تبليغاتX
کمال کابلی

 

بهاران خجسته باد ...

 

 

 

بر چهرۀ گل نسيم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست

خوش باش ومگو ز دی که امروز خوش است

 

نوروزِ راستین ....

 

نوروز یگانه جشن سال نو علمی در جهان است . فردوسی در شاهنامه گفت که :

 شاه جمشید پس از دورۀ یخبندان ، اولین سال نو را نوروز اورمزد در ماه فروردین جشن گرفت .

3733 سال پیش ، زردشت دانای بزرگ ، برای به ثبت رساندن اتفاق ویژه ای که در سال 1725 سال قبل از میلاد در سیستانِ « افغانستان امروزی » رخ داد ، واژۀ نوروز را در برابر سال نو بنیان گذاشت .

زردشت در رصد خانۀ که در سیستان داشت ، محاسبه نموده بود که در سال 1725 ( قبلا از میلاد ) برآمدن خورشید « طلوع آفتاب » در سیستان و تحویل سال نو همزمان رخ خواهد داد و سال نو آن سال را نوروز نامید . این اتفاق در طبیعت هر سال در جاهای مختلف رخ میدهد و شاید بیش از هزار سال طول بکشد که دوباره به همان محل برگردد .

زردشت اولین خط نصف النهار را به دست آورده بود و برآن نام « نیمروز » نهاده بود . او در رصدخانۀ خود در سیستان ، محاسبه کرده بود که :

 زمانی که خورشید به « نیمروز » بر سر سیستان « 62 درجه طول زمین » قرار دارد ، آفتاب تمام سرزمین های نیم کرۀ زمین از جاپان تا افریقا را در بر میگیرد .

 چه محلی علمی تر و پر معناتر از این برای خط نصف النهار . تا هنوز نیز درافغانستان به آن بخش از سیستان ، ( ولایت نیمروز ) گفته می شود .

زمان سال تحویل نوروز 1387 همزمان با طلوع  آفتاب در 4 درجۀ طول زمین ، نزدیکی شهر های بروکسل و پاریس میباشد . زمان اعتدال بهاری یا تحویل سال بساعت 5 بجه و 48 دقیقه و 19 ثانیه به وقت گرینویچ میباشد . و طلوع خورشید در بروکسل بساعت 5 بجه و 46 دقیقه و در پاریس 5 بجه و 53 دقیقه به وقت گرینوچ میباشد . پس محلی در حوالی این دو شهر برای دیدن این پدیدۀ طبیعی و برپا کردن جشن ویژۀ نوروز مناسب خواهد بود .

نوروز سال ۲۰۰۹ در آمریکای شمالی ، در اطراف شهر های لویسویل و شیکاگو اتفاق می افتد . نوروز 2010 در اوقیانوس و 2011 در مغولستان و چین اتفاق خواهد افتاد  .

یاد اولین جشن نوروز ( سال 1725 قبل از میلاد ) در ولایت نیمروز سیستان گرامی باد .

 به امید این که این جشن مبنای علمی دارد و یادآور شکوه خراسان و پارس و ایرانشهر باستان باشد ، خرد و دانش بر خرافات پیروز شود و صلح و صفا ، جای دشمنی و جنگ را بگیرد .  بهار روزتان خجسته ، نوروز تان پرشکوه و زنده گی تان شادان باد .

                       بر آمد باد صبح و بوی نوروز                      

به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسد گو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرمست اي گل کجايي
که بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بودست و باشد
برادر جز نکونامي ميندوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبر فرمان بدگوي بدآموز
منه دل بر سراي عمر سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز
سعدی

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 17:54 | Tue 18 Mar 2008

دانستنی های طبی

       ا ز خودمان ، چه میدانیم ؟

 

                 بیولوژی  و روانشناختی ،

 

                  مردان و زنان ....

 

 

یک ، تمایلات جنسی :

 

مردان مدام به برقراری  رابطۀ جنسی می اندیشند . این یکی از تصورات زنان نسبت به مردان است . بله این گفته کاملاً واقعیت دارد . اما زنان باید آگاه باشند که این یکی از خصوصیت های بیولوژیک مردان است . در واقع مردان در طبیعت ، اینگونه طراحی گردیده اند و نباید به آنها به دیدۀ موجوداتِ شیطانی نگریست . علت دیگر را میتوان در تبلیغات گسترده رسانه ها در فیلم ها و آگهی های تبلیغاتی جستجو کرد که مدام سکس و پورنوگرافی را ترویج میدهند .

انگیزش بصری نقش مهمی در تهیج جنسی مردان ایفا میکند . مردان از لحاظ جنسی موجوداتی بصری هستند ، اما زنان بیش از آنکه با نگاه کردن و یا لمس کردن از لحاظ جنسی بر انگیخته گردند ، نسبت به کلام و واژه ها و لحن صدا از خود واکنش نشان داده و برانگیخته میگردند . عدم آگاهی نسبت به این تفاوت بارز میان دو جنس ، میتواند برای زنان و مردان مشکل ساز باشد .

تخیلات نیز نقش بسیار قدرتمندی در تهیج جنسی مردان ایفا میکند . این بدان معناست که مردان بسیار در مورد رابطۀ جنسی خیالپردازی میکنند . یافته ها بیانگر آن است که مردان 3 برابر زنان  برقراری رابطۀ جنسی را در رؤیا های خود می بینند .

مردان و زنان در سطح انرژی و تمایلات جنسی نیز با یکدیگر تفاوت دارند . زنان معمولاً یک باطری و یا منبع انرژی دارند که تمام کار های خود را با آن انجام میدهند . از قبیل کار ، مراقبت و رابطۀ جنسی . اما مردان یک باطری تعبیه شده عاریتی صرفاً برای برقراری رابطۀ جنسی همواره در اختیار دارند . بدین مفهوم که یک مرد ممکن است یک دونده ماراتونِ خسته و ناتوان باشد ، اما کماکان انرژی کافی برای برقراری رابطۀ جنسی در اختیار خواهد داشت . لیکن این سناریو برای زنان هیچ مصداقی ندارد .

اما تصور « خیلی خسته برای برقراری رابطۀ جنسی » به ندرت به ذهن یک مرد خطور میکند . این مسأله به ساختار مغزی زن و مرد مربوط میگردد .

میل جنسی زنان شدیداً به بخش احساسی و عاطفی مغز شان مرتبط است . میل جنسی مردان کمتر به احساسات مُقید است . این تفاوت نیز میتواند تنش جنسی بزرگی را میان زنان و مردان پدید آورد . اما این نیز یک تمایز بیولوژیکی میباشد .

زنان و مردان هر دو تحت تأثیر سیکل هورمونی قرار دارند . اکثر زنان سیکل 28 روزۀ داشته که بر روی خُلق و خو و تمایلات جنسی آنان تأثیر گذار است . مردان نیز دارای سیکل بیولوژیکی هستند . مردان دارای انباشت « تستوستیرون » سه روزه در بدن خود میباشند . یک مرد معمولی دارای سایق جنسی سه روز در میان میباشد . یعنی تمایل دارد حد اقل سه روز در میان رابطۀ جنسی داشته باشد . اما این سیکل نیز همچون سیکل زنان در افرادِ مختلف با یگدیگر تفاوت دارد . البته این موضوع نباید توجیهی برای زیاده خواهی مردان باشد ، از آنجایی که این تمایلات قابل کنترول میباشد .

خیانت جنسی برای مردان و خیانت احساسی « رابطۀ صمیمی » برای زنان غیر قابل تحمل است . بدین مفهوم که برای یک مرد ، حتی تصور خیانت جنسی همسرش میتواند واکنش شدیدی در وی ایجاد کند . اما در زنان بیشتر از این موضوع هراس دارند که ، نکند همسر شان آنها را رها کرده و عاشق زنِ دیگری شود .

پیک جنسی « اوج تمایلات جنسی » در مردان در سن 18 ساله گی و در زنان در سنین 35 تا 40 ساله گی میباشد . یکی دیگر از تفاوت های فاحش .

شدت اورگانیسم « اوج لذت جنسی » اصطلاح طبی آن  « climax » در زنان بیشتر از مردان میباشد .

مدت رسیدن به اوج لذت جنسی در مردان کمتر از سه دقیقه و در زنان 10 تا 20 دقیقه ( حد اقل 12 دقیقه ) به طول می انجامد که دیگر از تفاوت های درد سر ساز .

کاهش تناوب  روابط جنسی در مردان و زنان ، واکنشهای متفاوتی ایجاد میکند . در مردان میل جنسی افزایش یافته ، سریعتر تحریک شده و آسانتر به اوج لذت جنسی میرسند ، اما در زنان کاملاً بر عکس است . به طوری که میل جنسی کاهش یافته ، به سختی بر انگیخته میگردند و رسیدن به اوج لذت جنسی بسیار دشوار میگردد . یکی از تفاوت های مشکل آفرین  .

 

 

دوم  -  روانشناختی :

  تفکر غالب در مردان ، جدایی  ( استقلال ) ، موفقیت ، شغل ،

 و در زنان : وابسته گی ( تعلق ) ، گفتگو و رابطه میباشد .

 زنان بیشتر از مردان نگران سلامتی خود هستند .

زنان به پول به چشم ابزار می نگرند ، اما مردان به عنوان منبع قدرت .

زنان بیشتر از مردان از دیگران درخواست کمک می کنند .

مردان از لحاظ جنسی حسد میورزند ، زنان از لحاظ احساسی و رابطۀ صمیمی .

وفاداری در زنان بیشتر از مردان است .

مردان بیشتر به اشیاء و اهداف ، و زنان به افردا و احساست علاقه مند میباشند .

مردان هیچگاه در مورد مشکلاتشان صحبت نمی کنند ، مگر آنکه بخواهند نظر و اندرز یک کارشناس را جویا گردند .

 درخواست کمک از دیدگاه مردان ، ضعف تلقی میگردد .

مردان پرخاشگر ، جنگجو تر و سلطه جوتر از زنان میباشند .

دغدغۀ فکری مردان وضعیت مالی ، و زنان جذابیت فیزیکی است .

مردان بیشتر منطقی ، تحلیل کننده و خردگرا هستند . زنان بیشتر خلاق ، کل نگر و احساساتی .

بر خلاف تصّور مردان بیشتر از زنان نسبت به پایان یافتن رابطه آسیب پذیرتر ووابسته تر میباشند و در صورت پایان یافتن یک رابطه خُرد میگردند . زیرا مردان معمولاً دوستان و پشتیبانِ احساسی کمتری نسبت به زنان دارند .

مردان نصیحتِ زنان را به منزلۀ عدم کفایت و شایسته گی خود قلمداد میکنند .

مردان برای دلداری دادن زنان آزرده ، راه حل برای مشکلاتشان ارِایه میدهند ، اما این عمل از سوی زنان بی توجهی به احساساتشان تفسیر میگردد .

حال با این تفاوتها ،  نمی توان گفت که :

 این دو موجود مکمل یکدیگرند ؟

 

 

به هر کوی و به هر شاخ

به هر دره و سنگلاخ

به هر خار و به هر گل

به دنبال شیرین گل

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 22:18 | Sat 15 Mar 2008

 

« دیکتاتوری وحدت ملی »

 

 سناریوی نو محافظه ‌کاران برای آیندۀ عراق و خاورمیانه ....

نقش بازیگران دیگر :
مروری به ادبیات سیاسی نومحافظه کاران درباره ترویج « دیکتاتوری ملی » در عراق به روشنی نشان می‌دهد که بازیگران متنوعی در پروسه رشد و گسترش سناریوی «دیکتاتوری وحدت ملی» نقش دارند که مهم‌ترین آنها عبارتند از :
١- القاعده ٢- جمهوری اسلامی ایران٣- دولت بشاراسد در سوریه  4- عربستان سعودی

5-ترکیه .
در این‌جا به چند وچون این بازیگران در شکل‌گیری و تحول «دیکتاتوری وحدت ملی» می‌پردازیم :
١- از منظر نومحافظه‌کاران ، القاعده نقش مهمی در ظهور و شکل‌گیری «دیکتاتوری وحدت‌ملی» ایفاء خواهد کرد. ظاهراً ریشه‌کن کردن عناصر «تروریست‌ غیرعراقی» و در راس آن القاعده، که هدفشان ریختن نفت بر آتش «تنش‌های فرقه‌ای مذهبی» است، ماموریت محوری «دیکتاتور وحدت ملی» است.  نومحافظه‌کاران که در پنج سال گذشته خود در دامن زدن به تفاوت‌ها و اختلافات بین شیعه‌ها و سنی‌ها نقش اساسی داشتند، اکنون می‌خواهند «حل» آن «مسئله» را منبع اصلی کسب مشروعیت برای «دیکتاتور وحدت ملی» در بین عراقی‌ها سازند .
٢ - جمهوری اسلامی ایران از ظهور و حضور جدی یک «دیکتاتور وحدت ملی» برای ایجاد «ثبات» در عراق استقبال و حمایت خواهد کرد که این رهبر مثل
عبود قنبر شیعه باشد .  بررسی فعل و انفعالات سیاسی در صحنه عراق نشان می‌دهد که ممکن است نومحافظه‌کاران و سردمداران جمهوری اسلامی مشترکاً از ظهور یک دیکتاتوری حمایت کنند که مثل نوری المالکی در خدمت هم آمریکا و هم جمهوری اسلامی باشد و از عنایت آیت‌الله علی سیستانی هم برخوردارباشد.  چرخش در سیاست آمریکا در ماه‌های اخیر در مورد حمله نظامی به ایران، وقوع این همکاری را بیشتر ممکن می‌سازد.
٣ - سوریه در چهار سال گذشته پناهگاه جمعیت پراکنده رو به افزایشی از عراقی‌ها منجمله شورشیان گشته است که بخشی از آنها از آن کشور به عنوان یک محور نفوذ و بازگشت به داخل عراق استفاده می‌کنند.  رژیم سوریه ، تهدیدی که این شورشیان مقاومت عراق برای بقای خودش ایجاد می کنند را در نظر گرفته و روی این اصل به آنها اجازه داده می شود که از سوریه به عراق گسیل شوند.  بخش قابل توجهی از این شورشیان به بقایای محفل‌ها و تشکل‌های متعدد و متنوع طرفداران عبدالکریم قاسم، برادران عارف و ناصریست‌های عراق تعلق دارند که در سال‌های اخیر در بین پناهند‌گان عراقی در کشورهای سوریه و اردن که تعدادشان نزدیک به دو میلیون نفر می‌رسد ، نفوذ قابل توجهی کرده‌اند .  وادار ساختن رژیم اسد به کنترل نفوذ و گسیل شورشیان مقاومت به داخل عراق از طریق مرزهای سوریه، یکی از وظایف اصلی «دیکتاتور وحدت ملی» است.  در حال حاضر بعید به نظر می‌رسد که سوری‌ها به خواست «دیکتاتور وحدت ملی» تن در دهند ولی احتمال دارد که معامله‌ای بین حاکمین در کاخ سفید و دمشق رقم خورد که طی آن در قبال کنترل شدیدتر مرزها توسط رژیم سوریه، نومحافظه‌کاران رضایت بدهند که مسئله «ارتفاعات جولان» که حل آن خواست مردم و دولتمردان سوریه در چهل سال گذشته بوده است، بین اسرائیل و سوریه به مذاکره و بحث گذاشته شود.  اگر نومحافظه‌کاران تمایل داشته باشند که به خاطر ارتقاء محبوبیت «دیکتاتور وحدت ملی» در عراق به پرداخت چنین هزینه‌ای تن در دهند، بعضی از مفسرین سیاسی برآنند که آن وقت سوریه نه تنها حضور جدی یک «دیکتاتور وحدت ملی» را پذیرا خواهد شد، بلکه برای اولین بار در چهل سال گذشته رابطه‌ی بهتر و حسنه‌ای را با واشنگتن برقرار خواهد ساخت.
٤ - در بین بازیگران منطقه، هیئت حاکمه عربستان سعودی بیش از همه از ظهور و حضور یک «دیکتاتور وحدت ملی» در هراس است. سعودی‌های حاکم در عربستان از به قدرت رسیدن یک دیکتاتور که توازن قوا را به نفع ایران شیعه به‌طور چشم‌گیری به‌هم خواهد زد، نگران خواهند شد.  نویسند‌گان و معماران سناریوی «دیکتاتور وحدت ملی» به‌ویژه دفتر دیک چنی، اطمینان دارند که شاهزاد‌گان سعودی به دو علت در دراز مدت مثل همیشه روی خط استراتژیکی آمریکا قرار گرفته و از عروج دیکتاتور به قله‌ی پیروزی حمایت خواهند کرد. این دو علت عبارتند از :
الف : سعودی‌ها بیش از همه از «ثبات» و «آرامشی» که دیکتاتور در عراق بوجود خواهد آورد ، استقبال خواهند کرد زیرا ادامۀ جنگ ، بی‌ثباتی و آشفته ‌گی در عراق ، زند‌گی پر از رفاه و نعمت و امنیت شاهزاد‌گان نفت عربستان را بیش از هر زمانی در گذشته به خطر جدی خواهد انداخت .
ب : اگر هیئت حاکمه آمریکا عبودیت و وفاداری «دیکتاتور وحدت ملی» را در عراق نسبت به سیاست‌های آمریکا در خاورمیانه در عمل و در پروسۀ عروج به قله دیکتاتوری تضمین و تامین سازد ، در آن صورت جای نگرانی برای هیئت حاکمه عربستان سعودی که در شصت سال گذشته از مهم‌ترین و موثرترین «هم‌دستان» و «متحدین بومی» نظام جهانی در خاورمیانه و جهان عرب بودند ، باقی نخواهد گذاشت.

ج - هیئت حاکمه ترکیه (چه جناح‌های مذهبی و چه جناح‌های کمالیست طرفدار آمریکا ) بیش از هر بازیگری از ظهور و به قدرت رسیدن «دیکتاتور وحدت ملی» در عراق استقبال خواهند کرد.  در واقع عروج «دیکتاتور وحدت ملی» به قلۀ «محبوبیت» و «پیروزی»، زمانی حاصل خواهد شد که او با لشگرکشی‌های خود به سرکوب وحشیانه خلق کرد در کردستان عراق دست بزند .  تاریخ و کارنامۀ امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم اسرائیل در خاورمیانه در شصت سال گذشته نشان می‌دهد که آنها در مقاطع مختلف بعد از سال‌ها تشویق و آموزش و حمایت احزاب و سازمان‌های سیاسی کُرد ، در راه کسب استقلال و خودمختاری ناگهان آنها را بر سر بزنگاه به خاطر پیش‌برد منویات امپریالیستی خود در منطقه به حال خود رها ساخته و مردم ستمدیده و محروم کرد را قربانی «اعاده حیثیت» ارتش‌های خونخوار بورژوازی ایران، عراق و ترکیه کرده‌اند. اگر سناریوی «دیکتاتوری وحدت ملی» بعد از مونتاژ توسط کارگردانان به روی صحنه آورده شود ، این سرنوشت خلقی خواهد بود که رهبران شووینیست آنها آنرا دوباره به سرنوشت تجاوز و استراتژی نظام جهانی سرمایه گره زده ‌اند .  به گمان نگارنده ، سرکوب و قتل عام خلق کرد در شمال عراق و جنوب شرقی ترکیه توسط لشگر «دیکتاتور وحدت ملی» عراق با حمایت و همکاری ارتش «زخمی و تشنه‌ی انتقام» ترکیه در گسترۀ خونخواهی و عمق قتل عام ، در مقام مقایسه با گذشتۀ تاریخی خلق کرد «بی‌سابقه»، «بی نظیر» و فاجعه بارتر خواهد بود.
به‌هر صورت
اصلی ‌ترین هدف امریکا از تولید « دیکتاتور وحدت ملی » در عراق فراهم کردن « ثبات » یعنی محیطی که در آن فراملی‌های غول‌‌آسای نفت آمریکا آزادی کامل داشته و نیروهای نظامی آمریکا نیز تا « پنجاه سال آینده » در خاک عراق با « ثبات » حضور و پایگاه نظامی وسیع داشته باشند.  در تحت دیکتاتوری این « رهبر ملی » آمریکا قرار است که عراق « با ثبات » و « آرام » را تبدیل به « ایستگاه بنزین ‌گیری » خود ساخته و بدینوسیله با ایجاد «هژمونی نفتی »، سیاست‌های جهانی خود را به «متحدین» ، «شرکاء» و «دوستان» و موتلفین خود آسان‌تر از دوره‌ی

« جنگ سرد » دیکته کند. در این راستا نومحافظه کاران به خاطر ازدیاد و تلاطمات و وضعیت « اضطراری » در عراق ، قدرت و امکانات زیادی در وزارت دفاع عراق به عبود قنبر که تنها در مقابل نوری المالکی مسئول است ، اعطا کردند .  ولی با در نظر گرفتن پیشینۀ عبود قنبر، شایان توجه است که چرا نومحافظه‌کاران حاضر گشتند که قنبر را به عنوان « دیکتاتور وحدت ملی » احتمالی خود به روی صحنه بیاورند ؟؟؟
برای این‌که به این سئوال یک پاسخ قابل تامل و مناسب داده شود، در این‌جا بهتر است که به بررسی یکی از جنبه‌های سیاسی نومحافظه‌کاران - استفاده از الگوهای تاریخی - بپردازیم.

الگوهای تاریخی « دیکتاتوری وحدت ملی »
نومحافظه‌کاران در تبعیت از پدران معنوی و استادان خود (لئو اشتراوس، آلن بلوم، آلبرت وولستر و…) به تاریخ ظهور و تکامل امپراتوری‌های بزرگ به ‌ویژه امپراتوری رم و بریتانیای کبیر، اهمیت خاصی قائلند .  آنها در جهت برقراری امپراتوری جهانی سرمایه به رهبری آمریکا ، از تجارب و الگوهای سیاسی این امپراتوری‌ها در کشورهای جهان سوم، پیوسته استفاده می‌کنند .  در انتخاب عبود قنبر به مثابه یک «دیکتاتور وحدت ملی» نومحافظه‌کاران از تجربه امپریالیسم انگلیس در کشورهای آفریقا و آسیا درس‌های فراوانی آموخته و در عمل آنها را پیاده کرده‌اند .
بی‌تردید ، در تعبیه و تولید « دیکتاتور وحدت ملی » سناریو‌نویسان از یک زمینه عراقی ویژه و از خصوصیات ملی ، مذهبی و فرهنگی مردم استفاده خواهند کرد .  ولی تاریخ نظام جهانی سرمایه نشان می‌دهد که در مقاطع مختلف تاریخی ، امپریالیست‌ها با تعبیه و ساختن چندین نمونه از « دیکتاتور وحدت ملی » در کشورهای حاشیه‌ای - پیرامونی (جهان سوم) موفق شدند که منویات و سیاست‌های سلطه‌ طلبانه خود را سال‌ها بر مردمان آن کشورها اعمال سازند .  شایان توجه است که چگونه نومحافظه ‌کاران از الگوی سیاسی - نظامی انگلیسی‌ها در ایران در دوره ١٩١٨-١٩٢١ استفاده کرده و امروز عبود قنبر را در عراق برای احراز مقام « دیکتاتور وحدت ملی » لانسه کرده‌اند .
رضا شاه پهلوی (پدر آخرین پادشاه ایران) نمونۀ مشخص از رهبر « دیکتاتور نظامی وحدت ملی » است که هشتاد و هفت سال پیش (در سال ١٩٢١ میلادی) با حمایت انگلیسی‌ها در صحنه پرتلاطم و آشوب‌زده ایران بعد از جنگ جهانی اول ظهور کرد .  او انرژی خود را بر مقابله و یا سرکوب نیروهای سیاسی و فرهنگی متمرکز کرد .  ظهور پهلوی از پایین‌ترین مراتب نظامی قزاق تا کسب جایگاه میرپنجی (فرمانده تیپ) شروع گشته و در نهایت به یک کودتای نظامی و سپس به استقرار دیکتاتوری شاهنشاهی انجامید .  چون پیشینه سیاسی و نظامی عبود قنبر شباهت‌های قابل توجه و چشم‌گیری به پیشینه رضاه شاه به عنوان یک الگوی تاریخی دارد ، در این‌جا به تفصیل به این شباهت‌ها می‌پردازیم .
در جریان سال‌های پرتلاطم و بحرانی ١٩١٧-١٩٢٠ در ایران ، انگلیسی‌ها در جست‌وجوی یک « دیکتاتور وحدت ملی » تصمیم گرفتند که رضا‌خان میرپنج را که مثل عبود قنبر در بین توده‌های مردم و روشن‌ فکران ناشناخته مانده و سال‌ها در خدمت نیروی قزاق تحت رهبری لیاخوف آموزش نظامی دیده و خدمت کرده بود ، به عنوان یک « دیکتاتور وحدت ملی » لانسه کنند تا او با ایجاد ایران « متمرکز و یکپارچه » با ارتش منظم و متحدالشکل ، چهار نعل به سوی تامین هدف استراتژیکی انگلستان در ایران بتازد .
در این دوره پرتلاطم ( اوجگیری جنبش‌های رهائی‌بخش در صفحات شمال ایران از یک سو و توسعه انقلاب اکتبر شوروی از سوی دیگر ) هدف استراتژیکی انگلستان که هنوز در آن زمان در راس نظام جهانی سرمایه (امپریالیسم) قرار داشت ، سرکوب جنبش‌های رهائی‌بخش ملی در ایران و جلوگیری از شیوع و گسترش اندیشه‌های بلشویکی به مستعمرات خود در آسیا از طریق ایران بود . برای اخذ این هدف دو سره ، انگلیسی‌ها با همدستی سیدضیاءالدین طباطبائی و همیار نظامی او (رضا‌خان میرپنج) دست به کودتای سوم اسفند ١٢٩٩ (٢١ فوریه ١٩٢١) در ایران زدند .
بلافاصله بعد از کودتا ، سید ضیاءالدین طباطبائی ( نخست وزیر دولت کودتا ) به سرعت با اخذ سیاست‌های رادیکال کاذب منجمله نزدیکی با روسیه شوروی و دستگیری عده‌ای از اعیان و اشراف وابسته به انگلستان کوشید که با فریب مردم و روشن‌فکران، خود را نماینده «ملت محروم» معرفی کرده و با موافقت ایجاد روابط دوستانه با دولت لنین (که بی‌نهایت مورد احترام و ستایش شاعران ملی و نویسند‌گان روشن‌فکر ایران بود) خود را به عنوان یک ناجی « وحدت ملی » جا بزند.  ولی سید ضیاء بر خلاف رضا‌خان شناخته‌تر از آن بود که بتواند در پیاده کردن چنین هدفی به عنوان اولین نخست وزیر کودتا مثمرثمر واقع شود.  او سال‌ها با انتشار روزنامه‌ « رعد » در زمان جنگ جهانی اول به عنوان یک انگلوفیل زبان‌زد خاص و عام بود.  ولی بر خلاف سید ضیاء، رضا‌خان همه گونه امکان را داشت که با عزل و تبعید سید ضیاء نسبت به خود در بین مردم و روشن‌فکران جلب اعتماد بیشتری نماید و با زدن نقاب دموکراسی به صورت ، و فریب مردم و روشن‌فکران عامل مطمئن و وفادار « اجرای نامرئی » سیاست جدید انگلستان در ایران گردد .  رضا‌خان بعد از عزل سید ضیاء از نخست ‌وزیری و تبعید او به فلسطین (مستعمره انگلستان) ، از خرداد ١٣٠٠ تا تاجگذاری در آبان ماه ١٣٠٤، با حمایت و عنایت مقامات انگلیسی و با توسل به عوام فریبی‌ها و صحنه ‌سازی‌ها ، توانست نه تنها مردم را بسوی حمایت از خود جلب کند ، بلکه موفق شد که اکثریت قابل توجهی از روشن ‌فکران را به حامیان « دیکتاتوری وحدت ملی » خود تبدیل سازد .  در آن سال‌ها خیلی از نیروها و شخصیت‌های ملی و سوسیالیست منجمله اکثریت رهبری حزب کمونیست ایران ، رضا‌خان را یک سرباز « ملی » ، « وحدت دهنده » ، « میهن پرست » و « ضد امپریالیست » ارزیابی می‌کردند و کوشش‌های او در جهت ایجاد ایران « یکپارچه » و « متحد » و « یکسان » را به حساب مواضع « ضد امپریالیستی » و « بورژوازی ملی » او می‌گذاشتند .
سیاستمداران امپراتوری انگلیس در تعبیه و ترویج « دیکتاتور وحدت ملی » خود را فقط به کشور ایران مقید نساختند .  بررسی چگونگی عروج ژنرال کارل مانرهایم در فنلاند (اروپای شمالی) ، جوزف پیلسودسکی در لهستان (اروپای شرقی) ، ریدر سمیگلی در رومانی (منطقه بالکان ) ، کمال آتاتورک در ترکیه (آسیای صغیر) ، نادر شاه در افغانستان (آسیای جنوبی) ، چیان کای‌شک در چین و امپراتور هیروهیتو در ژاپن (آسیای شرقی) به قله‌ های « دیکتاتوری وحدت ملی » می‌تواند روشنگر سیاست جهانی انگلیس در اکناف جهان ، بویژه در مناطق همجوار روسیه شوروی در سالهای ١٩١٨-١٩٢١ باشد .  برنامه امپراتوری انگلیس در این دوره این بود که با شیوع و گسترش آشوب و نا امنی در این کشورها افکار عمومی را در جهت تبلیغ و ترویج اندیشه ظهور « دیکتاتور وحدت ملی » آماده ساخته و با تسلط کامل بر طبقات حاکمه ، این کشورها را تحت نفوذ خود و در داخل مدار نظام جهانی به سود حرکت سرمایه نگه‌دارد و در صورت امکان و لزوم از این کشورها به عنوان « سکوی پرش » جهت حمله نظامی علیه شوروی جوان نیز استفاده کند .
مروری به تاریخ نظام جهانی سرمایه نشان می‌دهد که معماران و دست ‌اندرکاران دولت‌های آمریکا نیز ، پیوسته با درس‌گیری از تجربیات امپراتوری‌های گذشته ، به‌ویژه انگلستان ، چندین بار موفق شدند که با تعبیه و پیاده ساختن پروژۀ « دیکتاتور وحدت ملی » سازی در کشورهای « حاشیه- پیرامونی » به اهداف استراتژیکی خود در دوره «جنگ سرد» دست یابند .
بررسی پیشینه سیاسی ابوالفضل زاهدی در ایران ، موبوتو در کنگو (کین شاسا) ، سوهارتو در اندونزی، پینوشه در شیلی و… نشان می‌دهد که این افراد پیش از این ‌که مقام کاندیداتوری « دیکتاتوری وحدت ملی » را از طرف آمریکا کسب کنند ، مثل رضا‌خان و عبود قنبر نه تنها سابقه همکاری با امپراتوری ‌های انگلستان و آمریکا را نداشتند ، بلکه سال‌ها پیش از پذیرش عبودیت آمریکا ، با نیروهایی که ضد آمریکایی بودند ، همکاری می‌کردند .  همانطورکه قبلا اشاره شد ، رضا‌خان میرپنج که بعدها پادشاه ایران شد ، نزدیک به هیجده سال پیش از اینکه به عنوان « دیکتاتور وحدت ملی » در خدمت امپریالیسم انگلیس قرار گیرد ، تا سال ١٩١٧ و آغاز انقلاب بلشویکی ، در خدمت روسیه تزاری بوده و در بین مردم و اکثریت روشن‌فکران به عنوان یک فرمانده قزاق ضد انگلوفیل و ضد متفقین در جنگ جهانی اول مشهور بود .
سرلشگر زاهدی نیز تا پایان دوره اول زمام‌داری دکتر مصدق و قیام تاریخی سی تیر ١٣٣١، در ایران بین روشن‌فکران و روزنامه‌نگاران به عنوان یک فرد نظامی انگلوفیل و طرفدار آمریکا محسوب نمی‌شد .  در سال‌های آغازین جنگ جهانی دوم ، زاهدی همراه با آیت‌الله ابوالقاسم کاشانی و چند تن از ارتشیان عالی ‌رتبه با تاسیس «حزب کبود» و سپس بعد از اشغال نظامی ایران در سال ١٩٤١ با تشکیل « حزب ملیّون » به حمایت و طرفداری از آلمان هیتلری پرداخته و در جنوب ایران ، فعالیت‌های ضد متفقین خود را گسترش دادند .  امروز کاندیداتوری عبود قنبر به مقام « دیکتاتوری وحدت ملی » در عراق از سوی نومحافظه‌کاران طبیعتا خواننده آگاه و دانشجوی تاریخ سیاسی را بیاد رضا‌خان‌ها، زاهدی‌ها، موبوتوها و …

 می‌اندازد .  اگر پروسه‌ی لانسه کردن عبود قنبر به عنوان یک « دیکتاتور وحدت ملی » در عراق نا امن و پرآشوب کنونی که محصول سیاست‌های نومحافظه‌کاران حاکم در آن کشور است ، با موفقیت روبرو گردد ، خیلی احتمال دارد که این سناریو را آنها در کشورهای دیگر جهان « پیرامونی » تعبیه کرده و در آینده به ‌مورد اجرا بگذارند .
آن‌چه بین تمام این رهبران کاندید برای « دیکتاتوری وحدت ملی » (از پیلسودسکی در لهستان
۱۹۲۰ گرفته تا عبود قنبر در عراق کنونی ) مشترک است وجوه سیاسی و بینشی هستند که اشاره به آنها در این‌جا حائز اهمیت می‌باشد.  این رهبران با این ‌که از فرهنگ‌های گوناگون و کشورهای مختلف جهان پیرامونی می‌آیند ، اما همه گی اصل وابسته گی به «مرکز» را پذیرا هستند .  همراه با این بینش وابستگی ، تمامی این رهبران « ملی » دارای خصوصیات مشترکی هستند که در این‌جا به اهمّ آنها اشاره می‌کنیم :
١ - توانایی در ایفای نقش بی ‌رحم و مستبد در ایجاد « وحدت » ، هم‌سانی، « اتحاد » ، و نظم .  این ویژ‌گی از سال‌ها تجربه سیاسی و صلاحیت‌های نظامی آنها در نیروهای نظامی وابسته نشات می‌گیرد .
٢ - تسخیر قدرت و عروج به قله دیکتاتوری از طریق کودتای نظامی به عنوان محتمل‌ترین روش توسط یک « دیکتاتور وحدت ملی » .
٣ - ظهور و خیزش آنها از زمینه‌های محقر، پائین‌دست و عموماً ناشناخته .
٤ – ثروت‌اندوزی و انباشت زمین و سرمایه توسط « دیکتاتور وحدت ملی » و اولادش در دوره‌ی بعد از تسخیر قدرت و استقرار دیکتاتوری .

جمع ‌بندی‌ها و نتیجه‌ گیری  :
خط مشی حمایت از سناریوی ظهور « دیکتاتور وحدت ملی » در عراق از تبعات تشدید تضادها بین جناح‌های سیاسی متعلق به کلان سرمایه‌داری حاکم در رژیم آمریکا است .  پس از شکست پروژه‌ی « دموکراسی سازی » و فرو غلتیدن در باتلاق عراق ، نومحافظه‌کاران و یا اقلا بخشی از آنان در صدد آمدند که با قبول پیشنهادهای جناح « رئالیست‌های محافظه‌کار» درون حاکمیت (به نمایند‌گی افراد سرشناسی چون هنری کسینجر، جیمس بیکر و لی همیلتون) مسئله‌ی «ثبات» و «امنیت» را « واقع گرایانه » با حمایت از یک « دیکتاتور وحدت ملی » به نفع آمریکا حل کنند .
سناریوی « دیکتاتوری وحدت ملی » در بین دو سناریوی ارائه شده ، تنها بدیلی است که نومحافظه ‌کاران می‌خواهند توسط آن « ثبات » را که « ارزش » آن ‌را مجددا « کشف » کرده‌اند ، به عراق فلاکت‌بار و پرآشوب برگردانند .  این « ثبات » و « دیکتاتوری وحدت ملی » به هیچ وجه تضمین طولانی مدتی نخواهد داشت .  نه تنها مردم عراق این « دیکتاتور وحدت ملی » را نخواهند پذیرفت ، بلکه رابطه حاکمین کاخ سفید با «دیکتاتور وحدت ملی» نیز خیلی احتمال دارد که در آینده نه چندان طولانی تیره و تار گردد، هم‌چنان که در مورد صدام حسین اتفاق افتاد .
به‌هر ‌صورت نه تنها تعبیۀ سناریوی « دیکتاتور وحدت ملی » هرگز ثباتی را که حاکمین در آمریکا می‌خواهند ، به وجود نخواهد آورد ، بلکه مشکل بزرگی را که امروز آمریکا با آن رو به ‌رو است (تشدید صف ‌آرایی افکار عمومی جهانی علیه هیئت حاکمه آمریکا در سطح جهان و در خود آمریکا ) پیچیده‌تر، عمیق‌تر و فراگیرتر خواهد ساخت . نومحافظه‌کاران و هم‌چنین « واقع‌گرایان محافظه‌کار » به این امر واقف هستند و روی این اصل تلاش خود را به تعبیه و تنظیم  فقط  یک سناریو محدود نساخته ‌اند .

 در آینده به تفصیل به چند و چون سناریوی دوم خواهیم پرداخت .


داکتر یونس پارسا - واشنگتن

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 10:48 | Wed 12 Mar 2008

در بزرگداشت روز جهانی زن ...

 

ای همه زنده گی زتو ، بی رخ تو بهار کو ؟                                                   

شادی و خرمی کجا ، چرخش روزگارکو ؟                                                     

 سرٌ وجود ما تویی ، بود و نبود ما تویی

بی تو درخت زندگی ، بر لب جویبار کو ؟

 

 با تو درخت زنده ام ، بی تو زچوب خشک تر

بی تو بهار دل کجا ، بادۀ خوشگوار کو ؟

 

 نی چه شد و نوا کجا ، در دل ما جلا  کجا ؟

نور به کوره راه شب ، رهرو شام تار کو ؟

 

 گر به جهان نظرکنم ، از تن شب گذر کنم ؟

بی تو فروغ چشم من ، در دل کوهسار کو ؟

 

 درد تویی ، دوا تویی ، مهرتویی ، وفا تویی

نورتو و نوید تو، بی تو به دل قرار کو ؟

 

زایش و رویش از تو شد ، جوشش و پویش از تو شد

صبرو قرار ما ز تو ، غیر تو غمگسار کو ؟

 

 درد تو را، ستم  تو را، خنده در اوج غم تو را

بی تو امید زنده گی ، در دل رهسپار کو ؟

 

کار تو را ، هنر تو را ، باغ  تو را ، ثمر تو را

بی تو به شام  بی‌ سحر، آتش پر شرار کو ؟

بر پایه اندیشه و بنیان نهادۀ زرتشت ، در پیرامون اهورامزدا ، شش امشاسپند یا فرشتۀ فرهمند و بلند پایه حضور دارند که سه تن آنان مادینه هستند .

ـ سپندارمد ، مادینه : امشاسپندی است که سرپرست زمین ، آبادانی و خرمی است ، و نماد فروتنی ، بردباری و جانبازی .

ـ خرداد ، مادینه : امشاسپندی است که نگاهبان و پرستار آب ، نماد رسایی ، رستگاری ، والایی و آرامش ، برازنده گی و نیک بختی است .

ـ امرداد ، مادینه : امشاسپندی است که پاسداری از گیاهان و روییدنی ها به عهده اوست و نماد سرسبزی و آبادانی است .

تمامی ویژه گی هایی که در سرشت زن است را در این سه مادینۀ امشاسپند برشمرده شده است . تعدادشان برابر با تعداد نرینه ، امشاسپندان است . و این تساوی در میان ایزدان نیز دیده می شود و از ایزدان ، ایزد آناهیتا نگاهبان آب است .

حقوق زنان از زبان داریوش ، حقوقی است که شایسته یک انسان است . از جمله برابری مزد کار برای کار مساوی ، بالاترین حقوق از آن زن سرپرست خانواده ، همسانی محیط کار زن و مرد و برابری در ارث است .

در آخرین روزهای تاریخ باستان ، پادشاهی بانو « پوراندخت » و « بانو آذرمیدخت » در دوره ای پر از بحران در خورتوجه است ، تا نشانی از « جایگاه فراز » زن در تاریخ باستان را نظاره گر باشیم .

« فرود جایگاه » زن پس از حمله اعراب آغاز می شود . اینان مذهبی را حاکم کردند که ساخته شده در جامعه عرب بود و با مطالعه و توجه می توان دریافت که برای جامعه آن زمان شبه جزیره عربستان ، که در آن نگرش مردسالارانۀ مطلق حاکم بوده و دخترانش محکوم به زنده در گور شدن بودند . چنین مذهبی می توانست امتیازات بسیاری رابرای نجات زنان از مرگ و برده گی به هر شکلی فراهم آورد . اما کاربرد آن در جامعه خراسان و پارس ، محروم کردن کلیه زنان از حقوق انسانی و اجتماعی خویش بود . از فراز جامعه به فرود در پس پرده های سیاه . از بیان آزاد در اجتماع به سکوت حتی در کنار همسر . از باروری توانایی ها به سترون کردن آنها ، و از اوج دانایی ها به ژرفای خرافه اندیشی ، کشاندن بود . 

بگذارید  زنده گی  کنیم !

 

زهرا سعید زاده

فوق لیسانس حقوق بشر از دانشگاه لندن .

در دنیای امروز که کشورها  با سرعت به سوی پیشرفت، بهبود و جهانی شدن در حرکتند، در کشوری مثل ایران جریان این حرکت برعکس است . اول اینکه در اوج قرن 21 قوانینی کاملا تبعیض آمیز و ضد زن در دولت تصویب می شوند که جای هیچ شکی باقی نمی گذارد که دولت ایران در مقایسه با کشورهای مسلمان همسایه اش هر چه بیشترمسیر عقب افتادگی را در پیش گرفته است ، بعداً می شنویم از طرح موسوم به ارتقای امنیت اجتماعی که مرحله به مرحله در سطح کشور ایران اجرا شده و می شود.
امسال ، از اوایل بهار سال 1386  به ترتیب به طرز لباس پوشیدن و مدل موی دختران و پسران جوان توسط دولت ایراد گرفته شده است ، به مردم توسط نیروی انتظامی حمله شده و افراد زیادی دستگیر شده اند و همانجا جلوی مردم در خیابان شلاق خورده ان ، در همین حال تلویزیون ملی ایران با افتخارتمام تحقیر و توهین های غیر انسانی را که نیروهای پلیس با افراد دستگیره شده موسوم به "اراذل و اوباش"   داشتند را نشان می دهد . به جوانان درون کافی شاپها توسط کسانی که نمیدانیم پلیس مخفی اند یا  نیروهای حزب الله حمله میشود و اکثر کافی شاپها همراه با کافه کتابها تعطیل میشوند . زمستان می رسد و بهانه جدید برای سرکوب و تحقیر زنان و چه چیزی عجیب تر از این که به چکمه پوشیدن دختران وزنان مهر بد حجابی زده شود و نیروی انتظامی در خیابانها به کمین بنشینند تا آنها را به جرم تا زدن شلوار درون چکمه های بلند دستگیر کنند . جرمی که در هیچ کتاب قانونی تعریف نشده و به گوش کسی نخورده ! خیلی ازدختران و زنانی که دستگیر شدند تا قبل از آن   حتی نمیدانستند چکمه پوشیدن جرم است .  با اجرای این طرح دولت ایران هر روز به کرامت و شان انسانی مردم جامعه اش توهین کرده و حقوق انسانی آنها را نا دیده گرفته است .
پوشش غیراسلامی  و تبرج ، عنوانی است که به پوشیدن چکمه های بلند داده اند؛ با این تفسیر که زنان با این نوع پوشش می خواهند خودآرایی و خود نمایی کنند تا مردهای مظلوم و بی زبان جامعه را تحریک کرده به کارهای حرام بکشانند . دستگیرشان کنید ! امنیت جامعه را به خطر انداخته اند !  آیا زنان ایرانی این قدر مهم و قدرتمند شناخته شده اند که چکمه پوشیدن آنها میتواند "اسلام" آنها را به خطر بیاندازد؟ اسلام تعریف شده در ایران به نفع مصالح دولت است نه ملت .  در کدام یک از منابع فقهی و شرعی پوشیدن چکمه بلند زمستانی از مصادیق پوشش غیر اسلامی شناخته شده ؟
دولت نه تنها در انجام وظیفه اش درتضمین و احترام به حقوق فردی افراد جامعه کوتاهی کرده بلکه کلیه حقوق فردی و بشری ملت را به راحتی نادیده گرفته است .
ناگفته نماند که دولت
کانادا ایران را یکی از 13 کشوری دانسته  که بیشترین نقض حقوق بشر را به بد ترین شکل داشته است .
سازمان ملل در کنار سازمان دیده بان حقوق بشر قطعنامه های مختلفی را برای دولت ایران صادرکرده اند تا به اعمال ضد حقوق بشری خود نسبت به ملت ایران پایان دهد .
دولت پلیسی با ایجاد فشار و سختی های  زیاد روی زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مردم ابراز قدرت کرده وبا کنترل بر لایه های مختلف زندگی مردم و رخنه کردن به حریم خصوصی آنها حکمرانی می کند . دولت ایران با این کارو نقض کلیه اصول اخلاقی و انسانی میخواهد کنترل زندگی ملت را به دست بگیرد وبه جای آنها تصمیم گیری کند .
سیاستگذاران در ایران به نام اسلام و اخلاق و به کام خودشان برای سرکوب افراد ملت بخصوص قشر زنان تصمیم گیری می کنند. فشار جدیدی که روی پوشش "غیر اسلامی " زنان وارد شده به خاطر مذهب نیست بلکه به خاطر کنترل و سرکوب زنان از این طریق است. روایاتی که از دستگیرشدگان و شاهدان این جریان شنیده ام گویای این مطلب است که هدف اصلی ایجاد تنش و وحشت بین افراد جامعه است. مهم  لباس و آرایش نیست.  نیروها ی پراکنده پلیس برای اینکه ابراز وجود کرده و قدرتشان را نشاند دهند هرکس را که دلشان بخواهد توی خیابان به این بهانه دستگیر میکنند . این تحلیلی است که اکثر شاهدان دستگیری و دستگیر شدگانی ابراز کردند   که مدعی بودند هیچگونه مورد بد حجابی نداشتند.
آزادیهای مدنی به آزادیهایی گفته می شود که از حقوق افراد ملت با محدود کردن اعمال  دولت در بعضی موارد حمایت می کند تا دولت ازاعمال قدرت خود بر شهروندان سوء استقاده نکند. آزادیهای مدنی متعارفی که همه ما با آن آشنایی داریم حقوق ابتدایی است که هر انسانی مستحق آن می باشد .
تعریف حقوق بشر را همه می دانیم . حقوق بنیادین و اولیه و آزادیهای ابتدایی که همه انسانها به محض تولد  از آن برخوردارمیشوند و تمام حقوق مدنی و سیاسی،اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی را شامل میشود . بطور کلی میتوان از حق امنیت، حق داشتن آزادیهای فردی، عدالت، حق زندگی کردن با کرامت ، حق رهایی از هرگونه ترس نام برد که ابتدایی ترین حقوق انسانی بشر هستند که با کمال جسارت مورد نقض دولت ایران قرار گرفته اند.
احترام به حقوق اولیه انسانها در ایران از بین رفته، بخصوص حریم خصوصی افراد مورد بی احترامی قرار گرفته و شأن انسانی  زیر سوال برده شده است. طبق ماده 8 کنوانسیون حقوق بشر اروپا   بر حق افراد به داشتن زندگی خصوصی و احترام به حریم خصوصی، خانه و خانواده تاکید بسیار کرده است.   
در اعلامیه جهانی حقوق بشر سازمان ملل1984 راجع به حق مردم برای زندگی در  صلح  ، فراهم کردن یک زندگی همراه با صلح و آرامش از وظایف دولت شناخته شده که باید هر اقدام لازم و مناسبی را برای دسترسی به آن ، چه در سطح ملی چه در سطح بین المللی به کار گیرد.
کنوانسیون اروپایی  حمایت از حقوق اولیه بشرو آزادی 1953  درماده 1/5میگوید که هر بشری حق آزادی و امنیت شخصی دارد . هیچ کس را نمیتوان از این حق محروم کرد مگر طبق قانون و در همان ماده در بند 5 میگوید که هر کس که بدون عذر قانونی موجه دستگیر شود حق شکایت دارد .
ماده 8 همین کنوانسیون میگوید که احترام به زندگی خصوصی هر فردی حق انسانی اوست و باید به خانواده و خانۀ افراد احترام گذاشت و هیچ نوع دخالتی توسط نیروهای عمومی دولتی نباید صورت گیرد مگر تحت لوای قانون .
ماده 12 اعلامیه جهانی حقوق بشر مقرر داشته که
هیچ کس  حق ندارد به حریم خصوصی ، خانه و خانواده افراد بی احترامی کند و قانون باید از این حق انسانی حمایت کند.
دستگیر کردن جوانان در خیابانها همراه با هتک حرمت و خشونت نسبت به آنها توسط ماموران زن و مرد نیروی انتظامی و گرفتن تعهد از آنها نه تنها خلاف اصول بین المللی حقوق بشر است بلکه ناقض قوانین ملی ایران در احترام به اصل آزادی و حقوق شهروندی است.
تا جایی که معلومات من یاری میکند ، امنیت اجتماعی یعنی خدمات رفاه اجتماعی که دولت برای حمایت از افراد جامعه ارائه میدهد. این طرح امنیت اجتماعی چه نوع حمایتی ازمردم بخصوص زنان و دختران جامعه می کند؟ آنچه که ما این روزها درایران شاهد آن هستیم ازبین بردن امنیت در جامعه است. دختری که از خانه خارج می شود خانواده اش نگران می مانند که آیا به خانه بر می گردد یا اینکه باید برای آوردنش به بازداشتگاه بروند، فقط شاید به خاطر اینکه چکمه بلند پوشیده یا کت زمستانی اش بلند نبوده.این را یکی از شهروندانی میگوید که از اجرای این طرح شاکی است.
به راستی حقوق مدنی چیست ؟  بخشی از حقوق اجتماعی است که شامل حمایتها و امتیازاتی میشود که طبق قانون آن کشور به هر فردی در جامعه داده شده است که بدون تبعیض از حداقل استانداردهای لازم برای زندگی برخوردار شود. با ارائه و اجرای این طرح دولت ایران بر این مطلب صحه گذاشته است که  مردم ایران نمیتوانند از حداقل حقوقی که یک فرد میتواند در جامعه داشته باشد مثل   انتخاب پوشش و لباس،داشتن امنیت شخصی و حق احترام به حریم خصوصی بهره مند شوند .
با اجرای طرح امنیت اجتماعی توسط نیروی انتظامی در سراسرکشور ، دولت ایران نقض حقوق بشر را به نهایت آن  رسانده است. توهین به دختران جوان این مرز وبوم در خیابان، زدن آنها و به زور بردن آنها درون ماشینهای بزرگ با شیشه های دودی که آرم سبزرنگ "گشت ارشاد"
روی آنها حک شده چه مصداقی غیر از خشونت و آشفتگی در جامعه را میتواند داشته باشد ؟ رفتارهای غیراخلاقی وضد انسانی ماموران دولت با آسیب پذیرترین قشر جامعه که دختران و زنان آن هستند باعث بوجود آمدن خفقان در شهر و جوی ترسناک  در گوشه و کنار شده است .
طبق ماده 9 میثاق بین المللی حقوق اقتصادی اجتماعی و سیاسی ،
تمام افراد بشر حق دارند که امنیت اجتماعی داشته باشند .
درسیستمی که حقوق اولیه افراد جامعه انکار میشود، ترس برجامعه غلبه میکند.ترس بدون علت از هر چیزی،ترس از دستگیری، ترس اززندان، ترس از دست دادن خانواده و دوستان و... در صورتی که طبق قوانین حقوق بشر بین الملل هر فردی باید از ترس رهایی داشته باشد و مسولیت از بین بردن آن با دولتهاست. برعکس
دولت ایران برای از بین بردن ترسی که خود از نسل جوان دارد که مبادا طغیان افکارشان سیلی شود ویرانگربر سیاستهای ضد بشری آنها ، ترس بردل افراد جامعه می اندازد تا با نشان دادن قدرت حکومت کند .
در مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر 1948 آمده است که :

 تشخیص کرامت انسان پایه ای است برای برقراری آزادی ، صلح و عدالت در تمام دنیا و تمام افراد بشر باید آزادی بیان و عقیده داشته باشند و رها از هرگونه ترس باشند .
میثاق بین المللی حقوق اقتصادی اجتماعی فرهنگی هم در ماده4 به حق داشتن امنیت اجتماعی برای تمام افراد بشر تاکید کرده است. میثاق بین المللی حقوق مدنی، فرهنگی سیاسی در ماده 7 میگوید که هیچ انسانی نباید مورد رفتار پست،خشن و غیر انسانی قرار گیرد. در ماده 9 اشاره میکند به حق هر انسانی به آزادی و امنیت فردی. همین میثاق در ماده 17 از حق داشتن حریم خصوصی و احترام به آن صحبت میکند و تاکید میکند که هیچ کس را نباید از این حق محروم کرد.
عدم انجام وظیفه صحیح نیروهای حافظ نظم وامنیت در جامعه در پی وجود قوانین و مقررات نا امن کننده و ضد حقوق بشردر ایران  توجیه می کند که چرا طرح "ارتقای امنیت اجتماعی" عدم امنیت در ایران را بیشتر کرده است ؟

 

 

   شش ماه زندان و ۱۰ ضربه شلاق ،

                         برای مرضيه مرتاضی لنگرودی ....

مرضيه مرتاضی لنگرودی از فعالان حوزه زنان به شش ماه زندان و ۱۰ ضربه شلاق  محکوم شد  .در روز ۱۳ اسفند ۱۳۸۵ که قرار بود ۵ نفر از فعالان حوزه زنان در دادگاه انقلاب محاکمه شوند تعدادی از دوستان و اعضای خانواده اين افراد برای اطلاع از جريان دادرسی در محل دادگاه انقلاب حاضر شدند که متعاقب اين امر حدود ۳۳ نفر از حاضران بازداشت شدند . مرتاضی لنگرودی يکی از اين بازداشت شده گان بود .

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 14:47 | Fri 7 Mar 2008

جهان ، فلسطین را به خاک سپرد  ....

 دیروز در آخرین عملیات هوایی و زمینی قوای اشغالگر اسراییل در نوار غزه ، یکصد وبیست فلسطینی کشته شدند . مناطق مسکونی فلسطینیان ویران گردید ، و مردمانی زیاد زیر خرابه ها جان سپردند ....

از این بیداد ، گر خون به جوش آید ، عجب مدار .

رادیو فرانسه گفت :

 این شدیدترین عملیاتی بود ، که اسراییل طی سه سال اخیر انجام داده است .

 

 

  

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 20:38 | Mon 3 Mar 2008

 

شهری که آدم و حیوان ، رفیق همدگر اند .

 

اطراف خانۀ من ، چمن ها همه سبز اند ، چون همه خانه ها و همه جای دگر ....

انبوه درختان سرو ، تا امتداد کوه ها ....

 از برکت دو سه درخت چارمغزِ مقابل خانۀ من ، سنجاب های کوچک ، از صبح وقت در جست و خیز روی سبزه ها و شوخی با همدگر روی تنه های درختان ، پایین بالا .

 اسباب بازی اطفال همه جا پراگنده است روی زمین شب و روز . دروازه خانه ها شب و روز باز است . قیمت بهاترین  موتر های مدلِ روز با مصؤنیت کامل مقابل خانه ها پاک است .

 پرنده گانِ خوشخوان رنگارنگ در هر طرف ، از صبح وقت در واویلا ...

 همه رنگ به رنگ ، خوشرنگ ...

 به تقلید همسایه ها ، روی بالکن  ، ظرفِ آب و دانه گذاشته ایم . ظرف کاشی دانه برای پرنده گانِ کوچگ . برنج و گندم و آب ، برای خیل قره قوش ها ، مینا ها ، سهره ها و دم آبی ها و چلچله ها .... همه گان animal lover اند اینجا .

 

اذیت و مزاحمت حیوانات ، عین جرم است مانند اذیت انسان .

 

شهری که همه را ، از هر که خبری هست . چشم دولت بیدار است شب و روز . از گریۀ طفلان خبری نیست ...
ناله ، فغان ؟ نیست که نیست . طفلی اگر گریه کند ؟ همسایه زنگ میزند به وزارت اطفال . ظرف سه دقیقه ،  به سر وقت طفل میرسند یک زن و مرد ... باز جویی و صد چون و چرا ؟ طفل را با خودشان میبرند ، در خانه های امن . کمک  300 دالرماهانۀ دولت از بیت المال تا سن هژده سال ، میرود به حسابِ دگر ...

 

 درین شهریکه خانۀ من است

 

 تبعیض و تعصب جرم است شدید ... تماس به بدن دیگران قانوناً منع است . در صورت تصادف و غیر عمد معذرت خواستن حتمیست . درینجا زن و مرد ، سرخ و سیاه و سفید ، هندو و مذهبی و ترسا و یهود ، با هم برابر اند ، هم ردیف  هم اند . از 150  کشور جمع اند اینجا ، آدم ها  .  رفیق همدگر اند آدم و حیوان ...

 همه را بر دگری حقی هست . همه را از دگری خبری هست . اگر خطری متوجه یک شهروند باشد یا به کمک نیاز داشته باشد دادن راپور فوری به پولیس و تقاضای کمک عاجل یک وظیفه است و بی تفاوتی جرم است .

علی ایحال ، درین میانه قصۀ مهمان ....

مهمان داشتم امروز . « اجمل »  طرف های عصر گفت :

 بیا ، برویم deer lake  . گفتم :  رفتیم ...

 ریگ های سفید رنگ ساحل جهیل آهوان ، مثل مخمل نرم است و سفید . آب های لاجوردین رفته در میان کوه های بلند در مقابل ، چپ وراست .  کوهای ستبر همه سبز . آب جهیل به اوقیانوس آرام پیوسته است . از کوهای اطراف خیل پرنده گان در پرواز ، سکوتِ محض ...

 بیست دقیقه راه بود که رسیدیم . راه پارک مسدود بود . کمپنی های فیلم برداری ، از جهیل آهو برای زیبایی صحنه ها فیلم پری می نما یندبعضاً .  Trackهای بزرگ در رفت و آمد و بگیر و نمان . در پارکیگ پیاده شدم . در چمنِ سبز کنار ساحل ، خیل پرنده گان « نوع مرغابی » شاید . در اولین قدم در چمنِ سبز ، که یکی از جمع این پرنده ها با تلاش به طرفم آمد ، لنگا لنگ ...

 پای چپش اش آویزان ، جست زنان با پای راست آمد تا بیست قدم . از نفس افتاد ...

 دوباره  روی پای راست  خیز برداشت و جست زنان آمد تا پیش پایم . و من مثل مجسمه  همچنان خشکم زد ، جای در جای . که این پرنده چه می خواهد ؟ خیل پرنده گان در همان دور دست جمع بودند باهم . فقط همین یکی کنار پایم توقف کرد ...

 چند بار سر و گردنش را به طرفم بلند و پایین کرد ...

بعد  با نولش  چند بار پاچۀ پطلونم را کشید و رها کرد ...

 رفیقم آمد ، که چه گپ است ؟

 گفتم  : این را باش ، بیا وببین ، کمک می خواهد حتماً ...

 یکنفر با لباس شب بین راهنمای ترافیک بود آنجا . اجمل به او چیزی گفت . محافظ پارک آمد و گفت :

 God bless you . خدا برکت بدهد به شما . با موبایل اش با جایی تماس گرفت . دوباره آمد و گفت :

 می آیند حتماً منتظر باشید . به رفیقم گفتم :

در موترخوردنی داری ؟ رفت ، گفت چیزی نیست ،  فقط دو سه پارچه مغز چهار مغز آور . توته توته کرد در جلوش پاشید . طفلکی به عجله خورد و چیزی باقی نماند . با شتاب رفت  و یک اسفنج کِیک چار مغزی آورد . توته توته کرد ، پاشید .

 گفتم  : که بس است . در گلویش گرفته است . قورتک میزند . بیچاره خفه می شود . کاش آب نیزمی آوردی . در هیجانی عجیبی گیر مانده بودم . پیوسته تلفون ها به همدگر زنگ می زدند . کسی نیامد . به آن رهنما گفتم  : درینجا کلنیک عاجل برای پرنده گان هست ؟ گفت : یکی هست ، چون نا وقت است بسته شده ،  از کارمندان سمت شمال کمک خواستم . درین وقت شب  ، ترافیک بیر و بار است .  حتماً می آیند ...

 بقیۀ غذا را اجمل در خیل پرنده گان پاشید . همه چون زاغ و زنبور چسپیدند دور و برش . ناگذیر همه را با دو دستس کش کرد ، اشپلاق و جان خلاص . پریدند همه به سوی جهیل ، قیل و قال کنان . این پرنده نیز خیز برداشت ، لنگ لنگان ... جلوش را گرفتمو مقابلش ایستادم . ناگذیر با دست قاپیدمش .

 گفتم : باش کجا ؟ کاکا ... پنجال زد با پای چپش . نول زد در دستم سخت .

 در طول باکس گذاشتمش آهسته . باز تیلفون کردم .

 گفتند : اگر  نا وقتان هست ؟ لطفآ در یک گاز استیشن بگذارید ، آدرس بدهید می آیم میگیریمش  . و یا با خود تان ببرید خانه به آدرستان می آییم . آدرس دادیم و آمدیم خانه ...

 چند لحظه بعد زنگ دروازه . رفتم پایین ...

یک زن و یک مرد با یونیفورم همرنگ . پرنده را گرفتند آهسته و جا بجا کردند در موتر شان  و بعد سوال و جواب . غذا که نداده اید ؟ چی داده یی او را ؟

گفتیم : چند پارچه کیک . گفت : چرا ؟ مبادا که او را مسموم کرده باشید ؟ حالا بیا و بپرس ...

یک فورمه را آورد که خانه پوری کنم . صرف نام و آدرس گذاشتم  و گفتم : دیگرش را تو خودت خانه پوری کن  لطفاً ...  گرفت و رفت .

 راستی من از تحقیقات این زن خوشم نیامد . دو روز بعد تیلفون زدم ، که حال مریض من چگونه است ؟ چرا  راپور صحی آن پرنده تا هنوز برای پای واز مریض که من هستم ، مخابره نشده است ؟ خانم دید که در تلک گیر افتاده است ، معذرت خواست . گفت :

پای مریض شما جراحی شده از بابت پارچۀ شیشه و التهاب . فعلاً با آنتی بیوتیک زیر تداوی است .  تا دو هفته مرخص میشود ، ان شاء الله ... گفتم شما از من تسلیم شده اید دوباره تسلیم بدهید که ببرم در همان پارک . گفت باشد حتماً . دو هفته بعد ، باهم پرنده را در کنار جهیل رها کردیم . پرنده پرید ، خوشوقت ، آسان ... در آب های لاجوردی جهیل  با خیل پرنده گان .

 باهم خندیم ، خوشوقت شدیم . همدگرمان را بوسیدیم .

  چه قدر؟ ازمذهب پدرم شرمیدم ، والله ...

 

 

 

کانادا .

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 21:29 | Fri 29 Feb 2008

 

فيدل کاسترو ، و سوسياليسم کوبايی ....

 

 

 

نیم قرن به چپ :

 

در روز بيست و پنج نوامبر ۱۹۵۶ ، هشتاد و دو چريک به رهبری فيدل کاسترو، که اعضای جنبش بيست و شش جولای را تشکيل می دادند، مکزيک را برای آغاز يک انقلاب مسلحانه به سوی کوبا ترک نمودند . اين گروه در دوم دسامبر همان سال در ساحل کوبا پياده شدند و بلافاصله توسط نيروی هوايی باتيستا ، ديکتاتور وقت کشور مورد حمله قرار گرفتند . دوازده نفری که از حمله ی ارتش جان سالم بدر بردند ، در کوه های سييرا ماسترا به هم پيوستند تا جنگی را شروع کنند که دو سال بعد با سرنگون کردن دولت باتيستا ، کوبا را تبديل به کشوری سوسياليستی کرد و به اين ترتيب گرايش جديدی در سوسياليسم ، سوسياليسم آمريکای لاتين را بنياد گذاشت . داستان زندگی کاسترو ، داستان زمان ماست . داستان جنبش های انقلابی، جنگ سرد، رويارويی شرق و غرب ، تقابل شمال و جنوب، سوسیالیزم در برابر کاپيتاليسم و ... اين همه در مقابل چشمان او آمده و رفته است . نام فيدل کاسترو برای همه کس يادآور تاريخ است . او نيمی از يک قرن بر همان راه که بود ، ماند . نماد انقلاب سوسیالیستی که سقوط سوسیالیزم را جان بدر برد . او از معدود شخصيت های تاريخی است . از ردیف قهرمانانیکه  در طول حياتشان با همان اسم کوچک شناخته می شوند و پس از مرگ نيز گويی تا سال ها آن نام را برای خود قبضه می کنند : فيدل ...

توطئه های ترور  :
تلاش برای قتل کاسترو اززمان به قدرت رسيدن در 1959:

 638 مورد ، بنابر Fabian Escalante مسوول سابق امنيت کوبا .
نقل قول منتسب به کاسترو :

 اگر جان بدر بردن از ترور، مسابقۀ برای المپيک بود ؟ من برنده مدال طلای آن بودم .
گزيده ای از توطئه های CIA :
* سيگار حاوی مواد منفجره : دانشمندان مارک مورد علاقه فيدل را به سم بوتولينوم آغشته کردند ، ولی سيگارها هرگز به او نرسيد .
* صدف دريايی حاوی مواد منفجره : باتوجه به عشق زياد کاسترو به غواصي ،
CIA صدف حلزون را با مواد منفجره انباشت و آن را براق رنگ آميزی کرد تا توجه کاسترو را جلب کند .
* لباس غواصی آغشته به سم : طرحی مبنی بر ارسال تجهيزات غواصی آغشته به نوعی سموم مرگبار قارچی .
* استوديوی تلويزيونی آلوده به سم
 LSD: مامورين CIA برنامه ريزی کردند به کمک پخش اسپری سمی در استوديوی تلويزيونی فيدل کاسترو را ، در حاليکه برنامه زنده پخش می شد به قتل برسانند تا ازنظر روانی نيز تاثير گذاشته و او تحقير شود .
* معشوقه ی حامل مواد سمی
: CIA زنی را که با کاسترو رابطه داشت به کار گرفت . مامورين به او کپسول های سمی دادند که او آنها را در يک ظرف گرم پنهان کرد . وقتی کپسول ها حل شد ، او انجام ماموريت را متوقف کرد . ولی کاسترو که از توطئه خبر داشت ، به او يک هفت تير داد . زن به او گفت :  « نميتوانم ، فيدل ... »
گذشته از پليدی توطئه و اقدام به ترور توسط يک دولت ، اينهمه تلاش و پافشاری برای قتل فيدل کاسترو، وقتی ابعاد غيرمنطقی و خارق العاده خود را به نمايش ميگذارد که در نظر گرفته شود از طرف بزرگ ترين قدرت سياسي، نظامی و اقتصادی جهان و در واقع بزرگ ترين قدرت دولتی در طول تاريخ جهان ، عليه کسی صورت ميگرفت که : قدرت را در جزيرۀ در دست داشت که مساحت آن اندکی بيش از 110 هزار کیلو مترمربع و تمام مرز آن 29 کيلومتر است که آنهم زير هيبت پايگاه نظامی گوانتانامو قرار دارد . يعنی همانطور که سرمقاله اينديپندنت يک روز بعد از پخش خبر تصميم کاسترو به کناره گيری نوشت : اين کشور برای آمريکا حتی ذره ای هم  « تهديد امنيتی » ايجاد نمی کند.*
بعلاوه جمعيت اين کشور در حال حاضر فقط اندکی بيش از 11 ميليون نفر است و توليد کل ملی آن 45 ميليارد دلار يعنی 0.3 درصد
GDP ايالات متحده آمريکا . در حاليکه فقط هزينه 5 سال جنگ عراق برای آمريکا حداقل 500 ميليارد دلار ، يعنی بطور متوسط ساليانه 100 ميليارد دلار بوده است . کنگره آمريکا در آخرين مصوبه خود 151.1 ميليارد دلار بودجه برای جنگ عراق تصويب کرد و رهبران کنگره اعلام کردند بعد از انتخابات يک بودجه تکميلی 60 ميليارد دلاری دیگر نيز برای اين جنگ اختصاص داده خواهد شد . دان هنوود اقتصاد دان آمريکايی محاسبه کرده که اين جنگ برای هرخانواده آمريکايی بطور متوسط ساليانه 3415 دلار هزينه برميدارد ، رقمی خيلی نزديک به سرانه توليد کل ملی کوبا .
عليرغم همه اينها رهبران آمريکا 45 سال است که اين جزيره کوچک را با چنان سماجتی تحت محاصره اقتصادی قرار داده اند که گويا مرکز جغرافيای سياسی جهان در اينجا قرار دارد . آيزنهاور، جان کندی- که علاوه بر دستور ترورهای متعدد به اين جزيره حمله کرد-، ليندون جانسون، ريچارد نيکسون، جرالد فورد، جيمی کارتر، رونالد ريگان، بوش اول، کلينتون و بوش دوم ، ده رئيس جمهور با سياست های مختلف و اغلب با شعاری که اکنون باراک اوباما به خود اختصاص داده يعنی  «  تحول » آمدند و رفتند . اما تحريم اقتصادی کوبا بر جای خود باقی ماند . بعد از فروپاشی شوروی که تحريم به رقابت با آن نسبت داده ميشد ، تحريم اقتصادی نه تنها برداشته نشد ، بلکه سخت تر هم شد . اين در حالی بود که دو سوم غذای وارداتي، تقريبا تمام نفت و 80 درصد ماشين آلات و مواد يدکی که در ازای خريد شکر از کشورهای بلوک شرق وارد ميشد . و کوبا وارد دوره ای شد که خود رهبران کوبايی هايی ضد کاسترو در ميامی آن را « خونريزی » خواندند . در عرض يک سال و بطور ناگهانی 85 درصد تجارت خارجی نابود شده بود.* ده سال بعد از فروپاشی شوروی مقامات وزارت خارجه آمريکا گفتند : تنها در آن سال کوبا به خاطر تحريم اقتصادی آمريکا
4 ميليارد دلار را از دست داد.* تحريم شامل همه چيز بود از غذا تا داروی ضد جذام . بنا بر گزارش يک پزشک در نيويورک تايمز در سال گذشته :  اپيدمی نوروپاتی بينايی 45854 قربانی از کوبايی ها گرفته است ، آنهم در کشوری که نظام بهداشت و سلامتش از خود آمريکا بهتر است . کوبا ۲۰ هزار داکتر رضا کار به کشور های جهان دارد که مشغوا عرضۀ خدمات بشری طور مجانی اند و آمریکا یکنفر هم ندارد . بیسوادی درکوبا از بین رفته و پایین ترین درجۀ سواد در کوبا شهادتنامه کلاس ۱۲ است( بنا بر آمار فاکت بوک CIA و سازمان بهداشت جهانی :

انتظارعمر برای مردان 75.11 ، زنان،79.85 [آمريکا 75.2 و 80.82]،مرگ و ميرنوزادان  6.22در هزار[آمريکا:6.34]،HIV/Aids بزرگسالان کمتر از0.1[آمريکا:0.6 درصد]، مرگ و مير ساليانه از همين بيماری در هر100 هزار4.4 [آمريکا5.4]، پزشک برای هر هزارنفر 5.91 [آمريکا:2.56]،تخت بيمارستان برای هر10 هزار 49[ آمريکا:33] .
اگر در کشوری با اين سيستم بهداشت ، تحريم از سلامت و جان مردم قربانی ميگيرد ؟ آنوقت ميتوان به عواقب تحريم اقتصادی برای مردم کشورهايی پی برد که نابرابری های ناشی از سيستم بازار هم برآنها تحميل شده است . بيهوده نيست که
تحريم را قتل عام اقتصادی خوانده اند .
اما اگر در نظم کنونی بين المللي ، جنايت توده ای در خدمت اهداف سياسی مجاز شمرده ميشود ؟ بلاهت اين تحريم در آنست که واقعيت نشان داده نمی تواند به هدف سياسی خود هم خدمت کند. رسماً يا بطور غير رسمی گفته اند : هدف آمريکا از اين تحريم ها بی ثبات کردن رژيم بوده است . اما اگر تحريم کوبا فقط يک چيز را ثابت کرده باشد اين است که : 
با تحريم نميتوان يک رژيم را سرنگون کرد ، اما ميتوان مردم تحت حکومت آن رژيم را دسته جمعی شکنجه کرد. احتمالا همين بلاهت است که باعث شد وقتی در اکتبر گذشته طرح لغو تحريم کوبا در مجمع عمومی سازمان ملل طرح شد از 184 کشور چهار کشور به آن رای مخالف داد : آمريکا ، اسرائيل و دو تای ديگر : پالائو و مارشال ايلندز[اسم شان را شنيده بوديد؟]، درست مثل رای گيری مشابه در سال گذشته. اين 16 امين باری بود که واشينگتن مصوبه مجمع عمومی برای لغو تحريم کوبا را وتو ميکرد ، و اين مجمع عمومی است که رأی از روی ترس از  « غول ها »  و رشوه در آن يک قاعده است نه استثنا . آيا شاهدی بهتر از اين برای بلاهت اين تحريم هست ؟ گويا همه ميدانند چيزی از آن مسابقه المپيک خيالی که کاسترو به آن اشاره کرده بود ، در اين جنگ تن به تن عمل ميکند و جهان بايد به نظاره می نشست ، تا ببيند آيا غول قدرتمند ميتواند از طريق شکنجه 11 ميليون کوبايی پشت حريف خود را به خاک برساند .
اما جنگ به توطئه های ترور، حمله موشکی و تحريم ها محدود نبود ، انواع جنگ های ديگر هم بود . خرابکاری ها ، حمله به هواپيمای مسافر بری و کشتن مسافران آن ، بمب گذاری ها در هتل ها و محله های توريستی و نه کمتر از همه ، جنگ تبليغاتی ...

 به گفته Peter Kornbluh کارشناس مسايل کوبا : دولت بوش 80 ميليون دلار به تبعیديان کوبا در سراسر جهان می پردازد تا برای سرنگونی رژيم او تلاش کنند. به گفته یک روزنامه نگار آمريکايی و تعدادی از محققان ديگر :  يک سازمان عريض و طويل و جهانی به نام گزارشگران بدون مرز بوسيله Robert Menard رهبر کوبايی های تبعيدی و با حمايت بودجه دولتی و از جمله از محل بودجه مصوب کنگره تاسيس شده است که گزارشات گزينشی آن در مورد نقض حقوق بشر در ديگر کشورها ، فقط پوششی است برای هدف اصلی آن يعنی سرنگون کردن کاسترو . که تنها به "گزارش" محدود نمی شود بلکه هدف هايی مثل تخريب توريسم را نيز هدايت ميکند و رهبران ضد کاستروی آن از نزديک با رهبران اقداماتی مثل بمب گذاری در هتل ها همکاری ميکنند*
تبليغات شکل های غير مستقيم تر و « جذاب » تری هم داشته اند. در همان ليست آمار و فاکت های نشريه اينديپندنت آمده است نشريه « فورچن » فيدل کاسترو را در ليست ثروتمندترين اشخاص جهان قرار داد و ميزان ثروت او را 900 ميليون دلار اعلام کرد. آنهم در کشوری که متوسط دستمزد دولتی ماهيانه بين 15 تا 20 دلار است . وقتی کاسترو به تلويزيون رفت و گزارش فورچن را با خشم « افترايی نفرت انگيز » خواند ، مجله مزبور پذيرفت . ارقام تخمين زده شده در مورد ثروت رهبران جهان بيشتر « کار هنر است تا علم »  و اينکه تخمين مزبور بر اساس قدرت کنترل رژيم کاسترو برموسسات عمومی کشور ارائه شده است .
اما سرانجام ...
هم فيدل کاسترو از ترورها جان سالم بدر برد ، هم کوبای کاسترو از تحريم ها . او چنانکه اين روزها مکرر نوشتند : نه با کفن و تابوت ، بلکه بنا بر تصميم خود از مناصب حکومتی کنار رفت و اعلام کرد ميدان جنگ را به حوزه مبارزه ايده ها انتقال خواهد داد. اين واقعيت را که او توانست درجنگ با زوری بیرون از تصور ، بقای خود را تضمين کند ، چگونه بايد « ارزش گذاری » کرد ؟
اگر وسعت ديد کافی داشته باشيم ؟   «  بقا »  به عنوان معيار سنجش ارزش ها ، مثل تنازع بقای داروين ، به بخش جنگلی خصوصيات انسان وصل است. آن اجتماع بشري ، در مقياس جهانی يا ملي ، که اعضای خود را مجبور ميکند از طريق جنگ با مصائبی که خود به زور بوجود می آورد فضيلت خود را اثبات کنند ، قبل از هرچيز بی فضيلتی خود را به نمايش ميگذارد .
اما درمورد نظام های سياسی چطور؟ در يک چيز ترديد نيست : فشار ستمگرانه زور خارجی بر يک نظام سياسی از هرنوع که باشد ،  « عامل » يا  «  بهانه » ای است که توانايی ها يا ناتوانی ها ، هنر يا عيب ، فضيلت يا خباثت آن نظام را در پرده ابهام فرو می برد .
ترديدی نيست که دولت آمريکا در صورت وجود آزادي ، از هر امکانی حتی از کوچک ترين اصلاحات سياسی و اقتصادی برای سرنگونی دولت کوبا استفاده ميکرد و بسياری چه آنها که به کوبای کاسترو سمپاتی دارند و چه آنها که دشمن آن هستند ، معتقد اند به احتمال بسيار قوی موفق هم می
شد و فيدل را به همانجا می فرستاد که آلنده و مصدق و آربنز و ديگران را .
ولی آن جوانی که با کلماتی آتشين دانشجويان دانشگاه هاوانا را به خروش عليه ديکتاتوری باتيستا ميخواند ، آن وکيل پرشوری که به عشق آزادی و برابری به بند گرفتار آمده و در دادگاه فرياد ميزد :  « مرا محکوم کنيد »  تاريخ در مورد من قضاوت خواهد کرد . آن شورشی های جوان که از سيرا مايسترا فرود آمدند تا سقوط ديکتاتوری را جشن بگيرند ، اگر در برابر يک انتخاب ناگزير قرار می گرفتند ، بقای جنبش آزادی را به بقای يک قدرت حکومتی ترجيح ميدادند. فراموش نکنيم جنبشی که از آن نيم کره غربی برخاست ،  « تئوری بقا »  را رد کرده بود. آنها بارها و بارها در انتخاب بين آزادی و مرگ ، اولی را انتخاب کرده بودند و نميتوان انکار کرد آن جنبش علي الرغم شکست خود ، الهام بخش جنبش های بسيار در سراسر جهان شد و حرکتی که با اين الهام بوجود آمد در تضعيف ديکتاتوری ها در جهان و بيش از همه در خود آمريکای لاتين و مرکزی نقش مهمی بازی کرد . کاری که قدرت های « واقعا موجود »  هرگز موفق به انجام آن نشدند، برعکس هم بود.
هرقضاوتی نسبت به فيدل پير و انقلاب منجمد شده ی او داشته باشيم ، اين فضيلت او و فضيلت جنبشی را که رهبری کرد نميتوان انکار کرد. هنوز هم در خيزش ناگزيری که گسترش فلاکت در آمريکا جنوبی بوجود آورده است، همان جنبش است که نقش الهام بخش بازی ميکند . در حقيقت اين موهبت که جنبش های آزاديخواهی و برابری طلبی در آمريکای لاتين ، برخلاف خاورميانه مدنی هستند نه مذهبی عمدتا نتيجه آن تلاش هاست .
اما فعالين آن جنبش مثل آزاديخواهان در بند همه ملت های ديگر، بدترين کابوس زندگی شان استبداد و ديکتاتوری بود و چيزی که در مخيله شان خطور نمی کرد اين بود که : روزی محدود کردن دامنه آزادی را به عنوان ضامن بقای خود توجيه کرده و بقای خود را از طريق دريغ کردن آزادی از مردم خود تضمن کنند. آن ها هرچند از ستمگری نظام حاکم برجهان و روابط زور با خبر بودند اما چيزی که در مخيله شان خطور نميکرد  « لاس زدن » با ديکتاتور ها و مستبدين جهان برای تضمين بقای خود در جهانی ستمگر بود.
اين قدرت های ستمگر هستند که ديکتاتورها را به « خودی »  و « غير خودی » تقسيم ميکنند و بسته به منافع خود « تغيير مسير »  ميدهند .  ديروز با صدام و اسامه و طالبان ، امروز عليه آن ها، فردا باز با خود آنها و مشابه آنها. برای نيروی آزادی خواه ، ستمگر هميشه « غيرخودی »

 است . حتی وقتی مجبور باشد با آن مذاکره يا معامله کند. آنها آمريکا ستيز نبودند ، کاسترو شخصا به بسياری از پديده های فرهنگ آمريکا بخصوص تيم های بيس بال آن به شدت علاقه داشت. آنها ستم ستيز بودند. آنها نمی خواستند قدرت آسمان بر زمين حاکم شود . نمی خواستند نخبگان، برگزيدگان، فضلا و دانايان و پدر خواندگانی که معتقد اند ، خير مردم را بهتر از خود آنها ميدانند بر مردم حکومت کنند. آنها ميخواستند حکومت مردم بر مردم مستقر شود . بدست آوردن قدرت برای آزاديخواهانی که در رهبری جنبش ها قرار ميگيرند ، امکانات خارق العاده ای برای مبارزه با انواع ستم از جمله زور خارجی فراهم ميکند . اما در اين راه اگر بايد بين ريسک از دست دادن قدرت و ريسک از دست دادن مردم و بند بستن بر پای آنها يکی را انتخاب کرد ؟  آزاديخواهان نبايد ترديد کنند که : پذيرش اولی بيشتر به هدف شان خدمت ميکند .
اينهمه به معنای ناديده گرفتن فشار سهمگين شرايط يا تاييد ژست به حق به جانب مدافعان نظام حاکم برجهان نيست. هيچ ترديدی نيست رهبران دولت های زور مند اگر به فرض محال در همان شرايطی قرار ميگرفتند که کوبای کاسترو، يعنی در محاصره نظامی و سياسی و اقتصادی در حد خفان و قتل توده ای و در معرض خرابکاری و حمله موشکی و بمب گذاري، نه فقط به استبداد بلکه به آدم خواری روی می آوردند واگر فشار سنگرهای دمکراسی که مردم طی قرن ها ساخته اند نبود ، با دمکراسی و آزادی کاری ميکردند که نه از تاک نشان ماند نه از تاک نشان . ديديم در جايی که اين سنگرها نيست با رهبری و حمايت آنها چگونه مردم را در استاديوم ها جمع کردند و به گلوله بستند، ديديم که با سوء استفاده از يک حمله تروريستی و غفلت مردم با قانون اساسی آمريکا چه کردند و حالا کار را به جايی رسانده اند که در کنگره نمايندگان مردم بحث ميکنند تا قانونی شدن شکنجه را تصويب کنند. ديديم که فقط به خاطر فقدان رقيب نظامی چگونه طی دو دهه جهان را به خون و آتش کشاندند و کشورها را نابود کردند. ميدانيم که با استفاده از زور و پول چگونه حکومت و دمکراسی و انتخابات را به حجره تاجران تبديل کرده اند .
غفلت در کار نيست
. زانو زدن در برابر ستمگرانی که از اسکلت زحمتکشان جهان سکه می سازند و از اشک مادران و خون بی گناهان روی زمين رودها جاری کرده اند و معيارهای دوگانه شان خر را به خنده می اندازد ، اگر کار کارمندان خود اين ستمگران نباشد کار تحقير شدگانی است که خويشتن خود را کوچکتر از آن می بينند که بدون آويزان شدن از ,بزرگان,، موجوديت خود را حس کنند و برای آن حق و اعتباری طلب کنند.
اينجا سخن از مردمان بزرگی است که با تعهد به آزادی و برابري، زنجير ستم در نظام حاکم بر جهان را تکان دادند و چنان توفانی بر پا کردند که حتی دهه ها پس از آنکه از غرش باز ايستاد، آتش خشم و انتقام کور زنجير داران فرو نمی نشيند. صحبت از کارهايی است که آنها بايد يا نبايد می کردند.
مدافعان کوبای فيدل مدام گفته اند از دست دادن آزادی ها و حتی برخی محدوديت های غير معقول اقتصادی بهايی است که کوبا در ازای بقای خود داده است. طرفه آنکه بسياری از دشمنان سرسخت کوبا در آمريکا يا ديگر نقاط جهان نيز به شيوه ی خود با مضمون اساسی نظر آنها موافق اند و ميگويند فشارهای سنگين خارجی بويژه تحريم ها به تشديد سرکوب و تمرکز افراطی اقتصادی انجاميده و به بقای فيدل کاسترو کمک کرده است.
آيا اين حقيقت دارد ؟ پاسخ اين سوال چيست ؟  فشار خارجی  « عامل » است يا بهانه ای برای توجيه عيب ها و کاستی های آن، بويژه نقص دموکراسی و کمبود آزادی که دردی بزرگ تر از هر کاستی ديگر است ؟
طنز تاريخ اين که : ده رئيس جمهور آمريکا پی در پی به کاسترو کمک کرده اند که پاسخ اين سوال به ميزان زيادی در ابهام بماند. هيچکس امروز غيبگويی کند کوبای عاری از فشار آمريکا، و نه کمتر از آن کوبای عاری از فشار جنگ سرد و تحميل مدل « برادر بزرگ » چگونه کوبايی می بود ؟  اما ترديد نبايد کرد که فشار ستمگرانه زور خارجی روی بسياری از کيفيت های درونی يک نظام سياسی پرده می اندازد .  چه آن نظام به خودی خود کارآ بوده و فضايل بی شمار داشته باشد ، چه جرثومه فساد و خودکامگی و ناکارايی باشد. و وقتی صحبت از عيب ها و عدم کارايی هاست ، بايد مطمئن بود که نظام های سياسی هيچ ترديدی در استفاده از آن به عنوان بهانه به خود راه نخواهند داد .
اما طنز بزرگ تری هم هست :
قضاوت در مورد هر پديده بر پايه ارزش هايی صورت می گيرد که مورد قبول قاضی است و ارزش های هردوره را عمدتا حاکمان آن تعيين ميکنند .هر نظری نسبت به «  بقا » به عنوان يک  « ارزش »  داشته باشيم ، فعلا جهان با ارزش هايی اداره ميشود که بند نافش را از جنگل نبريده اند . حالا سه دهه است که در يکی از دوره های تهاجم سرمايه داران زندگی ميکني :

 دوره سيطره ی  « نئوليبراليسم » دوره ای که اتفاقا آمريکای لاتين در راس جنگ مدنی با آن قرار گرفته است، دوره ای که در آن برای اينکه به عنوان يک انسان شايسته به رسميت شناخته شوی بايد ثابت کنی در جنگل تنازع بقای بازار از گرگ کم نداری . به اقتضای اين واقعيت حالا فرهنگی جار زده ميشود که در آن جان سالم به در بردن از فشار و با گرگ مسابقه دادن به يکی از بالاترين ارزش ها تبديل شده است .

 surviver  «  باز مانده ، کسی که بعد از دیگران می ماند » فقط قهرمان برنامه های پربيننده تلويزيونی نيست ، ارزشی است که بايد با دارا بودن آن برای خود اعتبار و برای هم نوعان خود که رقيب محسوب ميشوند خريد. از نظر ما انسان های معمولی که در اين جهان زير ستم زندگی ميکنيم، ,مرگ بر ضعيف, امر طبيعی نيست يا نبايد باشد، ما ميخواهيم آزاد و عاری از فشار ستم و زور زندگی کنيم حتی اگر خيلی ضعيف باشيم و به هرحال برای آزاديخواهان چگونه بودن و چگونه ماندن مهم تر است از خود بودن و ماندن .
اما آنها که به معيار جنگلی نظام حاکم برجهان معتقدند و به ايده های شناخته شده نئوليبراليسم، وقتی به نبرد نيم قرنی قوی ترين امپراتوری تاريخ جهان با شورشی محاصره شده ولی سمج آن جزيره کوچک نگاه ميکنند وآنهمه توطئه های ترور، تحريم، حملات سياسي، بمبگذاری ها، آدم کشی ها، جنگ های تبليغاتی را به ياد می آورند .  اگر منصف و به معيار خود وفادار باشند ؟

 آيا در مورد کاسترو قضاوتی غير از اين می توانند داشته باشند : يک Surviver

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 13:28 | Wed 27 Feb 2008

پاسخ به جناب سرور حسینی « مهرورز » دامت توفیقاته .

 

قبل از این که به پاسخ این دوست محترم بپردازم ، متن پیام جناب شانرا اینجا میگذارم . قضاوت با خواننده گان .

سلام دوست کابلی من !
مطلب اخیرت خیلی برایم جالب بود. زنده باشی با این مطالب جالب. یک نکته را در این مطلب یافتم. آن اینکه آقای خامنه ای مرد خوش قلب و پاکی بوده و هست اما نتوانسته است که حکومتی را که خودش می خواست و آرزو داشت بسازد
. بحث نخواستن نیست بلکه بحث نتوانستن است . بگذریم .
فرموده بودی در پیامخانه وبلاگ من که :
«
مشکل کشور ما با تیوری حل نمی گردد . این گره کور به شیوۀ افغانی و به دست خود افغانها باز شدنی است . نه به زور سرنیزۀ غارتگران اجنی ، ارتجاعِ تاریخ زده و همسایه گان طماع .
اگر کسانی که با دستگاه قدرت ساخته و دیگران را به صبر و گذشت و قناعت دعوت می کنند ، بفرمایند ، یا الله .
لیکن من ننگ کار با این وطن فروشان را نمی پذیرم . لطفاً برای دیگران سازش با وضع موجود را درس ندهیم که این به ذات خودش خیانت است . فقط همین و بس
. »
نمیدانم شیوه افغانی که شما از آن یاد می کنید کدام شیوه است ؟ افغانها چه وقت شیوه سنتی خود را به کار گرفته و یک گره کور را باز کرده اند ؟ اصلا افغانها در کدام برهه از زمان توانسته اند روی پای خود باشند و داد از استقلال بزنند؟ امروز جهان به این فیصله رسیده است که افغانها خودشان نمی توانند بر خود حکومت کنند و نیازمند یک آقایی هستند که بالای سرشان باشد و بر آنها حکومت کند. روزگاری انگلیس از هزاران کیلومتر دورتر آمده بود و بحر های عظیم را پشت سر گذاشته بود و در خاک ما و در خانه ما برما حکومت می کرد. روزگاری هم شوروی برای ما حکومت تعیین می کرد و تصمیم می گرفت. زمانی هم ایران و پاکستان برای ما دولت سازی می کردند و امروز هم که دیگر میدان گولف جهانی شده که هر کسی در آن می تازد. شیوه افغانی همان است که دوستم در حق پشتونهای جنوبی و مغربی می کرد یا آن که سیاف در افشار انجام داد یا آنکه طالبان در مزارشریف کردند یا آنکه حکمتیار و ربانی و مسعود و مزاری در کابل کردند؟ کدام شیوه افغانیست ؟

دوست عزیز میدانم که قبول کردنش سخت است و بسیار زجر دهنده اما باید بپذیریم که اگر جامعه جهانی نباشد و هیچ دخالتی هم درکار نباشند افغانهای ما گوشت هم دیگر را میدرند. مگر نمی بینی که چگونه همین اکنون با دستان بسته چطور بمب را در میان کودکان و مردان بیگناه منفجر ساخته و تکه های گوشت ده ها و صد ها نفر را به آسمان می فرستند؟ زمانی که این افراد دست باز داشته باشند چه می کنند؟؟ اگر بیشتر از این بگویم تف سر بالاست و دوباره بر روی و بر ریش خودمان می افتد. پس همین اشارت کافی است .
پیروز باشی .

از توضیح مبنی بر اینکه مهروز عزیز معترف هستند که حکومت مطلقۀ ولایت فقیه در کشور همسایه ناکارآمد بوده است و با چماق شرع بر گردۀ مردم ایران حکومت میکند ، شلاق میزند ، قطع اعضا و سنگسار و جوخه های اعدام برپا میدارد و ...

در عنوان قبلی همین صفحه مطلبی را از زبان یک جوان ایرانی به اسم « هوشنگ اسدی » آوردم که با جناب خامنه ای در زمان شاه همبند بوده اند در یک سلول زندان . یکی از روز ها باهم میخندند که زندان بان دروازه میکشاید و دو سِلی  یا کشیدۀ محکم بر رخ آنان مینوازد که زندان جای خندیدن نیست ، میبایست به حال خودشان بگریند . و جناب خامنه ای میفرماید :

 در حکومت اسلامی ، قطرۀ اشکی به زمین نخواهد ریخت ...

 و مردم ایران دیدند که نظام مطلقۀ ولایت فقیه ، با قتل های زنجیره ای ، و ادامۀ جنگ خونین و بی مفهوم با عراق ، فوارۀ خون برپا کردند . و مشغلۀ ایام آخر هفتۀ همین عالی جناب به عوض شادی و خوشی ، مرثیه خوانی است و برای مرده های چهارده قرن قبل اعراب ، بایست مردم ایران به سرو صورت شان بزنند و بجای اشک از دیده خون ببارند .

 می گذریم ازین مطلب ...

 و اما از اهانتی که به مردمان این سرزمین روا  داشته می شود ، مبنی بر کودک بودنِ این مردمان در عرصۀ سیاسی و بی لیاقتی در امر حکومت داری و ادارۀ کشور شان ، توجه آن سرورگرامی را به خوانش مطلبی زیر عنوان « قدم نامبارک محمود » و « یعقوب لیث فرماندار جهان شد » جلب میدارم که : یکهزار سال قبل از امروز چگونه مردان این سرزمین در بخش اعظم قارۀ آسیا فرمان راندند و « فرماندار جهان » شدند . باری شاه زمان برای برون راندن انگلیس از قارۀ هند چگونه اسب میتاخت و استعمار برای گریز از مرگ ، به شاهان قاچار  پناه میبرد تا به هرات حمله کنند . و زمان شاه بارها از دهلی تا مشهد ، اسب تا خته و از قلمرو پهناور کشورش دفاع نموده است . کسانیکه تاریخ را نخوانده و از آن نیاموخته اند ، مجبور اند تاریخ را دوباره تکرار کنند .

 هرکه نامخت از گذشت روزگار

هیچ نآموزد زهیچ آموزگار .

سیاهۀ از کتاب های تاریخ را در ختم این نوشتار خواهم آورد تا اگر تاریخ هفت هزار سالۀ این سرزمین را نخوانده ایم ، حد اقل تاریخ دوسدۀ اخیر کشورما و منطقه را با چشمان باز دوباره بخوانیم . بخصوص کتاب « روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نزدهم » نوشته محمود محمود که هشت مجلد است ، هیچ گوشۀ تاریکِ در اوضاع دوقرن اخیر باقی نگذاشته است . روایتی از جلد سوم است که :

باری یک مهندس فرانسوی  به نام « وامبری » به قصد عبور ازین منطقه ، چندین سال در عربستان به آموزش زبان عربی وفارسی پرداخت و در پهلوی سه چهار زبان اروپایی ، تسلط کافی به زبان فارسی یافت و مدت هشت سال سمت ترجمان وزارت خارجه در دولت قاجار را داشت . نامبرده هنگامیکه با لباس درویشی به هرات آمد ، « یار محمد خان » حاکم هرات بود و برادرش « کهندل خان » حاکم قندهار . یارمحمد به آن جهانگرد اروپایی گفت : میدانم که تو جاسوس هستی ، سپس صندوقی بیاورد از طلای رشوۀ انگلیس وگفت : یک سکۀ آنرا در امور شخص ام مصرف نکرده ام . به امپراطور بگو که : تمام این سکه های طلایت را در امر جهاد برای بیرون راندن شما از منطقه مصرف خواهم کرد تا آسیا را از لوث استعمار پاک سازم . بعداً همین شخص جهانگرد در قندهار محبوس گردید و کهندل خان برایش گفت : در تمام افغانستان سه نفر جاسوس خارجی را با لباس درویشی گرفتار نمودیم و دو نفر آنها را به توپ پراندیم . باروت تمام شد ، نفر فرستادیم باروت بیاورند و تو در پهلوی آن سومی در انتظار اعدام باش . بقیه داستان را در آن کتاب بخوانیم ...

 باری در محاصرۀ بالا حصار بدست غازیان ، قوای انگلیس چاره را حصر دیدند و دست به نیرنگ زدند که اگر با پرداخت طلا به قوم قزلباش ، جنگ شیعه و سنی راه اندازند شاید بتوانند قوای شان را از مخمصه بیرون بکشند . مردمان هوشیار آن دوران به این نیرنگ پی بردند و دیدیم بر سر لشکر چهارده هزار نفری انگلیس آنچه آوردند که درسی بزرگی بود برای ابر قدرت انگلیس در آن دوران که به جز یکنفر طبیب ، بقیه درین سرزمین نیست و نابود شدند و زنده ماندن قصدی آن طبیب بخاطر آن بود ، تا شرح آن شکست  خفت بار را برای حاکمان کشورش گزارش بدهد .

بادریغ که درین سه چهار دهۀ اخیر ابر قدرت های جهان وضع را  در کشور ما آن چنان آورده اند که در حکومت دست نشانده و اجیر کنونی ، از بین هر سه نفر ، شاید یکنفر جاسوس خارجی باشد و تمام عملکرد شان برپا داشتن فتنه و نفاق بین اقوام است در اختلاف مذهب و قوم و زبان و چنین و چنان . شیوۀ کهنه و غیر انسانی که توانستند آنرا در کشور عراق پیاده کنند و زیر نام دفاع از حقوق بشر و دموکراسی ، فوارۀ خون برپا ساختند . شیعه و سنی و کردی و عرب را به جان هم اندختند تا بتوانند قوای شان را از باتلاق عراق بیرون بکشند .

بیاییم تا دیر نشده است تاریخ را دوباره بخوانیم . تاریخ پس از مرگ دیکتاتور نوشته می شود . در کتاب « افغانستان قلمرو استبداد » جناب دای فولادی ، « تاج التواریخ » و « سراج التواریخ » را پس از مرگ دیکتاتوران دوباره نویسی کرده است ، لطفاً آنرا بخوانیم .

لیست از کتاب های تاریخ  پیشکش است ، باهم بخوانیم و نگوییم که مردمان منطقه در دوران کودکی شان قرار دارند ، حکومت داری نمیدانند و بایست گرگهای آنطرف اوقیانوس ها بیایند و در جوامع به اصطلاح  آنها « گوسفندی » شرقی ها حکومت کنند و ما را وابسته خودسازند . انسان وابسته ، انسان نیست . هیچ بدبختی و شقاوتی برای من وحشتناکتر از این نیست که خویشتن را در برابر دیگری درمانده و بیچاره ببینم و او بتواند مرا به گردن نهادن به هوا و هوس و اراده ی خود مجبور کند . روشن اندیشی همین است که آدمی دست و پای خویش را از بند قیمومیت آزاد کند و عزم راسخ و شهامت لازم برای استفاده از عقل و خرد خود را بدون هدایت دیگری داشته باشد . شعار روشن اندیشی جز این نیست . والسلام .

در خاتمه از صرف وقت آن سرور گرامی برای نوشتن پیام سپاسگذارم . واضافه میدارم : همچنان که چهره ها متفاوت اند ، افکار نیز میتواند متفاوت باشد ، و این یک امری کاملاً طبیعی است . برداشت من از قضایا ، فقط  همین است و بس .

شاداب باشید .

 

کتابهای منتشرۀ کانون روشنگران ایران .

تاریخ ایران  :

ایران پیش از آریایی ها

تاریخ ایران پیش از اسلام

دودمان و حکومت ها

ایلامیان – مادها – هخامنشیان – سلوکیان – اشکانیان – ساسانیان

تاریخ ایران پس از اسلام

دودمان و حکومت ها

خلفای راشدین – امویان – عباسین

ایران در دوران حکومت های محلی

طاهریان – صفاریان – سامانیان – آل زیار – آل بویه – غزنویان – سلجوقیان – خوارزمشاهیان .

ایران در دوران مغول

ایلخانیان

ایران در دوران حکومت های محلی

صفویان – افشاریان – زند – قاجار – پهلوی – جمهوری اسلامی

تاریخ معاصر ایران

تاریخ مذاهب ایران

( مهر پرستی ، زردشتی ، تسنن ، تصوف ، تشیع )

تاریخ اسلام

تاریخ زبان و ادبیات ایران

جغرافیای ایران

گاهشمار تاریخ ایران

تاریخ ساسانیان « عباس زریاب » تهران

تاریخ ماقبل ماد – دکتر خنجی

تاریخ اجتماعی ایران – مرتضی راوندی

تاریخ ماد – ایگورمیخاییلویچ دیاکونوف – ترجمۀ کریم کشاورز – امیر کبیر

تاریخ ایران باستان – دیاکونوف ، روحی ارباب ، انتشارات علمی و فرهنگی .

ایران در سپیده دم تاریخ – جرج کمرون ، ترجمۀ حسن انوشه

تاریخ فلات ایران

بیان الادیان

تاریخ امپراتوری عثمانی – هامر پور گشتال-ترجمه مرزا ذکی علی آبادی- دوجلد

گاتای زردشت

کشف هند – نهرو- ترجمه محمود تفضلی- دو جلد

امپراتوری صحرانوردان-رنه گروسی-ترجمه عبدالحسین میکده

تاریخ سیستان – تاریخ طبری-تاریخ یعقوبی-تاریخ ابن اثیربلازری-فتوح البلدان-تاریخ مختصر افغانستان عبدالحی حبیبی-تاریخ بخارا از ابوجعفرترشخی-آثار الباقیه البیرونی-عین الوقایع-روضةالصفا-حبیب السیر- تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزده نوشته محمود محمود- هشت جلد

تاریخ آسیای مرکزی – نوشته چند پژوهشگر خارجی که سه جلد آن تا کنون به  فارسی ترجمه شده است . خوانش آن حتمی است .

مرجع درخواست کتاب .

www.ketab.com

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 15:27 | Sun 24 Feb 2008

خیلی جالب بود  ،

                       واقعا عبرت آموز ....

 

 هوشنگ اسدی / شهرگان

 

 خبر دیدار آقای خامنه ای را از "موزه عبرت" خواندم که نام جدید کمیته مشترک است.  بی اختیار به چنین روزهائی در ‏‏33 سال پیش برگشتم که هر دو در این زندان مخوف هم سلول بودیم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که ‏امیدوارم به زودی منتشر شود.‏
نگهبان مرا به داخل هدایت کرد و در را محکم بست.  وقتی بلند شدم، کتم
‎‎
‏ را برداشتم و عینکم را زدم .  مرد خیلی لاغری ‏که ریش سیاه بلندی داشت و عینک به چشم ، را دیدم که روی کپه پتوهای سیاه نشسته بود.  از عمامه ای که با پیراهن ‏لباس زندان برای خودش درست کرده بود ، فهمیدم آخوند است .  او با دیدن من برخاست و با لبخند شیرینی خوش آمد ‏گفت .  دستش را جلو آورد و اسمش را گفت : ‏
- سید علی خامنه ای   ...‏
اولین بار در زندگی بود که با یک آخوند از نزدیک برخورد می کردم .  آخوند برای من بالای منبر بود و با ذهنیتی که ‏هزاران سال نوری از من فاصله داشت .  کافر بالقوه وجود من نمی دانم از کجای تاریخ در من خانه کرده بود و نسب به ‏کدامین ژن در اجدادم می برد . ‏
دستم را دراز کردم و بی اراده گفتم : ‏
- من چپی هستم ... اسمم هم ...‏
هم سلولی جدید من خنده شیرینی کرد و مرا کنارش روی پتوها نشاند.  حالا که شرح زندگیش را روی اینترنت می‌خوانم ، می فهمم که درست ده سال از من بزرگ تر است.  در آن موقع من وارد بیست و پنج سالگی شده بودم . و او 35 ‏سالگی را پشت سر می گذاشت. 32 سال پیش .‏
سر و صدا که خوابید پتوها را تقسیم کردیم .  هر کسی 2 پتو بیشتر نداشت ، یکی برای رو و یکی برای زیر .  نمی‌دانم ‏چرا این همه پتو در آن سلول جمع شده بود.  هر کدام به‌ قول آقای خامنه‌ای ، صاحب بارگاهی شدیم که خیلی زود آنها را ‏از دست دادیم .  وقتی به دستشویی میر‌فتیم ، نگهبان‌ها "اضافی"‌ها را بردند.  نگهبان‌ها بیشتر سرباز بودند و مرتب ‏عوض می‌شدند، چند تایی هم نگهبان دایم داشتیم .  آقای خامنه‌ای با طنزی که در کلامش جاری بود و با خنده دایمی‌اش ‏می‌آمیخت ، هر کدام از نگهبانان را نامی داده بود :‏
‏- سگ باد اول‏
‏- سگ باد دوم‏
ایام طولانی و سرد را به حرف زدن می گذراندیم .  وقتی نوبت دستشویی می‌رسید، آقای خامنه‌ای پیراهن زندان را به ‏صورت عمامه بر سرش محکم می کرد.  بیشتر نگهبان‌ها که شاید دستوری را اجرا می‌کردند ، آن را از سرش می ‏گرفتند و با توهین از سلول بیرونش می بردند . یک بار هم سگ باد اول موهایش را گرفت و کشان کشان تمام طول ‏راهرو را برد . او در دستشویی وضو می ساخت، سخت با اخلاص . اغلب ، و همیشه غروب ها، رو به پنجره بلند می ‏ایستاد .  زیر لب قرآن تلاوت می کرد ،  نماز می‌خواند و بعد ، های های می گریست ، طولانی و تلخ .  یک پارچه در خدا گم ‏می شد .  در این رفتار روحانیتی بود که بر دل می نشست .  هر وقت اندوه بر من غلبه می کرد و گوشه ای کز می کردم ، ‏صدایم می زد :‏
‏- هوشنگ پاشو به گردش برویم ....‏
در این گردش‌های هر روز آن قدر طول یک متری سلول را می رفتیم و می آمدیم که خسته می شدیم .  گاه این گردش ‏در بلوار کشاورز تهران اتفاق می افتاد، زمانی به طرف شاندیز می رفتیم .  من از کودکیم، خانواده‌ام و کار روزنامه ‏نگاری می گفتم .  او هم بیشتر از خانواده .‏
من، شب آخر بزرگ ترین عشق زندگیم را واگذاشته و برای همیشه آمده بودم .  هنوز نمی دانستم که او کمی بعد از ‏دستگیری من برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته است .  اما برایم دیگر عشقی بر باد رفته بود. وقتی از او گفتم، هم ‏سلولی‌ام به سخن آمد .  ماجرای آشنایی عاشقانه و ازدواجش با همسرش را تعریف کرد.  از آن بلوار بزرگی گفت که ‏روزی در پای درختی و کنار چشمه‌ای بر آن سفره گشاده نان و سبزی، قصدش را از ازدوج گفته بود.  در آن زمان دو ‏پسر داشت، گمانم مصطفی و احمد .  خیلی زودتر از زود، محبتی غریب بین این چپی جوان ساده دل و آن عاقله مرد کار ‏کشته سیاست به وجود آمد . ‏
من نمی دانستم این محبت را چگونه تفسیر کنم و آقای خامنه‌ای یک بار به من گفت :‏
‏- در قلب تو حضور خدا را می بینم...‏
هنوز هم که سال‌های دراز از آن روزها می‌گذرد و من تبعیدی "درغربت" هستم و آقای خامنه‌ای درمقام "ولایت"، ‏آن روزهای مهربانی از دلم نرفته است .  آنچه را در باره نقش او در سیاست می گویند، عقلم می پذیرد و احساسم رد می ‏کند . ‏
علاقه و آشنایی من به ادبیات و به ویژه شعر، زمینه مناسبی برای صحبت‌های طولانی بود و در آنجا متوجه شدم او ‏تسلط خاصی به ادبیات امروز و به ویژه شعر دارد .  هر چند از اینکه فروغ و شاملو را دوست نداشت ، دلگیر بودم .  اما ‏درعلاقه عاشقانه‌اش به اخوان و سایه همراه می شدم .  هدایت را هم دوست نمی داشت و من که عاشق هدایت بودم ، می ‏کوشیدم قانعش کنم .  از من می خواست داستان‌هایی را که نخوانده بود برایش بگویم یا شعرهایی را که آن زمان حفط ‏بودم ، تکرار کنم .  خود اوهم تعداد زیادی شعر از حفظ داشت . ‏
گاه هم می‌شد که سرودهای انقلابی را که در زندان اهواز یاد گرفته بودم، می خواندم و او با لذت گوش می‌داد . بچه‌ها ‏روی ترانه "بار دیگر ساقی میخواران" که ویگن خوانده بود، برای شانزده آذر سرودی ساخته بودند : "بار دیگر ‏شانزدهم آذر..." آقای خامنه‌ای به سرود گوش می‌داد و وقتی به شوخی ترانه اصلی را می خواندم ، می خندید و می ‏خواست که آن را نخوانم .‏
چند بار هم درس روزنامه نگاری گذاشتم و آنچه را می دانستم به صورت تئوریک بیان کردم .  با علاقه گوش می‌داد و ‏سوال‌های دقیقی مطرح می‌کرد.  یکی از آموزش‌های من این بود :‏
‏- به تیترها توجه نکنید، در داخل مطالب دنبال حرف‌هایی بگردید که به شکل های گوناگون زده می شود...
به دقت گوش می‌کرد و "سفید خوانی" را می آموخت .  سخت دلبند سیگار بود .  هر زندانی روزی یک نخ سیگار داشت . ‏ من سیگاری نبودم و سیگارم را به او می دادم .  دو سیگار را با دقت به شش قسمت تقسیم می کرد و هر بار یکی از آنها ‏را با لذت تمام آتش می‌زد .‏
گاه جوک هم می گفتیم .  شوخی‌های لطیف را برمی تابید و با صدای بلند می خندید .  یک بار هم سگ دوم ، صدای خنده ‏ما را شنید .  در سلول را باز کرد و هر کدام چکی نصیب مان شد .  اما شوخی‌هایی را که کمی "خاکی" می‌رفت، بر نمی‏تابید و رو ترش می کرد .  و من گاهی به عمد شوخی‌هایی تعریف می‌کردم که از لطافت خارج می شد.  مرز این لطافت ‏ورود به مسائل جنسی بود .  چند بار هم، آقای خامنه‌ای برایم لطیفه گفت و خاطره... ‏
سلول انفرادی که ما دو نفر در آن بودیم، یک ماهی را در این فضا پشت سر گذاشت.  یکی دو بار آقای خامنه‌ای را ‏برای بازجویی بردند و یک بار هم مرا صدا زدند. ‏
نیمه شبی در سلول باز شد و کسی را به درون انداختند.  جوان کوچک اندامی بود که پاهایش آش و لاش بود.  جایی ‏برایش درست کردیم .  هر چه می‌پرسیدیم، جواب نمی داند و فقط فریاد می‌زد. تا صبح بیدار ماندیم و از اولین نگهبانی ‏که برای دستشویی ما را می برد، کمک خواستیم.  هیچ توجهی نکرد. جوان را کشان کشان تا دستشویی بردیم و ‏برگرداندیم.  تا عصر آن روز هر چه در زدیم و نگهبان را خواستیم، کسی جواب نداد. سرانجام یک نفر آمد و در را باز ‏کرد .  آقای خامنه ای گفت :‏
‏- این دارد می میرد...‏
نگهبان نگاهی به جوان انداخت و گفت :‏
‏- به جهنم...‏
و رفت.  یادم نیست سرانجام کی آمدند، او را بردند و با همان پاهای باندپیچی شده برگرداندند.  بعدها که چند کلمه حرف ‏زد، فهمیدیم" ساسان" از هواداران فدائیان است.  او به شدت کتک خورده بود.  دچار حمله عصبی شده بود.  نه حرف می ‏زد، نه می خوابید، نه بدتر از همه غذا می خورد.  شروع کردیم راه‌های مختلف غذا دادن به او را آزمودن .  سرانجام ‏دریافتیم که از تهدید کتک لحظه‌ای به خود می آید و دندان هایش را که قفل شده باز می کند.  بعد از کشف این راه حل، ‏وقتی غذا را آوردند که معمولاً یک کاسه مسی بزرگ پر از آب با یک تکه گوشت بود، و ما مجبور بودیم آن را بدون ‏قاشق بخوریم،  آقای خامنه‌ای دستش را در کاسه می کرد و گوشت را درمی آورد و من نقش بازجو را به عهده می ‏گرفتم. ‏
‏"ساسان" را تهدید به زدن می کردم.  به محض اینکه دهانش باز می شد، آقای خامنه ای گوشت را دهانش می‌گذاشت.  او ‏به این ترتیب زنده ماند.  بعد از انقلاب هم یک بار او را دیدم . هوادار حزب توده شده بود . ‏
نیمه شبی دیگر در باز شد و این بار جوان بلند بالایی را به داخل سلول انداختند. او را هنگامی که با یک ساک برای ‏منفجر کردن مجسمه شاه به داخل میدان اصلی بروجرد می‌رفت، دستگیر کرده بودند.  در زندان همان شهر بازجویی ‏پس داده و حالا برای اعدام به تهران منتقل شده بود.  او با دیدن آقای خامنه‌ای بسیار با احترام برخورد کرد. چنددقیقه بعد ‏همه چیز را درباره اش می دانستیم.  نامش علی حسینی بود که بعدها در غربت عکس او را جزو اصلاح طلبان مجلس ‏ششم دیدم.  دادگاه به عنوان ضدیت با نظام احضارش کرده بود.  جوان 18 ساله و بلندبالای 1353 مرد مو ریخته سال ‏‏1382 با اندوه از خاطره زندانش گفته بود و اینکه بعد از انقلاب آزاد شده و به جبهه رفته و جنگیده و چند سالی هم در ‏اسارت عراق بوده است. ‏
اکنون او از اصلاحات و نرمش می گفت.  اما در آن نیمه شب زمستان سال‌های دور، هر چه از او می پرسیدیم، یک ‏جواب می داد :‏
‏- مبارزه یعنی تق تق...‏
و انگشت هایش را به شکل هفت تیر درمی آورد. و ما می خندیدیم، بیشتر از همه آقای خامنه‌ای می خندید. حالا 4 نفر ‏بودیم و در یک سلول انفرادی.  آنقدر جا بود که ما دو چپی و دو مذهبی دور ظرف غذا چمباتمه بزنیم و یا به پهلو ‏بخوابیم. کنار هم بودیم و زندگی آماده می شد تا در برابر هم قرارمان بدهد.  از "ساسان" خبر ندارم. سه نفر بقیه هر کدام ‏در یک جبهه‌ایم امروز و من چقدر دلم می خواهد زمستان سرد 1353 بود و کنار هم بودیم هنوز.‏
همه چیز مدام سخت تر می شد.  اوج دوران سرکوب جنبش چریکی بود.  خبر نداشتیم که بیرون از زندان، شاه تشکیل ‏حزب رستاخیر را اعلام کرده است.‏
اول علی را بردند، بعد "ساسان" را.  هر دو به زندان محکوم شدند و تا پیروزی انقلاب اسلامی در زندان ماندند. و ما ‏دوباره تنها شدیم.  مانند گذشته به گردش می‌رفتیم و خاطره می‌گفتیم.  شب های دراز در سرمای سخت زمستان زیر پتو ‏می لرزیدیم.  صدای فریاد مدام از راهرو‌ها می آمد. روزها هفته می شد.  حالا هم سلولی من بی‌آنکه به طور مشخص از ‏کسی نام ببرد یا از جریانی دفاع کند، از برنامه اسلام می‌گفت.  من گوش می دادم و صحبت را با شوخی می بریدم.  در ‏دنیای ساده ذهنی من اسلام و دین جایی نداشت. ‏
سه ماه کم و بیش گذشته بود؛ سه ماهی که عمقی بیشتر از سه سال داشت.  دیگر تکرار نشد که زمانی به این کوتاهی به ‏کسی دل ببندم یا حتی نزدیک شوم. روزی در باز شد. نگهبان اسمم را گفت:‏
‏- پتوهاتو بردار و حاضر باش...‏
معنایش این بود که جایم را عوض می کنند.  قرار و مدارهای دیدار را در صورت آزادی بارها گذاشته بودیم و نشانی هم ‏سلولی را هنوزبعد از این همه سال به یاد دارم :‏
‏- مشهد، گنبدسبز کوچه فریدونی، پلاک 4...‏
همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریستیم. احساس کردم هم سلولی، سخت می لرزد.  گمان بردم از سرمای زمستان است، ‏ژاکتم را در آوردم و به اصرار به او دادم.  نمی پذیرفت.  نمی دانم چرا گفتم :‏
‏- فکر کنم آزاد بشوم..‏
و او گرفت و پوشید. همدیگر را در آغوش گرفتیم.  اشک‌های گرم را حس کردم که می‌ریخت و صدایی که هنوز در ‏گوشم زنگ می زند :‏
‏- در حکومت اسلامی، قطره اشکی از چشم بیگناهی نمی ریزد.‏
.‏.‏
نگهبان گفت :‏
‏- بیا بیرون...‏
کتم را روی سرم انداختم و بیرون آمدم. از راهرو گذشتیم و از پله‌ها بالا رفتیم . ‏
چقدر دلم می خواست در دیدار آقای خامنه‌ای در کمیته مشترک بودم که نام جدیدش "موزه عبرت" است.  می‌رفتم و در ‏سلول 11 بند یک را باز می کردم ومی پرسیدم :‏
‏- آن روزها یادتان هست؟  کامل آن را در خاطرات زندانم نوشته‌ام که بزودی منتشر می‌شود و مختصرش را اینجا ‏آوردم که درحوصله اینترنت باشد.‏
بعد به شما می گفتم- نه بعد از انقلاب به شما گفتم - که روز فتح کمیته مشترک، من هم همراه مردم بودم. رفتم و به ‏سلولمان سر زدم.  بعد جمهوری اسلامی آمد و شما رئیس جمهور شدید.  ماموران حکومت شما باز هم مرا گرفتند و به‌همان بند بردند، اما به سلول 15.‏
‏ به شما گفته‌اند که با من و ما چه کردند؟  صدای فریادهای مستانه رسولی یادتان هست؟  چکی راکه ازغدی به ما زد ‏بخاطر دارید؟  بازجویان حکومت جمهوری اسلامی کاری کردند که آنها روسفید تاریخ شدند.  مرا 666 روز در انفرادی ‏نگه داشتند.  از صبح 19 بهمن 1361 تا 12 فروردین1362 زیر شکنجه بودم.  جزء به جزء را درکتابم نوشته‌اند. ‏شب‌های دراز از دست یا پا آویزانم کردند.  سه بار خودکشی کردم.  وقتی از ناچاری الکل را داروی مرگ پنداشتم و ‏برای خودکشی خوردم هشتاد ضربه شلاق دیگر برایم بریدند.  برادر حمید و برادر رحیم و برادر مجتبی و برادر محمود ‏و برادر هیکل مسخره‌ام می کردند که در زندان جمهوری اسلامی عرق خورده‌ام .‏
‏ برادر حمید - بازجویم - می خواست من اعتراف کنم که جاسوس انگلستان هستم و بعد جاسوس شوروی و همه این ‏اعترافات را از من گرفت.  از سقف آویزانم کردند و ببخشید مدفوع ام را بخوردم دادند.‏
نمی دانم اصلا مشغله ولایت اجازه می دهد حرف‌های هم‌سلولی خود را بخوانید یانه.  نمی خواهم شرح سه ماه شکنجه ‏را بدهم.  درکتابم آمده است.   می توانم نشانی بازجویم را هم بدهم که کاملا اتفاقی موفق به زیارت عکسش شدم.  شما ‏خوب او را می شناسید.  شایع است وقتی گزارش قتل‌های زنجیره‌ای را به شما داد بر او نهیب زدید. درآن زمان گویا ‏معاون وزارت اطلاعات بود و بعد سفیر ایران شد در تاجیکستان.  بله برادر ناصر سرمدی پارسا را می گویم.  می توانید ‏از او بپرسید که با من چه کرد.‏
‏ و ای‌کاش فقط من بودم.  هزاران هزار زن و مرد سرنوشت مرا پیدا کردند.  تازه من شانس آورده ام که از دادگاه مرگ ‏گریختم.  هزاران نفر را، مادران را، پسران نوجوان را، پیرمردهای کمر خمیده را از دار آویختند.‏
‏چقدر دلم می‌خواست در راهروهای کمیته که قدم می‌زدید، برایتان می گفتم که بر پا کنندگان زندان عبرت، ادامه‌دهندگان همانانند که تاریخ ستم‌شان را، موزه کرده‌اند.‏
اما بیشتردلم می خواست درست مثل همین روزها در زمستان 1353 زندانی ستمی بودیم که برای براندازی آن دست در ‏دست داشتیم .  باورکنید دوستی ما از ولایت شما و غربت من دلنشین تر بود ...‏

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 2:1 | Sat 23 Feb 2008

RSS