تبليغاتX
کمال کابلی

قدم نا مبارک این موش ...

هر که را رسد رود از هوش

 

تلفات انفجار روز یکشنبۀ قندهار به « یکصد تن » رسید ...

 

 

 

مراسم به خاک سپاری اجساد قربانیان انفجار خونین روز گذشته ، امروز در شهر قندهار به اجرا درآمد ...

 همزمان با این ، مقامات دولتی در قندهار گفته اند که ، آخرین بررسی ها نشان می دهد که این انفجار بیش از یک صد کشته برجا گذاشته است . این خونین ترین حمله پس از فروپاشی رژیم طالبان بوده است .

 یک انفجار دیگر در قندهار ده ها تن را کُشت .

 انفجار یک بمب در قندهار، دست کم 35 تن را کشت و چندین نفر دیگر از جمله سه سرباز ناتو را زخمی کرد .

 این دومین انفجار مرگبار در ولایت قندهار ظرف دو روز گذشته است .

 حکومتی که نتواند  حتی در شهر امنیت اتباع اش را تأمین کند . حکومتی که از سرمای زمستان یک هزار نفر مردمش به ناچار جان بسپارند . حکومتی که ده میلیارد دالر پولِ کاسۀ گدایی را در کام دزدان و غارتگران بریزد و مردمش از بیکاری و گرسنه گی به مهاجرت دوباره مجبور شوند . حکومتی که طی شش سال برای مردم گرسنه و تاراج شده اش فقط ، لالا و لولوی نان خوانده است و بس . حکومتی که شب و روز از اسلام دم زده و بوی از عدالت اسلامی نبرده است . حکومتی  مُزوَر و ریا پیشه که با گرگ دنبه میخورد و با صاحب گوسفند شیون می کند . حکومت شهر و دیاری که کسی یاد کسی نیست . حکومتی که سراسر قلمرو اش را مافیای جهان ، زهر مرگ زرع کنند و او ، جای به جای چپرزای برود . حکومتی آدم های هزار چهره ، که با جنایت کاران کبیر سر سفره بنشیند و خزانه دزدان و قاتلین یک و نیم میلیون ملت را قانونگذار سازد . حکومتی که پیش همه شرمنده است و پیش دزدان رو سفید . حکومتی که عقل و خرد جامعه را برون راند و بوجی بوجی جاسوس وارد کند . حکومتی بند تنبان بریده و ذلیل شدۀ چَودری های پاکستانی دال خور . حکومتی که  شمشیر نیاکانش  آتش به  جان استعمار زد و هر متجاوزی را با سر افگنده گی از سر زمینش  برون راند و امروز عده ی فرزندان نا خلفش  بر دست امپراتور انگریز بوسه زند و از سفرۀ افطار جورج بوش لقمه بردارد . حکومتی که معمای برای خود و مشکلی برای دیگران هست . حکومتی که نه  ترس از خدا و نه شرم از خلق خدا دارد .  حکومتی که لعنت خدا و نفرین زمین پیوسته بر او میبارد . حکومتی که فقط کور و کر است ، و شب و روز  بر مردۀ هندو  « الم تره کیف » بخواند . و ...

اَشهَدُ بالله !  این چگونه دولتی میتواند باشد ؟!

 که په میوند کی شهید نشوی  --------  خدایژو لالیه بی ننگی ته دی ساتنه .

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:5 | Mon 18 Feb 2008

 

در مراکش زنان حق طلاق را به دست آورند ....

در سال ٢٠٠٤ مراکش اصلاح چشمگيري را در قانون خا نواده  انجام داد و پس از تونس، دومين کشور اسلامي شد که مواردي را به نفع زنان وارد قانون ساخت (١) . به ابتکار يک جنبش مردمي قدرتمند و با حمايت محمد ششم ، زنان به برابري عظيمي دست يافتند ؛ به ويژه آن که حق آن را يافتند تا بدون اجازه مردي از خانواده شان ازدواج کنند و همچنين حق آن را به دست آوردند تا در بستري که به مراتب به برابري نزديکتر بود درخواست طلاق را مطرح کنند.

با اين حال در آن زمان نگراني هاي بسياري مطرح بود، از جمله آن که آيا اصلاح در عمل انجام خواهد شد ؟ به نظر مي رسد سه سال بعد دکتر نوزا گسوس متخصص اخلاق شناسی طبیعی(بیو اتیک) ، مبارز حقوق فردي و فردي که در کميسيون مداونا شرکت داشته است، اطمينان خاطر يافته است . وي مي گويد :

 « بله ، از ديد کلي اصلاحات موفق بوده است. در ماه مارس وزارت دادگستري گزارشي را درباره اجراي اصلاحات منتشر مي کند و نهادهاي زنان نيز از جانب خويش همين کار را انجام مي دهند. بنابراين مي دانيم چه مي  کند  . براساس قانون جديد زنان نيز مانند مردان مي توانند بدون ارايه مدرک، « به دليل عدم تفاهم» ( در زبان عربي شقاق) تقاضاي طلاق نمايند. دادگاه ها نيز بايد در مدت شش ماه با اين تقاضا موافقت کنند، پيش از اين، همين تقاضا ده تا پانزده سال زمان مي برد چرا که زن بايد ثابت مي کرد که به عنوان نمونه با او بدرفتاري شده است. اغلب زن مجبور به خريد طلاق مي شد ( خلع ( .

از سال ٢٠٠٦ طلاق به دليل عدم تفاهم به شدت همه گير شده است و هفتاد و سه درصد موارد شمارش شده را شامل مي شود، ٧.٧٧ درصد پرونده ها به درخواست زنان مطرح شده اند. با اين که در مناطق نزديک به کازابلانکا شنيده مي شود که مردان شکايت مي کنند که همسرانشان به راحتي آنها را رها مي کنند، اما مردان نيز به اين سو جلب شده اند چرا که اين شيوه ارزان تر از شيوه سنتي جدايي ( طلاق  ( است.

از سوي ديگر ماده چهل و نه قانون خانواده اجازه مي دهد تا درباره ادراه اموال به دست آمده در دوران ازدواج و تقسيم آنها در صورت طلاق، توافقي نوشته شود. در صورت عدم وجود چنين نوشته اي، دادگاه مشارکت هريک از طرفين را مورد بررسي قرار مي دهد. اکنون زنان اميدوار هستند که اين ماده به طور خودکار اجرا شود و کار خانگي را در محاسبات در نظر گرفته شود.

جبهه دمکراتيک براي حقوق زنان(la Ligue démocratique pour les droits des femmes,LDDF) به رياست خانم فوزيه اصولي از ده حزب اصلي مي خواهد تا اين اين پيشنهاد را نيز مانند آن پانزده مورد ديگر به نفع زنان در برنامه هاي انتخاباتي شان براي سپتامبر قرار دهند. اين جنبش با ناميدن زنان به عنوان  «شهروندان مسئول»، از زنان مي خواهد تا به داوطلباني راي دهند که از اين شانزده مورد حمايت مي کنند. تا به حال شش حزب اصلي چنين کاري را انجام داده اند .

جبهه دمکراتيک براي حقوق زنان خدمات بهداشتي و کمکهاي حقوقي را فراهم مي کنند. فقر و بيسوادي (چهل و سه درصد) به سطوح بهت آوري رسيده اند. با اين حال نبايد پيشرفت هاي مهم را نيز از نظر دور داشت. همچنين بين سالهاي ١٩٨٢ و ٢٠٠٤ تعداد کودکان هر زن از ٥.٥ به ٥.٢ رسيده است. امانوئل تود، جامعه شناس و نويسنده تحقيقي مردم شناسانه به همراه يوسف کورباژ، متذکر مي شود که صد و شصت سال سپري شد تا زنان فرانسوي به چنين سطحي برسند( ١٩١٠-١٧٦٠)، در مراکش چنين تغييري طي بيست و دو سال رخ داد !

زنان امام ( مرشدات) مسئوليت ها جديدي را در مساجد و حوزه ي آموزش ديني عهده دار شده اند. چنين ابتکار دولتي که پس از سوءقصدهاي سال ٢٠٠٣ کازابلانکا در پاسخ به افراط گرايان اتخاذ شد، با حمايت حزب عدالت و توسعه همراه بود که خواهان افزايش تعداد مرشدات از پنجاه نفر به دويست تن بود.

١ - در اين زمينه به مقاله « در ايران و مراکش ، بحث ميان زنان در سرزمين اسلامي » در لوموند ديپلماتيک ، آوريل ٢٠٠٤ مراجعه شود.

 

صدای زنان ایران خاموش گردید .

 

یگانه نشریۀ زنان ایران توقیف شد ...

 

مهسا امرآبادی/ تهران

 

 هفته گذشته روزهای خوبی برای فعالین حقوق زنان ایران نبود . اوایل هفته  پیش انتشار یک خبر در خبرگزاری دولتی فارس مبنی بر « لغو مجوز نشریه زنان »، تعجب و تاثر همه اعضای جنبش زنان و فعالین جامعه مدنی و دموکراسی خواهان ایرانی را برانگیخت.
ماهنامه زنان با 16 سال سابقه کار در عرصه مطبوعاتی کشور، همواره نقش موثری در آگاهی بخشی به زنان و دختران ایرانی و آشنا کردن آنان با حقوق حقه خود ایفا کرده است.
ماهنامه زنان را می توان تنها نشریه تخصصی حقوق زنان با رویکرد فمینیستی در داخل کشور دانست ، چرا که این نشریه در تمامی شماره‌های خود کوشید در دوره‌های مختلف تا آنجا که تیغ سانسور اجازه می‌دهد، حقوق مسلم زنان را با آنچه در قوانین ایران جاری است، مقایسه کند و در نهایت نیز هشدارهای لازم را در خصوص وضعیت نابهنجار جامعه زنان ایرانی گوشزد کند.
«زنان» برای همه روزنامه نگاران زن، فعالین حقوق زنان و بانوان تساوی‌طلب ایرانی همواره مامن بود .  پناه‌گاهی که وقتی از تبعیض‌های جامعه ایران دلگیر و خسته می‌شدند، به آن پناه می‌آورند و خود را با نوشتن گزارش یا یادداشتی درباره وضعیت زنان ایرانی تسکین می‌داند.
  ماهنامه زنان حتی برای بانوان عادی و زنان خانه‌دار ایرانی هم مجالی اندک بود تا پس از کشمکش‌های روزانه و پس از گرفتاری‌های مربوط به طلاق و حضانت فرزند و ارث و دیه و ... دمی چند با خواندن  این نشریه نفسی راحت بکشند و شاید زیر لب زمزمه کنند :

« به ما که وصال نداد، اما شاید دخترم... »
زنان مساوی طلب ایرانی و اعضای جنبش زنان دیگر عادت کرده بودند که هرماه در انتظار انتشار این نشریه 900  تومانی باشند تا مقالات و گزارش‌های خود یا دوستان خود را در آن بخوانند.
بسیاری از نویسندگان این نشریه شاید همدیگر را یک بارهم ملاقات نکرده بودند، اما به واسطه « زنان » و به واسطه آنچه درد مشترک بود با هم رفاقتی دیرین داشتند .

 رفاقتی به عمر 16 سال !
 اصلا تمام مخاطبان زنان رفیق بودند .   همه ما درد مشترک داشتیم و به واسطه تمام گزارش‌ها و یادداشت‌های مجله زنان این درد مشترک را فریاد می‌زدیم .
چه خوب می‌گفت آن زن فرزانه که :

 « نظام ایرانی نه  مردسالار است و نه زن سالار؛ نظام ایرانی خشونت سالار است » خشونتی که در بطن همه ما نهفته است. خشونتی که زنان در نشریه خود با قلم فریادش می‌زدند و خشونتی که قاضیان سرزمین من ، با شلاق وسنگسار نشان می‌دهند .
 شاید این بار هم باید زنانگی نشان دهیم و خشونت ذاتی خود را هم با همین قلم و چند برگ کاغذ فریاد کنیم .
16 سال انتشار در مطبوعات ایران زمان طولانی محسوب می‌شود.
در کشوری که میانگین عمر مطبوعات و نشریات آن شاید کمتر از یک سال نیست ، 16 سال به قدر 160 سال محسوب می‌شود.
 16 سال با کمبود کاغذ، 16 سال با ترس از چنین روزهایی، 16 سال زیر تیغ سانسور و 16 سال با  واهمه بازداشت همکاران و اصلا 16 سال کار سخت روزنامه ‌نگاری در ایران !  سرانجام هرچه بود سپری شد و حالا باید برای خرید آرشیو نشریه زنان  در میدان انقلاب و خیابان‌های اطراف آن منت دلالان کتاب را بکشیم.
عادت کرده بودیم ماهی یک بار به یادآوریم که بسیاری مسایل حق ما نیست و بسیاری مسایل دیگر حق ماست.
16 سال عادت کرده بودیم که ماهی یک بار یادمان بیاید زن هستیم و انسان !
عادت کرده بودیم یادمان باشد که دیه مساوی، ارث مساوی، آزادی در پوشش حق ماست.  عادت کرده بودیم که حضانت فرزندمان را حق خود بدانیم، این که از همسرانمان حق طلاق، حق مسافرت، حق تعیین محل زندگی و بسیاری حق‌های دیگر را بخواهیم.
  عادت کرده بودیم که نباید به مزاحمت‌های خیابانی، پوشش مطابق با سلیقه حاکمان و بی‌عدالتی‌های قوانین مدنی عادت کنیم .

شاید گناه بزرگ مجله زنان همین عادت‌ها و آموزش‌ها بود .  اما زنان ایرانی آن‌قدر دارای هوش و ذکاوت هستند که به راحتی این 16 سال را فراموش نخواهند کرد و برای تداوم این تغییرات در بین زنان و دخترانشان هم  تلاش می‌کنند.
  آموختیم که ما  هم  یکی از شهروندان  این  سرزمین هستیم و باید مانند یک شهروند با ما رفتار شود .
اما اکنون دیگر حاکمان باید عادت کنند .  باید باور کنند که زنان ایرانی عادت به گرفتن حق خود کرده‌اند.
 باید بفهمند که دیگر میان  دو ابروی «دختران ایران زمین»  خالی است و با هیچ چیز هم پر نمی‌شود .

 خورشید خانم قصه‌ها تغییر لباس و چهره داده و دیگر هم حاضر نیست با دامن شلیته گل‌دار،
ابروهای به هم پیوسته و روبند و حجاب برتر به خیابان بیاید.
 آنان باید بدانند که 16 سال عمر کمی نیست ...

روزنامه نگاران در امارات زندانی نمی شوند ...

 

شیخ محمد بن راشد آل مکتوم، نخست وزیر امارات عربی متحده و حاکم دوبی طی فرمانی، بازداشت روزنامه نگاران را ممنوع اعلام کرد .

این فرمان حاکم دوبی دو روز پس از آن صورت می گیرد که دادگاهی در دوبی، دو روزنامه نگار را به اتهام توهین و افترا، به زندان محکوم کرد.

شیخ عبدالله بن زاید آل نهیان، رئیس شورای رسانه ملی امارات گفت که نخست وزیر این کشور طی فرمانی دستور داده که هیچ روزنامه نگاری نباید به علت مسایل مربوط به روزنامه نگاری بازداشت شود .

حاکم دوبی در فرمان خود گفته که برای مجازات روزنامه نگاران، باید اقدامات دیگری مد نظر گرفته شود.

رئیس شورای رسانه ملی امارات که وزیر امور خارجه این کشور هم به شمار می رود گفته است که نخست وزیر امارات خواهان آن شده که این فرمان هر چه زودتر به اجرا در آید.

با اصلاح قوانین امارات ، مجازات زندان برای روزنامه نگاران در صورتی که مرتبط با کار آنها باشد، به کلی حذف خواهد شد .

دو روز پیش دو روزنامه نگار هندی و مصری روزنامه خلیج تایمز به دلیل توهین و افترا به دو ماه حبس محکوم شدند. این دو روزنامه نگار با وثیقه آزاد شده و در حال حاضر منتظر دادگاه تجدید نظر هستند .

عبدالله عمران ، وکیل این دو روزنامه نگار از تصمیم نخست وزیر امارات استقبال کرده و ابراز امیدواری کرده که فرمان صادر شده با سایت های اینترنتی نیز تعمیم داده شود.

نخست وزیر امارات همچنین خواهان تسریع در تصویب قانون جدید مطبوعات در امارات شده است ...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 12:6 | Tue 12 Feb 2008

از صفحاتِ تاریخ ....

 

  قدم نا مبارکِ محمود

                   چون به دریا رسد برآرد دود

 

 باری سلطان کبیر، شاه جهان ، محمود غزنوی ،  کشور فارس بگرفت . و از کشته ها پشته ها انداخت  بسیار . بزرگان و مو سپیدان آن دریار ، معروض رأی مبارک اش گردانیدند ،

 که  : همه مخلوق خدایند ، نکش ، باری  بس است ...

 سلطان گفت :

شما چرا سنیان را می آزارید بسیار ؟

گفتند : استغفرالله ، چی میفرمایند سلطان ؟

 همه برادران مایند اندر دین سنیان  .

  سلطان محمود گفت :

 بسیار خوب ، بفرمایید

 یک « محمد عمر » نام بیارید حضور من ...

 پس از چند صباح  یک « محمد عمر » نام بیاوردند در حضور اندر ...

 مثل نیّ نحیف ، بسیار ژولیده ،  که نه آهی در بساط داشت و نه رمق در جانش ...

 سلطان گفت :

 این بهترین گواه است از ظلم شما شیعیان بر سنیان ...

 گفتند : 

 قربان !

 این بهترین محمد عمر نام بود توی ایران ، که بیآوردیم حضور مبارک سلطان ....

  و ...

 « یعقوب لیث فرماندار جهان شد » ....

 رسولان فرستادند از ترکستان و هند و چین و ماچین و زنگ و روم و شام و یمن به نامه ها و هدیه ها و طاعت و فرمان او را و همه خلعت ها بداد و باز گردانید و همه جهان اندر فرمان او شدند و او را ،

  « مَلکُ الدنیا »  خواندند ....

 و ...

 « ابو احد مؤفق » خبر شد از این که چنین حالت ها بود و مردمان جهان دل به او اندر بستند ، از آن چه او عادل بود و به هر جای که روی کرد ، کسی بر او بر نیامد ...

 سوی یعقوب نامه کرد که  :   فضل کند و بیاید تا دیداری کنند .

« و جهان به تو سپاریم ، تا تو جهانبان باشی که همۀ جهان متابع تو شدند و ما آن چه فرمان دهی بر آن جمله رویم و بدانی که ما به خطبه بسنده کرده ایم که ما اهل بیت مصطفا ایم و تو همی قُوت دین او کنی و به دارالکفر تو را غزوات بسیار بوده است . به هند اندر شدی تا سر اندیب به اقصای دریای محیط و به چین و ماچین اندر آمدی و به ترکستان بیرون آمدی و به روم و بر کفار جهان به همه جای اثر تیغ تو پیداست . حق تو بر همه ی اسلام واجب گشت و ما فرمان به آن داده ایم تا تو را به حرمین همی خطبه کنند که چنین آثار خیر است اندر عالم و کسی را اندر اسلام پس از ابوبکر و عمر ، آن آثار خیر و عدل نبوده است که اندر روزگار تو بود . اکنون  ما و همۀ مسلمانان مُعین تو ایم . تا جهان همه بر دست تو ، به یک دین ، که آن دین اسلام است ، باز گردد . »

و ...

هر بار که « شاه زمان » تا دهلی به صوب جنوب هند  برای راندن انگریزان میتاخت ، خبر می آوردند که شاه قاجار به هدایت انگریز به شهر هرات حمله کرده اند . شاه زمان ، جلو اسپش میچرخاند و دوباره سوی مغرب میراند . باز شکست سخت و پیشروی تا مشهد و دوباره به صوب هند .  این حمله به پیش و دفاع از پس ، بار ها تکرار شد تا انگریزان او را توسط برادرش کور کردند و قارۀ هند را به آرامی غارت نمودند .

 روان گذشته گان شاد باد ...

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:20 | Sat 9 Feb 2008

پایکوبی در قبرستان ...

600 نفر تا کنون از سرمای زمستان ، به ناچار جان داده اند .

37 نفر دیروز در غزنی از سرما ، جان به حق دادند .

بیست و پنج تن را که استخوان پاهای آنها از سرمای شدید آسیب دیده بود ، قطع گردید .

 وای ازین مسلمانی ؟ وای ازین دولت اسلامی ؟ واویلا ....

همچنان بر سر این  باور ایستاده ام !  باورم اینست که ما اهالی مشرق زمین که یک تاریخ مرثیه و مرثیه خوانی در چنته داریم . دیگر نه بایستی به سبک و سیاق نیاکان خویش برای اهل قبور و خفته گان خاک مرثیه بنویسم . عادتی مألوف در این سال ها ، ما را از مرثیه نویسی برای دوستانی که بی خبر از جمع ما پرواز کرده اند ، پرهیز می دهند و می کوشند ، تا  سیاه مشق های برای زنده گان باشد ، چرا  که آن باقیست و باقی خواهد ماند .

تنها زنده گی است ،  و  

 ای وای ...

 کاش یاد بگیریم ،  پیش از آن که افسوس بخوریم ،

 زنده گی را دریابیم .

 فیض الله فیضان والی غزنی روز سه شنبه اعلام کرد که بیست کودک نیز، در میان قربانیان سرمای شدید در این ولایت مرکزی افغانستان هستند.

آقای فیضان گفت این افراد، طی بیست و چهار ساعت گذشته ، در مناطق دورافتاده ولایت غزنی جان داده اند .

والی غزنی به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت نیاز فوری به ارسال مواد خوراکی و سایر مایحتاج اولیه از طریق هوا، در مناطق سرمازده وجود دارد .

آقای فیضان گفت : به دلیل بسته شدن راه ها در اثر برف سنگین ، مردم مناطق دور افتاده، به مراکز درمانی و بازارهای تهیه مواد خوراکی دسترسی ندارند .

این گزارش در حالی منتشر می شود که پارلمان افغانستان، اخیراًً شماری از اعضای کابینه را تهدید کرده است که در صورت عدم رسیدگی به مشکلات مردم مناطق آسیب دیده از سرمای شدید ، استیضاح و رد صلاحیت خواهند شد .

مقامات افغان می گویند : سرمای کم سابقه هفته های اخیر، جان حدود ششصد تن را ، عمدتاً در مناطق غربی و مرکزی کشور گرفته است .

به گزارش برخی منابع خبری، مقامات بیمارستان مرکزی شهر هرات در غرب افغانستان گفته اند که ناچار شده اند دست و پای بیست و پنج تن را که استخوان آنها از سرمای شدید آسیب دیده بود، قطع کنند .

مردم افغانستان که در دست‌کم یک دهه گذشته ، درگیر خشکسالی های سختی بودند ، امسال با بارش برف سنگین و سرمای کم سابقه، غافلگیر شدند .

تو کز محنت دیگران بیغمی / نشاید که نامت نهند آدمی 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 13:12 | Tue 5 Feb 2008

نامۀ رسیده از یک نویسنده ودانشمند ایرانی جناب معین زاده .

سفره اندازی در بلاد غرب

                  و  ....

خیام و آن دروغ دلاویز !

 

خسته و کوفته از سر کار بر می گشتم که ، عباس را دیدم . خوش و خرم ، شاد و خندان  داشت آوازمعروف « این ...  کجه» مهوش خدا بیامرز را می خواند و می رفت.

تعجب کردم ! عباس و اینجور خوش و خرم ؟ خواستم ولش کنم که خوش باشد ، ولی طاقت نیاورم . با خود گفتم :

نکنه اتفاقی افتاده ! برم ببینم موضوع چیست ؟  شاید دست ما را هم بگیرد و ما هم مثل او سر حال بیام .

بدو رفتم پیشش و سلام کردم . ناکس مثل اینکه فهمید چرا اینطور نفس زنان به سراغش رفته ام . برای اینکه سر به سرم بگذاره و خوب منو بچلونه ، اصلاً به روش نیاورد که چرا اینطور هاج و واج نگاهش می کنم .

به زبون اومدم و پرسیدم : عباس جون چی شده ؟ چه خبره که خنده به لب و خوشی به دلت افتاده ، اونقدر که شادی از سر و کولت می باره ؟

با تبسم  شیرینی گفت : مگه خبر نداری ؟

با تعجب پرسیدم : کدوم خبر ؟

ابروهاشو در هم کشید و گفت : ای بابا ! مگه تو، تو این شهر نیستی ؟ مگه تو اینجا زندگی نمی کنی ؟ مگه تو با مردم اینجا رفت واومد نداری ؟ راستی مگه خبرها به تو نمی رسه ؟

شرمنده از بی خبریم ، گفتم : عباس جون ! تو که می دونی ، من تا بوق شب سگ دو می زنم تا بتونم قسط خونه ای که زنم رو دستم گذاشته برسونم . تازه پول جیبی بچه ها ، لقمه نون بخور و نمیر و یک گیلاس عرق سگی را هم باید در بیارم . دیگه وقتی نمی مونه که با کسی معاشرت کنم . حالا بگو ببینم داستان چیه ؟ لاتاری بردی ؟ آخوندها رفته اند که اینطور تو کوچه هم دست از آوازخونی بر نمی داری ؟

عباس که دلش به حال من سوخته بود ، گفت : بیا بشین روی این سکو تا برات تعریف کنم ، ولی قول بده به کسی نگی ...

گفتم : به چشم . قول می دم ! و مثل بچه آدم روی سکویی که نشانم داده بود نشستم و گوشامو تیز کردم .

عباس گفت : تو که منو می شناسی ؟

گفتم : آره عباس جون ...

گفت : تو که می دونی، من نه اهل نمازه و روزه ام ، نه اهل خمس و زکات دادن و نه آدمی که به زیارت این مقبره و آن مقبره و یا به سفر کربلا و نجف و حج برم ؟

گفتم : بله... همه را می دونم .

گفت : می دونی که اهل روضه خونی و گریه کردن و سینه زنی و زنجیر زنی هم نیستم .

گفتم : آره عباس جون ، همه را می دونم .

عباس پس از تأملی گفت : حقیقتشو بخوای ، مدتی بود که مرتب می شنیدم ؛ خونهُ فلانی سفره حضرت عباس انداخته اند . در ویلای فلان بابای عرق خور و قمار باز حرفه ای سفره حضرت رقیه پهن کرده اند . منزل فلان مقاطعه کار شارلاتان سفره و روضه علی اکبر و علی اصغر تازه  دوما د  بر قرار بوده . کاخ سر به فلک کشیدهُ فلان دلال نسناس اسلحه را ، در دهه محرم تکیه کرده و برای شهدای کربلا عزاداری راه انداخته اند و قیمه پلو خیرات می کنند و ...

خلاصه همینطور مجالس سفره و روضه خونی و عزاداری و غیره است که مرتب بر پا میشه .

گفتم : آره عباس جون همه اینها را می دونند .

گفت : راستشو بخوای ، وقتی این حرکات را آن هم بعد از به حکومت رسیدن آخوندها که گند قضیه در اومده از این آدم های بی دین و لامذهب تر از خودم دیدم ، پاک کلافه شدم و به خودم گفتم :

- عباسی ، نکنه طرف ها چیزی فهمیده اند ؟ یا خبری از آن دنیا به دستشان رسیده که اینطور به فکر آخرت و سر انجام عاقبت خود افتاده اند ؟ والا با این همه فاصله که ما از ایرون داریم ، نباید این ملت از ترس آخوندها این بساط ها را راه بیندازند و از این راه دور هم بخواند تملق بگویند و چاپلوسی کنند و به قول رندان جانماز آب بکشند و به چیزهایی که باور ندارند تظاهرکنند .

راستشو بخوای ، فکر می کردم نکنه همینطور که سر ما توی این دنیا کلاه رفته ، توی اون دنیا هم کلاه بره ! وقتی مُردیم ما را یک راست ببرند تو جهنم و این ناکس ها را با همین بساط روضه خونی و سفره اندازی ببرند به بهشت .

 بدتر از همه اینکه  می ترسیدم این ها همینطور که اینجا به ریش ما می خندند ، در اون دنیا نیز ما را به ریشخند بگیرند .

این شده بود مشکل تازهُ ما که شب و روز زندگی مار و تلخ و زهر مار کرده بود تا اینکه روزی دوستی از سر مهر کتابی به ما داد و گفت :

- عباسی اینو بگیر و بخون ، خیلی قشنگه . کتاب را گرفتم و گفتم به چشم . به خونه که رسیدم کتاب را بی آنکه بازش کنم به گوشه ای انداختم و یک راست رفتم تو رختخواب . چند روز بعد طرف تلفن زد و پرسید :

- خوندی ؟

گفتم : چی چی رو ؟

گفت : کتابی که بهت داده بودم ؟

گفتم : نه بابا ، لاشم باز نکردم .

طرف کلی دمغ شد و با عصبانیت گفت :

- بابا دس خوش ! ما پونزده دلار پول زبون بسته را حروم کردیم که تو این کتاب رو بخونی و از این حال و هوایی که پیدا کرده ای بیرون بیای ، حالا تو میگی لای کتاب را هم باز نکردی !!

از ترس اینکه مبادا رفیقمون باز با ما قهر کنه ، گفتیم قول میدم همین امروز بخونم . یک مرتبه یادم اومد که اصلاً نمی دونم اسم کتاب چی بود . پرسیدم :

- اسم کتاب چی بود ؟

گفت : بابا ! ای والله ! واقعاً که !

گفتم : منو ببخش . می دونی که اوضاع و احوال درستی ندارم .

گفت : اسم کتاب « خیام و آن دروغ دلاویز! » است .

پرسیدم : کی نوشته ؟

گفت : هوشنگ معین زاده .

- یادم آمد که هوشنگ معین زاده را می شناسم . کمی فکر کردم و بعد گفتم :

- ولی او که اهل قلم نبود! نویسنده نبود !..

 تعجب کردم و با خود گفتم : ببین این آخوندها چکار کرده اند که آدمی مثل هوشنگ معین زاده هم دست به قلم برده و کتاب نوشته است !

با این حال به رفیقم قول دادم که حتماً کتاب را بخونم .

وقتی تلفن قطع شد ، میان کتاب های تلنبار شده و نخوندۀ اطاقم به جستجو افتادم تا بالاخره  کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز!» را پیدا کردم .

نگاهی از سر کنجکاوی به روی جلدش انداختم و تو دلم گفتم :

 خیام...! و آن دروغ دلاویز ! یعنی چی ؟  خیام که دروغ گو نبوده ، دروغ نگفته و اگر هم گفته باشه ، چطور شد بعد از این همه ایام دروغش کشف شده ؟! و تازه چطور شده که این دروغ را هم هوشنگ معین زاده هنوز از راه نرسیده کشف کرده ! اصلاً چطور شده که دروغ خیام هم مانند رباعیاتش« دلاویز» از آب در اومده ! و ....

 خلاصه همینطور داشتم با خودم و خیام  و دروغ  دلاویزش و هوشنگ معین زاده  کلنجار می رفتم و هی می گفتم : بخونم ! نخونم ! که یک مرتبه چشمم افتاد به پشت جلد کتاب ، آنجا که مطلبی «در باره این کتاب» نوشته شده بود . نگاهم از سر تنبلی لیز خورد و به سه سطر آخر و خوندم :

-                     « خواندن این کتاب را به کسانی که دوست دارند بدانند که در آخرت چه خبر است، بهشت چگونه جایی است و آنهایی که به آنجا رفته اند چه می کنند و چه می گویند توصیه میشود»

          یک مرتبه برق از چشمام پرید . دیدم این دوست بیچاره من که در جریان سرگردانی های فکری من بوده ، حق داشت پونزده دلار نازنین خودش را برای خاطر من به آقای سهراب رستمیان مدیر نشر کتاب بدهد و این کتاب را بخرد ، به این امید که شاید این کتاب دوای درد بی درمون نگرانی های من از آخر و عاقبتم بشه .

با دقت تمام ، همه پشت جلد کتاب را خوندم و احساس کردم که جواب پرسش های من باید در این کتاب باشه .

 به کنجی رفتم و شروع کردم بخوندن . وقتی تمومش کردم ، دیگر یقینم شد که این یکی را اشتباه نکرده بودم ، نه بهشتی هست و نه جهنمی ...

 وقتی که با تور بهشتی « حاج رجب»، که هوشنگ معین زاده راه انداخته بود راه افتادم و سراسر بهشت را زیر پا گذاشتم . من هم مثل این حاجی «قصه گو» در محفل خیام و ابن سینا شرکت کردم ، در مجلس موسی ، زرتشت ، عیسی و محمد حضور پیدا کردم . و پا به پای کاروانیان، مردمانی را که در بهشت بودند و مُردن آرزو می کردند دیدیم .  دیدیم که مُردن و تمام شدن «حقیقت» است .

 آنچه خیام بدان رسیده و هوشنگ معین زاده با نکته سنجی آنرا به قلم کشیده بود ، عین حقیقت است . لذا غم و غصهَ بزرگی که از این بابت گریبانم را گرفته بود زمین گذاشتم و حالا هر وقت فرصت پیدا می کنم ، این کتاب را از نو می خونم و به همهُ آنهایی که سفره می اندازند و روضه خونی بر پا می کنند ، سینه زنی و زنجیر زنی ، آن هم در امریکا و اروپا بر پا می کنند ،  و مردمان این ممالک را از ابلهی مردمان مسلمان شیعه به خنده می اندازد ، می خندم .  از ته دل هم می خندم ...

وقتی سخن عباس به اینجا رسید ، بی آنکه سئوالی از او بکنم ، با عجله از او خدا حافظی کردم و راه کتابفروشی سهراب رستمیان را پیش گرفتم . با دست و دل بازی پونزده دلار«نظر کردهُ خمینی» را بدون چک و چونه تقدیمش کردم و کتاب «خیام و آن دروغ دلاویز!» را که اینطور عباس را به شادی و خوشی انداخته بود خریدم و به خونه رفتم ...

از فردای آنروز که این کتاب را خواندم . من هم مثل عباس شده بودم . نه تنها در خیابان که در محل کار که در خانه که حتی در دستشویی هم مدام آواز معروف مرحومهُ مغفوره مهوش « این ... کجه » را زیر لب زمزمه می کنم و وقتی هم که دوستانی را که با هزاران فرسنگ فاصله با حکومت آخوندها ، از ترس یا از روی چاپلوسی ادای عوام و قشریون جاهل را در می آورند ، می بینم .  آواز « این ... کجه » را بلندتر می خونم .

در این میان ، فقط هنوز هم نفهمیده ام که عباس ناکس چرا میون اینهمه آهنگ ، راست رفته سراغ «این ... کجه» و میون اینهمه خواننده ،  یک راست رفته ،  سراغ خدا بیامرز مهوش !؟...

moinzadeh@gmail.com

www.moinzadeh.com

 

 

جهانِ امید .

 

زیبا تر از جهانی امید ای دوست

در عالم وجود جهانی نیست

هر عرصه را بهار و خزانی هست

در عرصۀ امید خزانی نیست

صد بار زهر یأس مرا می کُشت

گر پاد زهر من نشدی امید

در تیره گی رنج رهم به او

بس شام تیره تابش این خورشید

تا آن زمان که شهپر بومِ مرگ

بر جایگاه من فگند سایه

در کار زار زنده گی ام بادا

از جادوی امید بسی مایه

تب و عطش

عقاب پیر نگون بخت آفتابم من
 که شعله های شفق سوخت شاهبالم را
درین کویر بلا ، کیست تا تواند راند
ز گرد لاشه ی من ، کرگس خیالم را
 چنان به حسرت پرواز خو گرفته دلم
 که سرنوشت خود از خاکیان جدا بینم
چنان به شوق پریدن ز خود رها شده ام
که عکس خویش در آیینه ی هوا بینم
من استخوانم ، من پارۀ استخوانی سرد
 که دستی از بدن گرم شب بریده مرا
من آسمان شبم در حباب سربی ابر
 که جلوه ای ندهد پرتو سپیده مرا
 دلم پر است ولی دیده ام ز اشک تهیدست
 چه آفتی است غمین بودن و نگرییدن
چه آفتی است که چون شاخه ی خزان دیده
در آفتاب ، ز سرمای خویش لرزیدن
تبی نماند که در من عطش برانگیزد
عرق نشست بر آن تن که همچو آتش بود
چه شد که شعله ی سوزان به دست باد سپرد
شبی که در نفسش گرمی نوازش بود
 کنون به خویش نظر می کنم چو ماه در آب
تنم ز روشنی سرد خویش می لرزد
جهنمی که درو سوختم ، فروزان باد
که شعله اش به نسیم بهشت می ارزد
شکسته بال عقابم تپیده در شن گرم
نگاه تشنه ی من در پی سرابی نیست
دلم به پرتو غمناک ماه خرسند است
که در غبار افق ، برق آفتابی نیست

ا. ط .

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 10:6 | Sat 2 Feb 2008

فروپاشي سيستم مالي در سال ٢٠٠٨ ....

هگل دو قرن پيش از ناتواني دولت ها در درس گرفتن از تجربه هاي تاريخي تأسف مي خورد . دولت ها اما تنها قدرتمنداني نيستند که از روزگار هيچ نمي آموزند . بنظر مي رسد که سرمايه مالي نيز محکوم به پافشاري در اشتباهات ، حماقت هاي دوره اي و بازگشت هميشگي بحران مالي باشد. بحران اخير بازارهاي وام هرچند متاثر از « محصولات» مالي جديد است اما بار ديگر تمام عناصر شيميائي يک فاجعه را در معرض ديد قرار ميدهد. باشد که اين مسئله فرصتي ديگر پديد آورد تا موعظه خوانان ليبراليزاسيون بازارهاي مالي بارديگر درباره «مفيد بودن» آن به موعظه بنشينند.

اما ايماني عجين شده با گوشت و خون لازم است تا علي رغم سيلي هاي واقعيت هم چنان در باره مفيد بودن مالي کردن تمام عرصه هاي زندگي که گويا باعث رونق عمومي ، ثبات اقتصادي و پيشرفت بشر مي شود ، « داد سخن» داد. چرا که   ايمان مالي  به آساني سست نمي شود و خود را تنها منعکس کننده واقعيت مي داند. ناتوان از ديدن آنچه تاريخ معاصر( و از جمله تاريخ خود ش) به شيوه اي انکار ناپذير به وي مي آموزد .

بحران مالي بازارهاي وام که امروز اقتصاد امريکا را در نورديده ، منظره وسيع و بي نظيري از تسلسل وقايع ويران ساز منتج از «دلال بازی ، سوداگري آزادانه » را در معرض ديد قرار مي دهد . و مانند هميشه درست مثل يک رژه نظامي ، منظم و در صف ، همان بيماري هاي عمومي زهرآگين سرمايه مالي يکي پس از ديگري ظاهر مي شوند .

آيا اعلام کاهش نرخ بهره ها از سوي صندوق فدرال (FED) خواهد توانست از پيدايش بحران مالي در ايالات متحده جلوگيري کند و شبح فروپاشي سيستم مالي جهاني را دور سازد ؟ بسياري از متخصصين بر اين باورند. هرچند امکان کاهش رشد اقتصادي را از نظر دور نمي دارند .اما تحليلگراني ديگر که آنها نيز طرفدار سيستم سرمايه داري هستند نگراني شدید خود را پنهان نمي کنند. از جمله بعنوان مثال در فرانسه، آقاي ژاک آتالي    (Jacques ATTALI) پيش بيني مي کند که :

 « بزودي بورس نيويورک که تکیه گاه هرم قرض هاست ، فرو خواهد ريخت » .

و آقاي « ميشل روکار ، فرانسوی بي هيچ درنگي اضافه می کند :

 « من عميقاً معتقدم که همه چيز بزودي فرو خواهد پاشيد »

البته بايد تاکيد کرد که نشانه هاي شک و ترديد هر روز فزوني مي يابند. مهم ترين شاهد اين امر « يورش همگاني براي خريد طلاست» . فلز زرد که قيمت آن در سال ٢٠٠٧ ، ٣٢ در صد افزايش داشته است، نقش هميشگي خود بمثابه ارزشي براي پناه جوئي را بازي مي کند. تمام نهاد هاي بزرگ اقتصادي و از جمله صندوق بين المللي پول (FMI) و سازمان همیاري و توسعه اقتصادي(OCDE) ، کاهش رشد اقتصاد جهاني را پيش بيني مي کنند.

خطرعدم توانائي پرداخت وام ها از سوي سه ميليون خانواده آمريکائي که حدود

 ٢٠٠ ميليارد يورو بدهکاري دارند باعث ورشکستگي موسسات مالي( وام دهي) بسيار مهمي مي شود. براي کم کردن ريسک اين موسسات بخشي از وام هاي مشکوک را به بانک های دیگر فروخته بودند و آنها نيز به نوبه خود با تبديل اين وام ها به اوراق بورسي آنها را به موسسات دلالي مالي واگذار کردند و بالاخره به واسطه اين دلال ها ريسک ها در سيستم پخش شد. نتيجه اين امر آن است که امروز مانند يک بيماري وحشتناک واگيرداربحران تمام سيستم بانکي جهاني را دربرگرفته است.

هيچ کس از ميزان واقعي ويراني آگاه نيست. از ماه اوت ٢٠٠٧ بانک هاي مرکزي امريکا، اروپا، انگلستان، سوئيس و ژاپن ، صدها ميليارد يورو به اقتصاد تزريق کرده اند بدون آنکه بتوانند اعتماد را باز گردانند.

از اقتصاد مالي، بحران خود را به اقتصاد واقعي کشانده است. هماهنگي و اتصال بسياري از مولفه ها در عمل وحشت سقوط رشد اقتصاد جهاني را پديد آورده اند : کاهش سريع قيمت مسکن در ايالات متحده (و هم چنين در انگلستان ، ايرلند و اسپانيا)، کاهش شديد نقدينگي، سقوط دلار، محدوديت در وام دهي . به همه اين ها بايد پديده هاي ديگر مانند افزايش قيمت نفت ، مواد خام و مواد خوراکي را افزود . يعني همه آن چيزهائي که براي پيدايش يک بحران دراز مدت لازم است . بحراني که مهم ترين آنها، از زماني است که جهاني شدن ساختار اصلي اقتصاد جهاني را تشکيل مي دهد .

اکنون ديگر خروج از بحران به توانائي اقتصاد آسيائي براي راه اندازي موتور آمريکا بستگي دارد. خود اين مسئله نشانه ديگري است از افول غرب که در افق جابجائي مرکزيت اقتصاد جهاني از ايالات متحده به سوي چين را ترسيم ميکند. براین مبنا است که شاید این بحران پایان یک الگو را رقم زند .

برای معلومات بیشتر  در مورد بحرانات سرمایه د اری و چگونه گی  تیاتر افول  این نظام  لطفاً به مقاله :

 « زمانی که سرمایه داری مالی جهان را به گروگان می گیرد» ، نوشته فردریک لوردون ، لوموند دیپلماتیک سپتامبر ٢٠٠٧ http://ir.mondediplo.com/article1158.html  مراجعه شود .

منبع : لوموند دپلوماتیک .

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 10:38 | Fri 1 Feb 2008

 

 نامه ی رسیده ...

به فریبکاریهای دولت وفساد تیکه داران دین ،

 تاکی سکوت کنیم ؟         

 " فلیپ میسون" ( مامورعالی رتبهً سابق درهندوستان ) باتوجه به منافع استعماری می نویسد :

 این روشن است که پیروزی براذهان مردمی که درمستعمرات سابق زندگی میکنند تا چه اندازه برای قدرت های غربی اهمیت حیاتی دارد. "  تاریخ طولانی کشورما که بااشغالهای وحشیگران استعماری  ودولتهای مستبد خود کامه ووابسته بدشمنان مردم افغانستان ، مردم به فرهنگ منحط قرون وسطائی که به تشریح توصیف زندگی پیشوایان مذهبی وتعریف از حکام وخلفای وقت تنزیل داده شده ، در چنین اوضاعی که اندیشه مجال ابراز آزادی وشگفتن رانداشته ، ایدیالوژی وباورهای حاکم برجامعه ، بی شک ایدیالوژی وباورهای استثمارگران وظالمان زمانه است . درچنین دورانی از شگوفائی ورونق که علم وتکنولوژی درتمام عرصه جهانی ، برروی همه باز است . هنوزما افغانها بقول مولوی اندرخم یک کوچه ایم . باهمه این حضور که گفته میشود "جامعه جهانی" ! به تصحیح درآن حضور " اردوهای بین المللی "سرمایه ، نظامیگران وظالمان زمانه ، که بطور بدیهی درچنین روزگاری متفکران وآزادگان ، بد دین ، ملحد وکافرنامیده می شوند وسزای شان اعدام بطریق سنتی اسلامی است . حکم به اعدام  جوانی بنام پرویز کامبخش در ولایت بلخ نه پایان این افتضاح جهانی طبالان « آزادی بیان» ، « حقوق بشر » و« دموکراسی» است ونه آغاز آن ، بلکه دورانی ازرویا روئی کهنه ونواست که نسل جوان کشورهنوزازموضع ترقی خواهانه  اش بعقب نه نشسته برای قربانی های بیشتردرراه سازندگی نو وبرپا داشتن آن بدست خود می رزمد .

                                                                                                                        سال 2006 روزنامه ها خبر دادند که «علی محقق نسب» مدیر مجله حقوقی درکابل بدلیل نشر مقاله های که بموضوع « ارتداد » در اسلام پرداخته بود . پس از دوماه حبس رها شد واز کشور مجبور بفرار گردید . آقای عبدالرحمن که به اتهام ارتداد محکمه می شد پس از افتضاح ورسوائی محکمات وبی تصمیمی دولت وحامیان بین المللی شان ، برای عبدالرحمن دوسیه نسبتی خلل دماغی درست  کردند که بمجرد آزادی ، به خارج فرار داده شد.  وبدنبا آن غوث زلمی به جرم ترجمه قرآن بفارسی دری در زندان بسر می برد . بلند پایه گان مثال مایکل نذیرعلی که گفتگو میان کلیسای انگلستان واسلام را بررسی میکند با تعجب میگوید که : "من تعجب میکنم که در قانون اساسی افغانستان پس از طالبان ، که زیر نظرجامعه بین المللی تدوین شده است چگونه یکفرد ، به اصل عقیده وگرایش به یک آئین دیگر، که چهارده سال پیش صورت گرفته دستگیر می شود " . 

دولت اسلامی افغانستان وحامیان بین المللی شان  هنوز نمی توانند ازمحاکم وارگانهای دولتی بحیث وسیلهً دردست شان برای جلوگیری از نقض خشن آزادیهای فردی که یکی از آنها آزادی عقاید مذهبی وبیان آن است جلوگیری نمایند . کشوریکه در گذشته به تطبیق مواد این میثاقهای بین المللی وبخصوص میثاق اعلامیه جهانی حقوق بشربهتر از امروز پرداخته اند . اگرطالبان ناقض آن بودند ، آیا جهادیان به اجرای ورعایت آن تن داده اند ؟ [میثاق که در ماده 18 آن حق آزادی مذهبی وتغیر مذهب را برای افراد محفوظ داشته است وافغانستان بدان پیوسته است . ] 

 سازمان ملل وسازمان های بین المللی صدور حکم اعدام پرویز کامبخش رااز طرف داد گاهی در مزارشریف بطور غیر علنی ودور از دسترسی بوکیل مدافع غیر عادلانه خوانده اند ونهاد های حقوق بشر وسازمان روزنامه نگاران جنوب آسیا وکمیته حمایت از خبرنگاران وانجمن آزاد روزنامه نگاران افغانستان به بازداشت پرویز کامبخش اعتراض داشته اند وخواستار رهائی فوری کامبخش گردیده اند . پرسیده می شود : آیا واقعا این همه حضورنظامی وکشتارهای روزمره تحت نام قلع وقم طالبان والقاعده است ، یا سرکوب مردم افغانستان ؟ یا تطبیق دموکراسی وآزادی ؟ با تاسف جامعه فرهنگی ومدنی افغانها هنوزتکان نخورده است ، زیرا همه مصلحت وخیر خود را میخواهند .سیاست بازان هنوز تصمیم ندارند از دیگران بدفاع ومبارزه بپردازند ، زیرا این طوفان هنوز بپای خودشان نرسیده است وآنوقت که دامن خودشان را گرفت ، دیگرکسی برای دفاع ومبارزه نمانده ودیراست . بقول متفکر المانی که : " گفتند که نازیها کمونیست هارا کشتند ! گفتیم ما کمونیست نیستیم . گفتند یهودان را کشتند ، گفتیم ما یهودی نیستیم . گفتند کاتولیکهارا کشتند ، گفتیم که ما مسیحی هستیم . آنگاه که نوبت بما رسید کسی نمانده بود ازما دفاع کند " صدق دارد .

نشاید با رقابتها وبرخوردهای خویش مسایل حاد سیاسی ـ اجتماعی راتحت الشعاع قرار داده به بقا ودوام حکومات جابران وسلطه غارتگران رابرپانگاه داریم . برعکس نیروهای مترقی ـ دموکرات توانائی آنرا دارند تا باتشکل ویک صدا شدن خویش ، جامعه را از رخوت، جهالت وکهنه پرستی وخرافات برهانند وشرایط را فراهم سازند تا اشغالگران وطراران ،  دیگر نتوانند تحت محاکمات دینی وتفتیش عقاید قدرت سیاسی ومواضع نظامی خودرا محکم نمایند وبه ظلم وستم زیر هرنامی ادامه دهند. 

                                     طرار برد گرهمه را هست روا

                         چون یک مرد درایـن قـافـله بیـدارنباشـد                           

 اعلام مجازات  مرگ واعدام به پرویزکامبخش وغوث زلمی  نه تنها به ادعاهای مدعیان حقوق بشروناظران بین المللی لطمه زده است ، بلکه تحت نظارت این منادیان حقوق بشر ودموکراسی ، این جنایات قرون وسطائی بوقوع می پیوندد. تمام این بازداشتهای غیر قانونی وغیر انسانی به اجرات دولت تکیه دارد ، دولت وظیفه دارد دست این محاکم را از سرمردم کوتاه سازد . دولت وحامیان بین المللی آن هنوز قادر نیستند تا دست قلدرانی مذهبی را که بخون مردم وچوروچپاول دارائی های عامه درازاست بمحکه بکشند . بجای آن حکم اعدا م برای پرویزجوان که نوشته است چار زن گرفتن رالغو کنید ! به که برخورده است ؟ یا غوث زلمی که باترجمه قرآن به فارسی ،بجای ستایش وپاداش به زندان انداخته می شود  ، کدام اهانت به اسلام ؟ دولت وحامیان بین المللی آن ناظربراعمال زورگویانی تحت نام اسلام وشریعت اند که خود فراهم ساخته اند هرچه از دست شان بر می برآید علیه نیروهای دموکرات ـ مترقی به  فرمانهای اعدامهای قرون وسطائی متوسل میگردند . اکثرا دیده شده است که دربرابرفشار های اذهان مردم وجامعه بین المللی دولت اسلامی وحامیان آن با حیله های دزدانه وبوراکراتیک متوسل شده گویا به محکومین مساعدت نموده چندین تنی را بخارج فرار داده اند . چنین دولتی وچنان حامیانی در اعمال روزانه شان ثابت میسازند که صلاحیت اداره افغانستان ووطن عزیز مارا ندارند . دستان شان از افغانستان کوتاه ! این شعاربه انتظارشان است .این همه محاکمات سیاسی که تحت نام « اهانت به اسلام » دایراست وتوسط آن نیروهای ترقیخواه ودموکرات را به سکوت وا میدارند. آنانیکه حکم ارتداد صادر میکنند  بدانند که روزی از مسندپائین کشیده خواهند شد و آنگاهست که دیگرپاسخگوی اعمال خود خواهند بود . رئیس جمهورکه مدعی قانون وآزادی است ، نباید خود راتا حد یک کارپرداز مطیع اوامر سلطه طلبان افراطی تنزیل دهد وپارلمان نیز از این بیشتر خود را مضحکهً اجرای شریعت مذهبی بسازند . فضای حاکم برجمهوری اسلامی افغانستان، فضای تعصب وغوغای دموکراسی وآزادیست . زمامداران معتقد اند که افغانها نیازی به آزادی اندیشه ندارند . این تنها آنها اند که دست به عطیه می زنند . این حکم قابل اجرا نیست، حتی بیان آن از سوی دستگاه قضائی انحطاط کامل دستگاه دولتی وادعاهای  آزادی ودموکراسی غربی رابرملا میسازد . برهمۀ ماست که با اعتراض به این حکم نشان بدهیم که زنده هستیم وحق را ازباطل وعدالت راازبیعدالتی تشخیص میدهیم . چنین حکم وقیحانه است ـ اعدام فردی تنها به خاطر ابراز عقیده ! جلو همچودادگاه ها باید هرچه زود تر گرفته شود . صدای اعتراض تانرا رسا تر سازید ! درصورتیکه قانون اساسی ونهادهای دولتی برمبانی اصول جدائی دین از دولت وسیاست (سکولاریزم ) اصلاح وتصحیح نگردد ، جامعه ونیروهای مترقی ـ دموکراتیک بطور پیهم وگسترده تحت خشونتهای فاجعه بارقرار خواهند داشت . نهادهای اجتماعی وسیاسی جامعه ناگزیرمیگردد تا با خشونت های بیشتری دربرابردولت ایستاده گی نماید . به فریب کاریهای دولت وحامیان آن وبیدادگریها وفساد تیکه داران دین تا کی سکوت کنیم ؟ 

سرور منگل .

 

 

تابو ، واپس زدن ، رهايی  ....

" حافظه ام می گويد : من اين کار را کرده ام .

غرورم می گويد نکرده ام و با لجاجت پافشاری

 می کند . سر انجام حافظه ام تسليم می شود "

نيچه .

 

 تابو (Taboo)  تحريمی است که يک جامعه بر واژه ها، اشيا ، کارها و گفتار ها وارد می کند.

در فرهنگ اکسفورد تابو چنين تعريف می گردد :

يک رسم فرهنگی يا مذهبی که مردم را از اجرای کاری ، تماس ، استفاده و يا حرف زدن درباره ی چيز مشخصی منع می کند .

فرويد (Freud, 1856-1939)  در اثر معروفش "توتم و تابو" (1913)، اشاره بر تناقض نهفته در معنی تابو دارد :

 " برای ما [ واژه ی تابو] از يکسو «مقدس» معنا می دهد و از سوی ديگر « دهشتناک » «خطرناک» ، «ممنوع» ، «حرام» ... در نتيجه تابو بيشتر به مفهومی دلالت می کند که می شود آنرا احتياط و مدارا ناميد ، تابو در اصل هم در تحريم ها و محدوديت ها تبلور می يابد."  همچنان فرويد عقيده داشت که  محدوديت های تابو از محدوديت های مذهبی و اخلاقی تفاوت دارند. "تحريم های تابو را نمی شود تا حد امر و نهی الهی ساده ساخت و اينها همچنان از ممنوعيت های اخلاقی متفاوت اند زيرا که شامل سيستمی نيستند که بر اساس آن پرهيز و خودداری به صورت عموم ضروری پنداشته می شود و اين ضرورت تشويق می گردد."

طور مثال اين گفته ی آخر فرويد را در جامعه ی افغانستان در نظر می گيريم . می شود مثال های بی شماری آورد . اما بياييد از همين رويداد های جاری و روزمره ی اجتماعی که مردم در شهر کابل با آن روبرو اند ، نمونه بياوريم : حساسيت شديد در برابر زنانی که می خواهند راننده گی فرا بگيرند . در گزارش های بی بی سی می خوانيم که اين خانم ها فقط به خاطر اين که در پس فرمان موتر نشسته اند ، دشنام می شنوند ، توهين می شوند و حتا به سوی شان تف می شود . نمونه ی ديگر : در افغانستان هيچ زنی جرأت نمی کند سوار بايسکل سفر کند، مگر اينکه روی بايسکل پشت سر مرد محرمش بنشيند و آنهم به قسمی که پا هايش کنار هم از يکسو آويزان باشند . برای اين دو موضوع کدام توجيه دينی يا اخلاقيی ديده نمی شود، اين ها نمونه هايی از تابو های يک جامعه ی سنتی اند .  جالب اينست که همين زنان می توانند با لباس محلی ، در دور دست افتاده ترين قريه ، سر خر، اسپ يا شتر سوار شوند (در ست همانگونه که مردان بالای حيوان می نشينند، يعنی پا ها از دو سوی حيوان آويزان شده، هر چند که نبايد فراموش کرد که اين زن سواری تقريبأ هميشه توسط مردی يا کودک مذکری همراهی می شود که افسار حيوان را به دست داشته و کنارش راه می رود!)، بدون آنکه کسی روی شان تف بيندازد يا زباله به سوی شان پرتاب کند.

تابوی زن سوار يک بايسکل تحريمیست که همانگونه که گفتيم، مثال های بی شمار آن را در جامعه ی افغانستان می توان در يافت. مشکل است از نگاه دينی برای آن توجيهی يافت. زيرا هستند کشور های اسلاميی که اين کار آنجا ممنوع نيست. ونيز در کشور های غربی زنان مراکشی و ترکی  با وجود مذهبی بودن شديد شان از جمله پوشيدن حجاب اسلامی با بايسکل سفر میکنند. و نه هم می شود اين تحريم را از نگاه موازين اخلاقی درک کرد. پس می توان گفت که اين تحريم بنياد قابل درکی ندارد . در افغانستان مردم عادت دارند که چنين مسايل را به "فرهنگ افغانی" نسبت بدهند که اگر شرحی از آن پرسيده شود، واژه هايی چون "غيرت"، "غرور"، "شرم وحيا" و "افغانيت" پس هم قطار می شوند و اين شرح از اين نمی تواند فراتر ويا ژرف تر برود. 

تعمق به اين مسأله نشان می دهد که تابو ها و قيودات وضع شده، همانگونه که بعدأ در اين نوشته شرح داده خواهد شد، بيشتر از همه توسط مفهوم "ترس" قابل تشريح است.  شکستن تابو خطرناک است، اين خطرناکی در مسری بودن اين عمل و در ترس برای تکرار آن نهفته است، که  در نتیجه هراس از فرو غلتيدن باور ها و ذهنيت های حاکم به مثابه ی جزيی از نظم موجود در جامعه را که مردم به آن خو گرفته اند، در بر دارد . به قول فرويد :

 " انسانی که تابو را می شکناند، خود به تابو مبدل می شود، زيرا او نيروی خطرناکی را در اختيار دارد که ديگران را می تواند از راه بدر کرده و به پيروی از عمل خود اغوا کند. همچنان انسان تابو شکن حسادت بر انگيز است؛ چرا آنچه که بر ديگران ممنوع است، برای او امکان پذير شده است ؟ انسان تابو شکن در حقيقت واگير يا مسری است ، تا آنجا که نمونه ی کارش امکان پيروی توسط ديگران را دارد، و لذا بايد ازش دوری ورزيده شود."

 از نگاه روانکاوی نکات مشترکی از شباهت ميان تابو و نيوروز وسواس وجود دارد . فرويد در توتم و تابو بر اين شباهت روشنی انداخته بود و  از جمله نکات زير را بر شمرده بود : تحريم های تابو و وسواس هردو بی دليل اند و منابع شان معماگونه و غير واضح می باشند. اين تحريم ها زمانی به گونه يی به وجود آمده اند و بر اساس يک ترس لگام ناپذير تمادی می يابند. تحريم های وسواس با انتقال پذيری عجيبی مشخص می شوند، آنها از يک سير راه اختياری و نامعين ، خود را از يک شی به شی ديگر می کشانند و اين شی نو را نيز به "ناممکن" مبدل می سازند. همين انتقال پذيری در تحريم های تابو نيز موجود است .

همانگونه که در تعريف تابو شامل است ، تحريم های تابو نه تنها اجرای کاری، بل حتا حرف زدن در باره ی چيزی را نيز می توانند در بر گيرند. طور مثال حرف زدن درباره ی سکس، نقد سنت های حاکم ، زير سؤال بردن آن چيز هايی که "افتخارات تاريخی" پنداشته می شوند، حرف زدن درباره ی آسيب های روانی، درباره ی آن جزيی از گذشته ی (شخصی يا مشترک تاريخی) مان که قابل افتخار نبوده و برای ما تجديد کننده ی احساس شرم ، حقارت و ساير احساسات ناخوش آيند است.  

 قبل از آن که بيشتر در باره ی اين مسأله پرداخته شود، راه جانبيی را سير می کنم برای توضيح بيشتر "واپس زدن" و "سرکوب کردن" به مثابه ی نمونه هايی از ميکانيزم های دفاعی روانی، انواع آن و اين که  انسان چرا و چه را واپس می زند ويا سرکوب می کند.  

واپس زدن  (verdringing/repression) به معنای راندن افکار، احساسات، خاطرات و تصاوير ذهنی به سوی نا خود آگاه و يا قيد نگه داشتن آنها درناخود آگاه است. سرکوب کردن يا فرونشانی    onderdrukking/suppression)) نيز مهار کردن يک غريزه يا انديشه است، در تلاش برای فراموش کردن آن و کنار زدن آن از خودآگاه. واپس زدن و سرکوب کردن نمونه هايی از ميکانيزم های دفاعی  روانی اند، تفاوت عمده ميان اين دو در اين است که سرکوب کردن تا اندازه يی آگاهانه صورت می گيرد و واپس زدن به طور ناخودآگاه . ميکانيزم های دفاعی، حربه هايی اند که ايگوی انسان، در حالات کش مکش های روانی خود را (به طور ناخود آگاه) با آن مسلح می سازد. به عبارت ديگر ميکانيزم های دفاعی (روانی) واکنش هايی اند که انسان به طور نا خود آگاه آموخته و برای محافظت "ساختمان" روانی خود - به ويژه ايگو- در برابر اضطراب ، تعارض ، شرمساری و امثال آن به کار می برد. فرويد برای نخستين بار ناخود آگاه را به طور پی گير و مو شگافانه تشريح کرده روی ميکانيزم واپس زدن کار کرد. فرويد عقيده داشت که " اصل واپس زدن، به طور ساده در خود داری کردن از چيزی و دور نگاه داشتن آن از خودآگاه نهفته است." و " تيوری واپس زدن سنگ تهدابی است که بالای آن تمام ساختمان روانکاوی تکيه دارد."  روانکاوان معاصر نيز گفته اند که" مفهوم  واپس زدن، هر گاه به معنای وسيع آن بنگريم، قلب تيوری روانکاوی را می سازد."  در حقيقت واپس زدن نوعی "فراموش کردن" است.

هر نوع تجربه يی می تواند زير هدف واپس زدن قرار گيرد. قرار تيوری فرويد آنچه شديدتر از همه واپس زده شده و روانه ی ناخود آگاه می گردد، غرايز جنسی اند. فرويد همچنان عقيده داشت که تمايلات خشن و خصمانه نيز واپس زده می شوند، چرا که اين ها با نور م ها، مورال حاکم و آنچه سوپر ايگو می پسندد، در تضاد اند. به قول اريش فروم  (Erich Fromm,  (  (1900-1980)  ما نه تنها اميال جنسی، خشونت، احساس ترس  و نفرت را واپس می زنيم، بلکه آگاهی از حقايق را نيز می توانيم واپس زنيم، در صورتی که اين حقايق با برخی از نظريات، مصلحت و منافع ما –که نمی خواهيم مورد تهديد واقع شوند -  در تضاد باشند.

مثلأ وقتی گفته می شود اقوام و قبايل افغانستان باهم قرن ها در برادری زيسته اند، اين تلاشی است برای سرکوب کردن ويا واپس زدن واقعيت ها (تاريخی)، زيرا اين واقعيت ها برای پذيرش توسط ايگوی ما مناسب نيستند. ايگوی انسان عادی جامعه می خواهد بپذيرد که انسان دوست است، نه تبعيض گر و راسيست. ايگو ترجيح می دهد که باور کند که مثل ديگران است، و در جامعه پذيرفته می شود، نه انسان دست دوم يا "خر بارکش". به اين سبب است که حقايقی که با اين آيده آل های ايگوی مان در تضاد اند، واپس زده ويا سرکوب می شوند

به قول اريش فروم انواع ديگری از واپس زدن نيز وجود دارند. ما گاهی بعضی از ابعاد يک واقعيت را آگاهانه می پذيريم و ابعاد ديگرش را واپس می زنيم. همچنان بعضی از حقايق نه به تمامی، بلکه تنها بار عاطفی و معنای اخلاقی آن ها واپس زده می شود. مثلأ در حالات جنگ، تمام ستم و ظلم روا شده از جانب دشمن به مثابه ی  اثبات شيطانی بودن و ناحق بود دشمن تلقی شده و مظالم و فجايعی را که طرف خود مرتکب شده، به حيث واکنش های قابل درک و اجتناب ناپذير جلوه داده می شوند. از واپس زدن حقايق يا جنبه هايی از حقايق، می توان مثال های بيشتری داد. هزاران آلمانی، منجمله سياستمداران برجسته و جنرال ها و ساير نظاميان،  پس از جنگ دوم جهانی گفتند که آنها از موجوديت کشتار گاه ها و کوره های آدم سوزی در آلمان بی خبر بودند.  مثالی از واپس زدن جوانبی از حقايق را می توان در برخورد بعضی ها با واقعيات تاريخی زمان عبدالرحمن خان دريافت. برخی از نويسنده گان بر آن عقيده هستند که سرکوب وحشيانه و جلادانه ی هزاره ها توسط عبدالرحمن خان، جزيی از سياست داخلی او برای سرکوب شورشيان و باغيانی بود که تحت اداره ی حکومت مرکزی نمی آمدند. به معنای ديگر هزاره ها آنچه را از عبدالرحمن خان ديدند، پاداش اعمال خود آنها بود و آنها تنها هم نبودند، بلکه بسياری اقوام و قبايل ديگر نيز، منجمله بعضی قبايل پشتون نيز سرکوب شدند. اين گفته ها تا جايی حقيقت دارد، مخصوصأ برای کسانی که اين نوع برخورد سرکوب گرانه و خونين يک پادشاه خود کامه را - حالا فرق نمی کند که در مورد يک قوم خاص باشد يا اقوام و قبايل مختلف و حتا قبايل پشتون- قابل دفاع می دانند. اما جنبه های ديگر حقايق که در اين ميان واپس زده می شوند و يا سرکوب می شوند، اين است که قلع و قمع خونين قوم هزاره توسط عبدالرحمن خان، به کلی از سرکوب شورشيان متعلق به ديگر اقوام وقبايل فرق داشت. زیرا سرکوب کردن قوم هزاره ، در سیاستِ حاکمیت از باورهای نژادگرایانه منشأ می گیرد و در جریان اعمال و حاکمیت "قبیله ی برتر" نه تنها دادخواهی های این قوم شوریده به توجه گرفته نمی شود ، بل مقام انسان بودن از آنان سلب می شود و به مثابه ی "خران بارکش "و "کافران " مذهبی به برده گی کشانده می شوند. در راسيزم سه عنصر عمده يک جا با هم، مشخصه ی مرکزی آنرا می سازند: توجه ی اجتماعی به تفاوت های "نژادی" (تفاوت های عينی و فينوتيپيک) ميان انسان ها به مثابه ی اعضای گروه های متمايز؛ سيستم های اعتقادی که بر اساس آن داشتن خصيصه های برتر و يا پست تر مربوط می شود به اطلاق به گروه مشخصی؛ اين سيستم های اعتقادی به شکل الگوهای رفتاری اجرای وظيفه می کنند، که به طور تشخيص دهنده يی ارزش انسانی، امکانات اجتماعی و چانس های زنده گی اعضای يک گروه را متأثر می سازند. در تبعيض قومی رايج در افغانستان هر سه عنصر بالا را می توان يافت. يعنی هنگامی که هزاره ها به خاطر مشخصات فينو تيپيک شان مورد تحقير قرار می گيرند، به سبب اطلاق شان به قوم هزاره پست تر شمرده می شود، و اين سيستم اعتقادی، ارزش انسانی، امکانات و چانس های اجتماعی شان را به شدت تحت تأثير قرار می دهد، می شود از راسيزم حرف زد. بسنده است اگر صفحاتی از تاريخ غبار  و فصل "جنگ با طايفهء هزاره" در کتاب تاج التواريخ، اثر خود عبدالرحمن خان را در اين مورد – بدون پيش داوری - بخوانيم و قضاوت کنيم .  برخورد انکار کنندهء برخی از نويسنده گان در اين مورد، در بسياری حالات نا آگاهانه بوده و مربوط فرايند روانی واپس زدن می شود و در حالاتی هم سرکوب واقعيت ها اند .

داکتر فروغ کریمی

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 11:11 | Tue 29 Jan 2008

بلک واتر - « Black-Water » ارتش مزدور امریکا ...

 

مسؤل و بنیادگذار بلک واتر و ارتش مزدور مورد اعتماد دیک چینی و رامسفیلد ، آقای اریک پرینس است که یک مسیحی افراطی است و عظمت طلب . خانواده اریک پرینس از فعالین حزب جمهوری خواه آمریکاست که خدمات بی شایبۀ به دست راستی های افراطی کرده است . او هنوز 19 ساله بود که مبلغ 15 هزار دلار به کنگره ملی جمهوری خواهان اهدا کرد .

 جرمی شاهیل شرح مفصلی از خانواده اریک پرینس میدهد و مسیر آنها را در بنیادگزاری بلک وار و رفت و آمد به کاخ سفید و رهبری ارتش مزدور به نمایش میگذارد .

 پدر اریک پرینس مالک شرکت عظیم پرینس بود و با مرگ او حدود چهار هزار کارمند چشم به راه اریک پرینس بودند ، اما پرینس پسر ، مالک آینده بلک واتر در سال 1996 شرکت را فروخت . او به نظامیان پیوست ، به طور خصوصی در واقع  ارتش مزدور بلک واتر پس از ارتش ، نیروی دریایی ، نیروی هوایی و تفنگداران رسمی آمریکا به عنوان ارتش پنجم خوانده میشود .

ماجرای 11 سپتامبر فرصت مناسبی بود که آینده درخشانی را برای بلک واتر ترسیم کرد . اریک پرینس در فاکس نیوز ظاهر شد ، موسسۀ که سخنگوی ارتجاعی ترین جناح جنگ طلب آمریکاست . بلک واتر وارد میدان شد و به سود های نجومی دست یافت . اساس کارش اجیر کردن نیروهای جوان به عنوان سرباز ، آموزش نظامی آنان و نیز شستشوی مغزی دادن . سپس یکی از افسران معروف سازمان جاسوسی امریکا « سیا » به نام جیمی اسمیت هم آماده گی خود را در پیوستن به ارتش مزدور بلک واتر و آموزش سربازان آن اعلام کرد . یکی از مهمترین و اساسی ترین عناصری که بلک واتر اعتبار و رسمیت بخشید نفر سوم سازمان جاسوسی آمریکا آقای کرونگارد بود که مدیر اجرایی سیا بوده است . به این ترتیب بود که ارتش بلک واتر سریع شکل گرفت و در موازات ارتش و زرادخانه آمریکا قرار داده شد . باند دیک چینی و رامسفیلد که خواهان کوچک تر کردن دولت و خصوصی تر کردن همه خدمات هستند ، حالا نوبت به خصوصی کردن ارتش و سپردن قدرت به  کنتراتچی های نظامی بود تا به دور از بروکراسی اداری و با حمایت مطلق واشنگتن و با مصؤنیت کامل وارد عملیات شوند . ارتشی که ماموریتش فقط کشتار و ویرانگری و محافظت از منافع آمریکاست .

با آغاز حمله آمریکا به عراق فرصت طلایی به بلک واتر رسید تا با تمام نیرو به عقد قراردادهای سودآور از جیب مردم عراق ، ارتش مزدور خود را وارد خیابان های بغداد و موصل نماید . ارتشی که نه زبان مردم عراق را میداند ، نه منطقه را میشناسد و نه با خوی و خصال و فرهنگ عربی آشناست و تنها هر موجود عربی را به عنوان عضوی از القاعده محسوب میدارد .

بلک واتر و هزاران کنتراتچی نظامی که به همسایگی ایران گسیل شد و در اطراف فرات و شط العرب عمیلیات دهشتناک نظامی اجرا کردند ، نورچشمی های دیک چینی و یاران او هستند . به نظر میرسد که چشم طمع به چاه های نفت ایران نیز دوخته اند . رجزخوانی های تشبح آمیز آنان در حمله نظامی و سریع به ایران و لاف و گزافه گویی هایشان همه از رویایی خبر میدهد که باند دیک چینی در مورد ایران نیز دیده اند . تیوری ترس درمانی و شوک تراپی که از اهداف آمریکا است و نیز استخدام ارتش مزدور و نیز توضیح اینکه لابیت های اسراییلی نیز در شبکه جهانی اطلاعیه داده و سرباز مزدور از چهار گوشه جهان استخدام میکنند ، این همه تلاطم و تشنج همه از آن جا ناشی میشود که مشت آمریکا برای جهانیان باز شده و اسطورۀ ارتش اسراییل نیز که به شکست ناپذیری استوار بود در مقابل مقاومت مردم لبنان شکسته شده است . تنها بدیلی که آمریکا از سر ناگزیری به آن دست زده ، کنتراتچی های خصوصی است که نیروهای نظامی و کماندو های خودرا به عنوان اجیر تربیت میکنند . اتخاذ چنین تدبیری از درمانده گی ارتش آمریکا و استقبال جنگ افروزان واشنگتن است که در برابر موج بیداری مردم جهان به تنگ آمده است .

جرمی شاهیل مینویسد که  : تمام تلاش واشنگتن این بود که در عراق نیز پس از پیروزی سریع و سقوط صدام حسین دولت دست نشانده و لعبت گونه ای به مدل دولت حامد کرزی در افغانستان برپا کند و آن گاه تحت لوای این مترسک عراقی به تثبیت مقر های خود بپردازد و با تحکیم مواضع نظامی خویش کم کم منطقه را تحت کنترول خویش درآورد . و در این راستا بود که چهره عرسکی مورد اطمینان پل برمر و بعد گارنر به میان کشیده شد . اما عملکرد افسران بلک واتر در ایجاد حمام خون از بی گناهان فلوجه و کشته شدن چهار نفر از این افسران ، مقاومت مردم عراق را سبب شد و در میان یک هرج و مرج گیچ کننده پل برمر ، عراق آزاد و سربلند را به آقای گارنر تحویل داد . عراقی که همچنان در آتش میسوزد و نسیم دموکراسی نظامی و صف آرایی ارتش مزدور بلک واتر نفرت جمعی ملتی درمانده و کشوری ویران را به ارمغان آورده است . طوری که پس از پنج سال جنگ شدید که طولانی تر از جنگ دوم جهانی است ، هنوز دیپلمات های آمریکایی باید ستون های از افسران مسلح نظامی اسکورت کنند . کسانی که قرار است برای مردم ، آزادی ، دموکراسی و حق شهروندی و بالاتر از همه صلح را رقم بزنند ، اینک از مردم گریزانند .

 

مرگ در میدان ...

 

مرگ در هر حالتی تلخ است
 اما من ،
دوستتر دارم که چون از ره در آید مرگ
 درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش .
لیک مرگِ دیگری هم هست
 دردناک ، اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان ، مرگ در میدان ...

با تپیدن های طبل و شیون شیپور

باصفیر تیر وبرق تشنۀ شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است  ؟
رنج بردن ،
 پافشردن ،
 در ره یک ‌آرزو مردانه مردن .
وندر امید بزرگ خویش
 با سرود زنده گی  بر لب
 جان سپردن ...
آه اگر باید ،
زنده گانی  را به خون خویش ، رنگ آرزو بخشید

و به خون خویش ، نقش صورت دلخواه زد ، بر پردۀ امید
من به جان و دل پذیرا میشوم ، این مرگ خونین را

هـ . الف . سایه

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 15:7 | Fri 25 Jan 2008

 

نامۀ  رسیده از مجلۀ « پیام زن »  :

 

خشم تانرا در مقابل بازداشت پرویز کامبخش ابراز کنید!

 

 

 

گالیله ها هنوز بر دار های فاجعۀ جهل مصلوب میشوند .
گالیله های جوان فریاد میکنند :
ای عاشقان شب ،
ما را ز آتش و از سوختن مترسانید .

ما ، ماندگارترین شعله های تاریخیم ...

جنایتکاران حاکم ، خبرنگار جوان پرویز کامبخش را از سه ماه بدینسو در ولایت بلخ اسیر کرده و در محاکم قرون وسطایی آنجا، تحت نظر چند قاضی جاهل و تاریک اندیش زیر فشار و تهدید به مرگ گرفته اند. اتهامات وارده به حدی احمقانه است که هر انسان آزادیخواهی را مالامال از تنفر و خشم میسازد. در کشوری که از شش سال بدینسو بصورت گوش خراش طبل «آزادی بیان»، «حقوق بشر» و «دموکراسی» ... کوبیده میشود، فاشیزم مذهبی همچنان بر کرسی عدالت تکیه زده و «دلت را میپویند»‌ که مبادا از آزادی و عدالت و علیه خاینان ستمکار "ائتلاف شمال" سخن بر زبان رانده باشی .

حرکت کنونی تبهکاران بلخ در مقابل پرویز نه صرفا به خاطر روشنگری های وی در نشریه «جهان نو» بلکه اساسا در واکنش به گزارشهای برادرش سید یعقوب ابراهیمی است که به مثابه خبرنگار باوجدان و شرافتمند، حقایق هولناک از ولایات شمال کشور تحت مافیای جهادی را برملا نموده و جهان را از آنچه بر مردم ما زیر تسلط سر جنایت سالاران پلیدتر از طالبان میگذرد باخبر میسازد.

اینان وقتی با هیچگونه ارعاب و زور نتوانستند ابراهیمی را به سازش و سکوت وادارند ، می‌کوشند با دوسیه سازی‌ای دروغین و مسخره برای برادرش به هدف شان برسند. شورای علمای بلخ که از زمان پیدایش تا امروزهیچگاه علیه جنایت پیشگان و حق تلفی ها و بی‌ناموسیهای شان کلمه‌ای نگفته اند، اینک وقیحانه خواهان حکم اعدام برای پرویز شده اند.

شرم این حرکت انکیزیسیونی اولتر از همه به روی آقای کرزی و حامیان جهانی‌اش می‌نشیند که طی چند سال گذشته نفرین شده ترین خونخواران را نکتایی و پتلون پوشانده، رنگ و روغن «دموکرات» زده و بر مردم ما مسلط نمودند و اخیراً هم کرزی اعلام داشت که زورش به آنان نمی رسد!

«جمعیت انقلابی زنان افغانستان» (راوا) از تمامی شخصیت ها، سازمانها و نیروهای آزادیخواه و مدافع حقوق بشر می‌طلبد تا خواهان رهایی فوری و بدون قید و شرط پرویز شده و با بلند کردن صدای اعتراض شان دولت افغانستان و حامیانش را وادارند که جلو اینگونه اعمال قرون وسطایی به سبک رژیم آخوندی ایران، گرفته شود.

نامه های اعتراضی تانرا میتوانید به آدرس های ذیل بفرستید :

دفتر حامد کرزی :
president@afghanistangov.org
یوناما :
spokesman-unama@un.org
ستره محکمه :
aquddus@supremecourt.gov.af

کمسیون مستقل دفاع از حقوق بشر افغانستان :

aihrc@aihrc.org.af

همچنان نامۀ اعتراضیه تان را به سفارت افغانستان در کشور محل اقامت تان ارسال فرمایید .

نگارنده  پیام اعتراضیۀ خود راعنوانی مراجع فوق و سفارت افغانستان در کانادا ارسال داشتم که متن آن را در آینده اینجا خواهم آورد . متمنا هستم که دوستان نیز چنین فرمایند .

دفتر سازمان ملل متحد در افغانستان به جمع منتقدین بین المللی درخصوص حکم اعدام برای پرویز کامبخش، روزنامه نگار افغان، پیوسته است .

گفته شده است که پرویز کامبخش، سه ماه پیش، یک مقاله را از اینترنت گرفته و بعد از خواندن، آن را در اختیار دوستانش قرار داده است. این مقاله ، که اسلام را به زن ستیزی متهم می کند ، از یک وبلاگ ایرانی گرفته شده است .

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 12:52 | Tue 22 Jan 2008

RSS