دربارِ کلان ....
نوشتۀ : قدير حبيب
بعد از آنکه کربلايی رمضان، در نخستين برف سنگين آغاز زمستان، از نوک بامِ خانهء خان کاکا خطا ميخورَد و با راشبيلش بر چيلهء تاک در حويلی سرنگون ميشود، گردنش ميشکند، خانواده اش تا يکی دو هفته به هرگونه يی که هست روزگار ميگذراند، ولی چون همه درهای اميد يکی پی ديگر بر روی شان بسته ميشوند، خاله بختاور پس از مصلحت با کربلايی، تصميم ميگيرد که در روزِ اول عيدِ قربان به خانهء وکيل سوغات برود، گاراژ شان را به کرايه بگيرد و نانوايی زنانه باز کند. نزديکهای چاشت است که جانعلی و زينب را پيش می اندازد و از خانه بيرون ميشود.
آسمان صاف است. برفهای گِل آلود کوچه را يخ زده است. باد سوزنده يی، مثل کودکِ مردم آزار، سر به شوخی برداشته، گاه سيمهای برق را به نوا در می آورد و گاهی اشپلاق زنان، کمانه ميکند ميانِ کوچه و دست می اندازد به چادرِ زينب. زينب چادرِ نيلیِ کمبَر خود را بر روی سينه محکم ميگيرد. باد در زير دامنش خانه ميکند، بالاتر ميرود، بوی بلوغ بالاتنهء داغش را ميرُبايد و در درازی کوچه، در فضای مبرزهای دهنگشاده، به رايگان رهايش ميکند. در قبهء لاژوردينِ آسمان چند گدی پران خوشرنگ، بيتابانه سوی يکديگر در حال حمله و گريز اند، جانعلی آسمان بينک روان است. خاله بختاور با آن که در شطِ چُرتهای دل آزاری رها گشته، ولی غافل از چوچه ها هم نيست، جانعلی را تکان ميدهد:
پيش پايته سيل کو بچيم که حالی گردن تو نشکنه .
زينب به بوتهای جانعلی ميبيند، دلش آرام ميگيرد. چون نم بوتهايش خشکيده و بر جايش خط سپيدی از شوره، دورا دورِ بوتش، حلقه زده است. دلِ خاله بختاور تنگ است. فضای ذهنش تاريک است، مثل کوچه های سرپوشيدهء همان دور و نواح در نيمه های شب. در تاريکی ذهنِ پريشانش، گاراژ کهنهء وکيل سوغات، مثل کرم شبتابی، يگان بار ميدرخشد- اميدش ميدهد ولی اميدی همراه با دلشورهء سنگين؛ اگر اين در هم بر روی شان بسته گردد ديگر به کدام سويی رو خواهند کرد؟ دلش ميلرزد و به زينب ميگويد :
او دختر ! اينه ، باز ده تو ميگم که اگه وکيل يا زنش، از تو چيزی پرسان کُنه،دانِ ته واز کو، گپ بزن؛ بگو، نان پختنه ياد دارم، کالاشويی ميتانم، جارو ميتانم؛ کس تُره ده دار بالا نميکنه؛ پرسان که کد، دان واز کو، چُپ نمان.
به پشت دروازهء خانهء وکيل که ميرسند، بختاور «يا امامِ زمان» گفته تک تک ميزند. صدای پايی بسيار زود از پشت در به گوش ميرسد. دروازه باز ميشود. خماری، مزدورِ خانه زادِ وکيل- همسنِ و سال زينب- در چوکات دروازه نمودار ميگردد. تا چشمش بر خاله بختاور می اُفتد، سلامی را که از نوک زبانش در حال پريدن است، محکم نگهميدارد، خاموش می ايستد. خاله بختاور سويش لبخند ميزند :
عيدت مبارک .
عيدِ خودت مبارک .
وکيل صایب خانه س؟
خماری ميگويد :
مگم میمان داره .
خاله تبسم ميکند :
خَيره بچيم . مام ميمانش ميشیم .
اما، زود ميگويد :
ما نميشينيم بچيم ، زود پس ميريم که بابی جانعلی تناس .
خماری با اکراه از دَم دروازه اندکی به يک سو ميشود. آن ها به داخل حويلی ميروند.
حويلی زياد فراخ نيست. خانه را تازه رنگ کرده اند. چِتکه های رنگ، هنوز در پای ديوارها ديده ميشود. بی بی حاجی، زن وکيل سوغات، تنِ گوشتيش را در شال گرمی پيچانده و بر زينهء سنگی صُفه نشسته است. بچهء جوانِ قصابِ سرِ کوچه، مشغول پوست کردن گوسپند قربانيست. خاله بختاور از پنج قدمی بی بی حاجی، با صدایی بلند ميگويد :
بی بی حاجی ، عيدت مبارک .
بی بی حاجی به خماری ميگويد : دروازه ره بسته کو .
و به بختاور ميگويد :
خاله ، کجا بودی ده يی روزِ خنک ؟
اينه آمدم بی بی حاجی که يک عيدمبارکی بُتم . چطور استی؟ بی بی حاجی چطوراس ؟
بی بی حاجی که شاد و سرِحال است . ميخندد و ميگويد :
ده گور شوی تو خاله ، يک بی بی حاجی خودم ، دگه بی بی حاجی کيس ؟
خاله بختاور شرمزده ميخندد ، نوکِ چادرش را جلو چشمانش ميگيرد و ميگويد :
مرگ ببره مره، پرسانِ وکيل صايبه ميکنم . چطور اس وکيل صايب ؟
بی بی حاجی ميگويد :
کربلايی چطور اس ؟ کار رفته ميتانه ؟
ای بی بی جان ! کربلايی رفت خلاص شد. گمان مه نميايه که کربلايی دگه از جای خيسته بتانه .
بی بی حاجی زنی خوش آب و رنگ است. گرچه عمرش هنوز به چهل نرسيده، اما عقل چهل وزير و دبير را در جيب دارد . معنادار ميخندد و ميگويد :
خيره ، رَی نزن . مردکِ مام کمری شده ، خلاص اس .
قصاب بی اختيار سويش به بالا مينگرد. نگاههای بی بی حاجی را مهربان مييابد. باد تندی ميوزد، موهای بالای پيشانی بی بی حاجی را بر يک رُخ صورت پريشان ميسازد. بی بی حاجی دست ميبرد و با تانی غنچهء مويش را زير شال پنهان ميکند . خاله بختاور ميگويد :
بی بی جان دور از جانت ، ناجور نشی ، سنگا يخ اس .
بی بی حاجی که در آن دَم ،خوشدارِ تنهاييست؛ خوش آمدگويی بختاور را ناشنيده ميگيرد و ميگويد:
گوشتام هنوز تکه نشده که يک توته ميگرفتی . خیر پسانتر بچيته روان کو .
خاله بختاور با تضرعی که در پس يک تبسم زوره کی پنهان است ، ميگويد :
اگه اجازه باشه يک عيدی بُتم ده وکيل صايب .
بی بی حاجی ميگويد :
خوارش آمده کتِ خُسرانا و کت چوچ و پوچش . ده خانه جای سوزن انداختن نيس .
دستها را بر گوشها ميگذارد و آهسته ميگويد :
کر شدم ، مغز سرم به دگه روی شد از دست چغ و پغ زياد. بازام اگه ميری، برو .
اُرسی يکی از اتاقهای منزل دوم باز ميشود، مادر خماری، سر را بيرون ميکند و با صدایی بلند، ميگويد:
بی بی حاجی کله پاچه ره به کسی نتی .
خاله بختاور از دنبال خماری به راه می اُفتد، بی بی حاجی به چشمهای سبز و رُخسار گُل انداختهء زينب ميبیند و ميگويد :
خاله ، دخترِتام نام خدا جوان شده ، کجا رفته بودين؟ خوب سرخی و سفيده خو زديش .
خاله بختاور سوی زينب نگاه میکند و ميگويد :
ای بی بی جان ! سرخی و سفيده از ما غريبا چی بلا ميخايه. خنک اس .
بی بی حاجی ميگويد :
شوی تام ناجور و بيکار، بتی دخترِ ته به يک مسلمان خدا، هم دعايشه بگی هم يک دامن پيسی شه.
کومه های گُل انداختهء زينب، از شرم سرخ ميشوند. خاله بختاور عاجزانه ميگويد :
آخر خات رفت ده يک خانه ؛ دختر مال مردم اس، خدا دان تره نيک کنه بی بی جان !
خاله بختاور از دنبال خماری، تا به پشت دروازهء مهمانخانه ميرود. دروازه را که ميکشايد، بوی تند مرهمی همراه با گرمای مطبوع بخاری ديزلی، به دهليز سر ريزه ميکند. خانه پُر از مهمان است. هفت هشت مرد و زن، چهار پنج کودک و ظرفهای بيشمار چای و بشقابهای نُقل و کلچه با هم گد خورده اند. همه بلند بلند گپ ميزنند. خاله بختاور با صدای بلندی ميگويد :
عيدِ کُلتان مبارک !
کسی خاله را نميشناسد، جوابش را هم نميدهند. وکيل سوغات از سينه بالای توشکی سيرپنبه خوابيده و رويش را يک بغله بر ساعد پُرمويش گذاشته است. يک مرد درشت استخوان پُخته سال، با مرهمی تند بوی، تختهء پشتش را مالش ميدهد و از صدای تازه وارد سر را بلند میکند، چشمش که بر خاله می اُفتد، رویش را دوباره بر دست میگذارد و میگوید :
کجا بودی خاله، مانده نباشی .
سلامت باشی وکيل صايب . آمدم که يک عيد مبارکی بتم .
بشی .
خاله بختاور هنگام نشستن ، به زینب و جانعلی میگوید :
بشینین .
يک رُخِ صورت و نیمی از دهن وکیل بر دستش فشرده شده است، هنگام گپزدن صدایش دگرگونه به گوش میرسد، انگار لقمه يی در دهن داشته باشد. ميپرسد :
چطور اس کربلايی ؟
خوب اس وکيل صايب، زنده س. مثل چوبِ قاق ده کُنج خانه افتيده، از صوب تا الای بیگا ره دو چشمش ده دیوال اس، خدا سرش رحم کنه. نه دوا برش فایده میکنه، نه تاویذِ ملا، حیران ماندیم مه سیاه سر دیدنی دار که نان پگاه و بیگای چارسر نان خوره، از کجا کنم .
شکسته بند مشغول مالش تختۀپشت وکیل است. وکیل یک آخ میکشد، لحظه یی نفسش میگیرد و بعد میگوید:
ـ خان کاکا برش دوا موا، میخره ؟
پیشانی خاله بختاور چین میخورد :
ـ ای وکیل صایب، کدام دوا؟ چی دوا؟ یک قوطی گریس موتره کت چند دانه گولی دمو اولا روان کده بود،گولیشام گاه خلاص شد. مریض ده خوراک جور میشه، ده داکتر و دوا جور میشه، ده بادِ هوا خو جور نمیشه . . .
سوی مهمانان میبیند، فقط به این امید که اگر کسی از آن جمع، سری به نشانهء همدردی برایش بشوراند. لیکن کسی به قصهء غصه های او گوش ندارد. خاله بختاور از ترس آن که مباد همین یک مخاطب سر به هوا را هم از دست بدهد، زود میگوید :
ـ قسم سرم حق نداری وکیل صایب، به امو خدا اگه ده نان خشک نیم شکم باشه، نه چوب، نه زغال، خانه یخدان واری یخ، گردنِ آدمِ جوره یخ میزنه، مریضه خو ده جایش بان .
روزِ عید است، مهمانان گردِ هم جمع، خانه گرم و وکیل هم بیکار. چی سرگرمییِ خوشتر از آن که، بر کمی و کوتاهی کوچه گیِ زورآورِ خود بخندد؟ میگوید:
ـ خی خان بی دسترخان برآمد ؟
خاله بختاور بیشتر از آن، جرأت نمیکندکه در غیاب خان کاکا، سخنی بر زبان آورد، گپ وکیل را فقط با زهرخندی پیشواز میگیرد. وکیل میگوید :
ـ خودِ خان رفیق مه س، مگر از امی کُلایش بسیار بدم میایه. فقط که خربوزه ره از کمر نیم کده دمی سرِ خود مانده باشه. وام باز بوریایی ؟!
خاله لبخند میزند. وکیل میگوید :
ـ پرتین برِ خاله چای .
خاله لب به دعا میگشاید، وکیل هم قصهء ناتمامش را پی میگیرد. مخاطب اصلیش، شکسته بند است :
ـ مُرغوی و قشقل بیشمار بود. دمی هر تک، پنج تا شش تا، شش تا پنج تا، امطور کله ملاق شده دمی کول مفتیدن که فقط بگویی که از آسمان ژاله میباره. یگان ده تا، پانزده تا از امو میرگنایی که تنگه ره ده هوا میزنن، کت یک رمه سگ شکاری، دمی جر و جوی گد شده بودن. یکی کت دست، یکی کت دان، امی میکشیدن میاوردن . کوت میکدن . . . آخ !
شانهء وکیل ضرب دیده است. همین که دست شکسته بند به ناحیهء ضرب دیده میرسد، ناگهان، آخ میگوید. نفسش بند میشود، پیشانیش چین میخورد و لحظه یی بعد باز ادامه میدهد .
ـ چی میگفتم ؟
ـ میگفتی که قشقل و مُرغوی کوت شده بود .
ـ ها ! مُرغوی و قشقل کوت شده بود. ما فکر میکدیم که اینالی دگه آلاحضرت پیش و ما کلانا از پشتش، خات رفتیم ده جای آغاصایب، مگر نگو که آلاحضرت شوقی شکار آهوس. امی میگفت، که کباب آهو. روی به قبله امطور یک کوه بود که ایی دیوال پیشش نی میزد. شخ و ترنگ، مگر آهو داشت آهوداشت ،که حسابشه خود خدا میفامید. دمی دوربین که سَیل میکدیم، پنج تا نی، ده تا نی، که امطور رمه رمه، گله گله، فقط بگویی رمی گوسپند قره قُل اس که ده دشت لیلی میچره .
ـ آفرین !
شکسته بند سراپا گوش است، صرف یگان باری که میخواهد شگفتیش را از شنیدن گپی ابراز کند، چشمها را از حدقه میکشد، ابروهای تندش را بالا می اندازد و با ضرب میگوید :
ـ آفرین !
ـ وکیل ادامه میدهد :