تابستان
۱۳۶۷ وقتی به کوچه پس کوچه‌های شرق و غرب و شمال و جنوب تهران و بسياری از شهرها و روستاهای کشورمان سرک کشيد و با خود نگرانی و دلشورۀ از يک فاجعۀ بسيار تلخ و دردناک را به بسياری از خانه‌ها و خانواده‌ها برد، اوّل کسی باور نمی‌کرد، به راستی باور آن مشکل بود، مگر امکان دارد با يک «فرمان» هزاران زندانی اسير را که دورانِ محکوميتِ غيرقانونی خود را می گذرانند اعدام کرد؟ واقعه در حالِ شدن بود چاره‌ای جز پذيرش واقعيت نبود، در کوچه‌های تنگ و تاريک روستاها و شهرها، زنان و مردان و کودکان از ترسِ گزمه و عسس و همسايه‌ها و عابرينِ «مقلد» که به فتوای «آقا» بايد رفت و آمد و گفتگوهای اهالی محل را زير نظر داشته باشند و گزارش کنند تنها نگاه بود و سکوت. فقط وقتی تاريکی بر همه جا گسترده می‌شد، خانوادۀ قربانيان فرصت می‌يافتند تا از سرنوشتِ عزيزانِ جويا و باخبر شوند، نه دادی و نه فريادی، تنها اشکی و آهی ...

 کِی ؟ کجا ؟  کسی نمی‌دانست ، غسلی و کفنی و گوری؟

 سؤالهای ممنوعه !

 ختمی ، يادبودی مراسمی ، هرگز !

 و چنين بود که در ميان سکوت و بهت و حيرتِ خانوادۀ قربانيان، سالها سپری گرديد . بعدها افشا شد ، بهترين فرزندانِ وطن در يک جنايت ضدبشری تنها و تنها به جرم « نه گفتن » به حاکمانِ ظالم و دفاع از آزادی و عدالت به مرگ محکوم شده‌اند .
چه اتفاقی افتاده بود ؟ باور کردنی نبود و نيست، کمتر کسی می‌پذيرفت عظمتِ حادثه را، ولی فاجعه آن قدر بزرگ و بزرگ است که کمتر خانواده‌ای داغِ آن بر دل و جانش ننشسته است.

 سؤال اساسی اين است ، مردمی که بيش از هزار سال بر مظلوميت حسين و يارانش گريسته‌اند و بر يزيد و يزيديان لعنت می‌فرستند چگونه است که در مورد کشتار تابستان ۶۷ سکوت کرده‌اند، از عمق فاجعه بی‌خبرند ؟ يا از اينکه هنوز آمران و عاملان جنايت در رأس کارند جرئت اعتراض ندارند ؟ سکوت تا کی می‌تواند ادامه داشته باشد؟ و آيا همين سکوت حاکمان را در ظلم و جنايت جری‌تر نمی‌کند؟ مگر بيش از هزار سال در گوش ما نخواندند که :

 «هر روز عاشورا و هر زمينی کربلاست (۱)». و حسين (ع) و يارانش با شمشير به جنگ حاکمانِ ظالم رفتند و بخاطر حق و داد و آزادی جنگيدند و جان باختند و خانواده‌ آنها از سوی حکومت دچار مشکلات بسيار شدند و مقاومت کردند تا به درازای تاريخ جنگ عليه حکومت‌های ظلم و جور ادامه يابد. مگر در فاجعة تابستان سالِ ۶۷ حادثه‌ای بدتر و فجيع‌تر اتفاق نيافتاد. مگر حاکمان جور به جان هزاران زن و مرد اسير (۲) نيافتادند و آنها را از دم تيغ نگذراندند؟

حال طبيعی است اين سؤال بايد در ذهن همه آنها که مدعی عشقِ به حسين هستند جا بيافتد که امام چرا جنگيد با چه حکومتی جنگيد و با چه هدفی خود و يارانش را فدا کرد؟ من به عنوانِ کسی که ادعای پيروی از راهِ حسين را دارد و به مکتب او عشق می‌ورزد، وقتی به آنچه در پای منابر و جلساتِ گفتگو از همين آقايان که امروز حکومت را در دست دارند و خود را چون يزيد «اميرالمؤمنين» می‌دانند شنيدم و يا در کتابها پيرامونِ حادثه عاشورا خواندم، بين دو حادثه يعنی آنچه در سال ۶۱ هجری و تابستان سال ۱۳۶۷ در زندانهای ايران اتفاق افتاد به مقايسه می‌نشينم سوای شخصيت امام‌حسين و ياران و نزديکانش که معتقدم بسيار بالا و والا بوده، به اين نتيجه می‌رسم آنچه در سال ۶۷ اتفاق افتاد بسيار خشن‌تر، بی‌رحمانه‌تر، و ظالمانه‌تر بود ...

 وقتی حقايق بهتر و بيشتر روشن گردد و اکثريتِ مردم که بدلايل مختلف هنوز متأسفانه به عمق فاجعه تابستان ۶۷ پی نبرده‌اند آگاه شوند که چه بر سرِ هزاران مرد و زن زندانی و خانواده‌های آنان از سوی حکومتی که خود را «حکومت اسلامی» نام نهاده‌ آمده است، آن وقت بهتر به معنی اين گفته که هر روز عاشورا و هر زمين کربلاست پی خواهند برد. پی خواهند برد که در هر زمان می‌تواند يزيدی باشد و حسينی . پی خواهند برد که حسين در برابر يزيد قيام نکرد تا پيروانش به مظلوميت او بگريند و بر سر و سينه زنند بدون آنکه به هدفِ حسين که قيام عليه ظلم و ظالم بود عمل نمايند . او عليه يزيديان شوريد تا به پيروانش بياموزد که کاری حسينی کردن وظيفة آنهاست. اين گفتة دکتر شريعتی را هرگز فراموش نکنيم که :

 «آنها که رفتند کاری حسينی کردند، آنها که ماندند بايد کاری زينبی (افشاگری) کنند وگرنه يزيدی‌اند» .
اين روزها که
۱۹ سال از فاجعة کشتار هزاران اسير مجاهد و مبارز می‌‌گذرد بايد نه تنها آمران و عاملان بلکه همه آنها که با سکوت خود در حقيقت صحه بر اين عمل نهادند پاسخگو باشند. مگر در زيارت عاشورا نيامده است :

«لعنت بر آنها که به شما ظلم کردند، لعنت بر آنها که شما را کشتند، لعنت بر آنها که برای قاتلان شما کار تدارکاتی انجام دادند، و لعنت بر آنها که داستان شما را شنيدند و سکوت کردند و راضی به اين کار شدند. (۳)»
و امروز چه کسی نمی‌داند آمرين و عاملين کشتار تابستان
۶۷ همان کسانی هستند که جمعی از آنها امروز بر مسند وزارت و قضا تکيه زده‌اند و جمعی با توجيحات يزيدگونه به خيال خود لباسِ جلادی از تن به در کرده و به کسوتِ اصلاح‌طلبی در‌آمده‌اند، امّا اين جماعت بدانند و مطمئن باشند روزی مشتِ آنها باز خواهد شد و در دادگاهِ رسيدگی‌کننده به جنايت آنها بايد پاسخگو باشند.
حدودِ
۱۴۰۰ سال از واقعة کربلا می‌گذرد و حسين عليه‌السلام و يارانش بعنوان اسوه‌های مبارزه با ظلم و ظالم مورد احترام هر مسلمان و شيعه و انسان آزاده و حقيقت‌جو می‌باشند. امروز هر کسی از حسين‌های زمانش سخن نگويد و از مظلوميت دختران و پدران و برادران و پسران و شوهران همه آنها که جان بر سر آزادی و عدالت نهادند دفاع نکند و با قاتلين آنها همکاری و دوستی نمايد از طايفة يزيديان است.
در پايان شعری را که با بهره‌گيری از سرودة هوشنگ ابتهاج سالها پيش گفته‌ام به همۀ آنها که کس يا کسان خود را در دهه
۶۰ و تابستان ۶۷ از دست داده‌اند تقديم می‌کنم .

شکوه عشق

" در اين سرای بی‌ کسی ، کسی به در نمی زند
به دشـتِ پـرمـلالِ ما پرنـده پـر نمـی‌زنـد "
اگر تو خامشی و من ، سکوت پيشه کرده‌ام
در اين شب سيه کسی ، گَپ از سحر نمی ‌زند
يکی صدای آشنا، ز مرگِ سرخ لاله‌ها
به کوچه ‌سارهای شب ، غمان به سر نمی ‌زند
به مادرانِ بی‌نوا، کسی به خاطر خدا
ز بيم گزمه و عسس ، شبانه سر نمی ‌زند
* * *
اگر ز عشق دم زنی ، به کهکشان قدم زنی
به نقطه‌ای رسی در آن ، عقاب پر نمی‌ زند
در اين زمانِ پرخطر، شکوه عشق را نگر
کنار تپه هم يکی، دم از خطر نمی ‌زند
صلا دهيد عاشقان، که از نيايش و فغان
ز چوب خشک و بی‌ثمر، شکوفه بر نمی ‌زند
اگر به بند
 آتش و به شهر گنجِ بی‌کران
درونِ بند می‌شود، رهِ سفر نمی ‌زند
به خود بيا، به خود بيا، به بيکران رهی گشا
وگرنه بی ‌تلاش ما، کسی به در نمی ‌زند

دکتر محمد ملکی

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Thu 16 Aug 2007 و ساعت 22:17 |

شوونیسم شیعی و فاشیسم فارسی ...

اهداف یا وسایل ؟

 

اهریمنان حاکم بر ایران که با فرا رسیدن هر چهارشنبه سوری امید داشتن حق زندگی انسانی آوارگان افغان را آتش میزنند، هر سال نو را با تهدید جدید اخراج آنان از ایران آغاز میکنند. آخوند های تیکه دار جنت بر سفره های خالی این ساکنان جهنم تصاویرهفت سگ و هشت سمبول وحشت جهادی را میچینند تا پایان هیچ سالی مژده ی بدر شدن نحوست حاکمیت قرون وسطایی دینی را از فضای زندگی آنان نداشته باشد. آنها به این هم بسنده نکرده، در آغاز هر سال تعلیمی چشمان ماتم آشنای کودکان این آواره گان را نیز با رد ثبت نام آنان درمدارس اشک آلود میکنند.   چماقداران حاکم در ایران که حتی مفاد اعلامیه ی کذایی حقوق بشر را با ساطور شریعت ضد بشری از فرهنگ سرمایداری قطع میکند، نه تنها با تأمین آموزش رایگان کودکان بیگانه و مخالف اند، بلکه ضمن نقض شرعی همه حقوق انسانی، حق کار شرافتمندانه را نیز از نان آوران همین کودکان میگیرند تا پرداخت شهریه های سنگین مدارس(مکاتب) و در نتیجه ادامه ی آموزش آنان ناممکن گردد.

  من عجالتأ بخاطر ارائه ی مؤجز گفتنی های ضروری تر به شرایط غیر انسانی زنده گی، کارهای شاق و حقیر با کمترین مزد، بدون لوازم و تدابیر ایمنی، فاقد بیمه ی صحی، بیمه ی حوادث و حقوق ایام بیکاری و بازنشسته گی این پرولتاریای متولد افغانستان و به مشکلات بیشمار دیگر آنان نمی پردازم . از مصئونیت های اجتماعی که بجز طفیلی های روحانی ـ سرمایدار حاکم، اعیان، انصار و آقازاده گان فاسد و دزد شان، برای توده های کارگر ایران خبری نیست، چه رسد به  یک هم وطن بی پناه ما. مفاهیمی مانند آزادی های سیاسی و اجتماعی نیز بمدد قانون جنگل جاری در بیداد گاه ها و کشتار گاه های رنگارنگ آخوندی به اساطیر و افسانه های تاریخی پیوسته و چنین انتظاری از آنان امری واهی میباشد. در ایرانی که هر وجب زمینش را برای توده های مردم آن کربلا و هر روز آن را عاشورا ساخته اند، معلوم است که شکنجه گران و جلادان یزید تباری چون خلخالی ها، لاجوردی ها، شاهرودی ها وغیره، برسر متهم یا زندانی تیره روز افتاده بدست این نمادهای وحشت چه آورده اند. بنابران وضعیت زنده گی در مسلخ اردوگاه های سنگ سفید، تل سیاه، عسکر آباد ورامین، وزارت کشور و غیره، طبیعتأ نمونه های معاصر اردوگاه های آلمان نازی بوده، از کشتار گاه های صحرایی و کانتینری آخوند ها چنان توحش ضد بشری ثبت تارخ شده است که بوسیله ی آن سیاهی هولوکاست از روی ادولف هتلر هم ذات شان پاک میشود.

درین مختصربه چگونگی گروگان گرفته شدن ملت بزرگ، با فرهنگ و برادر ایران توسط مشتی از جلادان رهزن و بی هویت صادر شده از خارج، پی آمدهای فاجعه بار نحوست انقلاب اسلامی و وضعیت اسفناک و درد انگیز آوارگان افغان مقیم این جهنم واقعی پرداخته شده است. مسلمأ این حد لازم بررسی موضوع تابع ظرفیت نوشته ای با همین اختصار بوده و حد ممکن بحث نمیباشد.

آوارگی بی سرانجام تبعیدیان معاصر

مهاجرت که با ترک غم انگیز یار و دیار، وطنداران و دوستان، حتی بعضأ با ترک خانواده ها آغاز میشود، چه بعنوان مجازات وحشتناک تبعید، چه بشکل پناهندگی و یا هم آواره گی های ظاهرأ داوطلبانه ی کنونی، سرنوشتی است سخت غم انگیز که عملأ بمعنی سال ها سرگردانی بی هدف در مکان های نامأنوس و فاقد حداقل احساس آرامش در وطن بودن میباشد. با آنهم مهاجرت انسان ها عمری تقریبأ به درازای تاریخ جامعه ی بشری دارد. عوامل طبیعی و اجتماعی گوناگونی این مهاجرت ها شامل نا بسامانی های محیط طبیعی، دگرگونی ها و حوادث آن، جنگ ها، دشمنی ها، مشکلات سیاسی، پیداکردن کار، رسیدن به زنده گی بهتر وغیره میباشد.

به همین سبب است که به گواهی متونی به قدمت 3500 سال، در تمدن های نخستین خاور میانه به پناهنده گی نیز اشاره داشته اند و هیت ها، بابلی ها، آسوری ها ومصریان قدیم پناهندگی را برسمیت می شناختند.  

اگر چه مهاجرت های بشری اغلبأ تسهیل کننده ی داد و گرفت فرهنگ، عادات، رسوم، آئین ها و نگرش های انسان ها بوده و باعث تکامل فرهنگی آنان شده است، ولی با آنهم این تازه واردانی که درهیچ محیط جدید اجتماعی کسی آنانرا خوش آمد نمیگوید، خود را درمحیط جدید غربت موجودی منفور احساس کرده حاشیه نشینی میگزینند.

  آنان علاوه بر تحمل تزلزل، بی ثباتی و نو آموزی زندگی نا متعارف، محرومیت ها و مشکلات اقتصادی، فرهنگی و ناگذیری اشتغال بکارهای شاق اغلب متفاوت و غیرعادی، مصایب اجتماعی هراس انگیزتری مانند قتل عام ها و تبعید دو باره را نیز تجربه را کرده اند.

 مهاجرت های بزرگ دره ی نیل، بین النهرین و شرق میانه، مهاجرت آریایی ها از مناطق آسیای مرکزی بجانب نیم قاره ی هند و اروپا، آواره شدن یهودیان توسط آسوری ها در سال 790 ق.م.، مهاجرت های وسیع از آسیا و اروپا بجانب امریکا و آسترالیا، اخراج یهودیان از هسپانیه در قرن پانزدهم، اخراج هوگنوت های پروتستانت در سال 1685 از فرانسه و اخراج یهودیان از آلمان، اسپانیا و اطریش در قرون 15 و17، مهاجرت 6 میلیون آلمانی به امریکا در قرن 19  و مهاجرت های یک قرن اخیر مانند مهاجرت 1.5 میلیون نفر از مخالفین دولت روس پس از انقلاب اکتوبر و در جریان جنگ های داخلی 1917ـ1921، آواره شدن یک میلیون از ارامنه ی ترکیه در سال های 1915ـ 1923، مهاجرت صد هزار هسپانیوی به فرانسه درسال 1934ـ 1939، مهاجرت شدن 18 میلیون نفر هندوستانی حین بوجود آمدن پاکستان در سال1947، آواره شدن میلیونها فلسطینی پس از جنگ و اشغال سرزمین شان در سال 1948، فرار دو میلیون نفر چینایی به تایوان و هانکانگ در سال 1949، مهاجرت صدها هزارنفر از کوریا بین سالهای 1950ـ 1953، از هنگری در انقلاب 1956، از کیوبا در انقلاب 1959، مهاجرت 3.7 میلیون نفر از آلمان شرق به آلمان غرب در سال های 1945ـ1961 پس از تقسیم آلمان، آواره شدن 8 تا 10 میلیون نفر هنگام تشکیل "بنگله دیش" در سال1971، مهاجرت جت ها و مسلمانان هندی، یونانیان، اهالی جزایر کارائیب، سیاهان آفریقا وآسیایی ها به انگلستان، هالند، فرانسه وغیره، که اینها همه حاوی درجات متفاوتی از ویژگی های فوق الذکر بوده است.

ضمن مهاجرت های قرن بیستم که محصول دوران حدت رقابتهای استعماری سرمایداری جهانی بود، بدنبال حوادث گوناگون سیاسی ربع اول همین قرن کلأ 100 میلیون نفر به مهاجرت اجباری تن دادند. در سال 1939 به تعداد 30 میلیون نفر ماوای خود را ترک کردند، در جریان جنگ دوم جهانی 40 میلیون غیر نظامی آواره شدند، از 1945 تا دهه ی 70 حدودأ 70 میلیون نفر مهاجرت کردند که میلیونها نفر ترک نیز در جمع آنان بودند. آواره شدن 35 میلیون افریقایی و 3.7 میلیون نفر یوگوسلاویایی به اثر مداخله، توطئه و جنگ تحمیلی پنتاگون و ناتو، مهاجرت کارگران مکزیکی و فلیپینی به امریکا، مهاجرت91 هزار نفر آلمانی، چینی و پولندی به هالند و به تعداد110250 نفر از هالندی به بیرون از این کشور در سال2005 برای دریافت کار که برخلاف جریان مهاجرتهای کتله وی اولیه، منشأ طبیعی نداشته و از دومنبع اجتماعی آب میخورد :

 یکی جنگ های استعماری ناشی از نیازهای ملیتاریستی سرمایداری جهانی در پروسه ی رقابت ذاتی آن و دیگری بزرگ شدن فاصله بین کشور های فقیر و غنی که وقوع آن هم بر بنیاد مالکیت استثماری وسایل تولید بنا یافته است. چه از مکیدن خون پرولتاریای جهانی تا چپاول هستی توده ها و ملیت های تحت ستم، همه محصول ناگزیر موجودیت بهره کشی ظالمانه ی مبتنی برمالکیت سرمایداری میباشد.

 اما پروسه ی مهاجر سازی های طراحی شده ی معاصر و حق پناهندگی مکمل و تسریع کننده ی آن بمدد ایجاد کانون های داغ تشنج و بحران منتج به جابجایی فاجعه بار نیروهای کار و فرار مغز ها میشود. با آنکه این امر برای کشورهای آماج هجوم استعماری هلاکتبار است، برای انحصارات سرمایداری دست آوردی ایده آل و سودآور میباشد. مثلأ در حالی که بصورت متوسط روزانه 15 نفر با مدارک کارشناسی یا لیسانس از ایران خارج میشوند و این کشور با  %25 فرار مغزها، از این بابت در صدر کشورهای جهان قرار دارد، طبق برآورد های سر انگشتی آخوندی، فرار چهار میلیون نفر از کشور تا سال 2000  سه و نیم میلیارد دلار خساره را برای ایران در بر داشته است. این امکان رشد اجتماعی ـ اقتصادی کشور های فقیرنه تنها توسط کشور های صنعتی برایگان گرفته میشوند بلکه مثلأ سالانه 500000 مهاجری که وارد اروپا میشوند هریک از 1600ـ 20000 یورو می پردازند، یعنی 2 ـ 5 میلیارد یورو از این مدرک به جیب قاچاقچیان میریزد که صرف نظر از سهیم بودن مقامات دولتی درین قاچاق انسان، برای اقتصاد این جوامع هم عاید بدی نیست. درحالی که به اساس گذارش سی. آی. ای. این رقم برای سراسر جهان به 12 میلیارد دالر بالغ میشود.

ازجانب دیگر سرنوشت نیروی کار ارزانی که ازین معبر مهاجرت نموده و به آغوش سرمایداری جهانی پناه میبرد مسلمأ برده داری قرون وسطی را تداعی میکند. سرمایداری کشورهای پناه دهنده این برده های جدید را نه تنها استثمار می کنند بلکه بمثابه آله ی فشار، سرکوب و به بردگی کشیدن

هرچه بیشتر پرولتاریای خودی بکار میبرند. علاوتأ آنانرا علت العلل همه مشکلات، بحرانات، تناقضات و گندیده گی درونی مناسبات اجتماعی خویش جلوه میدهند. توجیه گرانی سرسام آور قیمت ها، بوروکراسی وحشت آور، مالیات مستقیم و غیرمستقیم کمر شکن، بیکاری های ممتد، جرایم و تخلفات، بازپس گیری حقوق، آزادی ها، مصئونیت ها و امتیازاتی که کارگران و توده های مردم این کشور ها در طول صد ها سال مبارزات خونباری بدست آورده بودند و خلاصه صد ها کثافت دیگر رژیم های حاکم به دامن پناهندگان و مهاجرین پاک میشود. حتی سؤ استفاده ها و تحمیل بهره کشی جنسی نیز از همین مرداب، عطش جنسی و سود جویی سرمایداری را فرو می نشاند.

ضمنأ از موجودیت پناهنده گان همانند بمبگذاری ها و شگرد های طراحی شده ی تروریستی دیگر، غرض بسیج و کشانیدن مردم به پروسه های انتخابات نمایشی زیرعنوان دفاع از "منافع و مصالح ملی" نیز استفاده میکنند.

  از اینجاست که دول سرمایداری این دکترین استعماری را با کنوانسیون 28 ژوئیه 1951 ژنو و موافقتنامه های همانندی سیمای به اصطلاح انسانی دادند.

ولی مالکیت سرمایداری بر تولید که درطول موجودیت جنایتبار خود طی هر بحران دوره یی ذاتی اش بجای توزیع عادلانه و یا استفاده ی انسانی از محصولات تولیدی، این کالاها را به آتش کشیده است، بسیار باسهولت میتواند پناهنده گان و کارگران مهاجر اضافه از نیازش را نیز دوباره به همان آتشی پرت کنند که از آن فرار نموده اند و یا خود آتش بزنند.

چون با سرازیر شدن سیل غیر قابل کنترول نیروهای کار وهمچنان فراهم شدن ولو ناپایدار شرایط مساعدتر برای چپاول و غارتگری سرمایداری انحصاری  چه از طریق صدور سرمایه درعرصه های صنایع سبک و با تکنالوژی کهنه شده، چه با اشغالگری افسار گسییخته تر نظامی امکان آن بوجود آمده است که قسمت اعظم این نیروها را در کشور های خود شان ده ها بار شدید تر استثمار کنند. بنابرین کنوانسیون ژنو با قوانین جدید مانند قرارداد شینگن، مقاوله ی دوبلین، قرارداد  تایپه، قرارداد امستردام، پروتوکول نیویارک تعدیل و تکمیل گردید. ایجاد سپر دفاعی  مشترکی ازین قوانین جنگل بدور اروپا، کشیدن 1100 کیلومتر دیوار بین مرز مکزیک و امریکا و تعمیم اخراج وحشیانه ی پناهنده گان حتی از کشور هایی مانند ایران، نمونه ی تلاش های مذبوحانه ای غرض استفاده از همین وضعیت جدید است.     

مهاجرت ایرانیان :

البته در فهرست مؤجز فوق الذکر به شمه ای از غمنامه ی انسان های آواره اشاره شده است که قربانی نیروهای لاشعور طبیعت یا جبر طفیلی های بیدادگر و بی شعورتر جوامع بشری بوده اند.

مسلمأ درین میان توده های مردم محروم ایران نیز نه ساکنان بهشت و نه مجسمه های بی حرکت تاریخ بوده اند، بلکه در تلاطم پروسه ی مهاجرت های بی پایان ایرانیان نیز به درد انگیز ترین حوادثی بر می خوریم که غیر از ضمیر مرده ی مشتی مداح و مداری، جادوگر و کفن کش ولایت فقیه، وجدان هر انسان دیگری را تکان میدهد. ایرانیان مهاجر در قرون 18 و19 بیشتر در استانبول و بمبئی مقیم بودند که بعدأ مجاورین نجف، کربلا، سامره و کاظمین نیز به آن افزود شد.

اما تاریخ معاصر ایران گواه مهاجرت جمع بزرگی از مردم این کشور به خارج است. مهاجرت به قفقاز پس از قرارداد ترکمن چای، مهاجرت دوران انقلاب مشروطیت بین سال های1265ـ1285، مهاجرت آزادیخواهان بعد از به توپ بستن مجلس (پارلمان) توسط محمدعلی شاه در دوم سرطان 1287 (ژوئن 1908)، مهاجرت بهنگام جنگ جهانی اول و تشکیل دولت مؤقت مهاجرین درسال 1292ـ 1294 ش، مهاجرت نسل اول کمونیست ها به قفقار پس از شکست نهضت جنگل در سال های 1296 تا 1304 ش، تداوم مهاجرت و تبعید نسل دوم کمونیست ها توسط  رضا شاه در سال 1307 ـ 1320، مهاجرت فرقه دموکرات آذربایجان به شوروی پس از سرکوب سال های 1325ـ 1330، مهاجرت جبهه ملی، حزب توده و افراد مستقل بعد ازکودتای 28 اسد 1332 طی سال های 1332 تا 1357، مهاجرت حواریون خمینی پس از قیام 15 جوزای سال1342، مهاجرت مجاهدین خلق و چریک های فدائی خلق از سال 1349ـ1357، پناهنده شدن 153 نفر از بهمن 1357 تا قبل از سال 1360 و فرار969 نفر از ایران بدنبال سرکوب وحشیانه ی سال های 1360 تا 1364، هم چنان علاوه بر تعداد 150 هزار نفر پناهنده ی ایرانی که در طول سال 2001 توسط پلیس ترکیه گرفتار گردیدند، بین سال های 2000 ـ 2002 از حدود پنجاه هزار تقاضای پناهندگی ایرانیان، دو سوم آن جواب تائید گرفته اند .

دراثراین سیر صعودی رویش گسترده ی پناهندگی معاصر ایرانیان که همزاد با شکل گیری رژیم مزدور خمینی است، امروز از ترکیه، قطر، کویت، بحرین و امارات متحدعربی تا اروپا، امریکا، کانادا، آسترالیا و جاپان اقامتگاه بیشتر از چهار میلیون مهاجرین ایرانی میباشد.

  اگرچه قانونیت مفهوم حق پناهندگی که بعد از جنگ دوم جهانی پدید آمد، بیشتر از نیم قرن عمر دارد ولی با ولرم شدن جنگ سرد، همانند هر نوشته ی روی یخ دیگر، این هم ذوب شد و بعد از جریان کوتاهی در کدام کنج مغز منجمد سردمداران افسار گسیخته ی استعمار جهانی ته نشین گردید. فلهذا دو قلوی "کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان" و "کنوانسیون ژنو" که در سال 1951 تولد یافتند، با عمری کوتاه تر از نیم قرن در حالی مردند که سرمایداری جهانی دیگر از اینچنین تولدی سترون شده است.

براساس کنوانسیون1951 سازمان ملل :

 پناهنده به کسی اطلاق میشود که به علت ترس از آزار و شکنجه و به دلایل ناشی از کشمکش های نژادی، ملی، مذهبی، اعتقاد سیاسی ویا عضویت در یک سازمان اجتماعی خاص از کشور خود گریخته و نمی خواهد به آنجا باز گردد. در حالیکه برعکس پای درخواست پناهندگی آوارگان ایرانی که د