نامۀ رسیده از یک نویسنده ودانشمند ایرانی جناب معین زاده .
سفره اندازی در بلاد غرب
و ....
خیام و آن دروغ دلاویز !
خسته و کوفته از سر کار بر می گشتم که ، عباس را دیدم . خوش و خرم ، شاد و خندان داشت آوازمعروف « این ... کجه» مهوش خدا بیامرز را می خواند و می رفت.
تعجب کردم ! عباس و اینجور خوش و خرم ؟ خواستم ولش کنم که خوش باشد ، ولی طاقت نیاورم . با خود گفتم :
نکنه اتفاقی افتاده ! برم ببینم موضوع چیست ؟ شاید دست ما را هم بگیرد و ما هم مثل او سر حال بیام .
بدو رفتم پیشش و سلام کردم . ناکس مثل اینکه فهمید چرا اینطور نفس زنان به سراغش رفته ام . برای اینکه سر به سرم بگذاره و خوب منو بچلونه ، اصلاً به روش نیاورد که چرا اینطور هاج و واج نگاهش می کنم .
به زبون اومدم و پرسیدم : عباس جون چی شده ؟ چه خبره که خنده به لب و خوشی به دلت افتاده ، اونقدر که شادی از سر و کولت می باره ؟
با تبسم شیرینی گفت : مگه خبر نداری ؟
با تعجب پرسیدم : کدوم خبر ؟
ابروهاشو در هم کشید و گفت : ای بابا ! مگه تو، تو این شهر نیستی ؟ مگه تو اینجا زندگی نمی کنی ؟ مگه تو با مردم اینجا رفت واومد نداری ؟ راستی مگه خبرها به تو نمی رسه ؟
شرمنده از بی خبریم ، گفتم : عباس جون ! تو که می دونی ، من تا بوق شب سگ دو می زنم تا بتونم قسط خونه ای که زنم رو دستم گذاشته برسونم . تازه پول جیبی بچه ها ، لقمه نون بخور و نمیر و یک گیلاس عرق سگی را هم باید در بیارم . دیگه وقتی نمی مونه که با کسی معاشرت کنم . حالا بگو ببینم داستان چیه ؟ لاتاری بردی ؟ آخوندها رفته اند که اینطور تو کوچه هم دست از آوازخونی بر نمی داری ؟
عباس که دلش به حال من سوخته بود ، گفت : بیا بشین روی این سکو تا برات تعریف کنم ، ولی قول بده به کسی نگی ...
گفتم : به چشم . قول می دم ! و مثل بچه آدم روی سکویی که نشانم داده بود نشستم و گوشامو تیز کردم .
عباس گفت : تو که منو می شناسی ؟
گفتم : آره عباس جون ...
گفت : تو که می دونی، من نه اهل نمازه و روزه ام ، نه اهل خمس و زکات دادن و نه آدمی که به زیارت این مقبره و آن مقبره و یا به سفر کربلا و نجف و حج برم ؟
گفتم : بله... همه را می دونم .
گفت : می دونی که اهل روضه خونی و گریه کردن و سینه زنی و زنجیر زنی هم نیستم .
گفتم : آره عباس جون ، همه را می دونم .
عباس پس از تأملی گفت : حقیقتشو بخوای ، مدتی بود که مرتب می شنیدم ؛ خونهُ فلانی سفره حضرت عباس انداخته اند . در ویلای فلان بابای عرق خور و قمار باز حرفه ای سفره حضرت رقیه پهن کرده اند . منزل فلان مقاطعه کار شارلاتان سفره و روضه علی اکبر و علی اصغر تازه دوما د بر قرار بوده . کاخ سر به فلک کشیدهُ فلان دلال نسناس اسلحه را ، در دهه محرم تکیه کرده و برای شهدای کربلا عزاداری راه انداخته اند و قیمه پلو خیرات می کنند و ...
خلاصه همینطور مجالس سفره و روضه خونی و عزاداری و غیره است که مرتب بر پا میشه .
گفتم : آره عباس جون همه اینها را می دونند .
گفت : راستشو بخوای ، وقتی این حرکات را آن هم بعد از به حکومت رسیدن آخوندها که گند قضیه در اومده از این آدم های بی دین و لامذهب تر از خودم دیدم ، پاک کلافه شدم و به خودم گفتم :
- عباسی ، نکنه طرف ها چیزی فهمیده اند ؟ یا خبری از آن دنیا به دستشان رسیده که اینطور به فکر آخرت و سر انجام عاقبت خود افتاده اند ؟ والا با این همه فاصله که ما از ایرون داریم ، نباید این ملت از ترس آخوندها این بساط ها را راه بیندازند و از این راه دور هم بخواند تملق بگویند و چاپلوسی کنند و به قول رندان جانماز آب بکشند و به چیزهایی که باور ندارند تظاهرکنند .
راستشو بخوای ، فکر می کردم نکنه همینطور که سر ما توی این دنیا کلاه رفته ، توی اون دنیا هم کلاه بره ! وقتی مُردیم ما را یک راست ببرند تو جهنم و این ناکس ها را با همین بساط روضه خونی و سفره اندازی ببرند به بهشت .
بدتر از همه اینکه می ترسیدم این ها همینطور که اینجا به ریش ما می خندند ، در اون دنیا نیز ما را به ریشخند بگیرند .
این شده بود مشکل تازهُ ما که شب و روز زندگی مار و تلخ و زهر مار کرده بود تا اینکه روزی دوستی از سر مهر کتابی به ما داد و گفت :
- عباسی اینو بگیر و بخون ، خیلی قشنگه . کتاب را گرفتم و گفتم به چشم . به خونه که رسیدم کتاب را بی آنکه بازش کنم به گوشه ای انداختم و یک راست رفتم تو رختخواب . چند روز بعد طرف تلفن زد و پرسید :
- خوندی ؟
گفتم : چی چی رو ؟
گفت : کتابی که بهت داده بودم ؟
گفتم : نه بابا ، لاشم باز نکردم .
طرف کلی دمغ شد و با عصبانیت گفت :
- بابا دس خوش ! ما پونزده دلار پول زبون بسته را حروم کردیم که تو این کتاب رو بخونی و از این حال و هوایی که پیدا کرده ای بیرون بیای ، حالا تو میگی لای کتاب را هم باز نکردی !!
از ترس اینکه مبادا رفیقمون باز با ما قهر کنه ، گفتیم قول میدم همین امروز بخونم . یک مرتبه یادم اومد که اصلاً نمی دونم اسم کتاب چی بود . پرسیدم :
- اسم کتاب چی بود ؟
گفت : بابا ! ای والله ! واقعاً که !
گفتم : منو ببخش . می دونی که اوضاع و احوال درستی ندارم .
گفت : اسم کتاب « خیام و آن دروغ دلاویز! » است .
پرسیدم : کی نوشته ؟
گفت : هوشنگ معین زاده .
- یادم آمد که هوشنگ معین زاده را می شناسم . کمی فکر کردم و بعد گفتم :
- ولی او که اهل قلم نبود! نویسنده نبود !..
تعجب کردم و با خود گفتم : ببین این آخوندها چکار کرده اند که آدمی مثل هوشنگ معین زاده هم دست به قلم برده و کتاب نوشته است !
با این حال به رفیقم قول دادم که حتماً کتاب را بخونم .
وقتی تلفن قطع شد ، میان کتاب های تلنبار شده و نخوندۀ اطاقم به جستجو افتادم تا بالاخره کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز!» را پیدا کردم .
نگاهی از سر کنجکاوی به روی جلدش انداختم و تو دلم گفتم :
خیام...! و آن دروغ دلاویز ! یعنی چی ؟ خیام که دروغ گو نبوده ، دروغ نگفته و اگر هم گفته باشه ، چطور شد بعد از این همه ایام دروغش کشف شده ؟! و تازه چطور شده که این دروغ را هم هوشنگ معین زاده هنوز از راه نرسیده کشف کرده ! اصلاً چطور شده که دروغ خیام هم مانند رباعیاتش« دلاویز» از آب در اومده ! و ....
خلاصه همینطور داشتم با خودم و خیام و دروغ دلاویزش و هوشنگ معین زاده کلنجار می رفتم و هی می گفتم : بخونم ! نخونم ! که یک مرتبه چشمم افتاد به پشت جلد کتاب ، آنجا که مطلبی «در باره این کتاب» نوشته شده بود . نگاهم از سر تنبلی لیز خورد و به سه سطر آخر و خوندم :
- « خواندن این کتاب را به کسانی که دوست دارند بدانند که در آخرت چه خبر است، بهشت چگونه جایی است و آنهایی که به آنجا رفته اند چه می کنند و چه می گویند توصیه میشود»
یک مرتبه برق از چشمام پرید . دیدم این دوست بیچاره من که در جریان سرگردانی های فکری من بوده ، حق داشت پونزده دلار نازنین خودش را برای خاطر من به آقای سهراب رستمیان مدیر نشر کتاب بدهد و این کتاب را بخرد ، به این امید که شاید این کتاب دوای درد بی درمون نگرانی های من از آخر و عاقبتم بشه .
با دقت تمام ، همه پشت جلد کتاب را خوندم و احساس کردم که جواب پرسش های من باید در این کتاب باشه .
به کنجی رفتم و شروع کردم بخوندن . وقتی تمومش کردم ، دیگر یقینم شد که این یکی را اشتباه نکرده بودم ، نه بهشتی هست و نه جهنمی ...
وقتی که با تور بهشتی « حاج رجب»، که هوشنگ معین زاده راه انداخته بود راه افتادم و سراسر بهشت را زیر پا گذاشتم . من هم مثل این حاجی «قصه گو» در محفل خیام و ابن سینا شرکت کردم ، در مجلس موسی ، زرتشت ، عیسی و محمد حضور پیدا کردم . و پا به پای کاروانیان، مردمانی را که در بهشت بودند و مُردن آرزو می کردند دیدیم . دیدیم که مُردن و تمام شدن «حقیقت» است .
آنچه خیام بدان رسیده و هوشنگ معین زاده با نکته سنجی آنرا به قلم کشیده بود ، عین حقیقت است . لذا غم و غصهَ بزرگی که از این بابت گریبانم را گرفته بود زمین گذاشتم و حالا هر وقت فرصت پیدا می کنم ، این کتاب را از نو می خونم و به همهُ آنهایی که سفره می اندازند و روضه خونی بر پا می کنند ، سینه زنی و زنجیر زنی ، آن هم در امریکا و اروپا بر پا می کنند ، و مردمان این ممالک را از ابلهی مردمان مسلمان شیعه به خنده می اندازد ، می خندم . از ته دل هم می خندم ...
وقتی سخن عباس به اینجا رسید ، بی آنکه سئوالی از او بکنم ، با عجله از او خدا حافظی کردم و راه کتابفروشی سهراب رستمیان را پیش گرفتم . با دست و دل بازی پونزده دلار«نظر کردهُ خمینی» را بدون چک و چونه تقدیمش کردم و کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز!» را که اینطور عباس را به شادی و خوشی انداخته بود خریدم و به خونه رفتم ...
از فردای آنروز که این کتاب را خواندم . من هم مثل عباس شده بودم . نه تنها در خیابان که در محل کار که در خانه که حتی در دستشویی هم مدام آواز معروف مرحومهُ مغفوره مهوش « این ... کجه » را زیر لب زمزمه می کنم و وقتی هم که دوستانی را که با هزاران فرسنگ فاصله با حکومت آخوندها ، از ترس یا از روی چاپلوسی ادای عوام و قشریون جاهل را در می آورند ، می بینم . آواز « این ... کجه » را بلندتر می خونم .
در این میان ، فقط هنوز هم نفهمیده ام که عباس ناکس چرا میون اینهمه آهنگ ، راست رفته سراغ «این ... کجه» و میون اینهمه خواننده ، یک راست رفته ، سراغ خدا بیامرز مهوش !؟...
moinzadeh@gmail.com
www.moinzadeh.com
جهانِ امید .
زیبا تر از جهانی امید ای دوست
در عالم وجود جهانی نیست
هر عرصه را بهار و خزانی هست
در عرصۀ امید خزانی نیست
صد بار زهر یأس مرا می کُشت
گر پاد زهر من نشدی امید
در تیره گی رنج رهم به او
بس شام تیره تابش این خورشید
تا آن زمان که شهپر بومِ مرگ
بر جایگاه من فگند سایه
در ک