تبليغاتX
کمال کابلی

پاسخ به یک پیام ...

 

 

دوست محترم جناب صادق دهقان ، در سایت مربوطه ی شان « کلکین » اصطلاح  « وطن » را به بحث گذاشته و از دوستان طالب نظر گردیده اند . نگارنده حسب معمول بر دیدگاه خویش اصرار ندارم ، مطلب را از دید خودم توضیح داشتم و به آدرس جناب شان اینجا میگذارم ، امید سایر علاقه مندان ابراز نظر فرمایند ، چون به آدمی که یک جَو عقل داشته باشد نمی شود اعتماد کرد هم چنان که به ریگ روان اعتماد نیست . عقل که دو جَو شد ، انسان هم چون صخرۀ کوه قابل اعتماد می شود .

جناب محترم صادق دهقان ، دورد بر شما .

از حضور و پیامتان سپاسگذارم . نوستالژی غربت و دوری از وطن ، تنها دامنگیر من و شما نیست که چون درخت از بوستان وطن در سرزمین بیگانه ، دوباره غرسمان کردند و ریشۀ ما دروطن ماند و شاخ و برگ و تنۀ ما درینجا میخشکد . این درد جانسوز میلیون ها مهاجر است که از بدِ حادثه اینجا به پناه آمده اند . دست خودمان نبود که . غریزۀ حفظ نَفس مخصوص آدمیان نیست . از پرنده تا چرنده ، هرچند گاهی مجبور به مهاجرت اند و میل برگشت به زادگاه شان که وطن است . برای تعریف وطن از دیدگاه اینجانب ، اجازه بدهید قصه ای را حکایت کنم .

 در شهر پاریس محلۀ است که عدۀ اشراف محمد زایی سکونت دارند . پدران دوراندیش شان ، در همان سالهای قدیم که در پاریس زمین فراوان بوده ، برای حفظ ماتقدّ ، خانه های در یک محل بنا کرده اند و تا کنون همه ساله روزهای عید و نوروز را تجلیل میکنند . ورود هموطنانِ افغان ، بدون کارت دعوت ، بالعموم آزاد است .

 شبی در یکی از اطاقها ، بحث وطن ووطنپرستی چاق بود . یک آقای اشراف زاده از وطنپرستی پدرش حکایت کرد ، که در مرز پاکستان وظیفه داشته و هربار که بادها بته ها و خاشاک را آنسوی مرز میبرده ، مرحومی همان خاشاک را دوبار به اینسوی مرز می آورده .

 خندیدم و گفتم : اینکه وطن پرستی نشد .

 پرسید شما بفرمایید ، گفتم :

وجود خلق معین کند ورنه زمین

همان ولایت کیخسرو است و مُلک قباد

دو اصطلاح است ، یکی وطن و دیگری ملت .

  وطن منظره نیست ، خس وخاشاک و کوه ودشت و صحرا نیست . زیبایی های طبیعی نیست .  کشور سویس ، پاریس ، هاوایی ، جزیرۀ ویکتوریا و.. بهترین مناظر طبیعی را دارند ، لاکن وطن ما نیست . چشم نواز هستند ، اما برایمان دلکش نیست . وطن همان مردم است با سابقۀ تاریخی ، ارزش های مشترک فرهنگی ، انگیزه های عاطفی ، مقدسات اجتماعی ، رسم ورواج ها ، عنعنه ها ، عادات و سنن دیرینه که طی تکامل تاریخی باهمدیگر  گره خورده ایم .

 من به همان آقا گفتم :

  تو وطن من هستی و من وطن تو ، که  امشب برایمان سفره پهن کردی وما را دعوت کردی  .

و جناب شما امروز وطن تان را دعوت کرده اید اینجا . و...

 چند نفرشان گفتند : احسنت . آقا چه خوب صحبت میفرمایند ؟!

و اما مصطلح  « ملت » به آن کتلۀ بزرگ افراد یک سرزمین اطلاق میشود که دارای :

 سرزمین مشترک ، فرهنگ مشترک ، روابط اقتصادی مشترک و زبان مشترک باشند . ما با تاجکی و ایرانی ، فرهنگ 9 هزار سالۀ مشترک و زبان مشترک داریم ، لاکن سرزمین مشترک و روابط اقتصادی مشترک نداریم . ایرانی امروز همه فرهنگ کهن پارسی را مال خودش میداند ، 42 میلیارد پول نفت سالانه را میخورند و به دهن مهاجر افغانی خاک را هم نمی اندازد ،  از جلو نانوایی از صف بیرونش میکشند که ، پدرسوخته است ، طفل بینوا را در اردوگاه میفرستند تا رد مرزش کنند .

 البته احساس مشترک ما  با اینان ، صرف اشتراک فرهنگی و زبانی است و بس .  به همین لحاظ  کشش قرابت فرهنگی و زبانی است که عدۀ گاهی اینطرف مرز اند گاهی آنطرف .

 و اما : 

 « وطن » ما  « مردم » افغانستان اند ،

هزاره ، پشتون ، تاجک ، ازبک ، ترکمن ، پشه یی ، نورستانی ، هندو ، سیک ، بلوچ و ...

 که قرن ها کنار هم زیست کرده ،  در داد و ستد ، روابط خویشاوندی ، در غم و شادی ، مرده و زنده ، روز خوب و بد ، در نان و دسترخوان هم شریک بوده و هستیم .

شاداب باشید .

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sun 21 Oct 2007 و ساعت 21:7 |

 

نگرشی با چشمانِ شُسته ،      

                          نه با عقل مستعار

                                            اندر باب پیدایش ...

 

جناب حسین زاهدی در سایت  خودشان « کنکاش »  مطلبی گذاشته اند ، در باب صورت پیدایش جهان ، عالم و آدمیان ، به روایات ادیان از نگاه دانش امروز و دانشمندانِ مؤخر و مقدم  و نیزطالب اظهار نظر دوستان گردیده اند . این پیام نسبت عدم گنجایش در پیامخانۀ سایت آن جناب اینجا گذاشته شد ، امید مورد استفاده دوستان قرار گیرد .

در توضیح فرایند های طبیعی و محیط ماحول  ، دو نوع اظهار نظر وجود دارد ، یکی توضیح مذهبی و دیگری توضیح علمی . توضیح مذهبی برپایۀ ایمان استوار است و شک و تردید در آن سبب نقصان ایمان دین باوران و مستوجب عذاب و لعن نفرین و تکفیر . بنابران بایست آن را بالاجبار پذیرفت و دَم نزد .

 توضیح دوم  ، علمی است که به انسانِ کنجکاو حق میدهد ، راز و رموز هر فرایندی را برای خودش روشن کند و از درون ذره تا احوال کهکشان ها به تفحص و تجسس بپرادزد . دانشمندانِ عهد بوق چه مسلمان وچه مسیحی و سایر ادیان ، کفارۀ نظریات شان را با جان خویش پرداخته اند بسیار . کتاب های شهاب الدین سهروردی را ابتدا شستند ، خشک کردند و بعد سوزاندند و خودش را که در یک مغارۀ کوه پناه برده بود ، خفه کردند و صرف یکی از نوشته هایش که نزد یک کاتب مانده بود و امروزه موجود است « حکمت الاشراق »  .  زکریای رازی سه مجلد از کتاب هایش را در ردّ ادیان خود ساخته نوشت . او از ارزش های حمایت میکرد که ما نیز آنرا گرامی میداریم ، مانند :

 خردگرایی ، شک گرایی در مذهب ، اعتقاد به علم ، بکارگیری استدلال در حل مسایل انسانی ، تجربه گرایی ، تعصب نورزیدن و عدم اعتماد کور به سنت ها . اینکه بر سر این دانشمند و کتابهایش چه آمد ؟ حدیثی دیگری است ، اما یافتن این ارزش ها در تمامی اعصار بسیار دشوار است و جایگاهی انسانی که در اوایل قرن دهم زنده گی میکرده و پایبند به این ارزشها بوده است ، بسیار والا است . از دانشمندان مسیحی حکایت سقراط و جام زهر و گالیله و کشف حرکت زمین و سیه روزی همۀ آنان حکایت ها بخاطر هست ، لاکن فیلسوف هالندی ، اسپینوزا و ولتر « نویسنده دکسیونر فلسفی » و داروین و زیگموند فروید و مارکس و انشتاین و دیگر متفکران سرشناس ، به نوبۀ خود اصالت تورات را با قاطعیت مورد انکار قرار داده اند و مانند ولتر نه تنها اصالت تورات بلکه وجود خود موسی را به استهزا گرفته اند و در مورد انتساب تورات به موسی مینویسند :

« برخی از محققین که متأسفانه ایمان پروپا قرصی ندارند و بی جهت به همه چیز شک میکنند ، اظهار تعجب میکنند از اینکه هیچ پیغمبری از پیغمبران یهود تا 1167 سال پس از تاریخی که خود تورات برای زنده گی موسی تعیین کرده است ، در کتاب های خود مطلقاً نامی از موسی نبرده و در هیچ  نوشتۀ عهد عتیق نیز در مزامیر داوود ، خواه منتسب به سلیمان ، خواه کتابهای معتبر یرمیای نبی و اشعیاء نبی و حزقیال نبی ، کمترین اشاره بدو نمی توان یافت .

طبق تحقیقات علما ، کتاب تورات توسط چهار نفر از خاخام های قوم یهود که یک نفر آن یک زن راهبه بوده نوشته شده تا برای قوم یهود تاریخ کهن و قوم برگزیده دست و پا کنند . از ادامۀ این بحث که بگذریم ، دانشمندان متأخر بخصوص داروین با کشف نظریۀ تکامل آلی و مارکس با نظریۀ تکامل تاریخی خویش انقلابی را در پروسۀ تکامل حیات در روی زمین پدید آوردند . چنانچه فروید گفت :

« نظریه تکامل داروین و روانکاوی خود وی ، خودخواهی ساده لوحانۀ انسان را رسوا کرد . » .

 دانشمندان طبیعت گرا تنها به پدیده های طبیعی تکیه میکنند و به فرضیه های عقلی و هرگونه وحی الهی کاری ندارند .  زکریای رازی که در قرن سوم و چهارم هجری میزیست ، گفت : آن چه با عقل سازگار نیست ، اگر به قرآن و پیامبران هم نسبت میدهند ، درست نیست .

دانشمندان و پیامبران از دو راه مختلف در جستجو و بیان حقیقت هستند ، چگونه ممکن است که خدا خودش جهان هستی را بر اصول قانون های خلق کرده باشد و آنگاه خودش آن قانون ها را با کار های خلاف قانون یعنی معجزه بشکند ؟ مگر خدا حاکم مستبد ضد قانون و خودسر است ؟

دانته نویسندۀ بزرگ قرن چهاردهم ایتالیا و آفرینندۀ شاهکار جاودانی « کمدی الهی » در دیوار های سر به فلک کشیده و ستبر کلیسای روم ترک ایجاد کرد ، به طوری که دو قرن بعد با انقلاب دینی و اصلاح دین ، دیوار خرافات و موهومات و حکومت سیاه هزار سالۀ پاپ ها سرنگون گردید .

نگارنده قبلاً با مطلبی زیر عنوان « انسان و کیهان » دستآورد های از فزیک کیهان را جهت آگاهی روی صفحه آوردم و نیز مطلبی زیر عنوان « خورشید بزرگ میشود » که در همین سایت هنوز هست ، پیشبینی های علمای نجوم را در مورد وضع خورشید پس از 1.2 میلیارد سال نگاشته اند که که خورشید نسبت مصرف بینهایت ذخیرۀ هایدروژن و کمبود مواد سوخت اولیه ، منبسط شده و 40 در صد درخشانتر میگردد و حرارت کرۀ زمین به 400 درجه خواهد رسید . سیاره عطارد ، یحتمل جذب آفتاب گردیده و نسبت تنزیل قوۀ گرانش خورشید ، مدار سیارات به سمت خارج  منتقل خواهد شد ، تا کرۀ زمین و سیارات منظوۀ شمسی  برای  میلیارد ها سال دیگر پرسه بزند .

قسمی که میدانیم آفتاب 1.3 میلیون مرتبه از کرۀ زمین بزرگتراست و قطر آن 660 مرتبه  بزرگتر از ده سیاره منظومۀ شمسی بوده و مادۀ سوخت آن هایدروژن است که آفتاب در هر ثانیه چهار میلیون تن هایدروژن مصرف مینماید و کنون برای پنج بیلیون سال دیگر ذخیرۀ هایدروژن دارد . موقعیت آفتاب در ساحۀ تخم مرغی کهکشان راه شیری که بستر عظیمی از ستاره ها است  قرار دارد و درین ناحیه ، آفتاب های بزرگتر نیز موجود بوده که یک میلیون مرتبه از آفتاب زمین بزرگتر اند .

از پیدایش کهکشان راه شیری 16 میلیارد سال و از پیدایش منظومۀ شمسی ما 6 میلیارد سال و از پیدایش زنده گی در روی زمین حدود 3 میلیارد سال میگذرد . کهکشان راه شیری 200 میلیارد خورشید دارد و وسعت این کهکشان ما در حدی است که اگر فاصلۀ زمین از خورشید ( 150 میلیون کیلومتر ) تنها یک ملی متر فرض شود ، قطر این کهکشان 6300 کیلومتر بالغ میشود . تعداد کهکشان های قابل رویت ، یکهزار میلیارد میلیارد ( یعنی رقم 1 با اضافۀ 21 صفر بدنبال آن ) است . بقیۀ کهکشانها در تاریکی کیهان ناپدید اند .

حدود گسترش این کاینات 15 تا 20 میلیارد سال نوری « سرعت نور یک میلیارد کیلومتر فی ساعت  »  است .

در روی زمین از پیدایش ماهیان حدود 450 میلیون سال ، پیدایش خزنده گان در حدود 180 میلیون سال ، پستانداران 160 میلیون سال ، پیدایش نخستین انسان ها 1.5 تا 3 میلیون سال و از پیدایش انسان کنونی تقریباً 700 هزار سال میگذرد . تا کنون در حدود 50 میلیارد نوع موجود زنده در روی زمین زنده گی کرده اند که امروز تقریباً 10 تا 15 میلیون آن باقی مانده اند . بررسی های 18 ساله در روی 381 کیلو گرام سنگ های که در سال 1969 توسط سرنشینان فضا پیمای آپولو از کرۀ ماه به زمین آورده شدند روشن کرده است که از عمر کرۀ ماه در حدود 4.5 میلیارد سال میگذرد ، و پرسش به عمل می آید که چگونه 4500 میلیون سال پیش کرۀ ماه با این هدف به گردش در آمده است که آدمیان در چند میلیارد سال بعد از آن حساب سالها و روز های خود را به اساس هلال و بدر آن نگاه دارند ؟ و گردش آن برای تعین اوقات نماز و حج و معاملات مردم است ؟

دیروز 16 اکتوبر در اخبار خواندم که دانشمندان هستی شناسی Ontology ) ) کشور برازیل و ارژنتین ، استخوان های یک نوع جدید دیناسورا را کشف کرده اند که 80 میلیون سال قبل زنده گی میکرده است . طول این حیوان از سر تا دُم 105 فُت « معادل 32 تا 34 متر » بوده و بلندی قامت آن معادل یک عمارت چهار طبقه است . گیاه خوار بوده و یکی از سه دیناسوار های بزرگ جهان است که تا کنون بدست آمده است .  نوع جدید از یک گروپ بوده و نام آن تیتانوزاورا « titanosaur  » است  و بخوبی محافظه گردیده با بقایای برگ و ماهی در یک محل دریافت گردیده است .

لازم است یادآور شوم که چند عنوان قبل ، مطلبی در مورد یکی از بزرگترین دانشمندان فزیک نجوم معاصر به نام « پروفیسور استیفن هاوکنگ » که با وجود فلج عصبی عضلی ، کنون در چوکی انشتاین تکیه زده  است ، روی همین سایت گذاشته ام ، که  در صورت تمایل  دوستان آنرا مطالعه نموده و یا به سایت مذکور مراجعه فرمایید .

http:www.hawking.org.uk

http://www.kamalkabuli.blogfa.com/8605.aspx

 

مع الوصف ، دستآورد های انسان ِ کاوشگر و پوینده ، در عرصۀ فزیک کیهان و هستی شناسی دیرینه ، بیشتر ازین بوده که درین فشرده آمده است .   پیوند قدیمی با این دستاورد ها گسسته شد و سرانجام انسان فهمید که در پهناورِ بی تفاوت کاینات که به تصادف از آن برآمده ، تنهاست . تکلیف او نیز نظیر سرنوشتش در هیچ جا نوشته نشده است . انتخاب بین مَلکوت و ظلمات به او تعلق دارد .

 و آدمی پس از آن ، نه با بال اندیشه  و صُوّر خیال ، بلکه با افزار دست ساخت خودش ،

  ( اسپوتنیک ، سَیوز ، آپولو ، راجرز ، شاتل ... ) به عالم بالا جهید ، با پرواز سفینه های کیهان پیما ، راهی بیکرانه شد .

باردیگر از فلک پرّان شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Wed 17 Oct 2007 و ساعت 0:9 |

 

 

او ضاع بحرا نی کنونی افغانستان

ضرورت یک ائتلاف و سیع را در دستور روز قرار داده است .

 

میهن ما افغا نستان در مرحله حسا س و چا لش های خطرناک رو برواست. اگر سیر جریانات و حوادث به همین شکل انکشا ف یا بد از احتما ل دور نیست، با ر دیگر جامعه و کشور به سوی بحران ژرفتر کشا نیده شود ، تا شیرازه همه چیز از هم بگسلد.

رژیم کابل که به رهبری جناب کرزی با حمایت مستقیم و غیر مستقیم غربی ها و بو یژه آمریکا روی کار آ مده است  وبا همکاری همین همد ستان پیدا و پنهان است که تا کنون بطور سمبولیک و نما یشی ، سر پا مانده است      .اما مدتی است  ، بنا بر مو قعیت بد نیروهای نظامی امریکا و بریتانیا وو ضعیت پیچیدۀ نیرو های دا خلی و بویژه ناتوانی های حا کمیت در سا حۀ ا منیتی ، سر و صدا های معامله ، کنا ر آ مدنها بین گروه طا لبان ، حزب اسلامی حکمتیار از یک سو و رژیم کا بل و همکاران بین ا لمللی آ نها در مجامع و محا فل سیاسی دا خلی و خارجی بالا گرفته است . البته از قبل معلوم است که این گونه زدو بندها ی آشکار وپنهان نه تنها بر آمد بنیا د گرا یان ا سلامی را نیرو مند تر ،  بلکه دمو کراسی را به نفع آ نها نا بود میکند.

طولانی شدن درگیریهای امریکا ومتحدانش درافغا نستان وادامه بحران وخشونت درین کشور همچنان آشکارشدن نا توانی امریکا و بریتانیا درمیدان نبرد باطالبان ، به منظور پایان دادن اوضاع بحرانی وبی ثباتی درافغانستان  ، خود ثا بت می سازد که بنیاد گرایان اسلامی، فرصت های فروانی را به دست آورده اند.   تا

مقا صد خودر ا به سا دگی درمیدان عمل پیاده نمایند.   

درمقابل اصلا حات وبا زسازی به دشواری موا جه گردیده است.

طوریکه درگیری و عمل کرد ها در قبال مسئله ا منیت ، ثبات به گو نۀ بوده و هست که به بنیاد گرا یان اسلامی ، فرصت بیشتر داد و این فر صت بیشتر به این دلیل به آنها بوجو آمد که ،  امر یکا و بر یتانیا سیا ست چند گا نه د ر قبا ل طا لبان و حزب ا سلامی در امنیت ثبات و دمو کراسی صدمه می زنند ا تخاذ نمو دند . کا ر را به جا ی کشا نیدند که حتی در بعضی منا طق   « مو سی قلعه هلمند » برای وا گذاری به توا فقات رسیدند.

درین نزاع و در گیری ها همواره طرفین ، گاهی جنگ و زمانی وارد مذا کره می شوند و هم گا هی توا فق نا مه و قراردادی را ا مضا می نما یند ، که نا شی ا ز ضعف و نا توا نی در مو ضعگیری نا درست آ نها می با شد.

در نتیجۀ این عمل کردهای نا سنجیده و نا مو فق ، طا لبان و حزب اسلامی حکمتیار تو ا نسته اند نفوذ خودرا در قلمرو خود حفظ و حا میان خویش را با بهره برداری ازضعف ونا توانی رژیم در ارگانهای حساس دولتی ، نصب نمایند .

 امروز در فضای ایجاد شده در مقا یسه با چند سا ل گذشته ، آ نها احساس قدرت نما یی می کنند . این بدین معنی است که  جنا یات که در برا بر مردم افغا نستان توسط طا لبان و سا یر بنیاد گرایان ا سلامی صورت گرفته و میگیرد بی اهمیت جلوه میکند ، بلکه مهم آ ن است که امنیت مصنوعی بو جود آ ید، و حملات گذرا متوقف گردد  .  اینگونه پیش آمد آمریکا و متحدین آ ن در برا بر این جنا یتکا ران قرن ، مردم را در حالت عمیقآ نگرانی قرار داده است.

اکنون چگو نه میشود با این نیرنگ بازان ومعامله گران ، وارد کار زار سیا سی شد  و آنها را در انظارعمومی رسوا کرد  ؟

چگونه میشود به همگان گفت که : 

 جناب کرزی می خوا هد ، طا لبان و گلبدین حکمتیار را به مردم بمثا به بدیل سیاسی بر اریکه قدرت شا مل کنند.  چگونه به همگان گفت که رژیم کابل نما ینده مردم ا فغا نستان نیست ومشروعیت ندارد ؟

چگونه میشود گفت که امریکا وبریتانیا وسایر متحدین آنهاهیچ حق ندارند که خودرا نما ینده و از جا نب آ نها با جلادان قرن ، د شمنان تمدن و ترقی بخاطرحفظ منافع ا ستعماری و ا سترا تیژی شان در منطقه وارد

معا ملات آشکارو پنهان شوند ؟ اگر مردم ا فغا نستان ، آزادی و حاکمیت ملی می خواهند ، اگر مردم

افغا نستان برای دمو کراسی و عدا لت تلاش می کنند، پس این مردم فرزندان و مبارزین دارند ، تادر چنین موا قع خطیر وارد عمل شوند واز جانب آ نها به نما ینده گی عا مه مردم ا قدام به بیان نظریات آ نها کنند ، واز خوا سته های آنان در مجا مع ملی و بین ا لمللی دفاع کنند . اگر همین طور است ؟ بجا است که این نیروها در داخل وخارج هم چون تن وا حد وارد کار زار سیاسی شوند .وصدای مردم بیداد کشیده را بلند

 نما یند. اما این گو نه نیست چرا ؟

سوا ل اساسی اینجا است.

مدت طولانی است که فعا لان و نظریه پردازان سیاسی از نهاد های مختلف بر نیاز همکاری های متقابل ، اتحاد ا ئتلاف و و حدت را مطرح مینما یند و درین را ستا تلاش های صورت گرفته و می گیرد.  شور بختانه تا کنون مو فق به جمع کردن تجربه و ا نرژی صد ها فعا لین سیاسی ، ده ها گروه و سازمان ها و محفل

ها ی سیاسی ، در یک بر نامه مشتر ک به موا فقه نرسیده اند .  ریشۀ این عدم مو فقیت را می توا ن گفت ، ریشه د ر ا نگیزه های دا خلی و خا رجی دارد که سدّ راه شده است .  چنا نچه برخی ها عا دت کرده اند فقط ضعف ها و لغزش ها را بزرگ و ارزشها و معیار ها و ا عتبار ها را کم بها دهند.  وجوه مشترک و منا فع مشترک را فرا موش می کنند، منافع و مصالح شخصی و گروهی را بر منافع عموم تر جیح میدهند و

  دیگرا ن را به آ سانی تحمل نمی کنند ...

 در نتیجه تفرقه را چاق ، وراه را برای همکاری ها وهمد لی ها می بندند .  اینکه این ما نع تا به کی عمل می کند ؟  شاید ا ز اختیار ما خارج باشد .  اما این عامل گاهی فلج کننده تراز هر ا ختلاف دیگر سیا سی و نظری عمل می کند.   و این یکی از جمله  موانع شکل گیری عا طفه مشترک و ا نگیزۀ برای مبارزه مشترک است.

باید پذیرفت که هیچ یک از خانواده سیاسی بدون گذشته و حا ل بی عیب و ا نتقاد نیستند. هریک از دیدگاه دیگری ممکن است به سختی و بیرحمانه داوری شوند.  بهتر است این داوری ها و پیشگو یی ها را به آ ینده

 و آ ینده گان موکول کرد ، وحال را برای غلبه بر بحران کنونی فراتر از مرزهای فکری، سازمانی و منافع گروهی مد نظر دا شت ، راه کار ها را مطرح ساخت و راه بیرون رفت از بحران مو جود را دریافت نمود. دست همکاری و همگرائی را به سوی همدیگر) همه جریا نات سیاسی، طرفدار آ زادی ، دمو کرا سی ، حا کمیت ملی ، عدالت اجتماعی )  دراز نمود .  تا باشد شرایط شکل گیری یک ا ئتلاف و سیع درافغا نستان

فرا هم گردد.

با قبول این اصل که هیچ گروه، حزب و سازمان سیاسی ، تا کنو ن نتوا نست و در آ ینده هم نمیتو اند به تنهائی بر بحران مو جود غلبه کند. فقط در نتیجه تفا هم و عمل مشترک آ نها بر پا یه منا فع ملی غلبه بر بحران ممکن است .  ازینرو پایان دادن به پرا گنده گی ها و بحران میان نیرو های ملی و ترقی خواه بر اساس گفتمان سا زنده که از دل آ ن راهبر د و بر نامه مشخص اتحا د عمل این نیرو ها بیرون شود ، نیاز زمان است.

چنا نچه در پیام کنفرانس ارو پا ئی نهضت فرا گیر دمو کراسی و ترقی افغا نستان به صرا حت گفته شد که :

 « کنفرانس اروپا ئی نهضت فراگیر دمو کراسی وترقی افغانستان ، تمام نیرو های دمو کرا تیک را به اتحاد عمل فراگروهی وفرا قومی دورازهرگونه تعصب وخود محوری وپیشداوری ، بخاطرآ زادی و حدت ملی تآ مین صلح وپا یه گذاری، حا کمیت ملی و دفاع مشروع از منافع وطن و مردم ستمدیده کشور دربرابر تروریزم وعوا مل خا رجی جنگ و بحران در یک پرو گرام مشترک فرا می خوا ند، درین را ستا به نظریات شفاف و سا زنده همو طنان تمکین مینما ید و در روند مبارزه ی عا دلانه مشترک میهنی صا دقانه و فعا ل سهم می گیرد » خاطر نشان می گردد. که فعا لان نهضت ارو پا ئی با پا بندی را سخ به ا علا میه مجلس مو ئسسان نهضت فرا گیر دمو کراسی و ترقی افغا نستان در امر و حدت و پیام کنفرانس ارو پا ئی به نیرو های ملی و ترقی خواه کشور که همه شاهد و قا یع و حوا دث و رو یداد های شگرف دیگری در کشور قرار دارند. مرا جعه نموده . روی مسئلۀ   « چه باید کرد » و ظیفه ما چیست را مطرح می نما یند.

آ یا باز هم به ما نند گذشته نا ظر و دنبا له رو حوا دث با شیم و یا به مثا به نیرو های سیا سی فعا ل پیش بینی حوا دث بد و مانع در برابر آ ن با شیم ، اگرتصمیم گر فته ایم که از تما شا چی بودن دست برداریم و

با زیگر فعال و موُ ثر مفید سیا سی با شیم، پس لازم است.ا بزار آ نرا جستجو کرد . در وضع موجود هیچ چیزی بیش از یک ا ئتلاف و سیع ازنیرو های ملی و ترقی خواه در حا ل ضروری تر نیست. باید درین راستا دست به کار شد و بیش ازین نباید دشمنان ترقی و پیشرفت را شاد سا خت. نبا ید به آ نها ییکه ما را هم چنان متفرق میخواهند مو قع داد ، تا در پلان و بر نامه های شان مو فق با شند. به با ور من در مو قعیت مو جود اتحاد در بین نیرو های سیاسی در ابتدا میتواند تو ا فقات سیاسی بر و جوه مشتر کات با شد. هر چند که سازمانها ی سیا سی و ا جتماعی تشکیل دهنده ا ئتلاف در مو ضع بر نامه و سیا ست های خود مستقل اند اما در عرصۀ نیاز به قدرت همبسته برای دفاع از جمع و سیع است که میتوان کاری کنند خلاصه بر هم زدن ، کنار آ مدن ها و ساز ش ها خلاف منا فع ملی افغا نستان یکی از اهداف های است که با تکیه به این ا ئتلاف میشود انجام داد، ما باور داریم که ا مکان تشکیل چنین ا ئتلاف و جود دارد و میشود با کمی رفاقت و همدلی و مدارا و خود گذری بدان دست یافت و از دروازه های بسیار سخت شرایط عبور کرد. در صورت تعلل و چون و چرا همه چیز از دست خوا هد رفت . اکنو ن برای بقای وطن نیاز است که د ر کنار هم با شیم ، رژیم کابل با تکیه بر طا لبان ، حزب ا سلامی گلبدین حکمت یار، میخوا هند برای حفظ قدرت دایمی در برابر مخا لفین خود صف آ را ئی کنند ، بعضی از کشور های به ا صطلاح متمدن غربی با این تصمیم موافق اند، آنها هر قدرتی را که با اتکای زعمای خود فرو خته مردم که بر منافع ا سترا تیژیک شان در منطقه ابزار شده بتوا ند، بر دیگران تر جیح میدهند. آ نها بنام مبارزه با ترو رست بر عکس نیرو های ملی و ترقی خواه را کنار می زنند اما با ترو ریست های و طنی و صادراتی سازش و کنار می آ یند و خون هزارا ن و هزار کشته را که بدست نا پاک طا لبان و حزب اسلامی حکمتیار صورت گرفته ، پایمال می کنند، باید بیدار شد و نگذاشت که بر سر نو شت کشور ما ، بر سر بود نبود ما تصمیم بگیرند.

در پایان همه نیروهای ترقی خواه ، همه ا نسانهای آ زاده و آ زادی خواه ، همه سا زمانها ، احزاب و جریانهایکه برای بهروزی مردم افغا نستان تلاش می کنند ، آ نها ی که برای ا ستقرار دمو کراسی و عدالت

 ا جتماعی و حا کمیت ملی تلاش می کنند، آ نها ئیکه به عدالت ارج میدهند و برای آ زادی و دمو کراسی نگرانند و با لاخره همه آ نها ییکه نگر انند که زدو بند ها و کنار آمدن ها به سوی ایجاد یک دولت بنیاد گرا یی ، طا لبا نیسم در جریان است  که در نتیجه آن همه هستی مردم بلعیده و یا نا بود میشود.

برای پایان جنگ ایجاد صلح ، فضای برادری ، برابری عدا لت ا جتما عی برای سعا دت

 و خو شبختی ا نسان وطن به همبستگی فر ا خوا نده میشود که باید دست به کار شد و یک ا ئتلاف

 و سیع را ساخت .

نوشتۀ فضل احمد طغیان /

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sun 14 Oct 2007 و ساعت 18:10 |

 

 

دربارِ کلان  ....

 

نوشتۀ : قدير حبيب

 بعد از آنکه کربلايی رمضان، در نخستين برف سنگين آغاز زمستان، از نوک بامِ خانهء خان کاکا خطا ميخورَد و با راشبيلش بر چيلهء تاک در حويلی سرنگون ميشود، گردنش ميشکند، خانواده اش تا يکی دو هفته به هرگونه يی که هست روزگار ميگذراند، ولی چون همه درهای اميد يکی پی ديگر بر روی شان بسته ميشوند، خاله بختاور پس از مصلحت با کربلايی، تصميم ميگيرد که در روزِ اول عيدِ قربان به خانهء وکيل سوغات برود، گاراژ شان را به کرايه بگيرد و نانوايی زنانه باز کند. نزديکهای چاشت است که جانعلی و زينب را پيش می اندازد و از خانه بيرون ميشود.

آسمان صاف است. برفهای گِل آلود کوچه را يخ زده است. باد سوزنده يی، مثل کودکِ مردم آزار، سر به شوخی برداشته، گاه سيمهای برق را به نوا در می آورد و گاهی اشپلاق زنان، کمانه ميکند ميانِ کوچه و دست می اندازد به چادرِ زينب. زينب چادرِ نيلیِ کمبَر خود را بر روی سينه محکم ميگيرد. باد در زير دامنش خانه ميکند، بالاتر ميرود، بوی بلوغ بالاتنهء داغش را ميرُبايد و در درازی کوچه، در فضای مبرزهای دهنگشاده، به رايگان رهايش ميکند. در قبهء لاژوردينِ آسمان چند گدی پران خوشرنگ، بيتابانه سوی يکديگر در حال حمله و گريز اند، جانعلی آسمان بينک روان است. خاله بختاور با آن که در شطِ چُرتهای دل آزاری رها گشته، ولی غافل از چوچه ها هم نيست، جانعلی را تکان ميدهد:

 پيش پايته سيل کو بچيم که حالی گردن تو نشکنه .                               

زينب به بوتهای جانعلی ميبيند، دلش آرام ميگيرد. چون نم بوتهايش خشکيده و بر جايش خط سپيدی از شوره، دورا دورِ بوتش، حلقه زده است. دلِ خاله بختاور تنگ است. فضای ذهنش تاريک است، مثل کوچه های سرپوشيدهء همان دور و نواح در نيمه های شب. در تاريکی ذهنِ پريشانش، گاراژ کهنهء وکيل سوغات، مثل کرم شبتابی، يگان بار ميدرخشد- اميدش ميدهد ولی اميدی همراه با دلشورهء سنگين؛ اگر اين در هم بر روی شان بسته گردد ديگر به کدام سويی رو خواهند کرد؟ دلش ميلرزد و به زينب ميگويد :

 او دختر ! اينه ،  باز ده تو ميگم که اگه وکيل يا زنش، از تو چيزی پرسان کُنه،دانِ ته واز کو، گپ بزن؛ بگو، نان پختنه ياد دارم، کالاشويی ميتانم، جارو ميتانم؛ کس تُره ده دار بالا نميکنه؛ پرسان که کد، دان واز کو، چُپ نمان.

به پشت دروازهء خانهء وکيل که ميرسند، بختاور «يا امامِ زمان» گفته تک تک ميزند. صدای پايی بسيار زود از پشت در به گوش ميرسد. دروازه باز ميشود. خماری، مزدورِ خانه زادِ وکيل- همسنِ و سال زينب- در چوکات دروازه نمودار ميگردد. تا چشمش بر خاله بختاور می اُفتد، سلامی را که از نوک زبانش در حال پريدن است، محکم نگهميدارد، خاموش می ايستد. خاله بختاور سويش لبخند ميزند :

عيدت مبارک .

 عيدِ خودت مبارک .

 وکيل صایب خانه س؟

خماری ميگويد :

مگم میمان داره .

خاله تبسم ميکند :

خَيره بچيم . مام ميمانش ميشیم .

 اما، زود ميگويد :

ما نميشينيم بچيم ، زود پس ميريم که بابی جانعلی تناس .

خماری با اکراه از دَم دروازه اندکی به يک سو ميشود. آن ها به داخل حويلی ميروند.

حويلی زياد فراخ نيست. خانه را تازه رنگ کرده اند. چِتکه های رنگ، هنوز در پای ديوارها ديده ميشود. بی بی حاجی، زن وکيل سوغات، تنِ گوشتيش را در شال گرمی پيچانده و بر زينهء سنگی صُفه نشسته است. بچهء جوانِ قصابِ سرِ کوچه، مشغول پوست کردن گوسپند قربانيست. خاله بختاور از پنج قدمی بی بی حاجی، با صدایی بلند ميگويد :

 بی بی حاجی ، عيدت مبارک .

بی بی حاجی به خماری ميگويد : دروازه ره بسته کو .

و به بختاور ميگويد :

خاله ، کجا بودی ده يی روزِ خنک ؟

 اينه آمدم بی بی حاجی که يک عيدمبارکی بُتم . چطور استی؟ بی بی حاجی چطوراس ؟

بی بی حاجی که شاد و سرِحال است . ميخندد و ميگويد :

ده گور شوی تو خاله ، يک بی بی حاجی خودم ، دگه بی بی حاجی کيس ؟

خاله بختاور شرمزده ميخندد ، نوکِ چادرش را جلو چشمانش ميگيرد و ميگويد :

مرگ ببره مره، پرسانِ وکيل صايبه ميکنم . چطور اس وکيل صايب ؟

بی بی حاجی ميگويد :

کربلايی چطور اس ؟ کار رفته ميتانه ؟

ای بی بی جان ! کربلايی رفت خلاص شد. گمان مه نميايه که کربلايی دگه از جای خيسته بتانه .

بی بی حاجی زنی خوش آب و رنگ است. گرچه عمرش هنوز به چهل نرسيده، اما عقل چهل وزير و دبير را در جيب دارد . معنادار ميخندد و ميگويد :

خيره ، رَی نزن . مردکِ مام کمری شده ، خلاص اس .

قصاب بی اختيار سويش به بالا مينگرد. نگاههای بی بی حاجی را مهربان مييابد. باد تندی ميوزد، موهای بالای پيشانی بی بی حاجی را بر يک رُخ صورت پريشان ميسازد. بی بی حاجی دست ميبرد و با تانی غنچهء مويش را زير شال پنهان ميکند . خاله بختاور ميگويد :

بی بی جان دور از جانت ، ناجور نشی ، سنگا يخ اس .

بی بی حاجی که در آن دَم ،خوشدارِ تنهاييست؛ خوش آمدگويی بختاور را ناشنيده ميگيرد و ميگويد:

 گوشتام هنوز تکه نشده که يک توته ميگرفتی . خیر پسانتر بچيته روان کو .

خاله بختاور با تضرعی که در پس يک تبسم زوره کی پنهان است ، ميگويد :

اگه اجازه باشه يک عيدی بُتم ده وکيل صايب .

بی بی حاجی ميگويد :

 خوارش آمده کتِ خُسرانا و کت چوچ و پوچش . ده خانه جای سوزن انداختن نيس .

دستها را بر گوشها ميگذارد و آهسته ميگويد :

کر شدم ، مغز سرم به دگه روی شد از دست چغ و پغ زياد. بازام اگه ميری، برو .

اُرسی يکی از اتاقهای منزل دوم باز ميشود، مادر خماری، سر را بيرون ميکند و با صدایی بلند، ميگويد:

بی بی حاجی کله پاچه ره به کسی نتی .

خاله بختاور از دنبال خماری به راه می اُفتد، بی بی حاجی به چشمهای سبز و رُخسار گُل انداختهء زينب ميبیند و ميگويد :

خاله ، دخترِتام نام خدا جوان شده ، کجا رفته بودين؟ خوب سرخی و سفيده خو زديش .

خاله بختاور سوی زينب نگاه میکند و ميگويد :

ای بی بی جان ! سرخی و سفيده از ما غريبا چی بلا ميخايه. خنک اس .

بی بی حاجی ميگويد :

 شوی تام ناجور و بيکار، بتی دخترِ ته به يک مسلمان خدا، هم دعايشه بگی هم يک دامن پيسی شه.

کومه های گُل انداختهء زينب، از شرم سرخ ميشوند. خاله بختاور عاجزانه ميگويد :

 آخر خات رفت ده يک خانه ؛ دختر مال مردم اس، خدا دان تره نيک کنه بی بی جان !

خاله بختاور از دنبال خماری، تا به پشت دروازهء مهمانخانه ميرود. دروازه را که ميکشايد، بوی تند مرهمی همراه با گرمای مطبوع بخاری ديزلی، به دهليز سر ريزه ميکند. خانه پُر از مهمان است. هفت هشت مرد و زن، چهار پنج کودک و ظرفهای بيشمار چای و بشقابهای نُقل و کلچه با هم گد خورده اند. همه بلند بلند گپ ميزنند. خاله بختاور با صدای بلندی ميگويد :

عيدِ کُلتان مبارک  !

کسی خاله را نميشناسد، جوابش را هم نميدهند. وکيل سوغات از سينه بالای توشکی سيرپنبه خوابيده و رويش را يک بغله بر ساعد پُرمويش گذاشته است. يک مرد درشت استخوان پُخته سال، با مرهمی تند بوی، تختهء پشتش را مالش ميدهد و از صدای تازه وارد سر را بلند میکند، چشمش که بر خاله می اُفتد، رویش را دوباره بر دست میگذارد و میگوید :

کجا بودی خاله، مانده نباشی .

سلامت باشی وکيل صايب . آمدم که يک عيد مبارکی بتم .

 بشی .

خاله بختاور هنگام نشستن ، به زینب و جانعلی میگوید :

 بشینین .

يک رُخِ صورت و نیمی از دهن وکیل بر دستش فشرده شده است، هنگام گپزدن صدایش دگرگونه به گوش میرسد، انگار لقمه يی در دهن داشته باشد. ميپرسد :

 چطور اس کربلايی ؟

خوب اس وکيل صايب، زنده س. مثل چوبِ قاق ده کُنج خانه افتيده، از صوب تا الای بیگا ره دو چشمش ده دیوال اس، خدا سرش رحم کنه. نه دوا برش فایده میکنه، نه تاویذِ ملا، حیران ماندیم مه سیاه سر دیدنی دار که نان پگاه و بیگای چارسر نان خوره، از کجا کنم .

شکسته بند مشغول مالش تختۀپشت وکیل است. وکیل یک آخ میکشد، لحظه یی نفسش میگیرد و بعد میگوید:

 ـ خان کاکا برش دوا موا، میخره ؟

پیشانی خاله بختاور چین میخورد :

    ـ ای وکیل صایب، کدام دوا؟ چی دوا؟ یک قوطی گریس موتره کت چند دانه گولی دمو اولا روان کده بود،گولیشام گاه خلاص شد. مریض ده خوراک جور میشه، ده داکتر و دوا جور میشه، ده بادِ هوا خو جور نمیشه . . .

سوی مهمانان میبیند، فقط به این امید که اگر کسی از آن جمع، سری به نشانهء همدردی برایش بشوراند. لیکن کسی به قصهء غصه های او گوش ندارد. خاله بختاور از ترس آن که مباد همین یک مخاطب سر به هوا را هم از دست بدهد، زود میگوید :

 ـ قسم سرم حق نداری وکیل صایب، به امو خدا اگه ده نان خشک نیم شکم باشه، نه چوب، نه زغال، خانه یخدان واری یخ، گردنِ آدمِ جوره یخ میزنه، مریضه خو ده جایش بان .

روزِ عید است، مهمانان گردِ هم جمع، خانه گرم و وکیل هم بیکار. چی سرگرمییِ خوشتر از آن که، بر کمی و کوتاهی کوچه گیِ زورآورِ خود بخندد؟ میگوید:

 ـ خی خان بی دسترخان برآمد ؟

خاله بختاور بیشتر از آن، جرأت نمیکندکه در غیاب خان کاکا، سخنی بر زبان آورد، گپ وکیل را فقط با زهرخندی پیشواز میگیرد. وکیل میگوید :

ـ خودِ خان رفیق مه س، مگر از امی کُلایش بسیار بدم میایه. فقط که خربوزه ره از کمر نیم کده دمی سرِ خود مانده باشه. وام باز بوریایی ؟!

خاله لبخند میزند. وکیل میگوید :

ـ پرتین برِ خاله چای .

خاله لب به دعا میگشاید، وکیل هم قصهء ناتمامش را پی میگیرد. مخاطب اصلیش، شکسته بند است :

 ـ مُرغوی و قشقل بیشمار بود. دمی هر تک، پنج تا شش تا، شش تا پنج تا، امطور کله ملاق شده دمی کول مفتیدن که فقط بگویی که از آسمان ژاله میباره. یگان ده تا، پانزده تا از امو میرگنایی که تنگه ره ده هوا میزنن، کت یک رمه سگ شکاری، دمی جر و جوی گد شده بودن. یکی کت دست، یکی کت دان، امی میکشیدن میاوردن . کوت میکدن . . . آخ !

شانهء وکیل ضرب دیده است. همین که دست شکسته بند به ناحیهء ضرب دیده میرسد، ناگهان، آخ میگوید. نفسش بند میشود، پیشانیش چین میخورد و لحظه یی بعد باز ادامه میدهد .

ـ چی میگفتم ؟

ـ میگفتی که قشقل و مُرغوی کوت شده بود .

 ـ ها ! مُرغوی و قشقل کوت شده بود. ما فکر میکدیم که اینالی دگه آلاحضرت پیش و ما کلانا از پشتش، خات رفتیم ده جای آغاصایب، مگر نگو که آلاحضرت شوقی شکار آهوس. امی میگفت، که کباب آهو. روی به قبله امطور یک کوه بود که ایی دیوال پیشش نی میزد. شخ و ترنگ، مگر آهو داشت آهوداشت ،که حسابشه خود خدا میفامید. دمی دوربین که سَیل میکدیم، پنج تا نی، ده تا نی، که امطور رمه رمه، گله گله، فقط بگویی رمی گوسپند قره قُل اس که ده دشت لیلی میچره .

ـ آفرین !

شکسته بند سراپا گوش است، صرف یگان باری که میخواهد شگفتیش را از شنیدن گپی ابراز کند، چشمها را از حدقه میکشد، ابروهای تندش را بالا می اندازد و با ضرب میگوید :

ـ آفرین !

ـ وکیل ادامه میدهد :