وعده ي نا تمام اسرائيل ....
نوشته Daniel Barenboim
موسيقي دانان جوان فلسطيني در اوايل ماه مه گذشته ، تحت رهبري دانيل بارن بوم ، رهبر ارکستر اسرائيل – آرژانتيني ، کنسرتي را در رام الله اجرا کردند . چند روز بعد ، دانيل بارن بوم ، هنگام دريافت جايزه صلح بنياد ولف در پارلمان اسرائيل اعلام کرد که اين حرکت نمايانگر اميدهايي است که براي دست يابي به صلح وجود داد .
در سال ١٩٥٢، چهار سال بعد از اعلاميه استقلال اسرائيل ، وقتي که من پسربچه ١٠ ساله اي بيش نبودم ، همراه با خانواده ام از آرژانتين به اسرائيل آمدم . اين اعلامه هم چون مرجع انديشه اي ما را بر آن مي داشت که با اعتقاد به نظرات آن با فراغ خاطر از يهوديهاي معمولي به شهروندان اسرائيلي تبديل شويم . اين اعلاميه بيانگر يک تعهد بود :
« دولت اسرائيل (...) کشور را در جهت منفعت همه ساکنان آن به جلو خواهد برد، اين دولت بر اساس آموزشهاي اساسي پيامبر آن ، يعني آزادي ، عدالت و صلح بنيان گذارده خواهد شد ؛ او ضامن برابري کامل حقوق اجتماعي براي تمام شهروندان ، مستقل از اعتقادات مذهبي آنها ، نژاد و جنسيت شان خواهد بود ؛ آزادي کامل اعتقادات ، سنتها ، آموزش و فرهنگ توسط اين دولت تضمين خواهد شد . »
بنيانگذاران دولت اسرائيل که امضا کنندگان اعلاميه استقلال نيز مي باشند، متعهد شدند که در جهت صلح و همسايگي همراه با احترام به تمام دولتها و خلقهاي گرداگرد اسرائيل حرکت کنند. امروز من همراه با تاسفي عميق از خود مي پرسم که ، آيا ما علي رغم تمام موفقيتهايمان، مي توانيم چشم بر دره عميق و غيرقابل تحملي ببنديم که تعهدات اعلام شده در بيانيه استقلال را، از واقعيت آنچه انجام گرفته ، جدا مي کند ؟
دره عميق مابين آرمان و واقعيت . اين امر که ما سرزمينهاي يک خلق ديگر را اشغال کرده و او را تحت سلطه گرفته ايم ، آيا با اعلاميه استقلال همخواني دارد ؟ آيا دست يافتن به استقلال خود با زير پا گذاشتن حقوق اساسي ديگري ، اساسا عملي است ؟
آيا خلق يهود که تار و پود تاريخش از زجر و آزار ممتد تنيده شده ، مي تواند به خود اجازه دهد که در مقابل حقوق پايمال شده و زجر يک خلق همسايه بي تفاوت باشد ؟
آيا دولت اسرائيل حق دارد که به جاي يافتن يک راه حل عملي و انساني و بر پايه عدالت اجتماعي به دنبال يک سوداي غيرممکن ايدئولوژيک براي پايان دادن به تخاصم باشد ؟
علي رغم تمام مشکلات ذهني و عيني ، من بر آنم که آينده اسرائيل و جاي آن در خانواده ملتها ي فرهيخته ، بستگي به توان ما در تحقق بخشيدن به تعهداتي دارد که بنيان گذاران آن ، در اعلاميه استقلال آن را مشخص کرده اند .
ارزيابي من همواره آن بوده است که نه از لحاظ استراتژيک و نه از لحاظ اخلاقي ، يک راه حل نظامي براي درگيري عرب و يهود وجود ندارد . و اگر راه حل غيرنظامي تنها امکان است ، من از خود مي پرسم : پس ما منتظر چه هستيم ؟ درست به همين دليل بود که من به همراه دوست از دست رفته ام ، ادوارد سعيد ، کارگاهي براي موسيقي دانان جوان يهودي و عرب کشورهاي خاور ميانه درست کرديم . از آنجا که از سوئي موسيقي به مثابه هنر، نمي تواند بر روي اصولش سازش کند ، و از سوي ديگر سياست ، هنر سازش هاست ، موسيقي مي بايد به ياري سياست بشتابد تا او از محدوديتهاي شرايط وجوديش رها نموده و به آنچه ناممکن مي نمايد ؛ دست يابد .
موسيقي بنا بر تعريف : هنر خيال و روياست . هنري که از بند محدوديتهاي کلامي آزاد است و عميق ترين گوشه هاي هستي بشر را لمس مي نمايد. هنري که از تمام مرزها گذر مي کند . و از اينروست که موسيقي مي تواند احساسات و روياهاي اسرائيلي ها و فلسطيني ها را به سوي قلمروئي جديد و غيرقابل تصور هدايت نمايد . بدين سبب من تصميم گرفته ام جايزه ام را به برنامه هاي آموزشي موسيقي در اسرائيل و رام الله هديه کنم .
دانيل بارن بوم مليت فلسطيني اتخاذ کرد :
رهبر ارکستر و پيانيست برجسته ، دانيل بارن بوم در حرکتي نمادين مليت فلسطيني اتخاذ کرد و اعلام داشت : « براي من دريافت پاسپورت فلسطيني يک افتخار بزرگ است » .
او بلافاصله از سوي اصول گرايان اسرائيل محکوم و يک نماينده مجلس عضو حزب افراطي « شاس» خواهان باز پس گرفتن پاسپورت اسرائيلي وي شد . سايت لوموند دپلوماتیک در ژوئن ٢٠٠٤ مقاله اي از دانيل بارن بوم چاپ کرد که شما را به خواندن مجدد آن دعوت مي کنم .
منبع : لوموند دپلوماتیک .
حصار ....
سالها دو برادر با هم در مزرعۀ که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زنده گی میکردند . یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، باهم جروبحث کردند . پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .
یک روز صبح دروازۀ خانه برادر بزرگتر به صدا درآمد . وقتی در را باز کرد ، مرد نجاری را دید . نجار گفت :
« من چند روزی است که دنبال کار میگردم ، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمک تان کنم ؟ »
برادر بزرگتر جواب داد :
« بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن . آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است . او هفتۀ گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعۀ ما افتاد . او حتماً این کار را بخاطر کینۀ که از من به دل دارد ، انجام داده . »
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت :
« در انبار مقداری تخته و چوب دارم ، از تو میخواهم تا بین مزرعۀ من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم . »
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن چوب ها . برادر بزرگ تر به نجار گفت :
« من برای خرید به شهر میروم ، اگر وسیلۀ نیاز داری برایت بخرم . »
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود ، جواب داد :
« نه ، چیزی لازم ندارم . »
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد .
حصاری در کار نبود . نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود .
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت :
« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی ؟ »
در همین لحظه برادر کوچکتر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده ، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست .
وقتی برادر بزرگتر برگشت ، نجار را دید که جعبۀ ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است .
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد . نجار گفت :
« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم . »
برای این که بهتر بدانیم در پاکستان و افغانستان کیها حکومت میکنند ؟ لطفاً بخوانید .
در پاکستان چه میگذرد ؟
مصاحبۀ «امی گودمن» و «خوان گونزالس»
با « طارق علی » و « مانان احمد »
منبع: Democracy Now
این تصور که جهادیها در آستانه دستيابی به قدرت هستند مهمل است... ارتش پاکستان نيم ميليون نفر نيرو دارد و يکی از سرسختترين ارتشهای جهان است که اجازه نخواهد داد کسي چه جهادیها يا ايالات متحده، به تاسيسات هستهای نزديک شود.
روشنگری . نه فقط بی نظير بوتو بلکه تمام يک ملت 160 ميليونی در راه اشغال افغانستان قربانی شدهاند. کسی چه ميداند شايد نفر بعدی خود مشرف باشد. پاکستان، سرزمين رازهای هولناکی است. تعدادی از آن ها را در مصاحبه زير با طارق علي، نويسنده و تحليل گر سياسی برجسته مقيم لندن و مانان احمد تاريخ دان مقيم شيکاگو که هردو پاکستانی تبار، می يابيد.
امی گودمن و خوان گونزالس از شبکه مستقل آمريکايی Democracy Now با ايندو در باره قتل بوتو و اوضاع پاکستان گفتگو کردهاند .
دارای شهامت فيزيکي ، اما محروم از شجاعت سياسی :
امی گودمن : طارق واکنش شما به خبر روز پنجشنبه چیست، و اينکه چرا بی نظير بوتو به پاکستان بازگشت ؟
طارق علی : نخستين واکنش من خشم بود. اين مرا آتش ميزد که واشينگتن و دستيارانش در انگلستان اين معامله را جور کردند و او را هل دادند که در پاکستان نقشی را برعهده بگيرد که قادر به انجامش نبود. بايد تصديق کرد خودش آنرا پذيرفت. اوبه نحو فوقالعاده نامعقولی در اين زمينه صحبت ميکرد... که ميخواهد برگردد، که تنها شخصی است که ميتواند با تروريسم مقابله کند و از اين قبيل حرفها. واقعيت اين است که موضوع اين نبود. وميدانيد من همان موقع نوشتم ترتيب دادن ازدواج سياسی بين دو حزبی که از هم نفرت دارند، بسيار بسيار مساله ساز است. و خوب، مشرف بعد از بازگشت او خيلی سريع با برقراری حکومت نظامي، برای او درد سر بوجود آورد و او نميدانست آيا بايد از حکومت نظامی دفاع کند! که سرانجام به آن حمله کرد. بنابراين اوضاع به شدت آشفته بود. ديگر همه در پاکستان ميدانستند انتخاباتی که به اين شکل سازمان داده شده باشد، تحت رهبری آدمی که استاد انتخابات تقلبی شدهاست، دستاوردی نخواهد داشت. مشاوران نزديک بی نظير از جمله اعتزاز احسان که هنوز در زندان است به او گفته بودند : ما نبايد در انتخاباتی شرکت کنيم که تماما تقلبی و ساختگی است. بايد انتخابات را تحريم کرد. او حاضرنشد بپذيرد و بين وفاداریهای [متضادش] سرگردان بود.
و سرانجام بايد بگويم او زنی بود دارای شجاعت فيزيکی بالا، و فاقد شجاعت سياسی در رو در رويی با آمريکا. که اين به قيمت جانش تمام شد. اگر او تصميم ميگرفت که انتخابات را تحريم کند، اين اتفاق روی نمی داد.
در مورد واشينگتن که او را به پاکستان فرستاد و به او اطمينان داد که در امان خواهد بود، اين تکان دهنده است. حداقل اين بود که اگر آنها اصرار داشتند او اينکار را انجام دهد، بايد برای او يک گارد نيروی دريايي، مشابه چيزی که برای حامد کرزی در کابل هست، می گماردند. ولی آنها به گارد محلی او اکتفا کردند. معلوم است که آنها از پس چنين کاری بر نمی آمدند. اين يک تراژدی شخصی برای او و خانواده اوست. و اين به بحرانی در پاکستان دامن می زند که تشديد خواهد شد.
منظور من اين است که روزهای مشرف دارد به سر می آيد. من فکر نمی کنم او بماند، حتی اگر بتواند آنطور که واشينگتن ميخواهد انتخابات تقلبی را اين هفته يا ده روز بعد برگزار کند. من اصلا نميتوانم بفهمم رئيس جمهور آمريکا چطور ميتواند اينقدر از واقعيت دور و جدا افتاده باشد که اصرار کند انتخاباتی برگذار شود که رهبر سياسی اصلی آن که حامیاش هم واشينگتن بوده، ترور شده باشد. منظورم اين است که؛ آخر آنها انتظار دارند اين انتخابات به آنها چه بدهد؟ هيچ چيز. اين انتخابات به کسی مشروعيت نخواهد داد، بلکه برعکس احتمال دارد به سرعت به يک بحران جديد منجر شود و آنوقت ما شاهد ورود يک رهبر نظامی ديگر به صحنه خواهيم بود .
در طرفِ درستِ تاريخ :
خوان گونزالس : نکتهای که توجه مرا جلب کرد صحبت شما در باره فقدان شهامت سياسی در تقابل با شهامت فيزيکی اوست. اين چيزی است که شما در بسياری از مقالات خود و از جمله در مصاحبهها با خود او مطرح کردهايد. يادم می آيد در مقالهای که به مصاحبه با او در سال 1988 می پردازد. فکر ميکنم در آن وقت او نخست وزير بود و او زير فشار نيروهای سياسی در پاکستان بود، ولی نميخواست واقعيت را بطور علنی با هوادارانش مطرح کند. آيا ميتوانيد در اين مورد يعنی فقدان شهامت سياسی طی دوره رهبریاش صحبت کنيد؟
طارق علی : اين کاملا درست است و اين تراژدی او و تراژدی پاکستان است. وقتی او برای نخستين بار انتخاب شد و به قدرت رسيد، به شدت زير فشار قرار گرفت، از يک طرف ارتش و از طرف ديگر يک بوروکرات نادرست که رئيس جمهور شده بود. او به من صريحا گفت: «هيچکاری نميتوانم بکنم». من همانموقع در مقر نخست وزير در اسلام آباد به اوگفتم: «من اين را می فهمم ولی دو کار است که تو ميتوانی بکنی. يک، ميتوانی آشکارا به مردم بگويی اين است دليل آنکه من نميتوانم به قولهايم در مورد اصلاحات ارضي، بهداشت و آموزش عمل کنم . آنها به من اجازه نميدهند کاری بکنم .
و دوم اينکه به همين دليل نميتوانم در سياست خارجی اصلاحات بوجود بياورم. آنها وزير خارجه خودشان، يعقوب را بر فراز سر من منصوب کردهاند و او مصرانه ميخواهد سياست گذشته را ادامه دهد ».
او اين کار را نکرد. و من فکرميکنم در اين زمان او از نظر سياسی ديگر آن شخصی نبود که قبلا بود و تصميم گرفته بود که در طرف غلط تاريخ قرار نگيرد. کم و بيش اين را به من گفت. او فهميده بود يا تصور ميکرد تنها راه بقاء در جهان، سرخم کردن در مقابل ارتش در داخل و در مقابل واشينگتن در خارج است. يعنی دو نهادی که کار را به قتل پدر او در سال 1979 کشاندند و برای خود او خيری نداشتند.
نخستين قربانی بمب هستهای پاکستان :
امی گودمن : پدر او چطور مرد و چه کسانی در اعدام او نقش داشتند ؟
طارق علی : پدر او که شايد محبوبترين سياستمدار پاکستان باشد، وعده اصلاحات وسيعی را داده بود. ذوالفقار علی بوتو که در انتخابات سالهای 70 برگزيده شده بود، در جايی که به نام پاکستان می شناسيم اکثريت وسيعی به دست آورده بود و بر اساس يک پلاتفرم خيلی راديکال انتخاب شده بود. او بعضی از اين اصلاحات، نه همه آنها را، انجام داد، ولی خيلی اتوکرات شده بود و بر سر چند مساله با ايالات متحده برخورد پيدا کرد، از جمله حق پاکستان برای به دست آوردن سلاح اتمی . هنری کيسينجر به او اخطار کرد اگراز مساله هستهای دست برنداری سرمشق هولناکی از تو خواهيم ساخت. اين چيزی بود که بوتو از سلول مرگ نوشت. ايالات متحده يک کودتا سازمان داد. ژنرال ضياء الحق در سال 1977 قدرت را گرفت و با اتهام ساختگی قتل برای او دادگاهی ترتيب داد. قضات تحت فشار قرار داده شده و او را محکوم کردند و بوتو در آوريل سال 1979 اعدام شد. اين بدون کمک ايالات متحده و تاييد آن نمیتوانست اتفاق بيفتد، زيرا ضياء کسی نبود. واشينگتن آشکارا به اين جنايت چراغ سبز داده بود.
و بوتو، از سلول مرگ، سند تکاندهندهای تحت عنوان «مرا به قتل رسانده اند» نوشت که در آن ميگويد؛ دو هژمونی بر پاکستان حکم می راند، يکی هژمونی داخلی و ديگری هژمونی خارجی و بدون اينکه با هژمونی خارجی تعيين تکليف کنيم هرگز نميتوانيم با هژمونی داخلی تسويه حساب کنيم. منظور او اين بود که واشينگتن، هژمونی خارجی و ارتش، هژمونی داخلی است و اين مشکلی است که هنوز پاکستان دچار آن است و بايد بگويم به نظر من، حالا اين، بحران جديد را آفريده است.
همدستی با قاتلان پدر :
متاسفانه دختر او تصميم گرفت با هردو هژمونی همدستی کند. اين را بايد گفت که دوره دوم حکومت او، يک فاجعه کامل بود. زيرا او نه تنها برای مردم فقير که پايگاه طبيعی او به شمار میرفتند هيچکار نکرد، بلکه اساسا به يک دولت فوقالعاده فاسد تبديل شد. او و همسرش از طريق فساد، ۱/۵ میلیارد دلار اندوختند. اين را همه ميدانند.
وقتی ايالات متحده تصميم گرفت او را به قدرت برگرداند، به او گفتند ما طوری دست تو را می شوييم که هيچکس نتواند حدس بزند. و اين کاری بود که رسانهها و شبکههای گلوبال مشغول انجام آن بودند. ببينيد من او را خوب می شناسم. من از مرگ او به شدت آشفته شدم. ولی قداستی که رسانهها و شبکههای گلوبال به نمايش میگذارند، باورنکردنی است. مثل اينکه اصلا در اين کشور، گذشته، تاريخ يا سياستمدارانش وجود خارجی نداشتند.
کمک به طالبان و اسلامی کردن پاکستان :
خوان گوانزالس : ميخواهم از مانان احمد در همين مورد سوال کنم. رسانه ها، بويژه اينجا در آمريکا از او يک شهيد کبير ساختهاند، چنانکه گويی در ميان رهبران پاکستان او کسی بود که ميتوانست با تروريسم يا افراط گرايی مقابله کند. ولی خود او وقتی که دومين بار نخست وزير شد، به طالبان افغانستان کمک کرد، اينطور نيست؟
مانان احمد : درست است. يعنی او با طالبان وارد معامله شد، نه فقط در افغانستان بلکه در ناحيه ساوات، يعنی همان منطقهای که حالا رژيم نظامی نيروی عظيمی متمرکز کرده تا با جنبش جدايی طلب بجنگد. و در اين دوره دوم، او يک برنامه اسلامی هرچند محدود را پياده کرد. بنابراين افسانه پردازی مبنی بر اينکه او نيروی محوری دمکراسي، مدرنيسم و سکولاريسم در پاکستان بوده است، مطلقا نادرست است.
مساله کليدی همانطور که طارق علی اشاره کرد، تبديل بینظیر به کسی که گويا تنها صدای نيروی دموکراتيک در پاکستان است؛ مربوط به وقايع سال 2007 است. يعنی ازماه مارس که وکلا و نيروهای مدنی در يک جنبش تودهای مدنی در دفاع از حقوق قضايي، حقوق قضات و اعمال دموکراسی شرکت کردند. اين جنبشی بود که نه شکلگيری و نه رهبریاش ربطی به بینظير بوتو نداشت. يک جنبش اصيل برای اصلاحات دموکراتيک بود که واشينگتن بايد از آغاز از آن دفاع ميکرد. يا حداقل از ماه اوت وقتی که ديگر معلوم شد اين خواست توده مردم است. منصوب کردن بی نظير بوتو از خارج و يا وساطت برای معامله، مشروعيت «قانونی» او را از بين برد. اين به معنای انکار اين واقعيت نيست که او يک رهبر خيلی محبوب بود. ولی مشروعيت در اينجا کلمه کليدی است، چيزی که مشرف هم به شدت فاقد آن است.
دليل بزرگ کردن خطر تصرف قدرت توسط اسلام گراها :
امی گودمن : طارق علی شما مقاله مفصلی در 24 ساعت اخير نوشتيد که در آن به کسانی اشاره شدهاست مثل جان نکروپونته که در بازگشت بوتو نقش واسطه را بازی کردند.
طارق علی : بله، جان نکروپونته آن غولی بود که با وساطت او، عروسی بینظير و مشرف جور شد و مورد حمايت قرار گرفت. البته شاگردان هميشه وفادار واشينگتن در وزارت خارجه انگلستان که به نظر من بدون اين که ذرهای بفهمند در پاکستان چه ميگذرد و به چه نياز است، برای جورکردن اين معامله فشار می آوردند. امي ! اساسا سوال اين است علت اين دستپاچگی چه بود؟ اين تصور که جهادیها در آستانه دستيابی به قدرت هستند مزخرف است. به عقيده من خطر اينکه جهادیها به تاسيسات هستهای نزديک بشوند اصلا وجود ندارد. ارتش نيم ميليون نفر نيرو دارد و يکی از سرسخت ترين ارتشهای جهان است که اجازه نخواهد داد کسي، جهادیها يا ايالات متحده به تاسيسات هستهای نزديک شوند. بنابراين چنين چيزی نيست. بحران واقعي، همان بحران افغانستان است که آنها دوست ندارند در باره آن صحبت کنند. اشغالی که سرانجام بدی، يافته و شاهد احيای طالبان است. ايالات متحده اين را به خوبی ميداند و در پشت صحنه مشغول مذاکره با طالبان است. ديگر حتی اين را انکار هم نمی کنند.
اين است آن چيزی که دارد روی ميدهد. و آنها به سياستمداری در پاکستان نياز دارند که بتواند به نفع آنها عمل کند، مثل کاری که کرزای در کابل ميکند. و آنها بی نظير را انتخاب کردند، زيرا نميتوانستند به برادران شريف اعتماد کنند. فکر ميکنند آنها خيلی به سعودیها نزديک هستند، که ضمنا اين حقيقت هم دارد. بنابراين بی نظير را انتخاب کردند تا اين معامله را انجام دهد زيرا فکر ميکردند مشرف اگر به خودش واگذار شود شديدا به عناصر فوق العاده واپسگرا وابسته است و بی نظير ميتواند در اين وضع تغييری بوجود بياورد. ولی ميدانيد، در پاکستان هيچ چيز را بدون ارتش نميتوان تغيير داد. بنابراين بازيگران کليدی آنها هستند، و آنها تا به حال ازمشرف حمايت کردهاند. آنها از تصميم مشرف به اعلام حکومت نظامی حمايت کردند که فرش را بطور کامل از زير پای بوتو کشيد. و در اين نقطه است که ايالات متحده بايد فهميده باشد انتخابات در چنين شرايطی کاملا ابلهانه است. اين انتخابات به کسی چيزی نميداد. اين انتخابات سالم نبود. اين ديگر يک راز مخفی نبود. بی نظير خودش اين را گفته بود: «به نظرم اين يک انتخابات تقلبی خواهد بود». خوب اگر اين طور بود، چرا ميخواست در آن شرکت کند؟
کمک مالی درخدمت جنگ با طالبان يا هند ؟
امی گودمن : ديروز قبل از اينکه خبر ترور بینظير بوتو را بشنويم، مطلب اصلی ما پاکستان بود و در اخبار آمده بود که حالا سوالاتی در مورد 5 ميليارد دلاری که ايالات متحده از 11 سپتامبر به پاکستان کمک کرده مطرح شدهاست. به نوشته نيويورک تايمز، پولی که قرار بود صرف جنگ با القاعده و طالبان بشود، به تصديق مقامات ايالات متحده صرف تامين سلاح برای مقابله با هند، متحد ديگر آمريکا شده است.
طارق علی : خوب . اين کاملا حقيقت دارد. و چرا بايد حيرت بکنيم ؟ سا لهاست که وضع از اين قراراست . يادم ميآيد طی جنگ افغانستان وقتی که روسها در سالهای 80 آنجا بودند، ايالات متحده ميلياردها دلار به صورت پول و اسلحه از جمله سلاحهای پيشرفته به ارتش پاکستان و جهادیها کمک می کرد تا با شوروی در افغانستان بجنگند. و همين اتفاق افتاد. سلاحها در بازار آزاد فروخته ميشد، پول سلاحها به جای ديگر ميرفت. وقتی پنتاگون بازرسان خود را برای کنترل فرستاد که ببيند پولها چه ميشود، يکی از بزرگ ترين انبارهای سلاح، جاييکه سلاحهای آمريکايی ذخيره ميشد، ناگهان يک روز قبل از اينکه تيم نمايندگی از ايالات متحده به اوجری برسد، منفجر شد. من اتفاقا آن موقع در کشور بودم و صدای انفجار در تمام شهر شنيده شد. اين کاری است که آنها به آن مشغولند. بنابراين کسی نبايد از اين مساله تعجب کند. منظورم اين است که اساسا ارتش پاکستان، بخشهايی در درون ارتش پاکستان، هرگز با اين ايده کنار نيامدهاند که ديگر آنها نيروی قوی در افغانستان نيستند، که ديگر آنها نيستند که کابل را کنترل ميکنند، و آنها بر اين باورند که بعد از اينکه ناتو کشور را ترک کند، آنرا باز پس خواهند گرفت. برای ايالات متحده انتخابی که باقی ميماند اين است: ارتش پاکستان به عنوان پليسی برای کنترل افغانستان ، يا دست يافتن به توافقی برای تامين ثبات افغانستان که توسط روسيه، ايران، هند و پاکستان تضمين شود. اين است وضعيت واقعي، با ارتش پاکستان يک جانبه نبايد برخورد کرد. ولی هيچکس در واشينگتن گوشش بدهکار نيست. زيرا آنها در لحظه کنونی کاملا چشم انداز خود را گم کردهاند. بنابراين نبايد تعجب کرد ميلياردها دلاری که به منظور تامين امنيت صرف جنگيدن با يک دشمن ويژه شده است، حالا پاکستان را در مقابل کشور ديگری قرار ميدهد که دشمن محسوب ميشود، هرچند آن کشور متحد آمريکا باشد.
گونزالس : ميخواهم از مانان احمد سوال کنم آن روز که پرزيدنت کودتای نظامی اعلام کرد، در نيويورک تايمز مقالهای بلندی بود که در لابلای آن در انتهای مقاله نتايج يک نظر سنجی آمده بود که در آن محبوبيت مشرف اندکی بيشتر از جرج بوش است، ولی نه خيلی زياد. در حاليکه بيش از 40 درصد مردم پاکستان نظر مثبتی نسبت به اسامه بن لادن داشتند. رقمی که به نظر من حیرتانگيز آمد. با توجه با ادامه ناآرامی در پاکستان، نظر شما نسبت به رشد بنيادگرايی در پاکستان چيست؟
مانان احمد : من فکر ميکنم بخشی از اين ماجرای به اصطلاح «تهديد» مربوط به يک «پاکستان اسلام گرا» بزرگ نمايی شدهاست. تاريخ جديد، هم انتخابات و هم روندهای سياسي در پاکستان، آشکارا نشان داده اسلام گراها قادر نيستند به اندازه کافی حمايت جلب کنند، به جز در مورد اين قبيل رای گيریها در باره اسامه بن لادن و جرج بوش .
ولی اين به آن معنی نيست که حداقل در دو ساله اخير بی ثباتي، چيزی که در رسانههای پاکستان دخالت خارجی در نواحی بلوچستان خوانده ميشود، وجود نداشته است. اين يک بحران جدايی طلبی است، بحران مربوط به فدراليسم يا دولت مستقل. اين يک بحران بسيار جدی در نواحی شمال غربي، سوات و پیشاور است که تاريخی دراز دارد. بنابراين وجود ميليتانتها که در درون پاکستان يا از افغانستان عمل ميکنند وجود دارد.
ارتش البته وسيله و نيروی کافی دارد که با آن برخورد کند و آنها در دو سال گذشته اين کار را با دادن تلفات زياد، کردهاند. ولی مساله اساسی اين است که مشرف فاقد مشروعيت از طرف مردم پاکستان است تا چنين عملياتی را در بلوچستان و مناطق شمال غربی انجام دهد. و اين فقدان مشروعيت سياسی است که باعث ميشود آنها نتوانند با آن قدرتی که ميخواهند عمليات را انجام دهند. و اين مشروعيت از طريق اين نوع کارها که مشرف نقش رئيس جمهورغير نظامی را به خود منتسب کند به دست نمی آيد. مشروعيت فقط به کمک انتخاب دموکراتيک به دست می آيد. بازهم بايد گفت تاريخ پاکستان خيلی روشن نشان داده مردم برخلاف چيزی که رسانههای جريان غالب در ايالات متحده میخواهند به شما القاء کنند، کسانی را انتخاب ميکنند که به نوعی ايدئولوژی افراطی وابسته نباشند.
اشغال روسها ، سرمشق اشغال آمريکايیها :
امی گودمن : يکی ديگر از عناوين اصلی روزنامهها قبل از ترور، مثلا عنوان اصلی واشينگتن پست، گزارش افزايش نيروهای موجود در پاکستان در سال 2008 بود. بنا برگزارشات، نيروهای آمريکايی تلاش ميکنند نيروهای ضد شورش و واحدهای مخفی ضد تروريستی در پاکستان را تعليم داده و مورد حمايت قرار دهند. طارق علی! در باره اهميت اين مساله صحبت کنيد.
طارق علی : خوب من فکر ميکنم اهميت آن اين است که ايالات متحده حاضر نيست بپذيرد يک مساله بزرگ سياسی وجود دارد که نميتواند به شيوه نظامی حل شود. و مساله سياسی را بطور خلاصه ميتوان چنين جمع بندی کرد که مردم افغانستان، دوست داشته باشيد يا نه، نميخواهند نيروهای خارجی کشور را اشغال کنند. آنها دوست نداشتند تحت اشغال روسها باشند، و دوست ندارند کشورشان تحت اشغال ارتشهای ايالات متحده و ناتو باشند. تا زمانی که اين اشغال خارجی ادامه داشته باشد، نوعی از مقاومت عليه آن وجود خواهد داشت.
حالا اين بحران بی ثباتی افغانستان به مرزهای شمال غربی پاکستان نفوذ ميکند. پاکستان برای مقابله با نيروهايی که از مرزها میآيند تا با نيروهای ناتو بجنگند و برخی از آنها پاکستانی هستند، نيرو ارسال ميکند. آنها به سربازان دستور کشتار ميدهند و سربازان پاکستانی حاضر به گشودن آتش نيستند. اين است چيزی که در اساس در جريان است.
علت اينکه آنها حاضر به گشودن آتش نيستند اين است که در 25 سال گذشته اين ايدئولوژی در مغز آنها نشانده شده و آنها را تعليم دادهاند که سرباز ارتش پاکستان باشند و دشمن آنها هندوها هستند: دشمن هند است. دشمن، دشمن سنتی پاکستان و مسلمانهاست، و اينها هستند کسانی که شما بايد با آنها بجنگيد.
اين باوری بود که به آنها تلقين ميشد. حالا به آنها می گويند دشمن شما مسلمانهای ديگر از کشور مسلمان همسايه هستند و اين يک بحران عظيم بوجود آورده، يک بحران رواني، برای بسياری از سربازان که حاضر به جنگيدن نيستند. در واقع اغلب در گزارشات رسانههای پاکستان می شنويد 20 سرباز تسليم شدهاند، 50 سرباز تسليم شدهاند. و آنها به گروههای چهار پنج نفره مسلح طالبان يا جنگجوهای غير طالبانی افغانستان تسليم می شوند. اين بدون درک زمينه سياسی مساله، قابل فهم نيست.
بنابراين اگر مساله اين باشد - که هست – از تعليم تعداد بيشتری سرباز متخصص کاری ساخته نيست، وقتی که شما اين نوع آرا که خوان به آن اشاره کرد داريد، دليل اينکه وقتی به مردم ميگوييد اگر قرار بر انتخاب بين بوش و بن لادن باشد، آنها از بن لادن حمايت ميکنند، اين نيست که آنها ازنظر فکری افراطی هستند، بلکه اين است که دوست ندارند پاکستان به عنوان يک دولت در مقابل واشينگتن و ايالات متحده زانو بزند. در اين مورد نميتوانيد با آنها چانه بزنيد. در هيچ سطحی نميتوانيد آنها را متقاعد کنيد. بنابراين فرستادن سربازان بيشتر، کار را خيلی خيلی بيشتر خراب ميکند که بايد خودتان را برای آن آماده کنيد.
قتل برادر و رازی که به گور رفت :
خوان گونزالس : طارق ميخواستم در مورد مقالهای که در نوامبر نوشتيد بپرسم. در اين مقاله مفصل به کاوش عميق در مورد مرگ برادر بی نظير بوتو، مرتضی بوتو پرداختيد. سوابق اين خانواده مشحون است از خشونت. مرگ پدر و هر دو برادرش. ولی شما بطور تفصيلی به اختلافاتی که طی سالها بين بینظير و برادرش بوجود آمد پرداختيد. ميتوانيد در اين مورد صحبت کنيد؟
طارق علی : خوب اين يک تراژدی برای اين خانواده بود. واقعه از اين قرار بود که وقتی مرتضی بوتو به کشور برگشت، مادر آنها نصرت بوتو رياست حزب مردم پاکستان را داشت. بی نظير، نخست وزير پاکستان بود و مادر ميخواست مرتضی که هم عضو خانواده و هم عضو حزب بود وزير استان سند بشود. در اين موقع شوهر بی نظير، آصف زرداری گفت اين را تحمل نمی کند زيرا او و مرتضی با هم نزديک نبودند. آنوقت بی نظير مادرش را از رياست حزب عزل کرد و خودش را به رئيس مادام العمر حزب منصوب کرد. برادرش را بوروکراتهای حزبی در سند تحريک ميکردند. سرانجام يک روز وقتی به خانه بر می گشت، همان خانه پدری که کماندوهای ضياء الحق، پدر را از آنجا برده بودند، مورد حمله پليس قرار گرفت. پليس اميدوار بود او آتش بگشايد، ولی او اينکار را نکرد. او از ماشين بيرون آمد و نگهبانانش او را محاصره کردند و آنها در خيابان به روی او آتش گشوده و او راکشتند. این در همان زمان که خواهرش نخست وزير بود، اتفاق اقتاد.
بعد تحقيقات قضايی صورت گرفت که طی آن وکلای خانواده مرتضی بوتو سازماندهی قتل را به شوهر بینظیر بوتو نسبت دادند. بازرسی قضايی که توسط بی نظير منصوب شده بود گفت در حاليکه نميتواند انگشت را روی شخص بخصوصی بگذارد، اما مطلقا ترديدی نيست که قتل مرتضی بوتو از بالا ترين سطوح دستور گرفته و سازماندهی شدهاست. آنها چيز بيشتری نگفتند.
دختر مرتضي، فاطمه، چهار يا پنج هفته پيش در مقالهای در لسآنجلس تايمز، شوهر بی نظير بوتو را متهم کرد که يازده سال پيش پدرش را به قتل رساندهاست. درست قبل از آن که رسانههای مستقل توسط مشرف بسته شود، يکی از بزرگ ترين شبکهها، GEO، که داشت با بی نظير مصاحبه ميکرد از او پرسيد :
«چطور است که وقتی شما نخست وزير بوديد، برادر شما بیرون از خانهاش در خيابان، در خونش غلطيد؟ شما در اين باره چه ميدانيد؟» بی نظير استوديو را ترک کرد .
خوب، اين سوال وحشتناکی بود، ولی من حالا تمام اسناد را مطالعه کردهام. کوچکترين ترديدی نيست که دستور جنايت از بالاترين سطوح داده شد. اينکه آيا بی نظير ميدانست چه اتفاقی دارد می افتد يا نه، سوالی است که باقی ماندهاست. او تنها کسی است که جواب آن را ميدانست ولی حالا مرده است. اما مطلقا هيچ ترديدی وجود ندارد که بدون دستور کسی از دفتر نخست وزيري، پليس کراچی، بتواند برادر نخست وزير را بهقتل برساند. غیر از این کارها به آن صورت پيش نمی رود.
کار مشرف تمام است ؟
خوان گونزالس : ميخواستم از مانان احمد در مورد مساله ترور و تاثير آن بر سياستهای دولت بوش در رابطه با پاکستان بپرسم . حداقل در آمريکا رسانهها آشکارا انگشت اتهام را بطرف القاعده گرفتهاند. ولی همانطور که طارق علی اشاره کرد نمیتوان امکان دخالت دولت را رد کرد. نظر شما در مورد اقدامات پيشگيرانه امنيتی برای بینظير بوتو و نيز تاثير آن بر سياستهای واشينگتن چیست؟
مانان احمد : درست است. در رابطه با مساله امنيتی در سه چهار روز گذشته گزارشات زيادی در مورد گردهمايی انتخاباتی و تهديدهای ويژه عليه بینظير بوتو در اين گردهمايی ويژه درروزنامههای محلی درج شده است. و در واقع گزارشی توسط دولت منتشر شد که می گفت امنيت در باغ لياقت به حد کمال خواهد بود، يعنی که ما همه اقدامات را انجام دادهايم تا مطمئن باشيم او کاملا در امان است. بنابراين واقعيت با ادعاهای حکومت انطباق نداشت.
ولی من ميخواهم اندکی به عقب بازگردم و در باره اين مساله صحبت کنم که چطور ايالات متحده از 1951 وقتی که لياقت علی خان يک نخست وزير ديگر پاکستان ترور شد و يک رژيم نظامی به جای آن بر سر کار گذاشته شد، از آن موقع سياست خارجی ايالات متحده در پاکستان و در ديگر کشورهای کليدی جنوب شرقی آسيا و جهان اين بوده که افراد يعنی آن نوع آدمها را که ميتواند به آنها اعتماد کرده و با آنها کار کند بر بکشد. و اين است که ما شاهد فضای سياسی مبتنی بر کيش شخصيت يا رهبران کاريزماتيک هستيم. ذوالفقار علی بوتو، پدر بینظیر بوتو، يک نمونه کليدی ديگر بود و بعد وقتی خود بی نظير ميخواست برگردد. بعد مسايل زيادی مثل آنها که طارق علی شرح داد و مهندسی رساندن او به قدرت و غوغاهای خانوادگی او، همه اينها حاکی از اين واقعيت است که پاکستان اجازه نيافت يا نتوانست يک ساختار اجتماعي، يک ساختار سياسی کارآ داشته باشد. از اين رو شخصيتها هستند که در لحظاتی وارد صحنه شده و از آن بيرون ميروند. يا به قتل ميرسند، يا مثل ضياء الحق در آسمان منفجر ميشوند و به اين روز ميرسيد که بینظير بوتو به قتل رسيده است. تمام سياست خارجی کاخ سفيد به او گره خورده بود. حالا بدون او در حزبش يک خلاء سياسی کامل وجود دارد.
بنابراين حتی اگر انتخابات که همهاش هجو است همانطور که آمريکا ميخواهد پيش برود، چه کسانی هستند که در رهبری قرار ميگيرند. در حزب مردم هيچکس نيست زيرا بی نظير تمام قدرت را در دست شخص خودش متمرکز کرده بود، حتی در تبعيد. و همين مساله در مورد همه احزاب اصلی پاکستان صدق ميکند. بنابراين راه پيشروی برای دولت بوش اين است که اصلاحات دموکراتيک در پاکستان را مورد حمايت قرار دهد. اين دشوارتر از اشغال عراق يا افغانستان است. اين خيلی دشوار است و هيچ تضمينی وجود ندارد که اوضاع همانطور که واشينگتن ميخواهد پيش برود. ولی اين راه، تنها تضمين برای مردم پاکستان است تا به پيشرفت واقعی اميد داشته باشند و دموکراسی و آزادی را که بوش خودش به ما ميگويد حق هر انسانی است تجربه کنند.
امی گودمن : طارق علي، 15 ثانيه باقی مانده، همين حالا آينده پاکستان راچطور می بينيد؟
طارق علی : خوب من فکر ميکنم روزهای مشرف کوتاه خواهد بود. او خراب کرد. واشينگتن به او سپرد که سازشی را با بوتو جور کند. او نتوانست اين کار را بکند. بوتو زير نگاه او کشته شد. بنابراين فکر ميکنم دير يا زود آنها در جستجوی آدم ديگری بر می آيند که جای او را بگيرد . و شب سياه پاکستان ادامه خواهد يافت . ما با دور جديدی از حکام نظامی و سياستمداران فاسد روبرو خواهيم شد .
.
چَودَری های پاکستانی ،
قوّالان و خاکی شاه مداریان ....
کشور پاکستان این طفل حرام انگریز و سینه چوش امریکاییان و سردمداران آستان بوس و زرخرید آنان ، بحیث دشمنان قسم خورده برای فرد فرد مردم افغانستان شناخته شده است که دیگر نیازی به اثبات ندارد . با وجود باورهای مقدس دینی مشترک بین مردمان آن ، حرف ها و ادعا های حاکمان دو کشور در مورد حسن همجواری ، معاملات تجارتی و دادوستد ها و رفت و آمد های سران و ...
هیچکدام این وجوه مشترک برای سردمداران پاکستانی ارزش و اعتباری نداشته و ندارد و برای آنان به اصطلاح پشیزی ارزش قایل نبوده و نیستند . و اما آنچه برای سردمداران و حاکمان آنطرف پیوسته اهمیت داشته و کنون نیز دارد ، آن عبارت از منافع ملی شان بوده و هست . این دشمنان قسم خورده مردم و سرزمین ما ، در عین حال برای خودشان وطنپرستان واقعی و برای مردم شان عناصر ملی بوده وهستند ، که شیطان را به دُم بازی میدهند ووطن شان را در منطقه به کشور آباد تبدیل نموده ، اقتصاد شان را رونق داده و خود را با سلاح اتمی نیز مجهز نموده اند تا از طرف قدرت های بزرگ بلعیده نشوند . میلیارد ها دالر کمک های غرب را برای اعمار کشور شان جذب نموده اند ، با مدرنترین سلاح های امریکایی اردوی شان را مجهز نموده که کنون در منطقه با دُم شان چارمغز می شکنند و با هزاران نیرنگ و شعبده بازی و مداری گری بابت بدهی های چند میلیارد دالری شان از امریکاییان سند معافیت و بخشش گرفتند و علاوتاً تا کنون 650 میلیون دالر پول مالیات مردم کشور امریکا را به عنوان کسر بودجه همه ساله از جیب امریکاییان کش میروند . درین تازه گی ها افشاء شد که : پس از 11 سپتامبر ایالات متحده امریکا مبلغ 5 میلیارد دالر به زعمای پاکستان کمک کرده است تا صرف جنگ با القاعده و طالبان شود ، کنون به تصدیق مقامات ایالات متحده ، پول مذکور صرف تأمین سلاح برای مقابله با هند گردیده است .
شیطان به دریچه بر آمد و گفت :
پاکستان ز اهل ماست رفتن چه حاجت است ؟
اینطرف با دریغ و درد در کشور ما ، حتی به تعداد انگشتان یک دست هم عناصرملی و وارسته سراغ نداشته و نداریم . بجز منفعت جویانیکه فقط به نام و نشان و چوکی و مقام و جیب خودشان ، در فکر هیچ چیزی دیگری نبوده و نیستند هرگز . برای اثبات این مدعا ، به مصاحبۀ یک تن ازین قوالان و مداریان که یکی از مهره های کلیدی در دستگاه جهنمی آن کشور است و دست شیطان بزرگ را از پشت بسته است توجه فرمایید .
مصاحبه حمید گل رییس اسبق سازمان اسخباراتی پاکستان با مجلۀ اشپیگل آلمان .
جنگ ضد ترور اعلام شده توسط ایالات متحده امریکا در افغانستان ، مقوله ای است که باید هر چه بیشتر کاویده شود. با لشکرکشی نیروهای ائتلاف زیرفرماندهی ایالات متحده امریکا در افغانستان در سال 2001، بسیاری از یک شانس خوب و تاریخی برای مردم افغانستان سخن به میان می آوردند. عده ای هم از همان آغاز این مقوله را از ردیف آفرینش "تصویر دشمن" توسط غربیها دانسته و به خطرات آن اذعان می کردند. حمله به عراق نشان داد که نه "ملت سازی" ونه "دولت سازی" ای در افغانستان مطرح می باشد و این کشور صرفاً یک فضای خالی پنداشته می شود تا در خدمت اهداف اولی تر منطقوی و جهانی امریکا قرار گیرد. در حال حاضر تکوین دراماتیک حوادث سیاسی در پاکستان، شیمای مغشوش یک پروژه منطقوی دیگر را در چشمرس قرار می دهد که باز هم افغانستان شاید به مثابه تخته پرش و قربانگاه مورد استفاده قرار گیرد. آدمهای هزار چهره ای کارگذار این صحنه های خونین می شوند. یکی از این آدمها جنرال حمید گل رئیس پیشین استخبارات نظامی پاکستان است که هم منادی منسجم ترین خط ستراتژیک ضد امریکایی بنیاد گرایان پاکستانی است و هم در جمیع مذاکرات عالی مقامات غربی و پاکستانی پیرامون اوضاع افغانستان و پاکستان به مثابه مشاور شرکت می ورزد. در اینجا توجه شما را به مصاحبه جنرال حمید گل با مجله آلمانی "شپیگل " مورخ .17.12.2007. جلب می نماییم:
« آنها ما را برای این کار کرايه می کنند . »
حمید گل 71 ساله ، رئيس اسبق سازمان استخبارات ، در باره انتخابات در جنوری ، همبستگی اش با طالبان و آينده سياسی کشورش ...
شپيگل :
آقای گل ، مشرف از مدت کوتاهی به اين طرف يک فرد غيرنظامی است. در کشوری که هنوز توسط نظاميان اداره می شود؛ چقدر وی قدرتمند است؟
گل :
ضعيف - اما اين را که چقدر ضعيف است، وقتی خواهيم ديد که او در يک موقعيت مشکلی قرار گيرد و معلوم شود که ارتش تا چه اندازه از او پشتيبانی می کند.
شپيگل :
غربی ها اميدوارند که انتخابات ماه جنوری که در آن احزاب اپوزيسيون تحت رهبری بی نظير بوتو و نواز شريف اشتراک می ورزند، برای پاکستان شانس خوبی برای يک آغاز نو باشد. آيا اين اميدواری بر حق هست؟
گل :
هيچ تغيری نيامده است، حکومت نظامی همان است. مشرف برای اين که به قدرت بماند، با اعلام حالت اضطراری سيلی محکمی به قضا، به مخالفين سياسی اش و به رسانه ها زد. امريکا و غربی ها از او در اين مورد حمايت می کند. اين منجر به انزجار شدیدی می شود.
شپيگل :
مشرف اعلام حالت اضطراری را چنین استدلال می کند که در غير آن پاکستان در دست افراطيون می افتاد و هرج و مرج حاکم می شد- این بزرگترين ترس غرب از کشوری دارای نيروی هستوی مانند پاکستان است. آيا اين نگرانی بی مورد است؟.
گل :
به گمان من حالا ديگر مردمان نااميد به راستی به طرف افراطيون می روند. بنيادگرايان ممکن است اشتباهات زيادی داشته باشند، اما آنها خود فروش و فاسد نيستند. در اينجا احساس شديدی در بين مردم و همچنين در بين ارتش و استخبارات وجود دارد که ما با گرگ می رقصيم و به جنگی غلطی برای امريکايِی ها که دشمنان ما نیز می باشند ادامه می دهيم. پاکستان منافع کاملاً غیر از آنچه دارد که ایالات متحده امریکا دارد
شپيگل :
ايالات متحده امريکا بر عليه طالبان و القاعده در افغانستان می جنگد. به حيث رئيس استخبارات شما در پيدايش طالبان سهيم بوديد. آيا هنوز هم امروز با آنها احساس نزديکی می کنيد؟
گل :
بلی، من از مبارزين آزادی در افغانستان حمايت می کنم. طالبان برای من حنگجويان آزادی می باشند. آنها عليه اشغال و به بردگی کشیده شدن توسط غربی ها همان طور می رزمند که علیه شوریها وعلیه بریتانیاییها جنگیده بودند.
شپيگل :
اما مسئله طوری ديگری است: ناتو می خواهد در اعمار کشور کمک کند وهر زمان که افغانستان به اندازه کافی قدرتمند شود که بتواند از خود در مقابل دشمنانش دفاع کند، دوباره برگردد. بنيادگرايان نيز جزء اين دشمنان اند.
گل :
کشورهای اروپايی ناتو فقط در پيشبرد اهداف امريکا معاونت می کنند. امريکايِیِ ها می خواهند پايگاه های شانرا در منطقه مستقر سازند تا دسترسی به منابع نفتی دريای خزر پيدا کنند. حالا آنها با جنگ شان در افغانستان و عراق قيمت نفت را به شکل سرسام آوری بالا می برند و با افزایش بهره سهام شان از آن سود می برند و یا اینکه خود شان شرکای کانسرنهای نفتی اند.
شپیگل :
طالبان نیز همینگونه تبلیغات می کنند و جهان بینی شان نیز چنین است. از نظرشما در کجا پرویز مشرف به منافع پاکستان توجه نمی کند؟
گل :
رئیس جمهور مشرف، اندکی پس از یازدهم سپتمبر 2001 هنوز هم اهداف پاکستان را چنین تعریف می کرد: ازجمله به رسمیت شناخته شدن به مثابه یک قدرت هستوی، همه پرسی توسط ملل متحد در کشمیر و تشکیل یک حکومت متمایل به دوستی درافغانستان. امروز ما در کابل یک حکومت متمایل به دشمنی و تحت هدایت ایالات متحده امریکا داریم. ما به مثابه يک قدرت اتمی همان طور قبول نمی شويم که هند می شود و منازعه کشمیر ازآنچه ما راه حل می دانیم، بسیار به دوراست.
شپيگل :
ارتش پاکستان با کمال میل عطیه های مالی چندين مليارد دالری ايالات متحده امريکا را دريافت نمود. همچنان استخبارات نظامی پاکستان یا "آی اِس آی " نيز سهمی دريافت نموده است.
گل :
درست آن بود اگر می گفتيم: ما نه پول شما را می خواهيم و نه اجندای سياسی تان را، برويد به حهنم. اما فراموش نکنيد که: شما ما را برای يک کار کوتاه مدت کرايه می کنيد، اما ما را کسی خريده نمی تواند.
شپيگل :
اسلحه اتمی پاکستان امروز تا چه حدی درامنیت قرار دارد ؟
گل :
هرگاه اسلحه اتمی امريکا در دست دبليو بوش مامون باشد، در اين جا بسيار در امنیت قرار دارد .
شپيگل :
شما خود شما افسر جوانی را بنام پرويز مشرف به هنگام پيشرفت شغلی اش درارتش رهبری می کرديد. آيا وی امروز شما را به تعجب می اندازد؟
گل :
در آن هنگام من او را يک آدم با ذکاوت متوسط و پر انرژی می پنداشتم . اين ترکيب خطیری برای يک افسر بلند رتبه وهمچنان برای يک رئيس دولت است. اگر می دانستم که او دست به چه کارهایی می زند، در مورد وی طور ديگری ارزيابی می کردم، و تا جایی که ممکن می بود، کشوررا ازبرخی چیزها نجات می دادم.
شپيگل :
پاکستان به کدام سو روان است؟
گل :
من می ترسم که آن مسيرمشابهی را بپيمايد که ايران در سالهای هفتاد پيمود. در آنجا امريکايیِ ها ده ها سال از رژيم فاسد شاه پشتیبانی کردند و نارضايتی مردم را نادیده گرفتند . در پايان انقلابی تحت رهبری مذهبيون صورت گرفت .
متن مصاحبه از گفتمان .
اگر ده دقیقه وقت ندارید ، لطفن کاپی بگیرید . حتمن بخوانید . منتظر ابراز نظر شما هستم . مرسی .
بیوگرافی هاوکینگ را قبلن روی سایت گذاشتم . پروفیسور فزیک نجوم و استاد یونیورستی آکسفورد است ، بزرگترین دانشمند جهان که اکنون در مسند « نیوتن » تکیه زده .
حیات در جهان
استیفن هاوکینگ ( Professor Stephen Hawking )
مترجم : زهره شیشه
در این گفتگو میخواهم کمی درباره تکامل حیات در جهان و بویژه به تکامل حیات هوشمند یا Intelligent Life بپردازم . من مجبورم که نژاد انسان را بحساب بیاورم هر چند که غالب عملکرد بشر در طول تاریخ نه تنها بسیار ابلهانه بوده ، بلکه کمکی به بقاء همنوع خود نیز محسوب نمیشود .
دو سئوالی را که من به بحث آنها خواهم پرداخت از اینقرارند :
احتمال وجود حیات در نقاط دیگر جهان به چه اندازه است ؟
و دیگر اینکه : پیشرفت حیات در آینده به چه صورتی خواهد بود ؟
اینکه اشیا در طول زمان هر چه بیشتر نامنظم و نامتعین میشوند موضوع یک تجربه ساده است. این مشاهده میتواند به صورت یک قاعده و قانون ارتقا یابد که قانون دوم ترمودینامیک نامیده میشود. این قانون میگوید که مجموع بی نظمی و یا انتروپی در جهان همواره در طول زمان در حال افزایش است.هرچند که این قانون فقط به مجموع بی نظمی اشاره دارد. نظم در یک جسم میتواند افزایش یابد و بی نظمی در محیط اطرافش را به مقدار بیشتری افزایش دهد. این همان چیزی است که در موجود زنده رخ میدهد. میتوان حیات رابعنوان یک سیستم منظم که میتواند خودش را دربرابر تمایل به بی نظمی حفظ کرده وهمچنین میتواند خود را تکثیرکند تعریف کرد. برای اینکه سیستم بتواند بطور مستقل و منظم باقی بماند بایدشکلهای منظم انرژی مثل غذا، نور خورشید، و یا الکتریسیته را به انرژی نامنظم به صورت گرما تبدیل کند. به این طریق سیستم میتواند این ضرورت را برآورده سازد که مجموعه بی نظمی را افزایش داده در همان آن که واحد نظم را در درون خود و نسل خود افزایش میدهد .
یک موجود زنده معمولا دارای دو عنصر است : مجموعه ای از دستورالعمل ها که به سیستم میگوید که چگونه خود را حفظ و تکثیر نماید، و مکانیزمی که این دستورالعمل ها را به اجرا درمی آورد. در علم زیست شناسی، این دو جزء را ژن ها و متابولیسم می نامند بدون اینکه این اجزاء لزوما بیولوژیکی باشند مثلا یک ویروس کامپیوتری که یک برنامه است که در حافظه کامپیوتر از خودش کپی درست کرده و به کامپیوترهای دیگر سرایت میکند. به عبارتی این با تعریف سیستم زنده که من ارائه دادم مطابقت دارد. این ویروس کامپیوتری همانند یک ویروس بیولوژیکی است ولی انحطاط پذیرتراست زیرا که تنها حاوی دستورالعمل ها و یا ژن ها ست ولی از خودش متابولیسمی ندارد. به جای آن، متابولیسم کامپیوتر میزبان را برنامه ریزی میکند.
بعضی در این تردید دارند که بتوان ویروسها را به عنوان حیات بحساب آورد چرا که آنها پارازیت هستنند و نمیتوانند مستقل از میزبانهای خود وجود داشته باشند. اما بیشتر شکلهای حیات ، از جمله خود ما، پارازیت هستند بدین معنا که تغذیه میکنند و وبرای بقا ِ خویش وابسته به دیگر شکلهای حیات اند. من فکر میکنم ویروسهای کامپیوتری را باید بعنوان حیات بحساب آورد. این که ویروس کامپیوتری که تنها شکل حیات است که ما آفریده ایم و در اصل مخرب می باشد به گونه ای طبیعت انسان را فاش می کند. درمورد پیدایش حیات به هیئت خود ما (انسان ها) من مجبورم که بعدا به اشکال الکترونیکی حیات برگردم .
چیزی را که ما عادتا ازآن بعنوان حیات یاد میکنیم از زنجیره ای از اتمهای کربن با تعداد اندکی از اتمهای دیگر مانند نیتروژن یا فسفرساخته شده است. ممکن است کسی فکرکند که حیات احتمالا میتواند از بنیانهای دیگر شیمیایی مانند سیلیسیم هم وجود داشته باشد، ولی کربن مساعدترین آنهاست، زیرا که دارای غنی ترین بافت شیمیایی است. برای اینکه اتمهای کربن با تمام خصوصیاتی که دارا هستند وجودداشته باشند، نیاز به میزان معین و مناسبی از ثابتهای فیزیکی مثل مقیاس کیو سی دی QCD Scale، بارالکتریکی، و حتی بعد فضا - زمان است . اگر این ثابتها از ارزشهای بسیار متفاوتی برخورداربودند، یا هسته کربن نمیتوانست متعادل باشد و یا الکترونها بروی هسته فرو می ریخت. درنگاه اول، بنظرمیرسد که جهان بطورقابل توجهی میزان نهاده شده باشد.شاید این که جهان بطور ویژه برای تولید انسان طراحی شده سند یت داشته باشد . بهر حال در مورد چنین بحثی باید محتاط بودو آنهم بدلیل آنچیزی که به اصل انتروپی معروف است. این اصل بر مبنای حقیقت خودآشکار بنا شده است که می گوید اگرجهان مناسب پیدایش حیات نمی بود، ما هم وجود نداشتیم تا از خود بپرسیم که چرا آن اینگونه میزان ومناسب است. میتوان اصل انتروپی را در شکل قوی و ضعیف آن بکاربرد. در مورد اصل انتروپیک قوی، فرض میشود که جهان های متفاوتی وجوددارند؛هر کدام با مقادیر متفاوتی از ثابتهای فیزیکی. این مقادیر در تعداد اندک به وجود عناصری مانند اتمهای کربن که میتوانند بعنوان سنگ بنای موجود زنده عمل کنند منجر میگردد. ازآنجائیکه ما در یکی از این جهان ها زندگی میکنیم ، نباید متعجب شویم که ثابتهای فیزیکی اینچنین یکنواختند. چرا که اگر نبودند ما اینجا نبودیم. شکل قوی اصل انتروپیک خیلی قابل قبول نیست. چه معنای قابل استفاده ای میتوان به وجود جهان های دیگر داد؟ و اگر آنها از جهان ما جداهستند، چگونه چنین چیزی که درآنها اتفاق افتاده می توانسته روی جهان ما اثر گذارد. درعوض باید چیزی را که بعنوان اصل انتروپیک ضعیف شناخته شده را بپذیریم. که در آن می بایستی مقادیرثابتهای فیزیکی را همانطور که هستند در نظر بگیریم. اما باید ببینم که چه نتایجی را میتوان از این واقعیت، که حیات در این مرحله از تاریخ جهان در این سیاره (کره زمین) وجود دارد، بدست آورد.
لحظه ای که جهان در انفجار بزرگ Big Bong در ۱۵ میلیارد سال گذشته آغازشد، کربنی وجود نداشت. حرارت آنقدر بالا بود که ماده نمیتوانست به شکل ذرات که به پروتون و نوترون نامیده میشوند وجود داشته باشد. در ابتدا تعداد پروتون ها و نوترون ها برابر بود.هر چه جهان گسترش پیدا میکرد ، سرد میشد . حدود یک دقیقه پس از انفجار بزرگ ، حرارت به حدود ۱ میلیارد درجه سانتیگراد کاهش یافت ، یعنی صد برابر درجه حرارت خورشید ما . در این درجه حرارت نوترونها به پروتون های بیشتری تبدیل شدند . اگر همه اینها اتفاق افتاده باشد ، تمامی ماده موجود در جهان در انتها به ساده ترین عنصر(شیمیائی) هیلیوم که هسته آن تنها از یک پروتون ساخته شده است ، تبدیل یافته است . بهر حال ، برخی ازنوترون ها به پروتونها اصابت کرده و بهم چسبیده اند تا شکل ساده از عنصر بعدی یعنی هیدروژن که هسته اش از دو پروتون و دو نوترون ساخته شده راتشکیل دهند. اما هیچ عنصر سنگینی از جمله کربن یا اکسیزن در جهان اولیه نمیتوانست شکل گیرد. مشکل میتوان تصور کرد که سیستم زنده ای فقط از هلیوم و هیدروژن ساخته شده باشد. بهر حال جهان اولیه به اندازه ای برای اتمها داغ بود که نمیتوانستند بهم متصل شده و به صورت مولکول درآیند.
جهان همچنان گسترش یافته و سرد شد. اما بخشهائی از آن بطور مختصری ازمناطق دیگرمتراکم تر بود. کشش جاذبه ای ماده اضافی در این مناطق ازگسترش آنها می کاست و سرانجام آن را متوقف میکرد. در عوض آنها در خود فروریخته و کهکشانها و ستاره ها را تشکیل دادند که حدود ۲ میلیارد سال بعد از انفجار بزرگ آغاز شد. بعضی از ستارگان اولیه بسیار سنگینتر از خورشید ما بودند. و از خورشید ما داغ تر ، بطوریکه هیدروژن و هلیم اولیه خود را سوزانده تا اینکه این عناصر به عناصر سنگینتری مثل کربن ، اکسیژن و آهن تبدیل شدند . اینها ممکن است فقط چند میلیون سال طول کشیده باشد. پس از آن بعضی از ستارگان به شکل سوپرنواها Super nova منفجر شده و عناصر سنگینتر را به درون فضا پرتاب کردند که همان ماده خام نسل بعدی ستاره گان را تشکیل دادند.
ستاره گان دیگر آنقدر از ما دوراند ، که اگر سیاراتی داشته باشند که بدورشان بچرخند ، ما نمیتوانیم آنها را ببینیم . اما موجهای رادیوئی متناوب معمولی بعضی از ستاره گانی که پولسار Pulsarنامیده میشوند دائما قطع و وصل میشوند. ما یک تغییر جزئی در اندازه تناوب موجها مشاهده میکنیم و این بدین معناست که سیاره هائی به اندازه کره زمین ما وجود دارند که بدورآنها (پولسارها) می چرخند. احتمال وجود حیات در این سیاره ها که بدور پولسارها میچرخند بعید بنظر میرسد زیرا که تمام موجودات زنده در انفجارهای سوپرنواها که منجر به پیدایش پولسارها گشته ، کشته میشوند . اما حال که تعدادی پولسار مشاهده شده که گفته میشود که سیاراتی بدورشان میچرخند، پس ممکن است که کسرمعقولی از صدها میلیارد ستاره گان کهکشان ما هم دارای سیاراتی باشند. ازاینرو شرایط سیاره ای لازم برای تشکیل حیات از نوعی که ما داریم احتمالا از ۴ میلیارد سال بعد از انفجار بزرگ وجود داشته است.
منظومه شمسی ما در حدود ۴ و نیم میلیارد سال پیش ، در حدود ۱۰ میلیارد سال بعد از انفجار بزرگ از گازهای تولید شده ممزوج از بقایای ستارگان پیشین شکل گرفته است. کره زمین اساسا از عناصر سنگینتر از جمله کربن و اکسیژن شکل گرفت. بطوریکه بعضی از این اتمها بعدا به شکل ملکول های DNA ترکیب یافتند. DNA دارای شکل مارپیچ های دوگانه ای معروفی است که توسط کریک وواتسن « Crick and Watson » در کلبه ای در محل موزه جدید در کمبریج کشف شد. جفت اسیدهای هسته ای این دو زنجیره مارپیچی را به هم متصل میکنند. چهار نوع اسید هسته ای عبارتند از آدنین، سایتوسین، گوآنین و تیامین . البته من نگرانم که تلفظ این نامها در دستگاه ترکیب کننده سخنان من بسیارخوب نباشد چرا که آن برای ملکول - زیست شناسان طراحی نشده است. یک آدنین از یک زنجیره همواره به یک تیامین از زنجیره دیگر متصل است وبه همین طریق یک گوآنین به یک سایتوسین از زنجیره دیگر. درنتیجه رشته اسیدهای هسته ای یک زنجیره منحصرا با سلسله ای از مکملهای خود تعریف میشوند. این دو زنجیره میتوانند از هم جدا شده و هر کدام به عنوان نوارهایی برای ساختن زنجیره های بعدی در آیند . بدینسان ملکولهای دی ان ای میتوانند اطلاعات ژنتیکی را که بشکل کدهایی در رشته های اسیدهای هسته ای شان درآمده است را تکثیر کنند. بخشهایی از این رشته ها همچنین میتوانند برای ساختن پروتئین و دیگر عناصر شیمیائی مورد استفاده قرار گیرند. عناصر شیمیائی که میتوانند دستورالعمل هائی که در رشته ها کدبندی شده اند را منتقل کرده و مواد خام را برای دی ان ای فراهم آورند تا خود را تکثیر کند.
---------------------------------------------------
ما دقیقا نمیدانیم که ملکولهای DNA ابتدا چگونه ظاهر شدند.احتمال اینکه ملکولهای DNA بطورتغییرات اتفاقی پدیدارشده باشند بسیار اندک است. به این جهت برخی پیشنهاد میکنند که حیات از جای دیگری به کره زمین آمده است و اینکه بذرهای حیات بطور پراکنده درکهکشان شناوراند (درحرکت اند) . بهرحال نا محتمل بنظر میرسد که DNA می توانسته برای مدت طولانی در تشعشعات موجود در فضا باقی بماند. و حتی اگر میتوانست در این شرایط باقی بماند هم چندان به توضیح منشا حیات کمکی نمی کرد ، زیرا که زمان لازم برای تشکیل کربن تنها بیشتر از دو برابر عمر زمین است .
یک احتمال این است که شکل گیری چیزی مثل DNA، که میتوانسته خود را تکثیر کند به حد بسیار زیادی نا محتمل مینماید. بهرروی، درجهانی با تعداد بیشمار و نامتناهی از ستارگان، میتوان انتظار داشت که این ، در تعداد اندکی از منظومه های ستاره ای که از هم فاصله داشته باشند بوقوع بپیوندد. بهر حال ، این واقعیت که حیات بروی زمین پدیدار شده است زیاد نامحتمل و غیر منتظره نمیتواند باشد. این فقط بمعنی عملی شدن اصل انتروپیک ضعیف میتواند باشد که میگوید: اگر حیات بجای کره زمین بروی سیاره دیگری پدیدار میشد، آنوقت ما میپرسیدیم که پس چرا آنجا پدید آمده است.
اگر پیدایش حیات در یک سیاره معینی بسیار ناممکن باشد، میتوان انتظار داشت که در زمان طولانی تری پدید آید ، مشخص تر میتوان انتظار داشت که حیات پدیدار خواهد شد فقط در صورتی که قبل از پایان یافتن عمر خورشید، آن بتواند به شکل حیات هوشیار مثل ما (انسانها) تکامل یافته باشد . حدود ۱۰ میلیارد سال مانده است تا خورشید به پایان عمرش برسد و کره زمین را در خود فرو کشد . شکلی از حیات هوشمند احتمالا سفر های فضایی را شروع کرده و قادر خواهد بود تا به ستاره دیگری بگریزد. در غیر اینصورت حیات بروی کره زمین نابودخواهد شد.
فسیلی که از۳ و نیم میلیارد سال گذشته بجای مانده ، شکلی از حیات بر روی زمین را اثبات میکند. که این احتمالا فقط ۵۰۰ میلیون سال پس از زمانی است که کره زمین به اندازه کافی سرد و پایدار شد تا حیات بتواند بروی آن تکامل یابد. اما حیات به ۷ میلیارد سال نیاز دارد تا تکامل یابد، و هنوز زمانی باقی مانده تا موجوداتی مثل ما (انسانها) بتوانند به تکامل برسند. همانند ما انسانها که قادر باشند در مورد منشا حیات کنکاش کنند. حال اگر تکامل حیات بر روی یک سیاره بسیار اندک است، پس چرا آن بروی زمین پدیدار شده است که در حدود یک چهاردهم زمان مورد نیاز عمر دارد ( توضیح مترجم: ۵۰۰ میلیون تقسیم بر ۷میلیارد معادل با یک چهاردهم است).
پیدایش زود هنگام حیات بروی زمین حکایت از این دارد که احتمال شکلی از حیات خود بخودی در شرایط مناسب وجود داشته است. شاید شکل ساده تری از ارگانی که DNA را بوجود آورده است. هنگامی که DNA پدیدار شده میتوانسته بسیارکارآمدتربوده باشد بطوریکه احتمالا جایگزین فرم ابتدائی تر از خود شده است. ما نمی دانیم که این اشکال ابتدائی چه می توانسته باشد،. یک احتمال این است که RNA بوده باشد. این هم مانند DNA است ولی ساده تر و بدون ساختمان جفت های مارپیچی . RNA با طول کوتاهش میتوانسته خودش را به شکل DNA تکثیر کرده و درنهایت بصورت DNA در آید . کسی نمیتواند در آزمایشگاه از اسید هسته ای یعنی از یک ماده غیر زنده RNA را تولید کند. اما در ۵۰۰ میلیون سال که اقیانوسها بیشترسطح زمین را پوشانده بودند احتمال زیادی داشته تا RNA بطور تصادفی پدیدآمده باشد.
همانطور که DNA خودرا تکثیر میکرد، خطاهای تصادفی « Rondom Errors » وجود داشت. بسیاری از آنها مضر بوده و ازبین رفته اند. برخی بی اثر و خنثی بوده بدین معنی که نمی توانستند تاثیری بروی عملکرد ژنها بگذارنند. یکچنین خطاهائی تکامل بطئی را باعث می شده است که این ظاهرا درتمام DNA ها روی داده است. و تعدادی ازاین اشکالات مساعد بقا انواع آنها واقع شدند. این همانی است که توسط داروین به « گزینش طبیعی یا Natural Selection » نامیده شد.
پروسه تکامل بیولوژیکی در ابتدا بسیار کند بوده بطوری که ۲ و نیم میلیارد سال طول کشیده است تا ابتدائی ترین سلولها به حیوانات چند سلولی تکامل یابند چند میلیارد سال دیگر طول کشید تا ماهیها به خزندگان به پستانداران تکامل یابند. ولی بنظر می رسد که تکامل شتاب گرفته باشد. فقط ۱۰۰ میلیون سال طول کشید تا پستانداران اولیه به ما (انسانها) تکامل یابند. دلیل آن هم این است که ماهی اکثر ارگان های مهم انسان را دارا می باشد و پستانداران لزوما همه آنها را. یعنی تمام آن چیزهائی راکه لازم بود تا از پستانداران اولیه مثل لمورها
« Lemurs » ( میمونهای پوزه دار) به انسانها تکامل یابد، بطورمتناسب دارا بودند.
و اما در مورد نسل انسان، در مقایسه با اهمیت درتکامل DNA، تکامل به یک مرحله حساسی رسید.این همان توسعه زبان و بویژه زبان نوشتاری بود. بدین معنا که اطلاعاتی که از یک نسل به نسل بعد منتقل میشود میتواند به غیر از انتقالات ژنتیکی که از طریق دی ان ای صورت گرفته است صورت پذیرد. در ۱۰ هزار سال گذشته و یا در طول تاریخ مستند، تغییر قابل کشفی در DNA انسان که از طریق تکامل بیولوژیکی حاصل شده باشد پدیدار نگشته است. اما مقدار دانش و اطلاعاتی که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده، بطور قابل توجهی رشد کرده است. DNA انسانها محتوی تقریبا ۳ میلیارد اسید هسته ای است که بسیاری از کدهای اطلاعاتی در این رشته بدرد نخور و یا غیر فعال می باشند. در نتیجه مقدار اطلاعات قابل استفاده در ژنهای ما چیزی درحدود ۱۰۰ میلیارد بیت BIT است. یک بیت از اطلاعات جواب به سئوال آری و یا نه است. یک رمان میتواند تا ۲ میلیون بیت اطلاعات را در خود جای دهد. بنابر این یک انسان معادل ۵۰ رمان میلز اند بون [۱۶] است. یک کتابخانه ملی بزرگ میتواند تا ۵ میلیون کتاب داشته باشد و یا ۱۰ تریلیون بیت . پس اطلاعات منتقل شده از طریق کتاب ها ۱۰۰هزار برابر اطلاعات منتقل شده از طریق دی ان ای است.
حتی مهمتر اینکه اطلاعات در کتابها میتواند بسیار سریعتر عوض شده و به روز درآید. چندین میلیون سال طول کشیده است تا از میمون به انسان تکامل یابیم و درطول این مدت اطلاعات مفید در DNA شاید فقط یک جند میلیون بیت تغییر کرده باشد. بدین معنا که اندازه تکامل بیولوژیکی در انسان ها در حدود ۱ بیت در سال می باشد. درعوض ، ۵۰ هزار کتاب جدید فقط به زبان انگلیسی در هرسال منتشر می شود که ۱۰۰ میلیارد بیت اطلاعات را شامل می شود. قطعا اکثریت بزرگی از این اطلاعات به دور ریختنی است و استفاده ای برای هیچ نوعی از حیات ندارد. اما در آنصورت هم میزان اطلاعات مفید اگر نگوئیم میلیاردها برابر باز هم میلیون ها برابر بیشتر ازانتقال اطلاعات از طریق DNA است.
این بدین معنی است که ما وارد یک فاز جدیدتکاملی شده ایم . در ابتدا تکامل از طریق انتخاب طبیعی توسط جهشهای تصادفی جریان داشت. فاز داروینی ۳و نیم میلیارد سال به پایان رسید و ما را پدید آورد، موجوداتی که زبان را جهت تبادل اطلاعات تکامل دادند. اما در ۱۰ هزار سال گذشته و یا چیزی در این حدود ما در مرحله ای بوده ایم که میتوان آن را فازانتقالی خارجی [۱۷] نامید. در این صورت بایگانی اطلاعات درونی که به نسل بعدی از طریق DNA منتقل می شود، تغییر قابل توجهی نکرده است. اما بایگانی خارجی (اطلاعاتی) در کتاب ها و در دیگراشکال ماندنی منابع ( اطلاعاتی) به اندازه بسیار زیاد رشد کرده است. بعضی ازمردم از واژه تکامل تنها برای انتقال داخلی ژنتیکی مادی استفاده می کنند و درمقابل استفاده واژه تکامل در مورد انتقال خارجی اطلاعات مخالفت می ورزند. ولی به اعتقاد من این دیدگاه کوته نظرانه است. زیراکه ما چیزی فراتر از ژن هایمان هستیم. ما احتمالا قویتر و یا ذاتا باهوش تر از اجداد غار نشین مان نیستیم. اما تفاوت ما با آنها دانشی است که ما طی ۱۰ هزار سال گذشته کسب کرده ایم و بطور مشخص در ۳۰۰ سال گذشته. به اعتقاد من اهمیت این مطلب به حدی است که نگاه وسیعتری را میطلبد و از اینرو شایسته است که انتقال خارجی اطلاعات را به اندازه نقش DNA در تکامل نژاد انسان برسمیت بشناسیم.
مقیاس زمانی برای تکامل در دوره انتقال خارجی همان مقیاس زمانی برای کسب و انباشت اطلاعات است. که قبلا صدها و حتی هزاران سال بود. اما در حال حاضر این مقیاس زمانی به ۵۰ هزار سال و یا کمتر تقلیل یافته است. به عبارت دیگر مغزها که ما ازطریق آنها این اطلاعات را تکامل داده ایم تنها در مقیاس زمانی داروینی یعنی صدها و هزارها سال تکامل پیدا کرده اند. این مشکلاتی را بوجود می آورد. در قرن هجدهم گفته میشد که مردی وجود دارد که تمام کتاب های نوشته شده راخوانده است. اما امروز اگر شما روزی یک کتاب هم بخوانید، ۱۵ هزار سال طول خواهد کشید تا تمامی کتاب های کتابخانه ملی را تمام کنید. تازه باید حساب کنید که درطول این زمان هم کتابهای بیشماری نوشته شده اند.
این بدین معنی است که هیچ کسی نمی تواند صاحب بیشتر از ذره کوچکی از دانش بشری باشد. مردم ناچارند که در زمینه های خاص تر و معین تری تخصص پیدا کنند. و این احتمالا در آینده یک محدودیت اساسی خواهد بود. ما بطور مشخص برای مدت طولانی نمیتوانیم با این ضریب تصاعدی پیشرفت دانش که در ۳۰۰ سال گذشته داشته ایم ادامه دهیم. یک محدودیت وحتی خطر بزرگتر برای نسلهای آینده اینست که ما هنوزدارای غریزه های حیوانی و بطور مشخص همان انگیزه های تجاوزگری انسان غارنشین هستیم. تهاجم بصورت انقیاد و یا کشتن انسانهای دیگرو به تصاحب در آوردن زنان و غذای آنان تا به امروز که به عنوان تنازع بقا تعریف شده است. ولی دردوران حاضر این ( غریزه تجاوزگری) ممکن است به قیمت نابودی کل نسل بشر و بقیه اشکال زندگی بروی کره زمین تمام شود. جنگ هسته ای هنوز مبرم ترین خطر به شمار می رود و دیگر مسائل مانند انتشار ویروسهائی که از طریق مهندسی ژنتیک طراحی شده اند هم وجود دارند. و یا اینکه تاثیرات گلخانه ای [۱۸] که همچنان در حال ناپایداری است.
حال دیگر زمان آن نیست که ما انتظار داشته باشیم تا از طریق تکامل داروینی هوشیارتر و یا سازگارتر با طبیعت شویم. اما ما در دوران حاضر وارد فاز جدیدی شده ایم که می توان آن را تکامل خود- طراحی [۱۹] شده بنامیم که در آن قادر خواهیم بود در DNA خودمان تقییراتی بوجود بیاوریم و آن را پیشرفته سازیم. امروزه پروژه ای وجود دارد که تمامی سلسله DNA انسان را نقشه برداری می کندو چند میلیارد دلارهزینه دارد که برای پروژه ای با این اهمیت بسیار ناچیز است. آنزمان که ما کتاب حیات را خوانده ایم، شروع به تصحیح آن خواهیم کرد. در ابتدا این تغییرات به تعمیر ژنهای ناقص منحصر خواهد شد مثل بیماری مزمن ششها و دستگاه گوارشی [۲۰] و نقص عضله ای [۲۱]. اینها توسط ژنهای تنها کنترل می شوند و بهمین دلیل بسیار راحت قابل شناسائی و تصحیح می باشند. خصوصیات دیگر مانند هوش [۲۲] احتمالا توسط تعداد زیادی از ژنها کنترل می شوند از اینرو بسیار سختتر خواهیم توانست آنها را پیدا کرده و بروی رابطه آنها با هم کار کنیم. با این حال من مطمئنم که در طول قرن آینده، مردم کشف خواهند کرد تا چگونه هوش و غریزه هائی مثل تجاوزگری و سلطه طلبی را تغییر دهند.
قوانینی در مخالفت با مهندسی ژنتیک در مورد انسان وضع شده اند. اما عده ای قادر نخواهند بود تا در مقابل وسوسه اصلاح خصوصیات انسان مثل اندازه حافظه ، یا ایجاد مقاومت در برابر بیماری و یا افزایش طول عمر مقاومت کنند. زمانی که چنین انسانهای استثنائی پدید آیند، چنان معضلات عظیم سیاسی برای انسانهای غیر پیشرفته بوجود خواهد آمدکه قادر نخواهند بود تا در این رقابت شرکت کنند. به احتمال زیاد آنها خواهند مرد و یا موجودات قابل اهمیتی نخواهند بود. در عوض نسلی از موجودات خود- طراحی شده ای [۲۳] که خود را با شتاب دائما فزاینده ای تکامل می دهند وجود خواهند داشت.
اگر این نسل دوباره خود را طراحی کند تا ریسک خود تخریبی را کاهش داده و یا از بین ببرد، احتمالا آنگاه گسترش پیدا کرده و دیگر ستارگان و سیارات را به استعمار خود در خواهد آرود. بهر حال سفر فضائی بسیار طول و دراز برای بنیان شیمیائی شکل حیات مثل DNA بسیاردشوار خواهد بود. طول عمر طبیعی برای چنین موجوداتی در مقایسه با زمان مسافرت کوتاه است. بر اساس تئوری نسبیت، هیچ چیزی نمی تواند سریعتر از نور حرکت کند و به همین دلیل سفر رفت و برگشت به نزدیکترین ستاره حداقل ۸ سال و تا به مرکز کهکشان ( راه شیری) در حدود ۱۰۰ هزار سال طول خواهد کشید. این مشکل در داستانهای علمی – تخیلی با استفاده از درهم پیچیدگی فضا و سفر از میان ابعاد اضافی آن حل شده است. اما من فکر نمی کنم که اینها هرگز ممکن باشد، حتی مهم نیست که در آن زمان چقدر حیات هوشمند توانسته باشد رشد کند. در تئوری نسبیت اگر کسی بتواند با سرعتی بالاتر از سرعت نور حرکت کند، قادر خواهد بود تا به زمان گذشته هم سفر کند که این برگشتن به زمان گذشته مشکلاتی را برای مردم پدید خواهد آورد طوری که می توانند گذشته را تغییر دهند.همچنین می توان انتظار داشت تا تعداد زیادی از توریست هائی راکه از زمان آینده آمده اند را ملاقات کنیم. توریست هائی که آمده اند تا کنجکاوانه سبک جالب و قدیمی زندگی ما را ببینند.
ممکن است که از مهندسی ژنتیک برای بقای نا محدود حیات که بر مبنای DNA استوار است استفاده شود و یا حداقل برای ۱۰۰ هزار سال . اما راه راحتتر که فعلا در حد توان ماست ارسال ماشین و دستگاه است . این ماشینها باید چنان طراحی شده که عمر کافی برای سفر بین سیاره ها را داشته باشند. زمانی که آنها به ستاره جدید می رسند ، بتوانند بروی سیاره مناسبی فرود آمده و مواد معدنی برای ساختن ماشینهای بیشتری را استخراج کنند. ماشین هائی را که بتوان به ستاره های دیگر فرستاد. این ماشینها ویا دستگاهها فرم جدید حیات خواهد بود که از مولفه های مکانیکی و الکترونیکی تشکیل یافته اند و نه ازملکولهای بزرگ. و سرانجام آنها بتوانند جایگزین حیات مبتنی بر DNA شوند همانطور که DNA جایگزین شکل ابتدائی تر حیات شد.
این شکل مکانیکی حیات نیز می تواند خود – طراحی شده باشد. بدینسان بنظر می رسد که دوره انتقال خارجی تکامل فقط فاصله بسیار کوتاهی خواهد بود بین فاز داروینی و فاز مکانیکی و یا بیولوژیکی خود- طراحی شده. این در نمودار بعدی نشان داده شده است که درجه بندی نشده است زیرا که راهی برای نشان دادن دوره ۱۰ هزار ساله در مقایسه با میلیارد ها سال وجود ندارد. این که فاز خود- طراحی شده چه زمانی به پایان خواهد رسید ، خود پرسش دیگری است. ممکن است این فاز ناپایدار باشد و حیات خودش را نابود سازد و یا به یک نقطه مرگ برسد. اگر اینطور نشود، این فاز باید قادر باشد تا پایان عمر خورشید (ما) یعنی در حدود ۵ میلیارد سال با حرکت به سوی سیاره هائی که بدور ستارگان می گردند باقی بماند. بیشتر ستارگان تا ۱۵ میلیارد سال دیگرسوخته (خاموش می شوند) و یا کل جهان بر اساس قانون دوم ترمودینامیک به وضعیت کاملا نامنظم خواهد رسید. اما فریدمن دایسن [۲۴] نشان داده است که علیرغم اینها حیات می تواند خود را با منبع همواره درحال کاهش انرژی منظم تطبیق داده و برای همیشه ادامه دهد.
احتمال اینکه ما در سفر و کاوش خود در کهکشان به شکل ناشناخته ای (جدیدی) ازحیات برخورد کنیم چیست ؟ اگر بحث در مورد مقیاس زمانی برای پیدایش حیات بر روی زمین درست باشد، پس باید ستارگان بسیاری دیگری هم باشند که حیات بروی سیارات آنها وجود داشته باشد. بعضی از این منظومه های ستاره ای ۵ میلیارد سال قبل از کره زمین شکل یافته اند. پس چرا کهکشان ما نباید مملو از اشکال مکانیکی و یا بیولوژیکی خود- طراحی شده باشد؟ چرا تا بحال کره زمین مورد بازدید این موجودات قرار نگرفته است و یا حتی مورد استعمار آنان ؟ من پیشنهاداتی که مبنی بر بشقاب پرنده های حاوی موجوداتی ازفضاهای دیگر باشند را بحساب نمی آورم. و فکر می کنم هر دیداری توسط موجودات دیگر کرات بسیار آشکارتر خواهد بود و حتی شاید بسیارناخوشایندتر.
توضیح اینکه چرا ما تا بحال موجودات فضاهای دیگر را ملاقات نکرده ایم چیست؟ یک احتمال اینست که بحث در مورد پیدایش حیات در روی زمین نادرست است. شاید احتمال پیدایش حیات بطورخودبخودی بر کره زمین بسیار کم بوده باشد با توجه به این که کره زمین تنها سیاره در کهکشان و یا در جهان قابل رویت است که در آن حیات ظاهر شده است. احتمال دیگرمیتواند یک احتمال منطقی باشد حاکی از این که سیستم های خود زا مثل سلولها شکل یافته ولی بیشتر آن اشکال حیات نتوانستند به حیات هوشمند تکامل یابند. ما عادتا فکر میکنیم که حیات هوشمند پی آمد اجتناب پذیر تکامل است اما اصل انتروپیک باید ما را در چنین مباحثاتی محتاط کند. احتمال قویتر این است که تکامل یک پروسه تصادفی است که هوش فقط یکی از بیشمار نتایج ممکن آن بوده باشد. روشن نیست که هوش قابلیت باقی ماندن طولانی مدت را داشته باشد. باکتری و دیگر ارگانیزم های تک سلولی به زندگی خود ادامه می دهند اگر تمامی انواع دیگر حیات بر روی زمین از صحنه عمل خارج شوند. تاییدی بر این نظریه؛ که تکامل حیات بر روی زمین بنابر کرونولوژی تکامل ناممکن بوده است، وجود دارد. زمان بسیار طولانی، ۲ و نیم میلیارد سال طول می کشد تا موجودات تک سلولی به چند سلولیها که پروسه ضروری برای رسیدن به موجودهوشمند است تکامل یابند. این کسر خوبی از کل زمان لازم است یعنی تا قبل از اینکه خورشید ما منهدم شود. از اینرو با این فرضیه که می گوید که احتمال اینکه حیات به هوش تکامل پیدا کند اندک است سازگار میباشد. در این صورت، ما میتوانیم انتظار داشته باشیم تا اشکال متعددی از حیات را در کهکشان بیابیم ، اما بسیار نامحتمل است که حیات هوشمند را پیدا کنیم . راه دیگرکه نمی توان در سیاره ای به مرحله حیات هوشمند رسید این است که ستاره دنباله دار و یا سنگ آسمانی به آن اصابت کنند. ما بتازگی برخورد ستاره دنباله دارشوماچر- لوی [۲۵] با سیاره مشتری را که در آن یک سری شهاب های عظیم روشنی به فضا پرتاب میشدند را مشاهده کرده ایم. این طور تصور می شود که که برخورد یک جسم کوچکتر با زمین در حدود ۷۰ میلیون سال پیش باعث انقراض داینا سورها شده باشد. تعداد اندکی پستانداران اولیه باقی مانده اما موجوداتی به بزرگی انسان غالبا ازبین رفتند. مشکل است که بگوئیم که چند سال یکبار چنین
تصا دماتی روی می دهد، اما یک حدس منطقی میتواند این باشد که آن بطور متوسط هر ۲۰ میلیون سال رخ می دهد.اگر این عبارت درست باشد به این معنی خواهد بود که حیات هوشمند تنها به دلیل خوش شانسی توانست بر روی کره زمین تکامل یابد ، چرا که در عرض ۷۰ میلیون سال گذشته یک چنین تصادمات اساسی رخ نداده است. سیارات دیگردر درون کهکشان (راه شیری) که حیات بروی آنان تکامل یافته است، احتمالااز فرصت کافی برای اینکه موجود هوشیار بتواند به تکامل برسد برخوردار نبوده اند.
احتمال سوم این است که یک احتمال منطقی برای شکل گیری حیات وجود دارد و می تواند در فاز انتقال خارجی به موجود هوشمند تکامل یابد. اما در آن نقطه، سیستم بی ثبات شده و حیات هوشمند خود را تخریب می کند. این می تواند یک نتیجه گیری بسیار بد بینانه ای باشد که بسیار امیدوارم که درست نباشد. از این رو من چهارمین احتمال را ترجیح می دهم ؛ در جاهای دیگر اشکال دیگر حیات هوشمند که ناظرما هستند وجود دارند. سابقا پروژه ای بنام ستی [۲۶] مخفف جستجو برای حیات هوشمند کرات دیگروجود داشت که فرکانسهای رادیوئی را ثبت کرده تا ببیند که آیا می توان علائمی از تمدن دیگری دریافت کرد. من فکر می کنم که این پروژه ارزش حمایت را داشت علیرغم اینکه بدلیل نبود امکانات مالی فسخ شد. اما ما همینطور که پیشرفت میکنیم، باید محتاطانه به مسائل بنگریم . برخورد با تمدن خیلی پیشرفته تر(از دیگر کرات) در زمان کنونی، ممکن است کمی شبیه باشد به ملاقات ساکنین اصلی امریکا با کولومبوس (کاشف قاره امریکا) که من فکر نمی کنم که برای آنها خوب بوده باشد .
این همه آن مطالبی بود که باید می گفتم . از این که به من گوش دادید سپاسگزارم .
zshisheh@hotmail.com
۱۰. Adenine, Cytosine, Guanine, and Thiamine
۱۶. Mills and Boon
۱۷. External Transmission Phase
۱٨. Green House Effect
۱۹. Self Designed Evolution
۲۰. Cystic Fibrosis
۲۱. Muscular Dystrophy
۲۲. Intelligence
۲٣. Self-designing Beings
۲۴. Freedman Dyson
۲۵. Schumacher- Levi
۲۶. SETI
شعری از : کارو ....
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه ، جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش ، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم ، کودتا کردم
خدا را بنده خود کرده ، خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود ، نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و ، نسیه بازی را رها کردم
نماز و روزه را تعطیل کردم ، کعبه را بستم
وثاق بنده گی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان ، بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم ، مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود ، عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تی پا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان ، خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان ، نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت ، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بنده گان لخت و عور ایجاد
به مشتی بنده گان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بوده است فاسد
نکردم خلق ، و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی ، آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر ، فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افگندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حدّ ، بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزاران گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی ، دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها ، از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی ، درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بنده گان خویش را ، از خود رضا کردم
نگویندم که تا ، ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را ، عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم ، فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم ، خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو بی خود ز خود بودم ، ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت ، از مستی شدم هوشیار
خدایا ! در پناه می ، جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بندۀ درگاه او گفتم :
خداوندا ! نفهمیدم ، خطا کردم ...
« جامعۀ باز و دشمنان آن »
نوشتۀ کارل پوپر
ترجمۀ عزت الله فولادوند .
در اين بحث آراي « کارل رايموند پوپر » فيلسوف اتريشي تبار انگليسي را در رابطه با عدالت بررسي مي کنيم . پوپر با برآمد حکومت هاي تام گرا (توتاليتاريستي) در اروپا، دو اثر مهم خود يعني « جامعه ي باز و دشمنان آن » و نيز « فقر تاريخگرايي » را که شالوده فلسفه سياسي او را ميسازند ، منتشر ساخت . اين دو اثر، تلاش وي را در دفاع از آزادي ، مقابله با جنگ و طرد انديشه هاي سياسي تام گرايانه و اقتدارطلبانه نشان ميدهند.
پوپر متفکراني را که با انديشه هاي خود عملاً در خدمت خودکامه گان و راهگشاي حکومت هاي جبار بوده اند ، « پيامبران کاذب » مينامد و تأکيد ميکند که ما بايد در انتقاد از ميراث فرهنگي خود ، روشن سخن بگوييم و عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنيم ، چرا که بسياري از آنان از راه تاختن به آزادي و عقل ، خطاهاي سنگين مرتکب شده اند و تسلط فکريشان هنوز مايه گمراهي انسانهاست. «پيامبران کاذب» در آثار پوپر با دقتي سنجشگرانه رديابي ميشوند و سرانجام در مقابل قاضي دادگاه عقل قرار ميگيرند. افلاطون و هگل دو تن از متفکراني هستند که پوپر آنان را سزاوار سرزنش هاي تند ميداند و انديشه هايشان را در خدمت دشمني با آزادي و عروج نظامهاي تام گرا (توتاليتر) ارزيابي ميکند. پوپر مارکسيسم را نيز در راستاي تلاش براي ساختن جهاني بهتر، يکي از خطاهاي بزرگ انساني به شمار مي آورد و در سنجش آراي مارکس خاطرنشان ميسازد که پيش بيني هاي وي در مورد آيندۀ «نظام سرمايه داري» نادرست از آب درآمده و اين نظريه او که با رشد سرمايه داري، کارگران بطور روزافزون دچار فقر و نکبت ميگردند و لايه هاي مياني نيز به خيل عظيم آنان مي پيوندند ، متحقق نشده است. به نظر پوپر، مارکس در اين ادعاي خود دچار يک تناقض دروني شده است، زيرا نميتوان از طرفي مستمراً توليد انبوه کالا را افزايش داد و از طرف ديگر ادعا کرد که همواره بر سپاه تنگدستان و بي چيزان افزوده ميگردد؛ پس چه کسي قرار است اين همه کالا را مصرف نمايد ؟ پوپر به دفاع از دستاوردهاي دمکراسي ليبرال برمي خيزد و عليرغم انتقاد از ضعف هاي آن، چنين نظامي را عادلانه ترين و بهترين نظامي ارزيابي ميکند که تا کنون در تاريخ بشريت تحقق يافته است. به نظر وي، تمام نظام هايي که در طول تاريخ به انسانها وعدۀ بهشت روي زمين را داده اند ، سرانجام به دوزخ منتهي شده اند ، اما دمکراسي تنها نظامي است که صرفاً با تلاش و ارادۀ خود مردم ميتواند پابرجا بماند. به عقيدۀ پوپر، اگر قرار باشد افزون بر آزادي ، « دمکراسي اقتصادي » (عدالت اجتماعي) نيز ايجاد گردد، همين «آزادي صوري محض» تنها وثيقۀ تحقق آن است . پوپر تصريح ميکند که مارکس در نظري ساده لوحانه، دولت را ابزار سرکوب طبقۀ حاکم ارزيابي ميکند و وعدۀ زوال آن را در جامعۀ بي طبقه ميدهد، اما مارکس هرگز به اين معماي آزادي دست نيافت که دولت در تأمين آزادي و انسانيت چه خدماتي ميتواند و بايد انجام دهد. به نظر پوپر، بايد از طريق استقرار آزادي، بر قدرت مهار زد و آن را رام کرد . سپس ميتوان از طريق ايجاد نهادهايي در حيطۀ نظام دمکراتيک ، بر قدرت اقتصادي نيز مهار زد و مانع دربندشدن انسانها گشت ؛ اما با از بين رفتن آزادي، حتا برابري ميان بنديان نيز باقي نخواهد ماند. در آنچه که مشخصاً به بحث عدالت مربوط ميگردد، کارل پوپر در نخستين جلد از کتاب «جامعۀ باز و دشمنان آن » تحت عنوان « افسون افلاطون »، به بررسي ديدگاه هاي فيلسوف کلاسيک يونان ميپردازد و از جمله «عدالت تامگرا» ي او را به شدت مورد نکوهش قرار ميدهد. وي از جمله خاطر نشان ميسازد که در حاليکه مفهوم عدالت در ذهن ما معناي تقسيم برابر در مسئوليت هاي شهروندي يعني تقسيم محدوديت هاي آزادي، برابري در مقابل قانون و غيرجانبدار بودن محاکم قضايي را تداعي ميکند، افلاطون از اين مفهوم، مزاياي طبقاتي را درک ميکند. به نظر پوپر دريافت انساندوستانه از عدالت به اين معناست که مساوات در ميان انسانها برقرار باشد، مزاياي «طبيعي» حذف گردند، فرديت حفظ شود و سرانجام پاسداري از آزاديهاي شهروندان وظيفه دولت تلقي گردد. به عقيده پوپر، افلاطون در مقابل هر يک از اين خواسته هاي سياسي يک اصل ميگذارد : اصل برتري طبيعي، اصل تام گرايي و اصلي که به موجب آن، پشتيباني و تقويت دولت بايد وظيفه و هدف فرد باشد. پوپر در جستجوي نظام عادلانۀ سياسي، اين پرسش کلاسيک افلاطوني در مورد دولت را مبني بر اينکه «چه کسي بايد حکومت کند؟»، پرسشي نادرست ميداند. به عقيدۀ او چنين پرسشي مبتني بر ديدي اقتدارگرايانه است و پاسخي مرجعيت گونه مي طلبد. از همين رو چنين پرسشي، پاسخ هاي کلاسيکي نيز به همراه آورده است مانند : «بهترين ها بايد حکومت کنند» يا «فرزانگان» يا در بهترين حالت «اکثريت بايد حکومت کند». پوپر معتقد است که جاي شگفتي نيست که پاسخ هاي ارائه شده نه تنها با خود تناقضاتي به همراه مي آورند، بلکه بعدها به بديل هاي مهملي چون «حکومت کارگران و يا سرمايه داران» و غيره دگرگون ميشوند. بطور خلاصه ميتوان گفت که براي پوپر در زمينۀ حکومت کردن، پرسش «چه کسي» مطرح نيست، بلکه پرسش «چگونه» مطرح است. از همين جهت وي متقابلاً پيشنهاد ميکند که بهتر است پرسشي فروتنانه تر را جانشين پرسش کلاسيک افلاطوني در مورد دولت کنيم و آن اينکه بپرسيم : «چه کار ميتوانيم بکنيم تا نهادهاي سياسي خود را به صورتي سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند؟» . پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نميتوانيم به نظريۀ عقلاني در مورد دولت و مؤسسات آن و يک نظام سياسي عادلانه نائل گرديم. بنابراين بايد به عوض پرسش افلاطوني در اين مورد که «چه کسي بايد حکومت کند؟»، متواضعانه بپرسيم که: «کدام شکل حکومتي اجازه ميدهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگري را بدون خونريزي برکنار کنيم؟». به اين ترتيب ميتوان نتيجه گرفت که دمکراسي امروز نيز مانند دمکراسي 2500 سال پيش در آتن، تلاشي است براي ايجاد آنچنان نظام حکومتي که بايد مانع عروج جباريت شود. پوپر خاطر نشان ميسازد که دمکراسي به معناي «حکومت مردم»، نام فريبنده اي است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نميکنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگي ميتواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان بردارد. اما دمکراسي تنها شکل حکومتي است که عليرغم نام فريبندۀ خود و تحت فشار مشکلات و دشواري هاي عملي، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع کردن قوانين مشروط ، ايده هاي عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادي را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. به اين اعتبار ميتوان گفت که دمکراسي از نظر پوپر نه حکومت مردم، بلکه تجهيز نهادي در مقابله با ديکتاتوري است. دمکراسي ها در تلاشند تا به ياري قوانين مشروط و تأسيسات ساختاري، مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است. پوپر در تعيين سنجيدار نظام سياسي آزاد خاطر نشان ميسازد که نظامي از نظر سياسي آزاد است که نهادهاي سياسي آن به شهروندانش اين امکان عملي را بدهد که در صورت اراده اکثريت بتوانند حاکمان را بدون خونريزي برکنار سازند. به عبارت ديگر ما هنگامي از نظر سياسي آزاديم که بتوانيم حاکمان خود را بدون خونريزي برکنار کنيم و تا زماني که چنين امکاني داريم نبايد نگران باشيم که چه کسي حکومت ميکند. پوپر نام چنين نظامي را که در دمکراسي هاي غربي وجود دارد « جامعۀ باز » مي گذارد. مهمترين ويژگي جامعۀ باز، علاوه بر سنجيدار يادشده، رقابت آزاد بر سر نظريات علمي و شفافيت در گستره هاي آن است. جوامع باز نقطه مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستي هستند که در آنها به جاي رقابت آزاد بر سر نظريه هاي علمي، منظومه کاملي از عقايد ايدئولوژيک با ادعاي انحصار حقيقت حاکم است. در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودي منتقد نمي انجامد و خشونت در حذف نظريات مخالف نقشي ندارد. نقد عاري از خشونت است که راه را براي انکشاف خرد مي گشايد. پوپر در دفاع از دمکراسي ليبرال تصريح مي کند که بايد از خود بپرسيم بيلانس نيکي و بدي که اين نظام تا کنون دربرداشته چگونه است؟ آيا نيکي هاي چنين نظامي بر بدي هاي آن مي چربد؟ او مي افزايد : اگر چه دمکراسي بهترين نظام قابل تصور و از نظر منطقي بهترين نظام ممکن نيست و در بسياري از زمينه ها ميتوان و بايد آن را بهبود بخشيد، اما اين نظام از نظر تاريخي بهترين نظام سياسي است که ما سراغ داريم. معناي اين سخن آن نيست که ما نبايد اين نظام را مورد انتقاد قرار دهيم. دمکراسي اساساً به نقد زنده است و دستاوردهاي آن را نميتوان هميشگي و بازگشت ناپذير دانست. اين خطر همواره وجود خواهد داشت که اين نظام به سرعت آنچه را که به دست آورده از دست بدهد. کارل پوپر در يکي ديگر از آثار مهم خود تحت عنوان « گمان ها و وازنش ها »، از جمله در توضيح دريافت خود از عدالت، به بحث در مورد آغازه هاي ليبراليسم ميپردازد و تزهاي گوناگوني در اين زمينه ارائه ميدهد. به نظر وي ، دولت اساساً شّر است اما شّري ضروري. اختيارات دولت نبايد بيش از آن باشد که ضرورت ايجاب ميکند. به نظر پوپر، براي نشان دادن ضرورت اين شرّ لازم نيست که به توماس هابس متوسل شويم و انسان را گرگ انسان بدانيم. حتا اگر انسان را دوست انسان يا فرشتۀ انسان بدانيم، باز در چنين جهاني انسانهاي ضعيف و انسانهاي قوي وجود خواهند داشت. اما در چنين جهاني افراد ضعيف از اين حق برخوردار نيستند که افراد قوي آنان را تحمل کنند و در واقع بايد از بابت لطف آنان در تحملشان سپاسگذار باشند. حال هر کس ـ اعم از ضعيف يا قوي ـ که بر اين نظر است که هر انساني حق زندگي دارد و ميبايست از حق او پاسداري شود، ضرورت وجودي دولت را به رسميت ميشناسد، دولتي که بايد از حق همگان پاسداري کند. پوپر ميافزايد که نشان دادن اين امر که دولت در عين حال يک خطر دائمي است کار دشواري نيست. زيرا هرآينه دولت بخواهد وظايفي را که به آن محول شده انجام دهد، بايد قدرت و اختيارات بيشتري از تک تک شهروندان و حتا گروههاي اجتماعي داشته باشد. تدابيري که ما براي مقابله با خطر سوء استفاده از اين قدرت و اختيارات ميانديشيم و تأسيساتي که به اين منظور ايجاد ميکنيم، هيچکدام نميتوانند چنين خطري را کاملاً از بين ببرند. ما همواره محکوميم هزينۀ پاسداري از حق را به دولت بپردازيم، نه فقط به صورت ماليات، بلکه حتا از طريق تحقيري که به واسطۀ تکبر دولتمردان نصيب ما ميگردد. اما مهم اين است که هزينه اي که ميپردازيم خيلي گزاف نباشد. به نظر پوپر، دمکراسي نميتواند و نمي بايست در حق شهروندان خود نيکوکاري کند. در واقع نيز دمکراسي به تنهايي نميتواند کاري صورت دهد. نيکوکاري بايد توسط شهروندان صورت گيرد. دمکراسي چيزي جز چارچوبي مناسب براي کنش افراد نيست و ما اجازه نداريم دمکراسي و آزادي را با رفاه و معجزۀ اقتصادي يکي بگيريم. خطاي بزرگي است اگر براي مردم چنين تبليغ کنيم که آزادي براي همگان رفاه، و دمکراسي براي جامعه اعتلاي اقتصادي به همراه خواهد آورد. آزادي هرگز به معناي رفاه و خوشبختي تک تک انسانها نيست. اين امر تا حدود زيادي به شانس و اقبال و شايد به طور نسبي به لياقت و تلاش و فضيلت هاي ديگر وابسته است. بايد بطور واقعبينانه مرزهاي دولت رفاه را در نظر گرفت و خطرناک است اگر مسئوليت انساني را در مورد خود و وابستگانش از او سلب و يا پيکار زندگي را براي انسان هاي جوان زيادي آسان کنيم . چرا که در نتيجه از بين رفتن مسئوليت شخصي بي ميانجي، ميتواند معناي زندگي افراد نيز از دست برود. به باور پوپر، آنچه که ميتوان درباره ي دمکراسي و آزادي گفت، در بهترين حالت اين است که : آنها تأثير لياقت شخصي فرد را بر روي رفاه او تا حدودي نيرومندتر ميسازند. پس ما نبايد آزادي را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگي راحتي داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادي نمودار ارزشي است که آن را هرگز نميتوان به ارزشهاي مادي فروکاست. پوپر در اين زمينه اين سخن دمکريت فيلسوف يونان باستان را يادآور ميشود که : «زندگي تنگدستانه در دمکراسي، به زندگي متمولانه در يک حکومت جبار برتري دارد، چرا که آزادي از عبوديت برتر است » و مي افزايد که : ما آزادي سياسي را براي اين برنمي گزينيم که اين يا آن چيز را به ما وعده مي دهد، ما آن را برمي گزينيم زيرا که ، تنها صورت انساني همزيستي ميان افراد بشر را ممکن ميسازد؛ تنها صورتي که در آن ما ميتوانيم مسئوليت کامل خود را عهده دار شويم . اما اينکه آيا ما قادر خواهيم شد امکاناتي را که آزادي در اختيارمان ميگذارد متحقق سازيم ؟ به عوامل بسياري و پيش از همه به خود ما بستگي دارد. پوپر يادآور ميشود که ما به اين دليل دمکرات نيستيم که هميشه حق را به اکثريت ميدهيم. قرار نيست اگر اکثريت تصميم به نفع استبداد بگيرد، يک دمکرات دست از اعتقادات خود بردارد. پوپر نقش نهادهايي را که ريشه در سنت هاي دمکراتيک جامعه دارند بسيار با اهميت تلقي ميکند و يک آرمانشهر (اتوپي) ليبرال، يعني دولتي را که بصورتي خردگرايانه بر شالوده اي بدون سنت استوار باشد ، ممتنع يا ناممکن ميداند. براي او ليبراليسم اعتقادي است متکي بر تغييرات اصلاح طلبانه و تدريجي و نه يک طرح انقلابي. وي خاطر نشان ميسازد که آن دسته از سنتهاي دمکراتيک جزو مهمترين هستند که چارچوبهاي اخلاقي (منطبق بر چارچوبهاي نهادي قانوني) جامعه را تشکيل ميدهند و تجسم معناي سنتي عدالت و آداب و رسوم و احساس اخلاقي هستند. اين چارچوب اخلاقي، شالوده اي است که بر مبناي آن هر جا که لازم باشد يک توافق عادلانه و منصفانه ميان علايق و منافع متعارض ممکن ميگردد. طبيعي است که چنين چارچوبي تغييرپذير است، اما تغييرات آن نسبتاً آرام و تدريجي صورت ميگيرد. هيچ چيز خطرناکتر از ويران کردن اين چارچوب و اين سنت نيست. يک چنين اقدام ويرانگرانه اي (همانگونه که رژيم ناسيونال سوسياليسم در آلمان نشان داد) ، قهراً به زيرپاگذاشتن و از بين بردن همه ارزشهاي انساني مي انجامد. پوپر در زمينۀ عدالت اجتماعي در سطح جهاني تصريح ميکند که امروزه با توجه به دستاوردهاي فنآوري و رشد اقتصادي، براي بشريت ممکن گرديده است تا گرسنگي و فقر را در جهان ريشه کن سازد، اما مشکلات ديگري مانع از اين امر هستند. وي از جمله يکي از اين مشکلات را در وجود حکومتهاي سياسي فاسد و زورگو در کشورهاي توسعه نيافته ارزيابي ميکند و خاطر نشان ميسازد که ، مردم در بسياري از اين کشورها هنوز از آنچنان بلوغ معنوي برخوردار نشده اند تا بتوانند سرنوشت خود را در دست بگيرند .
چرا مرغ از خیابان رد می شود ؟
ارسطو : طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود .
موسی : و آنگاه پروردگار از آسمان به زمین آمد و به مرغ گفت « به آن سوی خیابان برو » و مرغ چنین کرد و پروردگار خوشنود همی گشت .
مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد . این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود .
خاتمی : چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند .
ریاضیدان : مرغ را چگونه تعریف میکنید ؟
نیچه : چرا که نه ؟
فروید : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سوال نشان میدهد که شما به نوعی عدم اطمینان جنسی دچار هستید . آیا در بچه گی شصت خود را می مکیدید ؟
داروین : طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است .
همینگوی : برای مردن ، در زیر باران .
انشتاین : رابطه مرغ و خیابان نسبی است .
سیمون دوبوار : مرغ نماد زن و هویت پایمال شده اوست . رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهودۀ او در فرار از سنتها و ارزشهای مردمسالانه را نشان میدهد .
پاپ اعظم : باید بدانیم که هر روز میلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از خیابان رد نمیشوند . توجه ما باید به آنها معطوف باشد . چرا همیشه فقط دربارۀ مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود ؟
صادق هدایت : از دست آدمها به آنسوی خیابان فرار کرده بود غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است ، بلکه بدتر .
روانشناس : آیا هرکدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود ؟
نیل آرمسترانگ : یک قدم کوچک برای مرغ ، و یک قدم بزرگ برای مرغها .
حافظ : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران برتو نخواهند نوشت .
کافکا : گ . به آنسوی خیابان کثیف رفت . مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد ، ضمن اینکه به گ . نگاهی بی توجه ووحشتزده انداخت . این ، گ . را مجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود ، تا مرغ را با حضور فزیکی خود مواجه کند و دست کم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود . کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازۀ کوچک جثه اش دشوارتر مینمود .
بیل کلینتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم .
فردوسی : بپرسید بسیارش از رنج راه / ز کار و ز پیکار مرغ و سهاء .
سهراب سپهری : مرغ را در قدمهای خود بفهمیم ، و از درخت کنار خیابان ، شادمانه سیب بچینیم .
جورج دبلیو بوش : این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریزم جهانی بود . و حق ما ، برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است .
سعدی : و مرغی را شنیدم در آن سوی خیابان و راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود . وی را گفتم : از چه رو تعجیل کنی ؟ گفت : ندانم و اگر دانم گویم و اگر گویم انکار کنم .
احمد شاملو : و من مرغ را ، در گوشه های ذهن خویش ، میجویم . من ، میمانم و مرغ ، میرود به آنسوی خیابان . و من ، تهی هستم . از گلایه های دردمند سرخ .
رنه دکارت : از کجا میدانید که مرغ وجود دارد ؟ یا خیابان ؟ یا من ؟
بودا : با این پرسش طبیعت مرغانه خود را نفی میکنی .
فروغ فرخزاد : از خیابانهای کودکی من ، هیچ مرغی رد نشد .
پاریس هیلتون : خوب لابد آنطرف خیابان یک بوتیک با حال دیده بوده .
هیتلر : اگر ارادۀ ما همچنان قوی بماند ، مرغ را نابود خواهیم کرد ! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد .
احمدی نژاد : خیابان و فناوری رد شدن از خیابان که کشورمان از آن برخوردار است ، حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است . ما به رد شدن از خیابان ادامه خواهیم داد . موج معنویت و بیداری در دنیای ما ، به امید خدا به زودی این مرغ را از دامان دنیای خود پاک خواهد کرد .
در پاسخ به سایت « آفتاب » .
چه کسی گفت : خدا ممنوع است ؟!
نقد و بازبینی باور های انسانی ، هرگز توهین به باورها نبوده و نیست . دانش امروز و دانشمندان و متفکرین اجتماعی دیروزه ، نقد و باز بینی آموزه ها را توصیه داشته اند ، پیوسته .
زردشت گفته بود : « سخن ها را بشنوید و با اندیشۀ روشن درآنها بنگرید و راهی را که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید » .
زکریای رازی فرمود : « آنچه با عقل و خرد سازگار نباشد ، به هرکسی و هرچیزی نسبت بدهند ، پذیرفتنی نیست . »
در آیین مسیحیت هم ، پس از هزار سال سلطنت پاپان و کلیسا ، اروپاییان در آموزه های سنتی شان باز بینی و تجدید نظر کرده اند ، در عین زمان که خداباور بوده اند همه .
کانت ، ولتر ، مونتسکیو ، جان لاک ، دکارت ، گوته ، دنیس دیدرو با دایرة المعارف اش ، اسپینوزا ، نیوتن ، مارتین لوتر و دیگران ازآن جمله اند . پیربل پدر روشنگری فرانسوی ، پروتستانت خداباور بوده است .
واینکه تره کی یا خرکی و فلانی زوی خلقی ، اعمال قبیح انجام داده اند ؟ آنان برای همیشه مورد لعن و نفرین همه گان هستند ، دیگران را به ایشان نسبتی نبوده و نیست . و نه پسوند و پیشوند نام ایشان را کسی یدک کشیده و می کشد تا به امروز . بر عکس آن ساداتِ اولادۀ طاهرین که با دستگاه قدرت ساخته اند ، کربلای افشار و جنایات درغرب کابل و چنداول را مرتکب شده و کنون وضو ساخته اند ، بایست حساب پس بدهند .
حجاب را برای بار اول شاه امان الله برداشت و بعد هم ظاهر خان و داوود خان و دیگران . لاکن آنانیکه در طول تاریخ این خراب آباد ، با نهضت نسوان و نهضت آفرینان ، به کینه توزی برخاستند و تازیانۀ شرع بدست ، حکم تکفیر صادر فرمودند ، نام و نشان خانوادۀ شان در حافظۀ تاریخ ثبت است هنوز . امروزه کسی نگفته است که مسجد ها و تکایا را ببندید که مانع پیشرفت است !! در کشور همسایۀ ما ایران ، که بیشترین اماکن مذهبی و سینه زنان و واعظان و مرثیه خوانان را دارد ، پیشرفت چشمگیر آن خطۀ مبارکه را جهانیان شاهد اند . زنان به پا خاستۀ ایران که مصروف جمع آوری یک میلیون امضاء برای برابری حقوق شان هستند ، همه الحمدلِله با روسری و سراپا در لفافۀ سیاه اند و معصومه ، نه بی سیرت و عور و فاحشه بلانسبة .
انسان تنها با تنفس هوا زنده نیست ، بلکه بدون آزادی اندیشه در ذات انسانی و فلسفۀ وجودی خود مرده است .
هیچگاهی کسی نگفته است که : پیشرفت و ترقی یک جامعه به برهنه گی زنان مربوط است ، بلکه گفته آمده که سلب حقوق زنان ، این نیم پیکر جامعه به حیث انسانان مساوی دراجتماع مربوط است ، به لغو آیین برده گی و کنیزی و تعدد زوجات و آیین مرد سالاری و رفع خشونت و داشتن حق طلاق و حظانت منبعث از آموزه های خرافی قرون ماضیه است .
چگونه میتوان از خود سوزی زنان و ازدواج طفل صغیر با پیر مرد سالخورده و فرسوده و بریدن گوش و بینی زنان بدست مردان در کشورما جلوگیری کرد ؟؟
چگونه ریشه های این فجایع را خشکاند ؟؟
آنانیکه بیدار اند بفرمایند : نسخۀ شفا بخش شان درین زمینه چیست ؟
در وطن ما و کشور های همسایه مانند ایران کسی ملایان را به قصابخانه نبرده است هنوز ، بلکه این ملایان اند که نویسنده گان و دگراندیشان و اصلاح طلبان آموزه های خرافی را دسته جمعی و زنجیره یی به جوخۀ اعدام سپرده ، قلم ها شکسته ، سیاهچال ها را از شریفترین و آزاده ترین مردان و زنان آن کشور انباشته و از هیچ جنایتی فروگذار نکرده اند .
با دریغ که پس از چهارده قرن ، حضرات شیخ الاسلام والمسلمین ، قادر به تعریف دقیق دین و نسبت میان آن و تمدن امروز بشری نشده اند هنوز ؟! که این از عدم مدیرت درست است یا ناکار آمد بودن آن آیین ؟ بایست امت مسلمه 14 قرن دیگر انتظار بکشند ، تا کاشفان محترم و بیضه دارن دین ، نسخۀ جدیدی برای رهایی انسان قرن بیست و یکم ارایه بفرمایند .
اطفال صغیر اناث که به سامان بازی نیاز دارند و 14 قرن است که به اجبار شوهر داده شده و می شوند ، درین نظام ظالمانه همین امروز هم کم نیستند . شیخ الاسلام آصف محسنی هشتاد ساله ، که از تمام علوم دینی فقط یک عدد ریش کم دارد ، خواهر صغیر « شهید مشتاق احمد » را زیر قبایش عقد میکند و همین امروز نیز بر منبر شریعت اش ، با بیشرمی ووقاحت ، دیگران را وعظ و اصول دین ارشاد میفرماید !!
این پیر خرفت ، پیرو کدام آیین است ؟ این شیوخ کرام اگر در جامعۀ غیر اسلامی بودی ، با او چگونه معامله فرمودندی ؟
فهم رسمی ما از دین رسمی اگر برمیزان فهمیده گی ما استوار نباشد ، پس به دستگاه گوارش ما مربوط است ؟ این « حوزۀ فرهنگی » لعنتی ملت ستمدیده چه وقت تغییر خواهد کرد ؟
آخر نوع قراءت متفاوت را یک کسی برایمان بخوانند . ما که گنگ و لال هستیم ، و زبان مان را بسته اند .
اینکه گفته میشود :
« جامۀ نارسای ماست که جامۀ زیبای دین را سرچپه و پاره پاره پوشیده است ؟! »
پس چرا داکتر سروش گفت :
« اصول دین قابل تأویل است ، چون بسان جامه ایست که بایست در طول زمان تن چاق شوندۀ جامعه را بپوشاند ، نه اینکه به مرور زمان تنگ و پاره پاره گردیده و جامعه را برهنه سازد ؟ »
گر مسلمانی این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی
شاید همو میگفت :
من با فکر و اندیشه ام زاده شده ام ، و سنت های خرافی را به ارث برده ام . اسلام من بیشتر یک اسلام فردی است که آنرا آزادانه پذیرفته ام ، نه آن نوع اسلامی که پدرانم پیشاپیش برای من خواسته اند . فکر نمی کنم که بتوانم اسلام پدرانم را به پسر آینده ام منتقل کنم .
در مذهب آینده ، آفریده گار نه خدای یک زمین و یک خورشید و مشتی ستاره است که همه در « شش هزار سال پیش » آفریده شده اند ، بلکه گردانندۀ نظم سرسام آوری است که میلیارد ها کهکشان را با میلیارد ها میلیارد خورشید آنها از میلیارد ها سال پیش در گردش دارد . و این خدا نه آن خدایی میتواند باشد که در جایی از آسمان بر تخت خدایی خود بر دوش ملایکی مقرب تکیه زده است . نه آن خدایی که آدمیان این زمین را به شکل شخص خودش ساخته است ، و نه آن خدایی که هرچند یکبار از کار خود پشیمان میشود یا گفتۀ خود را پس میگیرد برای آنکه گفتۀ بهتری را در جای آن بگذارد . چنین خدایی نه قومی برگزیده دارد ، نه سرزمینی را در برابر چند آلت ختنه شده به کسانی میبخشد . نه به زبانهایی خاص برای کسانی وحی میفرستد ، نه گروهی از آفریده گان خویش را مامور کشتار گروهی دیگر میکند . نه خودش چند هزار نفر را سر میبرد ، نه بابت خطایی که خودش برای این بنده گان خواسته است ، آنها را به آتش و مار و عقرب جهانی دیگر روانه میکند .
شیخی به زنِ فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پابستی
گفتا : شیخ هرآنچه گویی هستم
اما تو چنان که مینمایی هستی ؟
خرد یارتان .
انشتاین در مدرسه ....
آیا شیطان وجود دارد ؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد ؟
استاد درکلاس مدرسه ، با این سوال ها شاگردانش را به چا لش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد خلق کرد ؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : " بله او خلق کرد "
استاد پرسید : " آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بله آقا "
استاد گفت : " اگر خدا همه چیز را خلق کرد ، پس او شیطان را نیز خلق کرد . چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست .
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد .
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت :
« استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم ؟ »
استاد پاسخ داد : " البته "
شاگرد ایستاد و پرسید: « استاد ، آیا سرما وجود دارد؟ "
استاد پاسخ داد : " این چه سوالی است ؟ البته که وجود دارد . آیا تا کنون حسش نکرده ای ؟ شاگردان به سوال نو جوان خندیدند.
نو جوان گفت : " در واقع آقا ، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به نام سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد . درجۀ صفر مطلق ، نبود کامل گرماست . تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد . این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد .
شاگرد ادامه داد : " استاد تاریکی وجود دارد؟ "
استاد پاسخ داد : " البته که وجود دارد "
شاگرد گفت : دوباره اشتباه کردید آقا ، تاریکی هم وجود ندارد . تاریکی در حقیقت نبودن نور است . نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد . اما تاریکی را نمیتوان . در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص ، چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید . درست است ؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار میبرد ."
در آخر نو جوان از استاد پرسید :
آقا ، شیطان وجود دارد ؟
استاد پاسخ داد : البته همانطور که قبلا هم گفتم . ما او را هر روز می بینیم . او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد . اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست .
و آن شاگرد پاسخ داد :
شیطان وجود ندارد آقا ، یاحداقل در نوع خود وجود ندارد .
شیطان را به ساده گی می توان نبود خدا دانست . درست مثل تاریکی و سرما . کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند . مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید .
نام آن مرد جوان : آلبرت انیشتاین بود .
تحلیل انشتاین از مذاهب :
تحلیل انشتاین از مذاهب بر این اصل کلی متکی است که :
« هر مذهبی در درجۀ اول از ترس از جهانی ناشناخته مایه میگیرد . وی مینویسد :
در تاریخ تمدن بشری ، این ترس بطور منظم توسط طبقه ای دامن زده شده و مورد بهره برداری قرار گرفته است که روحانیت نام دارد و بر این اساس سازمان داده شده است که خود را رابط انسانها با قدرتهایی رعب انگیز قلمداد کند تا سلطه جویی خویش را از این راه تثبیت کرده باشد . در جریان عمل گاه زمامداران ، خواه بصورت پادشاهان و خواه طبقات ممتاز ، در راه حفظ قدرت سیاسی یا دفاع از منافع و امتیازات مادی خود مستقیماً ایفای این نقش مذهبی را بعهده گرفته اند و گاه نیز میان آنان و طبقات روحانی در این راه ایتلاف نزدیکی برقرار شده است که از اشتراک منافع این دو در امر استیلا جویی اقلیتی ممتاز بر اکثریتی مطیع و استثمار این اکثریت توسط این اقلیت سرچشمه می گیرد .
کار اساسی همه تشکیلات مذهبی ، اعم از کنیسه و کلیسا و مسجد ، در هر مقطع زمانی و مکانی ، مبارزه با دانش و سرکوبی آزاد اندیشان به اتهام انحراف از قوانین مقدس مذهبی بوده است . زیرا تثبیت حاکمیت آنان مستلزم این بوده است که پیروان مذاهب همواره صغیرانی باقی بمانند که حق و اجازۀ سوالی را در بارۀ اصالت بیچون و چرای آنچه به نام واقعیتهای آسمانی بدیشان عرضه می شود نداشته باشند . اگر آیین یهودی را از پیغمبران بزرگ و کوچک آن جدا کنند ، و اگر مسیحیت و اسلام را از پیرایه های سنتی خود بپیرایند و به ویژه اگر آنها را از سلطۀ روحانیت هایی که در طول قرون بدانان تحمیل شده اند خلاصی بخشند ، دستیابی توده های عظیم یهودی و مسیحی و مسلمان به زیربنایی مشترک یعنی توحید واقعی ، و نه آن توحید های کاذبی که بدانان ارایه کرده اند ، امکان پذیر خواهد بود . »
نتیجه گیری نهایی انشتاین از همه اینها اینست که :
خدا را از راه مذاهب نمیتوان شناخت ، بلکه از راه آموزش و دانش میتوان شناخت و فتوای او نیز در اینمورد اینست که :
آیندۀ هر کشور ، هر جامعه ، و هر خانواده ، هر فرد ، و در نهایت آیندۀ جامعه بشری در گرو افسانه ها و اسطوره های اجدادی نیست ، در گرو درجۀ بینش یعنی درجۀ آموزش او است .
بزرگان از آنرو پیش ما بزرگ به نظر می آیند که : ما جلو آنان زانو زده ایم ،
پس بگذار برخیزیم ...
انشتاین در کتاب خودش « جهان آنطوریکه من میبینم » آورده است که :
« اگر عامل تعین کننده رفتار بشر دراین جهان تنها بیم از کیفر یا امید پاداش در جهان دیگرباشد ، شرایط حاکم برجامعۀ بشری ما ، شرایطی ترحم آوری خواهد بود . اسطورۀ پاداش یا کیفر آن جهانی ، ویران کنندۀ همه موازین اخلاقی این جهان است .
شما چرا به دنبال خدایی میگردید که شما را ببخشاید ؟ مگر گناهکارید ؟ اگر گناهکارید ، چرا به جای طلب بخشش از خدا ، گناهان تانرا جبران نمیکنید ؟ چرا از آنهایی که در حق شان مرتکب ظلم و ستم شده اید ، تقاضای عفو نمی کنید ؟ آنها هستند که باید شما را ببخشند ، نه خدا .
از خدا می خواهید به شما که باعث ضرر و رنج و آزار به دیگران شده اید رحم کند ؟
آیا مظلومان و ستمدیده گان به خدا وکالت داده اند تا از طرف شان ، ظالمان و ستمگران را ببخشاید ؟ از خدا میخواهید به شما طول عمر و سلامتی و ثروت و بزرگی عطا کند . مگر خدا شرکت بیمۀ عمر ، انبار سلامتی و ثروت و فروشگاه بزرگی و عزت دارد ؟ مگر نمی دانید که طول عمر به سلامتی و سلامتی هم به رعایت بهداشت و زندگی متعادل و پرهیز از زیاده روی در خوردن و نوشیدن و دوری گزیدن از کارهای مضراست ؟
اسطورۀ پاداش یا کیفر آن جهانی ، ویران کنندۀ همه موازین اخلاقی این جهان است . زیرا کسی که تنها به این کیفر و پاداش وابسته باشد ، خوبی را برای خوبی و اخلاق را بخاطر اخلاق نمی جوید ، بلکه صرفاً آنرا معامله ای به حساب می آورد که در آن اخلاق داشتن ، معامله ای سودمند است و اخلاق کالایی است که می تواند به خرید و فروش گذاشته شود .
اِشکال جهان اینست که : جاهلان مطمین هستند و دانایان مردد !!
بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز
گر چه از درگاه خود مي رانيم ، اما
تا من اينجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشي
سرگذشت تيرۀ من ، سرگذ شتي نيست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقۀ زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يکتا !
سينهء سرد زمين و لکه هاي گور
هر سلامي سايهء تاريک بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين دری بسته
آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ ، جام خود پرستي را
يک زمان با من نشيني ، با من خاکي
از لب شعرم بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي کشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شکيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم ...
سال ۲۰۰۷، خونین ترین سال پس از طالبان ....
سازمان ملل متحد ، سا ل 2007 میلادی ر ا ، خونین ترین سا ل پس از سقوط طالبان در افغانستان نامیده است .
در گزارشی که اخیراً از سوی سازمان ملل متحد منتشرشده گفته شده است که حملات تروریستی و فعالیت گروه های شورشی در افغانستان، در مقایسه با سال گذشته میلادی، حدود بیست درصد افزایش یافته است.
بر اساس این گزارش، تنها از آغاز سال جاری میلادی، صد مورد حمله انتحاری در افغانستان روی داده که منجر به کشته شدن دهها غیرنظامی افغان شده است.
آدرین ادواردز سخنگوی سازمان ملل متحد در کابل می گوید افزایش تولید مواد مخدر، فساد در ادارههای دولتی، ضعف حاکمیت دولت در شماری از ولایات افغانستان و تغییر تاکتیک های جنگی طالبان در افغانستان ازعوامل عمده افزایش ناامنی ها در افغانستان است که باید به گونه فوری به آن رسیدگی شود.
آقای ادوارز گفت: "چیزی که ما در سال ۲۰۰۷ دیدیم، افزایش جنایات و حملات تروریستی در افغانستان بوده است. افزایش تولید و قاچاق مواد مخدر در برخی موارد ضعف حاکمیت دولت و فساد در ارگانهای دولتی در شماری از ولایات افغانستان و تغییر تاکتیکهای جنگی طالبان سبب افزایش نا امنی ها در افغانستان شده است. "
' نگران کننده '
سخنگوی سازمان ملل افزود: "درماه های گذشته، موارد آدم ربایی نیز به گونه نگران کننده ای در افغانستان افزایش یافته است."
این مقامات همچنین می گویند نیاز است تا برنامه های دقیقتر مبارزه با شورشیان در افغانستان طرح ریزی شود.
آقای ادواردز می گوید افزون بر این، باید محل اصلی فعالیت شبکه های تروریستی در منطقه شناسایی شود، انگیزه اجرای حملات انتحاری مورد بررسی قرار گیرد و در صورت امکان حضور نیروهای نظامی از کشورهای اسلامی در افغانستان بیشتر شود.
سخنگوی سازمان ملل گفت: "ما باید بدانیم که این شبکه ها چگونه فعالیت می کنند. باید تلاشهای بیشتری برای کاهش تقاضا برای جذب شدن در این شبکه ها انجام یابد. توصیه دیگر ما که قبلاً نیز بار ها گفته ایم، این است که به نیروهای نظامی وابسته به کشورهای اسلامی، نقش بیشتری در مبارزه با تروریست ها در افغانستان داده شود؛ حاکمیت دولت در سراسر افغانستان تقویت شود و با گروه های تبهکار و قاچاقچیان مواد مخدر در این کشور برخورد جدی تر شود."
تلفات طالبا ن :
در گزارش سازمان ملل متحد آمده است که در یک سال گذشته، شمار زیادی از فرماندهان محلی طالبان در جنوب و شرق افغانستان کشته شده اند و طالبان وادار شده اند تا حتی جنگجویان خارجی را در مقام فرماندهی محلی در شماری از ولایات بگمارند.
در حال حاضر دهها هزار تن از نیروهای خارجی و افغان سرگرم یک مبارزه دشوار با شورشیانی هستند که گفته می شود از شبکه های بزرگ تروریستی در بیرون از افغانستان کمک دریافت می کنند.
مقامات ناتو در افغانستان نیز این موضوع را تایید می کنند که مبارزه با گروه های تروریستی در این کشور، اکنون به یک ماموریت پیچیده و دشوار برای این سازمان تبدیل شده است.
منبع : بی بی سی
بازجویی نیکان ....
گفت : جلو بیا
می شنویم که مرد نیکی هستی
خودت را نفروخته ای ، اما صاعقه هم
که به خانه میزند ، خریدنی نیست
به حرفت پایبندی ، خوب ، حرفت چه بوده است ؟
راستگو هستی ؟ عقیده ات را می گویی ؟
کدام عقیده را ؟
شجاعی ! دشمنت کیست ؟
خردمندی ؟ برای که ؟
چشم بر منافع خود ندوخته ای ؟
پس در پی منافع که می روی ؟
دوست خوب هستی .
آیا با مردم خوب هم دوستی می کنی ؟
اینک گوش کن :
ما می دانیم
که دشمن مایی . به این علت می خواهیم نابودت کنیم .
ولی به ملاحظه ی خدمت ها ،
وصفت های خوب تو ،
دیوار نیکو انتخاب کرده ایم که تو را بر آن واداریم ،
و با تفنگی اعلا ، رگباری از گلوله های خوب ،
نثارت می کنیم و دفنت می کنیم .
با یک بیل خوب ، در خاکی مرغوب .
در مراسم جان باخته گان راه آزادی ...
آن فروریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشانند
یاد شان زمزمه نیمه شب ستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند .
سپاس بر تو ، که پولاد بی خلل بودی
روان چو کوره ی خورشید شعله ورگردی
به کار نامه ی ایام قصه ات باقیست
حدیث عمر اگر چند مختصر کردی
سپاس برتو که در بند های ابلیسی
فرشته بودی و در دام مرگ نفتادی
به باز جویی در دادگاه ، در زندان
الا دقیقه ی آخر چو کوه ایستادی
حساب خویش نکردی به کار زار بزرگ
تمام عمر چو سر باز جان به کف رفتی
همیشه در صف یاران خلق جاویدی
اگر چه با تن رنجور خود ز صف رفتی
در آن دیار که روز است تیره و غمگین
مقام راحتی و جای شاد کامی نیست
به خون نویسد هر روز « سیاه » نام دگر
سیاه کاریی این دیو را تمامی نیست
به راه خلق چو پیگیر و بی توقع ، مرد
به قول خویش چه پابند بوده یی ،
نمونه ییست حیات تو بهر نسل جوان
ایا مجاهد بی باک توده یی برخیز
دیریست گالیا !
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامۀ رهایی لبها و بوسه هاست
عصیان زنده گی است
در روی من مخند !
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب عشق
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغ شاه
در عزلت تب آمور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا !
در گوش من فسانۀ دلداده گی مخوان
اکنون برمن ترانه شوریه گی مخواه
زود است گالیا ، نرسیدست کاروان ...
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خندۀ گمگشته باز یافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ه و بوسه ها
سوی بهار های دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من .
زود است گالیا
غلطهای مشهور املایی و دستوری زبان فارسی:
بخش ۳
برگرفته از : در محضر استاد / سعيد نفيسي
آزمایشـا ت : واژه آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با " آت " عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با " ها" ی فارسی جمع بسته شود. آزمایشها درسـت اسـت .
در جمع بستن واژهها ی فارسی با " جات " نیز غالبن همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که این نوع جمع فرقی با جمع با " آت " ندارد . اما برای نوشتن فارسی فصیح بهتر است که این واژه ها نیز با " ها "جمع بسته شود، برای احتراز از عربی مآبی . یعنی به جای روزنامهجات، کارخانجات، نوشتهجات، شیرینیجات، ترشیجات، دستهجات، میوهجات، نقرهجات و.... بهتر است چون این بنویسیم : روزنامه ها ، کارخانه ها، نوشتهها، شیرینیها ، ترشیها ، دستهها ، میوهها ، نقرهها .
از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نامهای جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : "آت" آن را جمع می بندند، جمع الجمع میشود، از آن جملهاند: آثارها، اخبارها ، ارکانها ، اعمالها ، جواهرها یا جواهرات ، حواسها ، عجایبها ِ، منازلها، نوادرات، امورات، عملیاتها و دیگر، که شکل درست نوشتن وگفتن آن چون این است :
آثار، اخبار، ارکان، اعمال، جواهر، حواس، عجایب، منازل، نوادر، امور، عملیات و ..
آذان / اذان : این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان ( گوشها) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز در گلدسـته و مناره ی مسجد است.
آزوقه / آذوقه : اصل این واژه که آن را آزوغه هم می نویسـند ترکی اسـت . پس باید به " ز" نوشـته شـود .
آسـیا / آسـیاب : این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند .
آن را / آنرا : " را " واژهی مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمهی پیشـین می نویسـند. مانند : این را ، وی را ، ایشـان را ، تو را ، آن را .
اتاق / اطاق : از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج " ط" وجود ندارد پس باید آن را با حرف " ت" نوشـت.
اتو / اطو : چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس بهتر اسـت به " ت" نوشـته شـود .
ارابه / عـرابه : ارابه واژهی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس بهتر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت .
ازدحام / ازدهام : این واژه را تنها می توان با حرف "ح" نوشـت زیرا ازدهام واژه ای بی معنی اسـت .
اسـب / اسـپ : به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با " ب" می نویسـند. اما در گذشـتههای بسـیار دور با "پ" می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نامهای کهن خراسـانیان بوده است. مانند: ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و...
اسـتادان / اسـاتید : چون اسـتاد واژهای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان . این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی رفـته است، در زبان عربی به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود .
اسـلحه / سـلاح : بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه ، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می توان واژهء سـلاح ها را به کار بر .
اقلاً / اکثرا ً: این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت، از اغلاط مشهور به شمار می آید . بهتر اسـت به جای اقلاً "حداقل " و یا بهتر از آن " دسـت کم" و یا " کم از کم " نوشـت و به جای اکثراً " غالبن" و یا به تر از آن " بیش تر" را به کار برد. .همچنین نمی توان واژههایی مانند دوم وسـوم و چهارم را که فارسیاند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت. یا واژه فارسی " زبان " را زباناً .
تاس / طاس : تاس واژه ای فارسی اسـت که عربها آن را گرفته و طاس می نویسند (معرب کردهاند)، یعنی ایرانیان باید آن را به حرف "ت" بنویسند.
تراز / طراز : تراز واژهای فارسی است که عربها آن را گرفته و طراز مینویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب " تراز" و همه ی ترکیبات آن باید با حرف " ت" نوشـته شـود .
مانند : تراز نامه ، هم تراز، تراز کردن و مانند اینها .
تپیدن / طپیدن : تپیدن واژهای فارسی اسـت. و باید با حرف " ت " نوشـته شـود و نوشـتن واژههای مشـتق از آن نیز مانند: تپش، تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت و تهران که فارسی اند ، نباید با " ط" نوشـته شـود.
دیگر آن که در زبان عربی، هم "ت" وجود دارد و هم "ط". مانند تابع و طبیب. از این رو واژه های عربی را می توان به همان صورت عربی نیز نوشت. نکتهی دیگر آن که : اگر کلمهای مربوط به زبانهای بیگانهی دیگر باشـد، به ت نوشـته می شـود. مانند: ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس . اما برخی نامهای خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها که از رهگذر زبان عربی وارد زبان فارسی شـده است می تواند به همان صورت عربی هم نوشته شود و گر نه چه فرقی با اسـامی عربی چون حافظ، نظامی، ملا صدرا، ابوریحان و جز آن دارد که در آن ها تغییری ایجاد نمی شود.
ثواب / صواب : نوشـتن یکی از این واژهها به جای دیگری نیز یکی از غلط های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب و صواب معانی جدا گانهای دارد و نباید آن ها را با هم اشـتباه کرد. ثواب اسـم است به معـنی " مزد و پاداش " ، اما صواب صفت اسـت به معـنی "درسـت، به جا و مناسـب".
جذر/ جزر : برخی ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز اشـتباه می کنند. جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند. جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد « مد » می باشد.
جرأت / جرئت : این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد.
حایل / هایل : این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت به معنای ترسـناک :
شـب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها
(حافظ )
خرد / خورد : معـنای واژه خُرد کوچک و ریز و اندک اسـت مانند : خردسال یا خرده فروشی، و واژه خورد سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونههای دیگر: سالخورده یا خورد و خوراک .
داوود/ داود : املای این گونه واژه ها را در املای زبان فارسی با دو ( واو ) سفارش کردهاند. به همین ترتیب واژههایی مانند طاوس و کیکاوس را نیز باید با دو ( واو ) نوشـت : طاووس، کاووس ، کـیکاووس .
دُچار/ دوچار : این واژه را که گمان می رود ریشـه ی آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی به صورت دوچار می نوشـته اند. اما در سدههای اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز بهتر اسـت به همین صورت نوشـته شـود.
ذِلت / زلّت : معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت) است، اما زلت به معنای سـهو و خطا اسـت.
رُتیل / رطیل : نوعی عنکبوت زهر دار را به عربی رتیل می گویند و رطیل وجود ندارد.
زرع / ذرع : زرع به معـنای " کشـت" و " کاشـتن " اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم برای طول و برابر یک دهم از چهارمتر بوده اسـت .
زغال / ذغال : املای درسـت این واژه زغال اسـت.
زکام / ذکام : این واژه را بایـد با ز نوشـت،
سِـتبَر/ سـِطبَر : این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف ط هم نوشـته اند.اما چون واژهای فارسی اسـت، به تر اسـت با حرف ت نوشـته شـود.
سـؤال / سـئوال : شـکل درسـت آن این واژه سـؤال است.
سـوک / سـوگ : املای این واژه هم با ک وهم با گ درست اسـت.
شـرایین/ شـرائین: املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.
شـسـت/ شـصت : این واژه ها را هم بسـیاریها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت وپا وشـصت عدد ۶۰ اسـت. آقای ابوالحسن نجفی می نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با س و دیگری را با ص می نویسـند. ولی درمتون کهن، هردو واژه با " س" آمده اسـت.
صد / سـد : چون واژه ی " سـده " فارسی اسـت، سـد را نیز می توان با " س" نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با "ص " نوشـتهاند، اکنون نوشـتن آن با " س" غـیر متعارف به نظر می رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و بند و حایل اسـت، لابد قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک صد از سـد. با " ص" نوشـته اند .
صفحه / صحیفه : صفحه به هر کدام از دو روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ ( که دارای دو روی ) اسـت گفته می شـود. البته ورق را در سـال های پسـین برگ نیز می گویند.
طوفان / توفان : اصل این کلمه یونانی اسـت و شکلهای دیگر این واژه ی یونانی در بسـیاری از زبان های ارو پایی هم به کار می رود، چون آن که در زبان انگلیسی Typhoon و در زبان فرانسوی Typhon به همین معنای طوفان به کار می رود. در فرهـنگ معین واژهی طوفان را که اسم و معرب از کلمه یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید و ناگهانی که موجب خسـارت و خرابی بناها و سـاختمانها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا طوفان باد. اما در همان فرهنگ، یک " توفان " هم درفارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر توفـیدن اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران می باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معناهای لغوی این واژه ها را مد نظر قرار داد.
طوطی/ توتی : توتی واژه ای فارسی است و از این رو می توان آن را با "ت " نوشـت. اما قـدمای زبان و ادب فارسی این واژه را با "ط" نوشـته اند و به این دلیل امروزه نیز اگرچه این واژه فارسی می باشد نوشتن آن با "ط " نامانوس و نامتداول است.
غلتیدن / غلطیدن : غلتیدن واژه ای فارسی اسـت و باید با " ت" نوشـته شـود . تر کیبات این فعل را نیز باید با ت نوشـت، مانند: غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و...
غوته / غوطه : " در آب فرو رفتن " به فارسی " غوتیدن " است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند : تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، ؛ غلت خوردن؛ غلتک، غلتان.
غیظ / غیض : در عربی غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنای کاهـش آب اسـت.
فترت / فطرت : معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او.
فطیر/ فتیر : فطیر واژه ای عربی و به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با " ط " نوشـته شود و واژه ای به نام فتیر اصلن وجود ندارد.
قفص / قفس : این واژه عربی اسـت و باید با "ص " نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با "س " نوشـته اند و املای آن به شکل قفس رایج اسـت.
قیمومت / قیمومیت : واژهی قیمومت را که به معنی قیم بودن است، فارسی زبانان ساختهاند و در زبان عربی کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت نادرست است
کُحل / کــَهل : کحل اسم است به معنای " سـرمه" اما کهل ، صفت اسـت برای مرد میان سـال.
گزارشها / گزارشات : برخی ها واژه ی فارسی گزارش را با " ات" عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت
لایتجزا / لایتجزی : این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن لایتجزا اسـت و معنای آن تجزیه نا پذیر.
مآخذ / مأخذ : واژه ی عربی مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است . اما برخی این واژه ها را به جای یک دیگر یعنی مفرد را به جای جمع وجمع را به جای مفرد به کار می برند .
مبرا / مُبری : این واژه ی عربی به معـنی" تبرئه شـده از تهمت" اســت و در فارسی و عربی آ ن را مبرا می نویسـند.
مجرا / مجری : واژه ی مجری اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـنای اجرا کننده اسـت، مانند " مجری قانون ". ولی در عربی مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معنای " اجرا شـده، عملی شـده " اسـت که در فارسی به تر است که به صورت "مجرا" نوشـته شـود تا با "مجری" اشتباه گرفته نشـود.
محظور/ محذور : واژه ی محظور به معـنای " ممنوع و حرام" اسـت و محذور هم به معـنای " آن چه از آن می ترسـند" و هم به معنای "مانع و گرفـتاری" آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب و حیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: " محذور اخلاقی " و یا " در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم "،
مسأله / مسئله : این واژه عربی اسـت و در خط عربی به صورت مسـألة نوشـته می شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می نویسـند، نه مسئله.
مسـئوول/ مسـئول : املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی البته مسـئوول می نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را با یک واو نوشـته اند.
مزمزه / مضمضه : واژه ی مزمزه فارسی و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی و به معـنای گرداندن اب در دهان برای شـسـتن آن است.
مُعتـَنی به/ متنابه : این واژه عربی اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت معتنی به درسـت اسـت.
مقتدا / مقتدی : این واژه را که به معنی پیشوا است در عربی مقتدی نوشته اما مقتدا تلفظ می کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن باید آن را مقتدا نوشـت.
منتها / منتهی : این دو واژه را در فارسی به تر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند: سـاختمان های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت یا " این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد" .
نیاگان / نیاکان : در فارسی نیاگ یا نیا به معنی جدّ است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان .
وهله / وحله : این کلمه را که به خط عربی وهـله می نویسـند ومعنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت ، زیـرا که وحله در عربی و در فارسی معنایی ندارد.
هیز / حیز : واژه ی هـیـز به معنای بدکار و بی شـرم اسـت ، مانند : او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت . و حیز به معنی جا و مکان است .
هیئت / هیأت : واژه ی هیئت عربی و به معنی شـکل و صورت چیزی و نیز به معنی عـده ودسـته ای از مردم است. جمع هیئت نیز هیأت اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد .
بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز
گر چه از درگاه خود مي رانيم، اما
تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشي
سرگذشت تيرهء من، سرگذشتي نيست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي کشد پاروزنان در کام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقهء زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يکتا !
سينهء سرد زمين و لکه هاي گور
هر سلامي سايهء تاريک بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ جام خود پرستي را
يک زمان با من نشيني ، با من خاکي
از لب شعرم بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي کشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شکيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم ...

