اَفسَدِ مُفسِدِ ین اند ،
همه حاکمان شهر ...
عوام الناس را براین باور است کنون ، که در کابینۀ شهر ، باند ها حاکم اند . همه قومی تنظیمی و دوجینی هم جواسیس اجنبی زیر نام مشاور و کارمندان کمکی .
در زمان حاکمان خلقی ، کارمندان وزارت داخله ، اردو و حوزه های امنیتی از قوم پشتون به ناچار خودشان را خلقی قلمداد میکردند تا زیر چتر حمایت حاکمان شخ بروتی چون گلاب زوی و شاه نواز تنی و وطنجار و دیگران ، از گزند روزگار در امان پروردگار برقرار مانند . و حاکمان کنونی ازین قوم خودشان را وابسته به حزب اسلامی نکبتیار جا میزنند همه .
نزدیک مطبعۀ دولتی سابقه در بلاک ششم میکروریان کهنه ، لوحۀ نصب است و به خط درشت روی آن نوشته است :
« ریاست دارالانشاء قوم خروتی » که مرکز ارتباط و حمایت باند حاکم است از همین قوم .
در وزارت های « کرته ایزار » پوشانی چون اطلاعات و فرهنگ ، همه کارمندان با ریش و پشم و خلطه کشال اند و در معدودی که وزرا ، صادر شدۀ ماورای بُحار اند و دریشی پوشان ، کارمندان نیز پطلون پوش اند و برای حفظ ظاهر از یک تنکه ریش تا یک قوده در صورت استفاده میبرند و جانمازی هم کنار میز و به اوقات معین با اقامۀ « حی علی الصلواة » و « حی علی الفلاح » به نماز می ایستند . بیشترین اوقات گرداننده گان وزارتخانه ها را در هفته « جلسه » تشکیل میدهد و برای استفاده از میلیون ها دالر پول های باد آوردۀ بازسازی ، صورت حساب و مصرف میسازند . از خدم و حشم و حاضر باش و تفنگداران با « پرتله و شاجور » امنیتی و موتر های آخرین سیستم چندین ده هزار دالری و عبور آنان در شهر و ساعت ها راه بندان عابران و صعود ابری از گرد و خاک در عقب شان که بگذریم ، اعجوبۀ روزگار اند اینان ، والله .
عیش دنیا را همه خران کردند سعدیا کاشکی تو خر بودی
همه معمای برای خود و مشکلی برای دیگران اند . لعنت خدا و نفرین زمینیان .
شیخی به زن فاحشه گفتا مستی
هر روز به پای دگری پا بستی
گفت : شیخا ، هر آنچه گویی هستم
لیکن ، تو چنان که مینمایی هستی ؟
عمر خلیفه یگانه فرزندش را والی دمشق کرد .
گفتند : میخواره است و زنباره .
از صحابه یکی فرستاد ، گفت :
حق گفتندی .
عمر خلیفه برای آن که فساد عام نشود و عدالت برقرار ماند ، آنقدر تازیانه اش بکوفت ، تا پسر بگفت :
پدر ! بس است ، میمیرم .
گفت :
چه بهتر که در آنسرا به پیغمبر بگویی :
پدرم مرا در راه عدالت بکشت و درین جا فرستاد .
از صدر اسلام که بگذریم ....
از « یعقوب لیث صفار » گویند :
که در حجره اش ، زنگوله بسته بود در ریسمانی آویخته ، و نهایت آن در ملای عام آویزان بودی که اگر حاجتمندی را فرصت و حوصلۀ آمدن نبودی ، نهایت ریسمان کشیدی و زنگ حجره به شور درآوردی تا خلیفه خود به دان صوب شتافتی به استماع حاجتمندی . و نیز عصر ها در بازار شهر بودی دایم به داد رسی داد خواهان . و غروب بر شدی بر بالای تپه نشستی تا حاجتمندانش عیان بینند . از قضا روزی مردی دید کنار جوی آب ، مستغرق به حال خویش . حاظر باش فرستاد تا بیاید و حال گوید که چه رسیده است اش .
آن شخص بیآمد و گفت : دشوار است گفتن .
خلیفه به حاضر باش گفت : دور باشد بر کنار .
مردک گفت :
مرا که زن مرده و دختر جوان دارم و یکی از افسران ترا دل در گرو دختر من در بند است و شبانگاه از خانۀ همسایه در بام من آید و سخن ها گوید به خواستگاری . و اصرار کند دایم در انکار صبیۀ من .
خلیفه گفتش :
برو . هرگاه امشب آمد ، بیا در کنارهمین سنگ . و به افسر مسلح اینبگو : که « او آمد » .
دو شب بعد ، قضیه حادث شد و مرد از خانه برآمد و نزدیک همان سنگ آمد روی تپه و به افسر گفت :
« اوبیآمد » .
افسر گفت : راه بیافت .
در خانه در شدند هر دو .
پرسید : کجاست ؟
گفت : در پس پرده .
چون پرده در کشید ، که افسر بلند رتبۀ سپاه در گفتگو و تضرع و خواهش با دخترک .
شمشیر از نیام بر کشید و ندا درداد :
نامرد . و چنانش بر فرق سر بزد که ، دردم در غلطید در خون .
سپس گفت :
آب بیاور و قدری نان .
مردک سفره پیشکش کرد و چراغ آورد نزدیکش .
به یکباره گفت : یا حق ! « یعقوب خلیفه ؟ » تو ؟
یعقوب خلیفه گفت :
تا تو چنانم گفتی ، قسم به خدا کردم ، که تا انتقام نگیرم ، روزه دار بمانم و لب به آب و غذا نبرم . دیشب نیامدی و امشب تشنه ام بود و کنون روزه کشادم .
مردک گفت : با جسد چه کنیم ؟
گفت : برش دار تا به خندق شهرش براندازیم .
چنانش کردند و در شهر ندا درآمد که :
هر که در عهد ما به ناموس دیگران بی حرمتی کند ، بر او آنچنان رود که در آن کو در خندق افتاده است کنون .
مردمان به خندق رفتند و دیدند آنچه نمی باید دیدن ، و ماندند همه از حیرت انگشت به دهن ....
***
خدوندا
نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سه صد آگاهی
هزار و سه صد و هشتاد بهروزی
هزار و سه صد و هشتاد و هفت لبخند زیبا را ....

