در سوگ ، جوان ...
خاکستریم و بر سر آتش نشسته ایم
در سوگ ، جوان ...

داکتر زمان « بارز »
( ۱۹۷۰ – ۲۰۰۹ )
در شش ساله گی وختی شامل مکتب شد ، بیسواد نبود . قرآن را در مکتب خانه گی ، ریاضی و فارسی را در منزل آموخت . اخبار و گلستان سعدی را با اشتیاق میخواند . در لیسۀ امانی امتحان سویه داد ، به صنف چهارم پذیرفته شد . یکسال بعد ، صنف پنجم را امتحان داد ، رفت به صنف ششم . در صنف هفتم شامل گویته انستیتوت شد ، بعد از چهار سال زبان آلمانی را تا سرحد ترجمه آموخت . علاقۀ مفرطی به ریاضی داشت ، شاگرد « انجنیرعثمان » شد برای پنج سال . یکروز وقت به خانه برگشت ، با خنده گفت : استاد مرا جواب داد . پرسیدم چطور ؟ گفت : انجیر عثمان گفت ، آنچه میدانستم ، به تو آموختم . دیگر چیزی باقی نماند . بیا باهم یگان معادله را حل نماییم . دیگر فیس نپرداز ، همکار من باشد .
از لیسه امانی شاگرد ممتاز فارغ شد با تخلص « بارز » اهدایی استادان .
آرزو داشتم جامعه شناسی بخواند یا ریاضی . بورس طب گرفت رفت بلغاریا ، هفت سال طبابت آموخت و یکی از داکتران نام آور شد درشهر پلیون .
باری ارتباط تیلفونی ما دوچار اشکال شد .
میگفت : اینجا مرکز اتومی است ، تیلفون ها کنترول میشوند .
در نزدیکی سرحد بلغاریا – رومانیا در یک مرکز اتومی از داکتر « بارز» برای حل معادلات ریاضی استفاده میشد در بدل یک مشت دالر . نظر به اصرار ما دوباره به شهر پلیون برگشت و در سه رشته تخصص گرفت ، ریاضی ، بیوشیمی و جراحی .
دو روز قبل « 24 اپریل » در مکالمۀ تیلفونی از بازگشت به وطن گفت و ادامه کار در فاکولته ساینس و طب کابل به حیث استاد . با مسرت نوید دادم که دو ماه بعد ان شاء الله و تعالی .
فقط همین انتخابات بگذرد بخیر . دیدار در کابل ...
بادریغ و درد ، که امروز بعد از ظهر خانمش از بلغاریا زنگ زد ، در حالیکه گریه امانش نمی داد ، برایم از وفات داکتر زمان « بارز » نسبت حملۀ قلبی خبر داد .
تند باد حادثه ، سرو قامتش از میانه شکست .
درد اگر سینه شکافت ، نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب کند آتش غم
آب شو ، آه مگو

