تبليغاتX
کمال کابلی

 

روزه خوردن « چهارسال » حبس دارد .

 

البته اگر از لت و کوب پولیس « درمحل جرم و حوزه » تا محکمه جان سالم بدر ببری ....

 

یک روز قبل از رمضان ، شدیداً تب داشتم . سرما خورده گی و درد گلو . زکام گرفته بودم . هر چهار ساعت ، تابلیت آنتی بیوتیک ، مایعات گرم و آسپرین برای یک هفته تجویز نمودند .  امروزصبح اول رمضان رفتم دفتر . عقد چند قرارداد بود با صاحب کمپنی و بودن من هم حتمی بود .

 چاشت « تب » دوباره بالا رفت .

 به « هاشم » همکارم گفتم :

 چه حال داری امروز ؟

گفت : « پنچر هستم » .

« مصطفی » که عصر ها در یک کلوپ سپورتی تمرین دارد ، نیز نمیتواند که « پنچر » نباشد .

 چاشت ، هر سه  روزه خوار ، رفتیم بیرون در جستجوی یک زهر مرگ برای خوردن .

 دفتر ما نزدیک « کاریزمیر »  است . امروزه « کاریز میر » مانند سابق ، دشت نیست . تا کوتل خیر خانه ، همه جا پر از خانه  و عمارت ، همه جا هوتل و بلند منزل است .

 آری ، مافیای زمین در دولت امروز ، دشت ها را نیز غصب و غارت کرده و به دیگران قباله داده اند . بالای کوتل خیر خانه ، دو طرفۀ سرک تا بلندی های کوه مانند دامنۀ کوه آسمایی و نو آباد دهمزنگ همه جا پر ازخانه و عمارت است . در راه کاریز میر ، منطقۀ بنام « سری حوض » یک بازار است بنام « چشمۀ دوغ » . همه روزه ، بخصوص روز های آخرهفته ، صد ها موتر از تازه به دوران رسیده ها برای خرید بولانی ، نوشابه های سرد ( فانتا ، کوکاکولا ، پپسی ) و بوتل های دوغ تازه ( یحتمل چرس نیز ) درین بازار ردیف میشوند و با کارتن های پر ازین خوراکه ها ، همه راهی درۀ سالنگ و کنار دریا . آب تنی و کیف وکوک و در بازگشت همه سرخوش و مست و هارن کنان و سرعت ها هم سرسام آور .

 از برکت رمضان ، امروز درین بازار پشه هم پر نمیزد .

 با یکی دو دوکاندار سلام علیک کردیم و با چهره های عبوس مواجه شدیم . قبلاً پلان شده بود که من رول  « خارجی » را بازی کنم ، چون پاسپورت و لایسنس خارجی دارم .

 مصطفی به دکاندار گفت :

وطندار ً!

 از مزار شریف آمده ایم ، یک خارجی داریم در موتر . چیز میزی خوردنی داری ؟

مردک  نزدیک موتر آمد و به قیافۀ من و بعد به چهار طرف نظر کرد و بر گشت داخل دوکان . چند دقیقه بعد ، مصطفی با دوازده دانه بولانی و یک بوتل کلان « پپسی » برگشت و با عجله آمدیم بطرف دفتر . در آن نزدیکی ها زیر یک درخت نشستیم و من یک تابلیت آنتی بیوتیک را به زور پپسی فرستادم پایین . هاشم و مصطفی به بولانی ها حمله بردند که به یکباره موتر تیوتای سبز رنگ پولیس سر رسید . یک صاحب منصب با دو سرباز مسلح پیاده شدند و با قدم های بلند بطرف ما حمله آوردند ، دوان دوان .

 هاشم گفت : خدایا خیر .

پرس و جو و هارت و پورت و دشنام و آمادۀ حمله و لت و کوب .  درامۀ ما  البته ، همان سناریوی قبلی بود که با یک خارجی از مزارشریف آمده اند. وآنان نیز مسافر اند و من هم یک خارجی « کافر» .

پاسپورت و لایسنس خارجی و سر ووضع مرتب و ریش فرانسوی و عینک های دودی من موثر افتاد .

 چند بار با من هلو هلو گفتند و من نیز گفتم :

  « های » .

افسر پولیس ، لایسنس بین المللی و پاسپورت خارجی من را دید و به موی های سیاه و ریش فرانسوی من با شک و تردید نظر انداخت .

به لهجۀ شمالیوار، چند دشنام خواهر و مادر نیز نثارم کرد .

 لیکن ول کن مصطفی و هاشم نبودند ، هی اصرار داشتند که بیا برویم حوزه . چند بار همه را تلاشی کردند و پرسیدند که :

 این خارجی کیست ؟

 مصطفی گفت :

 از همو « کته » هاست .

 گمانم با  « کرزی » کدام قرار داد دارد . اگر تیلفون بزند ، حالا نیمی از وزارت داخله همین جا میریزند .

 من هم پیهم انگریزی تحویل میدادم .

 از مصطفی پنجصد افغانی جریمه گرفتند و رفتند بطرف موتر و چند کله کشک به داخل موتر و بو کشیدند .

  صاحب منصب پولیس از هاشم پرسید که :

 این بی پدر خارجی کدام بوتل « ویسکی » چیزی دارد ؟ یا نه ؟

 فقط یک بوتل برای امشب ضرورت دارم و بقیه از خودش باشد ، اگر هست . فقط « یک بوتل » .

 هاشم تول باکس را باز کرد و گفت :

اهل این چیز ها نیست . نه او و نه ما  .

گفت :

 دیگه اینطرف ها نبینم تان . فهمیدی ؟

سوار موتر شدند و به سرعت رفتند ، وابری از خاک  در عقب شان بجا گذاشتند .

 گفتم : رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت .

لحظۀ بعد که میرفتیم طرف دفتر ، هاشم گفت :

تیلفون موبایلم ؟

آری ، همان صاحب منصب لامذهب ، تیلفون هاشم را کیسه بری کرده بود . هاهاهاااااا

اینطور که میخوری ؟!

 نوش جانت ، وطن .

 

!! نوشته شده توسط کمال کابلی | 2:11 | Sat 6 Sep 2008

RSS