تبليغاتX
کمال کابلی

قدم نا مبارک این موش ...

هر که را رسد رود از هوش

 

تلفات انفجار روز یکشنبۀ قندهار به « یکصد تن » رسید ...

 

 

 

مراسم به خاک سپاری اجساد قربانیان انفجار خونین روز گذشته ، امروز در شهر قندهار به اجرا درآمد ...

 همزمان با این ، مقامات دولتی در قندهار گفته اند که ، آخرین بررسی ها نشان می دهد که این انفجار بیش از یک صد کشته برجا گذاشته است . این خونین ترین حمله پس از فروپاشی رژیم طالبان بوده است .

 یک انفجار دیگر در قندهار ده ها تن را کُشت .

 انفجار یک بمب در قندهار، دست کم 35 تن را کشت و چندین نفر دیگر از جمله سه سرباز ناتو را زخمی کرد .

 این دومین انفجار مرگبار در ولایت قندهار ظرف دو روز گذشته است .

 حکومتی که نتواند  حتی در شهر امنیت اتباع اش را تأمین کند . حکومتی که از سرمای زمستان یک هزار نفر مردمش به ناچار جان بسپارند . حکومتی که ده میلیارد دالر پولِ کاسۀ گدایی را در کام دزدان و غارتگران بریزد و مردمش از بیکاری و گرسنه گی به مهاجرت دوباره مجبور شوند . حکومتی که طی شش سال برای مردم گرسنه و تاراج شده اش فقط ، لالا و لولوی نان خوانده است و بس . حکومتی که شب و روز از اسلام دم زده و بوی از عدالت اسلامی نبرده است . حکومتی  مُزوَر و ریا پیشه که با گرگ دنبه میخورد و با صاحب گوسفند شیون می کند . حکومت شهر و دیاری که کسی یاد کسی نیست . حکومتی که سراسر قلمرو اش را مافیای جهان ، زهر مرگ زرع کنند و او ، جای به جای چپرزای برود . حکومتی آدم های هزار چهره ، که با جنایت کاران کبیر سر سفره بنشیند و خزانه دزدان و قاتلین یک و نیم میلیون ملت را قانونگذار سازد . حکومتی که پیش همه شرمنده است و پیش دزدان رو سفید . حکومتی که عقل و خرد جامعه را برون راند و بوجی بوجی جاسوس وارد کند . حکومتی بند تنبان بریده و ذلیل شدۀ چَودری های پاکستانی دال خور . حکومتی که  شمشیر نیاکانش  آتش به  جان استعمار زد و هر متجاوزی را با سر افگنده گی از سر زمینش  برون راند و امروز عده ی فرزندان نا خلفش  بر دست امپراتور انگریز بوسه زند و از سفرۀ افطار جورج بوش لقمه بردارد . حکومتی که معمای برای خود و مشکلی برای دیگران هست . حکومتی که نه  ترس از خدا و نه شرم از خلق خدا دارد .  حکومتی که لعنت خدا و نفرین زمین پیوسته بر او میبارد . حکومتی که فقط کور و کر است ، و شب و روز  بر مردۀ هندو  « الم تره کیف » بخواند . و ...

اَشهَدُ بالله !  این چگونه دولتی میتواند باشد ؟!

 که په میوند کی شهید نشوی  --------  خدایژو لالیه بی ننگی ته دی ساتنه .

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Mon 18 Feb 2008 و ساعت 20:5 |
 

در مراکش زنان حق طلاق را به دست آورند ....

در سال ٢٠٠٤ مراکش اصلاح چشمگيري را در قانون خا نواده  انجام داد و پس از تونس، دومين کشور اسلامي شد که مواردي را به نفع زنان وارد قانون ساخت (١) . به ابتکار يک جنبش مردمي قدرتمند و با حمايت محمد ششم ، زنان به برابري عظيمي دست يافتند ؛ به ويژه آن که حق آن را يافتند تا بدون اجازه مردي از خانواده شان ازدواج کنند و همچنين حق آن را به دست آوردند تا در بستري که به مراتب به برابري نزديکتر بود درخواست طلاق را مطرح کنند.

با اين حال در آن زمان نگراني هاي بسياري مطرح بود، از جمله آن که آيا اصلاح در عمل انجام خواهد شد ؟ به نظر مي رسد سه سال بعد دکتر نوزا گسوس متخصص اخلاق شناسی طبیعی(بیو اتیک) ، مبارز حقوق فردي و فردي که در کميسيون مداونا شرکت داشته است، اطمينان خاطر يافته است . وي مي گويد :

 « بله ، از ديد کلي اصلاحات موفق بوده است. در ماه مارس وزارت دادگستري گزارشي را درباره اجراي اصلاحات منتشر مي کند و نهادهاي زنان نيز از جانب خويش همين کار را انجام مي دهند. بنابراين مي دانيم چه مي  کند  . براساس قانون جديد زنان نيز مانند مردان مي توانند بدون ارايه مدرک، « به دليل عدم تفاهم» ( در زبان عربي شقاق) تقاضاي طلاق نمايند. دادگاه ها نيز بايد در مدت شش ماه با اين تقاضا موافقت کنند، پيش از اين، همين تقاضا ده تا پانزده سال زمان مي برد چرا که زن بايد ثابت مي کرد که به عنوان نمونه با او بدرفتاري شده است. اغلب زن مجبور به خريد طلاق مي شد ( خلع ( .

از سال ٢٠٠٦ طلاق به دليل عدم تفاهم به شدت همه گير شده است و هفتاد و سه درصد موارد شمارش شده را شامل مي شود، ٧.٧٧ درصد پرونده ها به درخواست زنان مطرح شده اند. با اين که در مناطق نزديک به کازابلانکا شنيده مي شود که مردان شکايت مي کنند که همسرانشان به راحتي آنها را رها مي کنند، اما مردان نيز به اين سو جلب شده اند چرا که اين شيوه ارزان تر از شيوه سنتي جدايي ( طلاق  ( است.

از سوي ديگر ماده چهل و نه قانون خانواده اجازه مي دهد تا درباره ادراه اموال به دست آمده در دوران ازدواج و تقسيم آنها در صورت طلاق، توافقي نوشته شود. در صورت عدم وجود چنين نوشته اي، دادگاه مشارکت هريک از طرفين را مورد بررسي قرار مي دهد. اکنون زنان اميدوار هستند که اين ماده به طور خودکار اجرا شود و کار خانگي را در محاسبات در نظر گرفته شود.

جبهه دمکراتيک براي حقوق زنان(la Ligue démocratique pour les droits des femmes,LDDF) به رياست خانم فوزيه اصولي از ده حزب اصلي مي خواهد تا اين اين پيشنهاد را نيز مانند آن پانزده مورد ديگر به نفع زنان در برنامه هاي انتخاباتي شان براي سپتامبر قرار دهند. اين جنبش با ناميدن زنان به عنوان  «شهروندان مسئول»، از زنان مي خواهد تا به داوطلباني راي دهند که از اين شانزده مورد حمايت مي کنند. تا به حال شش حزب اصلي چنين کاري را انجام داده اند .

جبهه دمکراتيک براي حقوق زنان خدمات بهداشتي و کمکهاي حقوقي را فراهم مي کنند. فقر و بيسوادي (چهل و سه درصد) به سطوح بهت آوري رسيده اند. با اين حال نبايد پيشرفت هاي مهم را نيز از نظر دور داشت. همچنين بين سالهاي ١٩٨٢ و ٢٠٠٤ تعداد کودکان هر زن از ٥.٥ به ٥.٢ رسيده است. امانوئل تود، جامعه شناس و نويسنده تحقيقي مردم شناسانه به همراه يوسف کورباژ، متذکر مي شود که صد و شصت سال سپري شد تا زنان فرانسوي به چنين سطحي برسند( ١٩١٠-١٧٦٠)، در مراکش چنين تغييري طي بيست و دو سال رخ داد !

زنان امام ( مرشدات) مسئوليت ها جديدي را در مساجد و حوزه ي آموزش ديني عهده دار شده اند. چنين ابتکار دولتي که پس از سوءقصدهاي سال ٢٠٠٣ کازابلانکا در پاسخ به افراط گرايان اتخاذ شد، با حمايت حزب عدالت و توسعه همراه بود که خواهان افزايش تعداد مرشدات از پنجاه نفر به دويست تن بود.

١ - در اين زمينه به مقاله « در ايران و مراکش ، بحث ميان زنان در سرزمين اسلامي » در لوموند ديپلماتيک ، آوريل ٢٠٠٤ مراجعه شود.

 

صدای زنان ایران خاموش گردید .

 

یگانه نشریۀ زنان ایران توقیف شد ...

 

مهسا امرآبادی/ تهران

 

 هفته گذشته روزهای خوبی برای فعالین حقوق زنان ایران نبود . اوایل هفته  پیش انتشار یک خبر در خبرگزاری دولتی فارس مبنی بر « لغو مجوز نشریه زنان »، تعجب و تاثر همه اعضای جنبش زنان و فعالین جامعه مدنی و دموکراسی خواهان ایرانی را برانگیخت.
ماهنامه زنان با 16 سال سابقه کار در عرصه مطبوعاتی کشور، همواره نقش موثری در آگاهی بخشی به زنان و دختران ایرانی و آشنا کردن آنان با حقوق حقه خود ایفا کرده است.
ماهنامه زنان را می توان تنها نشریه تخصصی حقوق زنان با رویکرد فمینیستی در داخل کشور دانست ، چرا که این نشریه در تمامی شماره‌های خود کوشید در دوره‌های مختلف تا آنجا که تیغ سانسور اجازه می‌دهد، حقوق مسلم زنان را با آنچه در قوانین ایران جاری است، مقایسه کند و در نهایت نیز هشدارهای لازم را در خصوص وضعیت نابهنجار جامعه زنان ایرانی گوشزد کند.
«زنان» برای همه روزنامه نگاران زن، فعالین حقوق زنان و بانوان تساوی‌طلب ایرانی همواره مامن بود .  پناه‌گاهی که وقتی از تبعیض‌های جامعه ایران دلگیر و خسته می‌شدند، به آن پناه می‌آورند و خود را با نوشتن گزارش یا یادداشتی درباره وضعیت زنان ایرانی تسکین می‌داند.
  ماهنامه زنان حتی برای بانوان عادی و زنان خانه‌دار ایرانی هم مجالی اندک بود تا پس از کشمکش‌های روزانه و پس از گرفتاری‌های مربوط به طلاق و حضانت فرزند و ارث و دیه و ... دمی چند با خواندن  این نشریه نفسی راحت بکشند و شاید زیر لب زمزمه کنند :

« به ما که وصال نداد، اما شاید دخترم... »
زنان مساوی طلب ایرانی و اعضای جنبش زنان دیگر عادت کرده بودند که هرماه در انتظار انتشار این نشریه 900  تومانی باشند تا مقالات و گزارش‌های خود یا دوستان خود را در آن بخوانند.
بسیاری از نویسندگان این نشریه شاید همدیگر را یک بارهم ملاقات نکرده بودند، اما به واسطه « زنان » و به واسطه آنچه درد مشترک بود با هم رفاقتی دیرین داشتند .

 رفاقتی به عمر 16 سال !
 اصلا تمام مخاطبان زنان رفیق بودند .   همه ما درد مشترک داشتیم و به واسطه تمام گزارش‌ها و یادداشت‌های مجله زنان این درد مشترک را فریاد می‌زدیم .
چه خوب می‌گفت آن زن فرزانه که :

 « نظام ایرانی نه  مردسالار است و نه زن سالار؛ نظام ایرانی خشونت سالار است » خشونتی که در بطن همه ما نهفته است. خشونتی که زنان در نشریه خود با قلم فریادش می‌زدند و خشونتی که قاضیان سرزمین من ، با شلاق وسنگسار نشان می‌دهند .
 شاید این بار هم باید زنانگی نشان دهیم و خشونت ذاتی خود را هم با همین قلم و چند برگ کاغذ فریاد کنیم .
16 سال انتشار در مطبوعات ایران زمان طولانی محسوب می‌شود.
در کشوری که میانگین عمر مطبوعات و نشریات آن شاید کمتر از یک سال نیست ، 16 سال به قدر 160 سال محسوب می‌شود.
 16 سال با کمبود کاغذ، 16 سال با ترس از چنین روزهایی، 16 سال زیر تیغ سانسور و 16 سال با  واهمه بازداشت همکاران و اصلا 16 سال کار سخت روزنامه ‌نگاری در ایران !  سرانجام هرچه بود سپری شد و حالا باید برای خرید آرشیو نشریه زنان  در میدان انقلاب و خیابان‌های اطراف آن منت دلالان کتاب را بکشیم.
عادت کرده بودیم ماهی یک بار به یادآوریم که بسیاری مسایل حق ما نیست و بسیاری مسایل دیگر حق ماست.
16 سال عادت کرده بودیم که ماهی یک بار یادمان بیاید زن هستیم و انسان !
عادت کرده بودیم یادمان باشد که دیه مساوی، ارث مساوی، آزادی در پوشش حق ماست.  عادت کرده بودیم که حضانت فرزندمان را حق خود بدانیم، این که از همسرانمان حق طلاق، حق مسافرت، حق تعیین محل زندگی و بسیاری حق‌های دیگر را بخواهیم.
  عادت کرده بودیم که نباید به مزاحمت‌های خیابانی، پوشش مطابق با سلیقه حاکمان و بی‌عدالتی‌های قوانین مدنی عادت کنیم .

شاید گناه بزرگ مجله زنان همین عادت‌ها و آموزش‌ها بود .  اما زنان ایرانی آن‌قدر دارای هوش و ذکاوت هستند که به راحتی این 16 سال را فراموش نخواهند کرد و برای تداوم این تغییرات در بین زنان و دخترانشان هم  تلاش می‌کنند.
  آموختیم که ما  هم  یکی از شهروندان  این  سرزمین هستیم و باید مانند یک شهروند با ما رفتار شود .
اما اکنون دیگر حاکمان باید عادت کنند .  باید باور کنند که زنان ایرانی عادت به گرفتن حق خود کرده‌اند.
 باید بفهمند که دیگر میان  دو ابروی «دختران ایران زمین»  خالی است و با هیچ چیز هم پر نمی‌شود .

 خورشید خانم قصه‌ها تغییر لباس و چهره داده و دیگر هم حاضر نیست با دامن شلیته گل‌دار،
ابروهای به هم پیوسته و روبند و حجاب برتر به خیابان بیاید.
 آنان باید بدانند که 16 سال عمر کمی نیست ...

روزنامه نگاران در امارات زندانی نمی شوند ...

 

شیخ محمد بن راشد آل مکتوم، نخست وزیر امارات عربی متحده و حاکم دوبی طی فرمانی، بازداشت روزنامه نگاران را ممنوع اعلام کرد .

این فرمان حاکم دوبی دو روز پس از آن صورت می گیرد که دادگاهی در دوبی، دو روزنامه نگار را به اتهام توهین و افترا، به زندان محکوم کرد.

شیخ عبدالله بن زاید آل نهیان، رئیس شورای رسانه ملی امارات گفت که نخست وزیر این کشور طی فرمانی دستور داده که هیچ روزنامه نگاری نباید به علت مسایل مربوط به روزنامه نگاری بازداشت شود .

حاکم دوبی در فرمان خود گفته که برای مجازات روزنامه نگاران، باید اقدامات دیگری مد نظر گرفته شود.

رئیس شورای رسانه ملی امارات که وزیر امور خارجه این کشور هم به شمار می رود گفته است که نخست وزیر امارات خواهان آن شده که این فرمان هر چه زودتر به اجرا در آید.

با اصلاح قوانین امارات ، مجازات زندان برای روزنامه نگاران در صورتی که مرتبط با کار آنها باشد، به کلی حذف خواهد شد .

دو روز پیش دو روزنامه نگار هندی و مصری روزنامه خلیج تایمز به دلیل توهین و افترا به دو ماه حبس محکوم شدند. این دو روزنامه نگار با وثیقه آزاد شده و در حال حاضر منتظر دادگاه تجدید نظر هستند .

عبدالله عمران ، وکیل این دو روزنامه نگار از تصمیم نخست وزیر امارات استقبال کرده و ابراز امیدواری کرده که فرمان صادر شده با سایت های اینترنتی نیز تعمیم داده شود.

نخست وزیر امارات همچنین خواهان تسریع در تصویب قانون جدید مطبوعات در امارات شده است ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Tue 12 Feb 2008 و ساعت 12:6 |

از صفحاتِ تاریخ ....

 

  قدم نا مبارکِ محمود

                   چون به دریا رسد برآرد دود

 

 باری سلطان کبیر، شاه جهان ، محمود غزنوی ،  کشور فارس بگرفت . و از کشته ها پشته ها انداخت  بسیار . بزرگان و مو سپیدان آن دریار ، معروض رأی مبارک اش گردانیدند ،

 که  : همه مخلوق خدایند ، نکش ، باری  بس است ...

 سلطان گفت :

شما چرا سنیان را می آزارید بسیار ؟

گفتند : استغفرالله ، چی میفرمایند سلطان ؟

 همه برادران مایند اندر دین سنیان  .

  سلطان محمود گفت :

 بسیار خوب ، بفرمایید

 یک « محمد عمر » نام بیارید حضور من ...

 پس از چند صباح  یک « محمد عمر » نام بیاوردند در حضور اندر ...

 مثل نیّ نحیف ، بسیار ژولیده ،  که نه آهی در بساط داشت و نه رمق در جانش ...

 سلطان گفت :

 این بهترین گواه است از ظلم شما شیعیان بر سنیان ...

 گفتند : 

 قربان !

 این بهترین محمد عمر نام بود توی ایران ، که بیآوردیم حضور مبارک سلطان ....

  و ...

 « یعقوب لیث فرماندار جهان شد » ....

 رسولان فرستادند از ترکستان و هند و چین و ماچین و زنگ و روم و شام و یمن به نامه ها و هدیه ها و طاعت و فرمان او را و همه خلعت ها بداد و باز گردانید و همه جهان اندر فرمان او شدند و او را ،

  « مَلکُ الدنیا »  خواندند ....

 و ...

 « ابو احد مؤفق » خبر شد از این که چنین حالت ها بود و مردمان جهان دل به او اندر بستند ، از آن چه او عادل بود و به هر جای که روی کرد ، کسی بر او بر نیامد ...

 سوی یعقوب نامه کرد که  :   فضل کند و بیاید تا دیداری کنند .

« و جهان به تو سپاریم ، تا تو جهانبان باشی که همۀ جهان متابع تو شدند و ما آن چه فرمان دهی بر آن جمله رویم و بدانی که ما به خطبه بسنده کرده ایم که ما اهل بیت مصطفا ایم و تو همی قُوت دین او کنی و به دارالکفر تو را غزوات بسیار بوده است . به هند اندر شدی تا سر اندیب به اقصای دریای محیط و به چین و ماچین اندر آمدی و به ترکستان بیرون آمدی و به روم و بر کفار جهان به همه جای اثر تیغ تو پیداست . حق تو بر همه ی اسلام واجب گشت و ما فرمان به آن داده ایم تا تو را به حرمین همی خطبه کنند که چنین آثار خیر است اندر عالم و کسی را اندر اسلام پس از ابوبکر و عمر ، آن آثار خیر و عدل نبوده است که اندر روزگار تو بود . اکنون  ما و همۀ مسلمانان مُعین تو ایم . تا جهان همه بر دست تو ، به یک دین ، که آن دین اسلام است ، باز گردد . »

و ...

هر بار که « شاه زمان » تا دهلی به صوب جنوب هند  برای راندن انگریزان میتاخت ، خبر می آوردند که شاه قاجار به هدایت انگریز به شهر هرات حمله کرده اند . شاه زمان ، جلو اسپش میچرخاند و دوباره سوی مغرب میراند . باز شکست سخت و پیشروی تا مشهد و دوباره به صوب هند .  این حمله به پیش و دفاع از پس ، بار ها تکرار شد تا انگریزان او را توسط برادرش کور کردند و قارۀ هند را به آرامی غارت نمودند .

 روان گذشته گان شاد باد ...

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sat 9 Feb 2008 و ساعت 20:20 |

پایکوبی در قبرستان ...

600 نفر تا کنون از سرمای زمستان ، به ناچار جان داده اند .

37 نفر دیروز در غزنی از سرما ، جان به حق دادند .

بیست و پنج تن را که استخوان پاهای آنها از سرمای شدید آسیب دیده بود ، قطع گردید .

 وای ازین مسلمانی ؟ وای ازین دولت اسلامی ؟ واویلا ....

همچنان بر سر این  باور ایستاده ام !  باورم اینست که ما اهالی مشرق زمین که یک تاریخ مرثیه و مرثیه خوانی در چنته داریم . دیگر نه بایستی به سبک و سیاق نیاکان خویش برای اهل قبور و خفته گان خاک مرثیه بنویسم . عادتی مألوف در این سال ها ، ما را از مرثیه نویسی برای دوستانی که بی خبر از جمع ما پرواز کرده اند ، پرهیز می دهند و می کوشند ، تا  سیاه مشق های برای زنده گان باشد ، چرا  که آن باقیست و باقی خواهد ماند .

تنها زنده گی است ،  و  

 ای وای ...

 کاش یاد بگیریم ،  پیش از آن که افسوس بخوریم ،

 زنده گی را دریابیم .

 فیض الله فیضان والی غزنی روز سه شنبه اعلام کرد که بیست کودک نیز، در میان قربانیان سرمای شدید در این ولایت مرکزی افغانستان هستند.

آقای فیضان گفت این افراد، طی بیست و چهار ساعت گذشته ، در مناطق دورافتاده ولایت غزنی جان داده اند .

والی غزنی به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت نیاز فوری به ارسال مواد خوراکی و سایر مایحتاج اولیه از طریق هوا، در مناطق سرمازده وجود دارد .

آقای فیضان گفت : به دلیل بسته شدن راه ها در اثر برف سنگین ، مردم مناطق دور افتاده، به مراکز درمانی و بازارهای تهیه مواد خوراکی دسترسی ندارند .

این گزارش در حالی منتشر می شود که پارلمان افغانستان، اخیراًً شماری از اعضای کابینه را تهدید کرده است که در صورت عدم رسیدگی به مشکلات مردم مناطق آسیب دیده از سرمای شدید ، استیضاح و رد صلاحیت خواهند شد .

مقامات افغان می گویند : سرمای کم سابقه هفته های اخیر، جان حدود ششصد تن را ، عمدتاً در مناطق غربی و مرکزی کشور گرفته است .

به گزارش برخی منابع خبری، مقامات بیمارستان مرکزی شهر هرات در غرب افغانستان گفته اند که ناچار شده اند دست و پای بیست و پنج تن را که استخوان آنها از سرمای شدید آسیب دیده بود، قطع کنند .

مردم افغانستان که در دست‌کم یک دهه گذشته ، درگیر خشکسالی های سختی بودند ، امسال با بارش برف سنگین و سرمای کم سابقه، غافلگیر شدند .

تو کز محنت دیگران بیغمی / نشاید که نامت نهند آدمی 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Tue 5 Feb 2008 و ساعت 13:12 |
نامۀ رسیده از یک نویسنده ودانشمند ایرانی جناب معین زاده .

سفره اندازی در بلاد غرب

                  و  ....

خیام و آن دروغ دلاویز !

 

خسته و کوفته از سر کار بر می گشتم که ، عباس را دیدم . خوش و خرم ، شاد و خندان  داشت آوازمعروف « این ...  کجه» مهوش خدا بیامرز را می خواند و می رفت.

تعجب کردم ! عباس و اینجور خوش و خرم ؟ خواستم ولش کنم که خوش باشد ، ولی طاقت نیاورم . با خود گفتم :

نکنه اتفاقی افتاده ! برم ببینم موضوع چیست ؟  شاید دست ما را هم بگیرد و ما هم مثل او سر حال بیام .

بدو رفتم پیشش و سلام کردم . ناکس مثل اینکه فهمید چرا اینطور نفس زنان به سراغش رفته ام . برای اینکه سر به سرم بگذاره و خوب منو بچلونه ، اصلاً به روش نیاورد که چرا اینطور هاج و واج نگاهش می کنم .

به زبون اومدم و پرسیدم : عباس جون چی شده ؟ چه خبره که خنده به لب و خوشی به دلت افتاده ، اونقدر که شادی از سر و کولت می باره ؟

با تبسم  شیرینی گفت : مگه خبر نداری ؟

با تعجب پرسیدم : کدوم خبر ؟

ابروهاشو در هم کشید و گفت : ای بابا ! مگه تو، تو این شهر نیستی ؟ مگه تو اینجا زندگی نمی کنی ؟ مگه تو با مردم اینجا رفت واومد نداری ؟ راستی مگه خبرها به تو نمی رسه ؟

شرمنده از بی خبریم ، گفتم : عباس جون ! تو که می دونی ، من تا بوق شب سگ دو می زنم تا بتونم قسط خونه ای که زنم رو دستم گذاشته برسونم . تازه پول جیبی بچه ها ، لقمه نون بخور و نمیر و یک گیلاس عرق سگی را هم باید در بیارم . دیگه وقتی نمی مونه که با کسی معاشرت کنم . حالا بگو ببینم داستان چیه ؟ لاتاری بردی ؟ آخوندها رفته اند که اینطور تو کوچه هم دست از آوازخونی بر نمی داری ؟

عباس که دلش به حال من سوخته بود ، گفت : بیا بشین روی این سکو تا برات تعریف کنم ، ولی قول بده به کسی نگی ...

گفتم : به چشم . قول می دم ! و مثل بچه آدم روی سکویی که نشانم داده بود نشستم و گوشامو تیز کردم .

عباس گفت : تو که منو می شناسی ؟

گفتم : آره عباس جون ...

گفت : تو که می دونی، من نه اهل نمازه و روزه ام ، نه اهل خمس و زکات دادن و نه آدمی که به زیارت این مقبره و آن مقبره و یا به سفر کربلا و نجف و حج برم ؟

گفتم : بله... همه را می دونم .

گفت : می دونی که اهل روضه خونی و گریه کردن و سینه زنی و زنجیر زنی هم نیستم .

گفتم : آره عباس جون ، همه را می دونم .

عباس پس از تأملی گفت : حقیقتشو بخوای ، مدتی بود که مرتب می شنیدم ؛ خونهُ فلانی سفره حضرت عباس انداخته اند . در ویلای فلان بابای عرق خور و قمار باز حرفه ای سفره حضرت رقیه پهن کرده اند . منزل فلان مقاطعه کار شارلاتان سفره و روضه علی اکبر و علی اصغر تازه  دوما د  بر قرار بوده . کاخ سر به فلک کشیدهُ فلان دلال نسناس اسلحه را ، در دهه محرم تکیه کرده و برای شهدای کربلا عزاداری راه انداخته اند و قیمه پلو خیرات می کنند و ...

خلاصه همینطور مجالس سفره و روضه خونی و عزاداری و غیره است که مرتب بر پا میشه .

گفتم : آره عباس جون همه اینها را می دونند .

گفت : راستشو بخوای ، وقتی این حرکات را آن هم بعد از به حکومت رسیدن آخوندها که گند قضیه در اومده از این آدم های بی دین و لامذهب تر از خودم دیدم ، پاک کلافه شدم و به خودم گفتم :

- عباسی ، نکنه طرف ها چیزی فهمیده اند ؟ یا خبری از آن دنیا به دستشان رسیده که اینطور به فکر آخرت و سر انجام عاقبت خود افتاده اند ؟ والا با این همه فاصله که ما از ایرون داریم ، نباید این ملت از ترس آخوندها این بساط ها را راه بیندازند و از این راه دور هم بخواند تملق بگویند و چاپلوسی کنند و به قول رندان جانماز آب بکشند و به چیزهایی که باور ندارند تظاهرکنند .

راستشو بخوای ، فکر می کردم نکنه همینطور که سر ما توی این دنیا کلاه رفته ، توی اون دنیا هم کلاه بره ! وقتی مُردیم ما را یک راست ببرند تو جهنم و این ناکس ها را با همین بساط روضه خونی و سفره اندازی ببرند به بهشت .

 بدتر از همه اینکه  می ترسیدم این ها همینطور که اینجا به ریش ما می خندند ، در اون دنیا نیز ما را به ریشخند بگیرند .

این شده بود مشکل تازهُ ما که شب و روز زندگی مار و تلخ و زهر مار کرده بود تا اینکه روزی دوستی از سر مهر کتابی به ما داد و گفت :

- عباسی اینو بگیر و بخون ، خیلی قشنگه . کتاب را گرفتم و گفتم به چشم . به خونه که رسیدم کتاب را بی آنکه بازش کنم به گوشه ای انداختم و یک راست رفتم تو رختخواب . چند روز بعد طرف تلفن زد و پرسید :

- خوندی ؟

گفتم : چی چی رو ؟

گفت : کتابی که بهت داده بودم ؟

گفتم : نه بابا ، لاشم باز نکردم .

طرف کلی دمغ شد و با عصبانیت گفت :

- بابا دس خوش ! ما پونزده دلار پول زبون بسته را حروم کردیم که تو این کتاب رو بخونی و از این حال و هوایی که پیدا کرده ای بیرون بیای ، حالا تو میگی لای کتاب را هم باز نکردی !!

از ترس اینکه مبادا رفیقمون باز با ما قهر کنه ، گفتیم قول میدم همین امروز بخونم . یک مرتبه یادم اومد که اصلاً نمی دونم اسم کتاب چی بود . پرسیدم :

- اسم کتاب چی بود ؟

گفت : بابا ! ای والله ! واقعاً که !

گفتم : منو ببخش . می دونی که اوضاع و احوال درستی ندارم .

گفت : اسم کتاب « خیام و آن دروغ دلاویز! » است .

پرسیدم : کی نوشته ؟

گفت : هوشنگ معین زاده .

- یادم آمد که هوشنگ معین زاده را می شناسم . کمی فکر کردم و بعد گفتم :

- ولی او که اهل قلم نبود! نویسنده نبود !..

 تعجب کردم و با خود گفتم : ببین این آخوندها چکار کرده اند که آدمی مثل هوشنگ معین زاده هم دست به قلم برده و کتاب نوشته است !

با این حال به رفیقم قول دادم که حتماً کتاب را بخونم .

وقتی تلفن قطع شد ، میان کتاب های تلنبار شده و نخوندۀ اطاقم به جستجو افتادم تا بالاخره  کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز!» را پیدا کردم .

نگاهی از سر کنجکاوی به روی جلدش انداختم و تو دلم گفتم :

 خیام...! و آن دروغ دلاویز ! یعنی چی ؟  خیام که دروغ گو نبوده ، دروغ نگفته و اگر هم گفته باشه ، چطور شد بعد از این همه ایام دروغش کشف شده ؟! و تازه چطور شده که این دروغ را هم هوشنگ معین زاده هنوز از راه نرسیده کشف کرده ! اصلاً چطور شده که دروغ خیام هم مانند رباعیاتش« دلاویز» از آب در اومده ! و ....

 خلاصه همینطور داشتم با خودم و خیام  و دروغ  دلاویزش و هوشنگ معین زاده  کلنجار می رفتم و هی می گفتم : بخونم ! نخونم ! که یک مرتبه چشمم افتاد به پشت جلد کتاب ، آنجا که مطلبی «در باره این کتاب» نوشته شده بود . نگاهم از سر تنبلی لیز خورد و به سه سطر آخر و خوندم :

-                     « خواندن این کتاب را به کسانی که دوست دارند بدانند که در آخرت چه خبر است، بهشت چگونه جایی است و آنهایی که به آنجا رفته اند چه می کنند و چه می گویند توصیه میشود»

          یک مرتبه برق از چشمام پرید . دیدم این دوست بیچاره من که در جریان سرگردانی های فکری من بوده ، حق داشت پونزده دلار نازنین خودش را برای خاطر من به آقای سهراب رستمیان مدیر نشر کتاب بدهد و این کتاب را بخرد ، به این امید که شاید این کتاب دوای درد بی درمون نگرانی های من از آخر و عاقبتم بشه .

با دقت تمام ، همه پشت جلد کتاب را خوندم و احساس کردم که جواب پرسش های من باید در این کتاب باشه .

 به کنجی رفتم و شروع کردم بخوندن . وقتی تمومش کردم ، دیگر یقینم شد که این یکی را اشتباه نکرده بودم ، نه بهشتی هست و نه جهنمی ...

 وقتی که با تور بهشتی « حاج رجب»، که هوشنگ معین زاده راه انداخته بود راه افتادم و سراسر بهشت را زیر پا گذاشتم . من هم مثل این حاجی «قصه گو» در محفل خیام و ابن سینا شرکت کردم ، در مجلس موسی ، زرتشت ، عیسی و محمد حضور پیدا کردم . و پا به پای کاروانیان، مردمانی را که در بهشت بودند و مُردن آرزو می کردند دیدیم .  دیدیم که مُردن و تمام شدن «حقیقت» است .

 آنچه خیام بدان رسیده و هوشنگ معین زاده با نکته سنجی آنرا به قلم کشیده بود ، عین حقیقت است . لذا غم و غصهَ بزرگی که از این بابت گریبانم را گرفته بود زمین گذاشتم و حالا هر وقت فرصت پیدا می کنم ، این کتاب را از نو می خونم و به همهُ آنهایی که سفره می اندازند و روضه خونی بر پا می کنند ، سینه زنی و زنجیر زنی ، آن هم در امریکا و اروپا بر پا می کنند ،  و مردمان این ممالک را از ابلهی مردمان مسلمان شیعه به خنده می اندازد ، می خندم .  از ته دل هم می خندم ...

وقتی سخن عباس به اینجا رسید ، بی آنکه سئوالی از او بکنم ، با عجله از او خدا حافظی کردم و راه کتابفروشی سهراب رستمیان را پیش گرفتم . با دست و دل بازی پونزده دلار«نظر کردهُ خمینی» را بدون چک و چونه تقدیمش کردم و کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز!» را که اینطور عباس را به شادی و خوشی انداخته بود خریدم و به خونه رفتم ...

از فردای آنروز که این کتاب را خواندم . من هم مثل عباس شده بودم . نه تنها در خیابان که در محل کار که در خانه که حتی در دستشویی هم مدام آواز معروف مرحومهُ مغفوره مهوش « این ... کجه » را زیر لب زمزمه می کنم و وقتی هم که دوستانی را که با هزاران فرسنگ فاصله با حکومت آخوندها ، از ترس یا از روی چاپلوسی ادای عوام و قشریون جاهل را در می آورند ، می بینم .  آواز « این ... کجه » را بلندتر می خونم .

در این میان ، فقط هنوز هم نفهمیده ام که عباس ناکس چرا میون اینهمه آهنگ ، راست رفته سراغ «این ... کجه» و میون اینهمه خواننده ،  یک راست رفته ،  سراغ خدا بیامرز مهوش !؟...

moinzadeh@gmail.com

www.moinzadeh.com

 

 

جهانِ امید .

 

زیبا تر از جهانی امید ای دوست

در عالم وجود جهانی نیست

هر عرصه را بهار و خزانی هست

در عرصۀ امید خزانی نیست

صد بار زهر یأس مرا می کُشت

گر پاد زهر من نشدی امید

در تیره گی رنج رهم به او

بس شام تیره تابش این خورشید

تا آن زمان که شهپر بومِ مرگ

بر جایگاه من فگند سایه

در ک