تبليغاتX
کمال کابلی

کرزی نمی داند ، یا خود را به حماقت می زند ؟!

 

 

حامد کرزی ، رئیس جمهور پوشالی افغانستان بالاخره به گوشه کوچکی از پوسیدگی و خاین بودن دولتش اعتراف کرد و در جمعی اعلان نموده که مقامات دولتی و اعضای پارلمان به فکر کشور نه ، بلکه به فکر پر کردن جیب هایشان هستند و تمامی بلند منزلها و ساختمان های فیشنی یا مربوط فلان وزیر و یا هم عضوی از شورای ملی است .

به گوشه هایی از سخنرانی کرزی در کلپ ذیل توجه کنید :

سخنرانی کرزی

سخنانی را که کرزی به زبان راند برای مردم افغانستان تازگی ندارد، آنچه تازه به نظر میرسد درین است که برای اولین بار از زبان آقای کرزی واقعیت های تلخ به این صراحت بیان میگردند. شاید وی به عبث تصور میکند که با این اعتراف میتواند گردن خود را از فجایع جاری خلاص ساخته و ادای مسئولیت نماید. اما مردم ما ، وی را در قدم اول شریک جرم جنایتکاران و از عوامل مهم بدامنی ، بی‌ثباتی ، تیره روزی و زندگی مصیبت بار شان قلمداد می‌نمایند .

 مردم ما فراموش نمیکنند که این آقای کرزی بود که به اشاره باداران امریکایی‌اش خون آشام ترین و ننگین ترین چهره ها را از زباله دان تاریخ بیرون کشیده به پست های کلیدی دولتش نصب کرد و کوشید تا از فاشیست ها و خون آشامان به ما قهرمان بتراشد .

اما مضحک و عق آور آن بخش سخنان کرزی است که به جای اینکه بر محاکمه و پس گرفتن بلیونها دالر دارایی مردم از حلقوم زیر دستی های نجسش تاکید ورزد، با عذر از گرگان گرسنه به خون میخواهد که دست بدست هم داده برای کشور خود کاری کنند !!

آقای کرزی نمیداند که این وطن فروشان که در حالت بی‌اتفاقی دمار از روزگار مردم تیره روز افغانستان کشیده اند ، وای به روزی که متحد باشند ! اگر اینان دست بدست هم دهند تنها میتوانند سالهای خونین امارت شان را تکرار کنند و قتل عام دیگری را سازماندهی کنند .

کرزی نمیداند و یا میداند و خود را به حماقت میزند که کثافت هایی مثلی فهیم، قانونی، دوستم، سیاف ، ربانی ، علومی ، عطا محمد ، داکتر عبدال ، اسماعیل خان ، خلیلی ، محقق ، اکبری ، پیرم قل ، انوری ، یوسف پشتون ، فاروقی ، گلابزوی ، رحیم وردک ، چکری ، ولی مسعود ، ضیاء مسعود و .... همه و همه تخم های حرام این کشور هستند و تنها نابودی اینان از صحنه سیاسی کشور ، راه را برای ثبات و آرامش خواهد گشود . اگر سی آی ای اینان را از غار های شان بیرون نکرده به قدرت نصب نمی‌کرد ، ابداً طالبان جاهل و قرون وسطایی نیز به این آسانی نمیتوانستند دوباره سربلند کنند .

خوشا روزی که تمامی این پست صفتان  به سرنوشت محتوم سخنگوی شان مصطفی کاظمی گرفتار شوند . اما  هرگز نه به قیمت کشته شدن دهها طفل و هموطن بیگناه و مظلوم ما .

عده‌ای تصور میکنند که دیگر آقای کرزی در بین مردم آنقدر منفور و بی‌اعتبار شده که امریکا به فکر جاگزینی مهره دیگری شده تا برای مدتی باز مردم را فریب داده به انتظار تغییراتی بنشاند. انتقاد خلیلزاد از کرزی و این اشک تمساح ریختن کرزی بی‌ارتباط به هم نیستند.

اما نکته قابل توجه در سخنان کرزی اینست که وی نیز به خوبی از طغیان و خیزش ناگذیر مردم هراس دارد وقتی اخطار میدهد که :

« اگر از جانب مردم سنگ ریزه‌ای به جانب ما پرتاپ شود تمامی کاخ های شیشه‌ای ما را متلاشی خواهد کرد و آنوقت راه فرار جستجو خواهیم نمود همانگونه که در گذشته چند بار کسی بسوی کویته، کسی بسوی حیرتان، کسی بسوی مشهد و تهران، کسی بسوی واشنگتن و لندن و دوبی و ... فرار کرده‌ایم ... »

چهار شنبه 21 نوامبر  2007, نويسنده  :

 فرید رستاخیز

منبع : کابل پرس

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 14:16 | Wed 21 Nov 2007

غلط های مشهور املایی و دستوری زبان فارسی ...

 

برگرفته از : محضر استاد سعید نفیسی .                                                          

 

غلط های مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می شود  :

دسته ی نخست کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره ی نیک مردان جای می گیرند . در باره ی این « گندم نماهای جو فروش » می گویند : فلانی غلط مشهور است یعنی نان پرهیزکاری می خورد ولی « چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند . »

دسته ی دوم آن واژه ها و عباراتی است که بر خلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن ، برزبان ها جاری است .

اکنون به نمونه های گوناگون این غلط های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن ها بایسته است دقت شود :

به کاربردن تنوین برای واژه های فارسی .

کاربرد تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی است برای واژه های عربی جایز است ، مانند : اتفاقاً ، تصادفاً ، اجباراً . ولی واژه های ناگذیر و ناچار و مانند آنها که فارسی است ، هرگز تنوین بر نمی دارد و نباید آن ها چون این به کار برد :

گزارشاً به عرض می رسانم « به جای بدین وسیله گزارش می کنم که » .

ناچاراً رفتم « به جای به ناچار ، یا ناگذیر رفتم » .

اکنون کار به جایی رسیده است که بسیاری تنوین را حتا برای واژه های لاتین نیز بکار می گیرند و مثلن می گویند : تلفوناً به او خبر دادم ، « یعنی به و سیله ی تلفن ، یا تلفنی او را آگاه کردم » .

تلگرافاً به او اطلاع دادم ، « یعنی با تلگراف یا تلگرافی او را آگاه کردم » .

در این جا لازم به گفتن است که دیرزمانی است که نوشتن تنوین به صورت « اً » در خط فارسی به کناری نهاده شده و آن را به صورت « ن » می نویسند . مثلن ، اتفاقن یا اجبارن .

واژه های دوقلو ، سه قلو ، چهارقلو و مانند آن .

واژه ی ترکی دوقلو ، اسمی مرکب از « دوق » و « لو » است که روی هم ، همزاد ها معنی می دهد و هیچ گونه ارتباطی با عدد 2 فارسی ندارد که اگر بانویی احیانن سه یا چهار فرزند به دنیا آورد بتوان سه قلو یا چهار قلو گفت . درست مانند واژه ی فرانسوی دولوکس De Luxe  که بسیاری گمان می کنند با عدد2 فارسی ارتباطی دارد و لابد سه لوکس و چهار لوکس آن هم وجود دارد . De حرف اضافه ی ملکی در زبان فرانسوی می باشد به معنی « از » ( مانند of در انگلیسی یا von درآلمانی )  و Luxe به معنی « تجمل و شکوه » است و دولوکس به معنی « از دسته ی تجملاتی » می باشد . یعنی هر چیزی که دولوکس باشد ، نه از نوع معمولی ، بلکه از نوع تجملاتی و با شکوه آن است .

به کارگیری واژه ها یا اصطلاحات با معنی نادرست .

جمله های مانند : من به او مظنون هستم « می خواهند بگویند : من به او بدگمان هستم »

او در این قضیه ظنین است « می خواهند بگویند : او دراین قضیه مورد شک و گمان قرار دارد »

هر دو نادرست و درست وارونه ی آن است . ظنین صفت فاعلی و به معنی کسی است که مورد شک و بدگمانی قرار دارد . یعنی صورت درست این جملات می شود . من به او ظنین هستم . « یعنی من به او بدگمان هستم . » او در این قضیه مظنون است « یعنی او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد . »

مصدر عربی فقدان به معنی کم کردن ، کم شدن و از دست دادن است و معنی نبود ندارد و در مورد مرگ و فوت کسی هم باید گفت :

درگذشت ، یا رخت بربست .

یا مثلن می گویند : « کاسه ای زیر نیم کاسه وجود دارد » در حالی که کاسه هرگز زیر نیم کاسه جای نمی گیرد و در ادبیات هم همیشه گفته اند : زیر کاسه نیم کاسه ای وجود دارد .

شعر سعدی ، یعنی : بنی آدم اعضای یک پیکر اند ، را ، « بنی آدم اعضای یکدیگر اند » می گویند .

 ● غلط های دستوری
استاد:  این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید .
مُهر: مُهر واژه‌ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلن گفت حکم ممهور شد، بلکه درست آن است که بگویند: حکم مُهر کرده شد یا مُهر زده شد.

● غلط های واگویی (تلفظی)
 پسوند " وَر " در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی " صاحب " و دارنده  است. " رنج وَر " به معنی دارنده ی رنج و " مُزد وَر " به معنی دارنده‌ی مزد است. امروزه بر خلاف این قاعده و برخاسته از خط عربی که ایرانیان به کار می برند، این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن‌ها را  به نادرستی با  واو " سیرشده " (مانند واو  در واژه‌ی " کور") تلفظ نمایند.
واژه‌های دیگری نیز مانند دستور (دست وَر [به معنی صاحب منصب، وزیر]) و گنجور ( گنج وَر) نیز از این گروه است.

 ●نامیدن پدر به جای پسر
زکریا نام پدر " محمد بن زکریای رازی "  و  سینا نیز نام پدر " ابوعلی ابن سینا " بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا ، یعنی نه با نام خود، بلکه با نام پدران شان می نویسند. " بیمارستان ابن سینا " هنوز نیز در چهار راه حسن آباد تهران با این نام وجود دارد.
منصور نیز پدر " حسین ابن منصور حلاج " است که کوتاه شده ی نام وی "حسین حلاج " است. لیکن این نامی ترین عارف وارسته‌ی ایران در سده‌ی سوم هجری را همه جا " منصور حلاج " می نامند و نه "حسین وار"، بلکه "منصوروار" بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است.

 ● خوان یغما
هرگاه به دارایی کسی دستبرد بزنند و چیزی از آن بر جای نگذارند، در اصطلاح می گویند که گویی خوان یغما بود که این گونه آن را چپاول کردند.
عبارت "خوان یغما " از دو واژه‌ی " خوان " و " یغما " و به مفهوم "سفره‌ی غارت و چپاول " فهمیده می شود، در حالی که چون این نیست و معنی و مفهوم واژه‌ی " یغما " در این عبارت کاملن چیز دیگری است و ارتباطی با غارت و چپاول ندارد.
" یغما " نام گروهی از تورانیان است که در دوره‌ی اسلامی در شهری با همین نام در نزدیکی " خجند " کنونی زندگی می کرده‌اند.  پیش از آمدن این گروه به این منطقه، اقوامی که "سگان" نام داشته‌اند ( و به غلط آن را " ساکاها " می‌نویسند) در این محل زندگی می کرده‌اند و جشنی را برگزار می‌کرده‌اند که "سگه " نام داشته است که همان "جشن سده" می باشد.  با آمدن یغماییان ِ تورانی به این محل، آنان دین و همه‌ی آیین‌ها و حتا عادات سگان را گرفته و "جشن سگه"ی آنان را نیز برگزار می کردند.
در جشن دیگری نیز که " خوان یغما " نام داشته است، آنان سفره‌های بزرگی می گسترانیدند و انواع خوراک‌های لذیذ و نوشیدنی‌های خوش گوار در آن می نهادند و از همه‌ی مردم دعوت می‌کردند که در این میهمانی عمومی حاضر شوند و در کنار انجام دیگر مراسم، از آن‌ها سیر بخورند و بنوشند و هر چه می خواهند با خود ببرند. سعدی می گوید:
ادیم زمین سفره‌ی عام اوست / برین خوان یغما چه دشمن چه دوست
و در جای دیگری می گوید:
یکی نانخورش جز پیازی نداشت / چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت

پراکنده‌ای کفتمش ای خاکسار / برو طبخی از " خوان یغما " بیار

جشن خوان یغما که نشانه‌ی سخاوت و بخشندگی پدران ما است در سده‌های گذشته، اهمیت و اعتبار ویژه‌ای داشته است و رفته رفته به صورت اصطلاح در آمده‌است، لیکن به علت عدم آگاهی از ریشه‌ی تاریخی آن، بسیاری آن را  به معنی دستبرد و چپاول گرفته و به کار برده‌اند.
افغانی در قصیده ی خود می سراید:
گل آرد، نوبهار آرد، نشاط آرد، امید آرد
شود تا باغبان طبع وی در گلشن آرایی
کشیده خوان یغمایش چه فیض جاودان دارد
که هر روزی فزون گردد گوارایی و گیرایی
خوشا درویش صاحب دل که نعمت‌های عامش را
نیابی در بساط خاص دارابی و دارایی

 غلط های املایی مشهور
آزمایشـات:
واژه آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با " آت " عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با " ها" ی فارسی جمع بسته شود. آزمایش‌ها درسـت اسـت.

در جمع بستن واژه‌ها ی فارسی با " جات " نیز غالبن همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که  این نوع جمع فرقی با جمع با " آت " ندارد . اما برای نوشتن فارسی فصیح به‌تر است که این واژه ها نیز با " ها "جمع بسته شود، برای  احتراز از عربی مآبی . یعنی به جای روزنامه‌جات، کارخانجات، نوشته‌جات، شیرینی‌جات، ترشیجات، دسته‌جات، میوه‌جات، نقره‌جات و.... به‌تر است چون این بنویسیم :روزنامه ها ، کارخانه ها، نوشته‌ها، شیرینی‌ها ، ترشی‌ها ، دسته‌ها ، میوه‌ها ، نقره‌ها .
از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نام‌های جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : "آت"  آن را جمع می بندند، جمع الجمع می‌شود، از آن جمله‌اند: آثارها، اخبارها ، ارکان‌ها ، اعمال‌ها ، جواهرها یا جواهرات ، حواس‌ها ، عجایب‌ها ِ، منازل‌ها، نوادرات، امورات، عملیات‌ها و دیگر، که شکل درست نوشتن وگفتن آن چون این  است : آثار، اخبار، ارکان، اعمال، جواهر، حواس، عجایب، منازل، نوادر، امور، عملیات و ..
آذان / اذان: این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان ( گوش‌ها) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز در گلدسـته و مناره ی  مسجد است.
آزوقه / آذوقه: اصل این واژه که آن را آزوغه هم می نویسـند ترکی اسـت. پس باید  به " ز" نوشـته شـود.
آسـیا / آسـیاب: این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و  بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته‌اند.
آن را / آنرا:  " را"  واژه‌ی  مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمه‌ی پیشـین می نویسـند. مانند: این را،  وی را، ایشـان را، تو را، آن را .
اتاق / اطاق: از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج " ط" وجود ندارد پس باید آن را با حرف " ت" نوشـت.
اتو / اطو: چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس  به‌تر اسـت به " ت" نوشـته شـود .
ارابه/ عـرابه: ارابه واژه‌ی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس به‌تر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت.
ازدحام / ازدهام: این واژه را تنها می توان با حرف "ح" نوشـت زیرا  ازدهام واژه ای بی معنی اسـت.
اسـب / اسـپ: به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با " ب" می نویسـند. اما در گذشـته‌های بسـیار دور با "پ" می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام‌های کهن خراسـانیان بوده است. مانند: ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و...
اسـتادان / اسـاتید: چون اسـتاد واژه‌ای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان.  این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود
اسـلحه/ سـلاح: بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می توان  واژهء سـلاح ها را به کار برد.
اقلاً / اکثراً: این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت، از اغلاط مشهور به شمار می آید. به تر اسـت به جای اقلاً  "حداقل " و یا به‌تر از آن " دسـت کم"  و یا " کم از کم " نوشـت و به جای اکثراً " غالبن"  و یا به تر از آن  " بیش تر" را به کار برد. .همچنین نمی توان واژه‌هایی مانند دوم وسـوم و چهارم را که فارسی‌اند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت.  یا واژه فارسی " زبان " را  زباناً .

ادامه دارد .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 18:17 | Sun 18 Nov 2007

 

روشنفکرانِ مُتکبّر و رشوه خوار ...

 

رشوه خواری فقط رشوه گرفتن پول نیست . رشوه خواری اشکال گوناگونی دارد . رشوه خواری نسبت وابسته گی به یک گروه خانواده گی ، قومی ، مقام ، جاه و قدرت . امتیاز گرفتن و رشوه خواری  به لحاظ اِعمال نفوذ ووابسته گی به یک حزب یا تنظیم وابسته به بیگانه . رشوه خواری به لحاظ منسوب بودن به سازمان های اطلاعاتی کشور های همسایه و غیر همسایه . رشوه خواری الینه شده گان غرب زده در جمع تکنوکراتان تازه به دوران رسیده و ....

 سالیان دراز امور سیاسی و اقتصادی کشور ما  در انحصار گروه خانواده سلطنتی بود . محمدزایی بودن امتیاز بود .  امور وزارت خانه های کلیدی در انحصار همین خانواده بود . امور بین المللی و سیاسی در وزارت خارجه ، از کاتب سفارت تا مقام وزارت در دست همین گروه کم سواد میچرخید ، که کرسی و مقام شان را از پدران شان به ارث میبردند . دسته های خوش خور ، خوش  پوش با مُد روز ، معطر و اتو کشیده در دهلیز های وزارت خارجه پایین و بالا میرفتند و همدیگر شان را سلام و اکرام میفرمودند . درپشت میزهای شیشه ای و چهارمغزی با لوازمی در روی میزها شان و با حاجب و دربان و چنین و چنان فخر میفروختند . با موتر های شخصی و دولتی فاصله خانه و دفتر را طی طریق میکردند و در دعوت های رسمی و شخصی با خانم های مفشن به یکدیگر سلام  ، تعارف و عرض ارادت مینمودند . هر چند گاهی در سفر های رسمی ، جزء هیأت ، لوازم سفر آمران شان را حمل میکردند و نیز ، تفریح و تداوی و سیر و سیاحت و بده و بِستان و چنین و چنان .

اظهار نظر های عوام در مورد با فرهنگ بودن و مؤدب بودن شان بود . میگفتند : اینان چشم سیر هستند ، در دسترخوان پدر بزرگ شده اند ، صاحب خانواده هستند ، پدر کرده هستند و ...

در رژیم وابستۀ قبلی داشتن یک سندِ فراغت از مکتب های روسی و روسی زبانی یک امتیاز بود برای گرفتن رشوت . به فارغان انستیتوت پاتریس لوممبا ، دانشگاه علوم مارکسیزم ماسکو و نظایر آن رشوه های کلانی پرداخته میشد ، از جمله عضویت در اپرات حزبی ، وزارت امنیت و خارجه و ... اینان نیز نان را با قاشق پنجه میخوردند ، لیکن تفاوت ره از کجاست تا به کجا ؟

روشنفکران واقعی ، متواضع اند و مهذب . نه برآمده از خِرَد ناب .  آزاد اند و مستقل و بدون قیمومیت . با ایده های درست در برابر نادرست میایستند و سعی دارند که مشکلات وطن شان را از راه نقد و بررسی همه جانبه با دیگران حل و فصل نمایند . به دیگران اجازه میدهند که افکار و ایده های شان را نقد کنند و خودشان نیز به نقد نظرات دیگران می پردازند . نه رشوه می خورند و نه  رشوه میدهند . شکسته نَفس ، متواضع و مهذب اند . نه مُور اند که در پایش بمالند و نه زنبور اند که از نیشش بنالند .

 آزاد ، مستقل و سر بلند . همه را دوست دارند ، و همۀ مردم دوستشان میدارند . چشم و چراغ کشور اند ، اینان .

و اما روشنفکرانِ از خود راضی ، متکبر و رشوه خوار وابستۀ امروزی ، وارد شده برای حفظ منافع کشور های بیگانه ، که با دستگاه قدرت ساخته و از خوان نعمت برخودار، لاشخوران و جُل مرغانی اند که خدایت میداند !؟

به قول حضرت حافظ : یارب مباد آنکه گدا معتبر شود .

 

پدری با پسرش گفت به خشم
که تو آدم نشوی خاک به سر

گر کسان جامع شر و خیرند
از سراپای تو بارد همه شرّ

حیف از آن عمر که ای بی سرو پا
به ره تربیت ات  کردم  سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر، روز دگر، زد به سفر

رفت از آن شهر به شهری که شود
فارغ از سر زنش تلخ پدر

عاقبت منصب و والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحبِ زر

چند گاهی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد ،  از راه  دراز
سوی حاکم ش و بشناخت پسر

پسر از غایت خود خواهی و کبر
!
 به سرا پای وی افگند نظر

گفت
: ای پیر، شناسی تو مرا ؟
گفت
: کی می روی از یاد پدر

گفت
:  گفتی تو که چیزی نشوم   ؟
حالیا ، حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سری داد تکان
این سخن گفت و برون شد از درّ

من نگفتم :  که تو حاکم نشوی
گفتم :  آدم نشوی جان پدر

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 11:49 | Thu 15 Nov 2007

نپرس که چرا چشم هایم بارانی است .

 

مکه حرم کرد عرب را خدای

عهد تو را کرد حرم در عجم

هر که درآمد ، همه باقی شدند

باز فنا شد که ندید این حرم .

 

و ... یعقوب لیث ، فرماندار جهان ، شد ...

 

رسولان فرستادند از ترکستان و هند و چین و ماچین « کشور های جنوب آسیا » و زنگ و روم و شام و یمن به نامه ها و هدیه ها و طاعت و فرمان او را و همه خلعت ها بداد و بازگردانید و همه جهان اندر فرمان او شدند و او را  مَلِکُ  الدّ نیا  خواندند ...

و ابواحمد مؤفق ، خبر شد از این که چنین حالت ها بود و مردمان ِ جهان دل به او اندر بستند ، از آن چه او عادل بود و به هرجای که روی کرد ، کسی بر او بر نیامد ...

 سوی یعقوب نامه کرد که :

 فضل کند و بیاید تا دیداری کنند ...

« و جهان به تو سپاریم ، تا تو جهانبان باشی که همۀ جهان  متابع تو شدند و ما آن چه فرمان دهی برآن جمله رویم و بدانی که ما به خطبه بسنده کرده ایم که ما اهل بیت مصطفا ایم و تو همی قوَتِ دین او کنی و به دارالکفر تو را غزوات بسیار بوده است ، به هند اندر شدی تا سراندیب ، به اقصای دریای مُحیط و به چین و ماچین اندر آمدی و به ترکستان بیرون آمدی و به روم و بر کفارِ جهان به همه جای اثر تیغ تو پیداست ...

 حق تو برهمۀ اسلام واجب گشت و ما فرمان به آن داده ایم ، تا تو را به حرمین همی خطبه کنند که چنین آثار خیر است اندر عالم و کسی را اندر اسلام پس از ابوبکر و عمر ، آن آثار خیر و عدل نبوده است که اندر روزگار تو بُوَد اکنون ....

 ما و همۀ مسلمانان مُعین تو ایم . تا جهان همه بر دست تو به یک دین ، که آن دین اسلام است ، باز گردد » ....

 

تاریخ سیستان ،  صفحۀ  104 و 119 .

 

شعر محمد ابن وصیف اول به فارسی که به یعقوب گفت :

ای امیری که امیران جهان خاصه و عام

بنده و چاکر و مولای و سگانند و غلام

ازلی خطّی در لوح که مُلکی بدهید

به ابی یوسف یعقوب ابن لیث هُمام

به لتام آمد زنبیل و لتی خورد به لِنگ

لتره شد لشکر زنبیل و هبا گشت کُنام

عُمر عَمار تو را خواست و زو گشت بری

تیغ تو کرد میانجی به دَد و دام

عُمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی

در آ کار تنِ او ، سرِ او باب طعام

در جنگ یعقوب لیث و صالح ابن مجرز ، زنبیل به یاری صالح آمد و بدست یعقوب کشته شد ، با شش هزار مرد جنگی و سی هزار اسیر بدست یعقوب افتاد و چهار هزار اسپ گرانبها دون اشتران و خر واسبانِ پالانی و ترکی و درم و دینار و پیلان ...

 برادر رتبیل به زنهار یعقوب آمد با تخت سیمین زنتپیل و خزینۀ او و سلاح افزون و مال و ستر های کشتگان به کشتی فرستاد و به سیستان بیش از دو صد کشتی بار بود .

 

واه ، از آن روز ما  ،

                        وای ، از این روز ما  !..

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:43 | Sat 10 Nov 2007

نپرس که چرا چشم هایم بارانی است .

 

این نوشته را در یکی دو وبسایت ارسال کردم ، روی آن عملیات جراحی صورت گرفت . اینک اصل این نامراد را اینجا گذاشتم .

 

« تلویزیون خراسان » و دشمنی با هنرمندان  ....

 

بعد از سقوط طالبان و حضور قوای ناتو در افغانستان ، یگانه چیزی که زیر نام « بازسازی » چشمگیر است ، رشد بیسابقۀ کانال های تلویزیونی شخصی در داخل و خارج کشور است ، که مثل سمارق در هر کوی و برزن به منظور خاص رشد و نمو کرده است . برای تبلیغ محصولات مصرفی غرب و اشاعۀ غرب زده گی و فرهنگ سود پرستی . میگویند با همین توپخانۀ تبلیغاتی ، آمریکایی ها به سیاهِ فقیرو پا برهنۀ افریقایی ، ترانزیستور فروخت و به اسکیمویی های قطب شمال ، یخچال .

با دردست داشتن این وسیلۀ موثر سمعی بصری میشود از بوعلی ، بن لادن ساخت و از بن لادن هم بوعلی .  با تکتیک و شیوۀ که چیزی را پیوسته به توصیف گرفتن ، از طریق چشم و گوش تزریق کردن  و یا از موضعی به هدفی مکرر آتش کشودن به قصد نابودی ، گم و نیست کردن و کشتن . طبق محاسبه ،  مطبوعات یک سر و صد زبان تبلیغاتی آمریکایی ، هفتاد ساعت در یک دقیقه تبلیغ میکند . برای اینکه خودشان را با جُل و پوستک شان در ذهن مردم جا کنند و خود را به حق جلوه دهند . برای این منظور افراد بومی را اجیر میکنند و پشت این صندوقچۀ لعنت قرارمیدهند که نیات شوم شان را برآورده سازند . درخت فرهنگ بومی یک کشور را بخشکانند و فرهنگ مصرفی و کالاپرستی شان را جاگزین آن سازند . کنون در پنج قارۀ جهان تلویزیون های فارسی افغانی برنامه دارند که بجز عدۀ محدود ، بقیه  همه روی برنامۀ خاص که از پشت پرده دایرکت میشود ، به اصطلاح ، اشاعۀ فرهنگ می فرمایند . یکی ازین  جمله « تلویزیون خراسان » است ، که  در لاس انجلس سفره پهن کرده است . یک مَلعمۀ مزد بگیر بنام « حامد قادری » را از دکان قصابی اش اجیر کرده اند ، تا  نقش خاکی شاه مداری را بازی کند . توله بزند ، مار بکشد و مثل بُوم به هر جا نشیند ، بکند .

  عدۀ حسود و هنر ستیز ، نام یک هنرمند با نام و نشان و پر آوازه ی کشور مان « فرهاد دریا » را به دهنش  انداخته اند تا در تخریب شخصیت هنری این هنرمند محبوب و پر آوازۀ کشور ، هرچه در چنته دارد بگوید .

دریغ  ! این بلبلِ شور آفرین را نداشته باشیم ، چرا ؟

شاد روان احمد ظاهر ، استاد هاشم ، ساربان و نصرت پارسا را از ما گرفتند ، کُشتند  . مسحور جمال و مددی  و دیگران ... خانه نشین شدند ، و ده ها هنرمند دیگر مهاجر و دربدر و آواره گشتند . معدودی چند که کنون چشم و چراغ کشور ما هستند و این چراغ نیم سو را روشن نگهداشته اند ، بایست عزیز شان داریم . از زخم زبان و نیش ماران و چشم حسودان حفاظت شان کنیم .

بایست از هنرمندان همچون مقدسات کشور ما حراست شود  .

 

در حیرتم از مرام این مردم پست

وین طایفۀ زنده کش و مرده پرست

تا هست به حسرت بکشندش به جفا

ور مُرد به عزت ببرندش سر دست

 

 نگارنده در پاریس تحصیل میکردم و در زمان طالبان در ماسکو مهاجر بودم . این کشورها صد ها هنرمند دارند و مردم همه هنرمندانشان را عزیز میدارند .  پیوسته سالگرد هنرمندان را در تالار های بزرگ  بطرز باشکوهی تجلیل مینمایند . تمام هنرمندان با دسته های گل و تحایف و اجرای بهترین آهنگ های شان  از هنرمند تجلیل بعمل می آورند . روی آن هنرمند را میبوسند ، تحفه میدهند ، خوشی و صحتمندی ، طول عمر و بهروزی برایش آرزو میبرند . عین برنامه در کانال تلویزیون ملی به  نمایش گذاشته می شود تا مردم تحایف و پیام های تبریک شان را به آدرس آن هنرمند ارسال بدارند .

 با دریغ  که تا حال ندیده ایم درین خراب آباد کشورما ، سالگرد یک هنرمند تا وقتیکه در قید حیات است ، تجلیل شده باشد . عده ای فقط منتظر اند تا چه وقت یک هنرمند  چشم از جهان بپوشد  تا در تشییع جنازه یا سالگرد وفات آن ، حضور شان را بر رخ دیگران بکشند و یا سوگیادی بنویسند .

 نفرین به این وحشت ، آفرین بر وحشت اعصار باد .

 

 

کمک به زنان بیوه در برنامۀ « کوچه » که به همت فرهاد دریا راه اندازی شده است :

 

فرهاد دریا برای 2000 زن بیوه در کابل بانک با مصرف شخصی  خودش حساب باز کرده است . با همکاری وزارت امور اجتماعی و شورا های محل زیست . لیست 2000  بیوه زن که به جز اطفال صغیر شان دیگر نان آوری ندارند و تا کنون این اطفال در جاده های کابل به تگدی و شاگردی در دکان ها و دستفروشی های کوچک ، سگرت فروشی موتر شویی ، بوت رنگ و اسپندی و ... مصروف بوده اند ، کنون ماهانه مبلغ 50 دالر آمریکایی از « کابل بانک » اخذ میدارند ، تا اطفال شان راهی مکتب گردد . در حساب « کابل بانک » از برنامه « کوچه  » به جز همین زنان بیوه ، هیچ طریق access یا دسترسی وجود ندارد ، حتی برای دولت .

 شما با اسپانسر 50 دالر در ماه ، آدرس و هویت کمک شده را دریافت میدارید و از طریق مکاتبۀ مستقیم ، از صورت حصول مدد معاش ماهانۀ تان ،  طرز معیشیت و پروگرام طفل آن خانواده میتوانید اطمینان حاصل کنید . نفرین و مرگ به آن کسی که از پهلوی مسکین شکم پُر کند .

چه ننگین است این ؟ آن هم بنام یک هنرمند ؟ آیا اینگونه شایعات را یک طفل مکتبی باور میکند ؟ این توهین به عقل و شعور  یک ملت است که دیگران را چنین ساده  و خوشباور فکر میکنند و میپندارند که مردم هر شایعۀ را که تکرار گردد ، باور خواهند کرد . کشور های جهان هنرمندانی دارند که مرز ملی را شکسته و در سطح بین المللی قدم گذاشته اند .

 از کشور ما افغانستان « فرهاد دریا » اولین هنرمند بین المللی است که با کمپوز های اشعار فارسی دری با موزیک « راک »  در جملۀ 12 هنرمند بین المللی کنسرت اجرا میدارد  و نام و هنرِ کشورش را به جهانیان معرفی میدارد . چشم حسودان کور و برکنده باد .

 

چشم بداندیش که برکنده باد

عیب نماید هنرش در نظر

ور هنری داری و هفتاد عیب

دوست نبیند بجز آن یک هنر

 

 شما میتوانید لیست  دو هزار بیوه زن در پروگرام « کوچه » را از طریق کابل بانک ، وزارت امور اجتماعی ، سایت « فرهاد دریا دات انفو » ، مطالبه کنید و با هر کدام  شان مکاتبه نمایید و یا از طریق  « سایت فرهاد دریا » یک فامیل را ماهانه اسپانسر شوید . کارت شمول بخواهید و پیوسته از حصول کمک ماهانۀ تان اطلاع حاصل بدارید . بیایید همین امروز این کار را بکنید .

 بجای این هنرمند اگر فردا شما پیشقدم شوید و یک برنامۀ انسانی امداد رسانی را راه اندازی کنید ، اطمینان داشته باشید که این خاک شاه مداریان ، با دُهل و سُرنا ، برای تان همین آوازه  را خواهند انداخت .

 یا  بایست همانند این « بر ساحل سلامت نشسته گان » در بیخبری گوسفند وار ، کور وکر بود و از کنار تهی دستان و خیل گدایان بی خیال گذشت ، و یا بایست نان تان را نصف کنید  و نگذارید خانوادۀ  شب گرسنه بخوابد .

از مجموع یک میلیون طفل یتیم و صد ها هزار زنِ بیوه ، تصمیم برین است که با همت همین هنرمند با احساس ، این کمیت 2000 به 60000 ارتقا یابد . ان شا الله تعالی .

احساس انسانی نمرده است ، مردم کور و کر نیستند ، که فرق دزد و کیسه بر را از هنرمندان  شان ندانند . دزدی و آنهم شلغم  ؟

 بگذارید این مداریان و قوالان هر چه می گویند ، هرچه بخوانند .

 

عوفی تو میندیش ز غوغای  حریفان

آواز سگان کم نکند رزق گدا را

 

هنرمند و جامعۀ هنری ، جزو لاینفک فرهنگ یک کشور اند .

بنای عظیم فرهنگ یک کشور ، روی چهار سنگ پایۀ اساسی استوار است .

 زبان ، ادبیات ، هنر و معنویت .

اهانت به هنرمند ، اهانت به هنر است . اهانت به زبان و ادبیات و مقدسات ، که اجزای متشکلۀ فرهنگ یک کشور است .

  همین مخاصمین فرهنگ ، در آب « فرهاد دریا » زهر ریختند ، و هنوز دست بردار نیستند .

 حالا که بگوید به این مردکِ قصاب ؟ که استخوان را گاز بزن ، سنگ را نه ، دیوانه .

بیایید : برای یکبار هم که شده است ، به این کار خاتمه بدهیم .

مشتِ محکم به دهن دشمنان فرهنگ کشور مان بکوبیم .

هنرمندان را قدر کنیم و بر صدر نشانیم . عزیز شان بداریم که سرمایۀ معنوی کشور ما هستند ، اینان .

 

سنگی که به پیش پای  دریا  افتاد

از دست کدام مست رسوا افتاد


سنگی نکند مسیر  دریا   مسد ود

بیهوده به شهر عشق غوغا افتاد


جوشنده و توفنده تر از پیش رود

موجش تو مپندار که از پا افتاد


این شیشه پر از شراب ناب است هنوز

ار چند بروی سنگ خارا افتاد

 

یک پارچه موزیک ، از کنسرت « فرهاد دریا » در « کانادا » را در اینجا تماشا کنید .

 

لطفاً صفحه را بزرگ نموده و صدا را بلند نمایید . به شادی و شور جوانان گوش فرا دهید .

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 8:26 | Wed 7 Nov 2007

در حاشیۀ یک پیام ...

از جناب « آرا » ی گرامی سپاس ، که آدرس « نیچه » را بمن داد .

رفتم منزل نیچه .  در سری دروازه اش چنین نوشته بود  :

من در خانۀ خود منزل می گزینم

هرگز از کسی تقلید نکرده ام

و به هر استادی که نتوانسته است

بر خود خنده زند

می خندم .

خواستم زنگ بزنم . در زیر زنگ نوشته بود :

برمن چه نفرت انگیز است که دنباله روی کنم

و به همان اندازه نیز ، که هدایت کنم .

برگشتم ...

 صدایی از پشت سرم شنیدم  :

رنج فقیر تنها رنج فقیر نیست ، ویرانی یک اجتماع است .

وقتی به خانه آمدم ، « آرا » ی گرامی پیام گذاشته ، پرسیده بود :

« راستی در رگ افغانی چه جریان دارد ؟ » .

یادم آمد که چینایی از جریان خونِ کنفوسیوس در رگش گفته بود .

 راقم این سطور، البته من بد رگم . که با مغز خودم فکرمی کنم ، نه با عقل مُستعار .

 در رگهای من ، خون خودم جریان دارد . فقط همین و بس ...

 حتی :  نه خون مادر پدرم .

 من نسل دیگرم ...

 با فریاد به دنیا آمده ام ، پیوسته چیغ میزنم . 

دریافته ام که : آیندۀ  من در گرو اسطوره و افسانه های اجدادی نیست . در گرو درجه بینش و آموزش است . بدین لحاظ با سلاح تفکر به جنگ تاریخ رفتم .

یونانی به سقراط میبالد . نیچه به سقراط می آشوبد که با هنر موسیقی و شعر سازگار نبود .

 بدون موسیقی ، زنده گی یک خطا می بود . آلمانی تصور می کند ، حتی خدا آواز می خواند ...

 و نیچه بر مسیح نیز ، بر هر دو می شورد .

 پرپر زدن مدام پیرامون تک شعلۀ خودبینی .

 و خود را گویی عریان در جعبۀ زیر نور قرار دادن ...

 احترام به هرنوع رییس و دادرسی را اجباری کردن . همان طور که هر دربانی خواهان ستایشگراست . پذیرش هر نوع رنجی را بدون هیچ کوششی در مقابل مقاومت ،

 دلسرد کننده است .

 بر بی رحمی ، بی تفاوتی ، آزمندی سیری ناپزیر دیگران ، آرمیدن ...

 آویزان از رؤیا ها ، گویی که بر پشت یک بَبر !

 ازین دیدگاه جستجوی حقیقت ، از کدام جهنمی می آید ؟

برای نیچه  :  حمله ، نشانۀ خیرخواهی و گاه قدر شناسی است . آدمی باید بهای سنگینی برای جاودانه گی بپردازد . بارها و بارها باید در عین زنده بودن بمیرد .

 

بایدم ، « هوشنگ شفا » را فریاد بزنم . 

 

یاغی  ....

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه همآوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است .
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است .
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه  تد بیری  است ؟

من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر

من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی ؛ شوری ؛ نشاطی ، نغمه ای ، فریادهایی تازه میجویم

من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر

من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت

من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم

کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموش !
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا ، یک زمان ساکت نمی مانم .
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش

من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل ، صدف های پُری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم . من آفتابم  .
جویبارم ، موج بی تابم  .

تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن ؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن ؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پُر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیری ؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت

من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد ،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد

زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو

زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ،  ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند .
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد .

زندگی همچنان آب است ...
آب اگر راکد بماند ، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد .
در ملال آبگیرش غنچۀ لبخند می میرد .
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند .
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند .

من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ .

من  ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز .
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است .

من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم .

من سرودی تازه خواهم خواند ، کش گوش کسی نشنیده باشد .

من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن

من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن

من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن

من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم .


قلب من  با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد .
سینه ام با هر نفس یک شوق ، یا یک درد بی اندازه می خواهد

من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم .

من خدای تازه می خواهم .
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را

من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من ،  یاغیم من ، گو بگیرندم ، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند

من از این پس یاغیم ، من یاغیم، من یاغیم دیگر...

 

 هوشنگ شفا .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 16:30 | Fri 2 Nov 2007

از :

مِتی Me-ti  ، تا  لاؤوتسه و کنفوسیوس ...

 

چیناییان خدا سازی و پیامبر سازی نکرده اند هیچگاه ، همانند قوم یهود که خدایان با صفات انسانی آفریدند و یک لک و بیست و چهارهزار پیامبر از قوم خودشان برای هدایت بنی اسراییل دست و پا کردند  ، خود همه پیامبران شان را کُشتند و تا به امروزهم ، هدایت نشدند .

مِتی ، لاؤو و کنفوسیوس که دیگران آنان را به اشتباه پیامبران چین نامیده اند ، خود آنان ادعای رسالت مردم نداشته اند و چینایی ها آنان را دانشمندان و مُصلح جامعۀ چین میدانند . کنفوسیوس 500 سال قبل از میلاد میزیست . از او بقایای یک کتاب مانده است ، بنام « مکالمات کنفوسیوس » ، همچون «  مقالات شمس تبریزی » با کتابت مولانا .

کنفوسیوس سالیان دراز در دامن طبیعت ، در هوای آزاد به تفکر پرداخت . سنتور نوازی ماهری بود . باری ، به دربار یکی از امیران چین راه یافت  و چنان با سخن و نغمۀ سنتور بی خودش کرد که امیر گفت :  چیزی از من بخواه .

 کنفوسیوس گفت : آرزو میبرم که  در مراسم عید پاک ، مرا با خودت به دربار خاقان بزرگ ببری ...

  در روز موعود با کالسکۀ مجلل چون همه گان ، با لباسی از حریر گلابی ، با هم به دربار خاقان رفتند .

خاقان بزرگ ، از نغمۀ سنتور چنان شد مست ، که اختیارش رفت از دست . کلید خزاین بدادش ، تا هرچه خواهد بردارد از الماس و سیم و زر .

کنفوسیوس گفت : آفتاب عمر خاقان بی زوال باد . اجازت حضور در کتابخانۀ خاقانی میخواهم و یک دست لباسِ فاخر از انبار لباس تا به خدمت ، لاؤوتسۀ بزرگ سلام گویم ...

خاقان پذیرفت  .  و کنفوسیوس به پیشگاه لاؤو تسه رسید .

لاؤو گفت : خواسته ، ناخواسته از مایملک خاقانِ بزرگم ، دراندرون . بایستم که  :  اندرز گویمش ، چون سرنوشت همگان در کف ِ همین یکی است .

و ترا کاری بایست در بیرون ، همچون  من در اندرون .

کنفوسیوس سه هزار شاگرد تربیت کرد بنام « آزاده » با اخلاق و اندیشۀ لاؤو ،  و آنان را در سراسر کشور چین گسیل داشت  از برای هدایت عوام الناس .

 انگریز ها  بعداً واژۀ جنتلمن را از همین « آزاده »  کاپی کردند .

 از مجموع گفته های کنفوسیوس کنون سه صد اندرز از مجموع سه هزار ، تا کنون باقی مانده است که اغلب چینایی ها آن را در حافظه دارند .

 در فرصتی دیگراز گفته های « زردشتِ بزرگ » و بودا خواهم آورد و متمنی هستم  دوستان علاقمند ، برای مزید معلومات به نوشته های « نیچه » اندر باب « چنین گفت زردشت » و « ضد مسیح »  مراجعه فرمایند .

از یک جوانِ چینایی در کلاس انگلیسی پرسیدم :

 کنفوسیوس را میشناسی ؟

آستینش را بالا زد ، رگ های بازوانش را نشانم داد و گفت :

خونش در رگم جریان دارد .

 و کنون سخنانی چند از :  « متی »  می آورم ، امید سودمند افتد .

چرا روشنفکر ها با  دگرگونی مخالفند ؟

متی گفت : برای این که آنها دراین باره با شکم خود مشورت می کنند ،  نه با فکر خود . میترسند که دیگران مزاحم کار اصلی آنها شوند ، که انباشتن شکم است  . برای احمقانه ترین و سست ترین ادعا ها یا نظامها ، فکر های قوی را اجاره میکنند . مغز های اندیشمندان برای یافتن حقیقت نیست ، این ها سعی دارند راهی ناحق برای بهره کشی بیابند ، این ها  در پی رضایت خاطر خود نیستند ، شکم که راضی شد برایشان کافی است .

آنان میپندارند که با فرمان یک روزه می شود جایی را که مصیبت هزار ساله داشته است ، آباد کرد . می خندند و براه خود می روند .

نمیدانند بیداد از کجاست ؟

 بهترین تجربه ها را می توان به گلولۀ برف تشبیه کرد که ممکن است در موردی حربۀ خوبی باشد و در عین حال نمی توان مدتی دراز نگاهش داشت . و مثلاً در جیب هم نمی ماند .

ما نمی توانیم مردم را بر پایۀ اعمالشان خوب و بد کنیم . گاه وضعی پیش می آید که از شخصی شرارتی سر می زند . با این همه نمی توان او را شرور نامید . ما دزد ها را از چنگ پلیس می رهانیم و پناه می دهیم ، زیرا آن ها اغلب برای سیر کردن شکم خود دزدی می کنند . دربارۀ بعضی از اشرار باید گفت که کار بهتری نمی دانند . عقیدۀ ما بر این است که از هیچ کس نمی شود بیش از آن چه هست طلب کرد .

موضوع بحث شما بینوایان اند . در این صورت لطفاً به آنها تجویز کنید که اگر گرفتار فقراند ، با زور بازو حقشان را بگیرند . چه طور است از کسانی هم که بانی و باعث کمیابی اند صحبتی به میان بکشید . البته می گویید ، این ها کار بهتری نمی دانند . پس ببر ها را هم باید رها کرد تا آزاد بگردند چون درنده گی ببر به این علت است که به علف عادت نکرده که گوشتخوار شده ولی من هم بی تقصیرم . بیچاره گی ها که از آسمان نیامده است  ،  سخنان شما در مسیر دایره وار می چرخد و ما را پیش نمی برد . سخنان همه پرداختۀ دست انسان است . لاکن نباید ظلم را تحمل کرد . مهمتر از این است که مردم را به رعایت انصاف دعوت کنیم . آنانیکه امکان ستمگری دارند زیاد نیستند ، ولی آنها که ظلم را تحمل می کنند بسیار اند .

 آنان که زنده گان را دوست ندارند از زنده گی شاد نمی شوند . این ها محتاج کمک  هستند چون چیزی برای خوردن ندارند و حزب هم نمی توانند تشکیل بدهند . بدانید که جنگ با ملت های دیگر برای معاملات اربابان بزرگ لازم بود . ولی کار های ما با جنگ درست نمی شود ،  جنگ کار ما را لنگ می کند .

شاعران شعر ها گفتند ، خواستم که من هم ...

 من پی بردم که صدا ی ریزش باران باید در گوش همه ترنم خوشی داشته باشد . حتی برای آنها که سقفی به روی سر ندارند . و وقتی می خواهند بخوابند آب رویشان می چکد . در مقابل این وظیفه به ترس افتادم و منصرف شدم . آری ، روزی که دیگر باران به روی خفته ای نچکد ، می شود از این شعر ها گفت .

بیا : پاها را در یک سطح قرار دهیم تا معلوم شود چه کسی رشیدتر است .

کمتر کاری دیده ام که برای اخلاق انسان مضرتر از پرداختن به اخلاق باشد . کسانی میگویند : راستی را باید دوست داشت ، به وعده وفا نمود و در دفاع از نیکی ها مبارزه کرد . ولی درخت ها نمی گویند : سبز باید بود و میوه را راست به سمت زمین رها کرد ووقتی که باد می گذرد زمزمه در برگها انداخت .

بهتر است خانۀ مطلوب را در مغز تان تا آخرین میخ نسازید . کاری کنید که تا آنجا که ممکن است دستتان باز باشد ، چه هنگام طرح نقشه آسانتر میشود بحث کرد تا هنگام پیاده کردن آن . هنگام ساختن ، بسیاری چیزها به ذهن میرسد که به وقت طرح نقشه از نظر پنهان بوده است . مواظب باشید که بندۀ ایده آل ها نشوید وگرنه به زودی نوکر موعظه گران خواهید شد .

وقتی به مردم ظلمی نرسد ، حس عدالت خواهی آنها چندان تکامل نمی یابد . جایی که احتیاج به جنگ نباشد ، احتیاجی به دلاوری نیست . هرکس به میل خود میتواند آزاده ، عادل و دلاور باشد بی آنکه به خود یا دیگران آسیب رساند .

اعتماد مردم وقتی سست میشود که برآن تکیه شود .

اگر از من خواسته باشند مطلب غیر قابل اثباتی را  بی مدرک قبول کنم مثل اینست که خواسته باشند مطلب غیر قابل اثباتی را باور کنم .

اشخاص را نباید در مقام دولتی به خاطر آنکه در همان مقام تجربه دارند نگهداشت . این اشخاص باید یاد بگیرند تجربۀ خود را منتقل کنند ، نه این که از آن مُلکی برای خود بسازند .

« زیبا » یعنی مفید و مثمر .

به آدمی که یک جو عقل داشته باشد نمی شود اعتماد کرد همچنان که به ریگ روان اعتماد نیست . عقل که دو جو شد انسان هم چون صخرۀ کوه قابل اعتماد می شود .

فقرا محتاج عدالت اند و ثروتمندان محتاج بی عدالتی .

آشامیدنی سکرآور برای چه بنوشم ، مگر اینکه مشروبی بدهند که ما را سر عقل بیاورد .

حفظ سلامت فکر هنگامی که دیگران گیچ شده اند .

توانایی به رؤیا فرورفتن و درآن غرق نشدن .

تحمل واژگون دیدن حرف حق خود که اوباش از آن دامی برای ساده لوحان ساخته اند .

به جای « من میدانم » ، بگوییم « امیدوارم چنین باشد » .

کسی که نتواند از ظلمی که به دیگران وارد آمده خشمگین شود ، نخواهد توانست برای نظام بزرگ بجنگد . و خشم نباید زود شعله ور شود و زود فروکش کند . بلکه خشم باید دیرپا باشد تا بتواند حربۀ کاری خود را بیابد .

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 0:4 | Wed 31 Oct 2007

نپرس که :  چرا چشم هایم بارانی است ؟

 

آگاهان می گویند :

                                                                                             

 

بزودی « تا سال 2009 » افغانستان تجزیه میشود ....

 

منابع آگاه ، از زد و بند های پشت پرده خبر میدهند که : مناطق جنوب و شرق افغانستان به طالبان واگذار شده است . بزودی چرخش تازه در سیاست دولت رونما گردیده ، قسمیکه به سیستم ریاستی خاتمه داده شده ، برهان الدین ربانی بحیث صدراعظم تعین و اعضای کابینه بین ایتلاف شمال و طالبان و حزب اسلامی تقسیم می گردد  . کمپنی یونیکال ، مطابق پروژۀ دوم خویش ، کار احداث پایپ لاین انتقال نفت و گاز آسیای میانه را آغاز خواهد کرد .

 تجزیه افغانستان قبلاً بین برهان الدین ربانی با جنرالان پاکستان و آی اس آی در پاکستان توافق گردیده بود ،  اکنون که  چندین سال از مضحکۀ موش و پشک بازی قوای ناتو در افغانستان سپری گردیده است ، هیچگونه دستاوردی امنیتی  ، اقتصادی و اجتماعی  مشهود نیست ، فساد بیسابقه در دستگاه دولت ، فقر جانکاه عامه ، بیکاری ، نا امنی حتی در شهر های عمده از جمله  کابل و نواحی نزدیک به آن بیداد میکند ، طرح تجزیه افغانستان و واگذاری مناطق جنوب و شرق کشور به مخالفین دولت ، روی دست است . طرح قبلی بوش ، دیک چینی ، خلیل زاد ، کرزی و دیگر دلالان با کمپنی یونیکال برای احداث پایپ لاین تا سال 2009  بایست قسمی آغاز گردد که خواست و رضایت حکومت پاکستان برآورده شده بتواند . منابع روسی ، اروپایی و آگاهان افغانی مقیم کشور های همجوار از جمله پاکستان ، طرح پلان شوم تجزیه افغانستان را مطابق یوگوسلاوی سابق خبر داده اند . مدت ها قبل ولایت های نیمروز ، زابل ، هلمند ، میدان وردک ، توسط قوای  ناتو عمده تاً نیروهای انگلیسی ، به مخالفین دولت واگذار گردیده بود ، اکنون لوژستیک قوای مخالف که کاملاً مشابه لوژستیک عساکر دولتی است « به استثنای معاشات » ،  از جانب مافیای مواد مخدر که در کابینه دولت و شورای ملی حضور دارند تأمین میگردد .  اراضی ساحات متذکره که عمدتاً فارم های خشخاش است ، حاصلات  سالانه آن زیر نظارت قوای انگلیسی ، به همدستی مافیای بین المللی و داخلی به خارج انتقال داده میشود .

 ( لطفاً دوستان مطلبی را که زیر عنوان « خلای تاریک »  روی همین صفحه ، 5 عنوان قبل آمده است ، دوباره بخوانند ) .

یک مفسر سیاسی از کابل ، که برای شبکه جهانی تلویزیون آریانا در لاس انجلس خبر تهیه میدارد ، بتاریخ 21 اکتوبر ، این خبر را نیز تهیه و گذارش داده است . برای شنیدن کامل این راپورتاژ ، لطفاً روی سایت :

www.afghanistanTV.org

 click نموده ، روی برنامه مورخ۲۱/۱۰/۰۷ فشار بدهید . مصاحبۀ محترمه خانم سجیه را با داکتر نعمت الله ملک بشنوید . « بقیۀ این راپورتاژ ،  کلیپ های محافل شرم آور بچه بازی تفنگی های دیروزی بی ننگ وعار است ، با بچه های سیه روز ، صغیر و بی سرپرست  .  لطفاً تا به آخر تماشا  کنید  » . 

ما فقط بلدیم ، چُسناله کنیم .

شاداب باشید .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 14:1 | Fri 26 Oct 2007

RSS