روزه خوردن « چهارسال » حبس دارد .
البته اگر از لت و کوب پولیس « درمحل جرم و حوزه » تا محکمه جان سالم بدر ببری ....
یک روز قبل از رمضان ، شدیداً تب داشتم . سرما خورده گی و درد گلو . زکام گرفته بودم . هر چهار ساعت ، تابلیت آنتی بیوتیک ، مایعات گرم و آسپرین برای یک هفته تجویز نمودند . امروزصبح اول رمضان رفتم دفتر . عقد چند قرارداد بود با صاحب کمپنی و بودن من هم حتمی بود .
چاشت « تب » دوباره بالا رفت .
به « هاشم » همکارم گفتم :
چه حال داری امروز ؟
گفت : « پنچر هستم » .
« مصطفی » که عصر ها در یک کلوپ سپورتی تمرین دارد ، نیز نمیتواند که « پنچر » نباشد .
چاشت ، هر سه روزه خوار ، رفتیم بیرون در جستجوی یک زهر مرگ برای خوردن .
دفتر ما نزدیک « کاریزمیر » است . امروزه « کاریز میر » مانند سابق ، دشت نیست . تا کوتل خیر خانه ، همه جا پر از خانه و عمارت ، همه جا هوتل و بلند منزل است .
آری ، مافیای زمین در دولت امروز ، دشت ها را نیز غصب و غارت کرده و به دیگران قباله داده اند . بالای کوتل خیر خانه ، دو طرفۀ سرک تا بلندی های کوه مانند دامنۀ کوه آسمایی و نو آباد دهمزنگ همه جا پر ازخانه و عمارت است . در راه کاریز میر ، منطقۀ بنام « سری حوض » یک بازار است بنام « چشمۀ دوغ » . همه روزه ، بخصوص روز های آخرهفته ، صد ها موتر از تازه به دوران رسیده ها برای خرید بولانی ، نوشابه های سرد ( فانتا ، کوکاکولا ، پپسی ) و بوتل های دوغ تازه ( یحتمل چرس نیز ) درین بازار ردیف میشوند و با کارتن های پر ازین خوراکه ها ، همه راهی درۀ سالنگ و کنار دریا . آب تنی و کیف وکوک و در بازگشت همه سرخوش و مست و هارن کنان و سرعت ها هم سرسام آور .
از برکت رمضان ، امروز درین بازار پشه هم پر نمیزد .
با یکی دو دوکاندار سلام علیک کردیم و با چهره های عبوس مواجه شدیم . قبلاً پلان شده بود که من رول « خارجی » را بازی کنم ، چون پاسپورت و لایسنس خارجی دارم .
مصطفی به دکاندار گفت :
وطندار ً!
از مزار شریف آمده ایم ، یک خارجی داریم در موتر . چیز میزی خوردنی داری ؟
مردک نزدیک موتر آمد و به قیافۀ من و بعد به چهار طرف نظر کرد و بر گشت داخل دوکان . چند دقیقه بعد ، مصطفی با دوازده دانه بولانی و یک بوتل کلان « پپسی » برگشت و با عجله آمدیم بطرف دفتر . در آن نزدیکی ها زیر یک درخت نشستیم و من یک تابلیت آنتی بیوتیک را به زور پپسی فرستادم پایین . هاشم و مصطفی به بولانی ها حمله بردند که به یکباره موتر تیوتای سبز رنگ پولیس سر رسید . یک صاحب منصب با دو سرباز مسلح پیاده شدند و با قدم های بلند بطرف ما حمله آوردند ، دوان دوان .
هاشم گفت : خدایا خیر .
پرس و جو و هارت و پورت و دشنام و آمادۀ حمله و لت و کوب . درامۀ ما البته ، همان سناریوی قبلی بود که با یک خارجی از مزارشریف آمده اند. وآنان نیز مسافر اند و من هم یک خارجی « کافر» .
پاسپورت و لایسنس خارجی و سر ووضع مرتب و ریش فرانسوی و عینک های دودی من موثر افتاد .
چند بار با من هلو هلو گفتند و من نیز گفتم :
« های » .
افسر پولیس ، لایسنس بین المللی و پاسپورت خارجی من را دید و به موی های سیاه و ریش فرانسوی من با شک و تردید نظر انداخت .
به لهجۀ شمالیوار، چند دشنام خواهر و مادر نیز نثارم کرد .
لیکن ول کن مصطفی و هاشم نبودند ، هی اصرار داشتند که بیا برویم حوزه . چند بار همه را تلاشی کردند و پرسیدند که :
این خارجی کیست ؟
مصطفی گفت :
از همو « کته » هاست .
گمانم با « کرزی » کدام قرار داد دارد . اگر تیلفون بزند ، حالا نیمی از وزارت داخله همین جا میریزند .
من هم پیهم انگریزی تحویل میدادم .
از مصطفی پنجصد افغانی جریمه گرفتند و رفتند بطرف موتر و چند کله کشک به داخل موتر و بو کشیدند .
صاحب منصب پولیس از هاشم پرسید که :
این بی پدر خارجی کدام بوتل « ویسکی » چیزی دارد ؟ یا نه ؟
فقط یک بوتل برای امشب ضرورت دارم و بقیه از خودش باشد ، اگر هست . فقط « یک بوتل » .
هاشم تول باکس را باز کرد و گفت :
اهل این چیز ها نیست . نه او و نه ما .
گفت :
دیگه اینطرف ها نبینم تان . فهمیدی ؟
سوار موتر شدند و به سرعت رفتند ، وابری از خاک در عقب شان بجا گذاشتند .
گفتم : رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت .
لحظۀ بعد که میرفتیم طرف دفتر ، هاشم گفت :
تیلفون موبایلم ؟
آری ، همان صاحب منصب لامذهب ، تیلفون هاشم را کیسه بری کرده بود . هاهاهاااااا
اینطور که میخوری ؟!
نوش جانت ، وطن .

