تبليغاتX
کمال کابلی

 

آمریکا و مافیای مواد مخدر در افغانستان ....

 

چندی قبل  ، یکی از استادان پوهنتون کلیفورنیا در یکی از سخنرانی های دانشگاهی خود به شوخی گفت :

« به همگان روشن است که افغانستان یکی از بزرگترین تولیدکننده های مواد مخدر در جهان بوده و میباشد و این شاید هم یکی از دلایل بسیار عمده در عقب اشغال افغانستان توسط امریکا باشد . زیرا درک ما از فلسفه امریکانیزم به ما (امریکایی ها) اجازه نمی دهد که قبول کنیم که یک کشور کوچکی چون افغانستان ،  بتواند یکی از « بزرگترین ها »  باشد وما با این همه نیروی نظامی که داریم به تماشا بنشینیم . اکنون با اشغال افغانستان توانستیم که یکی دیگر از القاب  « بزرگترین ها  »  در جهان را ، هر چند به شکل غیر مستقیم هم باشد ،  به نام کشور مان بیافزایم . »

جدا از شوخی ، این یک حقیقت آشکار است که دولت امریکا نه تنها هیچ گامی جدی را بخاطر جلوگیری از زرع و قاچاق مواد مخدر در افغانستان برنداشته است ، بلکه در بسیاری موارد در راه نیل به اهداف خود ، به مافیای مواد مخدر به شکل مستقیم و غیر مستقیم کمک کرده است .

بعد از حادثه بمب گذاری در سفارت خانه های امریکا در کنیا و تانرانیا در سال 1998 ،  اداره استخبارات امریکا (سیا) وظیفه گرفت تا یک لیست مکملی را از پایگاه ها و نقاط مهم در افغانستان تهیه نموده برای یک بمباردمان احتمالی ،  در دسترس پنتاگون قرار دهد . زیادتر از بیست تا بیست پنج مرکز تولید هیروئین ،  لابراتوار خانه های هیروئین و ذخیره گاه های مواد مخدر نیز شامل این لیست بود. بعد از حادثه 11 سپتمبر 2001  ، زمانی که امریکا تصمیم گرفت به افغانستان حمله کند ،  لیستی را که سیا سه سال قبل تهیه کرده بود ، بالای میز دونالد رامزفیلد وزیر دفاع امریکا قرار داشت ، فقط  تمام نقاطی که با مواد مخدر ارتباط داشت ، از لیست کشیده شده بود .

جیمز رایسن در کتاب تازه خود بنام «  کشور جنگ STATE OF WAR   »  مینویسد که :

 «  پنتاگون استدلال میکرد  که ما به خاطر مجادله با تروریزم به افغانستان حمله میکنیم ، نه برای مجادله با مواد مخدر » . همچنان دونالد رامزفیلد به جواب کالین پاول وزیر سابق خارجه امریکا ، که در یکی از جلسات کابینه از ارتباط تروریزم با مافیای مواد مخدر سخن رانده بود ،  گفت  که :

« فراموش نباید کرد که مجادله با مواد مخدر در افغانستان اسباب ناراحتی دوستان مان (جنگسالاران ائتلاف شمال) را نیز فراهم میسازد . امریکا نباید جبهۀ جدیدی در مقابل خود بگشاید. »

 

 

 شاید هم بدین ملحوظ  ،  آقای رامزفیلد ، به قول بارنت روبین ، در ملاقات با جنگسالاران و هیروئین سالاران بی باکانه گفت :

«  در صورتی که در جنگ با طالبان با ما کمک کنید ، هیچکس در قاچاق مواد مخدر به شما مداخله نخواهد کرد .  »

بعد از آغاز جنگ با طالبان ، به اثر تقاضای مکرر دولت انگلیس ، زیرا قسمت اعظم هیروئینی که دربازار های انگلیس خرید وفروش میشود از محصولات افغانستان است ،  د ولت امریکا به سیا وظیفه سپرد که راه های مجادله با مواد مخدر در افغانستان را برسی کند . این امر با مخالفت سرسخت تیم های سیا که در داخل افغانستان فعالیت داشتند روبرو شد.

  تیم های سیا که در داخل فعالیت داشتند عبارت بودند از :

 تیم « الاشه شکن »  در پنجشیر با فهیم ، قانونی و داکترعبدالله .  تیم « ستاره » در مزارشریف با دوستم .  (بعداً یک قسمت این تیم با قومندان عطا پیوست و نام تیم  «  آفرین »  را به خود گرفت.) تیم « پژواک » با کرزی در ارزگان  .  تیم « دلتا» با کریم خلیلی در بامیان و یک تیم گمنام به رهبری یک جاسوسِ جوان سیا ، که اسماعیل خان محو قشنگی صحبت فارسی اش شده بود در هرات .

 آنها استدلال میکردند که تاریخ سه دهه اخیر افغانستان نشان میدهد که :

 هیچگاهی نمیتوان ، هیروئین سالاران ، قومندانان محلی و رئیس های قبیله را در افغانستان برای همیشه خرید . فقط برای مدت مدیدی میتوان کرایه کرد. کوچکترین تغیر در روش امریکا در مورد مواد مخدر ، باعث از بین رفتن اتحاد امریکا با مافیای مواد مخدر که به میلیون ها دالر به کرایه گرفته شده اند ، خواهد شد و درد سر بزرگی برای امریکا خواهد بود .

آشکار است که افغانستانٍ تحت اشغال امریکا از بزرگترین تولید کننده های مواد مخدر در جهان است و همان طوری که آقای رامزفیلد وعده داده است ،  امریکا تا زمانی که اتحادش با مافیای مواد مخدر پا برجاست ، در راه حل مشکل تولید و قاچاق مواد مخدر در افغانستان ، مداخله نخواهد کرد.

راپور های زیادی موجود است که عساکر امریکائی در جریان بازرسی های امنیتی از کنار بسته های آماده به انتقال تریاک ، با بی تفاوتی عبور میکنند و اطلاعاتی را که در مورد مواد مخدر برایشان میرسد ،  نادیده میگرند. به قول جیمز رایسن ، یکتن از افسران امریکائی که مدتی در افغانستان وظیفه اجرا کرده ، گفته است  :

«  روش امریکا در مجادله با مواد مخدر در عمل چیز دیگری است. من خودم شخصاً به واحد مربوط خود هدایت دادم ، هر گاهی که در زمان گشت زنی های امنیتی ، هیروئین و یا تریاک پیدا کنند ،  کاملاً باید بی تفاوت باشند و طوری باید عمل کنند که انگار هیچ چیزی را ندیده اند . »

خلاصه همانطوری که آقای الفرد دبلیو مک کوی در کتاب بلند خود  « سیاست هیروئین ، پیوند سیا در جرم تجارت جهانی مواد مخدر »  مینگارد :

جنگ پنهانی سیا در دهه 80 میلادی بر علیه کمونیزم در افغانستان باعث شد تا افغانستان و آسیای میانه به بزرگترین تولید کننده اوپیوم تبدیل شود . میلیون ها دالری بدست آمده از تجارت هیروئین ، منبع خوبی بود تا ملیشه های افغان را از نظر مادی در جنگ کمک کند و از بار سنگین سیا در این مورد بکاهد .

 تا زمانی که اتفاق آمریکا و جنگسالار در افغانستان پا برجاست ، هیچ امیدی در حل بحران مواد مخدر وجود نخواهد داشت  .

کابل پرس .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 19:27 | Tue 18 Dec 2007

توهینِ آخوند به « انسان » ،

به « مقام انسانیت »  در ایران ....

 

 

 

درج گزارشات تصویری آژانس‌های خبری وابسته و نیمه وابسته‌‌ی جمهوری اسلامی ایران، تحت عنوان "مبارزه با اراذل و اوباش" خشم و نفرت مردم ایران را نسبت به تحقیر انسانی در ملاء عام برانگیخت.  تهاجمات و دستگیری‌های اخیر که ناقض آشکار حقوق بشر در ایران جمهوری اسلامی است، به صورتی سازمان‌یافته توسط نیروهای انتظامی و دولتی صورت می‌پذیرد. نیروهای انتظامی وزارت کشور جمهوری اسلامی، با پوشاندن چهره خود در زیر ماسک و نقاب، به سرکوب وحشیانه‌ی جوانان می‌پردازند تا ازخشم مردم در امان بمانند و ترس و خوف خود را در زیر نقاب پنهان نمایند.

  

بار دیگر شرافت و حرمت انسانی توسط جمهوری اسلامی به سخره گرفته شده‌است.  به‌راستی چه میزان عکس باید چاپ کرد تا کراهت رژیمی را در معرض افکار عمومی جهان قرار داد که  اینگونه به جان شهروندان خود می‌‌افتد.  با شهروندانش  « خون‌بازی» می‌کند. این شکارچیان نقابدار، به دستورآمرین بی‌نقاب پشت صحنه ، چه به ‌روز این ملت بی‌دفاع می‌آورند ! 

 آفتابه  به ‌دهان جوانان می‌کنند و آنرا به گردنشان می‌آویزند . عده ‌یی شاید گیس بلند کرده‌ ، روی بدنشان خال کوبیده‌ و یا پیرهن آستین کوتاه بر تن کرده باشند . این یک انتخاب است نه گناه و نه مخل آسایش .  شاید هم تعدادی به ‌معلولین ناهنجار جامعه تبدیل شده‌اند که مخل آسایش عمومی‌اند ولی برخورد با این ناهنجاری‌ها ، شیوه اوباشی گرایانه دولتی نیست ؟  تازه این‌ها فرزندانی هستند که طی سه دهه به موعظه‌های بیت رهبری، سردمداران رژیم و سیستم آموزشی جمهوری اسلامی گوش سپرده‌اند.
نقابداران شمشیر بدست دولت مهرورز ! همان پستو‌نشینان و مرگ‌آفرینان دخمه‌های توطئه و خدعه هستند  - که جز به تروریست‌های نقابدار القاعده - به هیچ کس و چیز دیگر نمی‌توان تشبیه ‌شان کرد .
مامورین‌ انتظامی ، بجز وظیفه جلب و دستگیری مجرم ، آنهم به‌ حکم دادگاه ،  هیچگونه حق ضرب و شتم ندارند .  در یک جامعه مدنی ، تا پيش از آنکه صدور جرمي تحت عنوان اراذل و اوباش توسط محکمه‌ ی مشخص نگردد ، اتلاق اراذل و اوباش به‌ شهروندان ، خود یک جرم است .
دولت احمدی‌ نژاد ،  فاستونی‌های انگلیسی به تن اسرای انگلیسی می‌کند و به ‌دست هرکدام‌ شان یک «گودی‌پک» می‌ دهد ،  تا مهرورزی‌اش را به رخ دولت فخیمه انگلیس بکشد و از سوئی در داخل کشور به گردن جوانانش آفتابه آویزان می‌کند !  لگد می‌پراند و چماق دولت مهرورزش را بر سر و جان جوانان مملکت‌اش می‌کوبد !  جوانانی که بر اثر اقتصاد بیمار ناشی از سیاست‌های عقب مانده اقتصادی، به خیل عظیم بیکاران سوق داده شده و بازار کاری نمی ‌یابند.
رژیم اسلامی ایران حمله و ناسزا به زنان تحت عنوان «مبارزه با بد حجابی» !  یورش چماقدارانه‌ و آفتابه‌ای تحت عنوان «مبارزه با اراذل و اوباش» ! ضرب و شتم وارد کردن به شریف‌ترین قشر جامعه " معلمان تا زبان بریدن زحمتکش‌ترین انسان‌های کشورمان " کارگران ، بازی مهرورزانه‌ی خونینی ! را در پیش گرفته ‌است.

وبلاگ  « کلاغ سیاه »  در یادداشتی طنز‌آمیز با عنوان  :

« چه‌کسی از اراذل اوباش می‌ترسد؟ » نکات ظریفی را طرح کرده‌است. با هم می‌خوانیم:

چه کسی از اراذل و اوباش میترسد ؟

آهای ملت، طرح مبارزه با اراذل و اوباش که با شیوه ای کاملا جدید در برخوردهای شهری نیروی انتظامی شکل گرفته به ساده گی نشان از آن دارد که سندیکای ! اوباش محترم سندیکائی است که باید از آن ترسید و برای حفظ جان ماموران جان برکف لازم است که چهره آنها پوشیده باشد.  برعکس مبارزه همین ماموارن، با زنان بد حجاب که با افتخار در برابر دوربین عکاسی خبرنگاران به کتک زدن زنها مشغول بودند .
این رفتار ساده نشان میدهد که اراذل و اوباش محترم چون از هلند پول نمیگیرند و از بودجه امریکا هم تغذیه نمیشوند آدم‌های ترسوئی نیستند و باید در برابر آنها با چهره پوشیده رفتار کرد.  مدتی است که قدرت نمائی پلیس در سطح کشور تلاش میکند تا دوباره ملت شریف از دیدن یک فقره پاسبان در انتهای خیابان راه خود را کج کنند مبادا که طرح جدیدی در دست اجرا باشد.
مشخصاً چون اوباش محترم دارای سندیکا و انجمن اسلامی نیستند هیچ گونه پتیشن و لوگو برای آزادی آنها در سطح وبلاگهای فارسی که استعداد بسیاری در راه اندازی چنین مراسمی دارند انجام نخواهد شد. و پلیس پوشیده صورت با خیال راحت کمی نمایش خشونت را در سطح شهر عادی خواهد کرد.
مشکل حقوقی داستان اینجاست که چون اوباش محترم بر علیه نظام اقدام نکرده اند ودر صدد براندازی نرم و زبر هم نیستند نیاز به شاکی خصوصی دارند . وقتی پلیس رسمی از ترس آنها صورت خود را میپوشاند چه کسی میتواند از آنها شکایت کند و مطمئن باشد که بعداً به راحتی زنده گی خواهد کرد.   

شهرگان .

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 16:20 | Fri 14 Dec 2007

تو هماني كه زمان  ...

اين كدامين صخره است ؟
وين كدامين دريا ؟
كاين چنين نام ترا مي خواند ؟
وين كدامين نفس سبز نسيم  ؟
كاين چنين ،  روح تو در آن جاري است !

در سراشيب زماني كه دگر يادم نيست
شايد آن لحظه ي آغاز ، كه كرد
يوحنا تصويرش :
واژه بود  ،  واژه گان نزد خدا
واژه گان ،  نيز خدايي بودند

چشمۀ  سرد نگه بودم ،

 و بنشسته به رخساره ي تنديس قرون
يا چنان روشنكي
در علفهاي شب آلود سپهر
كه تو ،  از باغ صداي باران
جرقه واري بدرخشيدي و من
چون تماميت يك حجم شگفتن گشتم
و تماميت يك پنجره ،  از شعر نزول خورشيد
پس آن حادثه ، روز

سفري رفتم در حجمي سبز
تا به هشياري آب
تا به احساس گياه
تا به انديشه ي سنگ
تا به اشراق نسيم
تا صميميت خاك
و به گردونه ي خورشيد درآن جادۀ  روز
راه ها پيمودم
تا بدان جنگل گهنامه ي بلخ
و در آن ساحت همرنگ اثير
باغبانی گلی  آتش گشتم  ...
گاتها هيمه ي آتشكده ي ذهنم بود
يشتها  رود سپيد مهتاب
كه به بنياد ستبرينه ي موم كشمير
آب ،  بالنده ي آتش  ؟  مي ريخت
و كبوتر بچگان با نجوا 
روي انبوهي انگشتانش
خواب فرداي دگر مي جستند
خواب برگشتن زردشت ، ز آتشكدۀ  سرخ فلک 
شيهه ي  رخش ،  ز اصطبل فراموشي

 و غوغاي بهين ،  تهمتن از چاه شغاد
زابلستانم برد

شير حماسه ز پستان سحر نوشيدم
كه برين نامۀ  آن واحه به آذين گيرم
واژه ها تا كه ز سرچشمه ي خود
سوگوارانه خروشان مي گشت
خشم آرش مي شد
و غريو رستم
و غرور سهراب
كسوت فتح سياوش ،  به برم كردم

 و خورشيد به مشتم جا كرد .
باغ آتش را
مغرور سمندر گشتم
و درآن مفصل چون برزخ قرن
تخمه ي سبز نجابت گشتم
و پي افگندم از نظم يكي كاخ بلند
كه نيابد هرگز
نه زباران و ز باد
هيچگه رنگ گزند

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
به تولاي تو از عرش ، تبرا جُستم
نغمۀ ناي روانم ، زنيستان مهين ميقات
گشت زنداني ديجور درآن دير خراب آبادي
كه ترا مي جستم
ليك فرياد مرا ...
مطلع شمس ، ز پژواك

 پر از جذبه ي كوه ها نوشيد
من همان ذره ي شمس
قصه پرداز شگرد خورشيد

كه نه شب بودم و نه راوي و نه برده ي شب
و در آن روز بزرگ
تا كه ميهماني آيينه پذيرايم گشت
پايه ي دار ز بناي نخست و فرجام
قامتش را افراشت
و از آن لفظ انا الحق به شهادت پيوست
باز خاكسترم آن جوهر بي تاب اناالحق ز روان دجله
چون شباهنگ نوا سر مي داد
شيخ اشراق منم ، ققنس آتش پرداز
كز شهود خرد سرخ چنان آيت نور
كاروانهاي درا
ره كشف دگري مي سپرند
چون صفير پر جبريل به اقصاي زمين موعود

و چو وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندران ظلمت شب آب حياتم دادند
كشتي ام را ز نفسهاي يكي شرطه ي دور
به سبكباري ساحل راندم
سبدي سيب كزان باغ غزلها چيدم
همگي طعم تو داشت

واژه ي هيچ نبود
و تو بر تارك هر اسطوره
نفس سبز تكلم خواندي
در همه آبي ايوان فلک
گل ابريشمي نور ز لبهاي نوازشگر تو پر بار است
و از آن لحن نكيسا كه غنوده است به شبهاي صدات
نسترنها همگي خواب شگفتن بينند
سطر برجسته ي شهنامه ي هستي از توست
ابديت با تو
و نهايت باتو
تو هماني كه زمان ، جاري بيرحم خموش
قله ي نام بلند تو نيارد شستن !

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 23:37 | Wed 12 Dec 2007

 با سوداگران مواد مخدر در بازار شیگل ...

 

گزارشگر بی بی سی :

در مسیر راه جلال آباد، مرکز ولایت شرقی ننگرهار و مرز تورخم، بازار شیگل، با حدود سی دکان به چشم می خورد که در نگاه اول به نظر می رسد، یک بازار معمولی برای خرید و فروش مواد و کالا است .

اما در حقیقت، این یکی از بزرگترین بازارهای تجارت تریاک در افغانستان است.

کشاورزان از ولایت ننگرهار و دیگر ولایات تولید کننده مواد مخدر، تریاک خود را برای فروش به این بازار می آورند. بیشتر تریاک موجود در این بازار، از ننگرهار و هلمند، بزرگترین تولید کنندگان مواد مخدر در افغانستان، فراهم می شود.

در این بازار، روزانه هزاران کیلو تریاک خرید و فروش می شود.

بوی تریا ک  :

پیش از اینکه معامله تریاک و انتقال آن نهایی شود، سر و صدای زیادی میان سوداگران مواد مخدر در دکانهای این بازار در مورد قیمت و کیفیت تریاک بالا می گیرد.

ترازوهای بزرگی در هر دکان موجود است و شاگردان دکانها، تریاک را وزن می کنند - گل محمد، سرگرم شمارش پول کلدار پاکستانی برای پرداخت در بدل مقدار تریاکی است که از یکی از مشتریان خود خریداری کرده.

او هر روز صدها کیلو تریاک خریداری می کند و بوی این مواد در همه جای دکان پراکنده است.

در بیرون از دکان گل محمد، وسایط نقلیه رفت و آمد می کنند - این دکان برای بازدیدکنندگان معمولی، چای سبز می فروشد.

اما الزامی ندارید که متوجه شوید در نزدیکی این دکان، مردی خریطه بزرگی را که مملو از صدها و هزاران افغانی است ، انتقال می دهد .

مخفیانه :

سوداگران مواد مخدر، تفنگچه های جیبی با خود حمل می کنند که به گفته آنان، برای امنیت خودشان است.

از من که با شماری از این افراد گفتگو می کردم، بارها خواسته شد که از چهره کسی عکس نگیرم و نیز نام کسی را افشا نکنم .

یکی از اندک کسانی که در این بازار حاضر شد با من صحبت کند گفت :

"در این صورت ما کشته و یا بازداشت خواهیم شد."

تامین معیشت  :

بعضی از روستاییان، مانند عبدالله جان هجده ساله، برای رسیدن به بازار شیگل، مجبور هستند چهار ساعت پیاده روی کنند. خستگی از سر و صورت او نمایان است.

اگر او از سوی ماموران دولتی شناسایی و یا بازداشت شود، پولی را از دست خواهد داد که می تواند تا یک سال برای همه ای خانواده اش تامین معیشت کند.

او می گوید : "من ساعت چهار صبح به قصد این بازار حرکت کرده ام و چهار ساعت وقت گرفت تا به اینجا (بازار شیگل) رسیدم. من ده کیلوگرم تریاک از مزرعه خود برای فروش آورده ام."

پس از یک چانه زنی سخت با گل محمد خان - خریدار تریاک - عبدالله جان در بدل موادی که با خود آورده بود، معادل هزار و چهارصد دلار آمریکایی به دست آورد - پولی که شاید در بدل هیچ محصول دیگری نمی توانست به دست آورد.

او یکی از صدها نفری است که برای خرید و یا فروش تریاک، به بازار شیگل می آیند.

تهاجم نیروهای امنیتی :

تریاک از اینجا توسط سوداگران محلی مواد مخدر، به روستاها و مناطق کوهستانی در نزدیکی مرز انتقال داده می شود؛ جایی که تریاک در لابراتوارهای مخصوص، به هرویین تبدیل می شود.

این هرویین بعدا به اروپا قاچاق می شود.

پس از کنار رفتن طالبان از قدرت، این بازار چندین بار مورد تهاجم نیروهای امنیتی قرار گرفته، اما هر بار دوباره آغاز به فعالیت کرده است.

در ماه های اخیر، نیروهای ویژه مبارزه با مواد مخدر افغانستان در همکاری با نیروهای خارجی، این بازار را مورد حمله قرار دادند - این نیروها در این تهاجم، شماری را بازداشت و مقدار زیادی از تریاک و هرویین را نیز ضبط کردند.

اما این نیروها، موفق به بستن این بازار نشدند.

تنها راه زنده ماندن :

آمریکا اخیرا بیش از ده میلیارد دلار به دولت افغانستان داد، اما بیشتر این پول به جای ایجاد منابع جاگزین درآمد، در زمینه امنیت مصرف خواهد شد.

در حالی که برای گل محمد خان، 45 ساله، اشتغال در کار و بار مواد مخدر، تنها راه زنده ماندن است.

او می گوید : "اگر ما جاده های درست، بیمارستانها، کارخانه ها می داشتیم و اگر فرصت های کاری وجود می داشت، کاری را که حالا انجام می دهم، آن زمان انجام نمی دادم."

در داخل دکان گل محمد، انواع مختلف اشیا را دیدم که برای تهیه هرویین از آن کار گرفته می شود. قیمت یک کیلو تریاک خشک، در هرجای افغانستان از ده هزار افغانی، برابر با 201 دلار شروع می شود و برای تریاک تر، 5500 افغانی، برابر با 110 دلار پرداخت می شود.

مافیای نیرومندتر از دولت :

براساس اظهارات مقامات، مافیای مواد مخدر از قدرت زیادی برخوردار است.

ژنرال داوود ، معاون وزارت داخله (کشور) در امور مواد مخدر می گوید :

"آنها (مافیا) خیلی نیرومند هستند به حدی که ما برای مبارزه با آنان، گاهی با کمبود نفر روبرو می شویم."

او می گوید : "این افراد در مناطق کوهستانی چون ولسوالی اچین و دیگر روستاهای مرزی، همه چیز در اختیار دارند، از اسلحه ماشیندار گرفته تا راکت اندازها. طبعا که وسایط نقلیه و پول آنان نیز بهتر و بیشتر از چیزیست که ما در اختیار داریم."

حاجی دین گل، که می خواهد بیست کیلوگرم تریاک خود را بفروشد، دولت افغانستان و جامعه جهانی را بخاطر هدف قرار دادن کشاورزان، به جای قاچاقچیان مواد مخدر، مورد انتقاد قرار می دهد.

او می گوید : "آنها باید کسانی را هدف قرار دهند که هرویین را به کشورهای غربی به فروش می رسانند. من تریاک می فروشم تا به خانواده ام نان فراهم کنم و کسانی که این مواد را می خرند، می توانند از آن دارو بسازند. زمانی که جاده های درست و آب سالم برای ما فراهم شد، کشت خشخاش را متوقف خواهم کرد."

پیش از آنکه دکان گل محمد خان را ترک بگویم، به من گفت که فروش تریاک، تجارت دلخواه او نیست.

او گفت : "من نمی خواهم که فرزندانم نیز همین کار را ادامه دهند و امیدوار هستم که یک روز جهان ما را کمک کند. تنها آن روز است که ما تجارت تریاک را توقف خواهیم داد."

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 0:40 | Tue 11 Dec 2007

جادوگران  شب   ….

 در شهر شب که جلوه گه رنج و ماتم است

 سیمرغ ِ خوفناک و سیه بال و حشتی

 گسترده بال خویش

 نی آب گریه می چکد از ابر پاره یی

نی زآذرخش ِ تند جهیدن شراره یی

نی برق ِخنده یی ست به چشم ِ ستاره یی

تا رهروان ِ راه ِ شکست ِ طلسم را

از اوج آسمان بنماید  اشاره یی

گویی ستاره گان همه در خواب رفته اند

                                     خورشید مرده است.

 از بسکه موج ِ حیله و تزویر ِرنگ - رنگ

بالاگرفته است

تاریک پرده های فریبنده خیال

 در پیش دیده ها

                    دیوار میشود.

 

ازبسکه زشت و نیک

 پیوند خورده است

 هر جا گلی ست پاک

          همبستر ِ فسرده دل ِ خار میشود.

 

گر شمع نیمه جان ِ تلاش خود آگهی

 در تار گوشه یی

 روشن شود گهی

 از گرد  باد ِ حیله گر ِ کاهنان شب

 آن شمع ِنیمه جان

 خاموش میشود

 آن گوشۀ غریب

           همرنگ ِگوشه های دگر تار میشود.

 جادوگران ِشب

گر دست ِ خویش را

در گردن ِستم زده یی حلقه می کنند

آن دست رفتهرفته

                            سیه مار میشود

این ماجرای تلخ

عمری گذشت و باز

                           تکرار می شود.

 گر نیست این چنیین

با دست ِ فتنه پیشه غولان ِ روزگار

بر شانۀ  صداقت ِ آزاده مردها

سنگ ِهزار تهمت چرکین ِنا بجا

                               چون ؟  بار میشود

اما ....

اما درین محیط  ِغم آلود ِ مضطرب

هر چند  

           وحشت است و سکوت است و ماتم است

هرچند  

            اثر زجنبش و رزمنده گی کم است

هر سو، به هر نفس

چندین هزار بشکه باروت ِ انفجار

در سینه فراخ ِ سکوت ِ غمین و پیر

                                  انبار میشود.

 

تا آنکه از درخشش ِ خونین جرقه یی

بر پا شود غریو خروشان  ِانفجار

پایان رسد شکنجۀ دیرین ِ انتظار

 از آن غریو ِ مست

خوابیده روح تنبل ِ بیمار ِ ناتوان

از بستر ِ فسرده گی ِ یاس ِ دیر پای

                                      بیدار میشود .

 

در جوی خشک ِ  هر رگ این پیکر ِ کرخت

چون موج ِگرم ِ نور

خون ِ امید تازه، پدیدار میشود

 

این جسم خسته جان

             سرشار میشود

گر بشکند زگردن ِ مغز ِ توانگرش

با خشم  ِ آتشین

زنجیر ِ سرد و یخ زدۀ وهم ِ پوچ را

                                       هشیا ر میشود .

آنروز میدمد

     از چشمه سار ِ سرخ ِدرخشندۀ شفق

        خورشید ِ راستین ِ طلایی سپیده یی

              تا بر دَرَد گلوی ِ شب ِدیر خفته را

با نیزه های اشعۀ در خون تپیده یی

 

آنروز ِ مژده بخش

در اوج ِ قله های شرر خیز ِ رستخیز

با با لهای آتشین ِ خود    

عقاب ِ فتح

پرواز می کند

در شاخه های سبز ِ درخت امید بار

در باغ  ِآرزو 

       مرغ حماسه ساز ِ نفس آتشین شعر

از نو

       ترانه های نوی ِ ساز می کند

داوود سرمد

 

چه می کنی ؟

 

گرگي میان گله رها شد چه مي كني ؟
دستت زدست دوست جدا شد چه مي كني
؟
وقتي کلید خانه دهد پاسبان به دزد

غارتگري به ميل و رضا شد چه مي كني ؟
خفاش گرتلاوت خورشيد سر دهد
كرکس اگر به جاي هما شد چه مي كني
؟

گرقامت  مقدس دلدادگان شکست
قتل وقتال عشق روا شد چه مي كني
؟
خونت اگر حلال شمردند و ريختند
آتش زدند وعشق فنا شد چه مي كني
؟
در قالب  كبوتر اگر جغد جا گرفت
فرضاَ اگر فرشته بلا شد چه مي كني
؟
بگشاي لب كه دل زجفا پاره پاره شد
شيطان اگر به جاي خدا شد چه مي كنی ؟

راحله یا ر

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 23:55 | Fri 7 Dec 2007

 

به پیش :  به سوی تعمیم معرفت ....

 

 

آزادی ، محور تفکر « قدیر حبیب » .

 

جناب قدیر حبیب قلم به دست چیره دست کشور ما است همچو چرنیشفسکی . همیشه نیزه ی قلمش سینه بیداد را نشانه می گیرد . معترض است ، افشاگر و بیعدالتی ها را فریاد میزند . نگارنده ، ازین هنرمند والا مرتبت ، داستان های درهمین صفحه آورده بودم به نام های :

 « جن های کافر » و « دربار کلان » و ...

 کنون سطری چند در باب بُعد دیگری از چهره ی این هنرمند می آورم . این هنرمند هوشمند ، اهل هلهله و دغدغه های سیاسی است . در جنبش چپ افغانستان ، انسان آزاده و وارسته بوده و هست .  با اوصافِ که شیخ اجل در وصف اش گفته  آمد :

بالای سرش ز هوشمندی  / می تافت ستاره ی بلندی

قدیر حبیب بحیث یک هنرمند مردمی و اصیل ، در تعهدش مقابل مردم استوار است . مثل همیشه سربلند ، با گردنِ افراخته ، ثابت قدم و محکم . دلشوره اش از پراگنده گی های جنبش چپ ، او را به هر طرف که آهنگ تشکل ووحدت نیروها بود کشاند . در گردهمآیی نهضت میهنی در کشور هالند شرکت نمود و فشرده ی بیاناتش را در بعضی سایت ها خواندیم ، با سرخطِ چنین :

 

Ø     بايد برای شکستن طلسم استبداد رو سوی گذشته ، از سد زمان عبور کرد و به نقد گذشته پرداخت .

Ø     ما به گذشته ميرويم تا گامهای صواب و ناصواب مان را از هم جدا کنيم .

Ø     بررسی گذشته بدون حب و بغضی گمراه کننده ، ايجاد يک ارزش بزرگ در فرهنگ ماست .

 قدیر حبیب با شمّ سیاسی ، دید نقاد و  چشم تیزبین اش ، راه رفته را ارزیابی کرد و با امعان نظر از آینده ی جنبش چپ ، راهی « نهضت آینده ِ افغانستان » شد و به این نهضت نوپا پیوست .

شور بختانه که رهبران این نهضت نیز نتوانستند خودشان را از وابسته گی های دیروزی رها سازند . باز درّ به همان پاشنه چرخید و این خلاف آرمان قدیر حبیب بود که میگفت :

« من آزادي و دموکراسي را مثل هواي تنفسي ، لازمهء حيات ميدانم . نيم قرن آزمون اسارت و استبداد مرا از جان و دل شيفتهء آزادي بار آورده است . اما اين شيفته گي پيش از آنکه رابطهء عاطفي مرا با آزادي نشان دهد ، بيانگر نحوهء شناخت من از عملکرد ضابطه هاي حاکم بر طبيعت ، جامعه وتفکر است ... » .

 

اخیراً جناب قدیر حبیب نامه ی سرگشاده بدست نشر سپرده اند زیر عنوان :

 

« نهضت آینده در باتلاق ایدیولوژی »

 

 گرچه در پیشانی این نوشته آمده است :

 «  اين ياد داشت تنها براي خواندن درخلوت است ، نه براي . . .   »

راقم این سطور با پوزش از جناب قدیر حبیب ، نوشته شان را اینجا میگذارم ،

 برای در خلوت خواندن ...

یادآور میشوم که اصل نوشته به PDF  تحریر یافته با سطور تأکیدی بصورت رنگه ، که نتوانستم کاپی بردارم .  لطفاً دوستان اصل نوشته را در سایت ذیل بخوانند :

نهضت آینده در باتلاق ایدیولوژی

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 18:9 | Mon 3 Dec 2007

طنز ....

آدمی شیک و جوان و متشخص که ز شلوار و کت و پیرهن عالی و شکل و پُز آراسته اش ثروت و دارایی عیان بود ، روان بود شتابان به خیابان پی کاری که در آمد پسری با طبق گل به سر راهش و بنمود بدو عرضه ز گل های دلاویز و پسندیده و زیبا و فریبا به امیدی که فروشد به وی آن را .

روی بنمود بدان آدم دارا و به وی گفت که :

 آقا ، دو سه تا شاخه گل سرخ ز مخلص بخرید و بر دلبر جانانه و معشوقه ی فتانه خود برده و تقدیم نمایید بدو .

مرد بخندید و به وی گفت : صد افسوس که معشوقه ی زیبا و دل آرا و دل انگیز و فرح بیز ندارم که برایش ببرم دسته ی گل تا که ازین راه کنم خُرم و دل شاد و خوش آن سرو روان را .

گل فروش این سخن از مرد چو بشنید ، بخندید و بدو گفت که :

 پس چند گل میخک و مینا و گلایول بخرید و ببریدش ز برای زن خود تا مگر از دیدن آن همسر تان شاد شود .

 مرد بدو گفت :

 من مرد عزب هستم و در خانه زن و بچه ندارم که به شب گل بخرم ، بهر زنم گل ببرم تا که ز خود راضی و خرسند کنم یار جوان را .

گل فروش این سخنان را چو بشنید از او ، در عوض این که پکر گردد و نومید شود ، شاد شد و خنده زد و گفت که :

 پس جمله ی گل های مرا یکسره از من بخرید و سوی منزل ببرید و به خوشی جشن بگیرید و به شکرانه ی این نعمت جانانه که از زحمت و درد سر معشوقه و از محنت و رنج زن و فرزند رهایید و ندارید گرفتاری این مخمصه و گردش ایام نکرده است محول به شما زحمت این بار گران را  !!

 

خانمی اهل لهستان که چو گلهای گلستان و چنان شمع شبستان و چنان میوه ی بستان ، رخ وی بود فریبنده و تابنده و زیبنده و آراسته ، شد با پسری دوست .

چو گردید دو ماهی سپری ، دوستی و مِهر مُبدل به صمیمیت و دلدادگی و عشق شد و عاقبتش آمد به میان زمزمه ی عقد زناشویی و یک روز زن آورد پسر را به کلیسایی و در پیش کشیشی که کند صیغه ی عقدی به خوشی بین دو دلباخته جاری .

چون کشیش از پی این کار شد آماده ، نگه کرد به داماد و به ناگاه شد آگاه که آقاست ، چنان مَست که عقلش شده از دست . لذا روی به زن کرد و به وی گفت که :

 « او مَست شراب است و چنان مَنگ و خراب است که نه عقل به سر دارد و نه زور به پا . بین دو عاشق که یکی بیخود و لایعقل و مَست است یقیناً نتوان بَست کنون عقد زناشویی و امروز صلاح تو در این است که او را ببَری ، روز دگر پیش من آری . »

آن دو رفتند از آن جا و پس از روز دگر بار دگر رو به کلیسا بنهادند و کشیش آمد و این مرتبه هم چون که بر آن مرد نظر کرد و ز بوی دهنش گشت خبردار که او باز چنان مَست و خراب است و پریشان که سرش روی تنش بند نگردد ، دگر این بار به کلی عصبانی شد و ز آن گونه که دانی شد و رو کرد به زن و گفت که :

 امروز هم این مرد چنان مَست و خراب است که داده است شعور و خرد از دست و نبایست که من صیغه بخوانم ...

 « زن از این حرف دگر طاقت و آرام ز کف داد و ره رنج و تعب افتاد و برآشفت و به وی گفت :

 سخن های شما جمله صحیح است و درست است ولی من چه کنم ؟ درد در این جاست که از مغزش اگر نشه ی مستی پَرَد و بر سر عقل آید و هشیار شود ، در ندهد تن به زناشویی و خواهد شد از این کار فراری . »

 

-         آیا می توانید آن شخص را توصیف کنید ؟

-         قد بلند بود ، ریش هم داشت .

-         مرد بود یا زن ؟!

-         تاریخ تولد شما چه زمانی است ؟

-         15 جولای .

-         چه سالی ؟

-         خوب معلومه ، هر سال  !

 

-         ازدواج اول شما چطور پایان یافت ؟

-         با مرگ .

-         با مرگ چه کسی ؟!

-         تمام پاسخ های شما باید شفاهی باشند . متوجه شدید ؟

-         بله متوجهم .

-         کدام مدرسه درس خواندید ؟

-         شفاهی !

-         دکتر آیا این صحت داره اگر کسی در خواب فوت کنه تا فردا صبح خبردار نمیشه ؟!

-         آیا هنگامی که عکس تان گرفته شد ، در محل حضور داشتید ؟!

-         شما می گویید که پله ها تا زیر زمین می رفتند ؟

-         بله .

-         آیا این پله ها بالا هم می رفتند ؟!

-         آیا زمان معاینه جسد را به یاد می آورید ؟

-         کالبد شکافی حدود ساعت 8:30 بعد از ظهر شروع شد .

-         آیا آقای ویلینگتون در آن زمان مرده بودند ؟

-         خیر ، روی تخت نشسته و متعجب مانده بود که چرا دارم کالبد شکافی اش می کنم !

-         دکتر ، قبل از انجام کالبد شکافی ، نبض او را چک کردید ؟

-         بله ، صفر بود .

-         فشارش را گرفتید ؟

-         نه .

-         تنفس او را چک کردید ؟

-         نه .

-         بنابر این ، آیا امکان داره که هنگام کالبد شکافی بیمار هنوز زنده بوده ؟

-         نه .

-         چطور این قدر مطمینید ؟

-         چون مغزش داخل کاسه روی میز من بود .

-         آیا با این وجود بیمار می توانست هنوز زنده باشد ؟

-         بله ، امکان داشت که هنوز زنده و در جایی مشغول وکالت باشد !

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 12:32 | Fri 30 Nov 2007

خاطره ی از یک انسان واقعی ،

 

 

               

دبورا اِلیس ( Deborah Ellis ) ....

 

خانم دبورا نویسنده ی کانادایی ، که هشت سال در کنار زنان و اطفال مهاجر افغانی در کمپ های مهاجرین در پاکستان سپری کرده بود . ماحصل مشاهدات خود را در چند کتاب نشر کرد و توجه مردمان آمریکای شمالی را به این تراژدی انسانی جلب نمود . کتاب « زنانِ جنگ افغانستان » جایزه ی قلم کانادا را ربود و کنون در اکثر کتاب خانه های امریکای شمالی زیر عنوان « Women of the Afghan War  » موجود است .

 خانم اِلِس در کتاب های « نان آور – Breadwinner  »  ، «  سفرپروانه  »  ، « من تاکسی هستم » ، « به دنبال مادر » ، « در جستجوی X » ، « شهر لجن » و « دکانِ گردون » ، داستان های غم انگیز فامیل های آواره و دربدری مهاجرین را چنان با مهارت و  استادانه قلمی کرده است که سراسر پر از آب چشم است .

کتاب « نان آور » تلاش یک کودک خردسال در راستای امرار معاش برای خانواده ی گرسنه و قحطی کشیده اش است که در زمان طالبان خودش را به هیأت یک پسر درآورده است چون طالبان خروج زنان را منع کرده بودند . این کتاب یکی از پرفروش ترین های هفته در آمریکا و کانادا تبدیل شد که برای کودکان خردسال 9 تا 12 ساله در نظر گرفته شده است .

 خانم دبورا در مصاحبه با بی بی سی پیرامون رمان مذکور یادآور شد :

توصيف زندگي نان آور خانواده در اين كتاب تجسم زنده شرايط سخت زندگي در رژيم طالبان است كه در كمال صراحت و صداقت بازگو شده، آنچنان كه درك آن براي همه كودكان براحتي ميسر است. انفجار و بمب ، بخشي از زندگي قهرمان خردسال داستان است. هر روز و هر شب موشكهايي در آسمان رها مي شوند كه با سقوط خود آشيان يك خانواده را منفجر مي كنند.
 كتاب پيش از حوادث تروريستي اخير به نگارش درآمده و براي انتشار در اواخر سال جاري يا اوايل سال ۲۰۰۲ در نظر گرفته شده بود.

دبورا الیس بعداً به سرزمین فلسطین رفت و کتاب « سه آرزو : حرف های بچه های فلسطینی و اسراییلی » را نوشت که سروصدایی برپا کرد و کنگره یهودان کانادا به این کارش اعتراض کرد و برخی مدارس دسترسی کودکان به نامبرده را محدود کردند و این کار باعث اعتراض نهاد و گروه های هوادار آزادی بیان و خواندن روبرو شد .

برای راقم این سطور مایه ی تأسف است ، که از مدت یک سال به اینطرف از این دوست عزیز خودم و مردمم اطلاعی ندارم . امید فاشیست های یهودی چیزی به سرش نیآورده باشند ، کس چه میداند  ؟

 نگارنده با این انسان شریف در شهر ماسکو آشنا شدم . در مدت پنج سال مهاجرت در شهر ماسکو ، هر چند گاه سِمَتِ ترجمانی فرانسوی در سفارت کانادا داشتم و فامیل های اسماعیلیه ِ افغان را در مصاحبه های شان یاری مینمودم که به همتِ رهبر فرقه ِ اسماعیلیه از دوزخ جنگِ داخلی آنها را به سلامت به آمریکای شمالی سپانسر نمود . نگارنده اسماعیلیه نبودم . یک ترجمان قرار دادی زبان فرانسوی و گاهی هم انگلیسی در بدل 75 دالر مزدِ روزانه و بس . خانم دبورا ترجمان انگلیسی نیاز داشت و مدت سه هفته دوشا دوش هم ، کمپ های مهاجرین افغان مقیم ماسکو را درنوردیدیم و داستان های غم انگیز و پر آب چشم خانوداه های آواره از نقاط مختلف افغانستان را شنیدیم و گاهی هم فلمبرداری کردیم  .

کتاب « زنان در جنگ افغانستان » و نیز کتاب « سالهای خون و خیانت جهادی » نشر « پیام زن » ، آیینه ی تمام نمای از جنایاتی است که در قرن بیست ، غربی های متمدن ، بر مردم افغانستان تحمیل نمودند . سپس یک دهه در دهان گرگان و لاشخورانِ تربیت شده ی شان  رهاشان کردند و چنان رفتند که به پشت سرشان هم نگاه نکردند . کنون این تیکه داران حقوق بشر و دموکراسی ، با گروه بقچه بردارشان ، دولت دست نشانده ی را  رویکار آورده اند که  بزرگترین جنایت کاران تاریخ را  دور هم  جمع کرده و تمام حاکمیت اداری ، مراجع قانونی ، امنیتی ، قضایی و نظامی را در اختیار شان قرار داده اند ، تا در میان خون ملت منافع خود شان را بدست آورند . کنون پاچه ی خودشان در دهان همین گرگانِ وحشی گیر مانده است که دیروز در سرزمین ما کِش شان کردند و پس از شش سال قتل و آدم کشی و بمباردمان هوایی  دَم از سازش و مصالحه میزنند و گاهی هم با تولید نفاق همانند کشور  عراق  ، بجان انداختن اقوام ، جنگ و مصالحه با دشمنانِ قسم خورده ی مردم ، راهِ چاره سراغ ندارند .

درین کتاب ، روایات قوم کشی بدست طالبان در شهر مزارشریف را می خوانیم از زبان زنان مهاجر در پاکستان . داستان قتل عام هزاره های بیگناه را که رهبر طالبان برای « فقط دو روز »  جواز قتل عام شان را صادر نموده بود به قسمی که تا دو هفته جواز دفن اجساد مرده های شان را ممنوع نموده بود . لیکن طالبان مدت دو هفته به قتل عام هزاره ها و بعد ازبک های شهر پرداختند « بنابر روایت ، بین سه هزار تا شش هزار کشته »  و در کوچه و پس کوچه ها و دشت های اطراف شهر  اجساد مرده گان پراکنده و طعمه ی حیوانات درنده شدند و بوی گند و عفونت اجساد مرده گان ، فضای شهر را آگنده بود . حدود بیست هزار مردمانیکه توانسته بودند در دشت های اطراف فرار کنند ، چگونه گرسنه و تشنه سپری کرده اند ؟ معدود زنانیکه توانستند با بُرقع « چادری » راهی شهر شوند برای دریافت آب و نان از دکان های اقوام پشتون که در شهر اجازه ِ فعالیت داشتند . این زنان روزها از بین اجساد پاره پاره و گندیده ، باز مانده از دهن سگان و گرگان و حیوانات درنده ، عبور نموده و دوباره راهی دشت های بی آب و علف میشده اند .

هدف راقم این سطور از نوشتن این سیاهه ، معرفی یک « انسان » است که هشت سال ، شب و روز بر زخم های مردم ما مرهم گذاشته و در سیاهترین ایام تاریخِ مردمان این سرزمین ، دوشادوش آنان بسر برده و چی ها که نشنیده و ندیده است ؟

با پوزش از درازای کلام و حاشیه ، کنون می پردازم به ترجمه ی چند صفحه ازین کتاب ، از زبان همین خانم عزیز .

 ترجمه از صفحه 44 را باهم بخوانیم :

« ...  بین سالهای 1984 تا 1992 ، من در پیشاور بودم . ساکنان کمپ عمدتاً روستاییان پشتون بودند . کمپ ها توسط مجاهدین کنترول می شد . یک فضای محافظه کارانه .

در سال 1992 ، حکومت کابل سقوط کرد و پیشاور محل نفوذ کتله ی بزرگ مردمان کابل گردید . برای مدتِ کوتاه ، بیابان های بیرون جلال آباد ، محل بودوباش ده هزار مردم کابل گردید و سی و پنج هزار نفر از آنان در کمپ « ناصر باغ » اقامت یافتند . در جاییکه مهاجرین محافظه کار قدیمی زنده گی مینمودند . این ، علت بیشترین تصامیم گردید . مهاجرین ارشد ، بنام کمونیست ها و کافران مسما گردیدند . پیشاور با سیل مهاجرین . آنان که هیچ چانس یا انتخاب دیگر نداشتند ، راهی ناصر باغ  و سایر کمپ ها گردیدند . تا ماه مِی همین سال سازمان ملل ، مهاجرین را ثبت و راجستر مینمود ، لاکن در ماهِ جون توقف دادند زیرا رخنه و ورود بسیار عظیم بود .

بیشترینِ مهاجرین در خیمه ها زنده گی میکردند . این مهاجرین معلمان ، داکتران ، افسرانِ اردو ، کارمندانِ مُلکی بودند . مردمانِ دیپلومدار با  Ph D ها . یک مرد دارنده  Ph D از یکی از یونیورستی های فرانسه ، برای سالها از اطراف کمپ هراسان بود . لباس و بکس دستی غربی اش ، کهنه و کهنه تر میشد . سرانجام او به آرامی ، دیوانه شد .

در سال 1990 پروژه ی ما ، در « ناصرباغ » کاملاً فروریخت . تا آن زمان ، ما مدت هفت سال تا همان حدّ ، کار کرده بودیم . ما به همراهی باشنده گان پنجصد کمپ ، هزار سرپناه ساخته بودیم .

 مرکز توزیع شِیر داشتیم برای ده هزار طفل در روز . با تقاضای رفاه اجتماعی از بخش UNHCR ، ما یک ترکیبی برای زنان بیوه در یک قسمت کمپ بنا نموده بودیم .

 « مرکز زنان »  با دیوار ها احاطه شده بود و دروازه ی ورود  داشت با محافظ . مردان اجازه ی ورود نداشتند . در « مرکز زنان »  پروژه ی خیاطی ، باغ سبزیجات ، میدان بازی برای اطفال  و یک آشپز خانه ی  بزرگ نیز بود که زنان دسته جمعی آشپزی میکردند . یک مکان برای کورس ها و محلی هم برای گردهمآیی زنان که دور هم جمع شوند ، بدون اشتراک و پادرمیانی مردان .

پروبلم بزودی آغاز یافت . مردان به پرتاب سنگ ها از بالای دیوارها آغاز نمودند . گلبدین از طریق اطفال مکاتب که مادران شان اعضای « مرکز زنان » بودند ، عملیات بیرون راندن را آغاز نمود . کدام یکی ادعا نموده که زنان را در حال گازخوردن دیده است و این علامتی است که درینجا زنان این کار را انجام میدهند . ما  فوراً به زنان هدایت دادیم که این کار را توقف دهند .

 لاکن ما را متهم نمودند که از زنان عکس گرفته می شود و متهم شدیم در بسا کار های ناکرده . مردان تنظیم گلبدین ، حرکات و پروبلم های دیگری را بر علیه ما آغاز کردند .

 در روز اول عید ، در مسجد موعظه کردند که :

 اگر مردان ، « مرکز زنان » را نابود نکنند ، هیچ نماز و عبادات شان قبول نخواهد شد . مردان به « مرکز زنان » هجوم آوردند و آنرا کاملاً نابود کردند . پایه های چراغ را به زمین انداختند ، باغ را غارت کردند ، همه را ویران نمودند تا جاییکه هیچ چیز باقی نماند . بعداً به دختران حمله نمودند و مکتب را با چوکی هایش نابود کردند .

SNI در ناصر باغ یک کارخانه داشت که تجهیزات ساختمانی تولید میکرد ، جمعیت مردانِ مهاجم بقیه را نیز نابود کردند . بخش ترمیم موتر با شش عراده موتر باربری در داخل آن ، 175 تن شیر پودری ، چندین تن آهن و سمنت ، همه خُرد و خمیر شد ، سوزانده و غارت گردیدند . ما سه هزار نهال درخت نشانده بودیم که از روی زمین ، همه اَره شدند . سه هزار مرغ به سرقت رفت و نابود شد . خانه های بیوه زنان نابود گردید .

همه ِ اینها ، در یک صبحِ  روز عید اتفاق افتاد و تا صبح واپسین ادامه یافت ، که هیچ چیزی باقی نماند . حتی تخته سنگ های سمنتی ، خُرد و خمیر شدند .

 و آنگاه که بر روی زمین چیزی باقی نماند ،  ریشه های درختان نیز از بیخ برداشته و نابود کردند .

پولیس غارتگران را صرف تعقیب کرد و بعد کامیون های خودشان را با شیر پودری مملو کردند و رفتند .

این  کمال  شرارت بود که مجاهدین در مقابل مردم شان انجام دادند .

در آنجا ، بسیار بیوه زنانی بودند که شوهران شان در راه جهاد جان سپرده بودند و مجاهدین هیچگاهی به آنان توجه نکرده بودند .

 

در صورت مساعدت وقت ، ترجمه سایر بخش ها و وحشت طالبی ادامه خواهد یافت .

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 16:48 | Tue 27 Nov 2007

 غلط های املایی مشهور ....

 

برگرفته از : محضر استاد سعید نفیسی .

بخش دوم .
اِن شاء الله / انشاء ألله :  جمله‌ی  " ان شاء الله "  از سـه کلمه سـاخته شـده اسـت :

 اِن ( اگر )، شـاء (بخواهد )، الله  (خداوند)، یعنی :  اگر خداوند بخواهد.  اما جمله‌ی " انشاء الله "  از دو کلمه سـاخته شـده اسـت: اِنشـاء ( آفریدن )، الله ( خدا ) به معنی :  خداوند بیافریند. آن چه به هنگام نوشتن این جمله مراد نویسنده است جمله ی نخست است .
انتر / عـنتر :
واژه انتر را که فارسی  و معـنای آن بوزینه می باشـد باید به همین صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربی نوعی مگس است.
باتلاق/ باطلاق :
  واژه ی  باتلاق ترکی اسـت، نه عربی . پس نوشـتن آن با حرف " ت" درسـت اسـت.
باغ ها / باغات :
واژه ی  باغ ، فارسی اسـت و  جمع بسـتن آن به " ات " عربی  نا درسـت اسـت .
بوالهوس / بلهوس :
پیشـوند "  بُل " برسـر برخی واژه های فارسی می آید ومعـنای پـُر،  بسـیار و فراوان دارد ، برابر این پیشوند در زبان عربی ابو می باشد که برای واژه های عربی به کار می رود و کوتاه شده‌ی آن را به صورت بو می نویسند. پس"  بُل "  برای واژه‌های فارسی ( مانند بلکامه: پر آرزو،  بلغاک: پر شور) و "بو"  برای واژه های عربی (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب : پر شگفتی) درست است.
بوته / بته :
معـنای این واژه، گیاه پـر شاخ و برگی اسـت که تنه ی ضخیم نداشـته باشـد و زیاد بلند نشـود و املای درسـت آن بوته اسـت.
به نام / بنام :
در زبان عربی حرف جر " ب " را هـمیشـه باید به کلمه ی  بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه " به" را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند:  بدین  و بدو.، زیـرا اگر چون این ننویسـیم  در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن  واژه ها و معانی (التباس معنی)  وجود دارد، مانند همین "به نام" و  "بنام " که هر کدام جای کاربرد ویـژه ای دارد. به این نمونه‌ها دقت کنید :  او نویسـنده‌ی بنامی بود  و یا " من او را به نام نمی شـناختم".  به همین ترتیب  اگر  "به روی" را  " بروی"  بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت؟ آیا منظور از " بروی"  فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و... .یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که:  این قـلم به روی میز اسـت  یا اگر ما " به درد " را " بدرد " بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا " بدرد : یعنی پاره کند و " به درد " یعنی به غم و اندوه.  به همین گونه‌اند صدها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن‌ها با احتیاط بود، مانند: به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره
بها / بهاء :
  بها  به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است. اما معنی  بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است. مانند بهاء الدین یا بهاء الحق و یا بهاء الملک که معنای آن‌ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است.  در پشت جلد ( پوشانه ) برخی از  کتاب ها می نویسند : بهاء .... ریال . که سخت نادرست است .
پایین / پائین :
شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده‌ها بار همزه‌ی عربی  را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه‌ی نوشتاری عربی در زبان پارسی جایی ندارد. براین پایه نوشتن واژه‌هایی مانند " پائیز "، " پائین "، "موئین "، "روئین"، " آئین "،" پر گوئی"، " چائی "، " امریکائی" و... نادرست است و باید پاییز، پایین، مویین، رویین، آیین، پر گویی، چایی،  آمریکایی  و چون این ها نوشت.
این بخش را در پاسخ « افضلی » گرامی آوردم که پرسیده اند :

 چرا  جمع « اشتباه » را  « اشتباهات » می نویسند ؟ نه « اشتباه ها » .

اشتباه : مصدر عربی است و علامت جمع در فارسی « ان » و « ها » است ، بنابران « اشتبا ها » غلط  و « اشتباهات » درست است . کلمه مصدر هم هرگاه از سه حرف تجاوز کند به « ات » جمع بسته می شود مثل : تمرینات ، امتیازات .

جمع بستن در فارسی :

از محضر : استاد ملک الشعرا بهار

علامت جمع در زبان فارسی « ان » یا « ها » است که به آخر کلمات افزایند . در زبان فارسی بعضی از کلمات را تنها به « ان » جمع بندند و برخی را به « ها » و بعضی را به « ان » و « ها » هردو جمع بندند :

یک – جانداران به « ان » جمع بسته می شود : مردان ، زنان ، پسران ، شیران ، مرغان .

مورچه گان را چو بود اتفاق / شیر ژیان را بدرانند پوست

دو – جماد و اسم معنی به « ها » جمع بسته شود : سنگها ، فرشها ، کتابها ، رنجها ، خوبیها ، بدیها .

ای هنر ها نهاده برکف دست / عیبها را گرفته زیر بغل .

سه – رستنیها یا « نباتات » را به « ها » و « ان » جمع بندند .

درختها ، درختان ، نهال ، نهالها ، نهالان .

برگ درختان سبز از نظر هوشیار

 هر ورقی دفتری است معرفت کردگار

اما اجزای رستنی را عموماً به « ها » جمع بندند و آنها را در حکم جماد بشمار آرند : شاخ ، شاخها ، ریشه ، ریشه ها ، جوانه ، جوانه ها ، ساقه ، ساقه ها ، شگوفه ، شگوفه ها .

چهار – اعضای بدن آنچه جفت است بیشتر آنها به « ها » و « ان » جمع بسته شود : چشم ، چشمها ، چشمان ، لب ، لبها ، لبان .

به ابروان چو کمانی به زلفکان چو کمند

لبانت سوده عقیق و رخانت ساده پرند

آنچه از اعضای بدن که جفت است و به « ها » و « ان » جمع بستن رواست .

چشم ، چشمها ، چشمان . زلف ، زلفکها ، زلفکان . ابرو ، ابرو ها ، ابروان . دست ، دستها ، دستان . مژه ، مژه ها ، مژگان . انگشت ، انگشتها ، انگشتان . رخساره ، رخسارها ، رخسارگان . بازو ، بازو ها ، بازوان . رُخ ، رخها ، رخان . زانو ، زانوها ، زانوان . لب ، لبها ، لبان . رگ ، رگها ، رگان . زلف ، زلفها ، زلفان . روده ، روده ها ، رودگان . گیسو ، گیسو ها ، گیسوان .

بعضی از کلمات که در آنها تغییر واقع گردد و زمان را برساند ، به « ها » و « ان » جمع بسته شود :

شب : شبها ، شبان . روز ، روزها ، روزان . سال ، سالها ، سالیان . ماه ، ماه ها ، ماهیان یا « ماهان » . روزگار ، روزگارها ، روزگاران .

سعدی به روزگاری مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

در کلماتی که به « ها ءِ غیر ملفوظ » مختوم باشند ، در جمع به « ان » به کاف فارسی بدل شود : زنده ، زنده گان . بنده ، بنده گان . تشنه ، تشنه گان . خفته ، خفته گان .

کلماتی که مختوم به الف یا واو باشند ، در جمع به « ان » عموماً پیش از علامت جمع « ی » افزوده شود : دانا ، دانایان ، بینا ، بینایان . پیشوا ، پیشوایان .

پارسایان روی در مخلوق / پشت بر قبله می کنند نماز

تا هفته آینده  .

 

دختری کرد سوال از مادر
که چه طعم و مزه دارد شوهر؟
این سخن تا بشنید از دختر
اندکی کرد تأمل مادر
گفت با خود که بدین لعبت مست
گر بگویم مزه اش شیرین است
یا غم شُوی روانش کاهد
یا بلافاصله شوهر خواهد
ور بگویم مزه ی آن تلخست
تا ابد می کشد از شوهر دست
لاجرم گفت به وی ای زیبا
ترش باشد مزه شوهر ها
دخترک در تب و در تاب افتاد
گفت  :  مادر دهنم آب افتاد

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 22:5 | Sat 24 Nov 2007

RSS