تبليغاتX
کمال کابلی

با درود و مهر و محبت های فراوان !

علی ایحال هنوز در سفرم و هر چند گاهی از نت کافی ها ، این صحیفه را نظر اندازی می کنم و به بعضی پیام های ایملی دوستان چند سطری می نویسم . با اذعان بر این که از مهر و محبت دوستان شاد میشوم ، نیرو می گیرم و آباد می شوم . از همه گان سپاسگذارم . آباد باشید .

در کنار جادۀ غبار آلود ، دیوان « عراقی » را به قیمت یک ساندویچ ، سه دالر خریدم با مقدمه و خلاصۀ از مقالۀ بقلم استاد سعید نفیسی از کتاب « سر چشمۀ تصوف در ایران » و از خوانش کلام والای عراقی درین سیر و سفر حظ  می برم .

عراقی گفتم ، مطلبی از شاد روان « پرویز ناتل خانلری » در مجلۀ سخن ، شمارۀ دهم ، سال 1345 ، صفحۀ 966 خوانده بودم بدین شرح :

« ... یکی از سخنوران بزرگ اروپا ، که نامش را به یاد ندارم ، مورد طعنه و اعتراض واقع شد که بعضی مضمونهای خود را از دیگران گرفته و انتحال کرده است . وی با سرفرازی و گستاخی تمام پاسخ داد : آری ، من اموال خود را هرجا ببینم تصاحب می کنم .

مقصود گوینده این بود که هرچه موافق اندیشۀ من و متناسب با ذوق من است به من تعلق دارد اگرچه دیگران پیش از من آنها را نوشته و بیان کرده باشند . این گونه داوری همیشه ، در ادبیات ملتهای گوناگون ، به بزرگانی اختصاص داشته است که خود را برتر از دیگران شمرده و حق تصرف در اموال فکری و ذوقی دیگران را برای خود مسلم دانسته اند . حافظ شیرازی از این گروه بوده که توانسته است قسمت عمدۀ شعر عراقی را از آن خود بداند و در مطلع غزل زیبا و بی نظیر خود بگنجاند . اگر مقام حافظ در شاعری دون مقام عراقی بود همه به شاعر شیرازی نسبت انتحال و سرقت می دادند . اما چون چنین نیست دعوی هواخواهان عراقی در هیچ دادگاه ادبی پذیرفته نمی شود و کسی برای او حقی قایل نخواهد شد .

با این حال ، آیا برای شناختن شیوه و هنر شاعری حافظ لازم نیست که منتقد ادبی از این گونه اقتباس ها ، یا استفاده ها ، که او از سخنوران پیش از خود کرده است آگاه باشد ؟

اگر به این نکته ها توجه کنیم ، می بینیم که تحقیق و مطالعه در منابع و مأخذ اندیشه و شیوۀ بیان هر نویسنده ای از جملۀ اصول نخستین هرگونه نقد و تحلیل آثار اوست ، و بی آن هرگز بحث ما ، در بارۀ آثار و افکار و اسلوب بیان نویسنده ارزش ندارد یا درست و کامل نیست . »

با یادآوری مطلب فوق ، اینک نمونۀ کلام عراقی را در نعت رسول اکرم « ص » آوردم ، امید از خوانش آن حظ ببرید .

شهبازم و شکار جهان نیست کار من

ناگه بود که از کف ایام برپرم

چون میتوان زدست شهان طعمه یافتن

از دست روزگار چرا غصه میخورم ؟

برفرق کاینات چرا پا نمی نهم ؟

آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم ؟

آن کاملی که رتبتش از غایت کمال

گوید : منم که عین کمالست منظرم

نورم که از ظهور من اشیا وجود یافت

ظاهر ترست هر نفس انفاس اظهرم

وصاف لایزال ز من آشکار شد

بنگر بمن که آینۀ ذات انورم

روشن ترست دم بدم انوار کاینات

از نور بی نهایت روح منورم

روشن تر از وجود تجلی ذات حق

گردید و آنچه بود و بوَد جمله در خورم

عالم بسوزد از سبحات جلال من

از روی لطف اگر بجهان باز ننگرم

روشن تر از وجود شود ظلمت عدم

گر پردۀ جمال خود از هم فرو درم

آن دم که بود مدت غیبم شهود یافت

بنمود آنچه بود و بُوَد جمله یکسرم

پیش از وجود خلق بهفتصد هزار سال

شد علم آخرین و نخستین مقررم

بر لوح ممکنات قلم آنچه ثبت کرد

حرفی بُوَد همه ز حواشی دفترم

معنی حرف عالم و سِرّ صفات حق

شد منکشف ز پرتو انوار جوهرم

فی الجمله ورد جملۀ اشیاست ذات من

بل اسم اعظمم ، نه که بل اسم مصدرم

زانجا که اسم عین مسماست می دهند

هر لحظه خلعت دگر و تاج دیگرم

سلطان منم که از سر میدان بدین صفت

گوی مراد از خم چوگان همی برم

هر نور کاشکار شد از مشرقِ شهود

عین منست جمله وزان نیز برترم

چون بنگرم در آینه عکس جمال خویش

گردد همه جهان به حقیقت مصورم

خورشید آسمان ظهورم ، عجب مدار

ذرات کاینات اگر گشت مظهرم

حق را ندید آنکه رخ خوب من ندید

باری نظاره کن رخ انوار گسترم

انوار انبیا همه آثار روی من

انفاس اولیا ز نسیم مطهرم

ارواح قدس جمله نمودار معنیم

اشباه انس جمله نگه دار پیکرم

بحر محیط رشحه ای از فیض فایضم

نور بسیط لمعه ای از نور ازهرم

از من کمال یافت نبوت که خاتمم

برمن تمام گشت ولایت که سرورم

عالی ترین معارج ارواح کاملان

نازک ترین مدارج والای منبرم

بحر ظهور و بحر بطون قدم بهم

در من ببین که مجمع بحرین اکبرم

موسی و خضر در طلب مجمعی چنین

لب تشنه اند بر لب دریای اخضرم

حُسنِ رخم بصورت آدم پدید شد

در حال ، سجده کرد فرشته برابرم

کشتی نوح از نظر من نجات یافت

نار خلیل سوخت هم از تاب آذرم

عیسی که مرده زنده همی کرد از نَفَس

بود آن نفس هم از نفسِ روح پرورم

امروز هر که سلطنت و جاه من بدید

بیند چو آفتاب عیان روز محشرم

بر تخت اختیار نشسته بعز و ناز

گشته همه مراد ز دولت میسرم

بر درگه خلافت من صف زده رُسُل

در سایۀ لوای من آسوده لشکرم

هم واصفان شرعم و هم حاملان عرش

جمله بیک زبان شده آنجا ثناگرم

در بحر بی نهایت اوصاف مصطفی

گفتم که آشنا کنم و غوطه ای خورم

هم در شب فروز ازل آیدم بکف

هم گوهر حیات ابد زو برآورم

نا رفته در میانه که موجیم در ربود

و افگند در میان لالی و گوهرم

می خواهم این زمان که برآرم دمی از آن

لیکن نمیتوان ، که گذشت آب از سرم

یک قطره نیز نیست ز دریای نعت او

وصفی که گشته ظاهر ازین گفتۀ ترم

سِرّ صفات ظاهر بی منتهای او

پیدا نمی کنم ، که ندارند باورم

از من که میبرد بر آن رحمت خدای ؟

آن کوست سوی جمله کمالات رهبرم

آنجا که اوست کیست که پیغام من برد ؟

یا عرضه دارد این سخنان مبترم

هم لطف او مگر نظری سوی من کند

گیرد عنایتش ز کرم باز در برم

گوید قبول او که : عراقی از آن ماست

احسان او کند ز شفاعت توانگرم

بخشد نواله ای ز سر خوان خاص خود

و آبی دهد بکاس خود از حوض کوثرم

 

+ نوشته شده توسط کمال کابلی در Sat 17 May 2008 و ساعت 13:29 |