تبليغاتX
کمال کابلی

 

   اَفسَدِ مُفسِدِ ین اند ،

 

                           همه حاکمان شهر ...

 

عوام الناس را براین باور است  کنون ، که در کابینۀ شهر ، باند ها حاکم اند . همه قومی تنظیمی و دوجینی هم جواسیس اجنبی زیر نام مشاور و کارمندان کمکی .

 در زمان حاکمان خلقی ، کارمندان وزارت داخله ، اردو و حوزه های امنیتی از قوم پشتون به ناچار خودشان را خلقی قلمداد میکردند تا زیر چتر حمایت حاکمان شخ بروتی چون گلاب زوی و شاه نواز تنی و وطنجار و دیگران ، از گزند روزگار در امان پروردگار برقرار مانند . و حاکمان کنونی ازین قوم خودشان را وابسته به حزب اسلامی نکبتیار جا میزنند همه .

 نزدیک مطبعۀ دولتی سابقه در بلاک ششم میکروریان کهنه ، لوحۀ نصب است و به خط درشت روی آن نوشته است :

« ریاست دارالانشاء قوم خروتی » که مرکز ارتباط  و حمایت باند حاکم است از همین قوم .

 در وزارت های « کرته ایزار » پوشانی چون اطلاعات و فرهنگ ، همه کارمندان با ریش و پشم و خلطه کشال اند و در معدودی که وزرا ،  صادر شدۀ ماورای بُحار اند و دریشی پوشان ، کارمندان نیز پطلون پوش اند و برای حفظ ظاهر از یک تنکه ریش تا یک قوده در صورت استفاده میبرند و جانمازی هم کنار میز و به اوقات معین با اقامۀ « حی علی الصلواة » و « حی علی الفلاح  » به نماز می ایستند . بیشترین اوقات گرداننده گان وزارتخانه ها را در هفته « جلسه » تشکیل میدهد و برای استفاده از میلیون ها دالر پول های باد آوردۀ بازسازی ، صورت حساب و مصرف میسازند . از خدم و حشم و حاضر باش و تفنگداران با « پرتله و شاجور » امنیتی و موتر های آخرین سیستم چندین ده هزار دالری و عبور آنان در شهر و ساعت ها راه بندان عابران و صعود ابری از گرد و خاک در عقب شان که بگذریم ، اعجوبۀ روزگار اند اینان ، والله .

عیش دنیا را همه خران کردند   سعدیا کاشکی تو خر بودی

همه معمای برای خود و مشکلی برای دیگران  اند . لعنت خدا و نفرین زمینیان .

 

شیخی به زن فاحشه گفتا مستی

هر روز به پای دگری پا بستی

گفت : شیخا ، هر آنچه گویی هستم

لیکن ، تو چنان که مینمایی هستی ؟

 

عمر خلیفه یگانه فرزندش را والی دمشق کرد .

 گفتند :  میخواره است و زنباره .

 از صحابه یکی فرستاد ، گفت :

 حق گفتندی .

عمر خلیفه برای آن که فساد عام نشود و عدالت برقرار ماند ، آنقدر تازیانه اش بکوفت ، تا پسر بگفت :

پدر ! بس است ، میمیرم .

گفت :

 چه بهتر که در آنسرا به پیغمبر بگویی :

 پدرم مرا در راه عدالت بکشت و درین جا فرستاد .

از صدر اسلام  که بگذریم ....

از « یعقوب لیث صفار » گویند :

 که در حجره اش ، زنگوله بسته بود در ریسمانی آویخته ، و نهایت آن در ملای عام  آویزان بودی که اگر حاجتمندی را فرصت و حوصلۀ آمدن نبودی ، نهایت ریسمان کشیدی و زنگ حجره به شور درآوردی تا خلیفه خود به دان صوب شتافتی به استماع  حاجتمندی . و نیز عصر ها در بازار شهر بودی دایم  به داد رسی  داد خواهان . و غروب بر شدی  بر بالای تپه نشستی تا حاجتمندانش عیان بینند . از قضا روزی مردی دید کنار جوی آب ، مستغرق به حال خویش . حاظر باش فرستاد تا بیاید و حال گوید که چه رسیده است اش .

آن شخص بیآمد و گفت : دشوار است گفتن .

خلیفه به حاضر باش گفت : دور باشد بر کنار .

مردک گفت :

 مرا که زن مرده و دختر جوان دارم و یکی از افسران ترا دل در گرو دختر من در بند است و شبانگاه از خانۀ همسایه در بام من آید و سخن ها گوید به خواستگاری . و اصرار کند دایم در انکار صبیۀ من .

خلیفه گفتش :

برو . هرگاه امشب آمد ، بیا در کنارهمین سنگ . و به افسر مسلح اینبگو : که « او آمد » .

دو شب بعد ، قضیه حادث شد و مرد از خانه برآمد و نزدیک همان سنگ آمد روی تپه و به افسر گفت :

 « اوبیآمد » .

افسر گفت : راه بیافت .

در خانه در شدند هر دو .

 پرسید : کجاست ؟

 گفت : در پس پرده .

چون پرده در کشید ، که افسر بلند رتبۀ سپاه در گفتگو و تضرع و خواهش با دخترک .

شمشیر از نیام بر کشید و ندا درداد :

 نامرد . و چنانش بر فرق سر بزد که ، دردم  در غلطید در خون .

سپس گفت :

 آب بیاور و قدری نان .

 مردک سفره پیشکش کرد و  چراغ آورد نزدیکش .

 به یکباره گفت : یا حق !  « یعقوب خلیفه ؟ » تو ؟

یعقوب خلیفه گفت :

 تا تو چنانم گفتی ، قسم به خدا کردم ، که تا انتقام نگیرم ، روزه دار بمانم و لب به آب و غذا نبرم . دیشب نیامدی و امشب تشنه ام بود و کنون روزه کشادم .

 مردک  گفت : با جسد چه کنیم ؟

گفت : برش دار تا به خندق شهرش براندازیم .

 چنانش کردند و در شهر ندا درآمد  که :

هر که در عهد ما به ناموس دیگران بی حرمتی کند ، بر او آنچنان رود که در آن کو در خندق افتاده است کنون .

مردمان به خندق رفتند و دیدند آنچه نمی باید دیدن ، و ماندند همه از حیرت انگشت به دهن ....

                        

                                    ***

 

خدوندا

نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای مردمان این وادی

عطا فرما

هزار امید

هزار و سه صد آگاهی

هزار و سه صد و هشتاد بهروزی

هزار و سه صد و هشتاد و هفت لبخند زیبا را ....

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 2:57 | Thu 14 Aug 2008

RSS